جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 22:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سکوت، مثل پرده‌ای ضخیم، بر فضای عمارت افتاده بود. نه از آن سکوت‌هایی که در انتظار شکستن‌اند، بلکه از آن‌هایی که انگار خودشان، سنگین‌تر از هر فریادی بر شانه‌ها می‌نشینند.

هوا، بوی آهن زنگ‌زده می‌داد؛ چیزی میان خون و پوسیدگی. شمع‌ها، کورسو می‌زدند، شعله‌هایی نحیف و بی‌جان، انگار از ترس، ترجیح می‌دادند خاموش شوند تا نور بپراکنند. سایه‌ها روی دیوار، مثل پرده‌هایی خیس از خون، کش می‌آمدند و می‌لرزیدند.

گابریلا، پله‌ها را آرام پایین آمد؛ با قدم‌هایی بی‌شتاب و بی‌تردید... هر گامش، صدای خش‌خش لباسش را به گوش می‌رساند؛ مثل کشیده شدن پرهای کلاغی روی سنگ مرمر خیس. چشمانش، تیره و بی‌انعکاس، انگار عمارت را نمی‌دید، بلکه چیزی پشت دیوارهای آن را می‌نگریست. چیزی که دیگران نمی‌دیدند. چیزی که منتظر بود.

الستور، بی‌صدا کنار او می‌لغزید. دستانش محکم دور عصا حلقه شده بود. چوب جادو، زیر انگشتانش نبض می‌زد؛ ولی نه با جادوی خود الستور، با نبضی غریبه و سرکش‌تر. چیزی که انگار در عمارت زنده شده بود و حالا از درون آن چوب قدیمی عبور می‌کرد؛ چیزی شبیه نغمه‌ای که هنوز تمام نشده بود.

ویلیام سوم، هنوز همان‌جا ایستاده بود. سرش کمی کج، مثل مجسمه‌ای که به تازگی یاد گرفته باشد نگاه کند. لبخندش، در آن تاریکی، خطی از سفیدی تلخ بود. چهره‌اش، آن‌قدر آرام بود که اضطراب‌برانگیز می‌شد؛ مثل شنیدن نوای آرام چنگ در سالن اعدامی که هنوز خونش خشک نشده.

و بعد، قدمی به جلو برداشت.
آرام...
مثل کسی که می‌خواهد از حرمت یک لحظه اطمینان حاصل کند، پیش از آن‌که پرده‌ را کنار بزند.

گابریلا ایستاد.
الستور نیز.
لحظه‌ای که سکوت، در حال فروپاشی بود.

بادی نامحسوس، پله‌ها را درنوردید؛ بوی خاک خیس‌خورده با چیزی که شاید دود بود و شاید بوی سوزاندن ارواح. پرده‌ای در انتهای سالن تکان خورد، بی‌دلیلی که بتوان با چشم آن را دید.

و آن‌گاه، صدایی؛ صدایی خفیف و در عین حال پرطنین، از ته حنجره‌ی ویلیام تراوید:
ـ پرده داره فرو می‌افته.
و با این کلمات، لبخندش عمق بیشتری گرفت. انگار هر واژه، وزنه‌ای بود بر زنجیرهایی که در حال گسستن بودند.
نغمه هنوز ادامه داشت.
و سکوت، تنها اولین پرده‌اش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 14:43
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
ویلیام لبخندی زد.
در نور کم‎‌جان و لرزان مهتاب، بخشی از صورت و گردنش نمایان شدند. پوستش با رگه‌هایی سیاه‌رنگ از جنس تاریکی مزین شده بود.

- فرار... کنین...

گادفری در حالی که حتی نمی‌توانست اکسیژن مورد نیاز بدنش را تامین کند، لب زد.
هیچ کس نشنید، یا فرار نکرد. نه قبل از این که صدای تیز باد در عمارت بپیچد و هوا را بشکافد.

جیغ دختری برخاست.
سر ویلیام با سرعتی که برای یک انسان ممکن نبود، به سمت مهمان‌ها دویده بود.
سیاهی، کاملا دست راستش را در بر گرفته بود. حالا پنجه تاریکی به دنبال سیراب کردن خویش بود.

جیغ‌ها بلندتر و سوزناک‌تر شدند. ولی نمی‌شد فهمید که دلیل‌شان ترس است یا رنج.
چیزی که انکار ناپذیر بود، این بود که سر ویلیام مشغول شکار است. کم یا زیاد، تعدادی‌شان در حال شکنجه و کشته شدن بودند. تعدادی‌شان توسط کسی (یا چیزی؟) عظیم‌تر و وحشتناک‌تر از سر ویلیام سوم تغذیه می‌شدند.

در این میان، تنها گابریلا بود که بالای پلکان عظیم عمارت ایستاده و با دیدن منظره روبه‌رویش لبخندی روی صورتش نقش بسته بود.
نقابش را که با پر کلاغ تزیین شده بود، از چهره برداشت و روی زمین انداخت.
- بازیگرا با بداهه‌پردازی می‌تونن صحنه‌هایی جدید به نمایش اضافه کنن... مگه نه ال؟

الستور از سایه‌های پشت سر او جلو آمد و شانه به شانه‌اش ایستاد.
- وقتشه که یه سری تغییرات کوچیک توی نمایشنامه ایجاد کنیم.

عصایش را با حالت دفاعی در دستانش گرفت و همراه گابریلا از پله‌ها پایین رفت.

سر ویلیام متوجه قدم‌هایشان شد و برای یک لحظه یا بیشتر، عمارت در ترس، انتظار و سکوت فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/12/23 15:03:16

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اسفند 1403 22:52
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
جیغ...

نه صدای انسانی بود، نه چیزی که از حنجره‌ای بیرون بیاید که هنوز حق زندگی داشته باشد. جیغ، زخمی عمیق بر پرده گوش زمان کشید؛ طوری که هوا، برای لحظه‌ای، انگار از تنفس بازایستاد. دیوارهای عمارت، مثل پوستی که روی زخم کهنه کشیده شود، ترک برداشتند. پرده‌ها لرزیدند؛ آن‌ها که هنوز به پنجره‌ها دوخته بودند، و آن‌ها که فرو افتاده بودند و خون را از سنگ‌فرش نوشیده بودند.

گادفری میدهرست عقب‌تر رفت؛ قدمی کوتاه، ولی کافی برای آن‌که پشتش به دیوار بخورد. سنگ، سرد و نم‌کشیده بود، مثل تن جسدی که تازه از زیر خاک بیرون کشیده شده باشد. نفسش را حبس کرد. جرئت نمی‌کرد صدا بدهد. نگاهش، میان شک و وحشت، به آلنیس دوخت که انگار اصلاً نفس نمی‌کشید. نه، او هم مثل گادفری، فقط مانده بود ببیند چه کسی قرار است صدایشان را خاموش کند.

صدای جیغ، هنوز در هوا بود. نرفت. پیچید. مثل طنین زخمی که استخوان‌های مرده را می‌تراشید و جای خون، خاکستر از رگ‌هاشان بیرون می‌ریخت.

و سر ویلیام سوم ایستاده بود.

نه کامل انسان بود، نه کامل مرده.
کف دست‌هایش، هنوز روی صورتش بودند، ولی میان انگشت‌های استخوانی‌اش، نور خون چکه می‌کرد؛ قرمز نبود. نور بود. چیزی که رنگ نداشت، ولی می‌سوزاند.

