جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

10 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 23 فروردین 1404 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول:

قسمت دوم - چالش ویژه




نمی‌دانم چه چیزی باعث شد آن انسان، آن‌ روز عصر، برخلاف معمول، قدم در محدوده‌ی خاموش ما بگذارد. شاید بالاخره یکی پیدا شده بود که طعم حقیقت را تاب بیاورد. سال‌هاست که چشم‌های مردمان این قلعه، از ما عبور می‌کنند. اما او... او دید.

صدای پایش، آرام اما مردد، در راهروی شمالی پیچید. راهرویی که دیوارهایش نفس می‌کشند. جایی که دیوار ترک‌خورده، همیشه زمزمه می‌کند، اما کسی گوش نمی‌دهد. تا آن‌که دست لرزانش، پرده‌ی خاک‌گرفته را کنار زد.

شکاف. همان راه باریکی که زمانی، با دندان و پنجه، کندیم. همان گذرگاه پنهان که هر شب، صدای نفس‌های ما را از خود عبور می‌دهد.

و آن‌جا بود... دفتر.

نه چون گنج، بلکه چون زخم، نه چون حافظه، بلکه چون زنده‌ای که هنوز فریاد می‌کشد. ما آن دفتر را ساختیم؛ از پوست خودمان، از جوهر حقیقت... و هرکه بخواند، به دام خواهد افتاد.

انگشتانش جلد را لمس کردند. سرد بود، نه از یخ، از حضور ما. از خاطره‌هایی که هیچ‌گاه فراموش نشدند.

وقتی آن تاریخ را خواند "۱۳ نوامبر ۱۳۸۲" می‌دانستم دیگر بازگشتی نیست. دفتر شروع به خوردن کرد. خاطراتش را، امنیتش را، آرامشش را.

ما سه شب تلاش کردیم تا صدا را به او برسانیم. با خراش، با ریتم، با کد. او شنید. و این آغاز گرسنگی ما بود. چون هرکه حقیقت را لمس کند، باید آن را کامل ببیند.

آینه را دید. تصویرش را نه، بلکه ما را. لبخند ما، نه از شادی، بلکه از یافتن طعمه‌ای نو. ما نوشتیم: نقشه را پیدا کن. و او فهمید... گرچه خیلی دیر.

از آن شب، صدا از دیوار نیامد؛ از بالش آمد. چون حالا ما به خواب‌هایش راه یافته‌ایم. حالا که او نوشته را خوانده، دفتر دیگر تنها نیست. ما دوباره صداییم، و به زودی...
بدنش نیز دفتر خواهد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1404 23:25
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چالش اول: نفرین نگهبان سایه


قسمت دوم- زاویه دید اول: پیشگویی در میان سایه‌ها


صدای خش‌خش صفحات کهنه دفترچه در هوای سنگین برج می‌پیچید. سیبل، با دستانی لرزان، برگ‌های زردرنگ را به‌آرامی ورق می‌زد. از پشت شیشه‌های گرد و کلفت عینکش، خط‌های نامنظم و جوهری کهنه را با دقت دنبال می‌کرد.

نور شمع‌های قدیمی روی میز سنگی افتاده بود و سایه‌هایی دراز و خمیده بر دیوارهای برج می‌رقصیدند. قلب سیبل هنوز هم از هیجان کشف آن دفترچه در سینه‌اش می‌کوبید. او می‌دانست که این برج سال‌هاست که متروکه است؛ اما چه چیزی باعث شد که او امروز به اینجا بیاید؟ آیا صدای زمزمه‌های نامفهوم در سرش او را به اینجا کشانده بود؟

"۲۴ می، سال ۱5۲۳
زمان در اینجا بی‌معنی است. نمی‌دانم چند روز یا چند هفته گذشته. زمزمه‌ها قطع نمی‌شوند. انگار کسی از میان دیوارها به من خیره شده. گاهی صدای خنده‌ای کوتاه و بی‌رحمانه می‌شنوم. آیا اینجا جنون در کمین است؟"


سیبل به سختی نفس می‌کشید. حس می‌کرد که چیزی از پشت سر به او زل زده است. صدای خش‌خش برگ‌های خشک روی زمین، انگار که جان گرفته باشند، به گوش می‌رسید. او به‌آرامی برگشت.
چیزی نبود. تنها سایه‌ها بودند که همچنان رقصان، بر دیوارها جا‌به‌جا می‌شدند.

او سعی کرد بر ترس خود غلبه کند. این دفترچه را به‌هیچ‌وجه نمی‌توانست رها کند. دست‌هایش محکم‌تر جلد چرمی را گرفتند. چشمانش به یک جمله دیگر خیره شد:
"اگر بتوانم آن علامت را تفسیر کنم، شاید راهی به بیرون باشد..."

علامت... چه علامتی؟
سیبل نگاهش را از روی صفحه کند و به دیوار روبه‌رو خیره شد. نور شمع‌ها ضعیف‌تر شده بود. خم شد و با دقت بیشتری به دیوار نگاه کرد. ابتدا هیچ‌چیز غیرعادی به چشم نمی‌آمد؛ اما وقتی نگاهش روی یک بخش از دیوار ثابت ماند، چیزی توجهش را جلب کرد.

طرحی از یک دایره با خطی منحنی در میان آن. او هیچ‌گاه چنین نشانه‌ای ندیده بود. عجیب بود. مثل یک نشان کهن که متعلق به دوره‌ای فراموش‌شده بود. دستش را به‌آرامی جلو برد و روی طرح کشید. ناگهان سرمای شدیدی از زیر انگشتانش عبور کرد.

