جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 16 اسفند 1403 17:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر شماره 2
دامبلدور به همراه هری کوچک تند تند در وزارتخونه سحر و جادو قدم میگذاشت و مدام با خودش میگفت:امکان نداره،امکان نداره.
هری نگاه سردرگمی به دابی که کنارش جست و خیز میکرد انداخت و اهسته گفت:تو خبر داری چه اتفاقی افتاده؟
دابی:شایعه شده که مادرت یک مرگ خوار بوده و به همین دلیل ولدمورت تو رو نکشته اما بعد ها متوجه میشه مادرت به اون خیانت کرده و میاد به دنبالت.الان همه در وزارتخونه دارن روی این تحقیق میکنن و افراد زیادی از جمله مالفوی ها میخوان که تو دیگه توی هاگوارتز نب...
دامبلدور:یا ریش مرلین.ولدمورت!!!!تو اینجا چیکار میکنی؟
ولدمورت:پس پسری که زنده موند و پیرمرد قوی ما چرا انقدر سردرگم هستن؟پیرمرد،نکنه واقعا لی لی اونز مرگ خوار بوده
هری:دهنتو بب..
دامبلدور:هری!!پس اینا کار تو بود.میدونستی اگر هری توی هاگوارتز نباشه محافظت ازش سخت تره.
ولدمورت:درسته.خیله خب.دیگه دارین روی مخم میرین.بهتره این پسره رو با دستای خودتون بهم بدین مگرنه مجبورم از راه سخت وارد بشم
دامبلدور:اکسپلیارموس
ولدمورت:پروتگو
هر دو چوب دستی هایشان را بیرون اوردند و شروع به نبردی سخت با هم کردند.دامبلدور چند ورد دیگر گفت اما ولدمورت جا خال میداد و با عث شد چند مجسمه طلایی در اطرافشان پودر شود.نجینی،مار ولدمورت از ردایش بیرون امد و ولدمرت به زبان مارها چیزی گفت.هری متوجه شد که نجینی را به دنبال او فرستاده.پشت مجسمه ای بی سر ایستاد.
ناگهان ولدمورت طلسمی به دامبلدور زد و او خلع سلاح شد و ولدمورت وردی ممنوعه را به زبان اورد
ولدمورت:اوادا کادا....
هری نام دامبلدور را داد زد.نگهان اینه ای به سوی دامبلدور پرت شد و طلسم به سوی خود لرد سیاه بازگشت.دابی اینه را پرت کرده بود.هری به کمک دامبلدور شتافت.در همان هنگام اهالی وزارت سحر و جادو وارد راهرو شدند و دامبلدور را زخمی و فضای راهرو را به هم ریخته دیدند.هری لبخندی به دابی زد و هردوی انها را بغل کرد


---
به نظر من توصیفاتی که داشتی خوب بودن! پس بهم بگو چرا وقتی می‌تونی خوب توصیف کنی، بخش اول پستت کاملا دیالوگه؟ دیالوگای بخش اول پستت خیلی خوب بودن ولی نبود توصیف باعث شده یکم همه‌چیز با سرعت جلو بره. در حالی که اگه مثلا در مورد ظاهر شدن ناگهانی ولدمورت می‌نوشتی خیلی بهتر می‌شد. تو پیش بردن داستان عجله نداشته باش.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/12/17 12:47:52
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 15
بوی خون ، عرق و درد در بینی اش پیچیده بود...
او ، پسر برگزیده به دلیل یک اشتباه کوچک ( یا شاید هم به وسیله اعمالش تبدیل به یک اشتباه بزرگ میشد) به دام مالفوی ها افتاده بود.
به اطرافش نگاه کرد و رون و هرمیون را دید که بر اثر ترس بر خورد میلرزیدند ، سرنوشت آنها در این عمارت شوم چه بود؟
گری بک طناب دور او را محکم تر کرد و صدای عجیبی از گلوی هری خارج شد ، درد در بند بند وجودش حس میشد و باید اعتراف میکرد که این احساس ، با ترس هم آمیخته شده بود.
از پله ها بالا رفتند و به سالن اصلی رسیدند ، لوسیوس مالفوی روی صندلی سیاه بزرگی که به تخت پادشاهی شباهت داشت نشسته بود ، همسرش نارسیسا کنارش وایساده بود و دست هایش را روی شانه ی پسر خوش چهره ی قد بلندی گذاشته بود که هری او را به خوبی میشناخت ، دراکو مالفوی پسر عزیزدردانه ی مالفوی ها. او با چشمانی که در نگاه اول ترس در آنها دیده میشد اول به هری ، بعد به رون و سپس به هرمیون نگاه کرد. بلاتریکس لسترنج ، مرگخوار محبوب ولدمورت در کنار خواهرش وایساده بود. ناگهان آتش خشم در وجود هری شعله ور شد ، این زن تنها خانواده ی باقی مانده برای هری را کشته بود.
-میبینم که ارباب عزیزتون اینجا نیست...انگار که باز هم قایم شده.
مرگخوارها پوزخندی زدند و دراکو با ترس سرش را تکان داد.
بلاتریکس خنده ی بلندی کرد و چند قدم به او نزدیک شد
-پس پسر برگزیده ، پاتر کوچولو ، الان تو دام ماست درسته؟ به همراه اون ویزلی کله هویجی و اون دختر گندزاده.
چانه ی هرمیون را با خشونت بالا گرفت و اشک های هرمیون سرازیر شدند.
حالا که میبینم دیگه کسی رو نداری که اون بیرون نجاتت بده نه؟ دامی که مرده و پدرخونده عزیزت هم به دست من نفله شد..
هری و رون همزمان با عصبانیت به سمت بلاتریکس یورش بردند ، اما طناب ها آنها را محدود میکردند.
لوسیوس از روی صندلی بلند شد و به طرف آنها حرکت کرد.
-خب خب پاتر...دیگه تو دام مایی. لرد سیاه هم به زودی میرسه ، پس بنظرم به نفعته که دردسر بیشتری درست نکنی. بندازینشون توی سیاهچال ، همین الان!
گری بک و یک مرگخوار دیگه که صورتش را پوشانده بود اما هری حدس میزد دالاهوف باشد ، او را به سمت طبقه پایین کشیدند.
-هیچی تموم نشده مالفوی...انتقام تک تک کسایی که بخاطر ارباب لعنتیتون ازم گرفتین رو میگیرم.
بار دیگه صدای خنده از پشت سرش بلند شد ، اما با هر قدم ناواضح تر میشد چون به طبقه پایین میرفتند.
مرگخواری که صورتش را پوشانده بود ، در فلزی کوچکی که رو به روی انها بود و سه قفل داشت را باز کرد و انها را با خشونت به داخل سیاهچال ( که بیشتر شبیه زیرزمینی کم ارتفاعی بود ) فرستاد.
گری بک سرش را به انها نزدیک کرد
-اگه هر کدوم از شماها فکر فرار به سرش بزنه...
دندان های تیزش را نشان داد و به همراه مرگخوار دوم بعد از قفل کردن در سیاهچال از پله ها بالا رفت.
-حالا باید چیکار کنیم؟
صدای رون بود که از پشت سرش با ترس خودش را روی زمین میکشید
-هر سه تامون با طناب بسته شدیم بنابرین جسم یابی غیر ممکنه ، حتی اگرم ممکن باشه تمام وسایلمون دستشونه ، شمشیر گریفندور و بقیه ی هورکراکسایی که پیدا کردیم...
-رون ، فکر دیگه ای داری؟
طبق معمول هرماینی و رون در حال بحث بودند که صدایی از سمت در سیاه چال سکوت را شکست.
هری به سمت در رفت و یک فرد بلند رو به روی در نمایان شد.
-در...دراکو؟!
هری با تعجب به رو به روش نگاه میکرد ، دیگر خبری از آن پسر لرزان در کنار پدرش نبود. دراکو با شجاعت به آنها خیره شده بود.
چاقویی را از توی کیفش در آورد و با سرعت به سمت هری رفت
- نه نه ، تو اینکارو نمیکنی دراکو!
هری با ترس خودش را روی زمین کشید تا از او فاصله بگیرد..
-احمق دارم بهت کمک میکنم!
دراکو کنار هری نشست و با چاقو طناب های دورش را پاره کرد. تا چند دقیقه ی بعد ، هری ، هرمیون و رون هر سه رو به روی دراکو ایستاده بودن و با تعجب به او نگاه میکردن
هرمیون با تعجب به دراکوخیره شد.
-تو...چطور..؟
-به زور این کلیدا رو کش رفتم همین پله هارو که بالا برین سمت راست یه در خروجی کوچیک از سمت آشپزخونست.
نگاهش دوباره پر از ترس شد.
-من نمیتونم همراهیتون کنم چون اگه بفهمن من...شمارو..
به کلیدای توی دستش نگاه کرد و نفس عمیقی کشید.
-شما میتونین به تنهایی انجامش بدین ، فقط زودتر برین تا دردسر نشده
کسیه ی بزرگی را جلوی رون انداخت و رون سریع آن را برداشت ، شمشیر گریفندور و بقیه ی وسایل ، همه در آن کیسه بودند.
هری به دراکو نزدیک شد
-پس تو چی؟تکلیف تو چی میشه؟
-من تا همین الانش از پس خودم براومدم و دوباره هم میتونم از پس خودم بر بیام ، پاتر. حالا تا منصرف نشدم زودتر از اینجا برین!
رون هری و هرمیون با سرعت از سیاهچال خارج شدن و از پله ها بالا رفتند ، هیچ کس در آنجا نبود و صدایی گوش نمیرسید. با سرعت به سمت آشپزخانه رفتند و از در فرعی خارح شدند ، با بیشترین توان به سمت در خروجی عمارت دویدند.
در آخرین لحظه صدای لرزان دراکو به گوش میرسید..
- فرار کردن ! هر سه تاشون فرار کردن!

---
واو! توصیفاتت و جزئیاتی که به کار بردی عالی بود! سوژه هم خوب جلو رفت و خلاصه که همه چیز عالی!

