جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
با آغاز مبارزه‌ی آلبوس دامبلدور و گلرت گریندل‌والد، تقریبا تمام افراد ارتش تاریکی و سفید دست از درگیری با یکدیگر می‌کشند تا شاهد این مبارزه‌ی تاریخی باشند.

مبارزه بین بزرگ‌ترین جادوگر سفید تاریخ، با یکی از بزرگ‌ترین جادوگران سیاه تاریخ چیزی نیست که همه روزه اتفاق بیفتد و احتمالا هر چند دهه یک‌بار رخ بدهد؛ و این چیزی نبود که کسی بخواهد تماشایش را به خاطر مبارزه با دیگری از دست بدهد.

از سوی دیگر، گذشته‌ای که آلبوس دامبلدور با گلرت گریندل‌والد داشت نیز دلیل اضافه‌ای بر این بود که مبارزه حتی دیدنی‌تر نیز شود. همه تقریبا از کلیت گذشته‌ی پر رمز و رازی که آن دو با یکدیگر داشتند آگاه بودند. این که رابطه‌ی سرشار از عشق و دوستی آن‌ها به جایی رسیده بود که آن‌ها را در دو مسیر کاملا متفاوت از هم قرار دهد که در نهایت به یک دوئل تاریخی ختم شود، دردناک بود.

حالا که همگی کنار رفته بودند و عرصه برای مبارزه‌ی آن دو آغاز شده بود، گلرت با غرور دست‌هایش را بالا می‌برد و رو به جمعیت چرخی می‌زند.
- می‌بینی آلبوس؟ قراره جلوی این همه جمعیت از من شکست بخوری. چقدر خوبه که چشمان زیادی شاهد این اتفاق هستن.

گلرت مکث کوتاهی می‌کند و با لحنی که ناامیدی در آن مشخص بود ادامه می‌دهد:
- اگه درست انتخاب کرده بودی، هرگز مجبور نبودیم رو به روی هم قرار بگیریم. ما با هم خیلی کارها می‌تونستیم بکنیم.

گلرت دوباره توقفی می‌کند که باعث می‌شود لحن گزنده‌ی قبلی‌اش دوباره بازگردد.
- امیدوارم برای این دوئل آماده باشی.

سپس به نشانه‌ی تعظیم کمی خم می‌شود و آدابی که جادوگران برای شروع دوئل داشتند را انجام می‌دهد. دامبلدور در سوی دیگر، در کمال متانت همان حرکات را تکرار می‌کند و به محض این که هر دو صاف می‌ایستند، طلسمی همزمان از چوبدستی هردویشان به سوی دیگری شلیک می‌شود.

در کسری از ثانیه صحنه‌ی نبرد با طلسم‌های رنگارنگ و مهیبی که دو جادوگر بزرگ اجرا می‌کردند مزین می‌شود. براستی که تماشای چنین دوئلی از نزدیک، با شکوه و در عین حال، هولناک بود.


~ تو گوی پیشگوییم می‌بینم که لرد حسودیش شده که گلرت و دامبلدور وصلت کردن و به انتخاب خودش، یکی از ارتش سفید رو برای وصلت با خودش انتخاب می‌کنه و شاهد عروسی دوم دیگری هستیم! ~

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: پنجشنبه 25 بهمن 1403 00:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه:
زمان تغییر فرا رسیده است! ارتش تاریکی، در تلاشی برای به قدرت رساندن یکی از قدرتمندترین جادوگران تاریک تمام دوران، یعنی گلرت گریندل‌والد، به وزارت سحر و جادو حمله کرده است. پس از ایجاد وحشت و ویرانی در لندن و تخریب نقاط مهم شهر، اکنون نبرد اصلی به داخل وزارتخانه کشیده شده است.

نبرد همچنان در وزارتخانه ادامه دارد و سرنوشت جنگ هنوز نامشخص است. ارتش سفید، با استفاده از آشنایی خود به راهروها و ساختار پیچیده‌ی وزارتخانه، نقشه‌ای جدید را آغاز کرده است: آن‌ها نبرد را به سراسر ساختمان کشانده‌اند تا در درگیری‌های کوچک و دوئل‌های فردی، به جای نبردی آشکار، کنترل اوضاع را به دست بگیرند و شانس پیروزی خود را افزایش دهند. در میانه مبازرات، سالازار اسلیترین که گویی افکاری فراتر از چنین جنگ داخلی را درسر داشت و در اندیشه خودش طرحی فراتر از تسخیر وزارتخانه را ترسیم کرده بود، طی اقدامی الستور مون و گابریل را از میدان جنگ ربوده است و در هاله ای از تاریکی ناپدید شده بود. پس از کمی وقفه و نامعلوم بودن سرنوشت آنان، در نبردهایی انفرادی گادفری با مکیدن خون سیبل او را از میان می برد و سیلویا با طلسمی ریگولوس را می‌کشد. نبرد همچنان در اتاق‌ها و گوشه کنار وزارتخانه جریان داشت...

اتفاقات مهم:
* سیریوس بلک، پس از گاز گرفته شدن توسط فنریر گری‌بک، به یک گرگینه تبدیل شد، اما با طلوع خورشید و پایان شب، او دوباره به شکل انسانی خود بازگشت و بار دیگر رهبری ارتش سفید را به دست گرفت.
* گلرت گریندل‌والد پس از شناسایی مکان سایمون دامبلدور، او را در برابر چشمان آلبوس دامبلدور به قتل رساند، تا پس از مرگ آریانا، ضربه‌ای عمیق‌تر به روح و ذهن آلبوس وارد کرده و او را بیش از هر زمان دیگری شکننده و آسیب‌پذیر کند.
* سالازار اسلیترین مطابق آنچه گفته شده ناپدید شده است و گابریل و الستور را با خود برده است.

تلفات جنگ: آریانا دامبلدور، هیزل استیکنی، نیکلاس فلامل، سایمون دامبلدور، ملانی استانفورد، سیبل تریلانی، ریگولوس بلک.

