جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: تالار اسرار
ارسال شده در: دوشنبه 24 آذر 1404 18:55
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه!


درون خانه‌ی شماره هفت، همه‌چیز با سرعت بالایی پیش رفت. گابریلا حرکت می‌کرد و بقیه نگاه می‌کردند؛ خنجری که زمانی فقط ابزار تمرین بود، حالا امتداد دستش شده بود. آموزش‌های جهنم در رفتارش دیده می‌شد، در نحوه ایستادنش، در تمرکزش، و در آرامشی که حتی الستور را وادار به مکث می‌کرد. این نخستین مأموریت زمینی بود و او آن را مانند یک تمرین دقیق و کنترل‌شده به پایان رساند.

پس از پایان کار، گابریلا اطراف را از نظر گذراند؛ خانه، خیابان و صداهای دور ماگلی. برای او همه‌چیز شفاف بود. نام پرنتیس اکنون بخشی از هویت او محسوب می‌شد و این یعنی عبور از یک مرحله مهم. الستور واکنش او را دید و رضایتش را ثبت کرد. زمین برای گابریلا محیط تازه‌ای به حساب می‌آمد که قوانینش به‌سرعت قابل یادگیری بود. بازگشت به جهنم آرام انجام شد. سالازار توضیحی نخواست؛ نگاه‌ها جای کلمات را گرفتند. گابریلا ایستاده بود، متمرکز و آماده. او می‌دانست چه می‌خواهد و مسیر رسیدن به آن را هم می‌شناخت. سالازار این آمادگی را دید و همان لحظه دریافت که زمان قدم بعدی فرا رسیده است.

سال‌ها گذشت و مأموریت‌های بیشتری انجام شد. گابریلا هر بار مستقل‌تر و دقیق‌تر عمل می‌کرد. الستور نقش ناظر را بر عهده گرفت و گابریلا میدان را هدایت می‌کرد. جهنم برایش به فضای آموزش تبدیل شده بود و زمین به محل اجرا. شرایط مختلف به‌سرعت تحلیل می‌شدند و تصمیم‌ها بدون اتلاف زمان گرفته می‌شدند. در نهایت، سالازار او را فراخواند؛ این‌بار برای مأموریتی گسترده‌تر. موضوع فراتر از یک خانه یا یک نام بود. مقصد، قاره‌ای دیگر بود و هدف، آماده‌سازی مسیری تازه. گابریلا گوش داد، جزئیات را دریافت کرد و پذیرش را نشان داد.

سالازار دید که آموزش‌ها به نقطه‌ای رسیده‌اند که شاگردش توان حرکت مستقل دارد. گابریلا حالا آماده ساختن بود و آماده آماده‌سازی. مأموریت جدید مشخص شد و زمان حرکت فرا رسید. در لحظه‌ی رفتن، جهنم در آرامش فرو رفته بود. گابریلا خنجرش را برداشت و وارد دروازه شد. سالازار نگاهش را دنبال کرد و یقین داشت که این آغاز مرحله‌ای تازه است؛ مرحله‌ای که گسترش مسیر فرمانروایی را ممکن می‌کرد و قاره‌ای جدید را در مسیر این هدف قرار می‌داد.


پایان سوژه
این تاپیک در حال حاضر آماده و پذیرای سوژه‌های جدید است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: تالار اسرار
ارسال شده در: پنجشنبه 2 مرداد 1404 21:19
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
هفت سال از تاج‌گذاری سالازار در جهنم گذشته و گابریلا و الستور برای اولین ماموریتشون از جهنم به زمین اومدن تا پرنتیس، ماگلی ساکن در پریوت درایو رو بکشن تا گابریلا فامیلشو برداره و بتونن برن سراغ ماموریت بعدی...


~~~~~~~

لوسی همونطور که رو شونه‌های آلنیس نشسته بود، با هیجان می‌پرسه:
- حالا چطوری قراره این پرنتیس رو بکشیم؟

گابریلا چنان با سرعت و خطرناک خنجر جهنمیش رو بیرون میاره که سیبل، آستریکس و آلنیس بلافاصله قدمی به عقب برمی‌دارن تا زخمی نشن. گابریلا که متوجه حرکت اونا شده بود، با شیطنت خنجرو حتی خیلی خطرناک‌تر از قبل هربار به سمت یکیشون حرکت می‌ده. از رو هم نمی‌ره و همینطور هی به صورت تکراری تکرارش می‌کنه!

الستور که حس می‌کنه اگه این وضعیت ادامه پیدا کنه جمع شیش نفره‌شون، به دو نفر کاهش پیدا می‌کنه سریع می‌گه:
- فکر کنم همه فهمیدن که منظورت با خنجر بود و آماده‌ن که وارد مرحله بعد بشن.

آستریکس که پشت نقابش در حال لمس دندون‌های تیزش با زبوناش بود، واضحا از این تصمیم خوشش نمیاد.
- دست بردارین. بذارین منم یه دلی از عزا در بیارم.

آلنیس لوسیو می‌ذاره تو جیبش و اشاره‌ای به پنجره‌های خونه‌ها می‌کنه که خانومای ماگل کنجکاو فضولی پشتشون ظاهر شده بودن و بهشون خیره مونده بودن.
- نظرتون چیه اول بریم تو خونه و اونجا به این فکر کنیم که چطوری بخوریمش؟ خیلی داریم جلب توجه می‌کنیم.

آستریکس که متوجه "بخوریمش"ِ آلنیس شده بود، سقلمه‌ای بهش می‌زنه.
- ای شیطون، تو هم بدت نمیاد دلی از عزا در بیاریا. خوش‌حالم حداقل جمع بستی و منم شریک دونستی!

گابریلا جلوتر از همه به سمت خونه شماره هفت می‌دوئه و بدون این که زنگ بزنه یا اهم اهمی کنه یا هرچی، با لگدی درو وا می‌کنه و تعظیم کوتاهی به سمت بقیه که هنوز تو خیابون بودن می‌کنه.
- خونه خودتونه، بفرمایین داخل.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: تالار اسرار
ارسال شده در: شنبه 3 خرداد 1404 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
همه هوا رو بو کردن. هوا هم همه رو بو کرد.
در جواب، همه معذب شدن چون تا حالا چیزی به شکلی انقدر یهویی بو نکرده بودشون و این موضوع باعث شد یکمی همه‌شون مثل بچه‌هایی که کار بدی کردن و لو رفتن و قراره تنبیه بشن، چند ثانیه ساکت و ساکن بمونن و به زمین خیره بشن و سعی کنن تعداد مورچه‌هایی‌که داشتن از پاچه شلوارشون بالا می‌رفتن رو بشمرن.

بعدش اما، گابریلا که داشت نسخه مینیاتوری کتاب‌های مزرعه حیوانات و 1984 رو از بالای دست مورچه‌ها مطالعه می‌کرد؛ تصمیم گرفت که خفقان کافیه و اصلا حالا که هوا بوشون کرده و انقدر معذبشون کرده و بعدشم کلی بهشون حس گناه و بد بودن و عخ بودن داده، باید تنبیه بشه و بنابراین به هوا نگاه کرد و در حالی که چشماش رو کاملا باز نگه داشته بود تا نمره intimidation ش 20 از 20 باشه، هوا رو با تمام قدرت sniff کرد.

مولکول‌های هوا شدن و صحنه رو ترک کردن و جاشون با بوی غذای گربه تاریخ گذشته خانم فیگ که مثل موش‌هایی که در انتظار کشته شدن گربگان بی‌گناه بودن تا طاعون رو به ارمغان بیارن، پر شد؛ حقیقتا که از چاله افتادن تو چاه فاضلاب و شاید برای اولین بار در تاریخ بشری مطالعه و علم اندوزی به راه اشتباه ختم شد و ای بابا ای بابا.

البته گابریلا از موقعیت و حرکتش راضی بود و به خودش مدال تقدیم کرد و الستور هم بهش دوتا مدال دیگه تقدیم کرد تا سه بشه که بازی بشه و گابریلا به سوالات ملت جواب بده:
- هیچی دیگه، این یارو ماگله... پرتنی... پترنی... پرنتیس فامیلمو کش رفته، قراره به قتل برسونیمش که فامیلم به جایگاه اصلیش یعنی پشت اسم من برگرده.

الستور هم همراه سایه‌ش گابریلا رو حسابی تشویق کردن که براشون سخنرانی کنه که حتی با دل و دماغ بیشتری بتونن همگی برن قتل و خون بازی. Yay.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ: تالار اسرار
ارسال شده در: پنجشنبه 1 خرداد 1404 20:07
نمایش جزئیات
آفلاین
حالا هی گابریلا به آسمون زل بزن، هی سیبل به آسمون زل بزن. سیبل قصد ابراز وجود برای ایجاد تغییر وضعیت نداشت و گابریلا هم متوجه حضور سیبل نشده بود که بخواد واکنشی نشون بده.

