چالش اول: نفرین نگهبان سایه
قسمت اول- زوایه دید شماره یک: زمزههای فراموش شده
دیوارهای برج شمالی هاگوارتز همچنان پوشیده از پیچکهای خشکیده بودند که بهدلیل سرمای بیرحم، رنگ سبزشان به قهوهای تلخ بدل شده بود. نور خورشید با بیمیلی از پنجرههای باریک عبور میکرد و روی سنگفرشهای ترکخورده، سایههایی نامنظم میریخت. هوای اتاق بوی خاک نمکشیده و چوب پوسیده میداد.
سیبل تریلانی با قدمهای سبک و آهسته، دامن بلندش را جمع کرد و در حالی که عینک بزرگش کمی روی بینیاش لیز خورده بود، وارد اتاق متروکه شد. اینجا جایی بود که اغلب برای جمعآوری گیاهان خشک شده و برگهای کهنه میآمد؛ جایی که دیگر هیچکس از آن استفاده نمیکرد.
سکوت سنگین برج، صدای نفسهای آرام او را منعکس میکرد. تنها صدا، صدای ملایم شرشر برگهای خشک بود که از میان پنجرهها به داخل وزیده بودند. سیبل، محو در افکار خود، به آرامی زیر لب زمزمه کرد:
- آنجا که سایهها خفتهاند، حقیقت خود را آشکار میکند...
لحظهای درنگ کرد. احساس کرد که چیزی او را صدا میزند. حس ششمش بیدار شده بود؛ همان حسی که همیشه پیش از یک پیشگویی ناگهانی او را فرا میگرفت. با کنجکاوی نگاهی به اطراف انداخت. قفسهای قدیمی در گوشه اتاق به چشمش خورد؛ قفسهای که انگار مدتها از آن استفاده نشده بود.
گرد و غبار مثل پردهای غلیظ روی چوب کهنه نشسته بود. تریلانی جلو رفت و با احتیاط، دستش را روی قفسه کشید. انگشتانش رد باریکی روی خاک به جا گذاشتند. لحظهای بعد، انگار که چیزی در عمق ذهنش جرقه زده باشد، تصمیم گرفت قفسه را از جای خود تکان دهد.
با اولین فشار، قفسه خشخشکنان به کناری لغزید. پشت آن، یک دیوار سنگی نمایان شد. نفسش حبس شد. آیا این همان نشانهای بود که احساس کرده بود؟ لرزش ملایمی در انگشتانش حس کرد. دیوار کمی به سمت داخل فرو رفته بود، انگار که یک در مخفی باشد. با دست لرزان، لبه سنگی را فشار داد. در با صدای خشنی به داخل چرخید.
گذرگاهی تاریک و باریک پیش رویش بود. نور شمعهای قدیمی که هنوز به طرز عجیبی میسوختند، فضای درون راهرو را روشن کرده بودند. بوی تند عود سوخته با بوی نمآلود سنگها در هم آمیخته بود. تریلانی قدمی به جلو برداشت و با وسواس نگاهی به اطراف انداخت. حس میکرد که اینجا قبلاً کسی بوده؛ شاید دهها یا حتی صدها سال پیش.
در انتهای راهرو، روی سکوی سنگی، یک جعبه چوبی قدیمی قرار داشت. جعبه پوشیده از تار عنکبوت و لایهای ضخیم از غبار بود. نشان هاگوارتز که با گذر زمان کمرنگ شده بود، روی درب جعبه حک شده بود.
تریلانی با احتیاط نزدیک شد و با انگشتان ظریفش تارها را کنار زد. به آرامی درب جعبه را باز کرد. صدای تیز لولای زنگزده سکوت را شکست.
درون جعبه، یک دفترچه چرمی قرار داشت. جلد آن ترک خورده و رنگ باخته بود، اما همچنان وقاری عجیب در ظاهرش دیده میشد. سیبل دفترچه را برداشت و روی جلد آن را با دقت پاک کرد. جملهای که روی جلد حک شده بود، لرزهای در دلش انداخت:
"خاطرات هاگوارتز، در میان سایهها پنهاناند."
سیبل لبهایش را به هم فشرد. حس میکرد که این دفترچه چیزی بیش از یک یادداشت قدیمی است. شاید پیشگوییای گمشده یا رازی مدفون در اعماق تاریخ هاگوارتز.
با تردید جلد را گشود. بوی کهنگی و چرم در فضای کوچک پیچید. وقتی اولین صفحه را ورق زد، بوی عجیبی از میان صفحات بیرون زد. انگار چیزی در دل کاغذها نفس میکشید...
چشمانش پشت عینک برق زد. جملهای درشت با خطی نامرتب روی صفحه اول نوشته شده بود:
"۲۱ می، سال ۱5۲۳
نمیدانم که چطور اینجا گیر افتادم. در جستجوی پاسخ بودم که ناگهان درِ سنگی پشت سرم بسته شد. فقط یک مشعل روی دیوار و این دفترچه همراهم است.
شنیده بودم که شیء گمشده ریونکلاو میتواند حقیقت را فاش کند، اما حالا که اینجا گیر کردهام، نمیدانم چه باید بکنم. شاید اگر به علامت روی دیوار دقت کنم، راه خروج را پیدا کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه مرا میترساند، صدای زمزمههایی است که از پشت دیوارها میآید..."
لبهای سیبل لرزید. دستهایش عرق کرده بودند و انگشتانش بیاراده دفترچه را محکمتر گرفتند. و زیر لب زمزمه کرد:
- شیء گمشده ریونکلاو؟
ناگهان صدایی در پشت سرش بلند شد؛ صدای خشخشی آرام که انگار چیزی روی زمین کشیده میشد. قلبش از جا کنده شد. با احتیاط برگشت، اما جز سایههای رقصان شمع چیزی ندید. احساس کرد که دفترچه در دستانش گرم شده است. انگار که خودش هم زنده باشد...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج