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/12/8 19:02:19
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 27 بهمن 1403 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۸

دامبلدور پشت میزش در اتاق نشسته بود و مبهوت به نامه روبه رویش نگاه میکرد و با خود فکر میکرد که چرارجغد رساننده نامه ، نامه ای که نام هری پاتر روی آن نوشته شده را پیش او آورده .
دامبلدور از پشت میز برخاست و شروع کرد به راه رفتن در اتاق و ناگهان چشمش به شمشیر گریفندور در بالای کمد ها خورد آن را برداشت و به سراغ نامه رفت .
درب پاکت نامه را که بسیار خوب بسته شده بود به کمک شمشیر گشود و خود نامه را از داخل آن برداشت .
متن نامه این چنین بود :
سلام پروفسور میدونم که الان کمی گیج شده اید که چرا باید نامه هری برای شما آمده باشد . من خودم ( که علاقه ای ندارم بگوییم که هستم ) به جغد گفتم که نامه را برای شما بیاورد و شما هر زمان که مناسب دانستید این نامه را به هری پاتر برسانید و اما چیزی که میخواستم بگوییم این است که من ( که خاطر نشان میکنم علاقه ای ندارم بگوییم کیستم ) از شما خواهش میکنم تا به هری بگویید که هرچه سریع تر به خاستگاری جینی ویزلی برود و در این کار تعلل نکند . با تشکر

دامبلدور پس از خواندن نامه دست خط خوش جینی را شناخت و لبخندی کوتاه زد و زیر لب گفت « عشق زیبا ترین جادوی عالم »


---
خیلی کوتاه نوشتی که کار تایید کردن رو بسیار سخت می‌کنه. با این حال همون اندک توصیفاتی که داشتی به نظرم خوب و خلاقانه بود. لطفا تو مراحل بعدی، سعی کن داستانت طولانی‌تر باشه و جزئیات بیشتری از وقایع رو توضیح بدی.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/27 14:54:06
شروع یه زندگی مخفیانه 🕵🏼‍♂️
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 12:57
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۸
هوا نم‌ناک و سرد بود. بوی خاک خیس و برگ‌های پوسیده در راهروی هاگوارتز پیچیده بود. از شدت عصبانیت، دستانم می‌لرزید. پروفسور تریلانی باز هم از نمره‌ام در درس پیشگویی کم کرده بود! دلیلش هم این بود که به اندازه کافی حس ششم قوی‌ای ندارم. انگار دیدن آینده دست خود آدم است

تصمیم گرفتم برای خالی کردن خودم، به محوطه‌ی اطراف هاگوارتز بروم. می‌دانستم نباید از محوطه دور شوم، اما تحمل ماندن در قلعه را نداشتم. بی‌سروصدا از میان راهروها و حیاط گذشتم و به سمت لبه‌ی جنگل ممنوعه رفتم.

وقتی به لبه‌ی جنگل رسیدم، نفس عمیقی کشیدم. بوی تند کاج و خزه، کمی آرامم کرد. می‌دانستم نباید وارد جنگل بشوم، اما کنجکاوی‌ام بر ترسم غلبه کرد. با احتیاط، چند قدم به داخل جنگل رفتم، تا جایی که نور قلعه هنوز دیده می‌شد.

ناگهان، در میان تاریکی، چیزی درخشید. یک نور نقره‌ای ملایم. جلوتر رفتم و با منظره‌ای باورنکردنی روبرو شدم: یک تک‌شاخ! موجودی زیبا و افسانه‌ای که فقط در کتاب‌ها خوانده بودم.

تک‌شاخ با وقار ایستاده بود و نور نقره‌ای از شاخ بلند و پیچ‌خورده‌اش ساطع می‌شد. انگار از حضور من باخبر بود، اما نمی‌ترسید. به آرامی به طرفم چرخید و چشمان آبی رنگش را به من دوخت.

حس عجیبی وجودم را فرا گرفت. انگار تمام خشم و ناراحتی‌ام ناگهان ناپدید شد. فقط سکوت و آرامش بود. تک‌شاخ سرش را پایین آورد و به آرامی شاخش را به دستم نزدیک کرد.

لحظه‌ای تردید کردم، اما بعد دستم را جلو بردم و شاخ تک‌شاخ را لمس کردم. یک حس جادویی در تمام وجودم پیچید. حس امید، حس قدرت، و حس آرامش.

ناگهان، صدایی شنیدم. صدای خش‌خش برگ‌ها و شکستن شاخه‌ها. موجودی بزرگ و سیاه، از میان درختان بیرون آمد. یک دمنتور!

ترس تمام وجودم را فرا گرفت. سرمای دمنتور، قلبم را منجمد کرد. احساس ناامیدی و بدبختی، مثل پتویی سنگین روی شانه‌هایم افتاد.

اما تک‌شاخ عقب نرفت. با صدایی بلند و رسا، نعره‌ای کشید. نوری خیره‌کننده از شاخش ساطع شد و به طرف دمنتور حمله‌ور شد.

دمنتور جیغی کشید و عقب رفت. نور تک‌شاخ، مثل یک سپر محافظ، از من در برابر سرمای دمنتور محافظت می‌کرد.

تک‌شاخ دوباره نعره کشید و دمنتور، با سرعت از میان درختان ناپدید شد.

وقتی دمنتور رفت، تک‌شاخ دوباره به طرفم برگشت. سرش را به آرامی به دستم مالید و بعد، با یک چرخش سریع، به میان تاریکی جنگل ناپدید شد.

من، زیر نور مهتاب، تنها ایستاده بودم. دیگر از نمره‌ی کم پیشگویی ناراحت نبودم. حس می‌کردم تغییری در من ایجاد شده. انگار تک‌شاخ، جادوی امید و قدرت را به من منتقل کرده بود.

نگاهی به قلعه انداختم که چراغ‌هایش مثل فانوس‌های دریایی در تاریکی می‌درخشیدند. می‌دانستم که زندگی در هاگوارتز همیشه پر از چالش خواهد بود، اما حالا می‌دانستم که حتی در تاریک‌ترین لحظات، امید همیشه وجود دارد. فقط باید به دنبالش بگردیم. و شاید هم کمی بیشتر به حرف‌های پروفسورها گوش کنم و بیخود و بی‌جهت وارد جنگل ممنوعه نشوم!


---
توصیفاتت عالی بود و جزئیات وقایع و احساسات شخصیتت رو خیلی خوب به تصویر کشیدی. داستان رو هم خوب پیش بردی. آفرین!

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/24 13:10:22
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 14 دی 1403 13:31
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ده ۱۰


ـ هری....هری ....کجاییی بیا پسر قراره کلی خرید کنیم مثلا تو یه دانش آموزی ..

ـ من !؟! الان که تابستونه مگه مدرسه ها باز شدن
تازه درسم تموم شده
باید دوباره بخونم !؟ ای خداااااااا

ـ هری با من بحث نکن برای بار هزارم این مدرسه با مدارس دیگه فرق داره فهمیدی !؟!

ـ آره فهمیدم ...

درجادویی کوچه دیاگون باز شد هری و هاگرید وارد کوچه شدن .هری با تعجب همه جارو نگاه میکرد و پیش خودش میگفت یعنی من بیدارم ؟!

هاگرید که تعجب هری رو دیده بود با خنده زد به شونه هری و گفت خیلی چیزا هست که ندیدی هری اینقدر تعجب نکن این تازه اول راهه 😁😂

هری همین که روشو به سمت هاگرید برگروند که چیزی بگه یهو چشمش به یه مغازه قدیمی افتاد ..به هاگرید گفت من میرم یه نگاهی به اون مغازه بندازم
ـ باشه هری ولی خیلی مواظب باش این کوچه با کوچه های شهرتون خیلی فرق داره سعی کن از کسی چیزی نگیری و به چیزی هم دست نزنی ...
هری باشه ای گفت به سمت مغازه رفت وارد مغازه که شد قفس های بزرگی نظرشو جلب کرد که داخل قفس ها حیوانات خاصی نگه داری میشد مثل رتیل پا گنده ـ طوطی دم سیاه ـ گربه شیطانی و یه جغد
بله یه جغد سفید نظر هری رو جلب کرد هری نزدیکتر شد ..جغد سرش رو برگردوند چشمای طلایش برقی زد لبخندی رو صورت هری اومد ..
فروشنده که لبخند هری رو دید به سمت او اومد

گفت : خب خب میبینم که هدویگ نظرتو جلب کرده ولی پسر جوون اون فروشی نیست ..
هری یهو وا رفت ولی سریع گفت هر قیمتی باشه من اونو میخرم ..
ـ نه نه پسر خوب گفتم که اون فروشی نیست حتی به هر قیمتی میتونی از حیوانات دیگه ای که تو فروشگاه هستن خرید کنی این سمور دم طلایی رو ببین
ـ نه من این جغد رو میخواستم 😒
هری با ناراحتی از اون مغازه عجیب اومد بیرون و هیمنطور که فکرش درگیر جغد بود .یهو به یه جسم بزرگی برخورد کرد .
بله اون هاگرید بود.
هری سرشو بالا اورد و لبخند هاگرید رو دید .
هاگرید اشاره به پشت هری کرد .
هری برگشت و تو سبد خریدش جغد سفیدی رو دید تا جغد برگشت لبخند بزرگی به صورت هری اومد و به سمت جغد دوید .
بله اون جغد هدویگ بود .
هاگرید حواسش به هری بود و دیده بود که چقدر از اون جغد خوشش اومده و با کلی کلنجار از فروشنده خسیس اونو به قیمت خیلی بالا خریده بود .

بعد از تمام کردن خرید ها هری هاگرید و هدویگ به سمت ایستگاه قطار راه افتادن

---

جالب نوشته‌بودی خیلی.
یک سری اشکالات داری که در آینده در کلاس‌های هاگوارتز و با نقد، بهشون پرداخته میشه و رفع میشن.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/14 14:26:51
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 دی 1403 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین


در کلاس پیشگویی شرکت کردن، حس عجیبی دارد، درست مثل اینکه وارد بخشی از ذهن دیوانه اما شگفت‌انگیز کسی شوید. از لحظه‌ای که پا به آن کلاس گذاشتم، گویی مه قرمزی از زمین بلند شد و مرا به دنیای دیگری کشاند. صندلی‌های کهنه و مخملی در اطراف میزهای گرد چیده شده‌اند، هر کدام پر از فنجان‌های کوچک و کتاب‌های قدیمی که بوی کهنگی می‌دهند. یک بخاری کهنه با شعله‌هایی که انگار نجوا می‌کنند، در انتهای کلاس می‌سوزد و گرمای مطبوعی می‌پراکند.

**استاد مرالوا**، با چشمان کشیده و لبخند مرموزش، گویی از جهان دیگری آمده بود. ردای بلند بنفش‌رنگش با طلسم‌های نقره‌ای مزین شده بود و هر حرکتش بوی عود و اسرار باستانی را در هوا پراکنده می‌کرد. او در سکوتی پرابهام به سمت میز جلویی رفت، کتابی کهن را باز کرد و بدون نگاه کردن به هیچ‌کس گفت: "هرکدام از شما امروز حقیقتی را کشف خواهید کرد که شاید آمادگی مواجهه با آن را نداشته باشید. اما جادو فقط برای شجاعان است."

