چالش اول:
هیولا- قسمت اول
داره بارون میاد. همه چی بوی نا و ماهی مرده میده. صدای رعد و برق رو میشنوم. حتی صدای جمع شدن آب توی لبه شیرونی هم میشنوم. ولی هیچ کدوم از اینها نمیتونن حواسمو از صدای دعوای انتهای راهرو پرت کنن.
من توی راهروی تاریک ایستادم و انتهای این راهروی تاریک یک در نیمه بازه. اونجا آشپزخونه است، یعنی آشپزخونه بود. پدرم داره داد میزنه و فحش میده. از لای اون در نیمهباز فقط دستهاشو میبینم که دارن تو هوا تکون میخورن. همون پیرهن چهارخونه آبی شو پوشیده که ازش متنفرم چون هر وقت کتکم میزنه همون پیرهن تنشه. روبروی اون دستهای بی قرار، صورت گریون و وحشت زده مادرمه. پیرهن ساده زردشو پوشیده. زرد بهش میاد ولی فکر نمیکنم پدرم اینو بفهمه. حتما دوباره مسته. اون همیشه مسته.
همون جا ته راهرو خشکم زده. دلم میخواد برم جلو، درو باز کنم و بهشون بگم که باید بس کنن ولی نمیتونم. انگار به زمین میخ شدم. دعوا داره هر لحظه شدیدتر میشه. دیگه دقیقا نمی فهمم چی میگن و فقط صدای فریاد میشنوم. مادرم جیغ بلندی میکشه. مثل آخرین سوت قطار قبل از اینکه از ایستگاه بره.
بعد اون اتفاق میوفته.پدرم بطری نوشیدنی رو بلند میکنه و محکم به سر مادرم میکوبه. مادرم مثل یک عروسک همون جا وایمیسه و بعد دست و پاهاش خم میشن و روی میز آشپزخونه میوفته.
پدرم باید کمکش کنه. حتما کمکش میکنه. اونقدرها هم آدم بدی نیست.
نه.
نباید بطری رو دوباره بالا ببره.
نه...
میخواد چیکار کنه؟
نه!
از خواب میپرم.
همون کابوس لعنتی تکراری رو دیدم. قفسه سینه ام درد میکنه و عرق کردم. با گیجی خودمو بالا میکشم و روی تخت میشینم. دستمو توی موهام میکشم و سعی میکنم ضربان بالا رفته قلبمو کنترل کنم. کمی که آروم میشم به ساعتم نگاه میکنم. ساعت پنج و سی و هفت دقیقه صبحه.
با کسلی از تخت بلند میشم و به سمت پنجره اتاق خواب میرم. هرچه به پنجره نزدیکتر میشم صدای بارون بلندتر میشه و وقتی به پنجره میرسم و پرده رو کنار میزنم، دیدن سیلی که از آسمون جاریه غافلگیرم نمیکنه.
آدم خرافاتی نیستم. به پیشگویی هم اعتقادی ندارم. حتی به نظرم خیلی هم به جادوگری ارتباطی نداره و بیشتر برای گول زدن ادمهای زودباوره. اما هر وقت این خوابو میبنم یه اتفاق بد برام میوفته. سرمو تکون میدم. نباید نگران باشم. پرونده جدیدم زیادی ساده است و انجامش نباید اصلا سخت باشه.
میرم آشپزخونه و برای خودم صبحونه درست میکنم. زود بیدار شدم و وقت دارم در حین خوردن صبحونه نگاهی به خلاصه پرونده جدید بندازم. دیروز از اداره با خودم آوردمش و دیشب وقت نکردم بخونمش.
نون تست رو گاز میزنم و نگاهمو روی نوشته ها میگردونم.
شروع قضیه بیش از حد ساده است.
تو هاگوارتز یکی از دانش آموزا یک دفترچه پیدا میکنه. دفترچه به نظر نفرین شده میاد،چون هم دانش آموز و هم یکی از معلمای مدرسه رو به درمانگاه میکشونه. برای همینم دفترچه رو به دفتر کاراگاهی تحویل میدن که در موردش تحقیق بشه و طلسم شناسایی بشه.
تا اینجا همه چیز به نظر عادی میاد، البته تا جایی که کاراگاه مسئول دفترچه خودشو از پنجره خونش میندازه بیرون و ادعا میکنه که مجبورشده اینکارو بکنه وگرنه باید زنشو میکشته. انگار تحت تاثیر طلسم دفترچه قرار گرفته.
کاراگاه رو میشناسم. اسمش دیوید ویلسونه. آدم خوب و درستکاریه و سابقه طولانی هم داره. اصلا آدم بی حواس و تازه کاری نیست که نتونه از پس ضد طلسم یک دفترچه بربیاد.
ولی این تنها نقطه تاریک پرونده نیست. هیچ اسم و مشخصاتی از اون دانش آموز و معلم هاگوارتز تو پرونده نیست. اصلا ذکر نشده که چرا بستری شدن. نکته بعدی اینکه معمولا اینکارا رو خود مدیر هاگواتز رفع میکنه و نیازی به مداخله یک کاراگاه نیست. چرا این بار از یک کاراگاه کمک گرفتن؟ چی رو میخواستن پیدا کنن؟
جدای از اینها، ویلسون چرا خطرناک بودن دفترچه رو گزارش نکرده؟ میتونست خیلی راحت گزارش کنه و دفترچه رو مهرو موم کنن.
و آخرین سوال... چرا این پرونده رو به من دادن؟ به یک کاراگاه شکست خورده وزارتخونه؟
خیلی سوال تو ذهنمه. تنها یک راه براش وجود داره. الان وقتشه برم ویلسونو ببینم.