جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  62 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: پنجشنبه 23 اسفند 1403 21:21
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نفاقِ بازتاب‌ها
قسمت اول


دیوارهای سنگی هاگوارتز، در آن نیمه‌شب بی‌پایان، خاموش‌تر از همیشه بودند؛ حتی سایه‌ها هم جرات نداشتند از لابه‌لای ستون‌ها بیرون بخزند. سکوت، نه آن سکوت آرامش‌بخش کتابخانه یا تالار ریونکلاو، بلکه سکوتی بود که مثل پتویی سنگین روی شانه‌های هر جنبنده‌ای می‌افتاد؛ سکوتی که سنگینی‌اش به جان دیوارها هم رخنه کرده بود. گویی خودِ قلعه، نفسش را حبس کرده بود و منتظر چیزی بود که قرار بود رخ دهد. گویی آن شب سرنوشت در حال تغییر بود. یا شاید در حال متولد شدن...
سیبل تریلانی، شنل بنفش تیره‌اش را که لبه‌هایش با نخ‌هایی نقره‌ای به شکل ستاره‌های کم‌رنگ دوخته شده بود، محکم‌تر دور خود پیچید. هوا سرد نبود، اما سرمای عجیبی در استخوان‌هایش خزیده بود. سرمایی که از درون می‌آمد؛ از تردیدی که سایه‌اش بر ذهنش سنگینی می‌کرد.

او سال آخرش را در هاگوارتز می‌گذراند. خیلی‌ها او را دختر عجیب و غریبی می‌دانستند؛ دختری که با نگاهی محو به دوردست‌ها خیره می‌شد، جمله‌هایش اغلب مبهم و ناتمام می‌ماند، و همیشه رایحه‌ای از عودهای تلخ دور شنلش می‌پیچید. اما امشب، عجیب‌ترین بخش او نه نگاهش بود و نه حرف‌هایش.
امشب، تصمیمش بود.
او باید حقیقت را می‌فهمید. آن هم نه حقیقتی که در ته فنجان چای دیده می‌شود یا در خطوط لرزان دست، بلکه حقیقتی بی‌پرده‌تر و ویران‌گرتر.

قدم‌هایش آهسته اما مصمم بودند. هر صدای قدمش روی پله‌های سنگی، در راهروهای خالی انعکاس پیدا می‌کرد؛ مثل تپش‌های قلبی که حالا بیشتر از همیشه خودش را به گوشش می‌کوبید.

طبقه چهارم. اتاقی که سال‌ها بود به فراموشی سپرده شده بود؛ یا شاید عمداً پنهان شده بود.
اما او، جایی میان صفحات کتاب‌های خاک‌خورده‌ی کتابخانه، نامی را یافته بود که حتی تاریخ‌نگاران هاگوارتز هم به‌زحمت آن را به خاطر می‌آوردند.
آینه‌ی اریسد.

درب سنگین اتاق را، که روی آن پوشیده از نقش‌هایی محو شده و خطوطی به زبان‌های گمشده بود، آرام فشار داد. جیرجیری ضعیف از لولاهای زنگ‌زده برخاست و سیبل وارد شد.
هوا بوی ماندگی می‌داد. ترکیب نم، چوب پوسیده، و چیزی دیگر... چیزی که بیشتر شبیه به خاطرات فراموش‌شده بود.
نور اندکی که از چوب‌دستی‌اش ساطع می‌شد، دایره‌ای محدود از روشنی روی زمین انداخت. اما در میان تاریکی، چیزی درخشید؛
یک سطح شیشه‌ای.
آینه‌ای بلند، با قاب طلایی که به طرز عجیبی سالم مانده بود. گویی زمان، حتی جرئت نکرده بود به آن نزدیک شود.

سیبل چند قدم جلوتر رفت. خطوط حک‌شده روی قاب را با نوک انگشتانش لمس کرد. سرد بودند، مثل پوست مارمولکی که ساعت‌ها زیر صخره‌ای نمناک پنهان شده باشد.
"Erised stra ehru oyt ube cafru oyt on wohsi."
لب‌هایش بی‌صدا کلمات را تکرار کردند. می‌دانست چه معنایی دارند؛ بارها و بارها در ذهنش مرور کرده بود:
"من آرزوی قلبت را نشان می‌دهم، نه آنچه هستی."

اما حالا که روبه‌روی آینه ایستاده بود، وزن این جمله در عمق وجودش رسوخ می‌کرد؛ مثل باری که کمر روح را خم می‌کند.
اما او آمده بود که ببیند...
یا شاید، آمده بود که فهمیده شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اسفند 1403 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
نقش‌های تاریک (Dark Engravings)
قسمت دوم




شب در سایه‌ی اهرام مصر فرو رفته بود. سکوتی وهم‌آلود بر فضای خشک و بی‌حرکت بیابان حکمرانی می‌کرد. آسمان صاف، بی‌ابر، با ستارگانی که همچون چشمانی نظاره‌گر بودند، نظاره‌گر دو جادوگر جوان و جاه‌طلب: روونا ریونکلاو و سالازار اسلیترین. شن‌های طلایی زیر نور کم‌جان ماه به رنگ نقره‌ای درخشیدند، و باد خفیفی، اسرار هزاران ساله‌ی این سرزمین را در گوش شب زمزمه می‌کرد.

سایه‌ها، همراهان خاموش آن‌ها بودند. سالازار پیش می‌رفت، ردای تاریکش با زمین یکی شده بود. نگاهش تیز و محاسبه‌گر، هر گوشه و کناری را می‌کاوید. روونا، آرام و محتاط، پشت سرش قدم برمی‌داشت، چشمانش آماده‌ی کشف هر جزئیاتی بود. قلب هر دو با هیجان و ترس می‌تپید، چرا که درون این هرم، رازی مدفون بود که قرن‌ها در انتظار کشف شدن باقی مانده بود: نقش‌های تاریک.

