شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
اما اربابان تاریکی قبل از این که دستشون به دستگیرههای در برسه و بخوان از اسنپ جادوییشون خارج بشن، دچار تحولات عظیمی میشن. چرا؟
چون همه اینا در حالی بود که جماعت سیاه خبر نداشتن دامبلدور تکخور نیست! یعنی چی؟ یعنی اگه قرصای لوزی شکل آبی رنگ توهمزای دوپامین پلاس رو ریخته تو دیگ غذای وزارتخونه، به جاش قرصای لوزی سرخ رنگ توهمزای دوپامین دوبله پلاس رو هم ریخته بود تو یه دیگ دیگه و مستقیما به مقصد خانه ریدلها فرستاده بود.
بله، دامبلدور بسیار با محبت بود و بین دو قشر جامعه فرق نمیذاشت و حتی یه ورژن بهترش رو بهشون میداد!
دوریا هم که اون روز به خاطر کمر درد مروپ مسئول پختن غذا بود، اما به خاطر دوربین نامرئی جادوییش خیلی سرگرم جاسوسبازی بود و وقت نداشت تا واقعا غذا بپزه، با خوشحالی دیگ غذا رو قبول کرده بود و بعنوان غذای ظهر به خورد جماعت مرگخوار و سالازار و گلرتی که چند روزی مهمونشون بودن داده بود.
حالا فرق قرص لوزی شکل آبی رنگ توهمزای دوپامین پلاس با قرص لوزی شکل سرخ رنگ توهمزای دوپامین دوبله پلاس چیه؟ اولی زود اثر میکنه و زود از بین میره، اما دومی دیر اثر میکنه و دیر هم از بین میره! اینطوریه که اهالی خانه ریدلها یکم با دیلی نسبت به اهالی وزارتخونه دوپامین به خونشون تزریق میشه، اونم با دوز بالاتر!
بنابراین لردهای سیاه درست جلوی مجلس، دیگه نهتنها سنگین و وزین نبودن، بلکه خیلی قرهای شدید و عجیب غریبی میدادن و هی دوست داشتن به هم طلسمای بد بد شلیک کنن. چون شادی و رضایتِ این قشر از جامعه با خشونت بدست میومد و حالا خشونتشون داشت برعلیه خودشون و روی همرزمانشون پیاده میشد. همین باعث میشه اسنپ جادوییشون بر اثر طلسما خیلی جادویی بشه اونم از نوع مخوفش و با سرعت زیادی که راب پیشتر تنظیم کرده بود، شروع به حرکت کنه.
اونقد حرکت میکنه و میکنه تا این که از محوطه ساختمونخیزِ شهر خارج میشه و به ناکجاآبادی در بیرون لندن میرسن، جایی که درست جلوشون درهی بیانتهایی قرار داشت که اگه توش سقوط میکردن بیشک جان به جانآفرین تسلیم میکردن و خب... ماشین تنها چند ثانیه با سقوط فاصله داشت!
از اون طرف سیریوس و دامبلدور که هنوز در تلاش بودن از هم جدا شن، اینقد با هم درگیر میشن و تلو تلوخوران اینور و اونور پرتاب میشن که دقیقا به دوربین جادویی نامرئی دوریا برخورد میکنن که باعث میشه دوربین صدای پتپتی بده و ناگهان کاور نامرئیش دچار اختلال بشه و چهرهش هویدا بشه. الستور که تونسته بود گابریلو مهار کنه، لبخندزنان جلو میاد، چشمکی رو به دوربین میزنه و با طلسمی دوربینو منفجر و نابود میکنه.
و اینچنین میشه که تنها دوربینی که دوریا موفق شده بود با حقههای جادوییش نامرئیش کنه و بفرسته داخل وزارتخونه برای جاسوسی، از کار میفته!
- خب اینجا زدن شده که رفتن میشین به مجلس! منم راهم اونوری بودن میشد که اسنپ شما رو قبو... - راب! تو اینجا چه میکنی؟
رابستن که تازه متوجه شده بود اسنپ چه کسانی را قبول کرده، سریع به سمت گوینده ی این دیالوگ برگشت.