او جیغ نمی‌کشید.
نه. آن صدا، از جایی عمیق‌تر آمده بود؛ از چیزی که در ویلیام سکونت داشت، ولی صاحبش نبود.
چیزی که ریشه دوانده بود در جانش، سال‌ها، قرن‌ها، و حالا، به وقت رسیدن نغمه، از حفره دهان او بیرون خزیده بود.
جیغی که نه به قصد هشدار بود و نه تهدید؛ بیشتر شبیه پرده‌ای بود که فرو افتاده باشد و بگذارد همه چیز... شروع شود.

آلنیس بی‌اختیار قدمی به جلو گذاشت؛ نه از شهامت، نه حتی از کنجکاوی. مثل بازیگری که بدون فکر وارد صحنه‌ای شود که در متنش نوشته نشده، اما اگر قدم برندارد، نمایش می‌میرد.
چشم‌هایش، روی کف زمین قفل شد.

جایی که سر ویلیام سوم ایستاده بود، سایه‌ای افتاده بود که با نور تالار نمی‌خواند. نورِ شمع‌ها لرزان بود، ولی این سایه، ساکن.
و در دل آن سایه، چیزی تکان خورد.
چیزی که شکل نداشت، اما انگار سعی داشت شکل بگیرد.

گادفری صدایش را در گلویش خفه کرد. یک زمزمه‌ی خفه:
ـ اون... اون ویلیام نیست.
صدای خودش حتی برای خودش غریبه بود.

سایه، به حرکت درآمد. آرام. نه مثل قدم‌های انسانی، نه مثل خزیدن مار. بیشتر مثل ملودی کوتاهی که جایی بین دو نت گیر کرده باشد، ناهماهنگ و بیمار.

و ویلیام سوم سرش را بلند کرد.
چشم‌هایی که دیگر خالی نبودند؛ پر از چیزی بودند که بیشتر از تاریکی می‌ترساند.
و لبخندی زد.
لبخندی که یادآور پرده‌ی آخر یک تراژدی بود؛ همان لحظه‌ای که تماشاگر می‌فهمد پایان، از خیلی وقت پیش نوشته شده بود.
و نغمه، هنوز تمام نشده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اسفند 1403 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
Everybody is a book of blood; wherever we're opened, we're red
Clive Barker, The Books of Blood--


تابید دامن مردد تاریکی در چین یک گوش سیاه. و پشت سرش، روح صدا: مطرود، متروک؛ دوان از شکنج‌های یک حنجره مُرده: نوایی که نخاع منجمد می‌کرد.

و قدم پشت قدم برداشت آن سایه مُرده - آن سایه که دست‌های تاریکی جایی میان نفس حبسشان کشته بودند، دست پشت دست پشت دست بسته بر دهانش کشیده بودندش پایین و پایین و پایین‌تر، پایینِ سلطه زندگی، جایی فرای فرمان مرگ، پایین‌تر به سرزمین تاریکی و سیاه-دریایش که بی‌افق به آسمان می‌رسید: تحت تخیل تاریکی.

صدای چنگ یک لحظه دیرتر متوجه شد. اگر فقط یک ثانیه زودتر فهمیده بود - یک نُت، یک ضرب، یک عصب - می‌شد گردنش را از طناب قتل بگریزاند. اگر یک لحظه زودتر فهمیده بود، الان ملودی‌اش نبود که خارج از هارمونی می‌شکست. اگر یک لحظه زودتر فهمیده بود، جسدش زیر قدم‌های یک سایه مُرده لگد نمی‌شد.

آلنیس اورموند حس کرد یک جایی، کلماتی می‌خواهند از حنجره‌اش بیایند بالا و توی دهانش بشوند سوال. آلنیس اورموند حس کرد یک جایی تمام آن کلمات جرئتشان را قورت دادند و خزیدند عقب.

از سینه تاریکی بیرون آمد سِر ویلیام سوم.
- آواز را...

خونی که از دهانش بیرون ریخت ادامه حرفش را خورد.

گادفری میدهرست دست آلنیس اورموند را رهاند.

- خاموش... خاموش...

