جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

33 کاربر(ها) آنلاین هستند (30 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  197 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 13 فروردین 1404 23:31
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقل قول:
"21می، سال 1523
نمی‌دانم که چطور اینجا گیر افتادم. در جستجوی پاسخ بودم که ناگهان درِ سنگی پشت سرم بسته شد. فقط یک مشعل روی دیوار و این دفترچه همراهم است.
شنیده بودم که شیء گمشده می‌تواند حقیقت را فاش کند، اما حالا که اینجا گیر کرده‌ام، نمی‌دانم چه باید بکنم. شاید اگر به علامت روی دیوار دقت کنم، راه خروج را پیدا کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه مرا می‌ترساند، صدای زمزمه‌هایی است که از پشت دیوارها می‌آید..."


دیگه نمی‌نویسم.
قلم از دستم افتاده، و دست‌هام هنوز آروم نمی‌گیرن.
صداها نزدیک‌تر شدن. الان بیشتر مثل یه نفس کشیدن نامنظم از پشت سنگ‌ها به نظر می‌رسه.
دفترچه رو کنار می‌ذارم. دیگه فقط خودمم و این اتاق. باید بفهمم چی داره اینجا رخ می‌ده. اگه بتونم!

مشعلو از جاش بلند می‌کنم. نور نارنجی‌ـش دیوار روبه‌رومو روشن می‌کنه. آروم به سمت همون علامت روی دیوار حرکت می کنم. درست توی مرکز اون دیوار سرد و سیاه و سنگی یه شکل عجیب و غریب داره خود نمایی می‌کنه. نه واضح و نه منظم! یه برآمدگی تاریک روی سطح دیوار، تقریباً هم‌رنگ خود سنگ، اما با بافتی متفاوت. مثل این‌که یه چیز توی دل سیاهی دیوار گیر کرده، و حالا فقط یه بخش از اون بیرون زده.

بهش نزدیک‌تر می‌شم. دست نمی‌زنم، فقط نگاه می‌کنم. گوشه‌هاش منحنی‌ـن، ولی متقارن نیستن. یه جور حس فشار رو منتقل می‌کنه. انگار داره از داخل زور می‌زنه تا بیرون بیاد، ولی هنوز زمانش نرسیده!

حالا که نزدیکتر شدم و توجهم به خط‌های عجیبی که اطراف اون علامت هستن جلب می‌شه. از عقب که نگاه می‌کردم فکر کردم فقط یه سری ترک و درز دیوارن. اما حالا که دارم از نزدیک نگاه می‌کنم می‌بینم که خیلی تمیز تر از این حرفاس. شاید یه طرحی باشه.

چوبدستیم رو بالا میارم. قبل از این که ورد رو زمزمه کنم انگار یه فشار روی حنجره‌م حس می کنم. اما با یه سرفه صدام رو صاف می‌کنم و زمزمه می‌کنم:
- لوموس!

حالا نور سفید رنگ چوبدستیم هم اضافه میشه. دیگه واضح می‌تونم ببینم که این خط ها با ظرافت رسم شدن و توی نور سفید چوبدستیم می‌درخشن!
- دیفیندو!

برخلاف انتظارم چیزی از دیوار جدا نشد. نه خط‌های مرموز و نه جسم گیر کرده توی دیوار. شاید یه قفل مخفی اون‌ها رو نگه داشته بود! اما نه. آلوهومورا هم نتیجه ای نداشت.

هر وردی که بلدم یکی‌یکی امتحان می‌کنم. ولی انگار این شکل‌ها، فراتر از جادوی معمولین. با هیچ کدوم از اینا واکنش نشون نمی‌ده. نه می‌ترسه، نه باز می‌شه، نه خودش رو نشون می‌ده.

کم‌کم دارم آماده تسلیم شدن میشم. اما حتی فکر گیر افتادن اینجا هم برام بیشتر از اون ترسناکه که بتونم تحمل کنم. پس فقط برای این که کاری کرده باشم با بی‌حوصلگی چوبدستیم رو تکون میدم و میگم:
- ریویلیو!

باورم نمی‌شه! کار کرد. تغییر اتفاق افتاد.

شکل تیره یه‌جور خاصی می‌درخشه. نه روشن. نه مثل نور معمولی. یه درخشش ساکت، سرد، انگار از درون خود سنگ به وجود اومده. نزدیک ترین چیزی که میشد بهش تشبیه کرد یک سنگ از جنس مِه بود! همینطور که بیشتر از توی سنگ بیرون میاد با صدای عجیب غریبی، دقیقاً مثل این که یه بطری پلاستیکی له شده داره دوباره به حالت اول بر می‌گرده، از همدیگه باز میشه. حالا دیگه می تونم شکلش رو تشخیص بدم!

یه تابوت که داره آروم آروم از دل دیوار سنگی خارج میشه!

دوباره نگاهم به همون خط‌هایی که فکر می‌کردم ترک هستن میفته. آروم روی دیوار می‌لغزن و به همدیگه نزدیک تر میشن. بعضیاشون به خط های کناری متصل میشن و یه سری دیگه‌شون موازی همدیگه قرار می‌گیرن.

آها! دارن تبدیل به کلمات میشن!

اما شبیه هیچ زبانی نیست که من بلد باشم. اصلاً شبیه زبان نیست. انگار یه جور خط جادوییه! وقتی نگاهش می‌کنم هیچ چیز معنی داری نمی‌بینم، اما معنیشو حس می‌کنم! خودش داره توی ذهنم ترجمه می‌شه! جمله‌ها یکی‌یکی ظاهر می‌شن، و با هر خط، انگار چیزی توی اتاق سنگین‌تر می‌شه:

جایی برای خواب نیست، مگر آن‌که سایه، همه‌ی روشنی را ببلعد.
شکل مرگ را کامل کن، اما بگذار فراموش شود.
اگر روشنی باقی بماند، تو نیز خواهی ماند. برای همیشه.