- حواست به جلو باشه کله کدو. نمی خواهیم این خوشیمان با تصادف از بین برود. - چشم! ببخشید که پرسیدن می شم، چرا رفتن میشین به مجلس؟ - نمی بخشیم و جواب نمی دهیم.
رابستن نفهمید که چه شد ولی خب خودش را در حدی نمیدید که حرفی، روی حرف یکی از ارباب های تاریکی بزند.
بعد از جواب دندان شکن لرد ولدمورت، جو سنگینی حاکم شد. از کسی صدا در نمیآمد. البته سه ارباب تاریکی از این سکوت لذت میبردند. می توانستند از آن برای نقشه هایی که قرار بود برای بدست آوردن فراابرچوبدستی بکشند، استفاده کنند. رابستن نیز میدانست که اگر چیزی بگوید، سخن آخرش خواهد بود پس به ساکت ماندن، ادامه داد.
- به چپ بپیچید.
سه آواداکداورا نصیب خانوم نقشه خوان شد.
- چقد خوب کردن شدین. خانوم بد!
رابستن شروع کرد به زدن گوشی خودش. تنها راهی بود که حس میکرد درست است تا نفر بعدی ای که این طلسم نصیب او میشود، او نباشد.
- کی میرسیم راب؟ کار های مهمی داریم که باید به آن رسیدگی کنیم. - 5 دقیقه ی دیگه رسیدن می شیم. البته اگه شما گفتن بشین، تونستن می شم که این زمان رو به 2 دقیقه کاهش دادن بشم. - سی ثانیه وقت داری!
حرف باید حرف اربابان تاریکی باشد.
رابستن مانند فیلم "taxi" یک سری دکه را زد و ماشین تغییر شکل داد. - لطفا سفت نشستن کنید.
29 ثانیه ی بعد سه ارباب تاریکی جلوی در ورودی مجلس بودند.
- از رانندگیات راضی بودیم راب! همنیجا بمان تا وقتی برگشتیم مارا به جایی که می خواهیم برویم، برسانی.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1403/11/17 1:45:48
یه سری مجلسی بی خاصیت داشتن دور هم چایی میخوردن. دامبلدور از غم فراخ دوری گلرت و رفتنش به راه سیاهی و دارکی و تباهی افسرده شده. دوربین نامرئی دوریا بلک تو مجلس میچرخه و از همهچیز تصویر لایو میفرسته. ریموس یه نبات میندازه تو چایی دامبلدور که سرحالش بیاره اما نبات حل نمیشه. با یه چوبدستی که اون اطراف بوده سعی میکنن نبات رو حل کنن اما چوبدستی فرو میره توی نبات. سیریوس میاد و متوجه میشه اون چوبدستی همون فراابرچوبدستی خاصی بوده که قایم کرده بوده، اما متأسفانه این بی خاصیتا قائمش کرده بودن تو نبات! خلاصه که سیریوس میره چوبدستی گیرافتاده با نبات رو میذاره توی سماور داخل آبدارخونه. اما الستور و گابریل که توی آبدارخونه سرک میکشیدن اون رو برمیدارن. گابریل شروع میکنه به لیس زدن نبات. نباتش از اون نباتهای باستانی بوده و باعث توهم زدن و تغییرات رفتاری گابریل میشه. اینا بدو بدو میرن تو صحن مجلس. سیریوس ابرچوبدستی رو از گابریل پس میگیره (فراابرچوبدستی درازتر شده) ولی حال گابریل هی بدتر میشده. از اون طرف دامبلدور قرص لوزی شکل آبی رنگ توهمزای دوپامین پلاس مصرف کرده بود و ظاهراً بقیه قرصها رو توی غذای روی گاز توی آبدارخونه ریخته بود. دوریا همه چیز رو با دوربین نامرئی دیده و میریم که یه مجلس بیریا داشته باشیم...
ادامه ماجرا
لرد ولدمورت، سالازار اسلیترین و گلرت گریندلوالد که از وخامت اوضاع در مجلس خوشحال بودند، شروع کردند به عوض کردن لباسهاشون تا به اتفاق هم اسنپ بگیرن و برن مجلس رو گرم کنن.