-------------------------------------------


سوگواری! انسان‌ها و جادوگران به هنگامی که عزیزانشان از میان می‌روند سوگواری می‌کنند تا بلکه آتش جانشان کمی آرام گیرد و به واسطه آن بتوانند یاد عزیزانشان را گرامی بدارند. این نبرد بی‌رحمانه و بی‌امان، جان خیلی ها را گرفته بود. چنان راحت و بی معطلی که گویی برگی در یک روز پاییزی از درختی می‌افتد و قرار است چندی بعد شکوفه دهد. اما این خود نبرد بود که از میان رفتن جان ها را آسان نموده بود، در صورتی که جان عزیزترین عزیزها برای هر جادوگر و انسانی بود.

در این نبرد، هردو افراد جبهه تاریکی و سفید، جانشان را بر کف دستشان گذاشته بودند و هرکدام به یک دلیل پا به صحنه نبرد گذاشته بودند. آیا نمی‌دانستند که خواهد مرد؟ آیا نمی‌دانستند که ممکن است امروز نوبت آنها باشد؟ قطعا خیلی‌هایشان چنین چیزی را حس کرده بودند و بخوبی از آن آگاه بودند. اما «آرمان و هدف» چیزی بود که حاضر بودند برایش جانشان را هم فدا کنند.

نبرد، حتی فرصت سوگواری را نیز از جادوگران گرفته بود. هر جسمی که بر زمین می‌افتاد همچون تیر و خنجری بود که به جان هم‎‌رزم خودش فرو می‌رفت. اما نبرد شوخی نداشت! اربابان تاریکی از چنین موضوعی بخوبی با خبر بودند، اما خواست «قدرت» برای آنان از هرچیزی مهم تر بود. ارتش روشنایی اما از جان سپردن هریک از عزیزان به مراتب بیشتر نا امید و سوگوار میشد. چراکه اصلا هدف چنین نبردی، حفظ جان و امنیت جامعه جادوگری بود. هدفی که در ازایش عزیزترین های ارتش روشنایی جان خود را از دست داده بودند.

سیریوس بلک تمام آنچه در میدان نبرد تاکنون گذشته بود را بخوبی مشاهده کرده بود و تقریبا هیچ چیز از چشمان او دور نمانده بود. احساس می‌کرد دلیلی برای ادامه این نبرد ندارد اگر جان عزیزترین کسانش این چنین پر بکشد و خزان شود. در اتاقی که برادر داخل آن بود را باز کرد و روندا را دید که ریگولوس را بغل کرده و اشک از چشمانش جاری شده:
- سیریوس... متاسفم... اون تا آخرین نفس جنگید و برای محافظت از من جون خودش رو داد!

چشمان پانمدی پر از اشک شد. دلش میخواست زوزه‌ای به بلندی آسمان سر دهد و گوش جای جای عالم را از صدای شکستن درون خود کر کند. هیچ مرگی در نظر سیریوس خوشایند نبود، حتی مرگ افرادی از ارتش تاریکی. چرا که او دلش می‌خواست که نبرد با کمترین تلفات به پایان برسد و صلح و آرامش دوباره برقرار شود. چه برسد به آنکه با چشمان خود برادر از دست رفته خود را ببیند که در بغل دوستش جان داده.

چشمانش را بست و نفسی کشید. قدمی به سوی ریگولوس برداشت و آرام زانو زد. چشمان برادرش را بست و او را بوسید.
- خداحافظ برادر!

دستانش را مشت کرد و بی وقفه به میدان مبارزه بازگشت. به میدان نبردی که گویی هرگز تا پیش از آن با این شدت در جامعه جادوگری اتفاق نیوفتاده بود. می‌دانست که زمان تسلیم شدن نیست و اگر قدرت را اربابان تاریکی به دست بگیرند، دیگر هیچ امیدی برای صلح و دوستی باقی نخواهد ماند. دیگر امیدی برای آزادی نمی‌بود.

برای چندمین بار، جمله‌ای را به خاطر آورد: «در مبارزه با هیولا باید پایید و مراقب بود که خود تبدیل به آن نشوی!»

در سمتی دیگر آلبوس دامبلدور در ابتدای راهرویی ایستاده بود که در انتهای آن گلرت گریندلوالد قرار داشت. حتی چنین نبردی گسترده‌ای برای پیر دانایی همچون آلبوس دامبلدور هم طاقت فرسا بود. گلرت گریندلوالد احساس می‌کرد که مرگ آریانا و سایمون، دیگر جانی برای دامبلدور باقی نگذارد. اما دامبلدور همچنان آنجا بود و شجاعانه برای جامعه جادوگری مبارزه می‌کرد.

وقت مبارزه میان آن دو رسیده بود. دامبلدور چوبدستی‌اش را در دستانش فشرد و جمله‌ای را به گلرت گفت:
- بیا این بازی رو تموم کنیم دوست قدیمی من!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 23:17
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سیبل تریلانی حتی اگر در آن لحظه زنده و سالم بود، تنها یک چیز می‌خواست و یک آرزو داشت... پیروزی ارتش تاریکی. اگر زنده بود و زخمی بدون لحظه ای تردید از همرزمانش می‌خواست بدون توجه به او تمام تمرکزشان را روی جنگ بگذارند و این ارتش را به پیروزی برسانند. روح او در آرامش نبود مگر اینکه ارتش تاریکی او را رها می‌کردند.

سیبل تریلانی اگر زنده بود از آن‌ها میخواست وقتشان را با عزاداری برای کسی که دیگر نیست تلف نکنند. بلکه با نجات خودشان و گرفتن جان دیگران روح او را به آرامش ابدی برسانند.