چیزی توی دلم فرو می‌ریزه. این فقط یه معما نیست. یه اخطاره. یه تهدید. یه قول!

کاملاً مشخصه که تنها راه خروج از اینجا حل کردن این معماست، اما برای من خیلی مبهمه.

چند لحظه فقط به نوشته‌ها نگاه می‌کنم. نه اینکه بخوام رمزگشایی‌شون کنم، نه دقیق. فقط سعی می‌کنم بفهمم چی دارن بهم میگن. حس می‌کنم چیزی پشت این کلمات خوابیده. چیزی فراتر از معناهای ظاهری.

چشمم می‌چرخه بین خط‌ها و تابوت، بین تاریکی و نور.

«جایی برای خواب نیست...»

چه جور جایی؟ این دیوار؟ این اتاق؟ یا… خود تابوت؟

ذهنم خسته‌ست، ولی متوقف نمی‌شه. دلم می‌خواد جمله‌ها رو بشنوم، نه بخونم. صداشون می‌پیچه توی سرم، هر کلمه سنگین‌تر از قبلی.

«سایه، همه‌ی روشنی را ببلعد...»
یعنی باید تاریکی کامل بشه؟ یعنی نور مانعه؟ یا چیزی باید توی تاریکی پنهون بمونه؟

نمی‌دونم دقیقاً دنبال چی‌ـم، ولی حس می‌کنم جواب توی همین‌جاست.
دنبال «کاری» می‌گردم، دنبال یه واکنش. یه چیزی که باید بسازم، یا شاید… پنهون کنم؟

«شکل مرگ را کامل کن، اما بگذار فراموش شود...»
مرگ؟ یعنی این تابوت؟
فراموش بشه؟ یعنی دیده نشه؟ یا شاید باید محو بشه؟

بیشتر از این نمی‌تونم فقط نگاه کنم. یه چیزی باید امتحان کنم. هر کاری بهتر از فقط وایسادن و فکر کردنه.

چند قدم عقب‌تر میرم. یه‌جور خستگی و بی‌قراری هم‌زمان توی بدنم پیچیده. دستمو بالا می‌گیرم، سایه‌م نصفه نیمه روی دیوار میفته. یه لحظه نگاش می‌کنم. نه به عنوان سایه‌ی خودم بلکه به عنوان یه ابزار!

یه فکر کوچیک، خجالتی، از گوشه ذهنم سرک می‌کشه:
- شاید باید چیزی توی سایه پنهون بشه. شاید… همین تابوت.

اما مطمئن نیستم. نه از ایده، نه از خودم.

مشعلو آروم پایین می‌آرم. می‌چرخم، بلند می‌شم، زانو می‌زنم. هی زاویه رو عوض می‌کنم. سایه‌ی من هنوز زیادی بزرگه. یه گوشه از تابوت بیرونه. یه بخشش روشنه. یه بار دیگه سعی می‌کنم. این بار بدنم رو جمع‌تر می‌کنم. ولی باز هم نه. هنوز بیرون می‌زنه. هنوز نور هست.

دیگه اعصابم داره خرد میشه. خستگی بدنمم هم مشکل رو بیشتر کرده!

خودمو روی زمین رها می کنم تا یه استراحتی بکنم که چشمم می‌افته به گوشه‌ی اتاق. یه تیکه سنگ افتاده اونجاست. صاف و پهن. انگار منتظر بوده! سریع خودم رو بهش می‌رسونم و از روی زمین برش می‌دارم.

مشعلو روی پایه‌ی خودش به دیوار میذارم. اینجوری بهتر می‌تونم شکل سایه رو کنترل کنم. سنگ رو جلوی نور می‌گیرم و آروم آروم حرکت می‌‎کنم. یک قدم عقب‌تر می‌روم. زاویه را می‌چرخانم. کمی پایین‌تر می‌برم.
بالاخره...

سایه، دقیقاً روی تابوت می‌افتد. نه زیاد، نه کم. کامل.

برای چند لحظه ترسناک هیچ اتفاقی نمیفته. فکر این که همه راه رو تا حالا اشتباه اومدم هم می‌تونه همینجا از پا درم بیاره. اما درست وقتی که دارم آماده رها کردن خودم روی زمین می‌شم، صدایی خیلی خفیف، مثل شکستن یخ، از دل دیوار شنیده میشه.

صداهای مشابه بیشتری به گوش میرسه! همینطور که تعدادشون زیادتر میشه صداشون هم بلندتر میشه! برای یه لحظه‎‌ی دیوانه‌وار فکر کردم که سقف داره روی سرم فرو میریزه. اما نه. یه قسمت هایی از دیوار بود که داشت می‌ریخت!

وقتی بالاخره همه جا آروم شد و گرد و غبار خوابید آروم به سمت جایی که تا چند لحظه پیش دیوار بود پیش رفتم.

کل دیوار ریخته و فقط یک قوس سنگی تو خالی باقی مونده! وسط قوس یه چیزی شبیه پرده به چشمم می‌خوره. پرده ای که پارچه این نیست. نرم و سبک و نقره‌ای رنگه. حالا مطمئنم اون زمزمه‌هایی که می‌شنیدم از توی همین قوس سنگی بوده. بعضی وقتا پرده جوری تکون می‌خوره که انگار یه نفر اون سمتش داره حرکت می‌کنه.