صدایش محکم و پرطنین بود، انگار که مستقیماً در روح آدم نفوذ می‌کرد. نگاهش از روی تمام دانش‌آموزان گذشت تا اینکه روی من متوقف شد. چشمانش گویی مرا به چالش می‌کشیدند. سپس به آرامی گفت: "تو... هاله‌ای عجیب داری. می‌دانم که نمی‌خواهی حقیقتی که در تو نهفته است را با کسی شریک شوی. بیا جلو، بگذار ببینم آیا جرات داری پرده از رازهایت برداری."

روش آموزش؟ ترکیبی از هنر و بازی ذهنی بود. استاد مرالوا از ما خواست فنجان‌های کوچک چای را برداریم و باقی‌مانده چای را به دقت بررسی کنیم. طرح‌ها و شکل‌هایی که در ته فنجان‌ها تشکیل می‌شدند، باید سرنخی از آینده یا رازهای پنهان می‌دادند. اطرافم پر بود از جادوآموزانی که سرهایشان را در فنجان‌هایشان فرو کرده بودند، انگار که زندگی‌شان به یافتن پاسخ در ته آن فنجان‌ها وابسته است. اما من؟ من فقط فنجانم را چرخاندم و با اعتماد به نفسی یخ‌زده گفتم: "یک مار... و تاج. معنایش روشن است: این فنجان می‌گوید قدرت من مرزها را خواهد شکست."

مرالوا لحظه‌ای سکوت کرد. چیزی بین تحسین و کنجکاوی در چهره‌اش پدیدار شد. سپس لبخندی زد، اما لبخندی که بیشتر شبیه یک هشدار بود تا تأیید. گفت: "جالب است... اما هر قدرتی قیمتی دارد. آیا آماده‌ای؟"

کلاس به سکوتی عجیب فرو رفت. دیگران با حسادت و شاید ترس به من نگاه می‌کردند. یکی از دانش‌آموزان، با صدایی آرام و لرزان گفت: "این فقط یک حدس است، او چیزی نمی‌بیند!" لبخندی کج به او زدم و پاسخ دادم: "حدس؟ شاید. اما مهم این است که شما باور کردید."

مرالوا به آهستگی به سمت من آمد، انگشتش را روی فنجان چرخاند و چیزی زیر لب زمزمه کرد. دود غلیظی از فنجان بلند شد و شکلی تاریک و پیچیده در هوا نقش بست. صدایش سرد و جدی شد: "مار و تاج... این تنها نشانه قدرت نیست. این هشدار است. مواظب باش که قدرت، تو را به بازی نگیرد."

آن لحظه، چیزی در من تغییر کرد. نمی‌دانستم این یک بازی ذهنی بود یا حقیقتی از آینده اما می‌دانستم که نگاه همه به من عوض شده است. من دیگر فقط یک دانش‌آموز نبودم؛ من کسی بودم که حتی استاد مرالوا را به چالش کشیده بود.
و این بیش از هر پیشگویی قدرت واقعی بود.



---
خیلی خوب نوشته بودی! توصیف‌ها، دیالوگ‌ها و روند پیشبرد داستان همگی خوب بودن! فقط توصیه‌ای که دارم اینه که دیالوگ‌ها رو جز در مواقع خاص برای شخصیت‌هایی که این انتظار ازشون می‌ره، به صورت محاوره بنویس!

لطفا پیام‌شخصی‌ای که برات ارسال شده رو هم مطالعه کن.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/11 21:28:02
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 دی 1403 16:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۵
نوشتن دوباره‌ی این پست بعد از گذشت ۴ سال و چند ماه!

این مدت اتفاقای عجیبی افتاده، خیلی عجیب! می‌دونم اینا رو که برات بنویسم شاید فکر کنی دیوونه‌ای چیزی شدم ولی اینا همش واقعیه! من خودمم هنوز باورم نشده که اینا واقعیه پس نمی‌تونم انتظار داشته باشم تو باورم کنی... ولی به هر حال می‌خوام که برات تعریفش کنم!

چند وقت پیش بود. حدود یک ماه پیش اگه درست یادم باشه... اون روز تو اتاقم مشغول کتاب خوندن بودم که زنگ درو زدن. صدای باز شدن در اومد. چند دقیقه بعد مامان صدام کرد که برم پایین. کتابمو بستم و رفتم به اتاق پذیرایی. یه آقای سن و سال داری توی اتاق پذیرایی وایساده بود. مو و ریش سفیدش اینقدر بلند بود که به سختی خودمو نگه داشتم که عادی رفتار کنم! لباس‌هاشم عجیب بود. یه ردای بلند پوشیده بود و یه کلاه نوک تیز روی سرش گذاشته بود. اسم اون آقا، دامبلدور بود. گفت که من ساحره‌ام و می‌تونم جادو کنم. اولش باور نکردم. فکر کردم دیوونه‌ای چیزیه، ولی بعد بهم گفت به وقتایی فکر کنم که ناراحت یا عصبانی می‌شم. راست می‌گفت! واقعا وقتی ناراحت یا عصبانی می‌شدم اتفاقای عجیبی میفتاد! اتفاقایی که نمی‌تونستم براشون دلیلی پیدا کنم. مثلا اون دفعه رو یادته که تو مدرسه با اون دختره دعوام شد و وقتی داشت می‌رفت یهو کیفش پاره شد و همه وسایلش ریخت؟ به نظر می‌رسه که اون اتفاق کار جادوی من بوده!

