توجه: این داستان شامل صحنه های غم انگیز و خشن زیادی است و خواندن آن به افراد حساس و زیر 16 سال جدا توصیه نمیشود. این درام از تاریکی های روح نویسنده و با الهام از یک "پرونده واقعی" نوشته شده است.
آگاپه
قسمت چهارم: تاریکیهایی که جدا خوب هستند.
آهنگ این قسمتجیمز طاقتش را نداشت.
در نگاه هاپکینز وحشتی را دیده بود که نمیخواست درکش کند و اصلاً نمیخواست با آن روبرو شود. به همین دلیل هم دست سوجین را میکشید و هاپکینز را در آن خیابان تاریک تنها میگذاشت. انگار با این کار وحشت، دلسوزی و تردید هاپکینز را هم پشت سر میگذاشت و اگر برنمیگشت و اگر نمیدید، همه آن چیزهای وحشتناک محو میشدند و از بین میرفتند.
بدون توجه به تلوتلوخوردن و نالههای ضعیف سوجین، با بیشترین سرعتی که میتوانست خودش را به خانه رساند. در را باز کرد، وارد خانه شد و بعد سوجین را سریع به دنبال خودش به داخل کشید و در را محکم پشت سرش بست.
اکنون آنجا بود. در راهروی نیمهتاریکی که با نور آباژور پذیرایی روشن شده بود و به نظر جیمز تاریکترین جای جهان به نظر میرسید. به در تکیه داد و سر خورد و همان جا روی زمین نشست. هنوز دست سوجین را رها نکرده بود و به همین دلیل او را نیز با خودش به زمین کشید. سوجین مانند عروسک خیمهشببازی که از دستان هنرمند پشتصحنه رها شده، روی زمین افتاد و انگار که بدنش مایعی بیشکل باشد روی زمین دراز کشید.
چیزی نشده بود. هاپکینز هنوز چیزی نگفته بود. هنوز رهایشان نکرده بود. پس چرا جیمز اینقدر غمگین و مضطرب بود؟
لب پایینیاش لرزید و چشمانش سوخت. غم مانند ماری حیلهگر از قلبش منشأ گرفت و خودش را دور گلوی جیمز پیچید. اگر چند سال پیش بود، اگر کمی جوانتر بود، اگر کمی امیدوارتر بود، شاید میتوانست تحمل کند؛ ولی روزهای خاکستری تمام جوانیاش را برده بودند و جیمز در پیرترین روزهای زندگیاش بود. برای کسی مثل او که در خانواده سنتی بزرگ شده بود، گریهکردن نشانه ضعف مطلق بود، ولی در آن لحظه و در انتهای راهروی نیمهتاریک، در کنار زنی که دیگر نمیشناخت میتوانست ضعیفترین آدم دنیا باشد.
بهآرامی در خودش مچاله شد و کنار سوجین دراز کشید. روح و ذهنش دیگر تحمل ذرهای استرس را نداشتند و این دیدار ساده با هاپکینز تمام وجودش را خسته کرده بود. بهصورت سوجین نگاه کرد. گونهاش را روی سطح کثیف پارکت چسبانده بود و چشمهایش را بسته بود. جیمز میدانست خواب نیست. میدانست ذهنش مانند یک ماشین کودکی در حال برگشت به دوران کودکی و ترمیم خودش است. این چیزی بود که همیشه اتفاق میافتاد؛ سوجین دچار شوک میشد و بعد به کودکیاش برمیگشت. به جایی که جیمز نمیتوانست به دنبالش برود، نمیتوانست برش گرداند. به جایی که جیمزی وجود نداشت و او تنها یک مرد غریبه بود.
پلک زد و اشک مانند جویباری که بر زمینهای مرده جاری میشود، روی پوست ترکخوردهاش جاری شد. اول یک قطره، بعد دومی و بعد شدیدتر و شدیدتر و شدیدتر. هقهقش بلند شد و از شدت درد و اضطراب ناله کرد. همیشه وقتی گریه میکرد، یاد آن خاطره دور میافتاد. آن شبی که برای اولینبار سوجین را دیده بود.
19 سال پیش، هاگواتز
ساعت ده شب بود و جیمز با صورت گریان در میان راهپلههای تاریک میدوید. پسر لاغراندام و قد کوتاهی بود. با اینکه تنها 12 سالش بود و میدانست روزی به اندازه پدرش قد بلند خواهد شد، گوشه ای از وجودش همیشه میترسید که تا ابد در همین تن ضعیف زندانی باشد. تن ضعیفی که کنار خانواده ماگلی اش، دست مایه ایی برای زورگویی و اذیت و آزار بقیه شده بود.