سِر ویلیام سوم کف دست‌هایش را گذاشت روی حفره خالی چشمانش. سر ویلیام سوم دست‌هایش را فشار داد روی چشمه‌های خون صورتش (چرا این مرد مُرده فکر می‌کرد سدهایی چنین رقت‌انگیز برای خفه کردن آن چشمه‌ها کافی بود؟). زندگی از لای انگشت‌هایش بیرون ریخت.

گادفری میدهرست نفسش را قورت داد.

جنین-شکل، ویلیام سوم خم شد سمت زمین. آرنج‌ به زانو، موهایش روی کفش‌هایش تاب خوردند.

- خاموووووش... خاموووووش...

لیوان‌هایی ساخته از خون روی زمین شکستند.

گادفری میدهرست یک قدم عقب رفت.

صدای ویلیام سوم میان آبشار قرمزش صدای همه ماهی‌های غرق‌شده بود.
- نمی‌خواستم... نمی‌خواستم... نمی خواستم... نمی‌خواستم...

با سرعتی که از هر مُرده‌ای بعید بود، ویلیام سوم ایستاد: شغال-راست.
- نمی‌خواستم؟

و جیغ کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1403/12/22 18:41:02
ویرایش شده توسط وینکی در 1403/12/22 18:46:13
ویرایش شده توسط وینکی در 1403/12/22 18:49:23
ویرایش شده توسط وینکی در 1403/12/22 23:05:19

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اسفند 1403 05:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
خلاصه: مهمونی بالماسکه‌ای توسط اصیل‌زاده‌ای به نام سر ویلیام سوم داخل هاگزمید برگزار می‌شه و ریونیا همراه یه سری آدم دیگه شرکت می‌کنن. ولی مشکلاتی براشون پیش می‌آد: اول این که عمارت جوری طلسم شده که افراد غریبه نتونن توش از جادو استفاده کنن، و دوم این که هر چند وقت یه بار همه جا تاریک می‌شه و یه نفر از مهمونا غیب می‌شه. دلیل این تاریکی‌ها و غیب شدن‌ها معلوم نیست.
آخرین راهکارشون برای در امان موندن از هرگونه تلفات، تقسیم شدن به گروه‌های دوتاییه که حواس‌شون به هم باشه و از طرفی اگه قاتل بین‌شونه، حرکاتش محدود بشه، که جواب می‌ده.
ولی جسد یکی از گم‌شده‌ها به همراه پیامی روی پوستش بعد از آخرین تاریکی، جلوی جمعیت می‌افته:
"با پایان اولین نغمه، سیم‌های چنگ گسسته خواهند شد. هر پرده‌ای که فرو افتد، حقیقتی را خواهد بلعید. آواز را بشنو، پیش از آن که صدای تو خاموش شود."
و در نهایت دوباره تاریکی همه جا رو فرا می‌گیره.

نکات استخراج شده از پیام که مهمن:
اولین قربانی فقط شروع یک زنجیره‌ست. پس هنوز نغمه‌ای که در موردش حرف می‌زنه تموم نشده.
هر بار که تاریکی میاد، یه حقیقت از بین می‌ره. یا یه نفر.
پیام به یه نمایش تراژیک اشاره می‌کنه که توی زندگی واقعی و با بازیگرهایی که افراد حاضر در مهمونی هستن اجرا می‌شه.
در نتیجه بازیگرا با بداهه‌پردازی می‌تونن صحنه‌هایی جدید به نمایش اضافه کنن.



گم‌شدگان: سو لی از ریونکلاو و یه پسر غریبه.
کشته شدگان: یه غریبه به نام توماس.


