خلاصه: مهمونی بالماسکهای توسط اصیلزادهای به نام سر ویلیام سوم داخل هاگزمید برگزار میشه و ریونیا همراه یه سری آدم دیگه شرکت میکنن. ولی مشکلاتی براشون پیش میآد: اول این که عمارت جوری طلسم شده که افراد غریبه نتونن توش از جادو استفاده کنن، و دوم این که هر چند وقت یه بار همه جا تاریک میشه و یه نفر از مهمونا غیب میشه. دلیل این تاریکیها و غیب شدنها معلوم نیست.
آلنیس به ریونیها پیشنهاد میده که موقع خاموشی، هر کس یه گوشه مخفی بشه که جواب میده، ولی مطمئن نیست که امنیتشون رو تضمین کنه. پس باید دنبال یه راه جدید باشن...
افراد گمشده تا اینجا: سو لی از ریونکلاو و دو نفر از مهمونای دیگه.***
شخص سر ویلیام هم واضحا از این موضوع ترسیده بود. نه فقط سلامت جانی افراد، بلکه برای اسم و نسب خود و خاندانش هم خوب نبود. فردا روزی در پیام امروز چه میخواستند درباره او و مهمانیاش بنویسند؟! دیگر نمیتوانست با بهانههایی مانند هواخوری یا دستشویی، غیبت آن افراد را لاپوشانی کند.
آلنیس بعد از این که از حضور تمام همگروهیهایش (به جز سو) اطمینان حاصل کرد، راهش را از میان جمعیت به سمت سر ویلیام باز کرد.
- بهتون گفتم، من فکر میکنم کار یکی از مهموناست. الان که همگی لباس مبدل دارن خیلی راحته که افرادی با اهداف شوم بخوان کارشون رو انجام بدن و گیر نیفتن. باید قبل از این که دوباره تاریک بشه کاری بکنیم!
سر ویلیام درباره حرفهای او کمی فکر کرد. پس از چند ثانیه سری به نشانه موافقت تکان داد.
- پیشنهادی داری بانوی جوان؟
آلنیس برای لحظهای سکوت کرد. ولی بعد، با اطمینان از فکرش، بالای سکو رفت تا توجه دیگران را به خود جلب کند.
- خواهش میکنم گوش کنین! وضع پیش اومده برای هیچ کدوممون امن نیست!
- دخترجون هیچ کس الان حوصله سخنرانی تو رو نداره!
- ساکت شو و بذار اون حرف بزنه!
گادفری رو به مرد غریبهای فریاد زد و آلنیس در جواب حمایتش، سری به نشانه تشکر تکان داد.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
- کسی که پشت این اتفاقاته، دقیقا همین جا پیش ما توی همین عمارته!
- برای پیدا کردنش باید به گروههای دو نفره تقسیم بشیم. وقتی چراغها خاموش بشن، یه جا پیدا کنین که قایم بشین. اگر یه نفر دوباره گم بشه، معلوم میشه که کار همگروهیش بوده. یا حداقل، شاید همگروهیش شواهد به درد بخوری داشته باشه...
آلنیس به سر ویلیام نگاه کرد که نقشهای را ارائه داده بود. همه به یکدیگر نگاه میکردند و درباره این نقشه پچ پچ میکردند. افرادی در لحظه این پیشنهاد را پذیرفته و دنبال همگروهی برای خودشان بودند. حتی چند نفری هم با بیاعتمادی به اطرافیانشان نگاه میکردند، انگار که میترسیدند کسی که باعث گم شدن آن سه نفر شده، یکی از آنها باشد.
آلنیس از سکو پایین رفت تا با یکی از دوستان ریونکلاویاش که بهشان اعتماد دارد، گروه شود.
ولی همان لحظه دوباره چراغها خاموش شد و همهمه از سر گرفته شد.
آلنیس نتوانست قدمی بردارد وقتی مچ دستش توسط شخصی کشیده شد و از میزها دورش کرد تا همراهش قایم شود...