هاگواتز را دوست داشت. آنجا را بیشتر از هر چیزی در زندگیاش دوست داشت؛ اما زندگی در این جامعه کوچک جادوگری برای او یک شکنجه تمامعیار بود. هاگواتز مانند تمام مدرسههای جهان، فارغ از جادویی بودنش، سلسلهمراتب خودش را داشت. انگار این ذات آدمی است که در هرجا هرم قدرت را میسازد و مکان یا زمانش آنقدرها هم مهم نیست. در هرم هاگواتز، دانشآموزان بزرگتر و با خانوادههای اصیل در نوک هرم بودند و دانشآموزان جدیدتر و خانوادههای ضعیفتر در پایین هرم قرار میگرفتند. مشکل جیمز این بود که او اصلاً در هرم نبود. او، پسری که برای سنش بسیار زیر نقش بود، پسری که در یک خانواده کارگر مالی به دنیا آمده بود، جایی در این هرم جادویی نداشت. برای همین هم کتک میخورد، مسخره میشد و هرگز در میان هم سن و سالانش پذیرفته نشده بود.
اما این بار شکنجهها و آزار و اذیتهای همکلاسیهایش به درجه جدیدی رسیده بود. همان گریفیندوری هایی که در تاریخ هاگواتز به شجاعت و شفقت معروف بودند، بعد آخرین کلاس آن روز، بهزور او را در یک اتاقخالی گیر انداخته بودند. لختش کرده بودند و بعد از مسخرهکردن بدنش، همان جا رهایش کرده بودند. جیمز پشت درهای بسته اتاق التماس کرده بود که لباسهایش را پس دهند. اما آن هیولاهای کودک نما به گریهها و التماسهایش خندیده بودند و تنها یکدست لباس دخترانه به او داده بودند. یک ساعت تمام طول کشیده بود که جیمز در را باز کند و در آخر مجبور به پوشیدن دامن و بلوز دخترانه شده بود.
متنفر بود. از خودش متنفر بود، از هم کلاس هایش متنفر بود، از ارشدها و استادهایی که اعتراضش را نادیده گرفته و شکنجهها را شوخی دوستانه تلقی کرده بودند هم متنفر بود. فقط میخواست به خوابگاه برگردد و در میان تخت گرمش فکر کند که جادوگر شدن به تمام این اذیتها میارزد. خودش را قانع میکرد که میتواند تحمل کند. حرفهای مادرش را به یاد میآورد که مدرسه تنها یک تنگ کوچک است و وقتش که برسد میتواند در اقیانوس شنا کند. ماگل بودنش تنها در مدرسه مهم بود و وقتی بزرگ میشد، یک جادوگر واقعی بود. آری، فقط کافی بود بزرگ شود.
نفسزنان و خیس از اشک و عرق، به جلو تابلوی بانوی چاق رسید. بانوی چاق چشمهایش را گشاد کرد و نگاهی به سرتاپای جیمز انداخت.
- این چه وضعشعه؟ چه قیافهای برای خودت درست کردی؟
جیمز با بیحالی چشمهایش را چرخاند. دیگر حوصله جوابدادن به یک تابلوی فضول را نداشت. با صدای لرزان گفت:
- هلوی بهاری!
- نوپ! رمز غلطه!
- چی؟ ولی رمز در تا امروز ظهر همین بود!
بانوی چاق چینی به بینی اش داد و گفت:
- دقیقا! خودت هم میگی تا امروز ظهر! حالا هم اگر رمز رو نمیدونی مزاحمم نشو پسر! یا شایدم دختر! ... اه! هرچی!
بعد چرخید و پشتش را به جیمز کرد.
جیمز با ناباوری نگاهی به راهپله خالی انداخت. بقیه نقاشیهای دیوار هم با نگاهی تأسفآمیز به او خیره شده بود و یا با اشارهکردن به او با هم پچپچ میکردند. زانوهایش سست شد رو روی پلههای روبروی بانوی چاق نشست. باورش نمیشد. با این سرووضع مجبور بود به اتاق یکی از اساتید یا حتی مدیر مدرسه برود. یکبار دیگر هم همین اتفاق افتاده بود و آنها همان سؤال بانوی چاق را از او پرسیده بودند.
" این چه قیافه ای برای خودت درست کردی؟"
چرا همیشه این سؤال را میپرسیدند؟ هیچکس نمیتوانست باور کند که او قربانی است و این لباسها را خودش انتخاب نکرده؟ اینقدر عجیب به نظر میرسید؟
این بار با صدای بلند به گریه افتاد و صدای نالههایش در فضا اکو شد. تنها بود. خیلی تنها بود. شاید جادوگر شدن آنقدرها هم ارزشش را نداشت. شاید او بود که مشکل داشت. پسری بود با سرنوشت سیاه که هم در دنیای ماگلی و هم در دنیای جادویی بیچارگیاش را به دوش میکشید. حتی آن جادوی فوقالعاده و آن نیروی بینهایت نیز نتوانسته بود از بدبختیهایش کم کند.
در میان گریههایش راهپلهای که رویش نشسته بود شروع به حرکت کرد و به پاگرد دیگری چسبید. البته برای جیمز مهم نبود. بهزودی یا سرایدار مدرسه پیدایش میکرد و یا خودش مجبور میشد پیشش برود. در آن لحظه میتوانست تا دلش میخواهد غصه بخورد و گریه کند. غم تنها چیز فراوان و رایگان زندگیاش بود. برای بقیه چیزهای زندگیاش بهای زیادی داده بود.
