- سلام به شما بینندگان همیشگی جادوگر تیوی. من لوئیس ویزلی ِ بای هستم و امروز به وزارت سحر و جادو اومدم. هفتههای گذشته جامعه جادوگری شاهد اتفاقات بزرگی بوده. از جنگ بین محفل ققنوس و مرگخواران تا اعتراضات به سکوت وزیر سحر و جادو. در تازهترین واکنش اما، یکی از رپرهای معروف جامعه جادوگری در اقدامی بیسابقه در آهنگ جدید خودش به هلگا هافلپاف حمله کرده و سکوت اون رو مساوی حمایت از مرگخواران دونسته. اما حالا تا دقایقی دیگه، خانم وزیر قراره به صورت مستقیم با جامعه جادوگری صحبت کنن. پس با ما همراه باشید.
- کات، عالی بود.
بلافاصله بعد از صدای کارگردان تلویزیونی، یکی از انتظامات وزارت به سمت ویزلی ِ بای رفت و با کلافگی گفت:
- داداش بسه دیگه. بیا بیرون. برای ما مسئولیت داره. آخه اصلاً من نمیفهمم چه دلیلی داره که تا کمر بری توی حوض برادران جادویی و گزارش ضبط کنی.
ویزلی ِ بای همینطور که به سختی از لبه حوض خودش رو بالا میکشید جواب داد:
- دیگه اگه قرار بود بفهمی که حالا تو سر سفره جادوگر تیوی نشسته بودی. الان برای همین یه متر آب میرم یه حکم مأموریت میگیرم برای برزیل. میگن تفاوت فرهنگی زیاد دارن!
ساعتی بعد توی دفتر وزیر
دوربین روبروی صندلی هلگا قرار گرفته بود. هلگایی که مثل همیشه ردای طلایی رنگش با یه خز سیاه رنگ دور گردنش تزئین شده بود و تضادش با موهای طلایی رنگش به ابهت وزیر جدید سحر و جادو اضافه میکرد.
- خب خانم وزیر. ما آماده ایم. میشمرم. سه... دو... یک. حرکت.
هلگا نگاهش رو به دوربین دوخت. لبخند نرمی زد و با لحن قدرتمند ولی دوستانه شروع به صحبت کرد:
- سلام به همه شما عزیزان جامعه جادوگری. خیلی خوشحالم که امروز میتونم از این فرصت استفاده کنم و با شما چشم در چشم صحبت کنم. من به کمک همه شما و با رأی قاطعتون اینجا و پشت میز وزارت نشستم و خودم را مسئول میدونم که برای شما شفافسازیهای لازم را انجام بدم!
چند لحظه سکوت کرد و ادامه داد:
- همه چیز با تصمیم مرگخواران برای حمله به محفل ققنوس شروع شد. چیزی که همه میدونین اولین نفری که ازش ناراحت شد خود من بودم. محفلیها همیشه از نزدیکترین دوستان من بودن و رابطمون با همدیگه عالی بوده. اما حالا دیگه من وزیرم! همونطور که محفل ققنوس جز شهروندان این جامعه هستن، مرگخواران هم هستن. درسته که من تصمیمشون و بعضی از کارهاشون رو تأیید نمیکنم، اما چیزی که توی دوران انتخاباتیم هم همیشه میگفتم اینه که همه برای وزارت سحر و جادو برابرن!
دوباره چند لحظه با سکوت به دوربین نگاه کرد تا تأثیر جملهش بیشتر بشه.
- به هر حال این جنگ همونطوری که پیشبینی هم میشد با شکست محفلیها و تصرف مقر اونا توسط مرگخواران به پایان رسید. اینجا بود که جناب مودی به جای اینکه کوتاهی خودش و کمبود اعضای گروهش رو ببینه و نتیجه رو بپذیره، تصمیم گرفت با حضور شبانه توی دفتر من دست به توهین و اتهام و تهدید بزنه! من اگه میخواستم میتونستم همون شب کاری کنم که از این ساختمون پاش رو بیرون نذاره. اما سعی کردم درکش کنم. بالاخره مودی به خاطر کار توی همین وزارتخونه شعائرش رو از دست داده. پس من باید بهش احترام میذاشتم. در نتیجه با یه اخطار شفاهی ازش گذشتم. به امید اینکه ماجرا بخوابه و اونم بره روی تقویت گروه خودش کار کنه. اما نه...
هلگا نگاهش رو از دوربین گرفت و آهی کشید. خودش رو مأیوس و ناامید نشون داد و دوباره شروع به صحبت کرد:
- اما محفلیها درک نکردن. طرفدارانشون هم درک نکردن. فقط به من میگن باید جلوی مرگخواران رو بگیری. باید زندانیشون کنی. اما من اینا رو هیچوقت قبول نمیکنم. من مخالف کامل این برخوردهای رادیکال و تهاجمی هستم. اصلاً پیش خودتون فکر کردین یکی از دلایل اصلی این که لرد امروز اینقدر بیمهابا عمل میکنه چیه؟ یادمون نره یه زمانی تنها چیزی که لرد میخواست فقط یه کار توی هاگوارتز بود. اما ازش دریغ کردن! به جاش شروع کردن به جنگیدن باهاش! خب انتظار دارین اون کاری نکنه؟! اونم مقابله کرد! تا کی میخواین این برخوردهای تهاجمی و بدون فکر رو ادامه بدین؟! تمومش کنین دیگه. این کارها یه جایی باید تموم بشه. اگه قرار باشه من قربانی این قضیه باشم با افتخار حاضرم قربانی بشم تا بعد از اون همه کنار هم با صلح زندگی کنیم.
هلگا با صدایی لرزون حرفهای آخرش رو گفت و از توی کشو دستمال ابریشمی که از قبل آماده کرده بود رو برداشت و باهاش گوشه چشمش که حالا به نظر میومد خیس شده رو آروم پاک کرد.
- من همونطوری که گفتم همه شما رو دوست دارم و درک میکنم. همه کسانی که الان دارن بر علیه من کار میکنن و حرف میزنن. به طور مثال همین دابی عزیز... دابی یکی از بهترین و قدیمیترین دوستان من بوده. اصلاً با خودت حرف میزنم دابی. میدونم که خاطرات جالبی با همدیگه توی آشپزخونه هاگوارتس داریم. درسته رابطه ما از قالب ارباب- برده شروع شد. اما خیلی فراتر رفت. چیزی که بین من و تو بوده برای جفتمون با ارزش بوده. من خوشحالم که الان آزادی و رپ میکنی. هیچ مشکلی هم ندارم که بر علیه من بخونی. حتی تک تک موزهات رو هم با افتخار قبول میکنم. اما هم تو و هم بقیه، از من نخواید که به خاطر این ارتباطات آرمانهام رو زیر پا بذارم.
مکثی کرد و با صدای حالا محکمتر ادامه داد:
- من همه شما رو دوست دارم و درک میکنم. اما این که بخوام اغتشاش و توهین و اتهام رو نادیده بگیرم، بی عدالتی در حق بقیهس. پس با افتخار یکی از عادلترین و انسانترین آدمهایی که میشناختم رو دعوت کردم که بهم کمک کنه. من ممکن بود به خاطر دوستی که با شما دارم نتونم بدون جهت گیری قضاوت کنم. اما بلاتریکس عزیزم اینجاست تا امنیت رو برقرار کنه. و البته که مطمئناً این کار رو به نرمی و با لطافت انجام میده.
هلگا از جاش بلند شد و دستهاش رو از همدیگه باز کرد. انگار که میخواست همه رو در آغوش بگیره:
- باز هم از همه شما دعوت میکنم که بیاین دست به دست همدیگه بدیم و این اوضاع رو یک بار برای همیشه درست کنیم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



جادوگر تیوی | اخبار ۲۰:۳۰ 