هیچ ایده ای ندارم که این قوس سنگی و پرده توش چی هستن، اما ازش بوی مرگ به مشامم می‌رسه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 13 فروردین 1404 01:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چالش اول: نفرین نگهبان سایه


قسمت اول- زوایه دید شماره یک: زمزه‌های فراموش شده


دیوارهای برج شمالی هاگوارتز همچنان پوشیده از پیچک‌های خشکیده بودند که به‌دلیل سرمای بی‌رحم، رنگ سبزشان به قهوه‌ای تلخ بدل شده بود. نور خورشید با بی‌میلی از پنجره‌های باریک عبور می‌کرد و روی سنگفرش‌های ترک‌خورده، سایه‌هایی نامنظم می‌ریخت. هوای اتاق بوی خاک نم‌کشیده و چوب پوسیده می‌داد.

سیبل تریلانی با قدم‌های سبک و آهسته، دامن بلندش را جمع کرد و در حالی که عینک بزرگش کمی روی بینی‌اش لیز خورده بود، وارد اتاق متروکه شد. اینجا جایی بود که اغلب برای جمع‌آوری گیاهان خشک شده و برگ‌های کهنه می‌آمد؛ جایی که دیگر هیچ‌کس از آن استفاده نمی‌کرد.

سکوت سنگین برج، صدای نفس‌های آرام او را منعکس می‌کرد. تنها صدا، صدای ملایم شرشر برگ‌های خشک بود که از میان پنجره‌ها به داخل وزیده بودند. سیبل، محو در افکار خود، به آرامی زیر لب زمزمه کرد:
- آن‌جا که سایه‌ها خفته‌اند، حقیقت خود را آشکار می‌کند...

لحظه‌ای درنگ کرد. احساس کرد که چیزی او را صدا می‌زند. حس ششمش بیدار شده بود؛ همان حسی که همیشه پیش از یک پیشگویی ناگهانی او را فرا می‌گرفت. با کنجکاوی نگاهی به اطراف انداخت. قفسه‌ای قدیمی در گوشه اتاق به چشمش خورد؛ قفسه‌ای که انگار مدت‌ها از آن استفاده نشده بود.

گرد و غبار مثل پرده‌ای غلیظ روی چوب کهنه نشسته بود. تریلانی جلو رفت و با احتیاط، دستش را روی قفسه کشید. انگشتانش رد باریکی روی خاک به جا گذاشتند. لحظه‌ای بعد، انگار که چیزی در عمق ذهنش جرقه زده باشد، تصمیم گرفت قفسه را از جای خود تکان دهد.

با اولین فشار، قفسه خش‌خش‌کنان به کناری لغزید. پشت آن، یک دیوار سنگی نمایان شد. نفسش حبس شد. آیا این همان نشانه‌ای بود که احساس کرده بود؟ لرزش ملایمی در انگشتانش حس کرد. دیوار کمی به سمت داخل فرو رفته بود، انگار که یک در مخفی باشد. با دست لرزان، لبه سنگی را فشار داد. در با صدای خشنی به داخل چرخید.

گذرگاهی تاریک و باریک پیش رویش بود. نور شمع‌های قدیمی که هنوز به طرز عجیبی می‌سوختند، فضای درون راهرو را روشن کرده بودند. بوی تند عود سوخته با بوی نم‌آلود سنگ‌ها در هم آمیخته بود. تریلانی قدمی به جلو برداشت و با وسواس نگاهی به اطراف انداخت. حس می‌کرد که اینجا قبلاً کسی بوده؛ شاید ده‌ها یا حتی صدها سال پیش.

در انتهای راهرو، روی سکوی سنگی، یک جعبه چوبی قدیمی قرار داشت. جعبه پوشیده از تار عنکبوت و لایه‌ای ضخیم از غبار بود. نشان هاگوارتز که با گذر زمان کم‌رنگ شده بود، روی درب جعبه حک شده بود.
تریلانی با احتیاط نزدیک شد و با انگشتان ظریفش تارها را کنار زد. به آرامی درب جعبه را باز کرد. صدای تیز لولای زنگ‌زده سکوت را شکست.

درون جعبه، یک دفترچه چرمی قرار داشت. جلد آن ترک خورده و رنگ باخته بود، اما همچنان وقاری عجیب در ظاهرش دیده می‌شد. سیبل دفترچه را برداشت و روی جلد آن را با دقت پاک کرد. جمله‌ای که روی جلد حک شده بود، لرزه‌ای در دلش انداخت:
"خاطرات هاگوارتز، در میان سایه‌ها پنهان‌اند."

سیبل لب‌هایش را به هم فشرد. حس می‌کرد که این دفترچه چیزی بیش از یک یادداشت قدیمی است. شاید پیشگویی‌ای گمشده یا رازی مدفون در اعماق تاریخ هاگوارتز.
با تردید جلد را گشود. بوی کهنگی و چرم در فضای کوچک پیچید. وقتی اولین صفحه را ورق زد، بوی عجیبی از میان صفحات بیرون زد. انگار چیزی در دل کاغذها نفس می‌کشید...

چشمانش پشت عینک برق زد. جمله‌ای درشت با خطی نامرتب روی صفحه اول نوشته شده بود:
"۲۱ می، سال ۱5۲۳
نمی‌دانم که چطور اینجا گیر افتادم. در جستجوی پاسخ بودم که ناگهان درِ سنگی پشت سرم بسته شد. فقط یک مشعل روی دیوار و این دفترچه همراهم است.
شنیده بودم که شیء گمشده ریونکلاو می‌تواند حقیقت را فاش کند، اما حالا که اینجا گیر کرده‌ام، نمی‌دانم چه باید بکنم. شاید اگر به علامت روی دیوار دقت کنم، راه خروج را پیدا کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه مرا می‌ترساند، صدای زمزمه‌هایی است که از پشت دیوارها می‌آید..."