آلنیس، آستریکس و الستور هم که می‌بینن گویا بساط زل زدن به آسمون پهنه و احتمالا اونقد لذت‌بخشه که سیبل و گابریلا حاضر نیستن ازش دست بردارن، راه میفتن و بی سر و صدا می‌رن کنار سیبل به صف می‌شن و اونا هم به آسمون زل می‌زنن.

از نگاه ماگل‌های فضولی همچون پتونیا که همیشه گردن درازش از پشت پنجره داشت سرک می‌کشید تا آمار محله رو در بیاره، قطعا این صحنه یه صحنه‌ی طبیعی نبود. ولی اونقدم عجیب نبود که بخواد قانون رازداری جادوگرارو لو بده. نهایتا فکر می‌کردن چند تا دیوونه واسه خودشون بالماسکه یا هالووین زود هنگام راه انداختن.

- خب دیگه خیلی زل زدیم و واقعا اتفاق خاصی نیفتاد. می‌شه یکی بگه هدف چیه؟

لوسی با شنیدن کلمه‌ی هدف هوشیار می‌شه و زُلِ دقیق‌تری به آسمون می‌ندازه.
- نکنه دارن پورتال جهنمی ظاهر می‌کنن تا منو برگردونن؟
- نه، آروم باش! گفتن که برای تو نیومدن.

گابریلا انگار نه انگار که تا دقایقی پیش تنها بود و حالا پنج نفر دیگه (بله لوسی رو هم شمردم) همزمان باهاش به آسمون زل زده بودن، بالاخره از آسمون دل می‌کنه و نگاهشو به دنیای زمینی برمی‌گردونه.
- یه مکالمه کوچیک با ابرا داشتم در مورد راه‌های به قتل رسوندن اونی که فامیلمو ازم کش رفته.

و ناگهان زنجیره‌ای از مکالمات شکل می‌گیره.
- کی و چرا باید فامیلتو کش رفته باشه؟
- ابرا هم مگه حرف می‌زنن؟
- می‌شه ما هم تو این قتل مشارکت کنیم؟
- نتیجه چی بود؟
- بوی جهنم، مرگ و شکوفه‌های بهاری میاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: تالار اسرار
ارسال شده در: یکشنبه 28 اردیبهشت 1404 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
الستور با هر ضربه‌ی عصاش به زمین، ارتعاشی در کوچه پریوت ایجاد می‌کرد و به این شکل، حضور خودش رو به‌صورت امواج رادیویی به بقیه‌ی موجودات زنده اعلام می‌کرد. اون طرف‌تر، گابریلا که حالا از شونه‌های الستور پایین اومده بود، به‌طرز کاملاً رندوم یه اسکوتر برقی که گوشه‌ی خیابون ولو بود رو برداشت و با اطمینان کامل تصمیم گرفت که این اسکوتر از این لحظه به بعد مال خودشه و قدم زدن کار بیهوده‌ایه وقتی میشه سواری رفت! در نتیجه، این دو نفر با دو سبک کاملاً متفاوت، به خونه‌ی شماره‌ی هفت نزدیک می‌شدن... که یه‌دفعه، چهره‌ی آشنایی از خونه‌ی شماره‌ی هشت بیرون اومد.

– آستریکس؟ تو اینجا چیکار می‌کنی خون‌آشام؟
– کم‌خون شده بودم، گفتم بیام یه ذره تو این محله‌ی ماگلی پرخون شارژ شم!

حالا خوردن خون ماگل‌ها برای بقیه شاید نشونه‌ی شرارت و فساد بود و احتمالاً با آستریکس برخورد جدی می‌کردن، ولی الستور با همون قیافه‌ی :D که موقع سؤال پرسیدن داشت، بهش خیره مونده بود، و با شنیدن جواب آستریکس حتی :Dتر هم شد. گابریلا هم که از اساس کل حضور آستریکس تو اون خیابون براش اهمیت نداشت، مشغول بازی با اسکوترش بود و سعی می‌کرد ببینه می‌تونه از روی نرده‌های خیابون پرواز کنه یا نه.

در همین لحظه، آلنیس از خونه‌ی شماره‌ی نه بیرون اومد. با اون موجود جهنمی همراهش، لوسی، با تعجب به الستور نگاه کرد و سریع گفت:

– سالازار فرستادتون که منو برگردونین جهنم؟
– چی؟ نه بابا. من که با حضور لوسی کاملاً عادت کردم، عمراً بذارم بری!

