تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
106 کاربر(ها) آنلاین هستند (70 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
102
مهمانان
|
4
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
اسلیترین
کارگاه داستاننویسی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
سیبل تریلانی
2 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/28
آخرین ورود: دوشنبه 29 بهمن 1403 22:09
از: بالا شهر لندن
پستها:
5

تصویر شماره ۸
دامبلدور پشت میزش در اتاق نشسته بود و مبهوت به نامه روبه رویش نگاه میکرد و با خود فکر میکرد که چرارجغد رساننده نامه ، نامه ای که نام هری پاتر روی آن نوشته شده را پیش او آورده .
دامبلدور از پشت میز برخاست و شروع کرد به راه رفتن در اتاق و ناگهان چشمش به شمشیر گریفندور در بالای کمد ها خورد آن را برداشت و به سراغ نامه رفت .
درب پاکت نامه را که بسیار خوب بسته شده بود به کمک شمشیر گشود و خود نامه را از داخل آن برداشت .
متن نامه این چنین بود :
سلام پروفسور میدونم که الان کمی گیج شده اید که چرا باید نامه هری برای شما آمده باشد . من خودم ( که علاقه ای ندارم بگوییم که هستم ) به جغد گفتم که نامه را برای شما بیاورد و شما هر زمان که مناسب دانستید این نامه را به هری پاتر برسانید و اما چیزی که میخواستم بگوییم این است که من ( که خاطر نشان میکنم علاقه ای ندارم بگوییم کیستم ) از شما خواهش میکنم تا به هری بگویید که هرچه سریع تر به خاستگاری جینی ویزلی برود و در این کار تعلل نکند . با تشکر
دامبلدور پس از خواندن نامه دست خط خوش جینی را شناخت و لبخندی کوتاه زد و زیر لب گفت « عشق زیبا ترین جادوی عالم »
---
خیلی کوتاه نوشتی که کار تایید کردن رو بسیار سخت میکنه. با این حال همون اندک توصیفاتی که داشتی به نظرم خوب و خلاقانه بود. لطفا تو مراحل بعدی، سعی کن داستانت طولانیتر باشه و جزئیات بیشتری از وقایع رو توضیح بدی.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
دامبلدور پشت میزش در اتاق نشسته بود و مبهوت به نامه روبه رویش نگاه میکرد و با خود فکر میکرد که چرارجغد رساننده نامه ، نامه ای که نام هری پاتر روی آن نوشته شده را پیش او آورده .
دامبلدور از پشت میز برخاست و شروع کرد به راه رفتن در اتاق و ناگهان چشمش به شمشیر گریفندور در بالای کمد ها خورد آن را برداشت و به سراغ نامه رفت .
درب پاکت نامه را که بسیار خوب بسته شده بود به کمک شمشیر گشود و خود نامه را از داخل آن برداشت .
متن نامه این چنین بود :
سلام پروفسور میدونم که الان کمی گیج شده اید که چرا باید نامه هری برای شما آمده باشد . من خودم ( که علاقه ای ندارم بگوییم که هستم ) به جغد گفتم که نامه را برای شما بیاورد و شما هر زمان که مناسب دانستید این نامه را به هری پاتر برسانید و اما چیزی که میخواستم بگوییم این است که من ( که خاطر نشان میکنم علاقه ای ندارم بگوییم کیستم ) از شما خواهش میکنم تا به هری بگویید که هرچه سریع تر به خاستگاری جینی ویزلی برود و در این کار تعلل نکند . با تشکر
دامبلدور پس از خواندن نامه دست خط خوش جینی را شناخت و لبخندی کوتاه زد و زیر لب گفت « عشق زیبا ترین جادوی عالم »
---
خیلی کوتاه نوشتی که کار تایید کردن رو بسیار سخت میکنه. با این حال همون اندک توصیفاتی که داشتی به نظرم خوب و خلاقانه بود. لطفا تو مراحل بعدی، سعی کن داستانت طولانیتر باشه و جزئیات بیشتری از وقایع رو توضیح بدی.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/27 14:54:06
شروع یه زندگی مخفیانه 🕵🏼♂️
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۱۸
هوا نمناک و سرد بود. بوی خاک خیس و برگهای پوسیده در راهروی هاگوارتز پیچیده بود. از شدت عصبانیت، دستانم میلرزید. پروفسور تریلانی باز هم از نمرهام در درس پیشگویی کم کرده بود! دلیلش هم این بود که به اندازه کافی حس ششم قویای ندارم. انگار دیدن آینده دست خود آدم است
تصمیم گرفتم برای خالی کردن خودم، به محوطهی اطراف هاگوارتز بروم. میدانستم نباید از محوطه دور شوم، اما تحمل ماندن در قلعه را نداشتم. بیسروصدا از میان راهروها و حیاط گذشتم و به سمت لبهی جنگل ممنوعه رفتم.
وقتی به لبهی جنگل رسیدم، نفس عمیقی کشیدم. بوی تند کاج و خزه، کمی آرامم کرد. میدانستم نباید وارد جنگل بشوم، اما کنجکاویام بر ترسم غلبه کرد. با احتیاط، چند قدم به داخل جنگل رفتم، تا جایی که نور قلعه هنوز دیده میشد.
ناگهان، در میان تاریکی، چیزی درخشید. یک نور نقرهای ملایم. جلوتر رفتم و با منظرهای باورنکردنی روبرو شدم: یک تکشاخ! موجودی زیبا و افسانهای که فقط در کتابها خوانده بودم.
تکشاخ با وقار ایستاده بود و نور نقرهای از شاخ بلند و پیچخوردهاش ساطع میشد. انگار از حضور من باخبر بود، اما نمیترسید. به آرامی به طرفم چرخید و چشمان آبی رنگش را به من دوخت.
حس عجیبی وجودم را فرا گرفت. انگار تمام خشم و ناراحتیام ناگهان ناپدید شد. فقط سکوت و آرامش بود. تکشاخ سرش را پایین آورد و به آرامی شاخش را به دستم نزدیک کرد.
لحظهای تردید کردم، اما بعد دستم را جلو بردم و شاخ تکشاخ را لمس کردم. یک حس جادویی در تمام وجودم پیچید. حس امید، حس قدرت، و حس آرامش.
ناگهان، صدایی شنیدم. صدای خشخش برگها و شکستن شاخهها. موجودی بزرگ و سیاه، از میان درختان بیرون آمد. یک دمنتور!
ترس تمام وجودم را فرا گرفت. سرمای دمنتور، قلبم را منجمد کرد. احساس ناامیدی و بدبختی، مثل پتویی سنگین روی شانههایم افتاد.
اما تکشاخ عقب نرفت. با صدایی بلند و رسا، نعرهای کشید. نوری خیرهکننده از شاخش ساطع شد و به طرف دمنتور حملهور شد.
دمنتور جیغی کشید و عقب رفت. نور تکشاخ، مثل یک سپر محافظ، از من در برابر سرمای دمنتور محافظت میکرد.
تکشاخ دوباره نعره کشید و دمنتور، با سرعت از میان درختان ناپدید شد.
وقتی دمنتور رفت، تکشاخ دوباره به طرفم برگشت. سرش را به آرامی به دستم مالید و بعد، با یک چرخش سریع، به میان تاریکی جنگل ناپدید شد.
من، زیر نور مهتاب، تنها ایستاده بودم. دیگر از نمرهی کم پیشگویی ناراحت نبودم. حس میکردم تغییری در من ایجاد شده. انگار تکشاخ، جادوی امید و قدرت را به من منتقل کرده بود.
نگاهی به قلعه انداختم که چراغهایش مثل فانوسهای دریایی در تاریکی میدرخشیدند. میدانستم که زندگی در هاگوارتز همیشه پر از چالش خواهد بود، اما حالا میدانستم که حتی در تاریکترین لحظات، امید همیشه وجود دارد. فقط باید به دنبالش بگردیم. و شاید هم کمی بیشتر به حرفهای پروفسورها گوش کنم و بیخود و بیجهت وارد جنگل ممنوعه نشوم!
---
توصیفاتت عالی بود و جزئیات وقایع و احساسات شخصیتت رو خیلی خوب به تصویر کشیدی. داستان رو هم خوب پیش بردی. آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
هوا نمناک و سرد بود. بوی خاک خیس و برگهای پوسیده در راهروی هاگوارتز پیچیده بود. از شدت عصبانیت، دستانم میلرزید. پروفسور تریلانی باز هم از نمرهام در درس پیشگویی کم کرده بود! دلیلش هم این بود که به اندازه کافی حس ششم قویای ندارم. انگار دیدن آینده دست خود آدم است
تصمیم گرفتم برای خالی کردن خودم، به محوطهی اطراف هاگوارتز بروم. میدانستم نباید از محوطه دور شوم، اما تحمل ماندن در قلعه را نداشتم. بیسروصدا از میان راهروها و حیاط گذشتم و به سمت لبهی جنگل ممنوعه رفتم.