آقای دامبلدور آخرش یه نامه بهم داد و قرار شد که به اینجا بیام، هاگوارتز، مدرسه جادوگری. توی اون نامه یه لیست وسایل هم بود. چیزایی مثل ردا و چوبدستی و پاتیل و کتاب درسی‌های جادویی! حتما برات سوال شده که از کجا اینا رو خریدم. رفتم به یه کافه‌ای تو لندن. اسمش پاتیل درزدار بود. خیلی جالب بود که آدمای غیرجادویی اونو نمی‌دیدن! رفتم داخل و مسئول کافه، آقای تام، منو برد به حیاط خلوت پشت کافه. اونجا با چوبدستیش به چند تا از آجرای دیوار ضربه زد و بعدش دیوار باز شد! واقعا آجراش جابه‌جا شدن و دیوار باز شد! و پشت دیوار یه کوچه‌ی خیلی طولانی بود. خیلی جالبه که جادوگرا تو لندن همچین جاهایی دارن، نه؟ اونجا یه عالمه مغازه مختلف بود که وسایل جادویی می‌فروختن. راستی جادوگرا پولشون هم فرق داره. اسم پولشون گالیونه! تازه یه بانک بزرگ هم دارن! بانکو جن‌ها می‌گردونن، باورت می‌شه؟! اونجا واقعا پر از جن بود! کی فکرشو می‌کرد این چیزا واقعا وجود داشته باشه؟!

من با قطار اومدم اینجا. ولی نه یه قطار معمولی از یه سکوی معمولی، از سکوی ۹ و سه چهارم اومدم‌! خیلی باحال بود! از توی یه ستون بین سکوی ۹ و ۱۰ رد شدم و اون سمتش سکوی ۹ و سه چهارم بود!

توی قطار اتفاق خاصی نیفتاد. فقط یه خانوم مسنی اومد که خوراکی می‌فروخت. حتی خوراکی‌هاشونم با ما فرق داره! یه غورباقه شکلاتی خریدم ولی آخرش چندشم شد و نتونستم بخورمش... یه چیز دیگه‌ای که قبل از رسیدن به اینجا، تو قطار فهمیدم اینه که عکسا تو دنیای جادوگرا تکون می‌خورن! اون شکلاته یه کارت داشت و عکس اون کارته برام دست تکون داد! بعدشم همینجور قدم زنان از کادر عکس رفت بیرون و چند دقیقه بعدش دوباره برگشت! خیلی خفنه نه؟

وقتی رسیدیم و از قطار پیاده شدم یه آقای خیلی بزرگی (ببین واقعا بزرگ بودا! بزرگتر از ۲ برابر آدمای معمولی!) سال اولی ها رو صدا کرد. باهاش رفتیم و سوار قایق شدیم. دیدن هاگوارتز برای اولین بار واقعا شگفت‌آور بود. یه قلعه بزرگ بر فراز دریاچه. دوست داشتم ساعت‌ها بشینم و فقط نگاش کنم.

بگذریم! بعد نوبت به مراسم گروهبندی رسید. خیلی استرس داشتم. می‌ترسیدم که گروهبندی نشم و برم گردونن خونه. می‌ترسیدم همه این اتفاقا یه اشتباه بوده باشه. اسممو که صدا کردن، رفتم جلو و روی چهارپایه نشستم و کلاهو روی سرم گذاشتن. آهان یادم رفت بگم! آره! گروه‌بندی با یه کلاه بود. هر کس کلاهو می‌ذاشت سرش و چند لحظه بعد کلاه اسم گروهشو اعلام می‌کرد. بعدا بیشتر درباره گروها بهت توضیح می‌دم.

کلاه بزرگ بود و وقتی روی سرم گذاشتنش، حتی تا روی چشمام پایین اومد. جز تاریکی توی کلاه چیزی نمی‌دیدم. کلاه شروع کرد به حرف زدن باهام. انگار که داشت توی ذهنم حرف می‌زد.
- آممممم... سخته... تو خیلی باهوشی ولی شجاعت خوبی هم داری. اصیل نیستی پس اسلیتیرین حذفه. ولی هافلپاف... اونجا هم بد نیست... محبت و پشتکار خوبی داری. حالا کجا بذارمت؟...

بیشتر از بقیه طول کشید تا کلاه تصمیمشو درباره من بگیره. ولی در آخر تصمیم گرفت که من به گریفیندور بیام. گروه آدمای شجاع. خودم خیلی مطمئن نیستم که شجاع باشم ولی همه می‌گن که کلاه درون ذهن آدمو می‌بینه. اون چیزایی رو می‌بینه که ممکنه حتی خود آدم هم ندونه!

الان که دارم این نامه رو برات می‌نویسم روی تختم، توی خوابگاه گریفیندور نشستم. دیگه حرفمو تموم می‌کنم که زودتر بخوابم. از فردا کلاسامون شروع می‌شه و من خیلی هیجان‌زده‌ام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده



F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.



پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 3 دی 1403 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره هفت

چرا؟
این پرسشی بود که هری از اولین برخوردش با اسنیپ توی ذهنش اومده بود.
هری در حالی که به چشمای خشن و پلک های چروک خورده اسنیپ نگاه می کرد، اسنیپ از شدت خشم دندون هاش رو بهم فشرده بود، هری با خودش فکر می کرد حتما امروز اسنیپ دوباره سیرابی با پیاز خورده که دهنش اینقدر بوی بد می ده، اوه الانه که از خنده بترکم خودت کنترل کن هری.
ولی متاسفانه پوزخند هری از چشم اسنیپ دور نموند.
اسنیپ با عصبانیت جوری که آب دهنش به صورت هری پاشید داد زد و گفت آقای پاتر مگه من حرف خنده داری به تو زدم که داری میخندی؟
هری که از شدت بوی بد دهن اسنیپ نفسش رو حبس کرده بود با عجله گفت والا به خدا پروفسورمن از کجا بدونم لنگه جورابتون که دایی خدابیامورزتون بهتون داده کجاست؟
اسنیپ داد زد و گفت: دروغ نگو موش کله پوک خودم از نقشه غارتگر دیدم به سمت اتاق من میومدی.
ولی هری یواشکی رفته بود که لواشک هایی که خانم ویزلی برای جشن تولد اسنیپ به اون هدیه داده بود رو برداره چون خانم ویزلی به اشتباه به جای پودر گلپر پودر عطسه ای که فرد و جرج برای شوخی با مامانشون داخل کابینت گذاشته بودند رو به مواد لواشک اضافه کرده بود و اینجور شرف خانم ویزلی به باد می رفت.
با تو هستم پاتر کر شدی یا لال یا خودت زدی به اون راه گفتم لنگه جورابی که دایی جان مرحومم به من داده بود رو کجا بردی؟
هری با خودش گفت؛ حالا چجور جمعش کنم.
هری نگاه جدی نمادینی به صورتش گرفت و گفت: راستی از بوی دهنتون معلومه سیرابی حسابی بهتون چسبیده گفتید از کجا سفارش دادید؟
اسنیپ با خوشحالی گفت: دیشب یواشکی و بدون اینکه هوریس بفهمه رفتم کلاس معجون سازی و به یک یک ترکیب خفن توی پخت سیرابی رسیدم... اصلا چرا دارم به تو میگم.
هری که دید هیچ جوره نمیتونه اسنیپ رو بپیچونه گفت پروفسور چقدر لواشک های خانم ویزلی درست مبکنه خوشمزست تاحالا از اون ها امتحان کردین؟
اسنیپ گفت اتفاقا یک بسته از اون ها داخل کشو میزم دارم؛ اسنیپ به سمت میز رفت و بسته لواشک ها رو بیرون آورد و گفت هری یکمی میخوری هه هه فوتینا..
هری با هیجان داد زد: استاد نهههه ولی دیگه دیر شده بود اسنیپ کل لواشک ها رو خورد بود.
اسنیپ با لذت گفت به به عج عط عط عطسهههه عط عط عطسههههههه.
هری از موقعیت سواستفاده کرد و از دفتر اسنیپ در رفت.
اسنیپ فریاد می زد: به دس عط عط سهههه تم نیوفتیییی عطسهههه پاترررررر.


---
متوجهم که تلاش کردی تا جای ممکن طنز بنویسی، ولی این خیلی مهمه که بازم شخصیت‌ها طوری رفتار کنن که ازشون انتظار می‌ره و به نظرم اینجا یکم اسنیپ زیادی از شخصیت حقیقی خودش فاصله گرفته بود. علاوه بر این، لطفا این دو نکته زیر رو هم در ادامه رعایت کن:

بین پاراگرافات به جای یک بار اینتر دو بار اینتر بزن و برای نوشتن دیالوگ به خط برو و از علامت "-" قبلش استفاده کن. هر دو مورد رو تو این بخش از پستت اصلاح می‌کنم:
نقل قول:
اسنیپ با عصبانیت جوری که آب دهنش به صورت هری پاشید داد زد و گفت آقای پاتر مگه من حرف خنده داری به تو زدم که داری میخندی؟
هری که از شدت بوی بد دهن اسنیپ نفسش رو حبس کرده بود با عجله گفت والا به خدا پروفسورمن از کجا بدونم لنگه جورابتون که دایی خدابیامورزتون بهتون داده کجاست؟

اسنیپ با عصبانیت جوری که آب دهنش به صورت هری پاشید داد زد و گفت:
- آقای پاتر مگه من حرف خنده داری به تو زدم که داری میخندی؟

هری که از شدت بوی بد دهن اسنیپ نفسش رو حبس کرده بود با عجله گفت:
- والا به خدا پروفسورمن از کجا بدونم لنگه جورابتون که دایی خدابیامورزتون بهتون داده کجاست؟


تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط snape...severus در 1403/10/3 23:17:11
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/4 12:29:55
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/4 12:32:11
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/4 13:08:26
پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: جمعه 30 آذر 1403 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 13 >>
و اما آینه نفاق انگیز...
هری از زیر شنل نامرئی اش به جلوی پایش نگاه کرد. نور فانوس در دستش سو سو میزد و به زور جلوی پایش را روشن میکرد اما چاره ای نبود. هر لحظه ممکن بود فیلچ از پشت یک دیوار بیرون بیاید و نور فانوس را ببیند. با خودش فکر کرد "امشب قراره چه چیز جدیدی پیدا کنم؟ " ناگهان نوری را از طرف راهروی روبروی اش دید که به طرف راهرو اصلی می امد. سریع وارد راهرو قبلی شد و پشت سرش را حتی نگاه نکرد مبادا که از این طریق جای او لو برود.
دستش را آرام به دیوار کنارش کشید و زیر دستش برآمدگی نا آشنایی را حس کرد. او کجای قلعه بود؟ اینجا را به خاطر نمی آورد. آجری که بیرون آمده بود را کامل در آورد و پشت آن را نگاه کرد. در اتاقی عجیب دختری کوچک گویی سال اولی باشد کف زمین افتاده بود و اتاق به هم ریخته بود و در عقب اتاق جایی که به وضوح دیده میشد آینه نفاق انگیز دیده میشد.
با ترس برگشت تا ببیند کسی انجا نیست سپس دوباره به درون اتاق نگاه کرد. اتاق همان بود اما خالی بود و فقط آینه نفاق انگیز سر جای خودش بود. هری فکر کرد که باید اشتباهی شده باشد.
یک آن رنگ از چهره اش پرید :دستی استخوانی و لاغر را بر روی شانه اش حس کرد!