لرد ولدمورت: تو خوابم هم نمی دیدم یه همچین روز جذابی برسه. بهترین فرصت برای به دست آوردن فراابرچوبدستیه! گلرت: صدای دامبلدور، آلبالوی بیهستهی پلنگم، رو تقلید کردم زنگ زدم چند نفر دیگه از محفلیا برای جلسهی فوری و صرف ناهار خودشون رو برسونن مجلس! امروز مجلس مجلس آخره! سالازار: با هر دوی شما هستم. ما لردهای تاریکی هستیم. سنگین و وزین رفتار میکنیم. باشد؟
لرد ولدمورت و گلرت به هم لبخند زدند و گفتند: بااااااشد!
وووووشتتتتتتت.... هر سه سوار بر اسنپ جادویی به سمت مجلس حرکت کردند.
از آن طرف آلنیس، هیبرنیوس، آریانا، گادفری، روندا، ریگولوس و لورا مدلی نیز به خیال آنکه جلسه مهمی در مجلس منتظرشان است خود را به ناهار رساندند.
---------
آلستور مون با بدبختی توانست گابریل را به یکی از صندلیها گره بزند. سیریوس با دندان به جان دم خودش افتاده بود تا بلکه بتواند آن را از گره کوری که گابریل به ریش دامبلدور زده بود نجات بدهد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/11/17 1:18:38
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
اوضاع توی وزارتخانه هر لحظه در حال وخیم تر شدن بود.
ظاهرا حال گابریل با اینکه دیگه آبنبات لیس نمیزد داشت بدتر و بدتر میشد. کار کم کم داشت به جاهای باریک و خطرناکی میرسید. طوری که وقتی دید دستش به اره نمیرسه تصمیم گرفته بود روش دیگه ای رو برای آزار و اذیت امتحان کنه. بنابراین مشغول گره زدن دم سیریوس به ریش دامبلدور بود. و از اونجایی که تحت نظر الستور آموزش های لازم در زمینه گره زدن رو به خوبی دیده بود، مطمئن میشه گره مورد نظر بدون قطع عضو عمرا باز بشه! از اونجایی هم که الستور و سیریوس سخت مشغول کل کل در مورد وضعیت دامبلدور و گابریل بودن حواسشون به گره های متعدد گابریل که کم کم داشت به بافت تبدیل میشد، نبود!
در اون طرف سالن هم گویا حال دامبلدور هر لحظه شنگول تر میشد. دامبلدوری که حالا دنباله ریشش به دم سیریوس بافته شده بود، یه قوطی واکس رو برداشته بود و مشغول سیاه کردن هر چیزی بود که دم دستش میومد. از ریش و صورت خودش گرفته تا کاغذ و میز و دیوار های اتاق...
البته مسئله مهمی که این جماعت حاضر تو اتاق بهش توجه نداشتن و در واقع ازش خبر نداشتن این بود که دامبلدور قبل از ورودش به این اتاق قرص های آبی شنگول کننده رو تا میتونسته بین بقیه تقسیم کرده بود تا این حال خوب رو بین همه تقسیم کنه. بنابراین تنها کسایی که باید نگرانش میبودن همین دو نفر نبودن!
مسئله خیلی گسترده تر از این حرفا بود... خیلی خیلی گسترده تر... خیلی خیلی خیلی گسترده تر... از گستردهگیش همینقدر بگم که ظاهرا دامبلدور یه قوطی کامل از اون قرص های آبی رنگ رو توی دیگ ناهارشون خالی کرده بود. دیگ ناهاری که توی آبدارخونه روی گاز مشغول قل قل زدن بود و قرار بود ناهار همه اعضای وزارتخانه باشه.
و این ساعت ناهار بود که از دوربین های جادویی دوریا هم نزدیک تر بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
بعد از اجرای مراسم رقص چند ثانیهای، سیریوس بلک دوان دوان به سمت آلستور میره و فراابرچوبدستی را از دست آلستور میگیره.
- یا خود مرلین! این چوبدستی چرا رشد کرده؟ چرا درازتر شده؟!
آلستور که چیزی نمانده کاملاً از فرط عصبانیت آمپر بچسبونه، گبریلی رو که دوباره در تلاش بود شاخکش را ببرد رو به وزیر میگیره و میگه: میشه اول به این موضوع رسیدگی کنی؟! این بچه چرا رد داده؟
سیریوس که از بابت چوبدستی خیالش راحت شده بود و فقط نگران درازتر شدنش بود، آن را در شلوارش جا داد (نپرس چطوری ) و نگاهی به گابریل انداخت.
- این مشکل رو باید به دامبلدور بگیم. به نظر میرسه جادوی سیاه میاهی چیزی وسط باشه.
ناگهان دامبلدور از گوشهی مجلس ظاهر شد درحالیکه پیژامه صورتی به پا داشت و چشمهایش درست مثل گابریل سرخ شده بود.
- دامبلمو خوشحالم، خوب و تمیز و پاکم، برای جادو سیاه، دشمن سینه چاکم.
سیریوس دو دستی زد توی سر خودش و گفت: دامبل تو دیگه چرا؟! بگو که شوخیت گرفته.
دامبلدور یک شیشه از جیبش بیرون کشید و به سیریوس نشان داد.
- پسر بیا یه دونه از این قرصا بزن سیرووسسس. واااااییی. انگار رو ابرااام.
سیریوس گفت: اینا رو کی بهت داد؟!
دامبلدور گفت: زنگ دم در رو زدن. رفتم دم در دیدم پیک دیژیکالا بسته آورده برای سیریوس. باز کردم دیدم به به قرص های آبی لوزیشکل. شیطوووننن تنها تنها؟؟
از آن طرف گابریل داشت کار دست آلستور میداد. از این طرف دامبلدور با قرص دیگری روی هوا بود.
دوریا بلک از طریق دوربین جادویی داشت این صحنه را میدید و به لرد ولدمورت گزارش میداد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1403/11/17 0:22:30
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
الستور با احتیاط گابریلی که هنوز با پافشاری در تلاش بود شاخای الستور رو اره کنه میگیره و با فاصلهی کاملا مجازی از خودش که ارهها بهش نرسن، گابریلو جلوش رو هوا میگیره.
- میخوام شاخ ببرم. شاخ شاخ. ببرم. شاخ ببرم.
گابریل اره رو مدام به حالت تهدیدآمیز به سمت شاخ الستور میبره، ولی خوشبختانه اره فاصله زیادی از شاخهای الستور داشت و گابریل اونقد رو شاخ متمرکز بود که حتی به فکر ضربه زدن به یه نقطهی دیگه از بدن الستور هم نمیفته. بالاخره اره فقط برای شاخ بود دیگه نه؟ گابریل درساشو خوب خونده بود.
در طی همین مدت الستور چشماشو تیز کرده بود و هرچی با خودش فکر میکرد، این گابریل اون گابریلی نبود که میشناخت. خصوصا که حالا داشت خندههای شیطانی هم سر میداد! - نه، نوپ، نوچ! تو قطعا یه چیزیت شده!
الستور همزمان با گفتن این حرف بالاخره تصمیم میگیره اره رو از دست بچه بگیره. بعدش یه فلشبک تو ذهنش میزنه تا ببینه دقیقا کجای کارشون امروز خطا بوده که گابریلو به اون روز انداخته و طولی نمیکشه که سماور در چشمان الستور به متهم ردیف اول مبدل میشه.
بنابراین الستور آبنباتو از تو دهن گابریل بیرون میاره و گابریلو با یه دست و آبنباتم با یه دست دیگهش تو هوا میگیره و بدو بدو به سمت اتاق وزیر سحر و جادو به حرکت در میاد. گابریل هم در حالی که تو هوا آویزون بود، مدام دست و پا میزنه تا به آبنبات چوبیش برسه و هر از گاهی جیغهای بنفشی میکشه که باعث میشه الستور حتی بیش از پیش مطمئن بشه حتما این بچه یه چیزیش شده.