- اگر دستمال میخوای... من یکی دارم!
جیمز آن قدر ترسید که از جا پرید و اگر دست ناشناسی او را از پشت نگرفته بود، با صورت به زمین میخورد.
- درسته خوشگلی ولی اصلا نمیخواستم بهت حمله کنم!
جیمز خودش را آزاد کرد و برگشت. دختری با پلیور سبز پشتش ایستاده بود و با لبخند کجی او را نگاه میکرد. موهای بافتهاش از زیر کلاهسیاهی که به سر گذاشته بود بیرونزده بود و چشمهایش از هیجان میدرخشید. دختر را میشناخت. او یک سال دومی اسلیترینی بود؛ اما اسمش را به یاد نمیآورد.
- به نظرم اگر لباس دخترونه دوست داری، اشکال نداره بپوشی! میتونی هرچی میخوای بپوشی! لازم نیست گریه کنی... فقط اینو با احترام کامل میگم که دامنش برات کوتاهه... فکر کنم سایز شیش برات...
جیمز دیگر تحمل نداشت. با همان صدای لرزان شروع به فریادکشیدن کرد.
- میدونم اشکالی نداره! ولی من این کارو نکردم! چرا هیچ کس ازم نمیپرسه که خودم انتخابشون کردم یا نه؟... اینجا هیچ کس آدم نیست؟ یه جادوگر نه! یه آدم!
دختر با نگاه بهت زده به او خیره شد و گفت:
- تو... حالت خوبه؟
جیمز پوزخندی زد و در حالی لبهایش میلرزید گفت:
- خوب به نظر میام؟ واقعا میپرسی؟ با این قیافه مسخره و وحشتناک؟
دختر چند لحظه ددر همان حال ماند و بعد بی مقدمه جلو رفت و جیمز را بغل کرد.
- نه واقعا خوب به نظر نمیآیی! ولی اشکالی نداره وحشتناک و حتی مسخره باشی! اشکالی نداره هرچی باشی! هرچی معیار خوب و قوی بودن رو تو مغزت داری، بریز بیرون... میتونی له شده و ناراحت باشی! اینا قسمتهای تاریک وجودتن... ولی میدونی چیه؟ تاریکی جدا چیز خوبیه! میتونی تاریک و غمگین باشی! حتی با دامن به این کوتاهی و تنگی!
جیمز میان گرمای آغوش صادقانه دختر ذوب شد. همه چیز در موردش قوی و باشکوه بود. حتی شوخی کوچکش در مورد دامن هم به دلش نشست. بدون آنکه متوجه باشد، سرش را به شانه دختر تکیه داد و چشمهایش را بست. برای یکلحظه، یکلحظه بسیار کوتاه، احساس کرده بود زنده است. احساس کرده بود یک نفر در تمام دنیا صادقانه او را درک کرده، بدون آنکه واقعاً او را بشناسد یا از او انتظاری داشته باشد. همیشه احساس میکرد که زندانی ای در قفس شیشهای است و دیگران برای تفریح به قفسش ضربه میزنند و هیچکس در آن طرف شیشه در کنارش نیست. او در دنیای زندگی میکرد که جزئی از آن نبود و در آن لحظه برای اولینبار شیشه ناپدید شده بود.
- اگر پاک کردن دماغت با بلوزم تموم شده، رمز در بوقلمونه!
جیمز برای بار دوم از جا پرید و از آغوش دختر بیرون آمد. صورتش کمی قرمز شده بود و خجالت میکشید.
- ببین ام... ببخشید! من نباید سر تو خالیش میکردم! تقصیر تو نبود!
دختر لبخند بیخیالی زد و گفت:
-میدونم... من خیلی خفنم! درک و شعورم بالاست! تازه دامن خوشگل تو رو هم ندارم!
جیمز خندید و به سمت تابلوی بانوی چاق رفت و رمز را گفت. تابلو که باز شد، یک بار دیگر به سمت دختر برگشت و پرسید:
- بازم ببخشید... اسمت رو یادم رفته... راستی رمز در رو چرا بلدی؟
راه پله داشت میچرخید و دختر به همراهش دور میشد. با همان لبخند، فریاد زد:
-سوجین! یادت نره اول سو و بعد جین! تو امشب خفن ترین آدم زندگیت رو دیدی!
بعد میان راهپلهها محو شد و پسر را با سؤالاتش تنها گذاشت.
حال 19 سال بعد از آن اتفاق هم پسر آنجا بود. درحالیکه اشک میریخت خودش را روی کف زمین جلو کشید و همسرش را در آغوش گرفت.
- یادم نرفته... اول سو و بعد جین... خفن ترین آدم زندگیم!
....this is just goodbye
(آگاپه در زیان یونانی یکی از کلمات تجلی کننده عشقه. به قول پائولو کوئیلو یعنی عشقی که می بلعد و نابود میکند)