شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
به نظر میآمد که آموزههای استاد شائوشونگشنگشیانگ به بار نشسته اما این بدین معنا نبود که ملت اسلیترینی از این موضوع که مروپ، دیگر حساسیت خاصی روی مسائل نشان نمیدهد، شگفت زده نباشند.
دوربین بر روی جلسهای مخفی فوکوس کرد. جلسهای بدون حضور مادر تاریکی که به دلیل علاقه وافر ملت اصیلزاده به انواع و اقسام تالارهای زیر زمینی و دستشوییجات، این بار مستقیم در اعماق چاه فاضلاب برگزار شده بود.
- به این سوسکای فاضلاب بگین انقدر ازم شماره نخوان. دیت با سوسک جماعت برا من کنسله!
ملت اسلیترینی به کلاه قهوهای رنگی که روی سر دلفی قرار داشت و چند مگس هم رویش با خوشحالی پرواز میکردند، نگاه کردند و در حالی که بینیهای خود را با دو انگشت نگه داشته بودند، نهایت تلاششان را کردند تا ذوق وی را کور نکنند و علت واقعی جذب سوسکها را به او توضیح ندهند.
- جلسه رسمی بودن میشه. ما اینجا جمع شدن میشیم تا علت کاهش خشونت مامان مروپ و تاثیر اون بر آینده کره زمین رو بررسی کردن کنیم... البته اگر قبلش از این بو خفه شدن نشیم!
اگر ابر چوب دستی هم میزدی به مروپ خونش در نمیومد. قابلمهاش را بلند کرد که آن را با محتویات تویش توی کلهی رابستن بکوبد، اما ناگهان آموزههای استاد شائوشونگشنگشیانگ به یادش آمدند.
صحنه عوض شد و کلوزآپی از استاد شائوشونگشنگشیانگ را نشان داد. - تو رو خدا نذارین اون زن برگرده! ما بیست سال سخت رو گذروندیم که بهش بفهمونیم وقتی کسی با نمکپاش توی بشقابش نمک میزنه منظورش این نیست که آشپزی اون بده! سه تا از راهبها رو توی همین راه از دست دادیم!
صحنهی بعدی دوباره در آشپزخانه بود. - هر کسی میتونه عقیدهی خودش را راجع به غذا داشته باشه یا عاشق غذای من باشه و هیچ مشکلی نیست.
دوربین چرخید و رابستن را نشان داد که کف آشپزخانه دراز کشیده و دستهایش زا ضربدری روی هم گذاشته بود. - چی؟ من هنوز زنده بودن میشم؟ به نظر من این خودش میتونه یه دلیل بزرگ برای این باشه که خانوادهی گانت برتره! خانوادهی گانت بهترینه! اصلا خانوادهی گانت بقیهی خانوادهها رو میذاره توی جیب پشتیش!
دوربین چرخید و بقیهی پاچهخواریهای رابستن را نشان نداد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!
- نذری سیرازویی شدن کمی با نذری زمینی شدن فرق داره.
رابستن اینو گفت، بعد دوربین رو یه کم کنار زد، سرش رو از مرلینگاه بیرون آورد که مطمئن بشه مامان مروپ اون دور و اطراف نیست، چون اگه این تعریف رو میشنید، قطعاً میافتاد دنبالش. وقتی دید هوا بد بود ولی امن و امانه، برگشت تو مرلینگاه و ادامه داد:
- نذری سیرازویی شدن به این سبکه که کسی که میخواد نذری دادن بشه، رفتن میشه به خونه دوست و آشنا و اونجا دل سیر غذا خوردن میشه و در نهایت بدون تشکر کردن شدن ، خونه خودش رفتن میشه.
دوربین یه لحظه قیافه رابستن رو دور میکنه، بعد دوربین دوم که تو آشپزخونه روی مامان مروپ زوم کرده، روشن میشه. گزارشگر که انگار سوژه دراما پیدا کرده، با هیجان میپرسه:
- رابستن نذری سیرازویی رو برامون تعریف کردن و گفتن که کیفیت غذاهای شما اونقدرا هم خوب نبود که اصلاً بخواد در نهایت تشکری بکنه!
