و بعد الستور به سمت در تالار رفت، سایهش هم همینطور. البته سایهش، وقتی سایه اهریمن دیگه حاضر در تالار رو سر راهش دید، بهش اردنگی زد و سایه اهریمن رو همراه صاحبش در طول تالار شوت کرد.
الستور هم کاری رو کرد که هر شیطان رادیویی مسئولیتپذیری انجام میده، قهقه زد.
- گابر؟ داری میای؟

گابریلا روی تخت سالازار ایستاده بود، و داشت میومد. ولی نه با راه رفتن. بلکه با پرشی بلند به سمت الستور که باعث شد مستقیم روی کول الستور فرود بیاد و الستور چند قدم تلو تلو بخوره و از عصاش برای اینکه سقوط نکنه کمک بگیره.
- هاه! کاملا انتظارشو داشتم. نشونهگیریت خیلی بهتر از قبل شده.

- معلومه که شده. انتظار دیگهای داشتی؟

- آره. دفعه بعد یکم روی سرعتت کار کن که جفتمونو به سمت جلو پرت نکنی، اگه جلوی این جماعت میخوردم زمین مجبور میشدم تک تکشون رو بکشم که یه وقت جایی نگن.

- مه... تلاشمو میکنم... شاید!

- همین کافیه.

سایه الستور، الستور و گابریلا، سه تایی در حالی که بگو بخند میکردن، دوتاشون با صدای بلند و یکیشون هم بدون صدا، به سمت اتاق مطالعه سالازار رفتن. توی اتاق مطالعه بزرگ و دنجی، که شباهت چندانی به جهنم نداشت، سالازار مقابل شومینهای که آتیشی با شعلههای آبی توش میسوخت، ایستاده بود و داشت طوماری رو بررسی میکرد.
با ضربه محکم عصای الستور به در اتاق مطالعه، سالازار به طور خیلی نامحسوس و ریزی از جاش پرید و به همون صورت نامحسوس و ریز و غیرقابل توجه طومارش رو هم انداخت توی آتیش و زیر لب چندتا فحش آبدار نثار شیطانی که بدون در زدن وارد بشه کرد و به سمت در چرخید.
- آه... جهنمی ما.

صدای سالازار نرم و آروم بود. اما در حضورش، میشد موجی از قدرت و عظمتی نابود کننده رو حس کرد. این موج قدرت، لرزش کمی رو به ستون فقرات الستور منتقل کرد که باعث شد سایهش با حالتی هشدار آمیز به سمتش بچرخه. ولی چهره الستور آروم بود، چشماش درخشان و لبخندش هم پهن.
- پس ما داریم میریم زمین که پرنتیس رو بکشیم. شیر، قهوه، تنقلات یا چیزی نمیخوای برات بیاریم؟

چندتا از تارهای موی داخل ابروهای سالازار تبدیل به حالت اخم شدن، ولی بقیهشون سر جاشون موندن.
- اتفاقا ما هم براتون ماموریتهایی تدارک دیده بودیم... که تا وقتی یکیشون انجام نشه، بعدی پدیدار نمیشه. به انجامشون برسونید و برگردید.

الستور با حس سنگین شدن جیب کتش، دستش رو واردش کرد و با دیدن کاغذ پوستی سنگینی که روش کلی قطرات خون و قهوه خشک شده بود، برقی از هیجان از چشمای سرخش عبور کرد.
- پس اتلاف وقت بیشتر جایز نیست. ما بریم.

با گفتن این حرف، سایه الستور تغییر شکل داد، باد کرد و بزرگ شد و خودش رو مثل پتوی عظیمی دور الستور و گابریلا که روی کولش بود پیچید. هوا سرد شد، همه چیز تاریک شد و بعد، الستور، گابریل و سایه الستور که به حالت عادی برگشته بود و ایستاده بود یه گوشه و از یه فنجون سایهای، چای مینوشید، به محیط اطرافشون نگاه کردن.
- آه... پریوت درایو، اون که خونه شماره چهار... اون خونه شماره پنج... پرنتیس توی خونه شماره هفته.

- من که اینجا روی کول توئم.

- طرف حتی هنوز جنازه نشده هم اسمشو صاحب شدی، آفرین.