جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
32 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] حــــمــــلــــه!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1404 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
همه یا تردید و شک به یکدیگر نگاه میکردند. وقت چندانی برای فکر باقی نمانده بود پتوی پلنگی سالازار نمی‌توانست مدت زیادی در مقابل بار صاعقه ها مقاومت کند.

- ای بابا چرا هیچکی گردن نمیگیره که برداشته؟

تام که دست به کمر رو به مرگخواران بود با نگاهی شاکی پرسید.

- شاید یکی از ما اونو برداشته ولی هنوز نمیدونه که جزوی از آیتم مخفی بازیه؟

سکوتی معنا دار شکل گرفت، ممکن بود واقعا حق با گلرت باشد.

- اینطوری یکم اوضاع وخیم نمیشه؟

ملت مرگخوار به یادگاری هایی که سر راه برای خود برداشتند نگاهی کردند.

-جدا اون تخته سنگ به چه دردت میخورد کندی؟

دلفی از رابستن که با حیرت به سنگی عجیب که سر راه بر داشته بود پرسید.

- آخه قشنگ بودن میشه! ما از این ها تو سیارمون نداشتن شدیم.

مروپ در آن سو ابرویی بالا انداخت و به جیب باد کرده ی کت تام نگاه کرد.
- شوهر مامان اون چیه توی جیبت؟
-سنگ نمک! شنیدم اون روز داشتی تو یه روزنامه درباره خواصش میخوندی گفتم شاید خوشحال بشی برات یکم بر دارم.
- تامی!

در آن سو سالازار که دیگر از دیدن این صحنه میخواست بته ی خار را روی تام بیندازد نفسی عمیق کشید.
- پتویمان دارد نفس های آخرش را میکشد زودتر تصمیمتان را بگیرید این هایی که گفتید، الان آیتم بود یا نبود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: شنبه 17 خرداد 1404 02:01
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
سیبل یک بازی عجیب در خانه ریدلها پیدا میکنه و برای صمیمی شدن با مرگخوارانی که قبولش ندارن، از همه میخواد تو بازی شرکت کنن اما به‌محض شروع بازی، همه به درون بازی کشیده میشن. در درون بازی افراد در یک بتل‌رویال گرفتار میشن که باید سعی کنن توش زنده بمونن و هر بار گوینده ناشناس ازشون میخواد از مرحله ای عبور کنن. در این بازی آیتم‌های مخفی وجود داره که باید کشفش کنن و شومینه هایی هست که میتونن با کمکشون درون بازی جابه جا بشن. مشکل اینجاست که مرگخوارها چیزی از این بازی نمیفهمن.
اکنون مینی گیم رویایی با مرگ در حال انجامه و لوسیوس مالفوی با اصابت صاعقه ای به پودر تبدیل شده. مرگخواران گیج از این اتفاق بر جای خود خشک شده اند....



صاعقه درست جلوی پای گابریلا فرود آمد.

تنها چندمینی صدم ثانیه طول کشید که مرگخواران مانند ذرت‌هایی که دارند به چس‌فیل تبدیل می‌شوند، بالا و پایین بپرند و جیغ‌زنان به‌دور خود بچرخند. صاعقه‌های نورانی مانند قطرات باران بر زمین فرود می‌آمدند و در میان آن مرگخوران وحشت‌زده و هراسان، قربانی میگرفتند.

صدا اعلام کرد:
- بازیکن شماره 333 و 666 حذف شدند.

تام که بسیار عاشقانه و رستم‌وار دست مروپ را گرفته بود و به دنبال پناهگاه می‌دوید، نفس زنان گفت:
- اینا کی بودند؟... ای...ای خدا... این دیگه چه... چه کوفتیه؟ و...ولی ...نگران نباش منزلم! من... ازت... مراقبت میکنم!

بعد با سیس عقاب (همانند آواتارش) برگشت و مروپ را تماشا کرد.
مروپ با چشم‌های قلبی به او خیره شده بود و صحنه‌های برخود صاعقه ها به مرگخواران و کباب کردنشان به صورت اسلوموشن پشت سرش جریان داشت.

البته این صحنه عاشقانه مثبت 6 سال، دیری نپایید. ناگهان فکری به ذهن تام رسید که از ماگلی مانند او بعید بود. فریاد زد:
- سالازار! پتو رو دربیار!

از آنجا که سالازار آدمی با آی‌کیو بالابود و نیاز به توضیح هم نداشت (اصلا به فکر درآوردن لباسش نیوفتاد)، در حرکتی زورو مانند پتوی پلنگی‌اش را که همیشه برای مواقع ضروری در جیب چپش می‌گذاشت درآورد و مانند چادری بزرگ برافراشت. بلافاصله زیرش پناه گرفت و بعد از اینکه پتو اولین صاعقه را دفع کرد، بقیه به طرفه‌العینی درزیرش جمع شدند.