برای آشنایی با سوژه این پست و برای آشنایی با تاپیک این پست را بخوانید.
*****
دینگ دینگ
- من درو باز میکنم.
تصویر عوض میشود و دلفی را روی صندلی میز آرایشش نشان میدهد. - باز خواستگار! واقعا خسته شدم ازشون! ولی خب چه میشه کرد، خوشگلی دردسر داره.
- نذری آوردن شدم.
رابستن با چشم های عصبانی مروپ رو به رو شد.
- نه نه! نذری زمینی بودن میشه نه سیرازویی! من درسم رو از دفعهی قبلی گرفتن شدم.
تصویر تغییر میکند و رابستن را در دستشویی نشان میدهد. - منو بخشیدن کنین بابت بوی بد اینجا. لرد جای بهتری برای گرفتن کلوز آپ بهم دادن نشد... الان باید در مورد نذری سیرازویی گفتن بشم؟ قابل گفتن نبودن میشه ولی این رو دونستن بشین که دفعهی قبلی برای مامان مروپ تعریفش کردن شدم و تا سه روز داشتن میشدم از دستش فرار کردن بشم.
- خب نذری چی هست؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1403/12/10 12:13:06
لرد که به دلیل کمبود امکانات فنی، دستش در دماغ خودش نمیرفت، دستش را تا مچ در دماغ پدرش فرو برد. یک کیلو مخاط فرد اعلا بیرون کشید و روی رومیزی گل سرخی مادرش مالید. - مادر مادر... ما دیدیم که پدر، دماغش را با رومیزی جهیزیه شما پاک نمود. در دادگاه نیز شهادت خواهیم داد. کی برای طلاق اقدام میکنید؟
دوربین روی یخچال زوم کرد. مادر تاریکی، بسیار فرهیخته با چشمانی نیمه بسته از یخچال بیرون آمد؛ البته نه بر روی دو پایش بلکه در حالی که چهارزانو روی هوا شناور و انگشت شست و اشاره هر دو دستش را حلقه کرده بود. - اصلا رومیزی برای پاک کردن دماغه پسرم.
صحنه عوض شد و دوربین، مروپ را به صورت تنها در معبد شائولینگ نشان داد. - مامان از وقتی تلاش کرده زندگی رو با دید مثبت ببینه، زندگیش خیلی راحتتر شده. مخصوصا شرکت در کلاسهای استاد شائوشونگشنگشیانگ در این تحول فکری مامان بسیار موثر بود.
دوریا در حالی که یقه اش توسط لرد گرفته شده بود؛ روی زمین کشیده میشد.
تصویر عوش میشود. دوریا روی صندلی قرمزی نشسته و به دوربین خیره شده است. دوربین روی صورتش کلوزآپ میکند:
- من لرد رو خیلی دوست دارم....جدی میگم! خیلی زیاد! ارباب واقعا عزیز دلم هستن... ولی به نظرم وقتی خانواده لرد خودشون مشکلات دارن نباید بخوان دو خانواده دیگه رو درگیر تروما کنن... چرا خودشونو با خانواده گانت مقایسه نمیکنن؟
لرد مانند بچه ایی که از مدرسه آمده و کیفش را پرت میکند، دوریا را روی صندلی وسط تالار پرت کرد و گفت:
- خب! این مامان و بابای ما کجان؟ دوست داریم دعوا!...مامان!!
قیافه وحشت زده دوریا و لبخند لرد از نماهای مختلف فیلم برداری میشود و موزیک حماسی در پس زمینه به گوش میرسد.
تصویر عوض میشود. تام ریدل در پشت میز آشپزخانه نشسته و با سری کج به دوربین نگاه میکند.