وقتی به لبهی جنگل رسیدم، نفس عمیقی کشیدم. بوی تند کاج و خزه، کمی آرامم کرد. میدانستم نباید وارد جنگل بشوم، اما کنجکاویام بر ترسم غلبه کرد. با احتیاط، چند قدم به داخل جنگل رفتم، تا جایی که نور قلعه هنوز دیده میشد.
ناگهان، در میان تاریکی، چیزی درخشید. یک نور نقرهای ملایم. جلوتر رفتم و با منظرهای باورنکردنی روبرو شدم: یک تکشاخ! موجودی زیبا و افسانهای که فقط در کتابها خوانده بودم.
تکشاخ با وقار ایستاده بود و نور نقرهای از شاخ بلند و پیچخوردهاش ساطع میشد. انگار از حضور من باخبر بود، اما نمیترسید. به آرامی به طرفم چرخید و چشمان آبی رنگش را به من دوخت.
حس عجیبی وجودم را فرا گرفت. انگار تمام خشم و ناراحتیام ناگهان ناپدید شد. فقط سکوت و آرامش بود. تکشاخ سرش را پایین آورد و به آرامی شاخش را به دستم نزدیک کرد.
لحظهای تردید کردم، اما بعد دستم را جلو بردم و شاخ تکشاخ را لمس کردم. یک حس جادویی در تمام وجودم پیچید. حس امید، حس قدرت، و حس آرامش.
ناگهان، صدایی شنیدم. صدای خشخش برگها و شکستن شاخهها. موجودی بزرگ و سیاه، از میان درختان بیرون آمد. یک دمنتور!
ترس تمام وجودم را فرا گرفت. سرمای دمنتور، قلبم را منجمد کرد. احساس ناامیدی و بدبختی، مثل پتویی سنگین روی شانههایم افتاد.
اما تکشاخ عقب نرفت. با صدایی بلند و رسا، نعرهای کشید. نوری خیرهکننده از شاخش ساطع شد و به طرف دمنتور حملهور شد.
دمنتور جیغی کشید و عقب رفت. نور تکشاخ، مثل یک سپر محافظ، از من در برابر سرمای دمنتور محافظت میکرد.
تکشاخ دوباره نعره کشید و دمنتور، با سرعت از میان درختان ناپدید شد.
وقتی دمنتور رفت، تکشاخ دوباره به طرفم برگشت. سرش را به آرامی به دستم مالید و بعد، با یک چرخش سریع، به میان تاریکی جنگل ناپدید شد.
من، زیر نور مهتاب، تنها ایستاده بودم. دیگر از نمرهی کم پیشگویی ناراحت نبودم. حس میکردم تغییری در من ایجاد شده. انگار تکشاخ، جادوی امید و قدرت را به من منتقل کرده بود.
نگاهی به قلعه انداختم که چراغهایش مثل فانوسهای دریایی در تاریکی میدرخشیدند. میدانستم که زندگی در هاگوارتز همیشه پر از چالش خواهد بود، اما حالا میدانستم که حتی در تاریکترین لحظات، امید همیشه وجود دارد. فقط باید به دنبالش بگردیم. و شاید هم کمی بیشتر به حرفهای پروفسورها گوش کنم و بیخود و بیجهت وارد جنگل ممنوعه نشوم!
---
توصیفاتت عالی بود و جزئیات وقایع و احساسات شخصیتت رو خیلی خوب به تصویر کشیدی. داستان رو هم خوب پیش بردی. آفرین!
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/11/24 13:10:22
جزئیات کاربر

تصویر شماره ده ۱۰
ـ هری....هری ....کجاییی بیا پسر قراره کلی خرید کنیم مثلا تو یه دانش آموزی ..
ـ من !؟! الان که تابستونه مگه مدرسه ها باز شدن
تازه درسم تموم شده
باید دوباره بخونم !؟ ای خداااااااا
ـ هری با من بحث نکن برای بار هزارم این مدرسه با مدارس دیگه فرق داره فهمیدی !؟!
ـ آره فهمیدم ...
درجادویی کوچه دیاگون باز شد هری و هاگرید وارد کوچه شدن .هری با تعجب همه جارو نگاه میکرد و پیش خودش میگفت یعنی من بیدارم ؟!
هاگرید که تعجب هری رو دیده بود با خنده زد به شونه هری و گفت خیلی چیزا هست که ندیدی هری اینقدر تعجب نکن این تازه اول راهه 😁😂
هری همین که روشو به سمت هاگرید برگروند که چیزی بگه یهو چشمش به یه مغازه قدیمی افتاد ..به هاگرید گفت من میرم یه نگاهی به اون مغازه بندازم
ـ باشه هری ولی خیلی مواظب باش این کوچه با کوچه های شهرتون خیلی فرق داره سعی کن از کسی چیزی نگیری و به چیزی هم دست نزنی ...
هری باشه ای گفت به سمت مغازه رفت وارد مغازه که شد قفس های بزرگی نظرشو جلب کرد که داخل قفس ها حیوانات خاصی نگه داری میشد مثل رتیل پا گنده ـ طوطی دم سیاه ـ گربه شیطانی و یه جغد
بله یه جغد سفید نظر هری رو جلب کرد هری نزدیکتر شد ..جغد سرش رو برگردوند چشمای طلایش برقی زد لبخندی رو صورت هری اومد ..
فروشنده که لبخند هری رو دید به سمت او اومد
گفت : خب خب میبینم که هدویگ نظرتو جلب کرده ولی پسر جوون اون فروشی نیست ..
هری یهو وا رفت ولی سریع گفت هر قیمتی باشه من اونو میخرم ..
ـ نه نه پسر خوب گفتم که اون فروشی نیست حتی به هر قیمتی میتونی از حیوانات دیگه ای که تو فروشگاه هستن خرید کنی این سمور دم طلایی رو ببین
ـ نه من این جغد رو میخواستم 😒
هری با ناراحتی از اون مغازه عجیب اومد بیرون و هیمنطور که فکرش درگیر جغد بود .یهو به یه جسم بزرگی برخورد کرد .
بله اون هاگرید بود.
هری سرشو بالا اورد و لبخند هاگرید رو دید .
هاگرید اشاره به پشت هری کرد .
هری برگشت و تو سبد خریدش جغد سفیدی رو دید تا جغد برگشت لبخند بزرگی به صورت هری اومد و به سمت جغد دوید .
بله اون جغد هدویگ بود .
هاگرید حواسش به هری بود و دیده بود که چقدر از اون جغد خوشش اومده و با کلی کلنجار از فروشنده خسیس اونو به قیمت خیلی بالا خریده بود .
بعد از تمام کردن خرید ها هری هاگرید و هدویگ به سمت ایستگاه قطار راه افتادن
---
جالب نوشتهبودی خیلی.
یک سری اشکالات داری که در آینده در کلاسهای هاگوارتز و با نقد، بهشون پرداخته میشه و رفع میشن.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
ـ هری....هری ....کجاییی بیا پسر قراره کلی خرید کنیم مثلا تو یه دانش آموزی ..
ـ من !؟! الان که تابستونه مگه مدرسه ها باز شدن
تازه درسم تموم شده
باید دوباره بخونم !؟ ای خداااااااا
ـ هری با من بحث نکن برای بار هزارم این مدرسه با مدارس دیگه فرق داره فهمیدی !؟!
ـ آره فهمیدم ...
درجادویی کوچه دیاگون باز شد هری و هاگرید وارد کوچه شدن .هری با تعجب همه جارو نگاه میکرد و پیش خودش میگفت یعنی من بیدارم ؟!
هاگرید که تعجب هری رو دیده بود با خنده زد به شونه هری و گفت خیلی چیزا هست که ندیدی هری اینقدر تعجب نکن این تازه اول راهه 😁😂
هری همین که روشو به سمت هاگرید برگروند که چیزی بگه یهو چشمش به یه مغازه قدیمی افتاد ..به هاگرید گفت من میرم یه نگاهی به اون مغازه بندازم
ـ باشه هری ولی خیلی مواظب باش این کوچه با کوچه های شهرتون خیلی فرق داره سعی کن از کسی چیزی نگیری و به چیزی هم دست نزنی ...
هری باشه ای گفت به سمت مغازه رفت وارد مغازه که شد قفس های بزرگی نظرشو جلب کرد که داخل قفس ها حیوانات خاصی نگه داری میشد مثل رتیل پا گنده ـ طوطی دم سیاه ـ گربه شیطانی و یه جغد
بله یه جغد سفید نظر هری رو جلب کرد هری نزدیکتر شد ..جغد سرش رو برگردوند چشمای طلایش برقی زد لبخندی رو صورت هری اومد ..