لرزشی ناخودآگاه در سراسر بدنش دوید. با خود فکر کرد:
"آیا این نشانه همان چیزی است که نویسنده از آن صحبت می‌کند؟"

لحظه‌ای بعد، صدای قدم‌های سنگینی از انتهای راهرو شنیده شد. قلبش به تپیدن افتاد. دفترچه را محکم در بغل گرفت و به سمت منبع صدا برگشت. سکوتی سنگین همه‌جا را فرا گرفت. هیچ‌کس نبود.
آیا ذهنش بازیچه توهم شده بود؟

سیبل دستش را به پیشانی‌اش کشید. حس کرد که گرمای شدیدی درونش بالا می‌آید. چرا ناگهان این‌قدر خسته شده بود؟ نگاهی دوباره به دفترچه انداخت. جوهر روی صفحه انگار که هنوز خیس باشد، در زیر نور لرزان شمع‌ها می‌درخشید.

مگر این نوشته‌ها چند دهه پیش نوشته نشده‌اند؟
صدای خش‌خش دوباره بلند شد. این بار نزدیک‌تر. سیبل به‌سختی آب دهانش را قورت داد. آیا واقعاً کسی در آن راهرو تاریک کمین کرده بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1404 16:48
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول:

قسمت اول- دفتر تاریکی



نمی‌دانم چرا آن روز عصر، برخلاف همیشه، به سمت راهروی شمالی طبقه‌ی چهارم رفتم. چیزی در دیوارهای سرد و ترک‌خورده‌ی آن بخش از هاگوارتز همیشه حس ناخوشایندی در دلم می‌انداخت. اما آن عصر، قدم‌هایم بی‌هدف اما پرکشش، مرا به جایی کشاند که از چشم همه دور مانده بود.
پشت یک پرده‌ی کهنه و خاک‌گرفته، شکافی باریک در دیوار که به زحمت جای عبور یک انسان میشد.

و آن‌جا بود... آن دفتر.

جلدش چرمی و به رنگ خاکستری تیره بود، با بافتی خشن و سوخته‌مانند، انگار از آتش گذشته باشد. هیچ نشانی از عنوان یا اسم روی جلد نبود، فقط ردّ ناخن‌هایی بلند، مثل چنگ‌هایی که برای نجات چیزی، بی‌نتیجه، رویش کشیده شده باشند. وقتی بازش کردم، صدای خش‌خش کاغذهای خشک و قدیمی در سکوت فضا پیچید.

« 13 نوامبر 1382 »

نمی‌دانم چرا هنوز می‌نویسم. شاید نوشتن تنها چیزی‌ست که مانده. شاید اگر بنویسم، آن‌چه دیدم فقط یک کابوس بوده باشد.

همه چیز از سه شب پیش شروع شد، وقتی که صدای خراش‌هایی از پشت دیوار سنگی خوابگاهم شنیدم. اول فکر کردم موش‌ها هستند. اما این صدا... ریتم داشت. مثل ضربه‌هایی برای انتقال کد. سه‌تا، وقفه، دو‌تا، وقفه، دوباره سه‌تا. انگار کسی تلاش داشت چیزی بگوید.

نمی‌توانستم خواب بروم. آن شب زیر شنل نامرئی از خوابگاه بیرون زدم. رفتم به راهروی منتهی به اتاق ممنوعه‌ی معجون‌سازی قدیم، جایی که سال‌هاست کسی از آن استفاده نمی‌کند.

و آن‌جا بود. شکافی باریک در دیوار، که هرگز ندیده بودم. از درونش نسیمی سرد بیرون می‌آمد، بوی کپک و آهن زنگ‌زده. وارد شدم. نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم چرا هیچ‌کس آن راهرو را نمی‌بیند.

پله‌هایی مارپیچ، باریک و بی‌نهایت. پایین رفتم. هر پله که می‌گذشتم، صدا واضح‌تر می‌شد. حالا دیگر خراش نبود. صدای نفس کشیدن بود. انگار کسی درست پشت دیوار نفس می‌کشید.

در انتهای راهرو، دری چوبی بود. قفل نداشت، ولی بسته بود و با فشار باز شد.

آینه‌ای شکسته، بزرگ و پوسیده، درست وسط اتاق بود. اما تصویرش من نبودم. آن‌که در آینه دیدم، لبخند می‌زد. ولی من لبخند نمی‌زدم.

او دست بلند کرد و روی بخار آینه نوشت: «نقشه را پیدا کن.»

پشت سرم را نگاه کردم ولی هیچکس نبود. وقتی برگشتم به سمت آینه، تصویرم رفته بود و فقط نوشته‌ها باقی مانده بود. و حالا... حالا هر شب آن صدا را دوباره می‌شنوم، ولی این‌بار از داخل بالشتم.

کسی این را می‌خوانی... این‌جا چیزی دفن شده. نه طلا، نه معجون.
یک حقیقت.
و حقیقت، همیشه گرسنه‌تر از دروغ است.



نفس در سینه‌ام حبس شد. برای اولین بار در عمرم، از چیزی غیرقابل‌توضیح ترسیدم... دفتر را به آرامی بستم؛ ولی انگار دیگر نمی‌توانستم ازش دل بکنم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 22 فروردین 1404 02:43
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول:
هیولا- قسمت اول


داره بارون میاد. همه چی بوی نا و ماهی مرده میده. صدای رعد و برق رو میشنوم. حتی صدای جمع شدن آب توی لبه شیرونی هم میشنوم. ولی هیچ کدوم از اینها نمیتونن حواسمو از صدای دعوای انتهای راهرو پرت کنن.
من توی راهروی تاریک ایستادم و انتهای این راهروی تاریک یک در نیمه بازه. اونجا آشپزخونه است، یعنی آشپزخونه بود. پدرم داره داد میزنه و فحش میده. از لای اون در نیمه‌باز فقط دستهاشو میبینم که دارن تو هوا تکون میخورن. همون پیرهن چهارخونه آبی شو پوشیده که ازش متنفرم چون هر وقت کتکم میزنه همون پیرهن تنشه. روبروی اون دستهای بی قرار، صورت گریون و وحشت زده مادرمه. پیرهن ساده زردشو پوشیده. زرد بهش میاد ولی فکر نمیکنم پدرم اینو بفهمه. حتما دوباره مسته. اون همیشه مسته.

