هنوز نفرات جلویی جمعیت چند قدم نرفته بودند که سیریوس جستان و خیزان از همه جلو زد.
ترزا فریاد زد:
- اقا قبول نیست ایشون چهارتا اندامک حرکتی داره!
سیریوس در جواب گفت:
- هاپ!
- این چی میگه؟
ریموس از پشت سر ترزا به او نزدیک شد و گفت:
- داره میگه مرغها اگر باور داشته باشن پرواز هم میکنن!
- الان اون به دونه هاپ اینقدر معنی داشت؟ … وایسا ببینم! الان من مرغم؟
- نمیدانم! اطلاعی ندارم!
ترزا میخواست اعتراض کند که کسی از پشت محکم به شانه اش زد و باعث شد او سکندری بخورد و تقریبا بیافتد.
- چه خبرتونه؟!! اقا آروم تر… چی؟ دامبلدور شمایی؟؟!!
در کمال تعجب ریموس و ترزا و ۴۳.۵ درصد از جمعیت، دامبلدور با شرت ورزشی صورتی فوق العاده کوتاه و یک رکابی زرد، در حالی که عینک آفتابی بزرگی به چشمش زده بود در حال دویدن بود.
- شما مگه اصلا اومده بودین؟
- البته که اومده ام بابا! فقط تو فضای ابری بودم و کاملا دانلود نشده بودم!
- چی؟
- فضای ابری! با تام پای قلیون بودیم بابا!
صدای لرد ولدمورت به صورت ضعیف به گوش رسید که فریاد میزد:
- بابایمان؟ دست پیرت را از بابای ما بردار!… اصلا چطور میتونی بدویی با این سنت؟
البته این سوال خیلی ها بود که خب لرد تنها کسی بود که جرات پرسیدنش را داشت. البته تنها مساله سن دامبلدور نبود بلکه ریش بلندش بود که پشت سرش مانند پرچم سفیدی به احتزاز درآمده بود و مدام در چشم و دست و پای افراد عقبتر میرفت.
وضعیت وقتی بدتر شد که گابریل ریش را گرفت و خنده کنان همراه با ریش به احتزاز درآمد و چون رابستن اولین فرد پشت دامبلدور بود، پاهای گابریل در فک و چشمش نشستند و باعث شدند بسیار انیمه طور در هوا غلط بخورد و زمین بیوفتد.
- اخ دهنم! یکی…
حرف رابستن نیمه ماند چون جمعیت دونده که رحم و مروت نداشتند مانند سرعت گیر جاده با او برخورد کردند و از رویش رد شدند و در نهایت رابستن که دنده ها و یک دستش شکسته بود و فرش جاده شده بود تنها ماند.
البته چون رابستن فضایی بود و یک نه تایی جان داشت، نمرد و همانطور کج شده و خونین و مالین از جا برخواست.
- نامردا ! من هنوز زنده بودن!
بعد لنگان لنگان به مسیر مسابقه ادامه داد.