دهلیزهای مارپیچی و باریک، آن‌ها را به اعماق زمین هدایت کرد. دیوارهای سنگی با نقش‌هایی از خدایان باستانی و طلسم‌هایی فراموش‌شده پوشیده شده بود. هوا بوی خاک، تاریخ و جادو می‌داد. مسیرهایی که هر لحظه ممکن بود به بن‌بست برسند، یا آن‌ها را به دام‌های باستانی و اسرارآمیز بکشانند. اما قدم‌هایشان محکم و بی‌صدا بود. هر گوشه، هر شکاف، هر سنگ، رازی را در خود نهان داشت. آن‌ها گام به گام، در میان تاریکی، به پیش رفتند.

مشعل‌های فرسوده‌ای که به دیوارها وصل بودند، هنوز از جادویی خاموش نشده شعله می‌کشیدند، اما نه آن‌قدر که سایه‌ها را از بین ببرند. سالازار دستش را به دیوار کشید، رد زبری آن را حس کرد، نقوشی که گویی تاریخ خود را فریاد می‌زدند. روونا با دقت مسیر را بررسی می‌کرد، هر انحنا و گوشه‌ای را به خاطر می‌سپرد، مبادا مسیری که آمده‌اند، راه بازگشتی نداشته باشد.

سپس به اتاقی رسیدند. در انتهای آن، بر روی سکویی بلند، کتابی سنگین و سیاه قرار داشت. بوی جادوی تاریک از آن می‌تراوید. کتاب در هاله‌ای از تاریکی پیچیده شده بود، جادویی که همان لحظه که نزدیک شدند، شروع به زمزمه کرد. نوری سبز، تار و نامرئی، دور کتاب حلقه زده بود؛ محافظی از جنس جادوی باستانی.

سالازار سکوت کرد. نیازی به کلمات نبود. او دستش را در هوا تکان داد، انگشتانش طرحی از طلسم در فضا نقش زدند. در همان حال، روونا با دقت در اطراف جستجو کرد، چشمش به دیواری افتاد که بر روی آن طلسمی قدیمی به چشم می‌خورد. رمز عبور. معما. راهی برای شکستن حصار جادویی.

با اشاراتی خاموش، به سالازار فهماند. او نزدیک شد، دستش را بر روی علامت قرار داد، زمزمه‌ای زیر لب سر داد. دیوار لرزید، نوری زرد درخشان بر روی دیوار تابید، و حلقه‌ی جادویی کتاب آرام آرام شکسته شد. کتاب اکنون بی‌دفاع، بر روی سکوی سنگی آرمیده بود.

اما هنوز دستی به آن نزده بودند که سایه‌ها سنگین شدند. قدم‌هایی نرم، اما با اطمینان. وقتی نگاهشان را بالا آوردند، حلقه‌ای از جادوگران مصری، با ردای بلند و چشمانی سرد، آن‌ها را محاصره کرده بودند. هیچ کلامی، هیچ فریادی، هیچ سؤالی. فقط سکوت و نگاه‌هایی که از قدرت و تهدید لبریز بودند.

سالازار و روونا، بی‌حرکت، به اطراف خود نگاه کردند. نگاه‌ها در هم قفل شد، تصمیمی گرفته نشد، اما حقیقت آشکار بود: هیچ راه فراری وجود نداشت. آن‌ها میان دیوارهای سنگی و جادوگرانی آماده به جنگ، به دام افتاده بودند.

و نقش‌های تاریک، هنوز باز نشده، میان سکوت و تاریکی، بی‌صبرانه در انتظار دست‌هایی بود که سرنوشت را تغییر دهد.


شعله‌های سبز و سرخ در تاریکی پیچید، جادوگران مصری یکی پس از دیگری حمله کردند. طلسم‌هایی که بوی مرگ می‌دادند، فضا را پر کرده بود. نبرد آغاز شده بود، بی‌رحمانه و بی‌امان.

روونا، با قدم‌هایی محکم، اما با قلبی سنگین، سعی داشت نبرد را کنترل کند. طلسم‌هایش دقیق بودند، اما مرگ‌آور نبودند. می‌خواست فقط خلع سلاح کند، فقط بی‌حرکت کند. او به جادو احترام می‌گذاشت، حتی اگر دشمن باشد. هر طلسمی که از چوب‌دستی‌اش بیرون می‌آمد، بوی شفقت داشت. اما کنار او، کسی ایستاده بود که هیچ نشانی از ترحم نداشت.

سالازار، با چشمانی که به رنگ تاریکی بود، به طوفانی از ویرانی تبدیل شده بود. طلسم‌هایش بی‌وقفه می‌باریدند، و هر جادویی که می‌زد، با فریادی خاموش به مرگ ختم می‌شد. دشمنان یکی یکی، با چشم‌هایی بهت‌زده، نقش زمین می‌شدند. و سالازار، نه تنها از این خون‌ریزی آزرده نمی‌شد، بلکه لحظه به لحظه، در آن غرق‌تر می‌شد. چشمانش برق می‌زد، لبخندی محو بر لبانش نقش بسته بود. این نبرد برای او بیشتر از یک مبارزه بود. این یک جشن بود. یک مراسم قربانی برای تاریکی.

روونا برای لحظه‌ای ایستاد، به او نگاه کرد. به آن برق در چشمانش. به آن شادی بی‌رحمانه. لرزشی در وجودش نشست. سالازار، دوستی که سال‌ها کنارش ایستاده بود، چگونه می‌توانست این‌گونه از قتل لذت ببرد؟ اما حالا، وقت این سوال‌ها نبود. باید زنده می‌ماندند. باید این نبرد را به پایان می‌رساندند.

لحظاتی بعد، سکوتی مرگبار در اتاق حاکم شد. آخرین جادوگر مصری بر زمین افتاد، صدای ضربان قلب‌ها در فضا طنین انداخت. نفس‌ها سنگین بود. خون، زمین را رنگین کرده بود. روونا خسته و آزرده، روی زمین نشست. چوب‌دستی‌اش را کنار گذاشت و سرش را در دستانش گرفت. انگار که می‌خواست تمام این خون و تاریکی را از ذهنش پاک کند.

اما سالازار؟ او حتی یک لحظه را تلف نکرد. بی‌توجه به خون، بی‌توجه به اجساد، به سمت نقش‌های تاریک دوید. انگشتانش با سرعت صفحات را ورق می‌زدند، به دنبال چیزی که گویی سال‌ها در رویاهایش به دنبالش بوده است. نگاهش وحشی، و اشتیاقش بی‌پایان بود.

و ناگهان... دستش ثابت ماند. صفحه‌ای خاص. چشمانش از تاریکی برق زد. لبخندش عمیق‌تر شد. راز در مقابلش فاش شده بود. راز آفرینش چیزی که تاریکی محض بود، چیزی که نه تنها می‌توانست قدرتش را به او بدهد، بلکه نام او را در تاریخ جاودانه کند: باسیلیسک.

او کتاب را محکم بست، به سمت روونا برگشت. دستش را گرفت. هیچ کلامی رد و بدل نشد. نیازی به آن نبود. راز این شب، در سکوت بینشان بسته شد.

و با یک پیچش جادویی، تاریکی همه جا را بلعید. و وقتی نور بازگشت، دیگر در مصر نبودند. در قلب لندن، جایی در سایه‌ها، ایستاده بودند. خسته، زخم‌خورده، و هر دو حامل رازی که می‌توانست سرنوشت دنیا را تغییر دهد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اسفند 1403 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
نقش‌های تاریک (Dark Engravings)
قسمت اول



صبحی آرام، هوای نیمه‌گرگ‌ومیش هنوز خنکای شب را در دل خود نگه داشته بود. در حاشیه‌ی روستایی جادویی و خلوت، میزی چوبی در مقابل پنجره‌ای بزرگ، نمایی از درختان سر به فلک کشیده و رودخانه‌ای آرام را به نمایش می‌گذاشت. عطر نان تازه و قهوه‌ای گرم در فضا پیچیده بود و صدای آرام پرندگان با صدای خش‌خش روزنامه‌ها درهم می‌آمیخت.

سالازار اسلیترین، با موهای تیره و چشمانی که سایه‌ای از تاریکی را در خود نهفته داشت، آرام قهوه‌اش را مزه‌مزه می‌کرد. نگاهش در عمق افکار فرو رفته بود، اما گاه‌به‌گاه به روونا ریونکلاو خیره می‌شد. روونا، با موهای طلایی و چشمانی که همچون آسمان صاف صبحگاهی می‌درخشیدند، عمیقاً در خواندن کتابی غرق بود. دست‌های ظریفش به آرامی صفحات کتاب را ورق می‌زد، گویی هر کلمه را در ذهن خود حک می‌کرد.

سکوتی آرام‌بخش میان آن دو حاکم بود، اما ناگهان شکسته شد. صدای کوبیدن بال‌های یک جغد، توجه هر دو را جلب کرد. جغدی بزرگ و سیاه، با چشمانی نافذ و هوشیار، روی لبه‌ی پنجره فرود آمد. در چنگال‌های قدرتمندش، نامه‌ای پیچیده با مهر مومی دیده می‌شد. روونا دست دراز کرد و نامه را گرفت. نگاهش به مهر افتاد و ابروهایش به هم گره خورد. انگار بوی سرنوشت در هوای آن لحظه پیچید.

او نامه را باز کرد. چشم‌هایش به سرعت کلمات را در خود بلعید و با هر جمله، رنگ چهره‌اش تغییر کرد. لحظاتی بعد، چشمانش با درخشی از شعف و شوق، به سالازار دوخته شد. ناگهان از جای خود برخاست، صدای کشیده شدن صندلی روی زمین چوبی به‌وضوح در فضا طنین انداخت.

سالازار که آرام و بی‌صدا او را زیر نظر داشت، با چهره‌ای که از همیشه خونسردتر به نظر می‌رسید، پرسید:
- چه شده؟

روونا لحظه‌ای مکث کرد. چشمانش برق می‌زد، اما انگار درگیر جدالی درونی بود. نهایتاً نفس عمیقی کشید و گفت:
- کتاب... کتابی که به دنبالش بودیم. کتابی که درباره‌ی جادوهای تاریک باستانی نوشته شده... پیدایش کرده‌اند.

سکوتی کوتاه، سنگین‌تر از هر واژه‌ای در میان آن‌ها جاری شد. سالازار لحظه‌ای در سکوت نگاهش را به پنجره دوخت، به نوری که از پشت شاخه‌های درختان بر زمین می‌تابید.
- کجا؟

روونا لبخندی محو زد، چشمانش برق می‌زد، برق کشفی بزرگ، برق دانشی که تشنه‌ی آن بود.
- مصر. یکی از دوستانم نوشته. می‌گوید کتاب را در مصر یافته‌اند، در میان جادوگرانی که آن را محافظت می‌کنند.