سیبل که از ترس موهایش فر تر شده بود، پرسید:
- میگم چطور این پتو در مقابل صاعقه هم مقاومه؟

سالازار بادی به غبغب انداخت و گفت:
- پلنگی ماست... تا چند دقیقه ازمون محافظت میکنه!

همه باهم فریاد زدند:
- فقط چند دقیقه؟

-گفتیم پلنگی ماست! فولاد اصفهان که نیست!

در این حین رابستن که محو فضای پتو شده بود پرسید:
- گفته شدن میشم.... این لکه های سفید تو پتو چی...

البته سؤالش با موزی که گلرت در دهانش گذاشت ناتمام باقی ماند. گلرت چشم‌هایش را ریز کرده بود و به حالت آواتاری‌اش فرورفته بود.

با صدایی که بسیار زیرک و خفن می‌نمود پرسید:
- میگم... بازی اعلام کرد که ... نقطه‌ی دسترسی به آیتم مخفی شماره ۲ در حال فعال‌سازی است. تنها بازیکنی که سوار بر وسیله‌ی غیرمتعارف وارد دایره‌ی آتش شود، آیتم را دریافت خواهد کرد... آیتم مخفی شماره یک چی بود؟ وسیله غیر متعارف که میشد خارخور!

مرگخواران تنها به او خیره ماندند.

گلرت ادامه داد:
- حتما یک آیتم یکی هم هست که دست یکی از شماست!... ما باید پیداش کنیم! میدونید چرا؟

مرگخواران مانند کودکان دوساله سرشان را به علامت منفی تکان دادند.

- چون بازی قبلش هم گفته که... آیتم های مخفی در بازی را پیدا کنید و به عنوان ساید کوئست امتیاز بیشتری دریافت کنید. میتوانید از امتیاز های دریافتی در این مرحله در مرحله ی بعد برای خود تنها یک آیتم از بازی، به عنوان پاداش با مبادله ی امتیاز با آیتم، دریافت کنید... الان اون آیتم شماره دو که پوتین ضد شعور بود رو میتونیم از خاکستر مالفوی برداریم... آیتم شماره یک دست کیه؟ به من بده که من دوتاشونو با مستر بازی معامله کنم! شاید زنده موندیم!

مرگخواران همگی به هم نگاه کردند.

آن آیتم مخفی را چه کسی برداشته بود؟ چگونه موفق به این کار شده بود؟ اصلا آیتم مخفی شماره یک چه بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/3/17 2:52:00
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 خرداد 1404 00:11
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همیشه از قدیم گفتن هیچ سختی بی دلیل نیست. حالا شاد بپرسید این الان چه ربطی داره به این سوژه و داستانی ک داریم میشنویم. این مله در واقع یه جوابیه به سوالی که در پست قبلی مطرح شد. میپرسید چه سوالی؟ سوال خوبیه باید بگم که این سوال:
نقل قول:
اما همزمان متعجب می‌شن که چرا زحمت بیشتر کشیدن باید موجب عدم کسب امتیاز می‌شد به جای کسب امتیاز؟


خب ما اینجاییم که توی این پست به این سوال جواب بدیم. واقعا چرا باید زحمت بیشتر کشیدن امتیازی نداشته باشه و به جاش یه مرحله کاملا ساده بخواد امتیاز داشته باشه؟ اصلا این چه عدالتیه که بازی در نظر گرفته؟ آیا جامعه اسیر بی عدالتی های متعدد شده؟ آیا هر کی زورش بیشتره باید حرفشو بدون منطق به کرسی بشونه؟ آیا... بله ببخشید از پشت صحنه اشاره میکنن که از موضوع اصلی دور نشیم.

برمیگردیم به موضوع اصلی و روشن شدن اینکه چرا باید چنین مینی گیم سختی رو برای اسکیپ کردن یه مرحله قرار بدن. در حالی که میشد با مشاهده یک تبلیغ سی ثانیه ای این مرحله رو بدون انجامش رد کرد. به نظر میرسید تنها یک دلیل میتونه چنین چیزی رو توجیه کنه، شاید اون مرحله از این مینی گیم سخت تر بود!

- من برگشتم!

درست وقتی تحلیل ها به اوج خودش رسیده بود، لوسیوس مالفوی با بلند کردن شمشیرش بازگشت شکوهمندانه خودش رو اعلام میکنه!

- تو... نمرده بودی؟ ما خودمون دیدم سوختی و خاکستر شد!