فروشنده که لبخند هری رو دید به سمت او اومد
گفت : خب خب میبینم که هدویگ نظرتو جلب کرده ولی پسر جوون اون فروشی نیست ..
هری یهو وا رفت ولی سریع گفت هر قیمتی باشه من اونو میخرم ..
ـ نه نه پسر خوب گفتم که اون فروشی نیست حتی به هر قیمتی میتونی از حیوانات دیگه ای که تو فروشگاه هستن خرید کنی این سمور دم طلایی رو ببین
ـ نه من این جغد رو میخواستم 😒
هری با ناراحتی از اون مغازه عجیب اومد بیرون و هیمنطور که فکرش درگیر جغد بود .یهو به یه جسم بزرگی برخورد کرد .
بله اون هاگرید بود.
هری سرشو بالا اورد و لبخند هاگرید رو دید .
هاگرید اشاره به پشت هری کرد .
هری برگشت و تو سبد خریدش جغد سفیدی رو دید تا جغد برگشت لبخند بزرگی به صورت هری اومد و به سمت جغد دوید .
بله اون جغد هدویگ بود .
هاگرید حواسش به هری بود و دیده بود که چقدر از اون جغد خوشش اومده و با کلی کلنجار از فروشنده خسیس اونو به قیمت خیلی بالا خریده بود .
بعد از تمام کردن خرید ها هری هاگرید و هدویگ به سمت ایستگاه قطار راه افتادن
---
جالب نوشتهبودی خیلی.
یک سری اشکالات داری که در آینده در کلاسهای هاگوارتز و با نقد، بهشون پرداخته میشه و رفع میشن.

تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/14 14:26:51
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/10/11
تولد نقش: 1403/10/12
آخرین ورود: چهارشنبه 21 مرداد 1405 01:50
از: اِلدرهارت شکسته
پستها:
9

در کلاس پیشگویی شرکت کردن، حس عجیبی دارد، درست مثل اینکه وارد بخشی از ذهن دیوانه اما شگفتانگیز کسی شوید. از لحظهای که پا به آن کلاس گذاشتم، گویی مه قرمزی از زمین بلند شد و مرا به دنیای دیگری کشاند. صندلیهای کهنه و مخملی در اطراف میزهای گرد چیده شدهاند، هر کدام پر از فنجانهای کوچک و کتابهای قدیمی که بوی کهنگی میدهند. یک بخاری کهنه با شعلههایی که انگار نجوا میکنند، در انتهای کلاس میسوزد و گرمای مطبوعی میپراکند.
**استاد مرالوا**، با چشمان کشیده و لبخند مرموزش، گویی از جهان دیگری آمده بود. ردای بلند بنفشرنگش با طلسمهای نقرهای مزین شده بود و هر حرکتش بوی عود و اسرار باستانی را در هوا پراکنده میکرد. او در سکوتی پرابهام به سمت میز جلویی رفت، کتابی کهن را باز کرد و بدون نگاه کردن به هیچکس گفت: "هرکدام از شما امروز حقیقتی را کشف خواهید کرد که شاید آمادگی مواجهه با آن را نداشته باشید. اما جادو فقط برای شجاعان است."
صدایش محکم و پرطنین بود، انگار که مستقیماً در روح آدم نفوذ میکرد. نگاهش از روی تمام دانشآموزان گذشت تا اینکه روی من متوقف شد. چشمانش گویی مرا به چالش میکشیدند. سپس به آرامی گفت: "تو... هالهای عجیب داری. میدانم که نمیخواهی حقیقتی که در تو نهفته است را با کسی شریک شوی. بیا جلو، بگذار ببینم آیا جرات داری پرده از رازهایت برداری."
روش آموزش؟ ترکیبی از هنر و بازی ذهنی بود. استاد مرالوا از ما خواست فنجانهای کوچک چای را برداریم و باقیمانده چای را به دقت بررسی کنیم. طرحها و شکلهایی که در ته فنجانها تشکیل میشدند، باید سرنخی از آینده یا رازهای پنهان میدادند. اطرافم پر بود از جادوآموزانی که سرهایشان را در فنجانهایشان فرو کرده بودند، انگار که زندگیشان به یافتن پاسخ در ته آن فنجانها وابسته است. اما من؟ من فقط فنجانم را چرخاندم و با اعتماد به نفسی یخزده گفتم: "یک مار... و تاج. معنایش روشن است: این فنجان میگوید قدرت من مرزها را خواهد شکست."
مرالوا لحظهای سکوت کرد. چیزی بین تحسین و کنجکاوی در چهرهاش پدیدار شد. سپس لبخندی زد، اما لبخندی که بیشتر شبیه یک هشدار بود تا تأیید. گفت: "جالب است... اما هر قدرتی قیمتی دارد. آیا آمادهای؟"
کلاس به سکوتی عجیب فرو رفت. دیگران با حسادت و شاید ترس به من نگاه میکردند. یکی از دانشآموزان، با صدایی آرام و لرزان گفت: "این فقط یک حدس است، او چیزی نمیبیند!" لبخندی کج به او زدم و پاسخ دادم: "حدس؟ شاید. اما مهم این است که شما باور کردید."
مرالوا به آهستگی به سمت من آمد، انگشتش را روی فنجان چرخاند و چیزی زیر لب زمزمه کرد. دود غلیظی از فنجان بلند شد و شکلی تاریک و پیچیده در هوا نقش بست. صدایش سرد و جدی شد: "مار و تاج... این تنها نشانه قدرت نیست. این هشدار است. مواظب باش که قدرت، تو را به بازی نگیرد."
آن لحظه، چیزی در من تغییر کرد. نمیدانستم این یک بازی ذهنی بود یا حقیقتی از آینده اما میدانستم که نگاه همه به من عوض شده است. من دیگر فقط یک دانشآموز نبودم؛ من کسی بودم که حتی استاد مرالوا را به چالش کشیده بود.
و این بیش از هر پیشگویی قدرت واقعی بود.
**استاد مرالوا**، با چشمان کشیده و لبخند مرموزش، گویی از جهان دیگری آمده بود. ردای بلند بنفشرنگش با طلسمهای نقرهای مزین شده بود و هر حرکتش بوی عود و اسرار باستانی را در هوا پراکنده میکرد. او در سکوتی پرابهام به سمت میز جلویی رفت، کتابی کهن را باز کرد و بدون نگاه کردن به هیچکس گفت: "هرکدام از شما امروز حقیقتی را کشف خواهید کرد که شاید آمادگی مواجهه با آن را نداشته باشید. اما جادو فقط برای شجاعان است."
صدایش محکم و پرطنین بود، انگار که مستقیماً در روح آدم نفوذ میکرد. نگاهش از روی تمام دانشآموزان گذشت تا اینکه روی من متوقف شد. چشمانش گویی مرا به چالش میکشیدند. سپس به آرامی گفت: "تو... هالهای عجیب داری. میدانم که نمیخواهی حقیقتی که در تو نهفته است را با کسی شریک شوی. بیا جلو، بگذار ببینم آیا جرات داری پرده از رازهایت برداری."
روش آموزش؟ ترکیبی از هنر و بازی ذهنی بود. استاد مرالوا از ما خواست فنجانهای کوچک چای را برداریم و باقیمانده چای را به دقت بررسی کنیم. طرحها و شکلهایی که در ته فنجانها تشکیل میشدند، باید سرنخی از آینده یا رازهای پنهان میدادند. اطرافم پر بود از جادوآموزانی که سرهایشان را در فنجانهایشان فرو کرده بودند، انگار که زندگیشان به یافتن پاسخ در ته آن فنجانها وابسته است. اما من؟ من فقط فنجانم را چرخاندم و با اعتماد به نفسی یخزده گفتم: "یک مار... و تاج. معنایش روشن است: این فنجان میگوید قدرت من مرزها را خواهد شکست."
مرالوا لحظهای سکوت کرد. چیزی بین تحسین و کنجکاوی در چهرهاش پدیدار شد. سپس لبخندی زد، اما لبخندی که بیشتر شبیه یک هشدار بود تا تأیید. گفت: "جالب است... اما هر قدرتی قیمتی دارد. آیا آمادهای؟"
کلاس به سکوتی عجیب فرو رفت. دیگران با حسادت و شاید ترس به من نگاه میکردند. یکی از دانشآموزان، با صدایی آرام و لرزان گفت: "این فقط یک حدس است، او چیزی نمیبیند!" لبخندی کج به او زدم و پاسخ دادم: "حدس؟ شاید. اما مهم این است که شما باور کردید."
مرالوا به آهستگی به سمت من آمد، انگشتش را روی فنجان چرخاند و چیزی زیر لب زمزمه کرد. دود غلیظی از فنجان بلند شد و شکلی تاریک و پیچیده در هوا نقش بست. صدایش سرد و جدی شد: "مار و تاج... این تنها نشانه قدرت نیست. این هشدار است. مواظب باش که قدرت، تو را به بازی نگیرد."