در اتاقی دیگر از وزارتخانه جایی که روندا، ریگولوس و سیلویا قرار داشتند، ریگولوس پشتش را به سیلویا کرده بود و مشغول بررسی وضعیت روندا بود.
- حالت خوبه روندا؟

روندا بیش از آنکه در آن لحظه آسیبی دیده باشد، وحشت کرده بود. چنان ترسیده بود که حتی قدرت صحبت کردن و پاسخ دادن به ریگولوس را هم نداشت. اما سیلویا... بهتر است هیچوقت در میانه‌ی جنگ پشتتان را به یک نفر از ارتش سیاه نکنید. حتی اگر آن یک نفر دست هایش بسته بودند.

شاید دست های سیلویا بسته بود ولی هنوز انگشتانش حرکت می‌کردند و حتی باید گفت هنوز چوبدستی‌اش را در دست داشت. ارتش تاریکی برخلاف جبهه‌ی مقابل از هیچ فرصتی به راحتی نمی‌گذشت. آن هم فرصتی تا به این حد مناسب.

شاید قدم زدن در میان آن‌همه سنگ و چوب سر و صدای زیادی بلند می‌کرد، ولی بلند کردن چوبدستی در حالی که رقیب پشتش را به تو کرده و مشغول دلداری شخص دیگری است، مطمئنا سر و صدایی بلند نمی‌کرد. و این درست همان لحظه ای بود که سیلویا نیاز داشت.

چوبدستی که بلند شد، نشانه رفت و طلسم سبز رنگی که به سینه‌ی ریگولوس بلک خورد و او را نقش زمین کرد!

این پایان کار کسی بود که در تاریکی مخفی می‌شد تا به یک نفر از ارتش تاریکی صدمه بزند...پایان کار کسی که از تاریکی علیه تاریکی استفاده می‌کرد!

ریگولوس بلک مرده بود و سیلیویا ملویل که حالا از بند توری که اسیرش کرده بود رها شده بود، اتاق را ترک کرد.

***


از همین تریبون اعلام میکنم ، گوی پیشگوییم داره آریانا دامبلدور رو میبینه که "داره آلبوس دامبلدور رو در ازای گرفتن یک کیلو خیار به ارتش تاریکی میفروشه"!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1403/11/24 23:25:35
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
گادفری بی‌رحمانه به سیبل زخم می‌زند و پوستش به همان سرعت شکافته می‌شود و خون با فشار از آن بیرون می‌زند. سیبل از آخرین نیرویی که در بدن داشت استفاده می‌کند و بی‌اختیار گوی پیشگویی‌اش را برای ضربه زدن به گادفری در دست می‌گیرد.

اما ضربات گادفری، شدیدتر و پر سرعت‌تر از آن بودند که سیبل بتواند برای مدتی طولانی آن‌قدر قدرت داشته باشد که گوی را به سمت سر گادفری حرکت دهد. دستان سیبل به سختی در حال حرکت بودند و در میانه‌ی راه، گوی از دستش رها می‌شود و با صدای محکمی با برخورد به زمین می‌شکند و به هزار تکه‌ی مساوی تقسیم می‌شود.

گادفری بی‌توجه به صدایی که از شکستن گوی به هوا برخاسته بود، حالا به تغذیه از قربانی‌اش مشغول می‌شود. سیبل در میان دستان گادفری در حال جان دادن بود. مرگ دردناکی بود. آن‌قدر مشغول چک کردن گوی پیشگویی‌اش برای نجات هم‌رزمانش بود که خودش را به کل فراموش کرده بود.

او در آن جنگ، افراد زیادی از ارتش تاریکی را نجات داده بود. بدن‌های زیادی به خاطر او هنوز نفس می‌کشیدند و امید را در دل ارتش تاریکی برای پیروزی زنده نگه می‌داشتند. اما اکنون... نوبت مرگ خودش فرا رسیده بود. او خوب جنگیده بود و دینش را به خوبی به جبهه‌اش ادا کرده بود.

در آخرین لحظات زندگی‌اش، چهره‌ی دوریا که او را از چنگال آلنیس نجات داده بود به یاد می‌آورد. سپس یادش می‌آید که چطور به نیکلاس و هیزل دیر رسیده بود و جلوی چشمانش کشته شده بودند. او تنها یک نفر بود. نمی‌توانست همه را نجات دهد. همان تعداد جان‌هایی که نجات داده بود هم ارزش زیادی داشت.

گادفری از سرعتش در نوشیدن خون سیبل می‌کاهد. آرام شدن ضربان قلب سیبل را حس می‌کرد. آخرین‌هایش بود. درست همزمان با این که گادفری دندان‌هایش نیشش را از گردن او بیرون می‌کشد، آخرین نفس و آخرین ضربان قلب سیبل در این دنیا رخ می‌دهد.

او کشته شده بود. با افتخار، اما مرگی دردناک.

گادفری به آرامی سیبل را بر روی زمین قرار می‌دهد و چشم‌های او را می‌بندد.
- جان‌های زیادی رو گرفتی و جان‌های زیادی رو نجات دادی. ولی این پایان تو بود. آسوده بخواب.

صدای قدم‌های گادفری در سالن می‌پیچد. او به سمت خروجی حرکت می‌کند و جسد سیبل را همان‌جا رها می‌کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 22:23
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سیاه یا سپید، فرقی نمی‌کرد. بی رنگ هم که باشی، از جایی که نمی‌بینی به مراتب بیشتر ضربه می‌خوری و سیاهی یا سپیدی اونموقع خیلی نمی‌تونه کمکت کنه. صرفا مهارت‌هایی که زندگی یادت داده می‌تونه به دادت برسه. زندگی سیبل زندگی خلاصه و محدودی بود. با اینکه خودش همه‌چیز رو پیش‌بینی می‌کرد، ولی زندگی خودش هم کاملا قابل پیش‌بینی بود.