لوسیوس در حالی که همچنان شمشیرش رو همچون پرچم پیروزی تو هوا تکون میداد، به ساعد دستش اشاره میکنه که روش دو مستطیل مشکی خالکوبی شده بود. روی یکی از این مستطیل ها ضربدر قرمز رنگی دیده میشد.
- هممون دو تا جون داریم تو بازی! من یکی از جونام کم شده ولی دومی رو هنوز دارم این یکی رو از دست بدم برای همیشه حذف میشم!

لوسیوس بعد از گفتن این جمله دست شمشیر به دستشو بالاتر از قبل میگیره و به احتزاز در میاره تا همه بتونن شمشیر و خالکوبی دستشو ببینن!
- من یک مرگخوار واقعی شدم! من مرگ رو خوردم. من ارباب مر...

جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز! فــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــس!

احتمالا براتون سوال پیش میاد که این صدای چی بود. باید بگم صدای برخورد صاعقه با شمشیر لوسیوس مالفوی و در نتیجه تبدیل اون به یک کپه خاکستر بود!

- مینی مرحله رویارویی با مرگ آغاز شد. بازیکن اول لوسیوس مالفوی با از دست دادن هر دو جون خودش از بازی به طور کامل حذف شد!

بعد از شنیده شدن صدای گوینده بازی، صاعقه ی بعدی درست جلوی پای گابریلا روی زمین فرود اومد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 خرداد 1404 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- اوف. واقعا که روونا یارتون بود. عجب شانسی آوردین!

مروپ، رابستن و سیبل که با سه تکه شدن شال حس می‌کردن دنیا رو سرشون خراب شده، با نگاه‌هایی آکنده از افسوس به شال دریده شده نگاه می‌کنن.
مروپ آه‌کشان در پاسخ به گابریلا می‌گه:
- نیازی نیست بهمون امید واهی بدی بلوبری مامان. می‌دونیم باختیم.

سیبل تکه شالی که بهش نزدیک‌تر بود رو در دست می‌گیره و با حسرت به نخ‌هایی که از انتهاش در دست باد رها می‌شن می‌نگره.
- فاصله تا پیروزی تنها شمارش چند نخ بود.

رابستن در تلاشی مذبوحانه سعی می‌کنه دوباره به شمردن نخ‌ها رو بیاره. شاید اگه به صورت تقریبی هم جواب درست رو می‌داد حداقل امتیاز بخشی از این مرحله رو می‌گرفت.

گابریلا جلو میاد سه تکه شالو برمی‌داره و جلوی چشمای حیران هر سه نفر، آتیششون می‌زنه.
- چرا ماتم گرفتین؟ می‌گم شانس آوردین نتونستین بشمرین. چون که... کافیه گوش بدین!

- پنج ثانیه تا آغاز مینی مرحله رویارویی با مرگ. برای رد کردن این مرحله بدون دریافت امتیاز آن تعداد نخ های تشکیل دهنده شال گردن بازیکن حذف شده را فریاد بزنید!

حضار هم‌چنان بهت‌زده به گابریلا خیره می‌مونن. گابریلا که می‌بینه قرار نیست خودشون بفهمن بالاخره به حرف میاد.
- نشنیدین؟ گفت برای رد کردن این مرحله بدون دریافت امتیاز آن! خب فکر کنم همه‌مون ترجیح می‌دیم با کسب امتیاز این مرحله رو رد کنیم نه؟

ناگهان صدای "آهان" مرگخوارا به هوا بلند می‌شه. اما همزمان متعجب می‌شن که چرا زحمت بیشتر کشیدن باید موجب عدم کسب امتیاز می‌شد به جای کسب امتیاز؟ به هر حال زمان به پایان رسیده بود و نتیجه هرچه که بود، بزودی قرار بود بفهمن.

- پایان زمان حدس زدن تعداد نخ‌های تکشیل‌دهنده‌ی شال‌گردن بازیکن حذف‌شده با صفر حدس از جانب بازیکنان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1404 22:16
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
همونطوری که مرگخوارها زل زده بودن، دایره آتیش که هنوز روشن و شعله‌ور بود، باقی مونده لوسیوس رو تف میکنه بیرون. باقیمونده لوسیوس در واقع یه پر شال نیم‌سوز بود! همون لحظه هم صدای گوینده‌ی مسابقه توی فضا پیچید.
- بازیکن لوسیوس مالفوی در اثر شدت جراحات سوخت و خاکستر شد!
- گمون نکنم دیگه دلم بخواد یه خارخور داشته باشم!

این صدای تام بود که بعد از دیدن بقایای لوسیوس مرحوم به این نتیجه رسیده بود.