آن لحظه، چیزی در من تغییر کرد. نمیدانستم این یک بازی ذهنی بود یا حقیقتی از آینده اما میدانستم که نگاه همه به من عوض شده است. من دیگر فقط یک دانشآموز نبودم؛ من کسی بودم که حتی استاد مرالوا را به چالش کشیده بود.
و این بیش از هر پیشگویی قدرت واقعی بود.
---
خیلی خوب نوشته بودی! توصیفها، دیالوگها و روند پیشبرد داستان همگی خوب بودن! فقط توصیهای که دارم اینه که دیالوگها رو جز در مواقع خاص برای شخصیتهایی که این انتظار ازشون میره، به صورت محاوره بنویس!
لطفا پیامشخصیای که برات ارسال شده رو هم مطالعه کن.

تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/11 21:28:02

جزئیات کاربر

تصویر شماره ۵
نوشتن دوبارهی این پست بعد از گذشت ۴ سال و چند ماه!
این مدت اتفاقای عجیبی افتاده، خیلی عجیب! میدونم اینا رو که برات بنویسم شاید فکر کنی دیوونهای چیزی شدم ولی اینا همش واقعیه! من خودمم هنوز باورم نشده که اینا واقعیه پس نمیتونم انتظار داشته باشم تو باورم کنی... ولی به هر حال میخوام که برات تعریفش کنم!
چند وقت پیش بود. حدود یک ماه پیش اگه درست یادم باشه... اون روز تو اتاقم مشغول کتاب خوندن بودم که زنگ درو زدن. صدای باز شدن در اومد. چند دقیقه بعد مامان صدام کرد که برم پایین. کتابمو بستم و رفتم به اتاق پذیرایی. یه آقای سن و سال داری توی اتاق پذیرایی وایساده بود. مو و ریش سفیدش اینقدر بلند بود که به سختی خودمو نگه داشتم که عادی رفتار کنم! لباسهاشم عجیب بود. یه ردای بلند پوشیده بود و یه کلاه نوک تیز روی سرش گذاشته بود. اسم اون آقا، دامبلدور بود. گفت که من ساحرهام و میتونم جادو کنم. اولش باور نکردم. فکر کردم دیوونهای چیزیه، ولی بعد بهم گفت به وقتایی فکر کنم که ناراحت یا عصبانی میشم. راست میگفت! واقعا وقتی ناراحت یا عصبانی میشدم اتفاقای عجیبی میفتاد! اتفاقایی که نمیتونستم براشون دلیلی پیدا کنم. مثلا اون دفعه رو یادته که تو مدرسه با اون دختره دعوام شد و وقتی داشت میرفت یهو کیفش پاره شد و همه وسایلش ریخت؟ به نظر میرسه که اون اتفاق کار جادوی من بوده!
آقای دامبلدور آخرش یه نامه بهم داد و قرار شد که به اینجا بیام، هاگوارتز، مدرسه جادوگری. توی اون نامه یه لیست وسایل هم بود. چیزایی مثل ردا و چوبدستی و پاتیل و کتاب درسیهای جادویی! حتما برات سوال شده که از کجا اینا رو خریدم. رفتم به یه کافهای تو لندن. اسمش پاتیل درزدار بود. خیلی جالب بود که آدمای غیرجادویی اونو نمیدیدن! رفتم داخل و مسئول کافه، آقای تام، منو برد به حیاط خلوت پشت کافه. اونجا با چوبدستیش به چند تا از آجرای دیوار ضربه زد و بعدش دیوار باز شد! واقعا آجراش جابهجا شدن و دیوار باز شد! و پشت دیوار یه کوچهی خیلی طولانی بود. خیلی جالبه که جادوگرا تو لندن همچین جاهایی دارن، نه؟ اونجا یه عالمه مغازه مختلف بود که وسایل جادویی میفروختن. راستی جادوگرا پولشون هم فرق داره. اسم پولشون گالیونه! تازه یه بانک بزرگ هم دارن! بانکو جنها میگردونن، باورت میشه؟! اونجا واقعا پر از جن بود! کی فکرشو میکرد این چیزا واقعا وجود داشته باشه؟!
من با قطار اومدم اینجا. ولی نه یه قطار معمولی از یه سکوی معمولی، از سکوی ۹ و سه چهارم اومدم! خیلی باحال بود! از توی یه ستون بین سکوی ۹ و ۱۰ رد شدم و اون سمتش سکوی ۹ و سه چهارم بود!
توی قطار اتفاق خاصی نیفتاد. فقط یه خانوم مسنی اومد که خوراکی میفروخت. حتی خوراکیهاشونم با ما فرق داره! یه غورباقه شکلاتی خریدم ولی آخرش چندشم شد و نتونستم بخورمش... یه چیز دیگهای که قبل از رسیدن به اینجا، تو قطار فهمیدم اینه که عکسا تو دنیای جادوگرا تکون میخورن! اون شکلاته یه کارت داشت و عکس اون کارته برام دست تکون داد! بعدشم همینجور قدم زنان از کادر عکس رفت بیرون و چند دقیقه بعدش دوباره برگشت! خیلی خفنه نه؟
وقتی رسیدیم و از قطار پیاده شدم یه آقای خیلی بزرگی (ببین واقعا بزرگ بودا! بزرگتر از ۲ برابر آدمای معمولی!) سال اولی ها رو صدا کرد. باهاش رفتیم و سوار قایق شدیم. دیدن هاگوارتز برای اولین بار واقعا شگفتآور بود. یه قلعه بزرگ بر فراز دریاچه. دوست داشتم ساعتها بشینم و فقط نگاش کنم.
بگذریم! بعد نوبت به مراسم گروهبندی رسید. خیلی استرس داشتم. میترسیدم که گروهبندی نشم و برم گردونن خونه. میترسیدم همه این اتفاقا یه اشتباه بوده باشه. اسممو که صدا کردن، رفتم جلو و روی چهارپایه نشستم و کلاهو روی سرم گذاشتن. آهان یادم رفت بگم! آره! گروهبندی با یه کلاه بود. هر کس کلاهو میذاشت سرش و چند لحظه بعد کلاه اسم گروهشو اعلام میکرد. بعدا بیشتر درباره گروها بهت توضیح میدم.
کلاه بزرگ بود و وقتی روی سرم گذاشتنش، حتی تا روی چشمام پایین اومد. جز تاریکی توی کلاه چیزی نمیدیدم. کلاه شروع کرد به حرف زدن باهام. انگار که داشت توی ذهنم حرف میزد.
- آممممم... سخته... تو خیلی باهوشی ولی شجاعت خوبی هم داری. اصیل نیستی پس اسلیتیرین حذفه. ولی هافلپاف... اونجا هم بد نیست... محبت و پشتکار خوبی داری. حالا کجا بذارمت؟...
بیشتر از بقیه طول کشید تا کلاه تصمیمشو درباره من بگیره. ولی در آخر تصمیم گرفت که من به گریفیندور بیام. گروه آدمای شجاع. خودم خیلی مطمئن نیستم که شجاع باشم ولی همه میگن که کلاه درون ذهن آدمو میبینه. اون چیزایی رو میبینه که ممکنه حتی خود آدم هم ندونه!
الان که دارم این نامه رو برات مینویسم روی تختم، توی خوابگاه گریفیندور نشستم. دیگه حرفمو تموم میکنم که زودتر بخوابم. از فردا کلاسامون شروع میشه و من خیلی هیجانزدهام!
نوشتن دوبارهی این پست بعد از گذشت ۴ سال و چند ماه!
این مدت اتفاقای عجیبی افتاده، خیلی عجیب! میدونم اینا رو که برات بنویسم شاید فکر کنی دیوونهای چیزی شدم ولی اینا همش واقعیه! من خودمم هنوز باورم نشده که اینا واقعیه پس نمیتونم انتظار داشته باشم تو باورم کنی... ولی به هر حال میخوام که برات تعریفش کنم!