بالاخره با رسیدن به اتاق وزیر، الستور بدون این که به خودش زحمت بده، درو با ضربهای محکم باز میکنه و هر دوی گابریل و آبنبات چوبی رو بالا میگیره. - جناب وزیر، میشه توضیح بدین از کی تا حالا سماورای وزارتخونه آبنبات چوبیِ دگرگونکنندهی شخصیت به بازدیدکنندگان میدن؟
وزیر که آرامش خودشو بر اثر گم کردن فرا ابر چوبدستی از دست داده بود و در حال چنگال کشیدن به در و دیوار اتاقش بود، با شنیدن اسم سماور و آبنبات چوبی به سرعت برمیگرده تا با الستور مواجه بشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در 1403/11/17 0:07:12
گابریل توی ارتفاعی بالاتر از ملتی که توی صحن وزارت قدم میزدن نشستهبود و به همین خاطر دید خیلی خوبی به اطراف داشت و سعی میکرد به هر کلاه، موی بلند، کله کچل، حتی قلم پری که ملت پشت گوششون گذاشتهبودن، به عنوان اره نگاه کنه. گابریل حسابی پر دید، زرنگ و البته resourceful بود. بنابراین با انگشتش به سایه الستور اشاره کرد که: "بیا".
و سایه الستور هم مثل یک سایه خوب و حرف گوش کن، اومد سمت گابریل تا گابریل در گوشش یه چیزی بگه. و بعد جفتشون خیلی ریز، نخودی خندیدن. الستور هم که گوشای بلندش پر از سر و صدای ملت توی وزارتخونه بود، چیزی نشنید. اوپس.
سایه الستور، از بین جمعیت خزید و جهید و پاورچین پاورچین رفت به سمت میز نگهبان وزارتخونه که توی ساعت اداری به خاطر دوپامین زیاد، خوابش برده بود. بعد از توی کشوی نگهبان که پر از چیزای غیرمجاز ضبط شده بود، دوتا اره چوب بری در سایزهای مختلف رو برداشت.
چند ثانیه بعد، سایه الستور برگشت، ارههای چوب بری رو به گابریل نشون داد، و گابریل هم که چشماش پر از رگههای سرخ شده بود، اره بزرگتر رو که تیزتر هم به نظر میرسید، برداشت. آخ.
گابریل، بدون اینکه دستکش دستش کنه، یا هر کار ایمنی دیگهای رو انجام بده، با اره افتاد به جون شاخ الستور. البته که شاخ الستور خیلی محکم بود. الستور در طی روز سه تا لیوان شیر میخورد و کلا استخونهای شدیدا محکم و قوی شدهبودن و بنابراین شاخهاش فقط با لبخندی دلنشین و البته لج در آورانه، به گابریل نگاه کردن و سر جاشون موندن.
البته که اگه شاخهای الستور لجباز بودن، گابریل که تحت تاثیر ماده ناشناخته بود، حتی لجبازتر بود و باز هم محکمتر اره رو به شاخهای الستور کشید. اره هم حسابی به ناله افتاد و دندونههاش همه صاف شدن و دیگه اصلا نتونست و مجبور شد خودشو بازنشسته کنه و بیمه از کار افتادگیشو بگیره. ای بابا ای بابا.
شاخ الستور همچنان لجبازانه سر جاش بود. گابریل همچنان لجبازانه دنبال بریدن شاخ الستور بود. خود الستور هم بالاخره به خروجی وزارتخونه رسید و گابریل رو از روی سرش برداشت تا همراه هم از یکی از آتشدانهای وزارتخونه خارج بشن، که اونجا برای اولین بار چشمای گابریل رو دید.
از اونجایی که گابریل آینهای نداشت تا خودش رو توی اون ببینه، اصلا متوجه قرمز شدن چشمهاش نشده بود. و بازم از اونجایی که رو کول الستور سوار بود، اون هم نتونسته بود چشمهاش رو ببینه!
با توجه به این موضوع گابریل با بی خیالی تمام لیس بعدی رو از آب نباتش میزنه و یه رگ دیگه تو چشمش رو قرمز میکنه. شاید عجیب بود ولی خب دوز بالایی از اون ماده ناشناخته تو سلول های بدن گابریل در حال وول خوردن بودن و این باعث میشد سرعت تاثیر گذاری بر لیس رو بیشتر کنه.