- سی ثانیه تا آغاز مینی مرحله رویارویی با مرگ. برای رد کردن این مرحله بدون دریافت امتیاز آن تعداد نخ های تشکیل دهنده شال گردن بازیکن حذف شده را فریاد بزنید!

مرگخوارها برای لحظاتی در شوک چیزی که شنیده بودن فرو رفتن.

- بیست و پنج ثانیه تا آغاز مینی مرحله رویارویی با مرگ. برای رد کردن این مرحله بدون دریافت امتیاز آن تعداد نخ های تشکیل دهنده شال گردن بازیکن حذف شده را فریاد بزنید!

این صدا دیگه مرگخوارها رو از شوک بیرون میاره!
- الان گفت مینی مرحله چی؟
- رویارویی با مرگ؟
- گفت باید چی کار کنیم؟ کس این بخشش رو شنید؟
- بیست ثانیه تا آغاز مینی مرحله رویارویی با مرگ. برای رد کردن این مرحله بدون دریافت امتیاز آن تعداد نخ های تشکیل دهنده شال گردن بازیکن حذف شده را فریاد بزنید!

بعد از شنیدن این جمله توده ای از مرگخور ها بودن که به سمت شال گردن نیم سوز لوسیوس حمله ور شدن. نتیجه ی این اتفاق اصلا صحنه خوشایندی نبود. مروپ، رابستن و سیبل هر کدوم از یک سمت مشغول کشیدن شال بودن و حالا نکش کی بکش راه انداخته بودن.

- پانزده ثانیه تا آغاز مینی مرحله رویارویی با مرگ. برای رد کردن این مرحله بدون دریافت امتیاز آن تعداد نخ های تشکیل دهنده شال گردن بازیکن حذف شده را فریاد بزنید!

این نیروی محرکه جدید باعث شد هر سه نفر با قدرت بیشتری شال رو بکشن و در نتیجه...

قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرچ!

شال به سه قسمت نامساوی و نا متقارن تقسیم شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1404 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس روی موجود خارخور سوار شده بود.

چرا؟ چون غرور مرگخوارانه‌اش اجازه نمی‌داد یک جانور عجیبی که اسم علمی‌اش به احتمال قوی خارخوروسِ بزواروس بود را به حال خودش رها کند و خودش پیاده دنبالش برود. نه! این لوسیوس بود، وارث خاندان مالفوی، سوار بر جانوری خاردار، در حالی که شال نقره‌ای‌اش مثل پرچم در باد می‌رقصید و شمشیری که از شدت حرارت شومینه کج شده بود را مثل فرمان دست گرفته بود!
–بچه‌ها حرکت کنین! به دنبال من! بریم آیتم پیدا کنیم! شومینه بعدی باید از راه برسه!

اما بقیه مرگخوارها فقط نگاهش می‌کردند. بعضی از شدت سواری‌گرفتن شاهانه‌ی لوسیوس حس می‌کردند دارن به دنیای ماگل‌ها جذب می‌شن و به تماشای "وستروسِ مرگخواران" نشستن. سیبل آرام زیر لب گفت:
–این صحنه باید ثبت شه. یکی گوشی داره؟ یا نه، بذارین اینو تو جام پیشگویی ذخیره کنم!

لوسیوس که تازه متوجه شکوه حضورش شده بود، با نگاهی از بالا به پایین ادامه داد:
–می‌دونین مشکل کار کجاست؟ اتحاد نداریم. وفاداری نداریم. لباس نظامی نداریم. باید یه یونیفرم طراحی کنیم. سیاه، براق، با یقه‌های بلند... یه چیزی تو مایه‌های پالتوی خودم!

تام زیر لب غر زد:
–این دیگه داره کل بازیو با شوی لباس قاطی می‌کنه!

اما ناگهان موجود خارخور که شاید از وزن غرور لوسیوس یا شمشیر منحرف‌شده‌اش یا شال نقره‌ای که جلوی چشمش تاب می‌خورد خسته شده بود، عربده‌ای زد و مثل گلوله‌ی خار از جا کند و شروع به دویدن کرد!

–آخخخخ گـلـه‌های نخود پخته در مجاری عصبی من!
فریاد لوسیوس بود که حالا به شدت در حال بالا و پایین شدن روی برآمدگی‌های ستون فقرات خارخور بود. مرگخوارها جیغ‌زنان به دنبالش دویدند تا ارباب آینده‌شان را از تبدیل‌شدن به جادوگر قیمه جلوگیری کنند.

اما درست در همین لحظه صدای اعلان بازی دوباره آمد:
«نقطه‌ی دسترسی به آیتم مخفی شماره ۲ در حال فعال‌سازی است. تنها بازیکنی که سوار بر وسیله‌ی غیرمتعارف وارد دایره‌ی آتش شود، آیتم را دریافت خواهد کرد.»