***


با خاموش شدن مجدد شمع‌ها، هیاهویی بر پا شد. بیشتر مهمان‌ها حالا برای فرار دو نفره مردد شده بودند و بی‌هدف و به دنبال راهی دیگر می‌دویدند. صدای زمین خوردن و جیغ‌های کوتاه در اعتراض به تنه زدن‌های دیگران نیز از سمت آن‌ها شنیده می‌شد.
ولی ریونکلاوی‌ها تصمیم گرفته بودند تا زمانی که این نقشه جواب بدهد و در امان نگه‌شان دارد، به آن عمل کنند. برای همین تنها چند ثانیه پس از تاریکی، هر کدام‌شان کورکورانه دست نزدیک‌ترین فرد به خود را گرفتند و به سمت مقصد نامعلومی دویدند.

ایزابل همانطور که به دنبال فرد قدرتمندی که دستش را محکم گرفته بود می‌دوید، با دست دیگر دامنش را بالا نگه داشته بود تا مبادا باعث زمین خوردنش شود. هر لحظه درنگ و هر بی‌احتیاطی‌ای می‌توانست او را به طعمه آسانی برای آن قاتل مرموز دیوانه تبدیل کند. هر چند، هنوز هم نمی‌دانستند که این فرد قربانیانش را بر اساس چه الگویی انتخاب می‌کند. شاید اگر ربط سه قربانی فعلی‌اش را می‌فهمیدند، می‌توانستند هدف بعدیش را هم حدس بزنند و حتی مانع مفقود شدن او شوند...

ایزابل به دنبال همراهش، زیر پلکان عظیمی که سالن اصلی را به طبقه دوم عمارت متصل می‌کرد پنهان شدند.
دستش را روی قلبش گذاشت، انگار به منظم شدن ضربانش کمکی می‌کرد.
- تو کی...
- ششششش. آروم صحبت کن.

صدای جدی و کمی نگران گادفری، تا حدودی خیال ایزابل را از همراهش راحت کرد.
و حق با خون‌آشام بود. هیچ کدام‌شان نمی‌‌خواستند مخفیگاه‌شان را به قاتل لو بدهند.

دقایقی در سکوت و در حالی که از ترس دست یکدیگر را می‌فشردند، سپری شد.
حس نفس‌های سرد گادفری، به ایزابل فهماند که می‌خواهد چیزی در گوشش زمزمه کند.

- دفعات قبلی هم حدودا همین قدر طول کشید. احتمالا یارو تا الان کار خودش رو کرده و کم کم دوباره نور برمی‌گرده. جای نگرانی نیست.

آوای چنگی که در عمارت پیچید، نفس را در سینه هردویشان حبس کرد. چنگ نواخته می‌شد و صدایش طوری می‌پیچید که گویی عمارت خالی از هر موجود و شی‌ای است.
گویی که از ترس آن‌ها تغذیه می‌کرد و صدایش رساتر می‌شد.

شمع‌ها روشن نشد. تاریکی هنوز ساختمان را در آغوش کشیده بود. صدای قدم‌هایی که با آرامش و ظرافت برداشته می‌شدند، با آوای چنگ در هم آمیخت.

«آواز را بشنو، پیش از آن که صدای تو خاموش شود.»

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1403 19:57
نمایش جزئیات
آفلاین
گابریلا با شنیدن این حرف زیر لب زمزمه می‌کند:
- بازیگرا با بداهه‌پردازی می‌تونن صحنه‌هایی جدید به نمایش اضافه کنن.

و همزمان لبخندی بر روی لبش ظاهر می‌شود. اما به قدری این جمله را آرام به زبان آورده بود که هیچ‌کدام از کسانی که در نزدیکی‌اش ایستاده بودند، متوجه آن نمی‌شوند. به جای آن، ایزابل جلو می‌رود و دستش را بر روی شانه‌ی دخترک که هم‌چنان جنازه‌ی توماس را در آغوش کشیده بود می‌گذارد.
- متاسفم. اما وقتی برای عزاداری نیست. بزودی دوباره همه‌جا تاریک می‌شه و بهتره براش آماده بشیم!