در عمق نگاه سالازار، چیزی پیچید. تاریک و پنهان. او می‌دانست آن کتاب تنها حامل دانش نبود. دستور خلق باسیلیسک، موجودی که می‌توانست افسانه‌ای‌ترین سلاح تاریخ باشد، در همان صفحات خفته بود. اما او به روونا چیزی نگفت. نگفت که میلش به آن کتاب، بیش از یک عطش ساده به دانش است.

روونا به سرعت به سمت وسایلش رفت. چهره‌اش بازتاب هیجانی آشکار بود.
- باید برویم، باید این دانش را به دست آوریم.

سالازار آرام و بی‌صدا برخاست. نگاهش را از پشت قاب پنجره عبور داد، به آسمانی که با رنگ‌های طلوع در هم آمیخته بود.
- برویم.

سکوتی دیگر، این‌بار عمیق‌تر، میان آن‌ها گسترده شد. در حالی که قدم‌هایشان از چوب‌های کهنه‌ی کف رستوران عبور می‌کرد، چیزی در فضا می‌لرزید. شاید پیش‌بینی آینده‌ای تاریک، شاید حقیقتی که پشت نقاب عطش دانش پنهان بود.

اما هنوز کسی نمی‌دانست این سفر، چه سرنوشتی را برای آن‌ها رقم خواهد زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 اسفند 1403 22:51
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هوای سرد اواخر پاییز از پنجره‌های بلند راهروهای قلعه هاگوارتز به درون نفوذ کرده بود. مه صبحگاهی همچون پرده‌ای نقره‌ای در فضای قلعه معلق بود و صداها را خاموش می‌کرد. سیبل تریلانی، دانش‌آموز سال هفتم ریونکلاو، شنل سنگین و بلندش را محکم‌تر به دور خود پیچید، اما نه از سرما، بلکه از سنگینی فکرهایی که ذهنش را درگیر کرده بود.

چند شب بود که خواب نداشت. تصاویر محوی که هنگام بیداری در ذهنش جرقه می‌زدند، تبدیل به رویاهایی شده بودند که نمی‌فهمید واقعی‌اند یا ساخته‌ی ذهن خسته‌اش. صدای نجواهایی که به گوشش می‌رسید، حتی در بیداری نیز رهایش نمی‌کردند. او از کودکی پیشگویی می‌دید، اما این بار موضوع فرق می‌کرد. این بار رویاها رنگ خون داشتند.

آن روز صبح، بی‌اختیار راهش به طبقه هفتم قلعه کشانده شده بود. بدون اینکه بداند چرا، قدم‌هایش او را به راهرویی رسانده بود که معمولاً از آن عبور نمی‌کرد. مقابل دیواری خالی ایستاد، نگاهی به اطراف انداخت. کسی نبود.

سه بار راه رفت. ذهنش روی یک چیز متمرکز شده بود؛ جایی برای یافتن پاسخ. جایی که پرده را از برابر چشمانش بردارد و آنچه را که باید بداند، آشکار کند.

و بعد، در ظاهر شد.
دری چوبی با دسته‌ای برنزی و حکاکی‌های ظریف که شبیه چشم‌هایی باز بود. سیبل لحظه‌ای نفسش را حبس کرد. این همان مکانی بود که او سال‌ها در رؤیاهایش دیده بود، اما باور نمی‌کرد واقعی باشد.

قدم به جلو گذاشت، دستش را روی دستگیره گذاشت و به آرامی چرخاند. در به نرمی گشوده شد و بوی عجیبی از داخل به مشامش رسید. نه خوشایند، نه ناخوشایند؛ بویی خنثی، اما سنگین از رمز و راز.

درون اتاق، نور کم‌سویی از شمع‌هایی معلق می‌تابید. کف زمین با فرش‌های ضخیم و کهنه پوشیده شده بود، و در میانه‌ی فضا، آینه‌ای بلند قرار داشت. نه آن آینه‌ی معروف، بلکه آینه‌ای دیگر؛ بدون قاب مجلل، اما با سطحی که موج می‌زد، گویی از آب ساخته شده باشد.

سیبل آرام به آن نزدیک شد. درونش هیچ انعکاسی نمی‌دید. نه چهره‌ی خودش، نه اتاق اطرافش. تنها مه.
اما وقتی دستش را به سطح آن نزدیک کرد، ناگهان تصویر تغییر کرد. صحنه‌هایی ظاهر شدند؛ نه از آینده‌ای روشن، بلکه جنگ، ویرانی، فریادهایی که انگار مستقیم به درون روحش نفوذ می‌کردند. جادوگرانی را دید که می‌جنگیدند، دوستانی که بر زمین افتاده بودند، چهره‌هایی که در آتش ناپدید می‌شدند.

چشمانش لحظه‌ای بسته شدند، اما پاهایش محکم بر زمین ایستاده بود. سیبل ترسی نداشت. اگر قرار بود پیشگو باشد، باید آنچه را می‌دید که دیگران تحمل دیدنش را نداشتند.

صدایی آرام، مانند نسیم میان درختان، در گوشش پیچید:
-تو انتخاب خواهی کرد. سرنوشت در دستان تو خواهد بود.

او دستش را بر سینه گذاشت، جایی که قلبش با ضرب‌آهنگی منظم می‌تپید. شاید همه‌ی این سال‌ها برای همین لحظه آماده شده بود. شاید آنچه دیگران به عنوان توهم و خیال‌پردازی از آن یاد می‌کردند، واقعیت محض بود.
او صدای سرنوشت را می‌شنید.