همون جا ته راهرو خشکم زده. دلم میخواد برم جلو، درو باز کنم و بهشون بگم که باید بس کنن ولی نمیتونم. انگار به زمین میخ شدم. دعوا داره هر لحظه شدیدتر میشه. دیگه دقیقا نمی فهمم چی میگن و فقط صدای فریاد میشنوم. مادرم جیغ بلندی میکشه. مثل آخرین سوت قطار قبل از اینکه از ایستگاه بره.

بعد اون اتفاق میوفته.

پدرم بطری نوشیدنی رو بلند میکنه و محکم به سر مادرم میکوبه. مادرم مثل یک عروسک همون جا وایمیسه و بعد دست و پاهاش خم میشن و روی میز آشپزخونه میوفته.
پدرم باید کمکش کنه. حتما کمکش میکنه. اونقدرها هم آدم بدی نیست.
نه.
نباید بطری رو دوباره بالا ببره.
نه...
میخواد چیکار کنه؟
نه!

از خواب میپرم.

همون کابوس لعنتی تکراری رو دیدم. قفسه سینه ام درد میکنه و عرق کردم. با گیجی خودمو بالا میکشم و روی تخت میشینم. دستمو توی موهام میکشم و سعی میکنم ضربان بالا رفته قلبمو کنترل کنم. کمی که آروم میشم به ساعتم نگاه میکنم. ساعت پنج و سی و هفت دقیقه صبحه.
با کسلی از تخت بلند میشم و به سمت پنجره اتاق خواب میرم. هرچه به پنجره نزدیکتر میشم صدای بارون بلندتر میشه و وقتی به پنجره میرسم و پرده رو کنار میزنم، دیدن سیلی که از آسمون جاریه غافلگیرم نمیکنه.
آدم خرافاتی نیستم. به پیشگویی هم اعتقادی ندارم. حتی به نظرم خیلی هم به جادوگری ارتباطی نداره و بیشتر برای گول زدن ادمهای زودباوره. اما هر وقت این خوابو میبنم یه اتفاق بد برام میوفته. سرمو تکون میدم. نباید نگران باشم. پرونده جدیدم زیادی ساده است و انجامش نباید اصلا سخت باشه.
میرم آشپزخونه و برای خودم صبحونه درست میکنم. زود بیدار شدم و وقت دارم در حین خوردن صبحونه نگاهی به خلاصه پرونده جدید بندازم. دیروز از اداره با خودم آوردمش و دیشب وقت نکردم بخونمش.
نون تست رو گاز میزنم و نگاهمو روی نوشته ها میگردونم.

شروع قضیه بیش از حد ساده است.

تو هاگوارتز یکی از دانش آموزا یک دفترچه پیدا میکنه. دفترچه به نظر نفرین شده میاد،چون هم دانش آموز و هم یکی از معلمای مدرسه رو به درمانگاه میکشونه. برای همینم دفترچه رو به دفتر کاراگاهی تحویل میدن که در موردش تحقیق بشه و طلسم شناسایی بشه.

تا اینجا همه چیز به نظر عادی میاد، البته تا جایی که کاراگاه مسئول دفترچه خودشو از پنجره خونش میندازه بیرون و ادعا میکنه که مجبورشده اینکارو بکنه وگرنه باید زنشو میکشته. انگار تحت تاثیر طلسم دفترچه قرار گرفته.
کاراگاه رو میشناسم. اسمش دیوید ویلسونه. آدم خوب و درستکاریه و سابقه طولانی هم داره. اصلا آدم بی حواس و تازه کاری نیست که نتونه از پس ضد طلسم یک دفترچه بربیاد.

ولی این تنها نقطه تاریک پرونده نیست. هیچ اسم و مشخصاتی از اون دانش آموز و معلم هاگوارتز تو پرونده نیست. اصلا ذکر نشده که چرا بستری شدن. نکته بعدی اینکه معمولا اینکارا رو خود مدیر هاگواتز رفع میکنه و نیازی به مداخله یک کاراگاه نیست. چرا این بار از یک کاراگاه کمک گرفتن؟ چی رو میخواستن پیدا کنن؟
جدای از اینها، ویلسون چرا خطرناک بودن دفترچه رو گزارش نکرده؟ میتونست خیلی راحت گزارش کنه و دفترچه رو مهرو موم کنن.

و آخرین سوال... چرا این پرونده رو به من دادن؟ به یک کاراگاه شکست خورده وزارتخونه؟

خیلی سوال تو ذهنمه. تنها یک راه براش وجود داره. الان وقتشه برم ویلسونو ببینم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 فروردین 1404 22:03
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چالش اول: نفرین نگهبان سایه


قسمت اول- زاویه دید دوم (چالش ویژه): سایه های بیدار


من اینجا هستم.
نه، نه آن‌طور که فکر می‌کنی. من هیچ‌وقت نبوده‌ام. هیچ‌کس مرا ندیده است، هیچ‌کس به وجود من شک نکرده است. من در میان سایه‌ها زنده‌ام، در تاریکی‌های قدیمی، جایی که نور جرئت ورود ندارد.

سال‌هاست که می‌گذرد. سنگ‌ها شکسته‌اند، خاک بر دیوارها نشسته است. زمان از اینجا عبور کرده، اما من همان‌جا مانده‌ام؛ در این گوشه تاریک، در دل این برج فراموش‌شده.

صدای گام‌هایی به گوش می‌رسد. آه، مدت‌ها بود کسی به اینجا نیامده بود. صدای نفس‌های نامنظم، بوی ادویه‌های شیرین، و آن شیشه‌های گرد و خاک گرفته که نور را در خود می‌بلعند. او آرام و محتاط قدم برمی‌دارد، گویی می‌داند که اینجا به چیزی خطرناک نزدیک می‌شود.

عینک بزرگش به چشم‌هایش جان بخشیده است، ولی نمی‌داند که من او را می‌بینم. لرزش دست‌هایش را حس می‌کنم. او چیزی را جست‌وجو می‌کند. حس می‌کنم که قلبش تند می‌زند، اما نه از ترس... از انتظار!