دختر سرش را بالا می‌آورد و با چشمانی که از اشک پر شده بود، به ایزابل خیره می‌شود.
- ولی چطوری؟ چه کاری از دستمون بر میاد؟

دخترک جمله‌ی آخر را تقریبا فریاد زده بود. او سوالی پرسیده بود که ذهن همه را از آغاز شروع این اتفاقات مشغول کرده بود. اما مشکل آن‌جا بود که هیچ‌کدام هنوز جوابی برای آن پیدا نکرده بودند.

آلنیس برای تکرار پیشنهادی که پیشتر داده بود، با پرشی بر روی یکی از میزها می‌ایستد تا مطمئن شود همه او را می‌بینند.
- به نظرم پیشنهاد قبلیم هنوز بهترین کاریه که می‌تونیم انجام بدیم! همین الان به گروهای دو نفره تقسیم بشین و دست همو تحت هیچ شرایطی ول نکنین. اینطوری هم اون دو نفر هوای همو دارن و هم می‌تونیم بفهمیم کی پشت همه‌ی این قضایاس.

یکی از مهمانان که مردی تاس بود از میان جمعیت اعتراض می‌کند.
- ولی من اینجا به هیچ‌کس اعتماد ندارم تا باهاش تیم بشم! چرا به جای این کارا از فرصت استفاده نمی‌کنیم تا بفهمیم کار کی بوده و همه چیو یک‌بار برای همیشه همین‌جا تموم کنیم؟

الستور ابرویی بالا می‌اندازد.
- دقیقا چطوری قراره بفهمیم کار کی بوده؟

پیش از آن که مهمانان فرصتی پیدا کنند تا به گروه‌های دو نفره تقسیم شوند یا راهکاری برای تشخیص کسی که دست به این کار زده است ارائه دهند، بار دیگر عمارت در تاریکی مطلق فرو می‌رود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ به: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1403 23:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
گابریلا با تمرکز کامل به جسد نگاه می‌کرد. نور کم‌رمقی که از چلچراغ‌های دیواری می‌تابید، به سختی خطوط روی جسد را نمایان می‌کرد. هوا بوی فلز و رطوبت گرفته بود. سیبل، که کنار او زانو زده بود، دست لرزانش را روی دهان گذاشت. آلنیس و الستور هنوز در حال بررسی محیط بودند، اما گابریلا دیگر نیازی به جست‌وجو نداشت. او پیغام را دیده بود.

روی دست جسد، با خراش‌های عمیق و دقتی بی‌رحمانه، حروفی نقش بسته بود. خون خشک‌شده، خطوط را مبهم کرده بود، اما هنوز قابل خواندن بودند:

"با پایان اولین نغمه، سیم‌های چنگ گسسته خواهند شد. هر پرده‌ای که فرو افتد، حقیقتی را خواهد بلعید. آواز را بشنو، پیش از آن که صدای تو خاموش شود."

سیبل با صدایی لرزان زمزمه کرد:
- این... یعنی چی؟

گابریلا آرام کلمات را زیر لب تکرار کرد. نغمه… چنگ… پرده… همه چیز شبیه به استعاره‌ای از موسیقی بود، اما در عین حال به چیزی عمیق‌تر اشاره داشت. آلنیس که حالا به آن‌ها پیوسته بود، ابرویی بالا انداخت:
-اگر بخوایم منطقی فکر کنیم، این یعنی اولین قربانی فقط شروع یک زنجیره‌ست. هنوز نغمه‌ای که در موردش حرف می‌زنه تموم نشده...

الستور که از دور جسد را نگاه می‌کرد، چشمانش را ریز کرد:
-و پرده‌ها؟ شاید به خاموش شدن نورهای سالن اشاره داره. هر بار که تاریکی میاد، یه حقیقت از بین میره. یا یه نفر...

همگی برای لحظه‌ای ساکت شدند.

گابریلا دستش را روی جای زخم‌های عمیق روی جسد کشید، گویی که می‌خواست از میان خشونت نقش بسته بر بدن بی‌جان، ذهن قاتل را بخواند.
- آواز را بشنو، پیش از آن که صدای تو خاموش شود.

این هشدار بود؟ یا نوعی تهدید؟

سیبل سرش را به نشانه‌ی نفهمیدن تکان داد.
-این که شبیه یه نمایش شده. مثل یه نمایش تراژیک.

چهره‌ی الستور بدون احساس و سرد بود.
- ولی این نمایشنامه داره روی صحنه‌ی واقعی اجرا می‌شه. و ما هم بازیگراش هستیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1403 02:58
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هشدار صحنه‌های دلخراش


با صدای برخورد جسد به زمین، مهمانان دوباره جیغ زدند و عقب رفتند.
آن پسر بیچاره، حتی پس از مرگ هم نتوانسته بود در آرامش باشد. پایش زیر بدنش مانده بود و استخوان گردنش بخاطر برخورد با زمین، از پوست بیرون زده بود.
چند نفر از افرادی که به جسد نزدیک‌تر بودند، با دیدن صحنه مقابل‌شان از شدت ترس حال‌شان بهم خورد و پشت جمعیت رفتند.

دختری که پیش‌تر ادعا داشت نامزدش گم شده، افراد را به کناری هل داد و کنار جسد پسر روی زمین افتاد.
- توماس... توماس من...

همانطور که سر پسر را در آغوش می‌فشرد، اشک‌هایش با خون معشوقش، روی زمین مرمری عمارت در هم آمیختند.

سکوت ترسناکی بر فضا حاکم بود. همگی از ترس و شوک وارده، نمی‌توانستند حرکتی کنند یا حتی نگاه‌شان را به اطراف بیندازند تا واکنش سر ویلیام را ببینند. سر ویلیامی که خودش هم دستش را به میز گرفته و لرزش بدنش محسوس بود. عرق سرد، موهای بلندش را به پیشانی چسبانده بود.

در این میان ولی، تنها دو نفر بودند که جنازه توماس برایشان آنقدرها دلخراش و ترسناک نبود؛ گابریلا و الستور.
گابریلا با قدم‌هایی مطمئن از میان باقی ریونکلاوی‌ها عبور کرد و بی‌توجه به دست آلنیس که برای متوقف کردنش دراز شده بود، به سمت توماس و دختر رفت. در سمت دیگر جسد ایستاد و صحنه مقابلش را برانداز کرد.
با زانو زدن گابریلا در کنار بدن توماس، دختر سرش را بلند کرد و از پشت چشم‌های اشکی‌اش حرکات او را نظاره کرد.
گابریلا دست پسر را که هنوز سرد نشده بود در دستش گرفت. بعد، آستین خونی پیراهنش را بالا زد و همانطور که انتظار داشت، پوست دست او با حروفی تزیین شده بود.

قاتل روی اثر هنری‌اش پیامی برای آن‌ها به جا گذاشته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1403/12/9 3:19:47

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1403 01:37
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
بر خلاف گابریلا حال و هوای سالن و بقیه مهمان‌ها کاملا متفاوت بود. سکوت سنگینی بر سالن حاکم بود. تنها صدای لرزش شمع‌ها و وزش باد از پنجره‌های بلند عمارت شنیده می‌شد. برخی از مهمانان با دستان لرزان به دیوارها چنگ زدند، برخی دیگر در گوشه‌ای زانو زده و زیر لب دعا می‌خواندند. عده‌ای حتی جرئت نکردند سرشان را بالا بیاورند و به اجساد نگاه کنند، گویی که دیدن آن‌ها می‌توانست سرنوشتشان را مهر کند.

فضای تالار سنگین شده بود، گویی خود دیوارها نیز شاهد این جنایت شوم بودند و نمی‌توانستند این وحشت را پنهان کنند. عطر عودهای سوخته، که پیش‌تر فضای مهمانی را پر کرده بود، حالا با بوی ناخوشایندی ترکیب شده بود که حس تهوع را در افراد زنده می‌کرد. نور شمع‌ها لحظه‌ای کم‌نور شد، سایه‌ها روی دیوارها جان گرفتند، انگار که خودشان نیز در این صحنه شریک جرم بودند.