مرگخوارها با وحشت به لوسیوس و خارخور نگاه کردند که داشت با سرعت به سمت دایره‌ای از آتش، ترسناک‌تر از مغز تام، نزدیک می‌شد. لوسیوس فریاد زد:
–نگران نباشین! من می‌تونم مهارش کنم!

نمی‌تونست.

اما مهم این بود که لوسیوس، در حالی که از یک طرف شال نقره‌ای‌اش در آتش می‌سوخت و از طرف دیگر شمشیرش نقش آنتن گیرنده‌ی آیتم را بازی می‌کرد، با شکوه و جیغ وارد دایره‌ی آتش شد...

و ناپدید شد.

همه ایستادند. سکوتی محض. سپس...

بازیکن شماره ۴۵۶ آیتم مخفی «پوتین ضدشعور +۱» را دریافت کرد. انتقال به مرحله‌ی بعدی در حال انجام است...
مرگخوارها با دهان‌های باز، به جایی که لوسیوس ناپدید شده بود زل زدند.

تام آهی کشید:
–کاش منم یه خارخور داشتم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1404 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
سیبل که به خاطر سابقه‌ش با دامبلدور بین مرگخوارا محبوب نیست، یه جعبه بازی پیدا می‌کنه و برای برقراری ارتباط با سایر مرگخوارا، تصمیم می‌گیره دسته‌جمعی بازیش کنن. اما این بازی به محض آغاز، همه رو به درون بتل رویالی می‌کشه که با شومینه‌هایی می‌تونن توش تغییر مکان بدن و هم‌چنین آیتم‌هایی هم در نقاط مختلف برای بقا تهیه کنن. در حالی که بازی بتل رویال کشتن همدیگه تا جایی که فقط یک نفر زنده بمونه هست، مرگخوارا اطلاعی ندارن که چی کار باید بکنن. مروپ پیشنهاد می‌ده موجود خار خوری که دیدن رو بپزن و به خورد شومینه بدن تا قبول کنه اونا رو هرجا می‌خوان ببره، یا این که سوارش بشن و تا رسیدن به شومینه بعدی آیتم جمع کنن...


~~~~~~~

مرگخوارا دوباره یه نگاه به موجود خارخور می‌ندازن و افکار خیلی بد و ترسناکی به ذهنشون هجوم میاره که نه‌تنها درجا به زبونش میارن، بلکه مال همدیگه رو هم بسط می‌دن.
- اگه مامان مروپ رو در حین آماده‌سازی موجود خارخور بر اثر برخورد خارها باهاش از دست بدیم چی؟
- اگه مامان مروپ از این مرحله سالم بیرون اومد اما موقع پخت چند تا از خارا جا بمونه تو بدنش چی؟
- اگه پختن نتونه خارای جا مونده رو از بین ببره چی؟
- اگه شومینه بفهمه خار به خوردش دادیم و ازمون انتقام بگیره چی؟
- اگه شومینه نفهمه ولی خارا درسته تو حلقش گیر کنن چی؟
- اگه ما حین جا به جایی یه راست رفتیم تو خارای گیر کرده تو حلق شومینه چی؟

مرگخوارا همین‌طور می‌گفتن و ماجرا رو تلخ‌تر از قبل می‌کردن، طوری که در آخرین مرحله عملا باخت در یکی از ورژن‌های بازی مورتال کمبت که اگه شکست می‌خوردی پرتت می‌کردن تو چاهی پر از تیغ، به صورت عملی روشون پیاده‌سازی می‌شد. حقیقتا مرگ دردناکی بود و نمی‌خواستن که تجربه‌ش کنن.

حالا این وسط به ذهن هیچ‌کدومشون هم خطور نکرده بود که احتمالا خارها تو بدن همون جونور مراحل هضم رو به خوبی طی کردن و این تئوری‌ها از بیخ غلط هستن که ما می‌ذاریم پای این که جادوگرن و خیلی از آناتومی بدن حیوانات اطلاع ندارن. اما تام چی؟ یعنی داستان شتر رو تو مدرسه نخونده بود؟

نکته در اینجاست که تام هم بخشی از مغزش رو از دست داده بود و امکانش بود این قسمت از آموخته‌هاش تو بخش از دست رفته‌ی مغزش ذخیره شده باشه. پس به اونم خورده نمی‌گیریم و می‌ریم برای ادامه‌ی داستان.

بعضی از مرگخوارا از شدت خشن شدن ماجرا، تشنج می‌کنن و برخیشون هم درجا بیهوش می‌شن. مروپ که اوضاعو رو به وخامت می‌بینه، سریعا تصمیم به مداخله و اعلام نتایج نهایی می‌کنه.
