چالش دوم تلفن همراه مشنگیش را در دست گرفته بود و برای بار هزارم در چت جیپیتی سوالش را تکرار میکرد.
- لعنت بهت! بهت میگم ناکترن رو توصیف کن زبون نفهم! اگه تونستی یه مشق درست و حسابی تحویل ما بدی.
به ثانیه نکشید که نوشتهها در نمایشگر تلفن پدیدار شدند.
نوکتورن گرفته شده از واژه فرانسوی noturnal به معنی شبانه، قطعهای موسیقی است که بر پایه سنت اروپایی برای نواختن در شب ساخته شدهاست یا حال و هوای شبانه دارد. - یعنی الان یه گرگینه واقعی هستی؟
شما با اخم نگاهش را از تلفنش گرفت و به دختر مو طلایی که سوال را پرسیده بود خیره شد. درون چشمان دختر هزاران قلب و امید و آرزو دیده میشد. رد نگاه دختر را گرفت و به پسر لاغر اندامی که به صندلی تکیه داده بود رسید. با اعتماد به نفس و مغرورانه پایش را روی پایش انداخته بود.
- آره! مامانم خوناشامه بابام گرگینه. خودم دورگهم برای همین اسممو گذاشتن گرگآرشام.
- آرشام چه ربطی به آشام داره؟
شما نتوانسته بود جلوی دهنش را بگیرد و سرش به مشق ننوشتهاش گرم باشد و سوالش را با صدای بلند پرسیده بود.
- داداش بزرگم گرگآشام بود. منو گذاشتن گرگآرشام.
- چه سعادتی! با گرگت گوشت شکارتو میخوری با خونآشامت خونشو میمکی استخونشم بفروش به ناکترن بکنن جاشمعی. وجودت سراسر سوده.
گرگآرشام نمیدانست مورد تمسخر قرار گرفته یا جوانک مو سبز مقابلش در حالت جدی هم همینقدر عجیب است.
دختر مو طلایی با اکلیلهای صورتی رنگی که از چشمانش به بیرون فواره میزد پرسید:
- بری جلوی آفتاب برق میزنی؟
- نه خب...
- میتونی یه کالسکهی چهار تستراله رو با دست نگه داری؟
- چی؟!
شما متوجه شد دختر به تازگی گرگ و میش ساخت هاگزمید را دیده. امان از فیلمهای هاگزمید ساز.
- میتونی یکی رو بغل کنی توی چندثانیه از کوه بری بالا؟
- یعنی آپارت کنم؟
- نه نه! باید بدویی. با پا.
- خب آپارات که هست چرا بدوئم؟
- یعنی چی که چرا؟ چراشو باید خودت بفهمی.
-
- با قسمت گرگت میتونی سوارم کنی؟
- خانم گرگه، تسترال که نیست. ولم کن.
- پس چکار میتونی کنی؟
شما به پسر بخت برگشته نگاهی کرد. احتمالا اگر گرگ هم میشد شبیه به گرگهای معتاد به شیشه میشد. احتمال اینکه شما وقتی مضطرب میشود او را بخورد بیشتر بود تا برعکس این اتفاق.
- یه زوزه بلدی بکشی خیالش راحت شه؟
- آره، آره زوزه بکش.
- زشته آخه. سرظهره. توی قطاریم.
- راست میگ...
- باشه حالا که اصرار میکنید.
اصراری نبود اما گرگآرشام نمیخواست فرصت نمایش زوزههای وحشتناکش را از دست بدهد. سرفه کرد و سینهاش را سپر کرد. چشمانش را بست. شما و دختر با ترس به او خیره شده بودند. نفسهایشان را در سینه حبس کردند و منتظر به او خیره شدند.
- عو!
سکوت کوپه را فراگرفت.
- بقیش چی؟
- بقیه نداره همینه!
-
شما فهمید که از پسر مقابل گرگ درنمیاید. نهایتا یک شغال مبتلا به سرماخوردگی باشد. مشغول کار قبلیش شد و دوباره سوالش را تایپ کرد و اینبار دستور پخت کیک ناکتری را تحویل گرفت.