چند وقت پیش بود. حدود یک ماه پیش اگه درست یادم باشه... اون روز تو اتاقم مشغول کتاب خوندن بودم که زنگ درو زدن. صدای باز شدن در اومد. چند دقیقه بعد مامان صدام کرد که برم پایین. کتابمو بستم و رفتم به اتاق پذیرایی. یه آقای سن و سال داری توی اتاق پذیرایی وایساده بود. مو و ریش سفیدش اینقدر بلند بود که به سختی خودمو نگه داشتم که عادی رفتار کنم! لباسهاشم عجیب بود. یه ردای بلند پوشیده بود و یه کلاه نوک تیز روی سرش گذاشته بود. اسم اون آقا، دامبلدور بود. گفت که من ساحرهام و میتونم جادو کنم. اولش باور نکردم. فکر کردم دیوونهای چیزیه، ولی بعد بهم گفت به وقتایی فکر کنم که ناراحت یا عصبانی میشم. راست میگفت! واقعا وقتی ناراحت یا عصبانی میشدم اتفاقای عجیبی میفتاد! اتفاقایی که نمیتونستم براشون دلیلی پیدا کنم. مثلا اون دفعه رو یادته که تو مدرسه با اون دختره دعوام شد و وقتی داشت میرفت یهو کیفش پاره شد و همه وسایلش ریخت؟ به نظر میرسه که اون اتفاق کار جادوی من بوده!
آقای دامبلدور آخرش یه نامه بهم داد و قرار شد که به اینجا بیام، هاگوارتز، مدرسه جادوگری. توی اون نامه یه لیست وسایل هم بود. چیزایی مثل ردا و چوبدستی و پاتیل و کتاب درسیهای جادویی! حتما برات سوال شده که از کجا اینا رو خریدم. رفتم به یه کافهای تو لندن. اسمش پاتیل درزدار بود. خیلی جالب بود که آدمای غیرجادویی اونو نمیدیدن! رفتم داخل و مسئول کافه، آقای تام، منو برد به حیاط خلوت پشت کافه. اونجا با چوبدستیش به چند تا از آجرای دیوار ضربه زد و بعدش دیوار باز شد! واقعا آجراش جابهجا شدن و دیوار باز شد! و پشت دیوار یه کوچهی خیلی طولانی بود. خیلی جالبه که جادوگرا تو لندن همچین جاهایی دارن، نه؟ اونجا یه عالمه مغازه مختلف بود که وسایل جادویی میفروختن. راستی جادوگرا پولشون هم فرق داره. اسم پولشون گالیونه! تازه یه بانک بزرگ هم دارن! بانکو جنها میگردونن، باورت میشه؟! اونجا واقعا پر از جن بود! کی فکرشو میکرد این چیزا واقعا وجود داشته باشه؟!
من با قطار اومدم اینجا. ولی نه یه قطار معمولی از یه سکوی معمولی، از سکوی ۹ و سه چهارم اومدم! خیلی باحال بود! از توی یه ستون بین سکوی ۹ و ۱۰ رد شدم و اون سمتش سکوی ۹ و سه چهارم بود!
توی قطار اتفاق خاصی نیفتاد. فقط یه خانوم مسنی اومد که خوراکی میفروخت. حتی خوراکیهاشونم با ما فرق داره! یه غورباقه شکلاتی خریدم ولی آخرش چندشم شد و نتونستم بخورمش... یه چیز دیگهای که قبل از رسیدن به اینجا، تو قطار فهمیدم اینه که عکسا تو دنیای جادوگرا تکون میخورن! اون شکلاته یه کارت داشت و عکس اون کارته برام دست تکون داد! بعدشم همینجور قدم زنان از کادر عکس رفت بیرون و چند دقیقه بعدش دوباره برگشت! خیلی خفنه نه؟
وقتی رسیدیم و از قطار پیاده شدم یه آقای خیلی بزرگی (ببین واقعا بزرگ بودا! بزرگتر از ۲ برابر آدمای معمولی!) سال اولی ها رو صدا کرد. باهاش رفتیم و سوار قایق شدیم. دیدن هاگوارتز برای اولین بار واقعا شگفتآور بود. یه قلعه بزرگ بر فراز دریاچه. دوست داشتم ساعتها بشینم و فقط نگاش کنم.
بگذریم! بعد نوبت به مراسم گروهبندی رسید. خیلی استرس داشتم. میترسیدم که گروهبندی نشم و برم گردونن خونه. میترسیدم همه این اتفاقا یه اشتباه بوده باشه. اسممو که صدا کردن، رفتم جلو و روی چهارپایه نشستم و کلاهو روی سرم گذاشتن. آهان یادم رفت بگم! آره! گروهبندی با یه کلاه بود. هر کس کلاهو میذاشت سرش و چند لحظه بعد کلاه اسم گروهشو اعلام میکرد. بعدا بیشتر درباره گروها بهت توضیح میدم.
کلاه بزرگ بود و وقتی روی سرم گذاشتنش، حتی تا روی چشمام پایین اومد. جز تاریکی توی کلاه چیزی نمیدیدم. کلاه شروع کرد به حرف زدن باهام. انگار که داشت توی ذهنم حرف میزد.
- آممممم... سخته... تو خیلی باهوشی ولی شجاعت خوبی هم داری. اصیل نیستی پس اسلیتیرین حذفه. ولی هافلپاف... اونجا هم بد نیست... محبت و پشتکار خوبی داری. حالا کجا بذارمت؟...
بیشتر از بقیه طول کشید تا کلاه تصمیمشو درباره من بگیره. ولی در آخر تصمیم گرفت که من به گریفیندور بیام. گروه آدمای شجاع. خودم خیلی مطمئن نیستم که شجاع باشم ولی همه میگن که کلاه درون ذهن آدمو میبینه. اون چیزایی رو میبینه که ممکنه حتی خود آدم هم ندونه!
الان که دارم این نامه رو برات مینویسم روی تختم، توی خوابگاه گریفیندور نشستم. دیگه حرفمو تموم میکنم که زودتر بخوابم. از فردا کلاسامون شروع میشه و من خیلی هیجانزدهام!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!


F-E-A-R has two meanings
"Forget Everything And Run"
or "Face Everything And Rise"
The choice is yours.
جزئیات کاربر

تصویر شماره هفت
چرا؟
این پرسشی بود که هری از اولین برخوردش با اسنیپ توی ذهنش اومده بود.
هری در حالی که به چشمای خشن و پلک های چروک خورده اسنیپ نگاه می کرد، اسنیپ از شدت خشم دندون هاش رو بهم فشرده بود، هری با خودش فکر می کرد حتما امروز اسنیپ دوباره سیرابی با پیاز خورده که دهنش اینقدر بوی بد می ده، اوه الانه که از خنده بترکم خودت کنترل کن هری.
ولی متاسفانه پوزخند هری از چشم اسنیپ دور نموند.
اسنیپ با عصبانیت جوری که آب دهنش به صورت هری پاشید داد زد و گفت آقای پاتر مگه من حرف خنده داری به تو زدم که داری میخندی؟
هری که از شدت بوی بد دهن اسنیپ نفسش رو حبس کرده بود با عجله گفت والا به خدا پروفسورمن از کجا بدونم لنگه جورابتون که دایی خدابیامورزتون بهتون داده کجاست؟
اسنیپ داد زد و گفت: دروغ نگو موش کله پوک خودم از نقشه غارتگر دیدم به سمت اتاق من میومدی.
ولی هری یواشکی رفته بود که لواشک هایی که خانم ویزلی برای جشن تولد اسنیپ به اون هدیه داده بود رو برداره چون خانم ویزلی به اشتباه به جای پودر گلپر پودر عطسه ای که فرد و جرج برای شوخی با مامانشون داخل کابینت گذاشته بودند رو به مواد لواشک اضافه کرده بود و اینجور شرف خانم ویزلی به باد می رفت.
با تو هستم پاتر کر شدی یا لال یا خودت زدی به اون راه گفتم لنگه جورابی که دایی جان مرحومم به من داده بود رو کجا بردی؟
هری با خودش گفت؛ حالا چجور جمعش کنم.
هری نگاه جدی نمادینی به صورتش گرفت و گفت: راستی از بوی دهنتون معلومه سیرابی حسابی بهتون چسبیده گفتید از کجا سفارش دادید؟
اسنیپ با خوشحالی گفت: دیشب یواشکی و بدون اینکه هوریس بفهمه رفتم کلاس معجون سازی و به یک یک ترکیب خفن توی پخت سیرابی رسیدم... اصلا چرا دارم به تو میگم.
هری که دید هیچ جوره نمیتونه اسنیپ رو بپیچونه گفت پروفسور چقدر لواشک های خانم ویزلی درست مبکنه خوشمزست تاحالا از اون ها امتحان کردین؟
اسنیپ گفت اتفاقا یک بسته از اون ها داخل کشو میزم دارم؛ اسنیپ به سمت میز رفت و بسته لواشک ها رو بیرون آورد و گفت هری یکمی میخوری هه هه فوتینا..
هری با هیجان داد زد: استاد نهههه ولی دیگه دیر شده بود اسنیپ کل لواشک ها رو خورد بود.
اسنیپ با لذت گفت به به عج عط عط عطسهههه عط عط عطسههههههه.
هری از موقعیت سواستفاده کرد و از دفتر اسنیپ در رفت.
اسنیپ فریاد می زد: به دس عط عط سهههه تم نیوفتیییی عطسهههه پاترررررر.