یک زن که لباس بنفش مخملی بر تن داشت، با چشمانی گشاد شده از ترس، دندان‌هایش را به هم فشرد و زمزمه کرد:
-ما نباید اینجا باشیم... این مکان نفرین شده است.

هیچ‌کس پاسخ نداد. فقط سکوت، سنگین‌تر از هر جیغ و فریادی، بر سالن چیره شد. همه می‌دانستند که هنوز پایان ماجرا نرسیده است. نفس‌ها در سینه حبس شده بود، عرق سرد بر پیشانی‌ها نشسته بود. صدای ضعیف چکیدن مایعی از سقف به کف سنگی تالار به گوش می‌رسید، اما هیچ‌کس جرئت نکرد نگاه کند. در آن لحظه، حتی زمان نیز به نظر متوقف شده بود، گویی که شب طولانی‌تر از همیشه شده است.

ناگهان، صدایی دیگر در سالن پیچید؛ صدایی خفه، مانند برخورد پارچه‌ای سنگین با زمین. یکی از مهمانان سرش را بالا برد و با وحشتی عمیق، زمزمه کرد:
-یکی از جسدها... افتاد!
تنش در فضا به اوج رسید، و حالا حتی سکوت نیز تهدیدی در دل تاریکی به حساب می‌آمد. آیا نفر بعدی در میان آن‌ها بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: زير نور ماه! (ریونکلاو)
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
نور دوباره برگشت، و مهمانان وحشت‌زده اطراف خود را بررسی کردند. زمزمه‌ها و نفس‌های بریده در فضای سالن پیچید، هر کس با نگرانی به دنبال دوستان و عزیزانش می‌گشت، و به طرز غیرمنتظره‌ای هیچ فرد جدیدی ناپدید نشده بود. لحظه‌ای کوتاه، حس آرامش و آسودگی بر فضا حکم‌فرما شد، اما این حس شیرین، دیری نپایید.

چرا که وقتی نگاه‌ها به سمت سقف رفت، وحشت واقعی آغاز شد.

دو جسد بی‌جان از میان تاریکی آویزان شده بودند، همان دو مهمانی که پیش‌تر در خاموشی‌های قبلی ناپدید شده بودند. چشمانشان بی‌روح و بی‌حرکت، بدن‌هایشان مثل عروسک‌های بی‌جان در سکوتی مرگبار تاب می‌خوردند. جیغی از گوشه‌ای از سالن بلند شد، زمزمه‌ها ناگهان تبدیل به فریادهای هراسان شدند. مردم به عقب قدم برداشتند، انگار که اگر فاصله بیشتری بگیرند، می‌توانند از سرنوشت شوم این دو نفر فرار کنند. ترس و وحشت مثل مهی غلیظ در فضا پخش شد، و صدای نفس‌های سنگین و لرزان، در کنار لرزش ناگهانی شمع‌ها، عمارت را بیشتر به مکانی از کابوس‌ها تبدیل کرد.

اما در میان تمام این آشفتگی، فقط یک نفر بود که نه‌تنها عقب نرفت، بلکه همچنان در جای خود ایستاده بود. گابریلا.

او به اجساد آویزان خیره شده بود، بدون ذره‌ای وحشت، بدون حتی یک لرزش کوچک در نگاهش. سایه‌ای از هیجان در چشمانش برق زد، و ناگهان، لبخندی گوشه‌ی لبش شکل گرفت. لبخندی که شاید در آن لحظه، از هر چیزی در آن سالن ترسناک‌تر بود.

و سپس، با لحنی آرام اما پر از اشتیاق، گفت:

- این داره حتی هیجان‌انگیزتر می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.