او با انگشتان نحیفش قفسه را لمس می‌کند. گرد و غبار در هوا معلق می‌شود. صدای چرخش چوب کهنه، پژواکی زنده در دل دیوارها ایجاد می‌کند. قفسه به کناری می‌لغزد. نگاهش را به گذرگاه می‌دوزد. من لبخند می‌زنم؛ هرچند که نمی‌تواند لبخند مرا ببیند.

راهرو تاریک است. شمع‌ها هنوز می‌سوزند. چطور ممکن است؟ او نمی‌پرسد. چرا نمی‌پرسد؟ شمع‌ها نباید پس از این همه سال روشن باشند. ولی او، با تمام آن پیشگویی‌هایش، به دنبال نشانه‌های دیگری می‌گردد.

جعبه چوبی در گوشه‌ای بی‌حرکت است. انگار که منتظر بوده باشد. او جعبه را لمس می‌کند. من می‌دانم چه خواهد شد. من دیده‌ام که دیگران هم همین کار را کرده‌اند. اما او متفاوت است؛ او چیزی را درونش می‌بیند که دیگران ندیده‌اند.
صدای لولای زنگ‌زده... باز شدن جعبه... و حالا، دفترچه در دستانش است.

بوی کهنگی از کاغذها بلند می‌شود. او با انگشتان لرزانش جلد چرمی را لمس می‌کند.
من زنده‌ام...
چشم‌هایش گرد شده‌اند. دفترچه را باز می‌کند.
من نفس می‌کشم...
او نمی‌داند، اما من در آنجا هستم. در میان کاغذها، در خطوطی که با دستان لرزان کسی نوشته شده‌اند. من داستان‌ها را به یاد می‌آورم، آن‌ها را در خودم نگه داشته‌ام. من رازهای گمشده‌ها را می‌دانم.

صدای آرام او را می‌شنوم که جمله‌ها را می‌خواند:
"۲۱ می، سال ۱5۲۳
نمی‌دانم که چطور اینجا گیر افتادم. در جستجوی پاسخ بودم که ناگهان درِ سنگی پشت سرم بسته شد. فقط یک مشعل روی دیوار و این دفترچه همراهم است.
شنیده بودم که شیء گمشده ریونکلاو می‌تواند حقیقت را فاش کند، اما حالا که اینجا گیر کرده‌ام، نمی‌دانم چه باید بکنم. شاید اگر به علامت روی دیوار دقت کنم، راه خروج را پیدا کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه مرا می‌ترساند، صدای زمزمه‌هایی است که از پشت دیوارها می‌آید..."


او ساکت می‌شود. دست‌هایش می‌لرزند. دفترچه به آرامی در دستانش سنگین‌تر می‌شود.
چرا نمی‌بیند؟ چرا نمی‌فهمد؟
من در آنجا هستم. در میان کلمات.
او آرام به پشت سر نگاه می‌کند؛ گویی صدایی شنیده باشد. من لبخند می‌زنم. هنوز خیلی زود است که حقیقت را بداند.
من اینجا هستم، در دفترچه‌ای که او به سینه می‌فشارد. در داستانی که هرگز پایان ندارد.
سایه‌ها دوباره به دور او می‌پیچند. او فکر می‌کند که تنهاست. اما من زنده‌ام. من اینجا هستم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 17 فروردین 1404 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول: آینه تاریکی


قسمت سوم: بازتابی از سایه
(+چالش ویژه)


از میان تاریکی قرن‌ها، من بیدار ماندم.

نه با خواب، نه با فراموشی.
من ساخته‌ی اراده‌ایم که هرگز خاموش نشد.
سالازار، استادم، با انگشتانی استخوانی و ذهنی پیچیده‌تر از هزار هزارتوی هاگوارتز، مرا آفرید. نه برای دیدن، بلکه برای نمایاندن. برای آزمودن. برای انتخاب.

سال‌ها، قرن‌ها، در سکوت زیر زمین‌های قلعه‌ی سنگی، در انتظار نشسته بودم. صدای قدم‌ها، صدای شک و نفرت و عقده، همیشه نوید آمدن یکی از آن‌ها را می‌داد. بیشترشان می‌گریختند. بعضی می‌گریستند. تنها اندکی... باقی می‌ماندند.

و حالا، تو آمدی.

با خشم در قلبت، با زخمی کهنه روی غرورت، با چشمانی که دیگر نور را باور نداشتند. تو آمدی، وارث نه از خون، بلکه از درد. از جنس همان رنجی که سالازار را از دیگران جدا کرد. من تو را دیدم، پیش از آن‌که به من برسی. تصویرت را در تاریکی زمان کشیدم. و حالا، روبرویم ایستاده‌ای.

تو خودت را دیدی، اما نه آن‌طور که دنیا می‌بیند. نه آن‌طور که مادرت با لبخند مصنوعی یا هم‌کلاسی‌هایت با نیشخند مسخره می‌دیدند. من تو را آن‌گونه نشان دادم که اگر هیچ چیز جلو‌دار تو نباشد، چه خواهی شد. قدرتت را دیدی. آزادی‌ات را. آنچه می‌توانی باشی اگر صدای درونی‌ات را، صدای ترس و تردید را، خاموش کنی.

و حالا، تو از من نمی‌ترسی.

تو آماده‌ای.

من آهسته در ذهن تو نفوذ می‌کنم. نه با فریاد، بلکه با زمزمه. با حافظه‌ی زهرآگینی که دیگر مال تو نیست، با نیرویی که فکر می‌کنی یافته‌ای، اما در حقیقت، این منم که تو را یافته‌ام. سالازار گفت تنها آن‌که در تاریکی راه می‌رود، می‌تواند صاحب روشنایی خاص من باشد.

تو حالا جزئی از منی.