---
متوجهم که تلاش کردی تا جای ممکن طنز بنویسی، ولی این خیلی مهمه که بازم شخصیتها طوری رفتار کنن که ازشون انتظار میره و به نظرم اینجا یکم اسنیپ زیادی از شخصیت حقیقی خودش فاصله گرفته بود. علاوه بر این، لطفا این دو نکته زیر رو هم در ادامه رعایت کن:
بین پاراگرافات به جای یک بار اینتر دو بار اینتر بزن و برای نوشتن دیالوگ به خط برو و از علامت "-" قبلش استفاده کن. هر دو مورد رو تو این بخش از پستت اصلاح میکنم:
نقل قول:
اسنیپ با عصبانیت جوری که آب دهنش به صورت هری پاشید داد زد و گفت:
- آقای پاتر مگه من حرف خنده داری به تو زدم که داری میخندی؟
هری که از شدت بوی بد دهن اسنیپ نفسش رو حبس کرده بود با عجله گفت:
- والا به خدا پروفسورمن از کجا بدونم لنگه جورابتون که دایی خدابیامورزتون بهتون داده کجاست؟
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
چرا؟
این پرسشی بود که هری از اولین برخوردش با اسنیپ توی ذهنش اومده بود.
هری در حالی که به چشمای خشن و پلک های چروک خورده اسنیپ نگاه می کرد، اسنیپ از شدت خشم دندون هاش رو بهم فشرده بود، هری با خودش فکر می کرد حتما امروز اسنیپ دوباره سیرابی با پیاز خورده که دهنش اینقدر بوی بد می ده، اوه الانه که از خنده بترکم خودت کنترل کن هری.
ولی متاسفانه پوزخند هری از چشم اسنیپ دور نموند.
اسنیپ با عصبانیت جوری که آب دهنش به صورت هری پاشید داد زد و گفت آقای پاتر مگه من حرف خنده داری به تو زدم که داری میخندی؟
هری که از شدت بوی بد دهن اسنیپ نفسش رو حبس کرده بود با عجله گفت والا به خدا پروفسورمن از کجا بدونم لنگه جورابتون که دایی خدابیامورزتون بهتون داده کجاست؟
اسنیپ داد زد و گفت: دروغ نگو موش کله پوک خودم از نقشه غارتگر دیدم به سمت اتاق من میومدی.
ولی هری یواشکی رفته بود که لواشک هایی که خانم ویزلی برای جشن تولد اسنیپ به اون هدیه داده بود رو برداره چون خانم ویزلی به اشتباه به جای پودر گلپر پودر عطسه ای که فرد و جرج برای شوخی با مامانشون داخل کابینت گذاشته بودند رو به مواد لواشک اضافه کرده بود و اینجور شرف خانم ویزلی به باد می رفت.
با تو هستم پاتر کر شدی یا لال یا خودت زدی به اون راه گفتم لنگه جورابی که دایی جان مرحومم به من داده بود رو کجا بردی؟
هری با خودش گفت؛ حالا چجور جمعش کنم.
هری نگاه جدی نمادینی به صورتش گرفت و گفت: راستی از بوی دهنتون معلومه سیرابی حسابی بهتون چسبیده گفتید از کجا سفارش دادید؟
اسنیپ با خوشحالی گفت: دیشب یواشکی و بدون اینکه هوریس بفهمه رفتم کلاس معجون سازی و به یک یک ترکیب خفن توی پخت سیرابی رسیدم... اصلا چرا دارم به تو میگم.
هری که دید هیچ جوره نمیتونه اسنیپ رو بپیچونه گفت پروفسور چقدر لواشک های خانم ویزلی درست مبکنه خوشمزست تاحالا از اون ها امتحان کردین؟
اسنیپ گفت اتفاقا یک بسته از اون ها داخل کشو میزم دارم؛ اسنیپ به سمت میز رفت و بسته لواشک ها رو بیرون آورد و گفت هری یکمی میخوری هه هه فوتینا..
هری با هیجان داد زد: استاد نهههه ولی دیگه دیر شده بود اسنیپ کل لواشک ها رو خورد بود.
اسنیپ با لذت گفت به به عج عط عط عطسهههه عط عط عطسههههههه.
هری از موقعیت سواستفاده کرد و از دفتر اسنیپ در رفت.
اسنیپ فریاد می زد: به دس عط عط سهههه تم نیوفتیییی عطسهههه پاترررررر.
---
متوجهم که تلاش کردی تا جای ممکن طنز بنویسی، ولی این خیلی مهمه که بازم شخصیتها طوری رفتار کنن که ازشون انتظار میره و به نظرم اینجا یکم اسنیپ زیادی از شخصیت حقیقی خودش فاصله گرفته بود. علاوه بر این، لطفا این دو نکته زیر رو هم در ادامه رعایت کن:
بین پاراگرافات به جای یک بار اینتر دو بار اینتر بزن و برای نوشتن دیالوگ به خط برو و از علامت "-" قبلش استفاده کن. هر دو مورد رو تو این بخش از پستت اصلاح میکنم:
نقل قول:
اسنیپ با عصبانیت جوری که آب دهنش به صورت هری پاشید داد زد و گفت آقای پاتر مگه من حرف خنده داری به تو زدم که داری میخندی؟
هری که از شدت بوی بد دهن اسنیپ نفسش رو حبس کرده بود با عجله گفت والا به خدا پروفسورمن از کجا بدونم لنگه جورابتون که دایی خدابیامورزتون بهتون داده کجاست؟
اسنیپ با عصبانیت جوری که آب دهنش به صورت هری پاشید داد زد و گفت:
- آقای پاتر مگه من حرف خنده داری به تو زدم که داری میخندی؟
هری که از شدت بوی بد دهن اسنیپ نفسش رو حبس کرده بود با عجله گفت:
- والا به خدا پروفسورمن از کجا بدونم لنگه جورابتون که دایی خدابیامورزتون بهتون داده کجاست؟
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط snape...severus در 1403/10/3 23:17:11
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/4 12:29:55
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/4 12:32:11
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/4 13:08:26
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/4 12:29:55
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/4 12:32:11
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/4 13:08:26
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/09/30
تولد نقش: 1403/10/07
آخرین ورود: دوشنبه 9 شهریور 1405 01:04
از: قلعه ای در نزدیکی آشیانه افسانه
پستها:
178
شغل
محافظ جادو

تصویر شماره 13 >> و اما آینه نفاق انگیز...
هری از زیر شنل نامرئی اش به جلوی پایش نگاه کرد. نور فانوس در دستش سو سو میزد و به زور جلوی پایش را روشن میکرد اما چاره ای نبود. هر لحظه ممکن بود فیلچ از پشت یک دیوار بیرون بیاید و نور فانوس را ببیند. با خودش فکر کرد "امشب قراره چه چیز جدیدی پیدا کنم؟ " ناگهان نوری را از طرف راهروی روبروی اش دید که به طرف راهرو اصلی می امد. سریع وارد راهرو قبلی شد و پشت سرش را حتی نگاه نکرد مبادا که از این طریق جای او لو برود.
دستش را آرام به دیوار کنارش کشید و زیر دستش برآمدگی نا آشنایی را حس کرد. او کجای قلعه بود؟ اینجا را به خاطر نمی آورد. آجری که بیرون آمده بود را کامل در آورد و پشت آن را نگاه کرد. در اتاقی عجیب دختری کوچک گویی سال اولی باشد کف زمین افتاده بود و اتاق به هم ریخته بود و در عقب اتاق جایی که به وضوح دیده میشد آینه نفاق انگیز دیده میشد.
با ترس برگشت تا ببیند کسی انجا نیست سپس دوباره به درون اتاق نگاه کرد. اتاق همان بود اما خالی بود و فقط آینه نفاق انگیز سر جای خودش بود. هری فکر کرد که باید اشتباهی شده باشد.
یک آن رنگ از چهره اش پرید :دستی استخوانی و لاغر را بر روی شانه اش حس کرد!
---
با این که خیلی کوتاه نوشتی، ولی چون خوب نوشته بودی اینجا متوقفت نمیکنم. فقط لطفا تو مراحل بعدی سعی کن بیشتر در مورد وقایع و احساسات شخصیتات توضیح بدی تا داستانت شاخ و برگ بیشتری داشته باشه و خیلی کوتاه نباشه.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
هری از زیر شنل نامرئی اش به جلوی پایش نگاه کرد. نور فانوس در دستش سو سو میزد و به زور جلوی پایش را روشن میکرد اما چاره ای نبود. هر لحظه ممکن بود فیلچ از پشت یک دیوار بیرون بیاید و نور فانوس را ببیند. با خودش فکر کرد "امشب قراره چه چیز جدیدی پیدا کنم؟ " ناگهان نوری را از طرف راهروی روبروی اش دید که به طرف راهرو اصلی می امد. سریع وارد راهرو قبلی شد و پشت سرش را حتی نگاه نکرد مبادا که از این طریق جای او لو برود.