برای درک بهتر موضوع بیاین یه سر به درون رگ های گابریل بزنیم!
یکی از رگهاش که از زبونش شروع میشد و پس از طی پیچ و تاب زیاد به سمت مغزش میره مسیر سفر ماست. جایی که یک تیکه از آبنبات در حالی که تخته شناش رو زده بود زیر بغلش میرفت که به سمت مغز اسکی کنه.
- ماده ناشناخته ام و هوش میبرم! - گلوبول سفیدم و نمیذارم!
تیکه آبنبات سر جاش متوقف میشه تا ببینه کی بوده که این عیش رو خراب کرده و میبینه که یک گلوبول سفید گرد و تپل سد راهش شده و ازش اسم، پیشه و هدف از دخول به بدن رو میپرسه!
- آبنباتم! جهت شادی روح و روان!
گلوبول سفید از اونجایی که سفید بود و اسمش روش بود خیلی زود میره که قانع بشه ولی خب هنوز ته دلش کمی مشکوک بود. - پس اونی که چند دقیقه پیش میخوندی چی بود؟ - اون فقط یه شعر کودکانه است. میخوندم که این بچه رو شاد کنم!
همین جمله کافی بود که گلی قانع بشه و مجوز عبور آبنبات رو صادر کنه. بنابراین بیسیمش رو برمیداره و به همه ی گلی های دیگه پیام رو ارسال میکنه. - یه آبنبات شاد کننده داره میاد. مجوز رسمی عبور سریع داره.
خب این هم از مجوز عبور! آبنبات که اوضاع رو مناسب میبینه تخته شنا رو میذاره زیر پاش و به سرعت وارد جریان خون میشه!
اون بیرون درست جایی که گابریل چشم هاش داشت قرمز و قرمزتر میشد، ظاهرا آبنبات داشت اثر میکرد. چون گابریل دنبال یه جسم اره ای میگشت تا شاخ الستور رو اره کنه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
خُب دوستان، حالا دیگه همه به این امر واقفیم که فراابرچوبدستی گیرافتاده در نبات در حال حاضر روی دوش آلستور این طرف و آن طرف میرود و گابریل دلاکور (خواهر فسقلی فلور دلاکوری که نمیدانیم کجاست {بماند که حتی نمیدانیم خانواده ویزلی در این بحبوحه در کدام جهنم درهای به سر میبرند!}) بدون توجه به اینکه لیس زدن نبات دور فراابرچوبدستی چه عوارض هولناکی میتواند داشته باشد با خنده و شادی به کارش ادامه میده.
نقل قول:
سیریوس شاید در سر رسیدن سه دقیقهی بعدیش با دیدن سماور خالی وحشت کنه، ولی مطمئنا همین که چوبدستی جایی که لرد انتظار داشت باشه، نباشه، به نفعشون بود نه؟
نه به نفعشون نبود!
همزمان در عمارت ریدل
اگر لرد ولدمورت زمانهات را نمیشناسی، دست کم سالازار اسلیترین زمانهات را بشناس!
سالازار به محض اینکه متوجه شد فراابرچوبدستی در نبات گیر افتاده، فوراً یک خاطرهی دارک رو به یاد میآره و برای لرد ولدمورت و گریندلوالد تعریف میکنه.
- آری حدوداً هزار سال قبل از این بود که ما بودیم و دو سه نفر از ردهبالاهای وزارتخانهی آن زمان پای منقل و داشتیم... داشتیم کباب درست میکردیم {کباب هم درست میکردند}. یکی از دوستان وزارتخانه که اصالتاً اهل انگلستان نبود و از کشوری دور لای گوسفند خودش را به آنجا رسانده بود و با پناهندگی و هزار بدبختی و کلهپاچهی گوسفندمالی توانسته بود به جایگاهی برسد، تکه نباتی از جیب مبارک درآورد و در قوری چای انداخت تا سردی "کباب" را بگیرد.
لرد ولدمورت و گریندلوالد با هم گفتند: خُب؟!
- سرتان را در نیاورم. نبات که در چای حل نمیشد. هر کس هر طلسمی داشت روی نبات پیاده کرد اما نبات حل نمیشد که نمیشد. خلاصه هر چه کباب زده بودیم پرید ولی نبات به جای آنکه حل شود، بزرگ و بزرگتر شد.