---
با این که خیلی کوتاه نوشتی، ولی چون خوب نوشته بودی اینجا متوقفت نمی‌کنم. فقط لطفا تو مراحل بعدی سعی کن بیشتر در مورد وقایع و احساسات شخصیتات توضیح بدی تا داستانت شاخ و برگ بیشتری داشته باشه و خیلی کوتاه نباشه.

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Mara در 1403/10/1 0:33:15
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/1 19:24:32
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/1 19:27:22
فرق بین سفیدی و سیاهی فرق بین وقتیه که تو بین خودت و دیگران، ده نفر و صد نفر و غیره انتخاب می‌کنی. هرکدوم از این انتخاب ها یک لحظه و زندگی تو مجموعه ای از این لحظاته. هر انتخاب یک نتیجه داره و هر نتیجه یک انتخاب رو به همراه داره. پارادوکس عجیبیه ولی واقعیته. گاهی برای یک انتخاب سفید یک انتخاب سیاه لازم هست و گاهی برای یک انتخاب سیاه به یک انتخاب سفید احتیاج میشه.

نقل قول:
میو میو!


پاسخ به: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 26 آذر 1403 12:53
نمایش جزئیات
آفلاین
هری ۱۰ سال بعد از نبرد،تصمیم می‌گیرد به خانه خاله پتونیا باز گردد تا خاطراتش را(گر چه خیلی هم خوب نبودند)مرور کند.
هری روی تختش می‌نشیند به دادلی فکر می کند.به روزی که او را در محل نگهداری مار انداخت تا روزی که او را از شر دیوانه ساز ها خلاص کرد.


ناگهان چیزی سکوت را به هم می زند...

-دابی!
این صدای هری بود.
-آقای هری پاتر...
-ولی...بلاتریکس تو رو کشت...خودم دیدم!
-آه،آقای هری پاتر!شما نباید به هاگوارتز...یعنی چیز...دنیای جادوگری برگردید!خیلی خطرناک است!
-دابی جان،بنده خودم با ولدمورت دوئل کردم.من اونو کشتم!
-دابی چمیدونه،بالاخره نباید بری.دابی میگه خطرناکه!
-عزیز من،من ولدمورت رو کشتم.چرا نمیفهمی دابی!!!
-حالا ولدمورت نباشه،یکی دیگه میاد شما رو میکشه!
_حالا من نباشم،ولدمورت یکی دیگه رو میکشه
_آقای هری پاتر،مسخره باز در نیارید!
-دابی امکان داره مغزت رو به کار بیندازی؟!
-آقای هری پاتر دابی رو ناراحت کرد.
البته،دابی ناراحت نشده بود.او تنها می خواست هری را قانع کند که به دنیای جادویی برنگردد.
-وای، دابی !
هری با قیافه ای اندوهگین،کنار دابی نشست.
-ای کاش،فقط ای کاش به من میگفتی چرا باید این کار رو بکنم،دابی...
ناگهان دابی از جا پرید.شروع کرد به جیغ کشیدن.
-آه...یه جادوگر کنار دابی نشست!دابی باید خودشو تنبیه کنه!دابی باید خودشو تنبیه کنه!
هری به فکر فرو رفت.نمی توانست درک کند!اگر او دابی بود،پس چرا انقدر مصنوعی رفتار می کرد؟صداش هم مثل صدای دابی نبود!تازه،مگر دابی به دست بلاتریکس بلک،خواهر نارسیسا و آندرومدا،کشته نشده بود؟!


ناگهان هری حس کرد دابی دارد سرش را می‌کند.
-دابی!نکن دابی!
اما صدای به جای صدای ناله و صورت دابی،هری صورت جیمز سیریوس،پسر بامزه اش و خنده ی او مواجه شد.جیمز سیریوس ماسک دابی را زده بود!
ناگهان آلبوس سوروس وارد شد و عکس هایی که با دوربین گرفته بود را به هری نشان داد و خندید.تصویر شماره ۱۱


---
آدرسی که برای لینک وارد کردی خراب بود، ولی چون شماره‌شو نوشته بودی متوجه شدم منظورت کدوم تصویر بود. خلاقیتی که تو نوشتن داستانت به خرج دادی رو دوست داشتم! خیلی بهتر می‌شه اگه علاوه بر دیالوگ، توصیفاتت رو هم بیشتر کنی و داستان رو فقط با دیالوگ جلو نبری.

هم‌چنین لطفا علائم نگارشی رو به کلمه قبل از خودش بچسبون و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله بده. این قانونیه که برای تمام علائم نگارشی برقراره. مثلا:

نقل قول:
-دابی چمیدونه،بالاخره نباید بری.دابی میگه خطرناکه!

-دابی چمیدونه، بالاخره نباید بری. دابی میگه خطرناکه!

تایید شد.

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت‌های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/26 12:59:51
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/26 13:08:27
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/26 15:42:33
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/26 17:49:48