خلاصه:
(خلاصه تا بعد این پست میباشد.)
زمان تغییر فرا رسیده است! ارتش تاریکی، در تلاشی برای به قدرت رساندن یکی از قدرتمندترین جادوگران تاریک تمام دوران، یعنی گلرت گریندلوالد، به وزارت سحر و جادو حمله کرده است. پس از ایجاد وحشت و ویرانی در لندن و تخریب نقاط مهم شهر، اکنون نبرد اصلی به داخل وزارتخانه کشیده شده است.
نبرد همچنان در وزارتخانه ادامه دارد و سرنوشت جنگ هنوز نامشخص است. ارتش سفید، با استفاده از آشنایی خود به راهروها و ساختار پیچیدهی وزارتخانه، نقشهای جدید را آغاز کرده است: آنها نبرد را به سراسر ساختمان کشاندهاند تا در درگیریهای کوچک و دوئلهای فردی، به جای نبردی آشکار، کنترل اوضاع را به دست بگیرند و شانس پیروزی خود را افزایش دهند. اما درست در لحظهای که نقشه در حال عملی شدن بود، اتفاقی رخ داد که همهچیز را تغییر داد.
اتفاقات مهم تا اینجای کار: * سیریوس بلک، پس از گاز گرفته شدن توسط فنریر گریبک، به یک گرگینه تبدیل شد، اما با طلوع خورشید و پایان شب، او دوباره به شکل انسانی خود بازگشت و بار دیگر رهبری ارتش سفید را به دست گرفت.
* گلرت گریندلوالد پس از شناسایی مکان سایمون دامبلدور، او را در برابر چشمان آلبوس دامبلدور به قتل رساند، تا پس از مرگ آریانا، ضربهای عمیقتر به روح و ذهن آلبوس وارد کرده و او را بیش از هر زمان دیگری شکننده و آسیبپذیر کند.
* سالازار اسلیترین به نظر میرسد اهدافی فراتر از این جنگ داخلی میان جادوگران در سر دارد. در اقدامی ناگهانی، الستور مون و گابریل دلاکور را از میدان جنگ ربود و هر سه، در هالهای از تاریکی محو شدند. سرنوشت آنها نامعلوم است، اما روشن است که سالازار، در حال آغاز طرحی جدید، فراتر از وزارتخانه و این نبرد است. ( هر سه نفر از سوژه تاپیک خارج شدند.)
تلفات دیگر: آریانا دامبلدور، هیزل استیکنی، نیکلاس فلامل، سایمون دامبلدور، ملانی استانفورد.
---------
نقشهی ارتش سفید داشت جواب میداد، همانطور که پیشبینی کرده بودند، نبرد دیگر یک جنگ همگانی نبود، بلکه تبدیل به درگیریهای فردی و گروههای کوچک شده بود. جادوگران ارتش سفید با استفاده از شناخت کامل از راهروهای پیچدرپیچ و دفاتر وزارتخانه، مبارزان تاریکی را یکییکی از صفوف اصلی خارج کرده و به سمت بخشهای جداگانهی وزارتخانه میکشاندند، جایی که آنها از پیش در کمین بودند و میتوانستند در نبردهای نزدیک، به نفع خود بجنگند. سایههای دوئلها در اتاقهای کوچکتر پخش شد، جرقههای طلسمها به دیوارهای سنگی برخورد میکرد، و هر قدمی که ارتش سفید پیش میرفت، نشانهای از موفقیت بود. اما درست همان لحظهای که این تاکتیک داشت به نتیجه میرسید، اتفاقی رخ داد که نهتنها ارتش سفید، بلکه تمام کسانی را که هنوز در میدان جنگ ایستاده بودند، از حرکت بازداشت.
سایهای در میدان نبرد بلند شد.
در ابتدا، چیزی جز موجی از انرژی تاریک نبود، اما لحظهبهلحظه، این سایه بزرگتر، عمیقتر، و هراسناکتر شد. دود سیاه و غلیظی از زمین برخاست، و هوا ناگهان سنگینتر از قبل شد، انگار که خود تاریکی در حال تولد دوباره بود. در میان این سایه، سالازار اسلیترین ایستاده بود، اما نه به شکلی که پیشتر دیده شده بود. او دیگر همان مرد مارگونهای که همیشه در نبردها دیده میشد نبود؛ چشمانش دیگر سبز نبودند، بلکه به سرخی عمیقی تبدیل شده بودند، قرمزتر از خون، سوزانتر از آتش. درخشش زهرآلود و سرد آنها دیگر یادآور چشمان خزندهای مار نبود، بلکه چیزی فراتر از درک، چیزی فراتر از هر قدرت شناختهشده در دنیای جادوگری بود.