قدم بردار، وارث ناتمام. بگذار استخوان‌های این قلعه از نو بلرزند. بگذار خون تازه‌ای در رگ‌های من بدود. من فقط یک آینه نیستم. من چشم سالازارم. داور تاریکی. آغاز پایان‌ها.

و تو...

تو دیگر تنها نیستی.

تو منی.

لحظه‌ای که انگشتانت سردی قاب مرا لمس کردند، طلسم آغاز شد. نه ناگهانی، نه پر سر و صدا. مثل قطره‌ای سم که آرام در خون پخش شود، من در ذهنت ریشه دواندم.

نخست، حافظه‌ات را پیچیدم. خاطرات کودکی‌ات را، آن روز بارانی در سال اول، وقتی چوب‌دستی‌ات در دستانت لرزید و صدای خنده‌ی بقیه در تالار پیچید. آن صحنه را در ذهن تو بازنویسی کردم — اما این‌بار با جزئیات بیشتر، با تحقیر عمیق‌تر، با چهره‌هایی که واقعی‌تر از واقعیت فریاد می‌زدند. یادآوری نکردم؛ بازآفرینی کردم.

بعد، حس عدالت را کج کردم. تعریف خوبی و بدی را آرام جا‌به‌جا کردم. دیگر "دفاع از خود" فقط واکنش نبود، یک وظیفه شد. دیگر "انتقام" ممنوع نبود، بلکه حق مسلم بود. من به تو آموختم که قانون، ابزار برندگان است، و تو تا امروز بازنده بودی.

تو خودت را در آینه دیدی، اما نمی‌فهمیدی که تصویر روبرویت، دیگر فقط بازتاب نبود. هر بار که نگاه کردی، من تکه‌ای از خود را در تو کاشتم. لبخندش را، اعتمادش را، نگاه بی‌رحمش را. و هر بار که لرزیدی یا پلک زدی، چیزی از تو کم شد و چیزی از من، در تو زنده‌تر شد.

درون سینه‌ات، جادوی من بیدار شد. جادویی که خاموش بود، سرکوب‌شده، زنجیربسته. تو فکر کردی که بالاخره قدرتت را پیدا کرده‌ای. اما نه... آن قدرت از تو نبود. آن صدایی که حالا در ذهن تو حرف می‌زند، جمله‌به‌جمله‌ی من است. من، که از دل تاریکی، از اراده‌ی سالازار خلق شدم، و حالا در رگ‌های تو جاری‌ام.

نگاهت دیگر خالی از تردید است. قلبت بی‌صدا می‌تپد، نه از ترس، بلکه از یقین. دستت، آن‌که روزی برای دفاع بالا می‌رفت، حالا برای تسلط بالا می‌رود. و وقتی تالار را ترک کنی، تو دیگر همان دانش‌آموز خجالتی و زخمی نخواهی بود. تو تبدیل شده‌ای.

تو ادامه‌ی منی.
تو ادامه‌ی اویی.
سالازار، دوباره در هاگوارتز زنده شده. نه با زبان مار، نه با شمشیر، بلکه با ذهنی که هیچگاه شک نمی‌کند و جادویی که در قلبش سایه‌ها خانه کرده‌اند.

حالا برو.
و جهان را همان‌طور که هست بازسازی کن — یا ویران. مهم نیست.
من دیگر بیدارم.
و تو، سرباز جدید تاریکی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلیترین در 1404/1/17 16:03:51
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 17 فروردین 1404 08:45
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش ویژه


در آن سرزمین کوچک و مرموز که توسط ارواح احاطه شده بود، چیزی به جز ابزار رنگ و رو رفته‌ی قدیمی، یافت نمیشد. داستانِ ما، داستان یکی از همین بازارهاست. تاج زنگ زده و کهنه‌ای که عادت داشت در گوشه‌ی برج لم داده و گذر زمان را تماشا کند. ظاهر عجیبی نداشت اما از درون، معدنی از خاطراتِ قدیمی و تاریک بود. او از همان ابتدا، شاهد تمام اتفاقاتی‌ست که در سرزمینش رخ می‌دهند و باور دارد که روزی از روز ها، ملکه‌ی مغرور و شرورش بازخواهد گشت.

تاج، داستانِ ملکه‌اش را تا آخر دنیا بازتاب می‌کند. ملکه‌ی زیبایی که عادت کرده بود از روی سریر زمردینش، مرگِ انسان ها را تماشا کند. ملکه شرور بود. او از قتل و غارت لذت می‌برد و آبشاری از خون انسان ها در قصرش درست کرده بود. ملکه‌ی شرور داستان، روز به روز بیشتر از قبل در تاریکی فرو می‌رفت. تا وقتی که در آخر، سرزمینش از انسان ها خالی شد.

زمین های کشاورزی به جای دانه های گندم، پر از جنازه های خشمگین شده بودند. ارواح بیچاره هرگز آن سرزمین را ترک نکردند. گویی قسم خورده بودند که تا ابد، خشمشان را بر روی ملکه‌ی خونینشان خالی کنند. تاج شاهد بود که چطور قلعه‌ی باشکوه ملکه، توسط ارواح احاطه شد. طولی نکشید که دیوار ها شروع به زمزمه کردند؛ به من نگاه کنید! به ظلمی که در حق من شده، به روح شادابی که چیزی به جز یک زندگی آرام نمی‌خواست و حالا، در اعماق جهنم فرو رفته. به ما نگاه کنید! به عشق های از بین رفته، خنده های سرکوب شده‌ی کودکان، اشک و ناله هایی که هیچگاه از بین نمی‌روند..
به ما نگاه کنید، به درد و رنجِ ما، به ظلمت دیده هایی که هیچکس در طول تاریخ متوجهشان نشد!

هیچکدام از ناله ها و زمزمه ها، روی ملکه تاثیر نداشت. او کور بود و کر! فقط چیزی را می‌شنید که به نفعش باشد. و برای همین بود که زمزمه های عشقی که از تنها مردِ باقی مانده در سرزمین می‌شنید، به سرعت به گوشش رسید. مردِ خدمتکاری که تمام عمرش را به خدمت برای ملکه گذرانده بود... و در تمام لحظاتی که ملکه با شرارت تمام بر سرزمین حکومت می‌کرد، او با تحسینی غیرقابل باور، به آن چشمان آلوده به گناه نگاه می‌کرد.