گریندلوالد تیزبین گفت: اولاً سرتان را "درد" نیاورم. دوماً منظورت اینه که نباتی که فراابرچوبدستی توش گیر کرده از جنس همون نباته؟
- گلرت جان صبور باش. میدانم این پست تو است و فرصت و فضای کمی داری. زود میروم سر اصل مطلب. مسئله این است که این نبات اصلاً نبات نبود و آن آدم هم با نیت شومی آن مادهی تاریک را با خود به بساطمان آورده بود. خلاصهاش کنم، هر کسی این اشتباه را مرتکب شود و مستقیماً به نبات زبان بزند، به مدت 24 ساعت دچار تغییرات روحی روانی رفتاری غیرقابلپیشبینی میشود. باید بگویم محفلیها تا اینجای کار یک گل به خودی سنگین زدهاند و ما باید به وقتش از عزیزی که نبات دارک را به آنجا برده تشکر ویژه کنیم.
دوباره مجلس
سیریوس بلک جیغزنان و خشتکدران از آبدارخانه بیرون میدود: «نههههههههههههههههههههههههه فراابرچوبدستی رو کی بردههههههههه»
چشمانش سیاهی میرود و آلستور و گابریل را نمیبیند که در صحن مجلس قدم میزنند.
چشمهای گابریل کم کم به رنگ سرخ درمیآید. . . .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!
در یکی از همین سه دقیقههایی که وزیر سحر و جادو داخل آبدارخونه و سرگرم چک کردن سلامت حالِ فرا ابر چوبدستی نبود، صدای قدمهایی محکم به همراه آواز خوندن دختری بلند میشه که از قضای روزگار، دقیقا رهسپار آبدارخونه بودن.
گابریل طبق معمول روی سر الستور جا خوش کرده بود و در حالی که گابریل شعری رو بلند میخوند، الستور قدمهای معناداری برای همراهی با ریتم شعر برمیداشت. همهی اینا در حالی بود که هنوز یه عده مجلسیِ بیخاصیت چهار قدم اونورتر داشتن چای کوفت میکردن.
الستور با رسیدن به آبدارخونه، فنجونی رو به قصد خوردن چای برمیداره و به سمت سماور میره. با باز شدن شیر سماور برای ریختن آبجوش، صدای قلقلی ازش بلند میشه که باعث میشه گابریل گوشای الستورو بچسبه. - اون حرف زد ال!
الستور به این واکنشهای گابریل عادت داشت. اما عادت داشتن به معنای ایگنور کردن نبود. چون الستور همیشه به گابریل و تخیلاتش اهمیت میداد. - کی؟ آب جوش؟ - نه سماوره! گفت یه چیز ارزشمند برام داره.
الستور سعی میکنه چهره خودشو کنجکاو نشون بده و با گابریل همراهی کنه. پس سرشو خم میکنه و گوشاشو به سماور نزدیکتر میکنه. - یعنی چی ممکنه بخواد بهت بده؟ بازش کنیم؟
گابریل با ذوق و شوق تایید میکنه و منتظر میشه تا الستور طی یه حرکت هیجانانگیز، در سماورو برداره و محتوای داخلش براشون نمایان بشه.
- واهاهاهاهای! میبینی ال؟ یه آبنبات چوبی خوشمزه داره برام!
الستور با احتیاط انگشتشو به چوبی که در واقع فرا ابر چوبدستی بود و بعدش نبات میزنه و وقتی میبینه در کمال تعجب و حیرت همگان خبری از داغ بودن هیچکدومشون و سوختن دستش نیست، اونا رو بیرون میکشه و دست گابریل میده.
گابریل هم با اشتیاق آبنبات چوبیشو تحویل میگیره و مشغول لیس زدنش میشه. سیریوس شاید در سر رسیدن سه دقیقهی بعدیش با دیدن سماور خالی وحشت کنه، ولی مطمئنا همین که چوبدستی جایی که لرد انتظار داشت باشه، نباشه، به نفعشون بود نه؟