لب‌های سیبل لرزید. دست‌هایش عرق کرده بودند و انگشتانش بی‌اراده دفترچه را محکم‌تر گرفتند. و زیر لب زمزمه کرد:
- شیء گمشده ریونکلاو؟

ناگهان صدایی در پشت سرش بلند شد؛ صدای خش‌خشی آرام که انگار چیزی روی زمین کشیده می‌شد. قلبش از جا کنده شد. با احتیاط برگشت، اما جز سایه‌های رقصان شمع چیزی ندید. احساس کرد که دفترچه در دستانش گرم شده است. انگار که خودش هم زنده باشد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 10 فروردین 1404 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
الستور در حالی از دفتر مدیریت هاگوارتز خارج شد که صدای قهقه سالازار و صدای جیغ پر از درد شخصی، از داخل دفتر به گوش می‌رسید. البته که این صداها توی گوش الستور مثل موسیقی بودن و لبخندش حسابی ریلکس و آروم بود و حتی داشت با آرامش شکلات می‌خورد. حتی برای بیشتر غرق شدن در لحظه و ذخیره کردن و حس کردن لحظه، چشماش رو هم بسته بود و به سایه‌ش اجازه داده بود قدم‌هاش رو هدایت کنه.

البته که الستور به خوبی می‌دونست سایه‌ش ماجراجو، شیطون، دروغ‌گو، بی‌تربیت و کلی صفات بد بد دیگه‌ست و احتمالا به جای اینکه به سمت خارج از هاگوارتز هدایتش کنه، به سمت پرتگاه، یا بید کتک زن، یا حتی یه تله مرگبار هدایتش می‌کنه. شوخی‌های بین سایه و شخصش به هر حال.

الستور شکلاتش رو آروم و ملچ و مولوچ کنان می‌خورد و می‌رفت و می‌رفت. همون‌طور هی می‌فت، و بعد یهو فهمید که دیگه داره نمی‌ره. احتمالا سوال پیش میاد که چرا؟ برای الستور هم همین سوال پیش اومد. بنابراین لب و زبون رو از ملچ و مولوچ کردن شکلاتش برداشت، اخم کرد، چشماشو باز کرد و جلوش رو نگاه کرد، تا راهروی سنگین هاگوارتز رو نبینه.
- هممم...

الستور گردنش رو چرخوند تا پشت سرش پنجره طبقه هفتم هاگوارتز و دیوار رو ببینه.
- ای بابا.

بعدش به زیر پاش و کلی ارتفاع بین خودش و دریاچه سیاه، نگاه کرد.
- هعععی.

بعدش سقوط کرد.

الستور دست به سینه شد، یکمی اخم کرد و به سایه‌ش که روی دیوار هاگوارتز داشت همراهش سقوط می‌کرد و قهقهه می‌زد، چشم‌غره رفت و بعد با صدای شالاپ به دریاچه برخورد کرد، در حالی که حباب ازش بلند می‌شد به ته دریاچه رسید، همونجا ایستاد و حتی بیشتر به سایه‌ش چشم‌غره رفت.

داشت چشم‌غره می‌رفت و از حالت دست به سینه خارج می‌شد که چهارتا حرف بد به سایه‌ش بزنه که ماهی مرکب غول پیکر تصمیم گرفت خودشو بکوبه تو پنجره خوابگاه اسلیترین که زیر دریاچه بود و حتی پنجره داشت، که در نتیجه این حرکت، کلی شن و ماسه بلند شد و آب و جلبک و خزه رفت تو حلق الستور و حتی بیشتر موجبات خنده سایه‌ش شد.

الستور داشت دهنش و لای دندونای تیزش رو تمیز می‌کرد که یک عدد دفترچه سیاه و خزه بسته که مشخصا با جادو از خیس شدنش جلوگیری می‌شد، از توی دهنش بیرون افتاد.

الستور همون‌جا ایستاد و دفترچه رو وارسی کرد. سایه‌ش هم ادامه کار تمیز کردن دهان و بین دندون‌ها و حلق الستور رو ادامه داد و بعد از اینکه دو سه بار توی صورت سایه‌ش بازش کرد تا مطمئن شه یه وقت دفترچه صورتش رو ذوب نمی‌کنه یا چشماشو از کاسه در نمیاره، شروع به خوندنش کرد.

نقل قول:
30 مارس 1234

صبح، باز هم صداها رو شنیدم. بهم می‌گفتن خودمو بکشم. ولی من که همچین کاری نمی‌کنم. زندگیم خیلی هم عالیه. چرا آخه باید بخوان خودمو بکشم؟ بعدشم یعنی چی که هی بهم میگن کوتوله؟ قد من که شیش فوته و مجبورم ته کلاس بشینم! حالا که اینطوره میرم با جادوی بزرگ‌سازی، سایز کفشامم بزرگ‌تر می‌کنم اصلا!

ظهر، الان علاوه بر صداها، سایه‌ها هم اومدن. من که حوصله این چیزا رو ندارم، ناهارم رو خوردم و بعدشم برگشتم به خوابگاه تا هم یکمی روی بالشم گریه کنم و بعدشم بخوابم. تصمیم خوبی به‌نظر می‌رسه. الان که دارم این بخش رو می‌نویسم، در حال گریه کردنم و حتی نمی‌دونم از چی ناراحتم.

بعد از ظهر، از خواب بیدار شدم، ولی هنوز چشمامو باز نکردم. دارم با چشم بسته می‌نویسم و احتمالا کلی غلط دارم، شایدم نه. اگه غلط نداشته باشم خیلی باحال میشه!
الان چشمامو باز کردم و توی خوابگاه نیستم. نمی‌دونم کجام ولی اینجا خیلی تاریکه. شاید دارن باهام شوخی می‌کنن...


الستور و سایه‌ش به هم نگاه کردن.
- برمی‌گردیم به دفتر مدیریت. این... سرگرم کننده به نظر می‌رسه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Smile my dear, you're never fully dressed without one
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 10 فروردین 1404 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس بلک، هرگز نمی‌توانست در برابر وسوسه باز کردن هر کتابی که به دستش می‌رسید مقاومت کند. مخصوصا اگر آن کتاب، یک دفتر خاطرات کهنه و زرد شده باشد که روی صفحه‌ی اول آن نوشته باشند:
- برای فساد و غم و اندوه.

عنوان شعری از شاعر ژاپنی، ناکاهارا چویا. ریگولوس این شعر را خیلی دوست داشت و بارها خوانده بود؛ و همین او را به صاحب ناشناس دفترچه علاقه‌مند کرد. انگشتش را روی جلد چرمی سیاه‌رنگ کشید. حتما خیلی قدیمی بود.

دفتر را گشود. بوی موردعلاقه‌اش، یعنی رایحه‌ی کاغذ کهنه مشامش را پر کرد.

دستخط صاحب دفترچه، تا حدودی شبیه سوروس بود. حروف ریز، تنگ هم بودند و خبری از ظرافت‌های خوش‌نویسی نبود.با علاقه مشغول خواندن شد.
"سه‌شنبه، دوم آگوست ۱۹۴۷.
هنوز که هنوز است باورم نمی‌شود فردا هفده ساله می‌شوم. گویی دستی نامرئی، مرا از یازده سالگی و موسم کودکی به این سن پرتاب کرده.

هفده ساله شدن، برای هرکسی، معنای خودش را دارد. برای من،علاوه بر ذوق‌زدگی از این که دیگر می‌توانم جادو کنم(تصور کنید؛ دیگر مجبور نیستم برای جمع کردن خرابکاری‌های ویلیام، رامی، آن جن خانگی فلک‌زده را صدا بزنم؛ خودم آن‌ها را راست و ریس می‌کنم.)؛ ترس و استرس هم به همراه دارد؛ زیرا در خاندان پرینس، هفده ساله شدن یعنی برگزاری یک مراسم کسل کننده با حضور تمام خاله‌زنک ها و عمو مردک‌های فامیل که با نگاهشان قورتت می‌دهند و راجع به قیافه‌ات اظهار نظر های بی‌ارزش و آزاردهنده می‌کنند. و البته اولین قرارهای ازدواج. چند بار از والدینم شنیده‌ام مرا برای سیگنس بلک در نظر گرفته‌اند. پسرک خودشیفته‌ی مغرور! جوری رفتار می‌کند انگار خودش طلای خالص است و بقیه یک مشت زباله. هرگز رفتاری از او ندیده‌ام که نشانه علاقه‌اش نسبت به من باشد. بگذریم.

امروز، پدرم صدایم زد و با لحنی ملامت‌بار گفت:
- ببین آیلین، تو تا الان همه جا ساکت می‌نشستی و اخماتو می‌کردی تو هم. از تصاویری که ازت بیرون اومده معلومه تو هاگوارتز هم همینی. ازت خواهش می‌کنم؛ یه پس فردا شب رو خوشرو باش.

حقیقتا نتوانستم لبخندی که پدرم انتظار داشت را بزنم. همین که احمق‌های اطرافم را با نیش و کنایه سر جایشان نمی‌نشانم شاهکار است؛ آن وقت پدر محترمم انتظار دارد لبخند بزنم و خوشرو باشم؟ لکن گفتم:
- سعیمو می‌کنم پدر.

بعدازظهر، مشغول مطالعه‌ بودم که ناگهان مادرم در چهارچوب در پدیدار شد.
- آیلین بلند شو. باید بریم لباس بخریم.

دوتا شاخ گوزن روی سرم سبز شد. لباس؟ مگر به اندازه کافی نداشتم؟
- مادر، من یه کمد پر از لباس دارم؛ دیگه برای چی بریم بخریم؟

مادرم آهی سرد از دل پردرد برکشید.
- آیلین، هرکدوم رو صد دفعه پوشیدی.

آخر چه اهمیتی داشت یک بار پوشیده بودم یا صد بار؟ لکن همراهش رفتم.

در راه، مادرم به بهانه کاری چند دقیقه‌ای رهایم کرد و همین چند دقیقه کافی بود تا من با اولین مرد جالب زندگی‌ام-البته اگر فلموینت و پدرم را نادیده بگیریم.-آشنا شوم.

مرد، عضلانی و بلندقد بود. به چهره‌اش نمی‌خورد خیلی از من بزرگتر باشد. دستانش پر از مو بودند و بینی‌ای عقابی داشت.
- به به، دوشیزه خانم. چه عجب از این طرفا؟

لهجه‌اش عوامانه بود؛ ولی با این وجود به دلم نشست. مخصوصا این که با وجود این که مرا نمی‌شناخت؛ اینطور صمیمانه صحبت می‌کرد.

- برای یه کار دیگه‌ای اومدم.

چه پاسخ احمقانه‌ای! ولی مرد لبخندی زد.
- بی‌خیال. توبیاس اسنیپ هستم.

دست پینه‌بسته‌اش را جلو آورد. با تردید با او دست دادم.
- آیلین پرینس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"نمی دانم چرا اگر آدم کارخانه دار باشد خیلی محترم است ولی اگر نانوا باشد محترم نیست."
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 10 فروردین 1404 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول: آینه تاریکی


قسمت اول: صدای زمزمه‌ها


می، سال 1523
نمی‌دانم که چطور اینجا گیر افتادم. در جستجوی پاسخ بودم که ناگهان درِ سنگی پشت سرم بسته شد. فقط یک مشعل روی دیوار و این دفترچه همراهم است.
شنیده بودم که شیء گمشده می‌تواند حقیقت را فاش کند، اما حالا که اینجا گیر کرده‌ام، نمی‌دانم چه باید بکنم. شاید اگر به علامت روی دیوار دقت کنم، راه خروج را پیدا کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه مرا می‌ترساند، صدای زمزمه‌هایی است که از پشت دیوارها می‌آید...