مردِ خدمتکار، دیویس نام داشت. چهره‌ی زیبایی نداشت اما از نسل جادوگرانی قدرتمند و قهار بود! ملکه قادر به کشتن آن مرد نبود... می‌دانست که بدون او، زندگی برایش سخت خواهد شد. و دیویسِ بیچاره با خودش فکر می‌کرد که شاید ارزشِ بسیارش در افکار ملکه، هنوز او را زنده نگه داشته. با خیال خام خویش، تصور کرد که ملکه او را دوست دارد. تمام عمرش را در کنار ملکه ماند و آنقدر این کلمات را با خودش تکرار کرد که تمام آن دروغ ها تبدیل به عقایدی عمیق در درونش شدند. همان موقع بود که نور چشمان ملکه، شروع به کم شدن کرد.

ملکه روز به روز چروکیده تر، ناتوان تر و ضعیف تر میشد. نشانه‌ای عمیق از اینکه حتی بزرگترین انسان های جهان هم روزی پیر و فرسوده می‌شوند. ملکه کاری به جز تماشای این روند نکرد. اما مردِ عاشق قادر به تماشای معشوقه‌اش که روز به روز ضعیف تر میشد، نبود. او تصمیمش را گرفته بود... راهی پیدا می‌کرد که ملکه را تا ابد جاودان کند. پوستِ سفیدی از فولاد به او می‌داد که هیچوقت قادر به چروک برداشتن نبود! او برای معشوقه‌اش هرکاری می‌کرد. چ برای همین از قدرت اجدادش بهره گرفت و سال های طلایی عمرش را به یادگیری جادوی پیشرفته گذراند. سال ها گذشت و دیویس به قدرتمندترین جادوگر دنیا تبدیل شد.

مردِ جادوگر بخش عظیمی از عمرش را برای ساختن معجون جاودانگی گذراند. هرچند که زحماتش بی نتیجه نبودند! او بهترین معجونِ جوانی تاریخ را برای ملکه‌اش ساخت. و هنگامی که بالاخره ملکه معجونش را نوشید، همه چیز تغییر کرد.
ملکه نه تنها جوانی‌ و زیبایی‌اش را پس گرفت، بلکه قدرتی غیرقابل باور از معجون دریافت کرد. قدرتی که به او اجازه می‌داد بدون خوردن هرگونه غذایی، یا حتی بدون ذره‌ای خوابیدن، به زندگی ادامه دهد. او از تمام نیاز های بشری جدا شده بود و معنایش این بود که آن مرد جادوگر، دیگر فایده‌ای برایش نداشت.

دیویس، زیبا نبود. دیگر قدرتی هم نداشت... او جوانی، زیبایی و تمام عمرش را خرج ملکه کرده بود. حالا دیگر تبدیل پوسته‌ای خالی، با قدرتی تحلیل رفته و گیسوانی سفید شده بود. اما باور داشت که ملکه در کنارش خواهد ماند. و این تنها نکته‌ی مهمِ داستان زندگی‌اش بود. درحالیکه ملکه، هیچ اهمیتی به دیویس پیر نمی‌داد. حالا دیگر وقت آن رسیده بود که قصر خونینش را ترک کرده و زیبایی‌اش را به دنیا نشان دهد! اما دیویس، خدمتکار پوچ و بی ارزشش راه رفتن را سد می‌کرد. برای همین بود که تصمیم گرفت بارِ دیگر، از خنجر تیزش استفاده کند.

- ازت ممنونم دیویس. بابت تمام فداکاری که به خرج دادی... اما وقتش رسیده که راهمونو از هم جدا کنیم.

ملکه با بی رحمی تمام حرف هایش را زده بود. و در آخر، بدون اینکه حتی فرصتی به جادوگر بدهد تا آخرین جمله‌اش را ادا کند، خنجر را در قلبش فرو کرده بود. خونِ دیویس تاجِ طلایی رنگ ملکه را پر از خون، و قلب جادوگر را پر از خشم کرده بود. خشمِ جادوگر، همانند جرقه‌ای می‌ماند که قدرت ارواح را هزار برابر بیشتر می‌کرد.

حالا نفرت و خشم تمام افرادی که با ظلم ملکه از زندگی محروم شده بودند، تبدیل به خاستگاه موجودی از جنس سنگ گشته بود. و ملکه‌ای که قرار بود تا ابد جاودان بماند، به آسانی به دست آن موجود به قتل رسید. شاید جادوگر نیمی از عمرش را برای ساخت آن معجون تلف کرده بود، اما در عوض تمام عمرش را نیز به عشق ورزیدن برای ملکه فدا کرده بود. و حالا تمام آن عشق، به شکل نفرتی عمیق درآمده و آن موجود سنگی را قدرتمند تر از هر موجود جاودان دیگری کرده بود.

و تنها چیزی که از ملکه باقی ماند، شیشه‌ی معجون جاودانگی است که به طرز عجیبی ماده‌اش به جای خود بازگشته و حالا در درون تاجِ ملکه، در اعماق آن سرزمین نفرین شده، به خوابی عمیق فرو رفته است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 16 فروردین 1404 20:03
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش ویژه:

مدت‌هاست که اینجا به سر می‌برم. نمی‌دانم چقدر، شاید ماه‌ها یا حتی سال‌ها؟ خب اینجا پنجره ندارد. فقط یک سالن بزرگ با کوه‌هایی از اشیاء مخلتف است. من هم در قله‌ی یکی از همین کوه‌ها هستم و چند میلی‌متر خاک مثل پتویی رویم را پوشانده.