قدم به عقب گذاشت و از آینه فاصله گرفت. صدای زمزمه‌ها کم‌کم خاموش شدند. لحظه‌ای بعد، اتاق آرام گرفت.
سیبل نفس عمیقی کشید و به عقب برگشت. به طرف در رفت. پشت سرش، در بدون صدا بسته شد و در دیوار محو گشت. اما چیزی درون سیبل تغییر کرده بود.

دیگر دلیلی برای تردید نداشت.
او دیده بود.
و حالا می‌دانست که در بزنگاه‌های تاریک، جایی که نور از دل سایه‌ها می‌جوشد، صدای او، صدای سرنوشت خواهد بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: چهارشنبه 15 اسفند 1403 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
درخواستم را در گوش باد زمزمه میکنم؛ باشد که روزی درخواستم را در گوشت زمزمه کند:
این پیامی‌ست از طرف کسی که در کنار توست.
اما قلبش کیلومتر ها با قلب تو فاصله دارد. هر چی بیشتر می دود دورتر و دورتر می شود. قلب من و تو همچون دو خط موازی در جاده‌ی سرنوشت به حرکت ادامه دهند؛ با آرزوی رسیدن به مقصد خوشبختی.
نمی‌دانم کجایی، در چه حالی و در کنار که هستی اما باز هم از تو خواهش می‌کنم. آرزوهای پنهانم را برایت می‌خوانم و امیدوارم روزی تنها نقل صحبت هایم را از باد بشنوی.
صدایم کن.
با همان صدای گرمت صدایم کن.
با همان لبخند شیرینت صدایم کن.
با آوای دلنشینت صدایم کن.
زیبا، زیبا صدایم کن!
امروز دیروز و فردا
تا ابد و روزی بیش
زیبا صدایم کن.
انگاه‌ست که خواهم رفت و خاطره ای خواهم شد؛
خاطره ای گوشه دفتر خاطراتت که پر از تلخی و شیرین هاست.
اما سهم من همان طعم ملس لواشکیست که با اینکه شیرین‌است ترشی اش نمی گذارد که مرا در آغوش بگیری و صدایم کنی.
تو هرگز صدایم نخواهی کرد.
صدای گرمت را نشنیدم.
تنها چیزی که ز تو دیدم اخم تلخت بود.
تنها چیزی که شنیدم صدایی بود همچو ناخن بر روی دیوار گچ.
زیبا، صدایم نکردی.
نه دیروز، نه امروز و نه فردا
صدایم نکردی نمی کنی و نخواهی کرد.
در نهایت هم آغاز و پایان ما جداییست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
{زِندِگیــت هَمون رَنگـی میشِـہ که خودِت نَقاشـیش میکُنـے🎨🦋}


پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: یکشنبه 12 اسفند 1403 00:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شب مرموزی بود...

بردلی پاورچین پاورچین به ورودی تالار ریونکلاو نزدیک شد، اسم رمز را که "خیار چَمبَر" بود گفت و وارد شد. همه جا تاریکی محض بود. نفسی به راحتی کشید، شنل نامرئی را درآورد، روی مبل راحتی زیبای آبی رنگ در کنار شومینه گرم نشست و مثل نصفه شب های دیگر مشغول نوشیدن نوشیدنی گرمش شد که...ناگهان نوری بنفش رنگ کل تالار را روشن کرد، پرده ها کنار رفت، ماه کامل تمام چهره درخشید و زنی ظاهر شد:

تصویر تغییر اندازه داده شده












نوشیدنی در گلوی بردلی جست و او پس از سرفه های فراوان و گشاد شدن چشمانش بالاخره به سختی گفت:
_ شما... شما ...
_ بانو روونا ریونکلاو!
_ جان؟ روونا که مرده!
_ بقیه اینطور فکر میکنند چون من میخوام فکر کنن ولی تو باید باهوش تر از این حرفا باشی!
_ یعنی شما از قدیم تا الان زنده بودید؟
_ همیشه! فکر میکنی اون نقشه ناب رو کی کشیده بود اونهمه سال؟ کی اون راهنمایی ها رو به دامبلدور کرد بدون اینکه خودش بفهمه؟ کی باعث شد ولدمورت شکست بخوره؟
_ اممممم...
_ باهوش ترین جادوگر روی زمین! مگه خصوصیت گروهمون این نیست؟
_ چرا خب... فقط چیزه! آهان مچتو گرفتم! بانو ریونکلاو که سفید پوست بود!
_ بچه جون، برنزه کردم! مُده الان!
_ خداییش هم بهتون میاد!

بانو ریونکلاو خندید و گفت:
_ چرب زبونی نکن بچه جون! تنبیهت سرجاشه!
_ تنبیه؟ بخاطر استفاده غیرمجاز از شنل نامرئی؟
_ آفرین!
_ یعنی شما... خفن ترین جادوگر زنده حال حاضر، این وقت شب، بوق سگ، ظاهر شدید فقط منو تنبیه کنید؟
_ هم آره هم نه!
_ بله بله معمای هوش!
_ زیاد به مغزت فشار نیار خودم میگم! به جای تنبیه میتونی یه جور دیگه جبران کنی!
_ چه جور دیگه؟
_ دست کن تو جیبت خودت میفهمی...

بردلی دست در جیبش کرد و اِسنِیچ طلایی محبوبش را که همیشه همراهش بود فشرد... اسنیچ، تقلایی کرد و سعی کرد بال هایش را بگشاید...

بردلی:
_ اسنیچ من؟ بین اینهمه اسنیچ؟
_ این فرق میکنه! این خاصه! فقط میخوام برای امشب قرض بگیرمش!

بردلی با تعجب گفت:"اوکی!" و سپس اسنیچ را به سمت بانو ریونکلاو انداخت. بانو ریونکلاو اسنیچ را در هوا قاپید و سپس به لب پنجره پرید!! لبخندی معنی دار زد و در حالی که شنلش در اثر وزش باد در پشتش تکان میخورد در آن شب مرموز به بیرون پرید و پرواز کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1403 00:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
یه روز سرد زمستونی بود و برف، سطح لندن رو پوشونده بود.
از اونجایی که آلنیس با سرما مشکلی نداشت، داوطلبانه برای خریدای خونه گریمولد بیرون اومده بود و با پاکت نون و کیسه میوه توی دستش، بین مغازه‌ها می‌چرخید. خریدش تقریبا تموم شده بود. فقط می‌خواست یه سری به یکی از ردا فروشی‌ها بزنه تا برای لباس جدیدش پارچه تهیه کنه. تا جایی که یادش می‌اومد، ردا فروشی مد نظرش تنها مغازه واقع توی یه کوچه بود و باقی ساختمون‌های کوچه، همگی مسکونی بودن.
بعد از یکم این ور و اون ور چرخیدن، کوچه مد نظرش رو پیدا کرد. کوچه با ساختمونای یک و دو طبقه احاطه شده بود و پرتوی خورشید روی برف سایه‌بون پنجره‌ها می‌تابید.
آلنیس از منظره رویایی کوچه که با ریسه چراغای زردرنگی تزیین شده بود لذت می‌برد. پاکت نون رو محکم‌تر بغل کرد و داخل کوچه قدم گذاشت. جلوتر رفت و توی پیچ کوچه، ردا فروشی رو دید. تزیینات کریسمسیش هنوز پشت ویترین بود و تابلوی Open پشت در شیشه‌ایش یکم کج شده بود.
به محض این که دستگیره در مغازه رو گرفت، عبور موجود کوچیکی رو از کنارش حس کرد. اول فکر کرد که یه گربه سیاهه که دلش ناز می‌خواد، برای همین چرخید تا پشت پاش رو نگاه کنه.
- شرمنده کوچولو ولی من الان-
- فقط خفه شو و کمکم کن.
- ببخشید؟!

موجود سیاه که نگاه آلنیس رو دید، ادامه داد:
- لطفا.

آلنیس هنوز نمی‌دونست چه خبره. اون موجود شبیه یه گربه سیاه بود که روی دو پاش ایستاده بود و قدش تا زانوی آلن می‌رسید. و خب، زیاد عادی و غیرخطرناک به نظر نمی‌رسید.

- کمک! یه گربه عجیب غریب بهم چسبیده و ازم کمک می‌خواد!
- صداتو بیار پایین!

موجود عجیب دور بدن آلنیس خزید و بالا رفت و از شونه‌ش آویزون شد تا مقابل صورتش قرار بگیره.
با اومدن صدای پاهایی از انتهای دیگه کوچه، موجود هینی کشید و خودش رو توی پاکت نون چپوند. صدا متعلق به الستور بود که با قدم‌هایی عصبی داشت کوچه رو طی می‌کرد، تا این که آلنیس رو دید.

- اوه سلام الستور! چه خبرا؟ این جا چی کار می‌کنی؟
- یکی‌شون فرار کرده...

الستور در حالی که به عصاش تکیه می‌داد، از بین دندوناش گفت.
آلنیس ناخودآگاه به پاکت نون نگاه کرد و خنده عصبی‌ای کرد.
- یکی از کیا؟
- شیاطین.

الستور مکث کرد و نزدیک‌تر شد. حالت چهره‌ش حالا جدی‌تر و ترسناک‌تر شده بود.
- احیانا تو که ندیدیش؟

آلنیس لرزشی پشت گردنش حس کرد.
- چی کی من؟ نه بابا.
- مطمئنی گرگی؟

آلنیس می‌دونست دروغ گفتن به الستور عواقب خوبی نداره، ولی از طرفی یه چیزی بهش می‌گفت که اون موجود که حالا فهمیده بود یه شیطانه رو بهش تحویل نده.
- آ- آره. معلومه.

حالت چهره الستور تغییر کرد و سایه‌های سیاه اطرافش محو شدن. عصاش رو توی دستش چرخوند و عقب رفت.
- پس من برم که گمش نکنم.

این رو گفت و مسیری که اومده بود رو در پیش گرفت و دور شد.
آلنیس می‌دونست الستور احمق نیست. می‌دونست که راه نداره الستور حرفش رو باور کرده باشه؛ ولی نمی‌دونست چرا اینقدر راحت دست از سرش برداشت و رفت.
از طرفی الستور هم می‌دونست که آلنیس هم اونقدرا احمق نیست که اون شیطان رو نگه داره، و دیر یا زود پیشش می‌اومد و اون رو به لشکر سالازار تحویل می‌داد.

با رفتن الستور، شیطان کوچولو سرش رو از توی پاکت بیرون آورد.
- بهم می‌تونی بگی لوسی.

آلنیس پاکت رو سر و ته کرد تا شیطان که خودش رو لوسی معرفی کرده بود بیفته بیرون.
- خیلی خب لوسی. کمکت کردم، حالا دیگه می‌تونی بری پی کارت.

