- خودم پیداش میکنم! مرگخوارا، به صف بشید!
همینطور که اعضا صف میبستند و پتوی پلنگی قهرمانانه بالای سرشان گسترش پیدا میکرد، تام یک به یک مشغول تکاندن مرگخوارها شد.
شاید باورش برایتان سخت باشد، اما جیب یک مرگخوار یکی از عجیبترین مکانهای دنیا بود. شاید تام میتوانست با پوشک بچهای که از جیب رابستن افتاد، یا چهار پنج تا شمارهای که مروپ از جوانان خوشبر و روی شومینههای قبلی شکار کرده بود، یا حتی اتو مویی که از اعماق موهای سیبل درآمد، اما هیچجوره نمیتوانست درک کند که دلفی چرا باید یک گلدان توی جیبش قایم کرده باشد.
- به نظرتون کدوم یکی از اینا آیتم شمارهی یکه؟
- من پوشک رو ندادن میشم. پوشک خیلی گرون بودن میشه!
- مگه اون پوشک استفادهشده نیست؟
- اهمیت ندادن میشم.
- به نظرم دادن بشو.
- اهمیت؟
- ... نه.
- پس چی رو؟
- پوشک رو!
- دست به پوشک من نزدن کنین!

- تو خودت هم نباید به اون پوشک دست بزنی!

- پوخ!
حین بحث بسیار پراهمیت مرگخواران، پتو به غبار تبدیل شد. سالازار که هنوز هم از دلیل بودنش در سوژه سر در نیاورده بود، با عصبانیت داد زد:
- بابا چقدر از ضریب هوشی پایینی برخوردارین! چقدر از اهمیت پتو پلنگی براتون بگم؟ پتو آیتم مخفی بود ولی هیچکس نفهمید!
- چرا خودتون نگفتین؟
- چون قدرت در اینه که همهی اسرارت رو با دیگران به اشتراک نذاری.

حالا مرگخواران آیتم مخفی شمارهی یک را از دست داده بودند و باید دنبال آیتم مخفی جدیدی میگشتند تا بتوانند آنها را با گیممستر معاوضه کنند و راه برای فرار از این بتل رویال نفرین شده پیدا کنند!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



S.O.S