- من همش به این زن میگم بچه ایی که دعوا دلش بخواد مشکل داره! اون چی کار میکنه؟ هلو میده به خوردش!.... خب اینقدر هلو دادی به بچه، کشت و کشتار از سرش افتاد؟ نه!.... الانم میخواد ما رو با خانواده دیگه مقایسه کنه!.... خب معلومه بچه کمبود توجه داره!
لرد که
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
- خب! از این به بعد ما تصمیم گرفتیم که برنامه کیپینک آپ ویت د اسلیترینز! رو راه بندازیم.
ولدمورت این را گفت و کمی به اطراف نگاهی انداخت. باید اولین درامای جذاب را برای خوانندههای گروههای دیگه شروع میکرد. اما چند ثانیه بعد یادش افتاد که ولدمورت است و نظر گروههای دیگه که پر از جادوگران ناخالص بودند، اصلاً اهمیتی ندارد. برای همین فکر کرد بهتر است موضوعی پیدا کند که حداقل برای اسلیترینیها جذاب باشد. ولی دوباره ذهنش یادآوری کرد که او ولدمورت است و حتی نظر بچههای اسلیترین هم اهمیتی ندارد و تنها خودش مهم است. پس از جایش بلند شد، به سمت دوریا بلک رفت، یقهی ارشد تالار را گرفت و کشانکشان کنار مروپ آورد و گفت:
- بیا ببینیم خانواده بلک خالصتره یا خانواده گانت!
---- * ایدهپردازی و توضیحات بیشتر درباره تغییرات سوژه از تاپیک مجمع نجیبزادگان و این پست شروع شده، و شما هم میتونین نظرتون رو توی همون تاپیک اعلام کنین. * سعی کنین پستها رو زیاد طولانی نکنین که شرکت کردن برای همهی نجیبزادهها راحت باشه. (یک یا دو پاراگراف کافیه.)
اگر دارید این تاپیک را می خوانید و با خود می گویید که اینا چرا اینجوری مینویسن ()، این پست رو بخونین تا شما هم به جمع سم نویسان پیوندید.
*****
مامان مروپ تا این رو شنید، ملاقهاش رو بالا آورد تا ضربه ای به سر رابستن بزند ولی رابستن جاخالی داد و ملاقه به دماغ دلفی برخورد کرد. این را به شما بگویم که چون دلفی دختر لرد ولدمورت است، ژن، بی دماغی در او وجود دارد ولی به دلیل بخت خوب دلفی، این ژن فعال نبود. ولی با این ضربه ی جانانه، ژن نه تنها بیدار شد، بلکه درجا فعال شد.
دماغ دلفی، از روی صورتش افتاد. دست و پا در آورد. بار و بندیلش را در بقچه ای جمع کرد و عازم سفری دور و دراز شد.
- مامان بزرگ مروپ؟!
مروپ که خشکش زده بود و فقط با چشمش، رفتن دماغ دلفی را مشاهده می کرد، با این حرف دلفی به خودش آمد. نگاهی به صورت دلفی بی دماغ انداخت. - وای نوه ی قشنگم! چقد خوشگل شدی!
دلفی زشت شده بود. بسیار! ولی خب مروپ نمی توانست این را به او بگوید. چون این سوژه در مورد دلفی نیست که. پررو میشود انقدر به شخصیتش بها بدهیم.
با این حرف نویسنده، لرد ولدمورت به او خیره شد. بله! لرد دیوار چهارم برایش معنی نداشت.
- در مورد دختر ما چه گفتی؟ - والا هیچی! من فقط داشتم می گفتم قرار بود مسابقه بدیم. بهتره بریم سمت اون! - مگه بقیه ی نویسنده ها مسخره ی تو هستن که بخوای جای اونا تصمیم بگیری؟ لیاقت نویسندگی نداری.
آواداکداورایی به عرفان زد و او را کشت. خود پشت دستگاه تایپ نشست و شروع به تایپ کرد... مثل اینکه داستان قرار بود تغییر کند.
