نقل قول:
"21می، سال 1523
نمیدانم که چطور اینجا گیر افتادم. در جستجوی پاسخ بودم که ناگهان درِ سنگی پشت سرم بسته شد. فقط یک مشعل روی دیوار و این دفترچه همراهم است.
شنیده بودم که شیء گمشده میتواند حقیقت را فاش کند، اما حالا که اینجا گیر کردهام، نمیدانم چه باید بکنم. شاید اگر به علامت روی دیوار دقت کنم، راه خروج را پیدا کنم.
اما چیزی که بیشتر از همه مرا میترساند، صدای زمزمههایی است که از پشت دیوارها میآید..."
دیگه نمینویسم.
قلم از دستم افتاده، و دستهام هنوز آروم نمیگیرن.
صداها نزدیکتر شدن. الان بیشتر مثل یه نفس کشیدن نامنظم از پشت سنگها به نظر میرسه.
دفترچه رو کنار میذارم. دیگه فقط خودمم و این اتاق. باید بفهمم چی داره اینجا رخ میده. اگه بتونم!
مشعلو از جاش بلند میکنم. نور نارنجیـش دیوار روبهرومو روشن میکنه. آروم به سمت همون علامت روی دیوار حرکت می کنم. درست توی مرکز اون دیوار سرد و سیاه و سنگی یه شکل عجیب و غریب داره خود نمایی میکنه. نه واضح و نه منظم! یه برآمدگی تاریک روی سطح دیوار، تقریباً همرنگ خود سنگ، اما با بافتی متفاوت. مثل اینکه یه چیز توی دل سیاهی دیوار گیر کرده، و حالا فقط یه بخش از اون بیرون زده.
بهش نزدیکتر میشم. دست نمیزنم، فقط نگاه میکنم. گوشههاش منحنیـن، ولی متقارن نیستن. یه جور حس فشار رو منتقل میکنه. انگار داره از داخل زور میزنه تا بیرون بیاد، ولی هنوز زمانش نرسیده!
حالا که نزدیکتر شدم و توجهم به خطهای عجیبی که اطراف اون علامت هستن جلب میشه. از عقب که نگاه میکردم فکر کردم فقط یه سری ترک و درز دیوارن. اما حالا که دارم از نزدیک نگاه میکنم میبینم که خیلی تمیز تر از این حرفاس. شاید یه طرحی باشه.
چوبدستیم رو بالا میارم. قبل از این که ورد رو زمزمه کنم انگار یه فشار روی حنجرهم حس می کنم. اما با یه سرفه صدام رو صاف میکنم و زمزمه میکنم:
- لوموس!
حالا نور سفید رنگ چوبدستیم هم اضافه میشه. دیگه واضح میتونم ببینم که این خط ها با ظرافت رسم شدن و توی نور سفید چوبدستیم میدرخشن!
- دیفیندو!
برخلاف انتظارم چیزی از دیوار جدا نشد. نه خطهای مرموز و نه جسم گیر کرده توی دیوار. شاید یه قفل مخفی اونها رو نگه داشته بود! اما نه. آلوهومورا هم نتیجه ای نداشت.
هر وردی که بلدم یکییکی امتحان میکنم. ولی انگار این شکلها، فراتر از جادوی معمولین. با هیچ کدوم از اینا واکنش نشون نمیده. نه میترسه، نه باز میشه، نه خودش رو نشون میده.
کمکم دارم آماده تسلیم شدن میشم. اما حتی فکر گیر افتادن اینجا هم برام بیشتر از اون ترسناکه که بتونم تحمل کنم. پس فقط برای این که کاری کرده باشم با بیحوصلگی چوبدستیم رو تکون میدم و میگم:
- ریویلیو!
باورم نمیشه! کار کرد. تغییر اتفاق افتاد.
شکل تیره یهجور خاصی میدرخشه. نه روشن. نه مثل نور معمولی. یه درخشش ساکت، سرد، انگار از درون خود سنگ به وجود اومده. نزدیک ترین چیزی که میشد بهش تشبیه کرد یک سنگ از جنس مِه بود! همینطور که بیشتر از توی سنگ بیرون میاد با صدای عجیب غریبی، دقیقاً مثل این که یه بطری پلاستیکی له شده داره دوباره به حالت اول بر میگرده، از همدیگه باز میشه. حالا دیگه می تونم شکلش رو تشخیص بدم!
یه تابوت که داره آروم آروم از دل دیوار سنگی خارج میشه!
دوباره نگاهم به همون خطهایی که فکر میکردم ترک هستن میفته. آروم روی دیوار میلغزن و به همدیگه نزدیک تر میشن. بعضیاشون به خط های کناری متصل میشن و یه سری دیگهشون موازی همدیگه قرار میگیرن.
آها! دارن تبدیل به کلمات میشن!
اما شبیه هیچ زبانی نیست که من بلد باشم. اصلاً شبیه زبان نیست. انگار یه جور خط جادوییه! وقتی نگاهش میکنم هیچ چیز معنی داری نمیبینم، اما معنیشو حس میکنم! خودش داره توی ذهنم ترجمه میشه! جملهها یکییکی ظاهر میشن، و با هر خط، انگار چیزی توی اتاق سنگینتر میشه:
جایی برای خواب نیست، مگر آنکه سایه، همهی روشنی را ببلعد.
شکل مرگ را کامل کن، اما بگذار فراموش شود.
اگر روشنی باقی بماند، تو نیز خواهی ماند. برای همیشه.
چیزی توی دلم فرو میریزه. این فقط یه معما نیست. یه اخطاره. یه تهدید. یه قول!
کاملاً مشخصه که تنها راه خروج از اینجا حل کردن این معماست، اما برای من خیلی مبهمه.
چند لحظه فقط به نوشتهها نگاه میکنم. نه اینکه بخوام رمزگشاییشون کنم، نه دقیق. فقط سعی میکنم بفهمم چی دارن بهم میگن. حس میکنم چیزی پشت این کلمات خوابیده. چیزی فراتر از معناهای ظاهری.
چشمم میچرخه بین خطها و تابوت، بین تاریکی و نور.
«جایی برای خواب نیست...»
چه جور جایی؟ این دیوار؟ این اتاق؟ یا… خود تابوت؟
ذهنم خستهست، ولی متوقف نمیشه. دلم میخواد جملهها رو بشنوم، نه بخونم. صداشون میپیچه توی سرم، هر کلمه سنگینتر از قبلی.
«سایه، همهی روشنی را ببلعد...»
یعنی باید تاریکی کامل بشه؟ یعنی نور مانعه؟ یا چیزی باید توی تاریکی پنهون بمونه؟
نمیدونم دقیقاً دنبال چیـم، ولی حس میکنم جواب توی همینجاست.
دنبال «کاری» میگردم، دنبال یه واکنش. یه چیزی که باید بسازم، یا شاید… پنهون کنم؟
«شکل مرگ را کامل کن، اما بگذار فراموش شود...»
مرگ؟ یعنی این تابوت؟
فراموش بشه؟ یعنی دیده نشه؟ یا شاید باید محو بشه؟
بیشتر از این نمیتونم فقط نگاه کنم. یه چیزی باید امتحان کنم. هر کاری بهتر از فقط وایسادن و فکر کردنه.
چند قدم عقبتر میرم. یهجور خستگی و بیقراری همزمان توی بدنم پیچیده. دستمو بالا میگیرم، سایهم نصفه نیمه روی دیوار میفته. یه لحظه نگاش میکنم. نه به عنوان سایهی خودم بلکه به عنوان یه ابزار!
یه فکر کوچیک، خجالتی، از گوشه ذهنم سرک میکشه:
- شاید باید چیزی توی سایه پنهون بشه. شاید… همین تابوت.
اما مطمئن نیستم. نه از ایده، نه از خودم.
مشعلو آروم پایین میآرم. میچرخم، بلند میشم، زانو میزنم. هی زاویه رو عوض میکنم. سایهی من هنوز زیادی بزرگه. یه گوشه از تابوت بیرونه. یه بخشش روشنه. یه بار دیگه سعی میکنم. این بار بدنم رو جمعتر میکنم. ولی باز هم نه. هنوز بیرون میزنه. هنوز نور هست.
دیگه اعصابم داره خرد میشه. خستگی بدنمم هم مشکل رو بیشتر کرده!
خودمو روی زمین رها می کنم تا یه استراحتی بکنم که چشمم میافته به گوشهی اتاق. یه تیکه سنگ افتاده اونجاست. صاف و پهن. انگار منتظر بوده! سریع خودم رو بهش میرسونم و از روی زمین برش میدارم.
مشعلو روی پایهی خودش به دیوار میذارم. اینجوری بهتر میتونم شکل سایه رو کنترل کنم. سنگ رو جلوی نور میگیرم و آروم آروم حرکت میکنم. یک قدم عقبتر میروم. زاویه را میچرخانم. کمی پایینتر میبرم.
بالاخره...
سایه، دقیقاً روی تابوت میافتد. نه زیاد، نه کم. کامل.
برای چند لحظه ترسناک هیچ اتفاقی نمیفته. فکر این که همه راه رو تا حالا اشتباه اومدم هم میتونه همینجا از پا درم بیاره. اما درست وقتی که دارم آماده رها کردن خودم روی زمین میشم، صدایی خیلی خفیف، مثل شکستن یخ، از دل دیوار شنیده میشه.
صداهای مشابه بیشتری به گوش میرسه! همینطور که تعدادشون زیادتر میشه صداشون هم بلندتر میشه! برای یه لحظهی دیوانهوار فکر کردم که سقف داره روی سرم فرو میریزه. اما نه. یه قسمت هایی از دیوار بود که داشت میریخت!
وقتی بالاخره همه جا آروم شد و گرد و غبار خوابید آروم به سمت جایی که تا چند لحظه پیش دیوار بود پیش رفتم.
کل دیوار ریخته و فقط یک قوس سنگی تو خالی باقی مونده! وسط قوس یه چیزی شبیه پرده به چشمم میخوره. پرده ای که پارچه این نیست. نرم و سبک و نقرهای رنگه. حالا مطمئنم اون زمزمههایی که میشنیدم از توی همین قوس سنگی بوده. بعضی وقتا پرده جوری تکون میخوره که انگار یه نفر اون سمتش داره حرکت میکنه.
هیچ ایده ای ندارم که این قوس سنگی و پرده توش چی هستن، اما ازش بوی مرگ به مشامم میرسه!