او تا این لحظه نظارهگر مکالمه میان ولدمورت و گابریل بود، اما نه صرفاً برای لذت بردن از آشوب، نه برای دنبال کردن نتیجهی این جنگ. او منتظر چیزی بود، هدفی که تنها خودش و ولدمورت میدانستند، چیزی که از این جنگ فراتر میرفت، چیزی که پایههای سرنوشت آینده را تغییر میداد. چهرهی او دیگر نشانی از نبردی که در اطرافش جریان داشت، نداشت؛ او دیگر اینجا نبود تا تنها بر وزارتخانه سلطه یابد، او قدمی فراتر برداشته بود، به سمت چیزی که هیچکس جز خودش قادر به درکش نبود. و حقیقتی که هیچکس نمیدانست، این بود که او قبلاً انتخابش را کرده بود.
در میان آن سایهی عظیم، در میان انرژیای که حالا تمام نبرد را تحت تأثیر خود قرار داده بود، دو جادوگر وجود داشتند که سالازار از قبل برای آنها آیندهای تعیین کرده بود. دو نفر که در نگاه دیگران، شاید تنها مهرههایی کوچک در این نبرد به نظر میرسیدند، اما برای او، کلید رسیدن به آیندهای جدید بودند. او آنها را انتخاب کرده بود، با دقت، با وسواس، با دیدی که هزار سال تجربه به او داده بود. در این لحظهی سرنوشتساز، گویی همهچیز برای این اتفاق طراحی شده بود.
در یک حرکت ناگهانی، در کسری از ثانیه، قبل از آنکه کسی بتواند واکنشی نشان دهد، سالازار به جلو یورش برد، در میان سایههایی که او را احاطه کرده بودند، دستهایش را باز کرد، و همانند گردابی که هر چیزی را به درون خود فرو میبرد، دو نفر را از میدان جنگ ربود: الستور مون و گابریل دلاکور. در یک چشم بر هم زدن، آنها دیگر در میدان نبرد نبودند. چیزی که آنها را بلعید، چیزی بیشتر از یک طلسم بود، چیزی شبیه به شکافی در خود واقعیت. در نقطهای که ایستاده بودند، تنها گردابی از تاریکی باقی ماند، و در یک لحظه، آن هم ناپدید شد.
برای لحظهای، میدان جنگ در سکوتی مطلق فرو رفت. هر دو طرف، چه ارتش سفید، چه ارتش تاریکی، لحظهای متوقف شدند. سالازار یک کودک را ربوده بود، گابریل را، بیدفاع، بیخبر، در برابر نیرویی که هیچکس قادر به مقابله با آن نبود. هیچکس نمیدانست که چه اتفاقی در انتظارش است، هیچکس حتی نمیتوانست حدس بزند که سالازار او را کجا برده، چه نقشهای برایش دارد. و در میان این آشوب، تنها یک چیز امیدبخش بود، تنها یک نکته که باعث میشد هنوز نوری در دل ارتش سفید باقی بماند: الستور مون هم همراهش رفته بود.
الستور، هرچه که بود، هرچقدر که مرموز و پرابهام به نظر میرسید، کسی نبود که به سادگی تسلیم شود. همهی آنها این را میدانستند. اگر کسی میتوانست در برابر سالازار ایستادگی کند، اگر کسی میتوانست حتی اندکی از گابریل محافظت کند، آن فرد، الستور بود. اما آیا واقعاً میتوانست در برابر چیزی که خود از جنس تاریکی ساخته شده بود، دوام بیاورد؟ هیچکس جوابی نداشت. تنها کاری که میتوانستند انجام دهند، این بود که امیدوار باشند.
اما امید، چیزی نبود که در میان میدان نبرد دوام بیاورد.
ارتش تاریکی، که تا لحظاتی پیش در شوک از دست دادن رهبرشان بود، حالا با خشمی دوچندان، حملهی جدیدی را آغاز کرد. دشمنان جدید، در گوشهگوشهی ویرانههای وزارتخانه، به سوی تکتک اعضای ارتش سفید یورش بردند. این بار دیگر جنگ، نبردی سازمانیافته نبود، بلکه به نبردهای فردی و دوئلهای مرگبار تبدیل شد. طلسمهای مرگبار، برقزنان از هر سو میتاختند، سپرها فرو میریختند، و جادوگران یکی پس از دیگری به مبارزههای بدون توقف کشیده میشدند. صدای فریادها، صدای شکستن دیوارها، صدای جادوهای آزادشده، همهچیز در میدان جنگ میپیچید و این بار، دیگر کسی فرصتی برای فکر کردن به کسانی که ناپدید شده بودند، نداشت.
نبرد دوباره شعلهور شد. سالازار اسلیترین، با ربودن دو جادوگر، جنگی جدید را آغاز کرده بود، جنگی که نه در این میدان، بلکه در آیندهای نامعلوم، در سرزمینی نامشخص، در برابر قدرتی که هیچکس هنوز درکی از آن نداشت، رخ میداد.
--------
من، سالازار اسلیترین کبیر، گابریل دلاکور را به نبردی با سوژهی "انتخاب" در ۲۴ ساعت آینده دعوت میکنم.