اون کل زندگیش رو مشغول مطالعه و دیدن گوی بود. نمی‌دونست چطوری چابک باشه. چطوری توی نبرد های تن به تن، شرایط رو به سمت خودش برگردونه. نمی‌دونست وقتی با دشمنی تنها و نزدیک در اتاقی در بسته گیر افتاده و کسی هم نزدیکش نیست که کمکش کنه، چطوری با دشمنش روبرو بشه. کتاب های سیبل و گوی پیشگوییش اونموقع خیلی کاربردی نبود.

اما در مقابل، گادفری کاملا آماده بود. قدرت‌های خون آشامی به اون این توانایی رو می‌داد که ذهن خودش رو مقاوم نشون بده و چیزی با ذهنش بروز نده. سال‌ها نبرد تن به تن و شکار در مکان‌های سخت، اون رو کاملا آبدیده کرده بود و درواقع کل زندگیش رو منتظر همچین لحظه‌ای بود. لحظه‌ای که دشمن با غافلگیری و کمی حس ترس بهش نگاه کنه و منتظر عملی باشه، که عکس‌العمل نشون بده.

پس گادفری بلافصله با ناخن‌های تیزش ضربه‌ای سریع به سمت سیبل پرتاب می‌کنه و زخمی عمیق به روی پای سیبل به‌جا می‌ذاره و چوبدستی سیبل رو به سمت پنجره و خارج از ساختمون پرت می‌کنه. سیبلی که تا الان کلی سود برای ارتش تاریکی داشته بود، با فریادی دردآلود پای زخمیش رو می‌گیره و سعی می‌کنه جلوی فواره‌های خونی که از پاش به بیرون می‌پاشید رو بگیره. گادفری هم با ولع به فواره‌ی خون نگاهی می‌ندازه. اما سعی می‌کنه عطشش رو کنترل کنه.
جنگ در لحظه مهم تر از گرسنگی بود.

- به‌خاطر همه‌ی کسایی که کشتی. به خصوص آریانا...

آخرین لحظه‌ای که بین گادفری و سیبل رقم خورد، نمایش بی‌رحمانه‌ی ناخن‌ها و دندان‌های تیز گادفری بود، که آماده‌ی حمله و دریدن بودند. صحنه‌ی بازپس گیری. صحنه‌ی انتقام درحال محقق شدن بود!

---


ما یه عصای مرلین داریم و می‌خوایم نشون دوریا بلک بدیم که مثل مارِ بازیِ مار بازی نوکیا سرش به دمش بخوره از ترس و یه چند پستی توی سوژه‌ها نباشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1403/11/24 22:38:44
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 21:34
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دست‌های سیلویا حادثه آفریدند! در لحظه برخورد دستان سیلویا با روندا، زمان آهسته شد و مکان کش آمد. همه چیز دور سر روندا می‌چرخید و تعادلش را از دست داده بود. در همان لحظات ریگولوس سعی داشت با فریادی روندا را از لمس دستان سیلویا برحذر کند اما فریاد ریگولوس کارساز نبود چرا که همه چیز خیلی سریع‌ اتفاق افتاده بود. بنظر می‌رسید که روندا دیگر توانایی ایستادگی بر روی پاهایش را نداشت و پس از کمی تلو تلو خوردن، بر روی زمین افتاد. بدشانسی حقیقتا بدی نصیبش شده بود: در میانه چنین نبردی، به صورت پیاپی ماهی‌های بزرگ و بدبو بالا می‌آورد.

ریگولوس با عصبانیت طلسمی را زیرلب خواند و یک تور بزرگ از چوبدستی او خارج شد. تور چرخید و چرخید تا به دستان سیلویا که دستکشی سیاه رنگ به دست داشت رسید. چوبدستی سیلویا به زمین افتاد و دستانش بسته شد. در چنین شرایطی تمام مبارزان ارتش تاریکی به مانند سالازار لبخند بر روی لبانشان نمی‌نشست. سیلویا ترسیده بود و دوست نداشت زندگی‌اش به پایان برسد. ریگولوس قدم زنان به او نزدیک شد و نگاهش را به سیلویا دوخت. در حین آتش‌بازی‌های نبرد وزارتخانه، صدایش را صاف کرد و آرام با سیلویا مشغول صحبت شد:
- سیلویا باید بدونی که اتفاقا ما ناجوانمرد نیستیم! ما از فرصتی برای کشتن شما استفاده نمی‌کنیم. اگر اولین اولویت شما در نبرد نابودی باشه، ما اولین اولویت‌مون نجات آدم‌هاست! پس کشتن تو نفعی برای ما نداره...

کشتن سیلویا ساده‌ترین راه حل برای حل مسئله بود. اما همیشه بهترین راه حل، ساده‌ترین آن نیست. گاهی انتخاب درست، به مراتب سخت تر از انتخاب غلط است و ریگولوس این را می‌دانست و با تمام وجود همانگونه زندگی می‌کرد. ترجیح می‌داد سخت نفس بکشد، سخت زندگی کند و سخت نبرد کند اما کار صحیح را انجام دهد. سیلویا بنظر می‌رسید که تحت تاثیر قرار گرفته باشد. پس چندان تقلایی نکرد و سرش را پایین انداخت. ریگولوس در همین حال بسیار نگران احوال روندا بود پس شتابان به سمت او رفت تا هرکمکی که از دستانش برمی‌آمد برای او انجام دهد.