خب! از این به بعد ما
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1403/11/6 15:45:15
- پس میخوای بابایی تو رو بکشه و همینجوراب رو هم بکنه تو حلقت؟
رابستن نگاهی به جورابی که دلفی از پاش در آورده بود انداخت و با خودش فکر کرد چرا یه دفعه ایدهای مثل گذاشتن جوراب تو دهنش به ذهن دلفی رسیده بود. البته فقط خود دلفی میدونست که چند نفر حاضر بودن میلیونها گالیون بابت جورابهای پوشیدهاش بدن. در واقع، تو فکر خودش داشت لطف بزرگی به رابستن میکرد. ولی خب، رابستن این رو نمیدونست. برای همین داشت گزینههای روی میزش رو سبک سنگین میکرد: رنده شدن توسط مامان مروپ بغل دیگ آش استخون تسترال و چوب بید کتکزن، یا کشته شدن توسط لرد ولدمورت با فرو کردن جوراب دلفی تو دهنش. انتخاب به نظر راحت میرسید، ولی رابستن به دلیل آدم فضایی بودن، به جوراب اعتقادی نداشت و تصمیم گرفت حداقل آخرین لحظات عمرش رو با رنده شدن در دیگ سپری کنه. برای همین به سمت مامان مروپ رفت تا دعوا رو شروع کنه.
- این غذا شدن میشه؟ به نظرم زنگ زدن بشیم کلهپزی خونه ریدلها، یه چند دست گوشت تکشاخ سفارش دادن بشیم حال شدن کنیم.
رابستن در واقع علاقهای به گوشت تکشاخ نداشت، ولی میدونست هیچچیز به اندازهی پیشنهاد غذای بیرون، مامان مروپ رو ناراحت و عصبی نمیکنه. چون همیشه تو خونه، همون غذا، ورژن بهترش (از دید خود مروپ) موجود بود.
ـ به نظرم بهترین کار برای اینکه بتونی از این قضیه بیرون بیای، اینه که یه جوری منو راضی کنی که با باباییم حرف بزنم و راضیش کنم تو رو نکشه!
به نظر آسان میآمد. رابستن در سیرازو بسیار تو دل برو و جذاب محسوب میشد. فقط کافی بود کمی از آن همه جذابیتش را به کار بیاندازد و دلفی را راضی کند. به هر حال، دلفی هدف خیلی راحتتری از لرد ولدمورت بود و اصلا این که خودش پیشنهاد کمک داده بود، میتوانست دلیلی بر این باشد که میخواهد او نجات پیدا کند. - دلفی، بچه رو خواستن میشی؟
هیچکس نمیدانست چرا پیکاپلاین رابستن، پیشکش کردن بچهاش بود. این فضاییها هم انگار واقعا از فضا آمده بودند.
- بچهت هم درگیرمه؟ میدونستم. بههرحال آدمی مثل من اطرافش هست که همهچی تمومه و از هر انگشتش یه هنر میریزه. بهش حق مید... - نه. بچه از تو متنفر بودن میشه. بهت گفتم میشه «پیکمی گرل»! - پس چرا داری بچهت رو بهم پیشنهاد میکنی؟ - توی سیرازو وقتی خواستن میشیم که یکی رو راضی کردن بشیم، بچهمون رو بهش پیشنهاد دادن میشیم. من با این روش مخ یه کهکشان رو زدن شدم! - من بچهی غرغروت رو نمیخوام.
ولی رابستن فقط همین پیکاپلاین را داشت و درجا مغزش ارور ۴۰۴ داد. دختر هم دخترهای فضایی!
- میتونی برای راضی کردن من، یه کاری واسم انجام بدی. ولی برای انجام شدن اینکار، باید با مامان مروپ دعوا کنی. - ولی مامان مروپ جلوی دیگ وایستادن میشه و دستش هم رنده بودن میشه! - پس میخوای بابایی تو رو بکشه و همینج
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دلفی در 1403/10/21 23:10:00
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!