فلش‌بک

هیچ‌چیز در زندگی آریان کلاوِل ساده نبود. از همان لحظه‌ای که چمدان دست‌دومش را در ایستگاه پادینگتون کشید و سوار قطار شد، تفاوت میان او و دیگران فریاد می‌کشید. در کوپه‌ی قطار، صدای خنده‌های ممتد دیگر بچه‌ها با صدای ورق زدن کتابی که او پنهانی از کتابخانه‌ی مشنگ‌ها برداشته بود در تضاد بود. پدرش یک نجار بود، مردی خاموش، با دستانی زخمی از چوب و میخ. مادرش جادوگر بود، اما هرگز عضوی از خانواده‌های بزرگ یا اصیل نبود. ترکیب این دو، آریان را تبدیل کرده بود به آن‌چه که جامعه‌ی جادوگری دوست نداشت: نه کاملاً «خون پاک» و نه کاملاً پذیرفته.

در هاگوارتز، شایعه‌ها زود پخش می‌شدند. «اون پسره‌ست، پدرش چوب‌فروشه!» یا «شنیدی مادرش اصلاً مدرسه‌ی درستی نرفته؟» نگاه‌های سنگین همیشه از دور روی گردنش می‌نشست. از همان سال اول، فهمیده بود که قرار نیست به محفل‌های شبانه‌ی کتاب‌خوانی ریونکلاوی‌ها دعوت شود، یا در تمرین‌های دوئل با کسی جفت شود. او همیشه تماشاگر بود. همیشه فقط سایه‌ای در کنار دیوارهای قلعه‌ی بزرگ، با شانه‌هایی افتاده و چشمانی خیره به زمین.

اما چیزی در درونش به آرامی رشد کرد. چیزی خاموش و سنگین. یک خشم، که نه بلند بود و نه آنی، بلکه آهسته و چسبنده بود. در نگاه اول، به سختی دیده می‌شد، اما در شب‌های طولانی، وقتی که از پنجره‌ی خوابگاهش به دره‌ی تاریک بیرون نگاه می‌کرد، شکل می‌گرفت. سوالی مدام در ذهنش زمزمه می‌کرد: «چرا من؟» و بعد، آرام آرام، به «چرا نباید من؟» تبدیل شد. چرا نباید قدرتی داشته باشد که همه را وادار به سکوت کند؟ چرا نباید وارث چیزی باشد که همه از آن می‌ترسند؟

همین وسوسه‌ها او را کشاند به کتابخانه‌ی ممنوعه. به دفترچه‌های کهنه‌ای که جلدشان با پوست اژدها دوخته شده بود. به یادداشت‌هایی به زبان‌هایی فراموش‌شده. به گوشه‌های متروک قلعه. تا آنکه یک شب، بین صفحات یک کتاب از ردیف C، دفترچه‌ای افتاد. بدون عنوان، بدون نویسنده. تنها یک جمله در صفحه‌ی اول:
«آن‌کس که حقیقت خویش را در آینه بیابد، یا پادشاه تاریکی می‌شود… یا خاکستر فراموشی.»

آن جمله مثل میخی در مغزش فرو رفت. بقیه‌ی دفترچه پر از اشارات مبهم، نقشه‌های تکه‌تکه، و یادداشت‌هایی در مورد مکانی پنهان در دل هاگوارتز بود. مکانی به نام «حجره‌ی وارثان». محل آینه‌ای ساخته‌شده توسط سالازار اسلیترین؛ آینه‌ای که نه آینده و نه گذشته، بلکه تاریک‌ترین نسخه‌ی درونی هر جادوگر را نشان می‌داد.

برای دیگران، این فقط افسانه بود. اما برای آریان، یک وعده بود. شاید راه نجات، شاید راه انتقام. شاید همان قدرتی که همیشه از او گرفته شده بود. پس شروع کرد به جستجو. هفته‌ها از خوابگاه در دل شب بیرون خزید. میان راهروهای بی‌انتها گشت. به نقشه‌ها خیره شد. با دیوارها نجوا کرد. صداهایی که بقیه ادعا می‌کردند از لوله‌ها می‌آید، برای آریان نشانه بودند. تا اینکه بالاخره، همان دیوار را پیدا کرد.

سنگی بزرگ، پوشیده از خزه، در گوشه‌ای فراموش‌شده از طبقه‌ی زیرین هاگوارتز. روی آن نشانی حک شده بود: ترکیبی از مار و آینه. لمسش کرد. هوا سرد شد. در باز شد. بوی خاک و رطوبت و چیزی تاریک‌تر از تاریکی بیرون زد. آریان نفس عمیقی کشید و وارد شد.

در پشت سرش بسته شد. حالا فقط یک مشعل بود. و دفترچه‌ای که هنوز در دست داشت. و زمزمه‌هایی که از میان دیوارها به آرامی بالا می‌آمدند، شبیه صدای خودش، اما خشن‌تر. واقعی‌تر. تاریک‌تر.

پایان فلش‌بک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 10 فروردین 1404 18:05
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
چالش اول

- من... من یه دفترچه خاطرات پیدا کردم.

لوسی روی تخت پرید و چرخی دور خودش زد.
- حالا مال کی هست؟ اگه مال لاوندر باشه واقعا چیز سرگرم‌کننده‌ای پیدا کردی آل.

آلنیس کنار شیطان شخصیش نشست و دفتر رو محکم توی دستاش نگه داشت، طوری که انگشتاش هم به سفیدی صورتش شدن.
- من کاملا جدیم لوسی. این... این خیلی جدیه.

لوسی چشماش رو توی حدقه چرخوند. مسلما از این که برنامه خوشگذرونیش با خوندن دفتر خاطرات کسی مثل لاوندر براون به هم خورده خوشحال نبود. ولی سریع خودش رو به آلنیس نزدیک کرد، به امید این که توی این دفتر هم همچنان چیز جالبی وجود داشته باشه.
- اوه! جلدشو نگاه. عجب عتیقه‌ای قاپ زدی.

حق با اون بود. جلد چرمی و طلاکوب دفتر، خاک روش و کاغذای زرد شده‌ش حدود سن چندصدساله کتاب رو فریاد می‌زد.

دخترک همونطور که لبه‌های دفترچه رو محکم گرفته بود، اون رو باز کرد و لوسی از بالای دستش شروع به خوندن خط اول کرد:
- "اون... نباید می‌مرد"؟ این دیگه چه جور دفتر خاطراتیه؟

آلنیس دفتر رو از جلوی اون کنار کشید. صورتش همچنان ترسیده و البته مصمم بود.

- آلن، احمق نباش. تو نمی‌دونی چه طلسمای وحشتناکی ممکنه روی یه کتاب ساده گذاشته باشن.
- "اون نباید می‌مرد. من نباید می‌ذاشتم بمیره. ولی... ولی خودش گفته بود که اتفاقی نمی‌افته. خودش بهم اصرار کرد که این طلسم رو روش امتحان کنم. اون بهم قول داده بود که هیچ اتفاق بدی قرار نیست بیفته. ولی حالا... من موندم و جنازه تیکه تیکه شده‌ای که نمی‌دونم باید باهاش چه غلطی کنم."

آلنیس بدون کوچک‌ترین تردیدی، با صدای لرزان از روی خط خرچنگ قورباغه داخل دفترچه خوند. انگار که چندین بار برای خوندنش تمرین کرده باشه و اونقدری مسلط باشه که لکه‌های خون و جوهر هم مانع به هم خوردن تمرکزش نشن.

حتی لوسی هم سر جاش خشک شده بود و به کاغذ زرد صفحه اول نگاه می‌کرد.
پاراگراف بعدی با خشونت خط‌خطی شده بود، تا جایی که چندجایی از برگه پاره شده و صفحه زیرش معلوم بود.

تا آخر صفحه، فقط چند کلمه بودن که آسیب ندیده بودن؛ کلماتی نوشته شده با حروفی از جنس زبانی باستانی... یا حتی، یه زبان ناشناخته؟

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در 1404/1/10 19:54:31

Together we do whatever it takes
We're in this pack for life
We're wolves
We own the night!


Hell is empty
And all the devils are here

William Shakespeare
پاسخ: دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 10 فروردین 1404 17:42
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
اغاز به کار تاپیک


چالش اول


در یک بعدازظهر آرام پاییزی، سیبل تریلانی در حالی که عینک بزرگش روی بینی‌اش نشسته بود، با قدم‌های آرام به سمت یکی از بخش‌های متروک قلعه می‌رفت.
هوا در برج شمالی سردتر از همیشه بود. تریلانی که برای یافتن چند گلبرگ خشک‌شده از گیاهان قدیمی به اینجا آمده بود، ناگهان به تپه‌ای از خرت‌وپرت‌های قدیمی برخورد کرد که انگار سال‌ها دست نخورده باقی مانده بودند.

در میان انبوهی از کتاب‌های کهنه و شمعدان‌های زنگ‌زده، یک قفسه قدیمی توجهش را جلب کرد. قفسه به دیوار تکیه داده شده بود و روی آن لایه ضخیمی از گرد و خاک نشسته بود. وقتی تریلانی با احتیاط قفسه را به سمت خود کشید، صدای خش‌خش ضعیفی از پشت دیوار شنید. چشمان گرد و درشتش پشت عینک برق زدند.

با کمی فشار، قفسه به‌طور غیرمنتظره‌ای به کنار لغزید و یک گذرگاه مخفی نمایان شد. قلب تریلانی تندتر می‌زد. او با هیجان به راهرو نگاهی انداخت. نور ضعیفی از میان ترک‌های دیوار عبور می‌کرد. یک قدم به جلو برداشت و وارد گذرگاه شد.

در انتهای راهرو، یک جعبه چوبی قدیمی روی سکوی سنگی قرار داشت. به نظر می‌رسید که سال‌هاست کسی آن را لمس نکرده است. تریلانی جعبه را برداشت و با دقت بررسی کرد. نشان هاگوارتز روی درب جعبه به سختی قابل تشخیص بود. وقتی دست لرزانش را روی آن کشید، ناگهان صدای ضعیفی از میان جعبه بلند شد، انگار که درون آن چیزی زنده نفس می‌کشید.

"این‌گونه پیشگویی آغاز می‌شود..."

این را تریلانی زیر لب زمزمه کرد و قفل زنگ‌زده را با احتیاط باز کرد. درون جعبه، یک دفترچه چرمی با جلدی پوسیده قرار داشت. با تردید آن را برداشت و جلدش را پاک کرد. جمله‌ای به خطی قدیمی و زیبا روی جلد حک شده بود:
"خاطرات هاگوارتز، در میان سایه‌ها پنهان‌اند."

تریلانی با دقت دفترچه را باز کرد. وقتی اولین صفحه را ورق زد، بوی عجیب و مرموزی از میان صفحات بیرون زد. انگار چیزی در دل کاغذها نفس می‌کشید.
او خود را جمع‌وجور کرد و به خط نامنظم و پریشان روی صفحه نگاه کرد. نور شمع لرزان بود و سایه‌ها روی دیوارها می‌رقصیدند.
با صدایی لرزان، شروع به خواندن کرد:
"21می، سال 1523
نمی‌دانم که چطور اینجا گیر افتادم. در جستجوی پاسخ بودم که ناگهان درِ سنگی پشت سرم بسته شد. فقط یک مشعل روی دیوار و این دفترچه همراهم است.
شنیده بودم که شیء گمشده می‌تواند حقیقت را فاش کند، اما حالا که اینجا گیر کرده‌ام، نمی‌دانم چه باید بکنم. شاید اگر به علامت روی دیوار دقت کنم، راه خروج را پیدا کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه مرا می‌ترساند، صدای زمزمه‌هایی است که از پشت دیوارها می‌آید..."


تریلانی دفترچه را محکم به سینه‌اش چسباند.
صدای زمزمه‌ای از پشت سرش بلند شد. وقتی برگشت، هیچ‌کس آنجا نبود. لرزش دست‌هایش از هیجان بیشتر شد. او می‌دانست که این فقط یک دفترچه ساده نیست. چیزی درون این دفترچه پنهان شده بود که نباید آشکار می‌شد.

چالش اول: دفترچه را پیدا کنید و نوشته صفحه اول را در حداقل 300 کلمه در هر سبکی که در نظر دارید، بنویسید.
*توجه کنید که میتوانید بدون محدودیت تعداد در این چالش پست بزنید.
*داستان‌هایتان می‌توانند به شکل تک‌پستی باشد یا حتی می‌توانید داستان خود را در چندین بخش نوشته و پست های خودتان را ادامه دهید.
*این چالش با توجه به استقبال اعضا تا مدت زمانی ادامه خواهد یافت و پس از آن بسته شده و چالش دوم ارائه خواهد شد.
*پیش از ارسال پست، لطفا نحوه فعالیت تاپیک را مطالعه کنید.
+در صورت وجود هر گونه سوال یا ابهام می‌توانید از طریق پیام شخصی در ارتباط باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
دفترچه خاطرات گمشده هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 10 فروردین 1404 02:35
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سلام به همگی!

خب خب... اینجا قراره تاپیکی باشه که چالش های نویسندگی مختلفی رو با هم و با سبکی جدید تجربه کنیم. توضیحات تکمیلی در ادامه داده خواهد شد.

معرفی

در یکی از قفسه‌های قدیمی کتابخانه‌ی هاگوارتز، دفتری گمشده پیدا شده است. این دفتر کهن حاوی نوشته‌های پراکنده، یادداشت‌های ناقص و سرنخ‌هایی از گذشته‌ای اسرارآمیز است. اما صفحات بسیاری از آن محو شده یا گم شده‌اند. حالا دانش آموزان باید این دفتر را بازسازی کنند و داستان‌های فراموش‌شده‌ی آن را از نو بنویسند.

نحوه اجرای فعالیت


۱. معرفی دفتر خاطرات و شروع فعالیت

یک پست اصلی در تاپیک قرار می‌گیرد که دفترچه را معرفی می‌کند و حاوی چالش اول است.

۲. چالش‌های نویسندگی دوره ای

🔹 هر دوره( که طول آن براساس میزان استقبال از تاپیک تعیین می‌شود)، یک صفحه جدید از دفتر خاطرات منتشر می‌شود.
🔹 این صفحه ممکن است شامل موارد زیر باشد:

* یک جمله یا پاراگراف ناقص. (مثلاً: «اگر این را می‌خوانی، یعنی آن‌ها مرا پیدا کرده‌اند. فرار کن...»)

* یک یادداشت گنگ یا یک خاطره‌ی محو.

* یک سرنخ معمایی که نیاز به ادامه‌نویسی دارد.

در پست بعدی، اولین صفحه از دفتر خاطرات به‌عنوان یک یادداشت ناقص یا سرنخی مرموز منتشر می‌شود.

۳. نحوه شرکت اعضا

* اعضا باید داستان خود را بر اساس این صفحه بنویسند و حدس بزنند که چه اتفاقی افتاده است.

* آن‌ها می‌توانند به سبک‌های مختلف ادامه دهند:

- روایت اول‌شخص از زبان کسی که دفتر را نوشته

- نامه‌ای به شخصی که دفترچه را پیدا کرده

- مکالمه‌ای بین دو شخصیت درباره‌ی این خاطرات

- یک داستان از دید یک ناظر دیگر

چالش‌های خاص برای تنوع:

* برخی دوره‌ها از اعضا خواسته می‌شود یک شخصیت جدید به دفتر اضافه کنند.

* هر چند دوره یک "بخش ویژه" به تاپیک اضافه می‌شود که داستان را به سطح جدیدی می‌برد. (مثلاً: ناگهان شخصی ادعا می‌کند دفترچه متعلق به جد او بوده است!)

مدل رقابتی:

* هر دوره بهترین داستان انتخاب می‌شود و نویسنده‌ی آن لقب "نگهبان خاطرات" را می‌گیرد.

* نگهبان خاطرات می‌تواند برای ماه بعد یک سرنخ مخفی به دفتر اضافه کند!

چالش‌های خاص برای تقویت نویسندگی

* برای اینکه تاپیک از یکنواختی خارج شود، هر دوره چالش‌های خاص اضافه می‌شود.
* این چالش‌ها توسط پستی در همین تاپیک اعلام خواهد شد.
* با اعلام چالش جدید، امکان شرکت در چالش های قبلی وجود ندارد.
* هر فرد بدون محدودیت می‌تواند در هر چالش شرکت کند و محدودیتی در تعداد پست وجود ندارد.

در صورت وجود هر گونه سوال یا ابهام از طریق پیام شخصی در ارتباط باشید.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 13:06:30
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!