یه روز سرد زمستونی بود و برف، سطح لندن رو پوشونده بود.
از اونجایی که آلنیس با سرما مشکلی نداشت، داوطلبانه برای خریدای خونه گریمولد بیرون اومده بود و با پاکت نون و کیسه میوه توی دستش، بین مغازهها میچرخید. خریدش تقریبا تموم شده بود. فقط میخواست یه سری به یکی از ردا فروشیها بزنه تا برای لباس جدیدش پارچه تهیه کنه. تا جایی که یادش میاومد، ردا فروشی مد نظرش تنها مغازه واقع توی یه کوچه بود و باقی ساختمونهای کوچه، همگی مسکونی بودن.
بعد از یکم این ور و اون ور چرخیدن، کوچه مد نظرش رو پیدا کرد. کوچه با ساختمونای یک و دو طبقه احاطه شده بود و پرتوی خورشید روی برف سایهبون پنجرهها میتابید.
آلنیس از منظره رویایی کوچه که با ریسه چراغای زردرنگی تزیین شده بود لذت میبرد. پاکت نون رو محکمتر بغل کرد و داخل کوچه قدم گذاشت. جلوتر رفت و توی پیچ کوچه، ردا فروشی رو دید. تزیینات کریسمسیش هنوز پشت ویترین بود و تابلوی Open پشت در شیشهایش یکم کج شده بود.
به محض این که دستگیره در مغازه رو گرفت، عبور موجود کوچیکی رو از کنارش حس کرد. اول فکر کرد که یه گربه سیاهه که دلش ناز میخواد، برای همین چرخید تا پشت پاش رو نگاه کنه.
- شرمنده کوچولو ولی من الان-
- فقط خفه شو و کمکم کن.
- ببخشید؟!
موجود سیاه که نگاه آلنیس رو دید، ادامه داد:
- لطفا.
آلنیس هنوز نمیدونست چه خبره. اون موجود شبیه یه گربه سیاه بود که روی دو پاش ایستاده بود و قدش تا زانوی آلن میرسید. و خب، زیاد عادی و غیرخطرناک به نظر نمیرسید.
- کمک! یه گربه عجیب غریب بهم چسبیده و ازم کمک میخواد!
- صداتو بیار پایین!
موجود عجیب دور بدن آلنیس خزید و بالا رفت و از شونهش آویزون شد تا مقابل صورتش قرار بگیره.
با اومدن صدای پاهایی از انتهای دیگه کوچه، موجود هینی کشید و خودش رو توی پاکت نون چپوند. صدا متعلق به الستور بود که با قدمهایی عصبی داشت کوچه رو طی میکرد، تا این که آلنیس رو دید.
- اوه سلام الستور! چه خبرا؟ این جا چی کار میکنی؟
- یکیشون فرار کرده...
الستور در حالی که به عصاش تکیه میداد، از بین دندوناش گفت.
آلنیس ناخودآگاه به پاکت نون نگاه کرد و خنده عصبیای کرد.
- یکی از کیا؟
- شیاطین.
الستور مکث کرد و نزدیکتر شد. حالت چهرهش حالا جدیتر و ترسناکتر شده بود.
- احیانا تو که ندیدیش؟
آلنیس لرزشی پشت گردنش حس کرد.
- چی کی من؟ نه بابا.
- مطمئنی گرگی؟
آلنیس میدونست دروغ گفتن به الستور عواقب خوبی نداره، ولی از طرفی یه چیزی بهش میگفت که اون موجود که حالا فهمیده بود یه شیطانه رو بهش تحویل نده.
- آ- آره. معلومه.
حالت چهره الستور تغییر کرد و سایههای سیاه اطرافش محو شدن. عصاش رو توی دستش چرخوند و عقب رفت.
- پس من برم که گمش نکنم.
این رو گفت و مسیری که اومده بود رو در پیش گرفت و دور شد.
آلنیس میدونست الستور احمق نیست. میدونست که راه نداره الستور حرفش رو باور کرده باشه؛ ولی نمیدونست چرا اینقدر راحت دست از سرش برداشت و رفت.
از طرفی الستور هم میدونست که آلنیس هم اونقدرا احمق نیست که اون شیطان رو نگه داره، و دیر یا زود پیشش میاومد و اون رو به لشکر سالازار تحویل میداد.
با رفتن الستور، شیطان کوچولو سرش رو از توی پاکت بیرون آورد.
- بهم میتونی بگی لوسی.
آلنیس پاکت رو سر و ته کرد تا شیطان که خودش رو لوسی معرفی کرده بود بیفته بیرون.
- خیلی خب لوسی. کمکت کردم، حالا دیگه میتونی بری پی کارت.
لوسی خودش رو تکوند و جلوی آلنیس وایساد.
- هی هی هی. بهم کمک کردی، بذار برات جبران کنم. نظرت چیه که شیطان شخصیت باشم؟
ولی بحث جبران محبت آلنیس نبود. لوسی میدونست که تنهایی نمیتونه از دست الستور و سالازار فرار کنه و نه توی جهنم و نه زمین نمیتونست دووم بیاره.
آلنیس دست به سینه وایساد و پیشنهاد لوسی رو توی ذهنش بررسی کرد.
- شیطان شخصی؟ یعنی کارامو انجام میدی؟
- نه خیر.
- پس اصلا به چه دردی میخوری؟
- با اون صدایی که توی سرت میگه کار درست رو انجام بده آشنایی داری؟ من اونیم که سر و صدا میکنه تا اون صدا رو نشنوی. آره. من اونیم که باعث میشه موقع انجام کار بد احساس خوبی داشته باشی.
- پس تو یه جور رفیق نابابی.
- من گفتم رفیقتم؟
آلنیس هوفی کرد و از این که داخل مغازه بشه پشیمون شد. فقط میخواست برگرده خونه گریمولد. نونها رو از روی برف جمع کرد و توی پاکت برگردوند و چرخید تا به خیابون اصلی برگرده.
لوسی دوباره خودش رو به شونه اون رسوند.
- خب؟ پذیرا میشوی آیا؟
آلنیس اون رو از دمش گرفت و تو هوا نگهش داشت تا باهاش چشم تو چشم بشه.
- ناسلامتی من محفلیم! نمیتونم یه شیطان با خودم ببرم خونه گریمولد که! برو و شیطان شخصی یکی دیگه شو.
دوباره اون رو روی برف رها کرد و دوباره لوسی خودش رو تکوند و مقابلش وایساد.
- کی گفته یه شیطان با خودت میبری؟ تو یه ساحرهای، ساحرهها هم همیشه گربه سیاه دارن، نه؟ منم که یه "گربه عجیب و غریبـ"ـم. میو.
آلنیس نفس عمیقی کشید و سر تا پای لوسی رو برانداز کرد. از طرفی هم دلش برای اون میسوخت و نمیخواست تنها ولش کنه. اون شیطان کوچیک و بیآزاری به نظر میرسید. مگه چقدر میتونست دردسر درست کنه؟
- روونایا... باشه. بپر بالا.
لوسی بدون معطلی مثل یه بچه گربه، خودش رو دور گردن آلنیس حلقه کرد.
- یوهو!
- ولی دست از پا خطا کنی میدم خود سالازار پودرت کنه.
شاید الستور اشتباه میکرد. آلنیس احمقتر و کلهخرتر از این حرفا بود.