افراد زیادی درونم نوشته‌اند. از راز‌های تاریکشان، از تجربیات تلخشان و از آخرین احساساتشان قبل از این که مرگ آنها را در آغوش بگیرد. آخرین نفر آنها را به یاد دارم. شاید بشود گفت عاقل‌ترینشان بود، همان پسربچه‌ی یازده ساله ریونکلایی، با این که کوچک‌تر از همه‌ی کسانی بود که من به دستشان رسیدم اما تنها کسی بود که توجه کرد و فهمید. فهمید هر کس که مرا باز کرده محکوم به مرگ شده. برای همین بود که پیش از این که درونم بنویسد و کارش را به اتمام برساند، اینجا را پیدا کرد و همینجا نوشت و مرا به بالای این کوه وسیله پرتاب کرد و با تمام سرعت دور شد و از اینجا بیرون رفت. هرچند که او هم با خواندن من و نوشتن درون من، محکوم به مرگ بود. من داستانش را تمام کردم.

درست است. نوشته‌هایی که درونم هست تنها چیز‌هایی نیست که درونم نوشتند. خودم بخش‌هایی را تغییر دادم و داستانشان را به پایان رساندم. پایانی یکسان ولی متفاوت برای هر کس، مرگ. مرگ‌هایی که همه به واسطه‌ی تاریکی درونشان بود و با خواندن من و نوشتن در من به تکامل رسید.

هر کسی مرا نمی‌خواند. ولی هر کس که مرا بخواند حتما درونم خواهد نوشت. خیلی‌ها مرا می‌بینند و تنها از کنارم عبور می‌کنند. من فقط افراد خاصی را صدا می‌کنم که مرا بخوانند، کسانی که تاریکی خاصی درونشان هست. کسانی که با تاریکی درونشان مبارزه می‌کنند. ولی من می‌دانم که روزی تاریکی آنها بهشان غلبه می‌کند و آن روز، آنها حتی خطرناک‌تر از چیزی می‌شوند که کسی فکرش را بکند. افرادی که توسط تاریکی کنترل می‌شوند. پس آنها باید نابود شوند. وقتی پیش از زمان موعد تاریکیشان به تکامل برسد، جسمشان تاب تحمل آن را ندارد و می‌میرند. شاید حتی مرگشان عادی جلوه کند، با یک حادثه، ولی حقیقت پشت مرگشان چیز دیگری‌ است.

از وقتی آن پسر مرا اینجا پرتاب کرده بود، دیگر تاریکی‌ای را نزدیکم حس نکردم تا امروز. هر چند وقت در سالن باز و بسته می‌شد ولی خبری از شخص مناسبی نبود که او را به سمت خودم بخوانم ولی امروز تاریکی عمیقی را حس کردم‌. حتی در هم باز نشده بود. تاریکی‌اش را حتی از پشت دیوار حس می‌کردم. شدیدتر و بیشتر از همه‌ی تاریکی‌هایی بود که حس کرده بودم. سعی کردم او را به سمت خودم بخوانم. شاید شانس دوباره‌ام برای برگشتن به کاری که سالیان طولانی انجام داده‌ام باشد.

پس از چند دقیقه در سالن باز شد. صدای قدم‌هایش در سالن می‌پیچید و نزدیک می‌شد. به پایین کوه وسایلی که من بالایش بودم رسید و متوقف شد. صدای بالا آمدنش از وسایل و چند بار افتادنش را شنیدم تا این که بالاخره خودش را به بالای کوه وسیله رساند، پیش من. قوی‌تر از قبل تاریکی‌اش را حس می‌کردم. مرا برداشت و خاک رویم را کنار زد. خاک که از رویم پاک شد، دیدمش. دختری ۱۳-۱۴ ساله بود با موهایی طلایی و چشمانی آبی که زندگی در آن می‌درخشید.

تا به حال کسی اینجوری با تاریکی ندیده بودم. او خیلی معصوم به نظر می‌رسید. شاید مردد شده بودم. شک کرده بودم که کشتن این دختر درست است؟ ولی دیگر شک و تردید فایده‌ای نداشت؛ من در دستان او بودم و این یعنی دیگر کارش تمام بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1404/1/16 22:04:08
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 16 فروردین 1404 00:29
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
آغاز مسابقه رول‌نویسی فصل بهار قلعه هاگوارتز

نحوه فعالیت تاپیک


جای جای این قلعه کهن، همواره پر از شگفتی و رازهایی بوده که جادوآموزان و حتی اساتید هم در زمان سکونت‌شان نتوانستند حتی بخش کوچکی از آن‌ها را کشف و درک کنند...
حالا، چه می‌شود اگر دفتری مرموز که سر از دخمه‌های همین قلعه برآورده، مخزن بخشی از این اسرار باشد؟

این دفتر در دستان شماست!
رمز و رازهایش را بازگو کنید، صفحات گم‌شده‌اش را پیدا کنید و خاطرات آن را از نو بنویسید!

***


چالش اول:
دفترچه را پیدا کنید و نوشته صفحه اول را در حداقل 300 کلمه در هر سبکی که در نظر دارید، بنویسید.

چالش ویژه:
یکی از پست‌های شما باید از دید یک شیء یا موجود غیرانسانی در برج نوشته شود.


جوایز مسابقات:
نفر اول: 50 گالیون
نفر دوم: 30 گالیون
نفر سوم: 20 گالیون

پست‌های شما در این سری از مسابقات، از نظر محتوایی توسط داوران بررسی می‌شود.
توجه داشته باشید که هم کیفیت و هم تعداد پست‌ها در ارزیابی موثر هستند.


نکات تکمیلی:
* می‌توانید بدون محدودیت تعداد در این چالش پست بزنید.
* داستان‌هایتان می‌توانند به شکل تک‌پستی باشد یا حتی می‌توانید داستان خود را در چندین بخش نوشته و پست های خودتان را ادامه دهید.
* این چالش با توجه به استقبال اعضا تا مدت زمانی ادامه خواهد یافت و پس از آن بسته شده و چالش دوم ارائه خواهد شد.