- خیله خب، تبدیل موجود خارخور به غذا کنکله. پس ازش سواری می‌گیریم و تا رسیدن به شومینه‌ی بعدی آیتم جمع می‌کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1404 14:10
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از دقایقی سکوت سنگین صدای اعلام کننده با تن سردی اعلامیه ای کوتاه داد.

- بازیکن شماره ۴۵۶ به خاطر علاقه ی برگزار کننده مسابقه به او، به مرحله بعد زود تر از بقیه انتقال یافت.
-حالا علاقه ی برگزار کننده روبذاریم کنار ما مگه انقدر اصلا سرجمع انقدر جمعیتمون زیاد بود؟
- خیر ولی عین بازی فوتبال با این اینکه ۹۹ نفر توی زمین نیستن، اینجا هم این اعداد رو به طور تصادفی بینتون تقسیم کردیم.

تام چشمانش را تنگ کرد و به افقی که حس میکرد صدای اعلام کننده از آنجا می آید خیره شد.

- یه چیزی اینجا بو داره!

مروپ که مسیر نگاه تام را دنبال کرد به همان جهت نگریست و سری تکان داد.
- شوهر مامان اگر اینجا بو داره چرا به دور دست خیره شدی؟ در هر حال مامان که چیزی حس...

مروپ هم چیزی حس کرد و شروع به بو کشیدم کرد. ناگهان هر دو سری چرخاندند و موجودی عجیب که در حال خار خوردن بود شدند.

- عجب موجود خود آزاریست چقدر هم خار هارا با ولع میخورد گمان کنیم اسباب بازی یدک خوبی برای باسیلیسکمان شود!
- ماهم حتی از این موجودات در سیاره مان ندیده شدم میشیم.

ناگهان صدای بازی اعلامیه جدیدی داد.
- آیتم های مخفی در بازی را پیدا کنید و به عنوان ساید کوئست امتیاز بیشتری دریافت کنید. میتوانید از امتیاز های دریافتی در این مرحله در مرحله ی بعد برای خود تنها یک آیتم از بازی، به عنوان پاداش با مبادله ی امتیاز با آیتم، دریافت کنید.

-چرا هرچی جلو تر میریم همش حرفاش نامفهوم تر میشه؟
- حالا نظرتون چیه؟ از این موجود خار خور مامان یه وعده غذا در بیارم برای شومینه مامان یا ازش سواری بگیریم شاید تونستیم شومینه های بعدی رو ببینیم و سر راه آیتم های مخفی رو هم پیدا کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1404 13:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- وا.

مرگخوارها به هم زل زدند، بعد به شومینه‌ای که لوسیوس با شکوه فراوان و قهرمانانه و شمشیر به‌دست تویش پریده بود، و بعد دوباره به هم.

- نظرتون چیه لوسیوس رو به سرنوشت بسپاریم تا تنهایی با این شومینه مواجه بشه؟

همه موافق بودند و با الهام گرفتن از سخنرانی لوسیوس در مورد اتحاد، متحد شدند و از شومینه‌ی مذکور فاصله گرفتند.

- حالا باید چیکار کنیم؟ دوباره وارد یه شومینه‌ی دیگه بشیم؟
- شاید باید صبر کردن بشیم که شومینه وارد ما شدن بشه.

با اینکه اصلا ایده‌ی جالبی به نظر نمی‌رسید، اما مرگخوارها آن‌قدر در شومینه‌های مختلف اذیت شده بودند که داشتند واقعا آماده شدن برای این کار را در نظر می‌گرفتند.

- شاید هم باید کاری انجام بدیم که شومینه‌‌ها راضی بشن ما رو به مقصد مورد نظرمون ببرن.

مرگخوارها وازلین را کنار گذاشتند و به حرف‌های تام دقت کردند که در حال چسب زدن مغزش بود تا محتوایش بیرون نریزند.

- مثلا چه کاری؟
- نمی‌دونم. از اینجا به بعدش مربوط به اون قسمتی از مغزم بود که کف دریاچه خورد و خاکشیر شد.