در اتاقی دیگر و در سمتی دیگر، گادفری در مقابل سیبل قرار گرفته بود و هردو بی‌رحمانه به یکدیگر چشم دوخته بودند. سیبل آرام نفس می‌کشید و اتاق را به خوبی ارزیابی می‌کرد. اما گادفری هیچ صدایی حتی صدای تنفس نیز از سمتش شنیده نمیشده. حتی به اتاق نیز نگاه نمی‌انداخت و فقط به چشمان سیبل زل زده بود. چشمانی مطمئن که بنظر می‌رسید قبل از هراقدامی، تصمیم به گفتگو داشت:
- زمانی رو یادمه که هاگواترز رو مثل خونه خودت دوست داشتی و جای دیگه ای برای رفتن نداشتی. آلبوس اونجا به تو پناه داده بود و حتی در سخت‌ترین شرایط هم از تو حمایت می‌کرد. چطور تونستی با خودت کنار بیای و امروز در مقابل چنین آدمی و یارانش قرار بگیری؟

سیبل با چشمان گردش که پشت عینک قرار گرفته بودند، گادفری را نگاه می‌کرد و چهره‌ای مظلوم به خودش گرفته بود. اما تمام اینها بخشی از نقشه اش بود:
- چنین رویارویی هیچوقت برای منم راحت نبوده گادفری. اما میدونی چیه؟ من حالا جایی هستم که بیشتر دوستش دارم. بیشتر میتونم خودم باشم. بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی...

صدایش هر لحظه بلند تر شد و جمله‌اش در حال پایان بود که گوی بلورینی به سمت گادفری پرتاب می‌کند و بی وقفه چوبدستی‌اش را بیرون می‌کشد. اما در چشم بهم زدنی دیگر خبری از گادفری نبود. سیبل با تعجب اطرافش را نگاه کرد اما نفس سردی را پشت سرش احساس کرد. گادفری دقیقا پشت او ایستاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تاریکی با روشنایی یک تفاوت اساسی داشت. تاریکی همه چیز را به تو نمی گفت چون دروغ نمی گفت. ریایی نداشت. چند رنگ نبود. نمی شکافت و تقسیم نمیشد. تنها تفسیری ساده از حقیقت محض بود و به "نحو نگرش" ارتباطی نداشت. همیشه همان چیز بود که بود. نه تفسیری داشت. نه تبصره و نه سفسطه ایی.

سلیویا نیز چنین بود. او حقه نمیزد و یار کمکی نداشت. کسی پشت سرش پنهان نشده بود و کسی را به ناحق غافلگیر نمیکرد. سیلویا چنین بود که تاریکی مینماید. قدرتمند و یکدست. شاید همین اتصال و قدرت تاریکی بود که موجب شد او در اخرین لحظه خم شود و از طلسم مرگبار ریگولوس جان سالم به در ببرد.

در همان حال که روی زمین نشسته بود، به راستایی که طلسم از آن شلیک شده بود نگاه کرد و بلاخره متوجه حضور ریگولوس شد. ریگولوس که نتوانسته بود در کارش موفق شود، دندان قروچه ایی کرد و پشت دیوار نیمه فروریخته ایی پناه گرفت.

سیلویا با تمسخر گفت:
- میبینم که دست به دامن کمک دیگران شدی فلدبری! از کی تا حالا شبیخون زدن و غافلگیری، سلاح سربازان جوانمرد سفید شده؟ مطمئنین توی جبهه درستی قرار گرفتین؟

روندا هیچ چیز نگفت. او هم مانند ریگولوس در گوشه ایی پناه گرفته بود و به نقشه ایی جدید فکر میکرد. این قایم موشک بازی ها فایده ایی نداشت. تنها میتوانست از یک حمله مستقیم برای حذف رقیبش استفاده کند. باید سیلویا را کاملا غافلگیر میکرد و برای این کار باید به اندازه کافی به او نزدیک میشد که سیلویا برای بقای خودش هم که شده هول شود و راه چاره ایی نداشته باشد.

به ارامی سنگ ریزه ایی از زمین برداشت و به سمت ریگولوس انداخت. ریگولوس برگشت و به روندا خیره شد. روندا به سختی و با حرکت دستهایش به ریگولوس فهماند که میخواهد به سیلویا نزدیک شود و او کسی است که باید حواسش را پرت کند.

- چی شده؟ داری اون پشت گریه میکنی؟

ریگولوس نیم خیز شد و طلسمی به سمت سیلویا روانه کرد که بلافاصله با پاسخ او روبرو شد. وقتی روندا مطمئن شد تمام حواس سیلویا درگیر دفع طلسم های ریگولوس است، به سرعت شروع به حرکت کرد. سعی میکرد صدایی ایجاد نکند ولی دویدن در آن همه خاک و تک چوب محال بود بی صدا باشد. اما او توقف نکرد. دیگر برای تغییر نقشه دیر شده بود. قلبش به سختی میزد و مردمک چشمانش از فرط وحشت و هیجان گشاد شده بود. جلو میرفت و به سیلویا نزدیک و نزدیکتر میشد.

اما درست وقتی فقط چند قدم با سیلویا فاصله داشت او برگشت و به طرز عجیبی او هم به سمتش دوید. این با معادلات روندا نمی خواند. منطقی بود که سیلویا از دستش فرار کند و یا حتی پناه بگیرد نه اینکه مشتاقانه به سمتش بدود.
قبل از اینکه بتواند طلسمی بزند، سیلویا به او رسید و او را با تمام توانش هل داد. کاری که از نظر روندا باز هم غیر منطقی بود. چرا باید کسی را هل میداد در حالی که میتوانست او را با چوبدستی بزند؟

اما روندا، دستهای بدشانس سیلویا را از یاد برده بود. دستهایی که به هر چیز دست میزدند حادثه می آفریدند.
او اکنون به روندا دست زده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1403/11/24 20:39:03
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 18:44
نمایش جزئیات
آفلاین
همه از اتفاقات رخ داده شوکه شده بودند. ارتش تاریکی بابت از دست دادن فرمانده‌اش و ارتش سفید بابت از دست دادن گابریل و الستور. ولی میدان جنگ جایی نبود که فرصت تفکری بیشتر از دشمنی که در مقابلت ایستاده است و هرکاری برای نابودی‌ات می‌کند داشته باشی.

روندا در مقابل خود سیلویا را می‌دید که با مهارت طلسم‌هایی را به صورت پی در پی به سمت او می‌فرستاد. سیلویا تمام فکر و ذکرش جادوی خالص بود و به صورت فیزیکی حتی برای جاخالی دادن از طلسم نیز از جایش حرکت نمی‌کرد.