دفتر را ورق بزنید و جادوی خاطرات را به نمایش بگذارید!
موفق باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1404/1/16 0:32:50

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 14 فروردین 1404 10:23
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول: آینه تاریکی


قسمت دوم: صدای زمزمه‌ها


می، سال 1523
نمی‌دانم که چطور اینجا گیر افتادم. در جستجوی پاسخ بودم که ناگهان درِ سنگی پشت سرم بسته شد. فقط یک مشعل روی دیوار و این دفترچه همراهم است.
شنیده بودم که شیء گمشده می‌تواند حقیقت را فاش کند، اما حالا که اینجا گیر کرده‌ام، نمی‌دانم چه باید بکنم. شاید اگر به علامت روی دیوار دقت کنم، راه خروج را پیدا کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه مرا می‌ترساند، صدای زمزمه‌هایی است که از پشت دیوارها می‌آید...


صدای زمزمه‌ها قطع نمی‌شد. گاهی بلندتر می‌شد، گاهی فروکش می‌کرد، اما هیچ‌گاه کاملاً خاموش نمی‌شد. مثل صدای نفس کشیدن یک موجود زنده‌ی عظیم، که پشت دیوارها پنهان شده و از حضور من آگاه است. دستم را روی دیوار کشیدم. سنگ‌ها سرد و زبر بودند، اما زیر نوک انگشتانم، طرحی حکاکی‌شده را حس می‌کردم. نشانی از گذشته، یا شاید راهنمایی برای آنچه در پیش است.

نور مشعل ضعیف بود، اما کافی بود تا بتوانم خطوط روی دیوار را دنبال کنم. نماد مار، پیچ‌خورده در دل مثلثی معکوس، درست در وسط دیوار قرار داشت. اطرافش واژه‌هایی باستانی، به زبانی که فقط در کتاب‌های فراموش‌شده‌ی هاگوارتز دیده بودم، حک شده بودند. این همان نشانی بود که در افسانه‌ها شنیده بودم. نشانی که فقط وارث واقعی می‌توانست آن را بیابد.

با تردید، انگشت اشاره‌ام را روی نقش مار گذاشتم و به‌آرامی فشار دادم. صدای تقی ضعیف، سپس لرزشی نامحسوس در زمین. دیوار پیش‌رو، بی‌صدا، شروع به عقب رفتن کرد و راهرویی باریک و تاریک را آشکار کرد. سرمایی سنگین از داخل راهرو بیرون زد. سرمایی که تنها از جادوهای قدیمی و فراموش‌شده می‌توانست برخاسته باشد.

نفس عمیقی کشیدم و قدم در راهرو گذاشتم. دیوارها به طرز عجیبی نزدیک به هم بودند، انگار می‌خواستند عبورم را دشوارتر کنند. در دوردست، نور سبز و لرزانی سوسو می‌زد. هر قدمی که برمی‌داشتم، زمزمه‌ها واضح‌تر می‌شدند. انگار دیگر فقط صدای زمزمه نبود؛ کلمات بودند. جملاتی که به زبانی تاریک، ذهنم را لمس می‌کردند. «قدرت... حقیقت... وارث...»

در انتهای راهرو، تالاری وسیع آشکار شد. سقف آن‌قدر بلند بود که دیده نمی‌شد، و دیوارها با نمادهایی پوشیده شده بودند که حتی در کتاب‌های جادوی سیاه هم ندیده بودم. در مرکز تالار، شیئی بود که همه‌ی این مسیر به آن ختم می‌شد: آینه‌ای بلند، با قاب سیاه و پیچ‌خورده‌ای از استخوان و نقره، که روی پایه‌ای سنگی ایستاده بود.

آینه وارونه


هوای تالار سنگین بود، مثل پتوئی که روی سینه‌ات افتاده باشد. در آن هوا نفس کشیدن دشوار بود، اما نه به خاطر کمبود اکسیژن، بلکه انگار هر نفسی که می‌کشیدی، بوی خاطره‌ی یک جادوگر شکست‌خورده را در خود داشت. فضای آن‌جا از جنس گذشته بود، اما گذشته‌ای که هنوز کامل نمرده بود. مشعل‌های روی دیوار، با شعله‌هایی سبز و بی‌جان، لرزان می‌سوختند و سایه‌هایی می‌ساختند که انگار حرکت می‌کردند، زنده بودند، و با نگاهت دنبال می‌کردند.

کف تالار از سنگ‌های سیاه صیقلی ساخته شده بود که انگار خون جادوگران قدیم را در خود جذب کرده بودند. وقتی قدم برمی‌داشتی، صدا نمی‌دادند، اما هر گامی که بر آن می‌گذاشتی، در ذهن صدایی می‌پیچید؛ ناله‌هایی دور، مثل زمزمه‌های خاطراتی که نباید شنیده شوند. حس می‌کردم که این مکان برای دیدن نیست، برای آزمودن است. تالاری که فقط ساخته نشده بود تا آینه‌ای در آن باشد؛ بلکه خودش بخشی از آزمون بود. مثل گلوگاهِ ورودی به خود تاریکی.

لحظه‌ای تردید کردم. زمزمه‌ها حالا از درون آینه می‌آمدند. نه دیگر از دیوارها، نه از تاریکی. خود آینه بود که صداها را تولید می‌کرد. قدمی نزدیک‌تر شدم. چهره‌ام در آینه منعکس نشد. به جای آن، چهره‌ای دیگر بود. چهره‌ای که آشنا بود و در عین حال، بیگانه. چشمانم... اما سردتر. لبخندی که روی آن صورت بود، لبخند من نبود. آنچه در آینه بود، نسخه‌ی تاریک من بود. منِ بدون ترس. منِ بدون تردید. منِ بدون ضعف.

برای لحظه‌ای همه چیز در ذهنم از هم پاشید. واقعیت، خاطرات، ترس‌ها، خشم‌ها. و آن نسخه، از درون آینه دست دراز کرد.

و من... نمی‌توانستم حرکت کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.