آلنیس اینو گفت و دندون‌های تیزش رو تیزتر کرد و صدای وحشتناکی از خودش درآورد. الستور همچنان با چهره‌ی :D وار بهش خیره موند و گفت:

– ما اصلاً نفهمیدیم که لوسی دیگه تو جهنم نیست. فقط دو دقیقه اومدیم اینجا یه قتل ریز انجام بدیم، بریم!

و گابریلا؟ اون همچنان به هیچ‌کدوم از این مکالمات گوش نمی‌داد. چون از اسکوتر برقیش حوصله‌اش سر رفته بود، و از اینکه چیز جدیدی تو اون کوچه نبود که توجهش رو جلب کنه، ناراحت و عصبی لب جدول نشسته بود و با اخم به آسمون خیره شده بود و برای همین اصلا متوجه نشد که سیبل تریلانی یهویی بغلش ظاهر و حالا اونم به آسمون خیره شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: تالار اسرار
ارسال شده در: چهارشنبه 20 فروردین 1404 02:11
نمایش جزئیات
آفلاین
و بعد الستور به سمت در تالار رفت، سایه‌ش هم همین‌طور. البته سایه‌ش، وقتی سایه اهریمن دیگه حاضر در تالار رو سر راهش دید، بهش اردنگی زد و سایه اهریمن رو همراه صاحبش در طول تالار شوت کرد.
الستور هم کاری رو کرد که هر شیطان رادیویی مسئولیت‌پذیری انجام می‌ده، قهقه زد.
- گابر؟ داری میای؟

گابریلا روی تخت سالازار ایستاده بود، و داشت میومد. ولی نه با راه رفتن. بلکه با پرشی بلند به سمت الستور که باعث شد مستقیم روی کول الستور فرود بیاد و الستور چند قدم تلو تلو بخوره و از عصاش برای اینکه سقوط نکنه کمک بگیره.
- هاه! کاملا انتظارشو داشتم. نشونه‌گیریت خیلی بهتر از قبل شده.
- معلومه که شده. انتظار دیگه‌ای داشتی؟
- آره. دفعه بعد یکم روی سرعتت کار کن که جفتمونو به سمت جلو پرت نکنی، اگه جلوی این جماعت می‌خوردم زمین مجبور میشدم تک تکشون رو بکشم که یه وقت جایی نگن.
- مه... تلاشمو میکنم... شاید!
- همین کافیه.

سایه الستور، الستور و گابریلا، سه تایی در حالی که بگو بخند می‌کردن، دوتاشون با صدای بلند و یکیشون هم بدون صدا، به سمت اتاق مطالعه سالازار رفتن. توی اتاق مطالعه بزرگ و دنجی، که شباهت چندانی به جهنم نداشت، سالازار مقابل شومینه‌ای که آتیشی با شعله‌های آبی توش می‌سوخت، ایستاده بود و داشت طوماری رو بررسی می‌کرد.

با ضربه محکم عصای الستور به در اتاق مطالعه، سالازار به طور خیلی نامحسوس و ریزی از جاش پرید و به همون صورت نامحسوس و ریز و غیرقابل توجه طومارش رو هم انداخت توی آتیش و زیر لب چندتا فحش آب‌دار نثار شیطانی که بدون در زدن وارد بشه کرد و به سمت در چرخید.
- آه... جهنمی ما.

صدای سالازار نرم و آروم بود. اما در حضورش، میشد موجی از قدرت و عظمتی نابود کننده رو حس کرد. این موج قدرت، لرزش کمی رو به ستون فقرات الستور منتقل کرد که باعث شد سایه‌ش با حالتی هشدار آمیز به سمتش بچرخه. ولی چهره الستور آروم بود، چشماش درخشان و لبخندش هم پهن.
- پس ما داریم میریم زمین که پرنتیس رو بکشیم. شیر، قهوه، تنقلات یا چیزی نمی‌خوای برات بیاریم؟

چندتا از تارهای موی داخل ابروهای سالازار تبدیل به حالت اخم شدن، ولی بقیه‌شون سر جاشون موندن.
- اتفاقا ما هم براتون ماموریت‌هایی تدارک دیده بودیم... که تا وقتی یکیشون انجام نشه، بعدی پدیدار نمیشه. به انجامشون برسونید و برگردید.

الستور با حس سنگین شدن جیب کتش، دستش رو واردش کرد و با دیدن کاغذ پوستی سنگینی که روش کلی قطرات خون و قهوه خشک شده بود، برقی از هیجان از چشمای سرخش عبور کرد.
- پس اتلاف وقت بیشتر جایز نیست. ما بریم.

با گفتن این حرف، سایه الستور تغییر شکل داد، باد کرد و بزرگ شد و خودش رو مثل پتوی عظیمی دور الستور و گابریلا که روی کولش بود پیچید. هوا سرد شد، همه چیز تاریک شد و بعد، الستور، گابریل و سایه الستور که به حالت عادی برگشته بود و ایستاده بود یه گوشه و از یه فنجون سایه‌ای، چای می‌نوشید، به محیط اطرافشون نگاه کردن.
- آه... پریوت درایو، اون که خونه شماره چهار... اون خونه شماره پنج... پرنتیس توی خونه شماره هفته.
- من که اینجا روی کول توئم.
- طرف حتی هنوز جنازه نشده هم اسمشو صاحب شدی، آفرین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الستور مون در 1404/1/20 12:31:19
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ: تالار اسرار
ارسال شده در: دوشنبه 18 فروردین 1404 19:36
نمایش جزئیات
آفلاین
آغاز مرحله دوم پادشاه جهنم


- و این‌گونه بود که از دل گابریل دلاکور شخص تازه‌ای متولد شد به نامِ... گابریلا دلاکورا!

اهریمنی که قیافه‌ی بسیار مخوفی داشت و در اولین نگاه لرزه بر تن هرکسی می‌نداخت، وسط تالار بزرگی در دل جهنم وایساده بود و به نظر بعد از سخنرانی غرایی که کرده بود، حالا نتیجه‌گیری پایانی رو تقدیم کسی می‌کرد که جلوش روی تخت پادشاهی سالازار اسلیترین ولو شده بود. بله، نشستن بر روی تخت پادشاهی تنها برازنده‌ی صاحبش یعنی سالازار بود، اما این دلیل نمی‌شد که گابریلا به هر روشی جز آدم‌وار نشستن، روش جولون نده.
- با شکوه بود!

برقی از شادی برای لحظه‌ای تو چشم اهریمن شروع به درخشیدن می‌کنه، اما با جمله‌ی بعدی گابریلا درهم می‌ره.

- ولی نه، نپسندیدم. خیلی تابلوئه که همون گابریل دلاکوره. می‌خوام شک‌برانگیز باشه، اما نه قاطعانه. پس بعدی!

آهی که اهریمن می‌کشه در بلند شدن صدای قدم‌هایی که همزمان در تالار طنین‌انداز می‌شه، گم می‌شه. الستور مون بود که برای تبریک گفتن پایان آموزش‌های گابریلا در جهنم به سراغش اومده بود. هفت سال از روزی که سالازار اسلیترین بعنوان پادشاه جهنم تاج‌گذاری کرده بود می‌گذشت. با آموزش‌هایی که گابریلا شخصا توسط سالازار و الستور دیده بود، دیگه خبری از گابریلِ یازده ساله که موهای نقره‌ای-بلوندش در آتیش سرخ جهنم حل می‌شد و با چشمای آبیش گوش جان به حرفای سالازار می‌داد نبود. حالا گابریلای هجده ساله شده بود و موهای آبی رنگش در تناقضی آشکار با رنگ سرخ جهنم حتی از کیلومترها دورتر خودنمایی می‌کرد. اما سرخی جهنم تنها در اطرافش نبود، بلکه به درونش نفوذ کرده بود و در ترکیب با چشمای آبی‌رنگش، اونو به بنفش تغییر داده بود.

- بهت تبریک می‌گم گابریلا. راه پر چالشی بود نه؟

حالا نگاه الستور هم به گابریلا تغییر کرده بود. دیگه فقط دختری که نیاز به مراقبت ازش داره رو نمی‌دید، بلکه حس اعتمادی به تواناییای اون در مراقبت از خودش تو وجودش شکل گرفته بود. الستور منتظر جواب نمی‌مونه و حالا که حرفای اهریمن با گابریلا رو شنیده بود، می‌دونست باید چی کار کنه. پس تکونی به عصاش می‌ده که باعث می‌شه لیست درازی جلوش ظاهر بشه.
- اینو بعنوان هدیه‌ای به مناسبت این اتفاق فرخنده از من قبول کن. فقط بگو کدومش چشمتو می‌گیره؟

گابریلا که هنوز نمی‌دونست الستور از چی حرف می‌زنه، در یک چشم به هم زدن با پرشی از روی تخت پادشاهی پایین میاد و کاغذی که از نام‌های خانوادگی مردم بریتانیا پر شده بود رو از الستور می‌گیره. فقط باید انتخاب می‌کرد.
- پرنتیس! هی تو، یه دور تکرارش کن.

اهریمن گلوشو صاف می‌کنه، دستاشو با حرارت خاصی بالا میاره و فریاد می‌زنه:
- گابریلا پرنتیسا... چیزه... گابریلا پرنتیس!
- عالیه! همینو می‌خوام ال.

لبخندی که روی لبای الستور نشسته بود، برای لحظه‌ای پهن‌تر از همیشه می‌شه و بعد با تکون دوباره‌ی عصاش، کاغذ آتیش می‌گیره و خاکستراش روی زمین می‌شینه.
- پس منتظر چی هستی؟ بریم اولین ماموریت خارج از جهنم رو از سالازار بگیریم! کشتن پرنتیس و غصب کردن نام خانوادگیش برای تو.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: تالار اسرار
ارسال شده در: دوشنبه 18 فروردین 1404 14:25
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان مرحله اول پادشاه جهنم


بخش اول: ‌تاجی از تاریکی، آتشی از ستارگان

در تاریکی بی‌پایان خلأ، جایی که زمان و مکان معنای خود را از دست داده بودند، سالازار اسلیترین و لوسیفر در مواجهه‌ای سرنوشت‌ساز قرار گرفتند. سالازار، با درک عمیق از جادوی باستانی، تصمیم گرفت از قدرت‌هایی بهره ببرد که فراتر از درک انسان‌ها و جادوگران بود.

او با تمرکز بی‌نظیر، شروع به احضار انرژی‌هایی کرد که از آغاز آفرینش جهان باقی مانده بودند. رنگ‌ها و نورهایی که هرگز در دنیای فانی دیده نشده بودند، در اطرافش به چرخش درآمدند. هر حرکت دستش، کهکشان‌هایی را می‌آفرید و نابود می‌کرد. ستارگان زاده می‌شدند و در یک لحظه می‌مردند. این نمایش خیره‌کننده از خلقت و ویرانی، نشان از تسلط بی‌چون و چرای سالازار بر نیروهای کیهانی داشت.

لوسیفر، با تمام قدرت و غرورش، تلاش کرد در برابر این طوفان کیهانی مقاومت کند. او بال‌های سیاهش را گشود و شعله‌های جهنمی را احضار کرد که می‌توانستند هر چیزی را بسوزانند. اما سالازار، با نگاهی سرد و محاسبه‌گر، دستش را بلند کرد و زمان را در اطراف شعله‌ها متوقف ساخت. شعله‌ها در هوا معلق ماندند، بی‌حرکت و بی‌اثر. سپس، با حرکت انگشتانش، آن‌ها را به سوی لوسیفر بازگرداند، گویی که خود او هدف اصلی این آتش‌ها بود.

لوسیفر با فریادی از درد و خشم، در میان شعله‌های خودش گرفتار شد. سالازار به او نزدیک شد، چشمانش همچون دو سیاه‌چاله بی‌انتها، بی‌احساس و نافذ. او دستش را به سوی لوسیفر دراز کرد و با صدایی که از اعماق تاریخ می‌آمد، گفت: «تو سقوط کرده‌ای، لوسیفر. و اکنون، زمان آن است که جایگاهت را به من بسپاری.»

با این کلمات، زنجیرهایی از نور و تاریکی به دور لوسیفر پیچیدند، او را به زانو درآوردند و قدرتش را از او گرفتند. سالازار، با وقاری شاهانه، تاجی از ستارگان خاموش بر سر گذاشت و بر تختی از سایه‌ها نشست. از آن پس، او فرمانروای جدید جهنم شد، حاکمی که قدرتش از مرزهای زمان و مکان فراتر می‌رفت.


بخش دوم: بازگشت پادشاه به جهنم

جهنم، آن قلعه‌ی شعله‌ور که قرن‌ها صداهای جنگ، زوزه‌ی هیولاها و فریادهای بی‌پایان را در خود می‌پیچید، ناگهان به سکوتی سنگین فرو رفت. لرزش زمین متوقف شد. شعله‌هایی که بی‌وقفه می‌رقصیدند، یخ زدند. در میان این سکوت سهمگین، هوا سنگین شد و زمان، حتی در جهنم، لحظه‌ای ایستاد. بوهای گوگرد و خون که همیشه فضا را خفه می‌کردند، اکنون جایشان را به حس ترس خاموش و احترام دادند. از اعماق تاریکی، پادشاه جدید پدیدار شد؛ سالازار، با تاجی از ستارگان خاموش و ردایی از تاریکی ناب، گام به جهنم نهاد.

او بر پل‌های آتشین قدم گذاشت. هر قدمش، خاکسترها را به طلا تبدیل می‌کرد. دیوها و موجودات جهنمی، از افریت‌ها گرفته تا قدیمی‌ترین خدایان تبعیدشده، در مسیرش خم شدند. آن‌ها زانو زدند، بی‌هیچ فرمانی، بی‌هیچ جادویی. چون در نگاه سالازار، چیزی بود که همه‌ی آن‌ها از آن می‌هراسیدند: حقیقت قدرت. قدرتی که نه از فریاد و شکنجه، بلکه از سکوت مطلق برمی‌خاست. قدرتی که لوسیفر را بلعیده بود و اکنون سایه‌اش را بر همه‌ی ارکان جهنم انداخته بود.

او به آرامی به مرکز قلعه‌ی جهنم رسید. تالاری ساخته‌شده از استخوان شاهزادگان جهنمی، با ستون‌هایی که آتش‌های ابدی در آن می‌سوخت. در انتهای تالار، تختی بود، عظیم و سیاه، از سنگی که در زمان خلقت شکل گرفته بود. سالازار بی‌هیچ درنگی قدم بر پله‌های آن گذاشت و نشست. با نشستن او، هوا در جهنم تغییر کرد. زمان دوباره به جریان افتاد. شعله‌ها به احترامش فروزان‌تر شدند، و زمین، که تا لحظه‌ای پیش از او بی‌قرار بود، آرام گرفت.

در دو سویش، چهره‌هایی آشنا پدیدار شدند. گابریلا، با چشمانی که اکنون در آن‌ها چیزی فراتر از جادو موج می‌زد، و الستور، همانقدر وفادار و خاموش، در سکوتی آهنین کنار او ایستاده بودند. هر دو، بازماندگان سفر تاریکی که حالا به عنوان نزدیک‌ترین همراهان پادشاه جدید، جای گرفته بودند.

در آن لحظه، در سکوت عظیم جهنم، صدایی شنیده نشد، اما مفهومی پخش شد در تمام لایه‌های دوزخ؛

"تاریکی زانو زد، آتش سکوت کرد، و جهنم، پادشاه خود را بازشناخت."






* مرحله دوم سوژه پادشاه جهنم (این بار به صورت طنز) به زودی در این تاپیک آغاز خواهد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1403 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
جای دیگر - در تونل زمان و مکان:


در تاریکی مطلق، جایی که هیچ نور، هیچ مفهوم، و هیچ حقیقتی وجود نداشت، تنها دو وجود درهم‌تنیده باقی مانده بودند؛ سالازار و لوسیفر. آن‌ها دیگر در جهنم نبودند، حتی در این دنیا هم نبودند. در خلأی بی‌انتها، در میان جریان‌هایی که فراتر از زمان و مکان بودند، در میان تاریکی مطلق، که خود سالازار بود.

لوسیفر تقلا کرد تا خود را از این گرداب بی‌پایان بیرون بکشد، اما حتی او، فرشته‌ای که سقوط کرده بود، نمی‌توانست در برابر این قدرت مقاومت کند. سالازار او را از دل سیاهچاله‌ها عبور داد، به نقطه‌ای که دیگر هیچ چیز وجود نداشت. وجودشان برای لحظه‌ای درهم فروپاشید، به ذراتی بی‌شکل و بی‌هویت تبدیل شدند، سپس بار دیگر شکل گرفتند، اما نه در دنیایی که می‌شناختند. آن‌ها شاهد تولد اولین ستارگان شدند، انفجارهای عظیمی که سکوت مطلق را می‌شکستند و نور را به جهانی که غرق در تاریکی بود، هدیه می‌دادند. و سپس، در چشم برهم زدنی، این جهان نیز از هم فروپاشید. یک سیاهچاله‌ی عظیم، آخرین بقایای این هستی را بلعید، همان‌طور که سالازار در حال بلعیدن ذهن لوسیفر بود.

او احساس می‌کرد، کم‌کم چیزی از لوسیفر باقی نمی‌ماند. ذهنش خرد شده بود، باورهایش در هم شکسته بود، و چیزی جز پوسته‌ای از آن فرشته‌ی مغرور باقی نمانده بود. اما سالازار هنوز تمام نکرده بود. او باید کاری می‌کرد که لوسیفر دیگر هرگز جرأت بازگشت نداشته باشد. پس به سراغ آخرین ضربه‌ی خود رفت.

جهان تغییر کرد. حالا، در برابر لوسیفر، تصویری از آینده‌ای شکل گرفت که هرگز تصورش را نمی‌کرد. جادوگرها، با جادوی سیاه و طلسم‌هایی که قدرتشان از هر چیز دیگری فراتر بود، در آسمان‌ها پرواز می‌کردند. ارتش‌های عظیم آن‌ها، با طلسم‌های مرگبار، فرشتگان را یکی پس از دیگری از میان برمی‌داشتند. نور و پاکی فرشته‌ها در برابر تاریکی جادوگران، چیزی جز ضعف نبود. این، سرنوشت جدید بود، سرنوشتی که سالازار وعده‌اش را می‌داد.

- زمان فرشته‌ها به پایان رسیده، لوسیفر. دوران شما تمام شده. حالا، جادوگران برگزیدگان این دنیا هستند. ما جهان را فتح خواهیم کرد، همان‌طور که تو یک روز در رؤیاهایت می‌خواستی، اما با یک تفاوت؛ این‌بار، تو هیچ جایی در آن نخواهی داشت.

لوسیفر، که حالا دیگر فقط سایه‌ای از گذشته‌ی خود بود، برای اولین بار در تمام دوران وجودش، احساس کرد که شکست خورده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: تالار اسرار
ارسال شده در: چهارشنبه 8 اسفند 1403 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مار- مرد با بازگشت به میدان جنگ، توجهش به گابریل جلب می‌شود که در میان نبرد به سرعت در حرکت بود و به شیاطینی که بر سر راهش بودند ضربه‌ای با خنجر کوچکی که در دست داشت می‌زد و بی‌توجه به نتیجه جلو می‌رفت.

دخترک تنها یازده سال داشت و به قدری هیکلش کوچک بود که بسیاری از اهریمن‌های غول‌پیکر حتی متوجه حضور او نیز نمی‌شدند تا جایی که از نقطه‌ای که انتظارش را نداشتند ضربه‌ای می‌خوردند که هرچند کاری نبود، اما برای حواس‌پرتی و فرصت دادن برای رقیبشان که بر آن‌ها غلبه کند کافی بود.

گابریل یک‌بار با این شیوه سهم خود را برای کمک به سالازار اجرا کرده بود و حالا سرگرم تکرار کردن آن بر روی دیگران و کمک به هم‌رزمانش بود. بالاخره از یک دختر کوچک که هنوز حتی طلسم‌های زیادی هم بلد نبود انتظاری بیش از این، هم‌چون مبارزه‌ی تن به تن نمی‌شد داشت.

با این حال، بالاخره یکی از اهریمن‌ها که به تازگی رقیب خود را حذف کرده بود و به دنبال هدف بعدی می‌گشت، متوجه گابریل می‌شود. او با پرش بلندی درست جلوی گابریل فرود می‌آید و با صدایی که انگار از انتهای چاهی عمیق بیرون می‌آمد و بسیار خفه به نظر می‌رسید، رو به او می‌گوید:
- قرن‌هاست که از گوشت تازه‌ی بچه تغذیه نکردم. عجب هدیه‌ای!

گابریل نگاهش را از سایه‌ی غول‌پیکر اهریمن که او را در برگرفته بود برمی‌دارد و سرش را بالا می‌آورد تا او را ببیند. برای این که بتواند به چشمان اهریمن برسد، سرش تقریبا نود درجه به عقب خم شده بود که نشان از این بود که گابریل در مقابل او هم‌چون طعمه‌ای بود که می‌توانست درسته قورتش دهد.

اهریمن دست‌هایش که هم‌چون چنگال‌های خرچنگ بودند را به سمت گابریل دراز می‌کند تا دور کمرش حلقه کند و او را به سمت دهانش هدایت کند. اما گابریل با یک حرکت سریع به عقب می‌پرد و از دسترس او خارج می‌شود. نقطه‌ی قوت گابریل در کوچک و فرز بودنش بود، در حالی که اهریمن بزرگ کند بود و گابریل را هیچ شمرده بود. با این حال سایز چنگک‌هایش به اندازه‌ی نصف هیکل دخترک بود که حتی یک ضربه برای این که کارش را بسازد کافی بود.

اهریمن این‌بار دستانش را رو به جلو حرکت می‌دهد تا گابریل با جهش به عقب نتواند بگریزد. به جای آن، گابریل خودش را روی زمین می‌زند و به پهلو غلت می‌خورد. چنگال‌های اهریمن با چنان قدرتی بر روی زمین، درست در چندسانتی‌متری بدن گابریل فرود می‌آیند که صدای مهیبی از آن بلند می‌شود.

در همان لحظه مار- مرد که او نیز به دنبال رقیب جدیدی می‌گشت، به سمت اهریمن خیز برمی‌دارد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