شاید یکی از دلایلش بدشانسی‌ای بود که سیلویا در تمام عمر با خود حمل می‌کرد و به آن باور داشت. اگر ناگهان در میان خرابه‌ها پایش گیر می‌کرد و روی زمین می‌افتاد، آن‌وقت بدون شک کارش تموم بود.

- فکر نمی‌کردم مبارزه هم بلد باشی. شنیدم همه‌ش سرت تو کتاباس.

سیلویا طلسم دیگری روانه‌ی روندا می‌کند.
- فکر کردی علت اون همه مطالعه چی بود؟ یاد گرفتن طلسمایی که الان باعث می‌شه بتونم شکستت بدم!
- شک دارم همچین اتفاقی بیفته.

برخلاف سیلویا، روندا مدام در حرکت بود و همین کار نشانه‌گیری را برای سیلویا سخت می‌کرد. روندا مدام از محیط برای حمله یا دفاع استفاده می‌کرد. از پرتاب کردن قاب‌ دیوار به سمت سیلویا گرفته تا استفاده از میز برای دفع طلسم.

- خلاقیتت رو تحسین می‌کنم فلدبری. فقط کاش این خلاقیت رو توی جادو هم داشتی!

سیلویا خیال داشت در کنار طلسم‌هایش، بازی ذهنی نیز با روندا راه بیندازد. اما روندا آماده‌تر از آن بود که با سخن گفتن از راه به در شود، وگرنه خودش آغازگر مکالمه نمی‌بود. در حالی که نبرد روندا و سیلویا به نظر پایاپای در حال جلو رفتن بود، ناگهان ریگولوس از پشت سیلویا ظاهر می‌شود. او از خاندان بلک بود و هرچند راه متفاوتی از خاندانش در پیش گرفته بود، اما هرگز در اجرای طلسم مرگ برای نجات دوستانش شک به دلش راه نمی‌داد.

پس از غفلت سیلویا که هنوز متوجه حضور او نشده بود استفاده می‌کند و چوبدستی‌اش را به سمتش نشانه می‌گیرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
بزرگ شدم!
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 17:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:


(خلاصه تا بعد این پست می‌باشد.)


زمان تغییر فرا رسیده است! ارتش تاریکی، در تلاشی برای به قدرت رساندن یکی از قدرتمندترین جادوگران تاریک تمام دوران، یعنی گلرت گریندل‌والد، به وزارت سحر و جادو حمله کرده است. پس از ایجاد وحشت و ویرانی در لندن و تخریب نقاط مهم شهر، اکنون نبرد اصلی به داخل وزارتخانه کشیده شده است.

نبرد همچنان در وزارتخانه ادامه دارد و سرنوشت جنگ هنوز نامشخص است. ارتش سفید، با استفاده از آشنایی خود به راهروها و ساختار پیچیده‌ی وزارتخانه، نقشه‌ای جدید را آغاز کرده است: آن‌ها نبرد را به سراسر ساختمان کشانده‌اند تا در درگیری‌های کوچک و دوئل‌های فردی، به جای نبردی آشکار، کنترل اوضاع را به دست بگیرند و شانس پیروزی خود را افزایش دهند. اما درست در لحظه‌ای که نقشه در حال عملی شدن بود، اتفاقی رخ داد که همه‌چیز را تغییر داد.

اتفاقات مهم تا اینجای کار:

* سیریوس بلک، پس از گاز گرفته شدن توسط فنریر گری‌بک، به یک گرگینه تبدیل شد، اما با طلوع خورشید و پایان شب، او دوباره به شکل انسانی خود بازگشت و بار دیگر رهبری ارتش سفید را به دست گرفت.
* گلرت گریندل‌والد پس از شناسایی مکان سایمون دامبلدور، او را در برابر چشمان آلبوس دامبلدور به قتل رساند، تا پس از مرگ آریانا، ضربه‌ای عمیق‌تر به روح و ذهن آلبوس وارد کرده و او را بیش از هر زمان دیگری شکننده و آسیب‌پذیر کند.
* سالازار اسلیترین به نظر می‌رسد اهدافی فراتر از این جنگ داخلی میان جادوگران در سر دارد. در اقدامی ناگهانی، الستور مون و گابریل دلاکور را از میدان جنگ ربود و هر سه، در هاله‌ای از تاریکی محو شدند. سرنوشت آن‌ها نامعلوم است، اما روشن است که سالازار، در حال آغاز طرحی جدید، فراتر از وزارتخانه و این نبرد است. ( هر سه نفر از سوژه تاپیک خارج شدند.)

تلفات دیگر: آریانا دامبلدور، هیزل استیکنی، نیکلاس فلامل، سایمون دامبلدور، ملانی استانفورد.
---------



نقشه‌ی ارتش سفید داشت جواب می‌داد، همان‌طور که پیش‌بینی کرده بودند، نبرد دیگر یک جنگ همگانی نبود، بلکه تبدیل به درگیری‌های فردی و گروه‌های کوچک شده بود. جادوگران ارتش سفید با استفاده از شناخت کامل از راهروهای پیچ‌درپیچ و دفاتر وزارتخانه، مبارزان تاریکی را یکی‌یکی از صفوف اصلی خارج کرده و به سمت بخش‌های جداگانه‌ی وزارتخانه می‌کشاندند، جایی که آن‌ها از پیش در کمین بودند و می‌توانستند در نبردهای نزدیک، به نفع خود بجنگند. سایه‌های دوئل‌ها در اتاق‌های کوچک‌تر پخش شد، جرقه‌های طلسم‌ها به دیوارهای سنگی برخورد می‌کرد، و هر قدمی که ارتش سفید پیش می‌رفت، نشانه‌ای از موفقیت بود. اما درست همان لحظه‌ای که این تاکتیک داشت به نتیجه می‌رسید، اتفاقی رخ داد که نه‌تنها ارتش سفید، بلکه تمام کسانی را که هنوز در میدان جنگ ایستاده بودند، از حرکت بازداشت.

سایه‌ای در میدان نبرد بلند شد.


در ابتدا، چیزی جز موجی از انرژی تاریک نبود، اما لحظه‌به‌لحظه، این سایه بزرگ‌تر، عمیق‌تر، و هراسناک‌تر شد. دود سیاه و غلیظی از زمین برخاست، و هوا ناگهان سنگین‌تر از قبل شد، انگار که خود تاریکی در حال تولد دوباره بود. در میان این سایه، سالازار اسلیترین ایستاده بود، اما نه به شکلی که پیش‌تر دیده شده بود. او دیگر همان مرد مارگونه‌ای که همیشه در نبردها دیده می‌شد نبود؛ چشمانش دیگر سبز نبودند، بلکه به سرخی عمیقی تبدیل شده بودند، قرمزتر از خون، سوزان‌تر از آتش. درخشش زهرآلود و سرد آن‌ها دیگر یادآور چشمان خزنده‌ای مار نبود، بلکه چیزی فراتر از درک، چیزی فراتر از هر قدرت شناخته‌شده در دنیای جادوگری بود.

او تا این لحظه نظاره‌گر مکالمه میان ولدمورت و گابریل بود، اما نه صرفاً برای لذت بردن از آشوب، نه برای دنبال کردن نتیجه‌ی این جنگ. او منتظر چیزی بود، هدفی که تنها خودش و ولدمورت می‌دانستند، چیزی که از این جنگ فراتر می‌رفت، چیزی که پایه‌های سرنوشت آینده را تغییر می‌داد. چهره‌ی او دیگر نشانی از نبردی که در اطرافش جریان داشت، نداشت؛ او دیگر اینجا نبود تا تنها بر وزارتخانه سلطه یابد، او قدمی فراتر برداشته بود، به سمت چیزی که هیچ‌کس جز خودش قادر به درکش نبود. و حقیقتی که هیچ‌کس نمی‌دانست، این بود که او قبلاً انتخابش را کرده بود.

در میان آن سایه‌ی عظیم، در میان انرژی‌ای که حالا تمام نبرد را تحت تأثیر خود قرار داده بود، دو جادوگر وجود داشتند که سالازار از قبل برای آن‌ها آینده‌ای تعیین کرده بود. دو نفر که در نگاه دیگران، شاید تنها مهره‌هایی کوچک در این نبرد به نظر می‌رسیدند، اما برای او، کلید رسیدن به آینده‌ای جدید بودند. او آن‌ها را انتخاب کرده بود، با دقت، با وسواس، با دیدی که هزار سال تجربه به او داده بود. در این لحظه‌ی سرنوشت‌ساز، گویی همه‌چیز برای این اتفاق طراحی شده بود.

در یک حرکت ناگهانی، در کسری از ثانیه، قبل از آنکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، سالازار به جلو یورش برد، در میان سایه‌هایی که او را احاطه کرده بودند، دست‌هایش را باز کرد، و همانند گردابی که هر چیزی را به درون خود فرو می‌برد، دو نفر را از میدان جنگ ربود: الستور مون و گابریل دلاکور. در یک چشم بر هم زدن، آن‌ها دیگر در میدان نبرد نبودند. چیزی که آن‌ها را بلعید، چیزی بیشتر از یک طلسم بود، چیزی شبیه به شکافی در خود واقعیت. در نقطه‌ای که ایستاده بودند، تنها گردابی از تاریکی باقی ماند، و در یک لحظه، آن هم ناپدید شد.

برای لحظه‌ای، میدان جنگ در سکوتی مطلق فرو رفت. هر دو طرف، چه ارتش سفید، چه ارتش تاریکی، لحظه‌ای متوقف شدند. سالازار یک کودک را ربوده بود، گابریل را، بی‌دفاع، بی‌خبر، در برابر نیرویی که هیچ‌کس قادر به مقابله با آن نبود. هیچ‌کس نمی‌دانست که چه اتفاقی در انتظارش است، هیچ‌کس حتی نمی‌توانست حدس بزند که سالازار او را کجا برده، چه نقشه‌ای برایش دارد. و در میان این آشوب، تنها یک چیز امیدبخش بود، تنها یک نکته که باعث می‌شد هنوز نوری در دل ارتش سفید باقی بماند: الستور مون هم همراهش رفته بود.

الستور، هرچه که بود، هرچقدر که مرموز و پرابهام به نظر می‌رسید، کسی نبود که به سادگی تسلیم شود. همه‌ی آن‌ها این را می‌دانستند. اگر کسی می‌توانست در برابر سالازار ایستادگی کند، اگر کسی می‌توانست حتی اندکی از گابریل محافظت کند، آن فرد، الستور بود. اما آیا واقعاً می‌توانست در برابر چیزی که خود از جنس تاریکی ساخته شده بود، دوام بیاورد؟ هیچ‌کس جوابی نداشت. تنها کاری که می‌توانستند انجام دهند، این بود که امیدوار باشند.

اما امید، چیزی نبود که در میان میدان نبرد دوام بیاورد.

ارتش تاریکی، که تا لحظاتی پیش در شوک از دست دادن رهبرشان بود، حالا با خشمی دوچندان، حمله‌ی جدیدی را آغاز کرد. دشمنان جدید، در گوشه‌گوشه‌ی ویرانه‌های وزارتخانه، به سوی تک‌تک اعضای ارتش سفید یورش بردند. این بار دیگر جنگ، نبردی سازمان‌یافته نبود، بلکه به نبردهای فردی و دوئل‌های مرگبار تبدیل شد. طلسم‌های مرگبار، برق‌زنان از هر سو می‌تاختند، سپرها فرو می‌ریختند، و جادوگران یکی پس از دیگری به مبارزه‌های بدون توقف کشیده می‌شدند. صدای فریادها، صدای شکستن دیوارها، صدای جادوهای آزادشده، همه‌چیز در میدان جنگ می‌پیچید و این بار، دیگر کسی فرصتی برای فکر کردن به کسانی که ناپدید شده بودند، نداشت.

نبرد دوباره شعله‌ور شد. سالازار اسلیترین، با ربودن دو جادوگر، جنگی جدید را آغاز کرده بود، جنگی که نه در این میدان، بلکه در آینده‌ای نامعلوم، در سرزمینی نامشخص، در برابر قدرتی که هیچ‌کس هنوز درکی از آن نداشت، رخ می‌داد.


--------
من، سالازار اسلیترین کبیر، گابریل دلاکور را به نبردی با سوژه‌ی "انتخاب" در ۲۴ ساعت آینده دعوت می‌کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: ارتش وزارت سحر و جادو
ارسال شده در: چهارشنبه 24 بهمن 1403 08:30
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
روشنایی و تاریکی یک تفاوت اساسی داشتند: تاریکی همه چیز را به تو نمی‌گفت. صرفا جنبه با شکوه و قدرتمند خودش را به تو نشان می‌داد و از جنبه های دیگر خویش سخن نمی‌گفت. جنبه‌ای که مهم‌ترین دارایی تو را از آن تاریکی می‌کرد. مهم‌ترین دارایی‌ات، یعنی خودت! اگر خودت را نداشته باشی، هرآنچه داری دیر یا زود تمام خواهد شد. قدرت، ثروت و شهرت! تاریکی با نشان دادن شکوه خودش، تو را به سمت خودش می‌برد و با حقه و کلک چنان جلوه می‌کرد که به تو حق انتخاب داده است... اما انتخاب وقتی معنا دارد که تو بدانی دقیقا چه چیز را از میان چیزها برگزیدی.

روشنایی اما فارغ از نتیجه، هرچه داشت را به تو می‌گفت. اگر خانه زیبایی به تو نشان می‌داد، دشواری‌های نگهداری از آن را نیز به تو گوشزد می‌کرد. اگر رودی زیبا را برایت ترسیم می‌کرد، از خطرات این رود نیز برای تو می‌گفت. روشنایی به دنبال اینکه انتخاب شود نبود. خواسته‌اش نه انتخاب شدن، بلکه روشن کردن نتایج انتخاب‌های تو بود. اگر راهی را انتخاب می‌نمودی که در مسیر روشنایی بود، در واقع خودت را انتخاب کرده بودی! چرا که نه قدرت و هرچیز دیگر، بلکه نیروی عشق که عمیق‌ترین و خالص‌ترین نیروی هر جادوگر و انسانی است، را انتخاب نموده بودی که تو را از هر زمان زنده‌تر می‌کرد...

در میانه نبرد وزارتخانه و ارتش تاریکی، گابریل چیزهایی را به چشم دیده بود و تجربه کرده بود که هرگز پیش از این ندیده بود و نکرده بود. حتی خیلی از جادوگران در طول تمام عمر خودشان ممکن است هرگز دیوانه‌سازی را از نزدیک نبینند. چه برسد به آنکه یک جادوگر قدرتمند که خود موسس ارتش است جلوی چشمان او دیوانه‌سازی را ببلعد و قدرتمندتر شود.

گابریل تحت تاثیر قرار گرفته، چنانکه خیلی از افراد هردو ارتش تحت تاثیر قرار گرفته بودند. اما در چنین نبردی، چرا کودک نوجوانی را باید مجبور به انتخاب می‌کردند؟ حتی چنین نبردی به اندازه کافی به روحیه او آسیب وارد کرده بود. آلبوس دامبلدور کسی بود که طاقت دیدن چنین صحنه ای را نداشت... اینکه یک نوجوان را مجبور به انتخاب کنی!

قدم زنان نزدیک گابریل شد و در مقابل چشمان لرد سیاه قرار گرفت:
- بس کن تام! تو که نمیخوای این کودک رو از چیزی محروم کنی که خودت همیشه ازش محروم بودی؟
- محروم؟ خنده دار صحبت میکنی آلبوس. من هرگز از چیزی محروم نبودم بلکه هرآنچه می‌خواستم رو همیشه بدست آوردم.

آلبوس لبخندی زد و دست گابریل را گرفت. فقط یک کلمه به لرد سیاه گفت و از او دور شد:
- محبت تام... محبت!

وقتی که آلبوس با گابریل دور می‌شد، لرد چوبدستی‌اش را بالا گرفت و طلسمی روانه آلبوس کرد. اما الستور فورا طلسم را دفع کرد و همین جرقه‌ای برای آغاز ادامه نبرد در سرتاسر وزارتخانه شد. سیریوس امیدش را از دیوانه‌سازها از دسته داد بود و آن‌ها خودشان روانه آزکابان شده بودند. اما پانمدی تسلیم نمیشد. او می‌خواست نبرد را به طرز هوشمندانه به قسمت دیگری از وزارتخانه بکشاند:
- ریموس! به همه خبر بده که آروم آروم نبرد رو به سمت دفاتر بکشونن. اینطوری متفرق میشن و طبیعتا آسیب پذیرتر...

اگر سیریوس می‌توانست این نقشه را عملی کند، آن وقت سازماندهی مرکزی ارتش تاریکی بهم می‌ریخت، چرا که هیچکدامشان از نفرات دیگرشان خبردار نمی‌شد. ارتش سفید وزارتخانه را خوب می‌شناخت، پس می‌دانستند که چگونه در دفاتر تقسیم شوند و نبرد را ادامه دهند. اما ارتش تاریکی، اطلاع دقیقی از پیچ و خم وزارتخانه نداشت.

صحبت های پانمدی از این گوش به آن گوش می‌رسید تا آنجا که همگی ارتش سفید از نقشه با خبر شدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1403/11/24 9:28:54
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are