دستش را آرام به دیوار کنارش کشید و زیر دستش برآمدگی نا آشنایی را حس کرد. او کجای قلعه بود؟ اینجا را به خاطر نمی آورد. آجری که بیرون آمده بود را کامل در آورد و پشت آن را نگاه کرد. در اتاقی عجیب دختری کوچک گویی سال اولی باشد کف زمین افتاده بود و اتاق به هم ریخته بود و در عقب اتاق جایی که به وضوح دیده میشد آینه نفاق انگیز دیده میشد.
با ترس برگشت تا ببیند کسی انجا نیست سپس دوباره به درون اتاق نگاه کرد. اتاق همان بود اما خالی بود و فقط آینه نفاق انگیز سر جای خودش بود. هری فکر کرد که باید اشتباهی شده باشد.
یک آن رنگ از چهره اش پرید :دستی استخوانی و لاغر را بر روی شانه اش حس کرد!
---
با این که خیلی کوتاه نوشتی، ولی چون خوب نوشته بودی اینجا متوقفت نمیکنم. فقط لطفا تو مراحل بعدی سعی کن بیشتر در مورد وقایع و احساسات شخصیتات توضیح بدی تا داستانت شاخ و برگ بیشتری داشته باشه و خیلی کوتاه نباشه.
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Mara در 1403/10/1 0:33:15
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/1 19:24:32
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/1 19:27:22
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/1 19:24:32
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/10/1 19:27:22
نقل قول:
میو میو!
جزئیات کاربر

هری ۱۰ سال بعد از نبرد،تصمیم میگیرد به خانه خاله پتونیا باز گردد تا خاطراتش را(گر چه خیلی هم خوب نبودند)مرور کند.
هری روی تختش مینشیند به دادلی فکر می کند.به روزی که او را در محل نگهداری مار انداخت تا روزی که او را از شر دیوانه ساز ها خلاص کرد.
ناگهان چیزی سکوت را به هم می زند...
-دابی!
این صدای هری بود.
-آقای هری پاتر...
-ولی...بلاتریکس تو رو کشت...خودم دیدم!
-آه،آقای هری پاتر!شما نباید به هاگوارتز...یعنی چیز...دنیای جادوگری برگردید!خیلی خطرناک است!
-دابی جان،بنده خودم با ولدمورت دوئل کردم.من اونو کشتم!
-دابی چمیدونه،بالاخره نباید بری.دابی میگه خطرناکه!
-عزیز من،من ولدمورت رو کشتم.چرا نمیفهمی دابی!!!
-حالا ولدمورت نباشه،یکی دیگه میاد شما رو میکشه!
_حالا من نباشم،ولدمورت یکی دیگه رو میکشه
_آقای هری پاتر،مسخره باز در نیارید!
-دابی امکان داره مغزت رو به کار بیندازی؟!
-آقای هری پاتر دابی رو ناراحت کرد.
البته،دابی ناراحت نشده بود.او تنها می خواست هری را قانع کند که به دنیای جادویی برنگردد.
-وای، دابی
!
هری با قیافه ای اندوهگین،کنار دابی نشست.
-ای کاش،فقط ای کاش به من میگفتی چرا باید این کار رو بکنم،دابی...
ناگهان دابی از جا پرید.شروع کرد به جیغ کشیدن.
-آه...یه جادوگر کنار دابی نشست!دابی باید خودشو تنبیه کنه!دابی باید خودشو تنبیه کنه!
هری به فکر فرو رفت.نمی توانست درک کند!اگر او دابی بود،پس چرا انقدر مصنوعی رفتار می کرد؟صداش هم مثل صدای دابی نبود!تازه،مگر دابی به دست بلاتریکس بلک،خواهر نارسیسا و آندرومدا،کشته نشده بود؟!
ناگهان هری حس کرد دابی دارد سرش را میکند.
-دابی!نکن دابی!
اما صدای به جای صدای ناله و صورت دابی،هری صورت جیمز سیریوس،پسر بامزه اش و خنده ی او مواجه شد.جیمز سیریوس ماسک دابی را زده بود!
ناگهان آلبوس سوروس وارد شد و عکس هایی که با دوربین گرفته بود را به هری نشان داد و خندید.تصویر شماره ۱۱
---
آدرسی که برای لینک وارد کردی خراب بود، ولی چون شمارهشو نوشته بودی متوجه شدم منظورت کدوم تصویر بود. خلاقیتی که تو نوشتن داستانت به خرج دادی رو دوست داشتم! خیلی بهتر میشه اگه علاوه بر دیالوگ، توصیفاتت رو هم بیشتر کنی و داستان رو فقط با دیالوگ جلو نبری.
همچنین لطفا علائم نگارشی رو به کلمه قبل از خودش بچسبون و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله بده. این قانونیه که برای تمام علائم نگارشی برقراره. مثلا:
نقل قول:
-دابی چمیدونه، بالاخره نباید بری. دابی میگه خطرناکه!
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
هری روی تختش مینشیند به دادلی فکر می کند.به روزی که او را در محل نگهداری مار انداخت تا روزی که او را از شر دیوانه ساز ها خلاص کرد.
ناگهان چیزی سکوت را به هم می زند...
-دابی!
این صدای هری بود.
-آقای هری پاتر...
-ولی...بلاتریکس تو رو کشت...خودم دیدم!
-آه،آقای هری پاتر!شما نباید به هاگوارتز...یعنی چیز...دنیای جادوگری برگردید!خیلی خطرناک است!
-دابی جان،بنده خودم با ولدمورت دوئل کردم.من اونو کشتم!
-دابی چمیدونه،بالاخره نباید بری.دابی میگه خطرناکه!
-عزیز من،من ولدمورت رو کشتم.چرا نمیفهمی دابی!!!
-حالا ولدمورت نباشه،یکی دیگه میاد شما رو میکشه!
_حالا من نباشم،ولدمورت یکی دیگه رو میکشه
_آقای هری پاتر،مسخره باز در نیارید!
-دابی امکان داره مغزت رو به کار بیندازی؟!
-آقای هری پاتر دابی رو ناراحت کرد.
البته،دابی ناراحت نشده بود.او تنها می خواست هری را قانع کند که به دنیای جادویی برنگردد.
-وای، دابی
!هری با قیافه ای اندوهگین،کنار دابی نشست.
-ای کاش،فقط ای کاش به من میگفتی چرا باید این کار رو بکنم،دابی...
ناگهان دابی از جا پرید.شروع کرد به جیغ کشیدن.
-آه...یه جادوگر کنار دابی نشست!دابی باید خودشو تنبیه کنه!دابی باید خودشو تنبیه کنه!
هری به فکر فرو رفت.نمی توانست درک کند!اگر او دابی بود،پس چرا انقدر مصنوعی رفتار می کرد؟صداش هم مثل صدای دابی نبود!تازه،مگر دابی به دست بلاتریکس بلک،خواهر نارسیسا و آندرومدا،کشته نشده بود؟!
ناگهان هری حس کرد دابی دارد سرش را میکند.
-دابی!نکن دابی!
اما صدای به جای صدای ناله و صورت دابی،هری صورت جیمز سیریوس،پسر بامزه اش و خنده ی او مواجه شد.جیمز سیریوس ماسک دابی را زده بود!
ناگهان آلبوس سوروس وارد شد و عکس هایی که با دوربین گرفته بود را به هری نشان داد و خندید.تصویر شماره ۱۱
---
آدرسی که برای لینک وارد کردی خراب بود، ولی چون شمارهشو نوشته بودی متوجه شدم منظورت کدوم تصویر بود. خلاقیتی که تو نوشتن داستانت به خرج دادی رو دوست داشتم! خیلی بهتر میشه اگه علاوه بر دیالوگ، توصیفاتت رو هم بیشتر کنی و داستان رو فقط با دیالوگ جلو نبری.
همچنین لطفا علائم نگارشی رو به کلمه قبل از خودش بچسبون و با یه اسپیس از کلمه بعد فاصله بده. این قانونیه که برای تمام علائم نگارشی برقراره. مثلا:
نقل قول:
-دابی چمیدونه،بالاخره نباید بری.دابی میگه خطرناکه!
-دابی چمیدونه، بالاخره نباید بری. دابی میگه خطرناکه!
تایید شد.
مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیتهای گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/26 12:59:51
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/26 13:08:27
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/26 15:42:33
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/26 17:49:48
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/26 13:08:27
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/26 15:42:33
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/26 17:49:48
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۸ کارگاه داستان نویسی
مصاحبه آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور با آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور به این شرح است:
موضوع جلسه :چه کنیم تا هری گیج شود؟
مکان جلسه:دفتر مدیر
خب خب خب.به هیچ عنوان به هری در مورد گذشته ی لیلی و سوروس نمیگم.باید صحنه ای که هری متوجه میشه جذاب باشه...آهان فهمیدم!به سوروس میگم من رو بکشه!خیلی باحال میشه!