- من یه بار داشتم تلویزیون ماگل‌ها رو تماشا می‌کردم که یه یارویی که خیلی درگیرم بود چون همش داشت از اون تو بهم نگاه می‌کرد گفت بعضیا وقتی می‌خوان به یه چیزی برسن، یه چیزی رو به درگاهش قربونی می‌کنن. شاید ما هم باید یه چیزی برای شومینه قربونی کنیم که هیزماش نرم بشن و بذاره برگردیم پیش خواستگ‌... یعنی اربابمون.
- ولی ما از توی این ساحل چه چیز به‌درد بخوری می‌تونیم پیدا بکنیم که شایسته‌ی قربونی کردن باشه؟
- فهمیدم! من باید واسه شومینه‌ی مامان غذای مقوی درست کنم! هیچی به اندازه‌ی یه غذای خوشمزه و شکم سیر نمی‌تونه آدمو خوش اخلاق کنه!
- نه!

همه‌ی یک‌صدا فریاد زدند. به هر حال، از آن جایی که مرگخوارها از شدت بی‌اعصاب بودن آدم می‌کشتند، می‌شد وضعیت خوشمزه بودن غذای مروپ و شکم سیرشان را حدس زد.

- اون‌وقت چرا نه؟

حالا آن‌ها یا باید مروپ را از آشپزی منصرف می‌کردند، و یا خطر رفتن به شومینه‌ای که غذای او را خورده بود به جان می‌خریدند.

انتخاب سختی بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
حالا که این پستو تا آخر خوندی، پس یعنی خیلی درگیرمی!


پاسخ: حــــمــــلــــه!
ارسال شده در: دوشنبه 12 خرداد 1404 05:40
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس مالفوی با شمشیرِ بی‌صدا و نگاه یخ‌زده‌اش به ساحل چشم دوخت؛ جایی که مرگخوارها هنوز سرگرم تماشای تامِ نیمه‌بیهوش و نمک‌خورده بودند. ماسه‌های طلایی زیر نور آفتاب آبی‌تر از حد تصور می‌درخشیدند و موج‌های دریا، به جای خروش همیشگی، بی‌صدا روی شن‌ها فرو می‌خوردند ، یک سکوت غریب که مثل تله می‌ماند.
او نفس عمیقی کشید و از صدای شرشرِ نمک بر کف سرِ تامِ افتاده، لبخندی خشک و تلخ زد. دقیق به شانه‌ی همسرش نارسیسا نگریست که نگران کنارش ایستاده بود. ملافه‌ی باریک و مایوی خیسش روی موجِ گرمایش تاب می‌خورد.
–تو هم دیدی؟ مالفوی کوچک؟
لوسیوس آرام گفت و صدایش آن‌قدر بلند نشد که دیگران بشنوند.
اینجا چیزی بیشتر از یک نمایش مسخره‌ی ساحلیه.
نارسیسا با ابروی کشیده‌شده و چشمان نگرانش پاسخ داد:
–یه جای کار می‌لنگه . این آنتالیا ، نه ساحل عادیه و نه حتا تله‌ای ساده. اگر تام کلاه‌ش رو از دست داده ، مطمئن باش قدم بعدی‌مون الان خطرناک‌تر از یه شیرجه‌ی اشتباهه.
لوسیوس سرش را چرخاند تا وضعیت گروه را بسنجد . شمشیرش را سفت‌تر در مشت گرفت و با یک نگاه سربالا به آسمان نیلگونِ بی‌ابر ، زیر لب زمزمه کرد:
– ولدمورت اینو دیکته نکرده بود ، اما مطمئنم اگر چیزی تو این هوا موج می‌زنه ، ما رو حذف می‌کنه.
دقیقا زیر آن ثانیه‌ها ، صدای خنده‌ی شرورانه‌ی گابریلا از لبه‌ی صخره‌ای شنیده شد؛ جایی که به سختی تام را روی شن‌های خشک نگه داشته بودند. او انگار از هر یک ثانیه‌ی گیج شدن بقیه لذت می‌برد:
–خب، شومینه‌های بعدی منتظرن. ولی قبلش، یه بازی کوچیک: کی جرات داره از خط ساحلی عبور کنه؟ امشب ماه‌شیر پنهونه، می‌گن موجودات ریز و درشت زیر آب می‌چرخیـدن…!
گابریلا تکانی به مویش داد و نیشخندی زد که نشان می‌داد مرگخوارها پیش از این قرار بوده برای نیامدن به آنتالیا انتخاب شوند، نه نفرین بشن.
لوسیوس با لحن خشکش گفت:
–گابریلا، بس کن. این شیطنت‌ها، بیشتر از هر چیزی دیگه، همه‌مون رو به ته دریا می‌افکنه.
گابریلا با چشمک و لبخندی از بالا نگریست:
– نگران نباش، لوسیوس! تو همیشه نجات‌بخش منی. حواست باشه که زیر آب هم بتونی شمشیرت رو به کار ببری!
لوسیوس بی‌اعتنا به شوخی‌اش، قدمی به جلو برداشت و زیر لب زمزمه کرد:
–اگر مرگ این وسط باشه، حداقل من مهم‌ترین قربانی نخواهم بود.
ناگهان حرکتی در موج‌های آرامِ ساحل رخ داد؛ مثل موجی کوچک که از ته عمق بلند می‌شد. چشم‌های لوسیوس به سرعت تعقیبش کردند. درست پیش از آن‌که تمام مرگخوارها در بهت و ترس خیره شوند، موجودی شبیه به ماهی‌ای سرخ‌پوست با فلس‌های سفید و درخشان از آب بیرون جهید. هیکلش بلند و استخوانی بود، انگار ماهی وقتی به روح دریا دل می‌بندد، هیکلش را می‌بلعد و گام بر می‌دارد.
–مالفوی! عقب‌باش!
صدای مروپ در لابلای موج‌ها پیچید که درست پشت لوسیوس ایستاده بود.
لوسیوس بی‌حرکت ایستاد، شمشیرش را در دست فشرد و نفسش را حبس کرد. موجود ماهی‌سان یک قدم بلند برداشت و سرخوشی کودکانه، به سمتی پلک زد که لوسیوس ایستاده بود.
رگ‌های گردنِ مروپ برجسته شد و با صدایی‌ که از دهانش بیرون جهید، فریاد زد:
–این‌ یکی دیگه مثل تام نیست که روی شن بخوره! این… این سگه!
صدای شکستگیِ استخوان چیزی زیر خط ساحل پیچید. لوسیوس یک لحظه خیره شد، بعد شمشیر را مثل عصای مرگ‌آور بالا برد و با تمام توانش سر پیچِ موج فرود آورد.
صدایی روسیخختی، شبیه به پاره شدن قطعه‌ای از زره، پیچید. موجود ماهی‌سان در غرش بلندی به عقب‌پرید، پولک‌هایش به هوا پاشیدند و دوباره در آب ناپدید شد. ولی خون قرمز و گرمش، مثل حبابِ آتشینِ تاریک، روی شن‌های طلایی پخش شد.
همه مرگخوارها در سکوتی سنگین نفس کشیدند. لوسیوس شمشیرش را از شن بیرون کشید و خونِ خونین را تماشا کرد. در همان لحظه صدای عمیق و برخوردی کژدم‌مانند درون دریا طنین انداخت—انگار که چندین بازوی غضروفی زیر آب در هم می‌تابیدند.
لوسیوس چشمانش را به مخاطره‌ای که پیش‌رو بود دوخت و با خود زمزمه کرد:
–اگه این مرحله رو رد کنیم، بالاخره می‌فهمم اون “بازیکن” دیگه که قرمز جلوه می‌کنه کیه. اما فعلا، نوبت منِ لوسیوس مالفویه که بازی رو باب کنم.
او آهسته به سمت گروه برگشت و گفت:
–بچه‌ها، وقتی توی هزارتو یا روی تپه‌ مرگخوارها گیر افتادین، تنها یه راه داریم: اتحاد. امروز، من توی پیشانیِ این نبرد می‌ایستم. هرکس زنده بمونه، کف دستم یه سوراخ کوچک داره تا یادش بمونه چقدر میشه رو قلب ملکه‌ی مارها کار کرد.
مرگخوارها، یکی‌یکی، زیر فشار هیجان و ترس انگشت اشاره‌شون رو بالا بردند. گابریلا که رو به لوسیوس ایستاده بود تا لحظه‌ی بیرون جهیدن ماهی‌سان را دیده بود، با چشمانی گرد گفت:
–مالفوی، این دفعه نذار بمونم عقب. من هم باهاتم.
لوسیوس سری تکان داد و گفت:
–خب، پس… باید شجاعت‌مون رو ثابت کنیم. آماده شید برای رفتن به سمت شومینه‌های بعدی. من اول می‌رم.
گندماب‌مانندِ ترس و هیجان جمعیت را پر کرد. لوسیوس آرام قدم برداشت و با لحنی سرد و محکم افزود:
–بزنید دنبال من! هشیار باشید، چون هر کسی عقب بمونه، بدون شک قراره خوراکِ ماهی‌های کون رنگ بشه.
و با این حرف‌ها، لوسیوس مالفوی شمشیرش را بالا گرفت، گام بلندی برداشت و وارد شومینه‌ای شد که آبی‌تر از آسمان کبود می‌درخشید. ملافه‌ی ضخیمِ آتشِ ساحلی، زوزه‌ای نصفه‌نیمه از خودش در آورد که مثل نواختن ناقوسِ سقوط بود.
لحظه‌ای بعد، او درون شعله‌ها غیب شد—و صدای پرهیاهوی مرگخوارها در ساحل همچون فریاد وداعی بی‌صدا ماند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتی‌ست که دیگران را وادار به اطاعت می‌کند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]