لوسی خودش رو تکوند و جلوی آلنیس وایساد.
- هی هی هی. بهم کمک کردی، بذار برات جبران کنم. نظرت چیه که شیطان شخصی‌ت باشم؟

ولی بحث جبران محبت آلنیس نبود. لوسی می‌دونست که تنهایی نمی‌تونه از دست الستور و سالازار فرار کنه و نه توی جهنم و نه زمین نمی‌تونست دووم بیاره.
آلنیس دست به سینه وایساد و پیشنهاد لوسی رو توی ذهنش بررسی کرد.
- شیطان شخصی؟ یعنی کارامو انجام می‌دی؟
- نه خیر.
- پس اصلا به چه دردی می‌خوری؟
- با اون صدایی که توی سرت می‌گه کار درست رو انجام بده آشنایی داری؟ من اونیم که سر و صدا می‌کنه تا اون صدا رو نشنوی. آره. من اونیم که باعث می‌شه موقع انجام کار بد احساس خوبی داشته باشی.
- پس تو یه جور رفیق نابابی.
- من گفتم رفیقتم؟

آلنیس هوفی کرد و از این که داخل مغازه بشه پشیمون شد. فقط می‌خواست برگرده خونه گریمولد. نون‌ها رو از روی برف جمع کرد و توی پاکت برگردوند و چرخید تا به خیابون اصلی برگرده.
لوسی دوباره خودش رو به شونه اون رسوند.
- خب؟ پذیرا می‌شوی آیا؟

آلنیس اون رو از دمش گرفت و تو هوا نگهش داشت تا باهاش چشم تو چشم بشه.
- ناسلامتی من محفلیم! نمی‌تونم یه شیطان با خودم ببرم خونه گریمولد که! برو و شیطان شخصی یکی دیگه شو.

دوباره اون رو روی برف رها کرد و دوباره لوسی خودش رو تکوند و مقابلش وایساد.
- کی گفته یه شیطان با خودت می‌بری؟ تو یه ساحره‌ای، ساحره‌ها هم همیشه گربه سیاه دارن، نه؟ منم که یه "گربه عجیب و غریبـ"ـم. میو.

آلنیس نفس عمیقی کشید و سر تا پای لوسی رو برانداز کرد. از طرفی هم دلش برای اون می‌سوخت و نمی‌خواست تنها ولش کنه. اون شیطان کوچیک و بی‌آزاری به نظر می‌رسید. مگه چقدر می‌تونست دردسر درست کنه؟

- روونایا... باشه. بپر بالا.

لوسی بدون معطلی مثل یه بچه گربه، خودش رو دور گردن آلنیس حلقه کرد.
- یوهو!
- ولی دست از پا خطا کنی می‌دم خود سالازار پودرت کنه.

شاید الستور اشتباه می‌کرد. آلنیس احمق‌تر و کله‌خرتر از این حرفا بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1403 02:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
در گوشه‌ای از سالن عمومی ریونکلاو، جایی بین قفسه‌های شلوغ کتاب و چندین فنجان چای نیمه‌خورده، سیبل تریلانی نشسته بود. شال‌های رنگارنگش روی دوشش ریخته بود، عینکش که بیش از حد بزرگ بود روی بینی‌اش نشسته بود، و مهم‌تر از همه، سیبیل نازک و کمی نامرتبش در زیر نور شمع‌ها می‌درخشید.

سیبل همیشه معتقد بود که سیبیلش هدیه‌ای از سرنوشت است، نشانه‌ای از پیشگویان بزرگ قبل از او. در واقع او اعتقاد داشت این یک میراث گران‌بها بین پیشگو های خانواده‌اش است. اما در هاگوارتز، دانش‌آموزان نظر دیگری داشتند. برای مثال، ریگولوس بلک به محض دیدن سیبیلش هر بار سعی می‌کرد جلوی خنده‌اش را بگیرد و سیریوس بلک پیشنهاد داده بود که «شاید کمی معجون رفع مو بد نباشه». اما سیبل همیشه با نگاه مرموزی به آن‌ها می‌گفت:
- آه، شما درکی از نیروهای برتر ندارید... این سیبیل، قدرتی نهفته در خود دارد!

اما بزرگ‌ترین ماجرای مربوط به سیبیل در دوران تحصیلش زمانی رخ داد که در یکی از کلاس‌های پیشگویی، فنجان چایش را بلند کرد، ته‌مانده چای را برانداز کرد و ناگهان جیغ کشید:
- اوه نه! این غیرممکنه! سرنوشت خودم رو می‌بینم! چیزی وحشتناک قراره اتفاق بیفته!

همه به او زل زدند. پروفسور وکتور که از کلاس کنار رد می‌شد، پوفی کرد و زمزمه کرد:
- باز این شروع شد.

آلنیس با کنجکاوی پرسید:
- چی دیدی، سیبل؟

سیبل با لرزشی نمایشی در صدایش زمزمه کرد:
- من... من سایه‌ای تیره دیدم که در برابر صورتم قرار گرفته... تاریکی! رازها! و... یک قیچی؟!

لحظه‌ای سکوت شد، بعد گابریلا به آرامی گفت:
- قیچی؟ یعنی کسی قراره موهات رو کوتاه کنه؟

سیبل نفسش را حبس کرد و چشمانش از پشت عینک درشتش گرد شد.
- اوه روونایا! این یعنی قراره سیبیلم رو از دست بدم!

سالن به خنده افتاد. اما سیبل، که این پیشگویی را جدی گرفته بود، از آن روز به بعد به شدت محتاط شد. دیگر هر جا می‌رفت، یک شال اضافه روی صورتش می‌انداخت و از هر چیزی که حتی از دور شبیه قیچی بود، فرار می‌کرد.

اما فاجعه زمانی رخ داد که در جشن هالووین، یک نفر برای نمایش شعبده‌بازی، یک کلاه جادویی را از سرش بیرون کشید و ناگهان... سیبیل سیبل با جادو و به شکل تصادفی محو شد!

سیبل وحشت‌زده جیغ کشید:
- نه! من بدون سیبیلم کی هستم؟! قدرت‌هام رو از دست دادم! دیگه کسی منو به عنوان یه پیشگوی آینده جدی نمی‌گیره. من مایه ننگ خاندانم هستم...

همه گیج شده بودند، گابریلا سعی کرد سیبل را آرام کند، دستش را روی شانه‌اش گذاشت و گفت:
- فکر نمی‌کنم سیبیل‌ها منبع قدرت جادویی باشند، سیبل.

اما سیبل به این حرف‌ها گوش نمی‌داد. از آن روز به بعد، شروع کرد به نوشیدن چای‌های مخصوص، مالیدن معجون‌های عجیب به لب بالا، و حتی زمزمه کردن طلسم‌هایی برای رشد مو. تا این که یک روز صبح، با فریاد «مرلین را شکر!» از خواب پرید، چون در آینه دید که سیبیلش دوباره برگشته است!

از آن روز به بعد، سیبل بیش از همیشه به سرنوشت ایمان پیدا کرد. و البته، در برابر پیشنهاد‌های سیریوس برای اصلاح سیبیلش، همیشه با لحنی مرموز زمزمه می‌کرد:
- سرنوشت با سیبیل‌ها بازی نمی‌کند، سیریوس! اگه میخوای سگ سیاه بدبختی سراغت نیاد با سیبیل سیبل شوخی نکن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ به: آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: یکشنبه 5 اسفند 1403 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
پاندورا روزیه، همیشه دلش می‌خواست در اعماق روح انسان ها کند و کاو کند. بر حسب اتفاق، این دختر ریونکلایی موبلوند، آنقدر در زمینه بیرون کشیدن اسرار مهارت داشت که دیگر کمی مغرور شده بود و فکر می‌کرد امکان ندارد اشتباه کند.

مطمئن بود هر چه راجع به انسان ها فکر می‌کند؛ صحیح است و تمام اسراری که ار حرکات انسان ها بیرون می‌کشد؛ به اندازه وجود مرلین قطعی‌ هستند؛ تا زمانی که سوروس اسنیپ وارد شد و تمام محاسبات دختر چشم خاکستری را به هم ریخت.

یک روز که در راهروی بخش امراض غیرجادویی سنت مانگو قدم می‌زد-خب، شاید قدم زدن عبارت درستی نباشد؛ زیرا چنان جست و خیز می‌کرد که گوشه روبان نقره‌ای رنگی که به مچ دستش بسته بودند تا نشان دهند در آنجا بستری شده، تاب می‌خورد و اصلا اصلا مراعات ریه ضعیفش را نمی‌کرد که کارش را به بستری شدن در سنت مانگو کشانده بود.- با ستون سفت و باریکی برخورد کرد که چندثانیه بعد فهمید پسر کشیده و لاغریست با پوست رنگ پریده و موهای چرب و بی حالت به رنگ پرهای زاغ. دستی در میان موهای بلوندش کشید و چند گلبرگ از لای آن‌ها بیرون ریخت.
- ببخشید، واقعا متاسفم، آخه می‌دونی...

پسرک اخمی کرد و چینی بر پیشانی مرمرینش افتاد.
- جلوتو نگاه کن.

سپس نگاهی آمیخته با انزجار به آبشار گل میان موج‌های طلایی گیسوی پاندورا انداخت و با کنایه ادامه داد:
- اینقدر هم گل و گیاه به خودت آویزون نکن.

بغض به گلوی پاندورا چنگ زد. البته، او به زمزمه های "پاتی روزیه"و "دختره احمق خل و چل" عادت کرده بود. حتی اگر یکی می‌آمد جلوی رویش می‌گفت که یک ابله به تمام معناست؛ بازهم اهمیتی نمی‌داد؛ اما در برابر گوشه و کنایه بی نهایت آسیب پذیر بود. با خودش فکر کرد:
- حتما اسکیزوئیده. برای همین اینجوری رفتار کرد.

در آن سوی راهرو، سوروس اسنیپ با خودش می‌اندیشید که آیا رفتارش با دخترک انسانی بود؟ آیا صحیح بود که با آن برودت، کسی که به نظر می‎‌آمد روحیه لطیفی داشته باشد را از خود براند؟ با دیدن چهره ماتم زده دخترک، به سمتش برگشت. صدای آرامش دیگر حالتی هراس انگیز نداشت؛ بلکه ملایم تر از همیشه بود.
- ببخشید که اونجوری باهات رفتار کردم.

در صدایش پشیمانی واقعی به چشم می‌خورد؛ چیزی که باعث شد پاندورا برای اولین بار بفهمد در قضاوت یک نفر و چسباندن اختلالات روحی به او، عجله کرده. لبخندی زد؛ لبخندی که آغاز یک دوستی محکم بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
آبی مثلِ... ریونکلاو!
ارسال شده در: جمعه 3 اسفند 1403 16:41
نمایش جزئیات
آفلاین
به تاپیک تک‌پستی ریونکلاو خوش اومدید!

تو این تاپیک می‌تونین از هر دری و به هر سبکی که می‌خواین بنویسین تا زمانی که یک ریونکلاوی باشین یا هم‌چون یک ریونکلاوی فکر و عمل کنید! بالاخره هوش، خلاقیت یا تخیل چیزی نیست که فقط مختص به اعضای یه گروه خاص باشه و همه‌ی ما به اندازه‌های متفاوت از هرکدوم بهره بردیم. تفاوت در انتخاب‌هاس که این گروه به این موارد بیشتر توجه نشون می‌ده.

پس هر آن‌چه می‌خواهید بنویسید تا آبی بشید... مثل ریونکلاو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 17:18:49
🦅 Only Raven 🦅