دلیلی داره به خانم گرنجر بگم اون کتابه چیه؟نه واقعا هیچ.دلیلی نداره.یادگاران مرگ رو هم از یکی میپرسن دیگه...فقط شاید یه کم دیر بپرسن...اما مهم نیست.
درمورد کلاه گروهبندی و شمشیر گریفیندور (که در حال تمیز شدن به دست من میباشد.)هم به هری و نویل چیزی نمیگم.چرا باید بگم؟؟؟
اما هری باید بتونه از ورود ولدمورت به ذهنش جلوگیری کنه...نه آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور...امکان نداره بهش بگم که هورکراکس هست!بالاخره کارهای سخت رو سوروس باید انجام بده!!
---
این که حتی کوتاهتر شد.
منظورم از بیشتر نوشتن این نیست که اینتر بیشتری بین پاراگرافها بزنی، منظورم اینه که توصیفاتت رو بیشتر کن و شاخ و برگ بیشتری به داستان و شخصیتها بده. طوری توصیف کن که خواننده بتونه مکان و حالات کاراکترهارو به خوبی تصور کنه و خودش رو توی اون مکان و به جای شخصیتها تصور کنه.
حتما به داستان نفرات قبلی که تایید شدن یه نگاهی بنداز تا کمی قلقش دستت بیاد.
در ضمن لطفا تصویری که انتخاب کردی رو حتما بالای پستت طبق توضیحات اینجا قرار بده تا بدونم راجع به کدومشون داری مینویسی و بتونم تاییدت کنم.
فعلا تایید نشد.
مصاحبه آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور با آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور به این شرح است:
موضوع جلسه :چه کنیم تا هری گیج شود؟
مکان جلسه:دفتر مدیر
خب خب خب.به هیچ عنوان به هری در مورد گذشته ی لیلی و سوروس نمیگم.باید صحنه ای که هری متوجه میشه جذاب باشه...آهان فهمیدم!به سوروس میگم من رو بکشه!خیلی باحال میشه!
دلیلی داره به خانم گرنجر بگم اون کتابه چیه؟نه واقعا هیچ.دلیلی نداره.یادگاران مرگ رو هم از یکی میپرسن دیگه...فقط شاید یه کم دیر بپرسن...اما مهم نیست.
درمورد کلاه گروهبندی و شمشیر گریفیندور (که در حال تمیز شدن به دست من میباشد.)هم به هری و نویل چیزی نمیگم.چرا باید بگم؟؟؟
اما هری باید بتونه از ورود ولدمورت به ذهنش جلوگیری کنه...نه آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور...امکان نداره بهش بگم که هورکراکس هست!بالاخره کارهای سخت رو سوروس باید انجام بده!!
---
این که حتی کوتاهتر شد.

منظورم از بیشتر نوشتن این نیست که اینتر بیشتری بین پاراگرافها بزنی، منظورم اینه که توصیفاتت رو بیشتر کن و شاخ و برگ بیشتری به داستان و شخصیتها بده. طوری توصیف کن که خواننده بتونه مکان و حالات کاراکترهارو به خوبی تصور کنه و خودش رو توی اون مکان و به جای شخصیتها تصور کنه.
حتما به داستان نفرات قبلی که تایید شدن یه نگاهی بنداز تا کمی قلقش دستت بیاد.
در ضمن لطفا تصویری که انتخاب کردی رو حتما بالای پستت طبق توضیحات اینجا قرار بده تا بدونم راجع به کدومشون داری مینویسی و بتونم تاییدت کنم.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/25 10:39:00
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/25 14:38:40
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/25 14:38:40
جزئیات کاربر

تصویر شماره ۱۸
از وقتی اومدم هاگوارتز می دانستم دنبال دردسر درست کردنم.روز اول من در هاگوارتز این طوری گذشت:
در هوای سرد هاگوارتز ،جنگل ممنوعه مثل همیشه تاریک بود و قطرات ریز و درشتی الماس مانند روی دستمان می چکید.باران شدید تر و سریع تر شد،گویا جلو رفتن ما،به سرعت باران کمک می کرد.
خواستم فریاد بزنم ،اما نتوانستم.نمی دانم به دلیل سرما بود یا ترس.او...واقعی بود.
نفس عمیقی کشیدم.خب...تا به حال اسب تک شاخ ندیده ام؟حالا می بینم.
آرام نزدیک می شوم. همان طور که هاگرید گفته بود.هاگرید گفته بود حیوان آرامی است.بله، او توضیح داده بود و این به تنهایی دلگرمی خوبی است،اما اینکه بدون اجازه وارد جنگل ممنوعه شدم مرا می ترساند.
به خودم ماجراجویی های سیریوس بلک و جیمز پاتر را مرور کردم.مگر اسب تک شاخ هم ترس داشت؟؟؟
فکر کن...هری پاتر هم در سال اول به جنگل ممنوعه آمده بود...آنقدر نترس!
بدن نرم اسب تک شاخ،در تاریکی شب می درخشید.دیگر نتوانستم مقاومت کنم؛جلو رفتم و اسب تک شاخ را در آغوش کشیدم.خیلی حس خوبی بود...افکر کنم پاترونوس من هم،همین اسب تک شاخ باشد!
---
توضیحاتی که برای تو دارم دقیقا مشابه نفر قبله پس کپی میکنم:
داستانی که نوشتی خیلی خیلی کوتاهه! لطفا شاخ و برگ بیشتری به داستانت بده و بیشتر برامون توضیح بده که چه اتفاقاتی میفته و احساسات شخصیتهای داستانت چیه. به داستانهای نفرات قبل از خودت که تایید شدن نگاهی بنداز تا منظورم رو بفهمی.
در ضمن لطفا تصویری که انتخاب کردی رو حتما بالای پستت طبق توضیحات اینجا قرار بده تا بدونم راجع به کدومشون داری مینویسی و بتونم تاییدت کنم.
فعلا تایید نشد.
از وقتی اومدم هاگوارتز می دانستم دنبال دردسر درست کردنم.روز اول من در هاگوارتز این طوری گذشت:
در هوای سرد هاگوارتز ،جنگل ممنوعه مثل همیشه تاریک بود و قطرات ریز و درشتی الماس مانند روی دستمان می چکید.باران شدید تر و سریع تر شد،گویا جلو رفتن ما،به سرعت باران کمک می کرد.
خواستم فریاد بزنم ،اما نتوانستم.نمی دانم به دلیل سرما بود یا ترس.او...واقعی بود.
نفس عمیقی کشیدم.خب...تا به حال اسب تک شاخ ندیده ام؟حالا می بینم.
آرام نزدیک می شوم. همان طور که هاگرید گفته بود.هاگرید گفته بود حیوان آرامی است.بله، او توضیح داده بود و این به تنهایی دلگرمی خوبی است،اما اینکه بدون اجازه وارد جنگل ممنوعه شدم مرا می ترساند.
به خودم ماجراجویی های سیریوس بلک و جیمز پاتر را مرور کردم.مگر اسب تک شاخ هم ترس داشت؟؟؟
فکر کن...هری پاتر هم در سال اول به جنگل ممنوعه آمده بود...آنقدر نترس!
بدن نرم اسب تک شاخ،در تاریکی شب می درخشید.دیگر نتوانستم مقاومت کنم؛جلو رفتم و اسب تک شاخ را در آغوش کشیدم.خیلی حس خوبی بود...افکر کنم پاترونوس من هم،همین اسب تک شاخ باشد!
---
توضیحاتی که برای تو دارم دقیقا مشابه نفر قبله پس کپی میکنم:
داستانی که نوشتی خیلی خیلی کوتاهه! لطفا شاخ و برگ بیشتری به داستانت بده و بیشتر برامون توضیح بده که چه اتفاقاتی میفته و احساسات شخصیتهای داستانت چیه. به داستانهای نفرات قبل از خودت که تایید شدن نگاهی بنداز تا منظورم رو بفهمی.
در ضمن لطفا تصویری که انتخاب کردی رو حتما بالای پستت طبق توضیحات اینجا قرار بده تا بدونم راجع به کدومشون داری مینویسی و بتونم تاییدت کنم.
فعلا تایید نشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/9/24 18:08:46
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:11:27
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:13:24
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:15:41
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:23:07
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 19:00:09
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 20:02:23
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:11:27
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:13:24
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:15:41
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 18:23:07
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 19:00:09
ویرایش شده توسط Loona_1393 در 1403/9/24 20:02:23
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج