تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
150 کاربر(ها) آنلاین هستند (131 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
148
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
حــــمــــلــــه!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

لوسیوس مالفوی با شمشیرِ بیصدا و نگاه یخزدهاش به ساحل چشم دوخت؛ جایی که مرگخوارها هنوز سرگرم تماشای تامِ نیمهبیهوش و نمکخورده بودند. ماسههای طلایی زیر نور آفتاب آبیتر از حد تصور میدرخشیدند و موجهای دریا، به جای خروش همیشگی، بیصدا روی شنها فرو میخوردند ، یک سکوت غریب که مثل تله میماند.
او نفس عمیقی کشید و از صدای شرشرِ نمک بر کف سرِ تامِ افتاده، لبخندی خشک و تلخ زد. دقیق به شانهی همسرش نارسیسا نگریست که نگران کنارش ایستاده بود. ملافهی باریک و مایوی خیسش روی موجِ گرمایش تاب میخورد.
–تو هم دیدی؟ مالفوی کوچک؟
لوسیوس آرام گفت و صدایش آنقدر بلند نشد که دیگران بشنوند.
اینجا چیزی بیشتر از یک نمایش مسخرهی ساحلیه.
نارسیسا با ابروی کشیدهشده و چشمان نگرانش پاسخ داد:
–یه جای کار میلنگه . این آنتالیا ، نه ساحل عادیه و نه حتا تلهای ساده. اگر تام کلاهش رو از دست داده ، مطمئن باش قدم بعدیمون الان خطرناکتر از یه شیرجهی اشتباهه.
لوسیوس سرش را چرخاند تا وضعیت گروه را بسنجد . شمشیرش را سفتتر در مشت گرفت و با یک نگاه سربالا به آسمان نیلگونِ بیابر ، زیر لب زمزمه کرد:
– ولدمورت اینو دیکته نکرده بود ، اما مطمئنم اگر چیزی تو این هوا موج میزنه ، ما رو حذف میکنه.
دقیقا زیر آن ثانیهها ، صدای خندهی شرورانهی گابریلا از لبهی صخرهای شنیده شد؛ جایی که به سختی تام را روی شنهای خشک نگه داشته بودند. او انگار از هر یک ثانیهی گیج شدن بقیه لذت میبرد:
–خب، شومینههای بعدی منتظرن. ولی قبلش، یه بازی کوچیک: کی جرات داره از خط ساحلی عبور کنه؟ امشب ماهشیر پنهونه، میگن موجودات ریز و درشت زیر آب میچرخیـدن…!
گابریلا تکانی به مویش داد و نیشخندی زد که نشان میداد مرگخوارها پیش از این قرار بوده برای نیامدن به آنتالیا انتخاب شوند، نه نفرین بشن.
لوسیوس با لحن خشکش گفت:
–گابریلا، بس کن. این شیطنتها، بیشتر از هر چیزی دیگه، همهمون رو به ته دریا میافکنه.
گابریلا با چشمک و لبخندی از بالا نگریست:
– نگران نباش، لوسیوس! تو همیشه نجاتبخش منی. حواست باشه که زیر آب هم بتونی شمشیرت رو به کار ببری!
لوسیوس بیاعتنا به شوخیاش، قدمی به جلو برداشت و زیر لب زمزمه کرد:
–اگر مرگ این وسط باشه، حداقل من مهمترین قربانی نخواهم بود.
ناگهان حرکتی در موجهای آرامِ ساحل رخ داد؛ مثل موجی کوچک که از ته عمق بلند میشد. چشمهای لوسیوس به سرعت تعقیبش کردند. درست پیش از آنکه تمام مرگخوارها در بهت و ترس خیره شوند، موجودی شبیه به ماهیای سرخپوست با فلسهای سفید و درخشان از آب بیرون جهید. هیکلش بلند و استخوانی بود، انگار ماهی وقتی به روح دریا دل میبندد، هیکلش را میبلعد و گام بر میدارد.
–مالفوی! عقبباش!
صدای مروپ در لابلای موجها پیچید که درست پشت لوسیوس ایستاده بود.
لوسیوس بیحرکت ایستاد، شمشیرش را در دست فشرد و نفسش را حبس کرد. موجود ماهیسان یک قدم بلند برداشت و سرخوشی کودکانه، به سمتی پلک زد که لوسیوس ایستاده بود.
رگهای گردنِ مروپ برجسته شد و با صدایی که از دهانش بیرون جهید، فریاد زد:
–این یکی دیگه مثل تام نیست که روی شن بخوره! این… این سگه!
صدای شکستگیِ استخوان چیزی زیر خط ساحل پیچید. لوسیوس یک لحظه خیره شد، بعد شمشیر را مثل عصای مرگآور بالا برد و با تمام توانش سر پیچِ موج فرود آورد.
صدایی روسیخختی، شبیه به پاره شدن قطعهای از زره، پیچید. موجود ماهیسان در غرش بلندی به عقبپرید، پولکهایش به هوا پاشیدند و دوباره در آب ناپدید شد. ولی خون قرمز و گرمش، مثل حبابِ آتشینِ تاریک، روی شنهای طلایی پخش شد.
همه مرگخوارها در سکوتی سنگین نفس کشیدند. لوسیوس شمشیرش را از شن بیرون کشید و خونِ خونین را تماشا کرد. در همان لحظه صدای عمیق و برخوردی کژدممانند درون دریا طنین انداخت—انگار که چندین بازوی غضروفی زیر آب در هم میتابیدند.
لوسیوس چشمانش را به مخاطرهای که پیشرو بود دوخت و با خود زمزمه کرد:
–اگه این مرحله رو رد کنیم، بالاخره میفهمم اون “بازیکن” دیگه که قرمز جلوه میکنه کیه. اما فعلا، نوبت منِ لوسیوس مالفویه که بازی رو باب کنم.
او آهسته به سمت گروه برگشت و گفت:
–بچهها، وقتی توی هزارتو یا روی تپه مرگخوارها گیر افتادین، تنها یه راه داریم: اتحاد. امروز، من توی پیشانیِ این نبرد میایستم. هرکس زنده بمونه، کف دستم یه سوراخ کوچک داره تا یادش بمونه چقدر میشه رو قلب ملکهی مارها کار کرد.
مرگخوارها، یکییکی، زیر فشار هیجان و ترس انگشت اشارهشون رو بالا بردند. گابریلا که رو به لوسیوس ایستاده بود تا لحظهی بیرون جهیدن ماهیسان را دیده بود، با چشمانی گرد گفت:
–مالفوی، این دفعه نذار بمونم عقب. من هم باهاتم.
لوسیوس سری تکان داد و گفت:
–خب، پس… باید شجاعتمون رو ثابت کنیم. آماده شید برای رفتن به سمت شومینههای بعدی. من اول میرم.
گندمابمانندِ ترس و هیجان جمعیت را پر کرد. لوسیوس آرام قدم برداشت و با لحنی سرد و محکم افزود:
–بزنید دنبال من! هشیار باشید، چون هر کسی عقب بمونه، بدون شک قراره خوراکِ ماهیهای کون رنگ بشه.
و با این حرفها، لوسیوس مالفوی شمشیرش را بالا گرفت، گام بلندی برداشت و وارد شومینهای شد که آبیتر از آسمان کبود میدرخشید. ملافهی ضخیمِ آتشِ ساحلی، زوزهای نصفهنیمه از خودش در آورد که مثل نواختن ناقوسِ سقوط بود.
لحظهای بعد، او درون شعلهها غیب شد—و صدای پرهیاهوی مرگخوارها در ساحل همچون فریاد وداعی بیصدا ماند.
او نفس عمیقی کشید و از صدای شرشرِ نمک بر کف سرِ تامِ افتاده، لبخندی خشک و تلخ زد. دقیق به شانهی همسرش نارسیسا نگریست که نگران کنارش ایستاده بود. ملافهی باریک و مایوی خیسش روی موجِ گرمایش تاب میخورد.
–تو هم دیدی؟ مالفوی کوچک؟
لوسیوس آرام گفت و صدایش آنقدر بلند نشد که دیگران بشنوند.
اینجا چیزی بیشتر از یک نمایش مسخرهی ساحلیه.
نارسیسا با ابروی کشیدهشده و چشمان نگرانش پاسخ داد:
–یه جای کار میلنگه . این آنتالیا ، نه ساحل عادیه و نه حتا تلهای ساده. اگر تام کلاهش رو از دست داده ، مطمئن باش قدم بعدیمون الان خطرناکتر از یه شیرجهی اشتباهه.
لوسیوس سرش را چرخاند تا وضعیت گروه را بسنجد . شمشیرش را سفتتر در مشت گرفت و با یک نگاه سربالا به آسمان نیلگونِ بیابر ، زیر لب زمزمه کرد:
– ولدمورت اینو دیکته نکرده بود ، اما مطمئنم اگر چیزی تو این هوا موج میزنه ، ما رو حذف میکنه.
دقیقا زیر آن ثانیهها ، صدای خندهی شرورانهی گابریلا از لبهی صخرهای شنیده شد؛ جایی که به سختی تام را روی شنهای خشک نگه داشته بودند. او انگار از هر یک ثانیهی گیج شدن بقیه لذت میبرد:
–خب، شومینههای بعدی منتظرن. ولی قبلش، یه بازی کوچیک: کی جرات داره از خط ساحلی عبور کنه؟ امشب ماهشیر پنهونه، میگن موجودات ریز و درشت زیر آب میچرخیـدن…!
گابریلا تکانی به مویش داد و نیشخندی زد که نشان میداد مرگخوارها پیش از این قرار بوده برای نیامدن به آنتالیا انتخاب شوند، نه نفرین بشن.
لوسیوس با لحن خشکش گفت:
–گابریلا، بس کن. این شیطنتها، بیشتر از هر چیزی دیگه، همهمون رو به ته دریا میافکنه.
گابریلا با چشمک و لبخندی از بالا نگریست:
– نگران نباش، لوسیوس! تو همیشه نجاتبخش منی. حواست باشه که زیر آب هم بتونی شمشیرت رو به کار ببری!
لوسیوس بیاعتنا به شوخیاش، قدمی به جلو برداشت و زیر لب زمزمه کرد:
–اگر مرگ این وسط باشه، حداقل من مهمترین قربانی نخواهم بود.
ناگهان حرکتی در موجهای آرامِ ساحل رخ داد؛ مثل موجی کوچک که از ته عمق بلند میشد. چشمهای لوسیوس به سرعت تعقیبش کردند. درست پیش از آنکه تمام مرگخوارها در بهت و ترس خیره شوند، موجودی شبیه به ماهیای سرخپوست با فلسهای سفید و درخشان از آب بیرون جهید. هیکلش بلند و استخوانی بود، انگار ماهی وقتی به روح دریا دل میبندد، هیکلش را میبلعد و گام بر میدارد.
–مالفوی! عقبباش!
صدای مروپ در لابلای موجها پیچید که درست پشت لوسیوس ایستاده بود.
لوسیوس بیحرکت ایستاد، شمشیرش را در دست فشرد و نفسش را حبس کرد. موجود ماهیسان یک قدم بلند برداشت و سرخوشی کودکانه، به سمتی پلک زد که لوسیوس ایستاده بود.
رگهای گردنِ مروپ برجسته شد و با صدایی که از دهانش بیرون جهید، فریاد زد:
–این یکی دیگه مثل تام نیست که روی شن بخوره! این… این سگه!
صدای شکستگیِ استخوان چیزی زیر خط ساحل پیچید. لوسیوس یک لحظه خیره شد، بعد شمشیر را مثل عصای مرگآور بالا برد و با تمام توانش سر پیچِ موج فرود آورد.
صدایی روسیخختی، شبیه به پاره شدن قطعهای از زره، پیچید. موجود ماهیسان در غرش بلندی به عقبپرید، پولکهایش به هوا پاشیدند و دوباره در آب ناپدید شد. ولی خون قرمز و گرمش، مثل حبابِ آتشینِ تاریک، روی شنهای طلایی پخش شد.
همه مرگخوارها در سکوتی سنگین نفس کشیدند. لوسیوس شمشیرش را از شن بیرون کشید و خونِ خونین را تماشا کرد. در همان لحظه صدای عمیق و برخوردی کژدممانند درون دریا طنین انداخت—انگار که چندین بازوی غضروفی زیر آب در هم میتابیدند.
لوسیوس چشمانش را به مخاطرهای که پیشرو بود دوخت و با خود زمزمه کرد:
–اگه این مرحله رو رد کنیم، بالاخره میفهمم اون “بازیکن” دیگه که قرمز جلوه میکنه کیه. اما فعلا، نوبت منِ لوسیوس مالفویه که بازی رو باب کنم.
او آهسته به سمت گروه برگشت و گفت:
–بچهها، وقتی توی هزارتو یا روی تپه مرگخوارها گیر افتادین، تنها یه راه داریم: اتحاد. امروز، من توی پیشانیِ این نبرد میایستم. هرکس زنده بمونه، کف دستم یه سوراخ کوچک داره تا یادش بمونه چقدر میشه رو قلب ملکهی مارها کار کرد.
مرگخوارها، یکییکی، زیر فشار هیجان و ترس انگشت اشارهشون رو بالا بردند. گابریلا که رو به لوسیوس ایستاده بود تا لحظهی بیرون جهیدن ماهیسان را دیده بود، با چشمانی گرد گفت:
–مالفوی، این دفعه نذار بمونم عقب. من هم باهاتم.
لوسیوس سری تکان داد و گفت:
–خب، پس… باید شجاعتمون رو ثابت کنیم. آماده شید برای رفتن به سمت شومینههای بعدی. من اول میرم.
گندمابمانندِ ترس و هیجان جمعیت را پر کرد. لوسیوس آرام قدم برداشت و با لحنی سرد و محکم افزود:
–بزنید دنبال من! هشیار باشید، چون هر کسی عقب بمونه، بدون شک قراره خوراکِ ماهیهای کون رنگ بشه.
و با این حرفها، لوسیوس مالفوی شمشیرش را بالا گرفت، گام بلندی برداشت و وارد شومینهای شد که آبیتر از آسمان کبود میدرخشید. ملافهی ضخیمِ آتشِ ساحلی، زوزهای نصفهنیمه از خودش در آورد که مثل نواختن ناقوسِ سقوط بود.
لحظهای بعد، او درون شعلهها غیب شد—و صدای پرهیاهوی مرگخوارها در ساحل همچون فریاد وداعی بیصدا ماند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتیست که دیگران را وادار به اطاعت میکند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: سهشنبه 3 شهریور 1405 17:30
از: گیل مامان!
پستها:
867

ملت تازه از هم جدا شده که انتظار ساحلی با ماسههای طلایی در کرانههای دریای مدیترانه را داشتند، به سرعت مایوهای خود را به تن کردند و کلاههای شنا را نیز بر سر گذاشتند. آنها کاملاً آماده بودند تا تنی به آب برسانند که با فریاد تام متوقف شدند.
- کجا سرتونو انداختین میرین؟ هر چیزی آداب داره. البته شما جادوگرا چیزی از آداب نمیدونین که... اینارو فقط ما مشنگها میدونیم. بله عزیزان، شنا توی دریا هم آداب خودشو داره.
تام در حالی که هر شش عدد پَک و پِک خود را بیرون انداخته بود تاساحرههای جمع مروپ محبوبش با دیدنش صفا کند، ادامه داد.
- آره خلاصه... جونم براتون بگه مرگخوار جونیا که برای ورود به دریا و داشتن یک شنای ململانی، شما ابتدا باید از یک شیرجه شهشهانی بهره ببرین و از اونجایی که جادوگرا نمیدونن شیرجه شهشهانی چطوریه، من به عنوان شوهر نواده سالازار اسلیترین کبیر اینجام تا به عنوان مربی شیرجه، به یاریتون بشتابم.
تام که میخواست شیرجه شهشهانی را با رسم شکل به مرگخواران یاد بدهد چند قدم در ساحل عقب رفت؛ تفی به کف دستانش زد و با سرعت به سمت دریا دوید و با پرشی بلند خود را به اعماق جایی که اصولا میبایست دریا میبود پرتاب کرد. البته که بهتر بود قبل از این شیرجه پر عمق از وجود دریا اطمینان حاصل کند اما از آنجایی که این مسائل برای تام فاقد اهمیت بود شیرجهاش باعث شد با مغز به کف دریایی که جز نمک چیزی از آب آن باقی نمانده بود برخورد کند.
سالازار که به پهنای شکم عمو ورنون، لبخندی شیطانی بر لب داشت با امیدی تازه نگاهی به تام انداخت.
- اسباب بازی باسیلیسک رو از دست دادیم. واقعا ناراحت شدیم.
تام که محتویات نه چندان زیاد جمجمهاش با نمکهای کف دریاچه دچار خشکسالی شده جرومیه یکی شده بود، دستش را به سختی بالا آورد و با لایکی، خبر از زنده بودنش داد.
- کجا سرتونو انداختین میرین؟ هر چیزی آداب داره. البته شما جادوگرا چیزی از آداب نمیدونین که... اینارو فقط ما مشنگها میدونیم. بله عزیزان، شنا توی دریا هم آداب خودشو داره.
تام در حالی که هر شش عدد پَک و پِک خود را بیرون انداخته بود تا
- آره خلاصه... جونم براتون بگه مرگخوار جونیا که برای ورود به دریا و داشتن یک شنای ململانی، شما ابتدا باید از یک شیرجه شهشهانی بهره ببرین و از اونجایی که جادوگرا نمیدونن شیرجه شهشهانی چطوریه، من به عنوان شوهر نواده سالازار اسلیترین کبیر اینجام تا به عنوان مربی شیرجه، به یاریتون بشتابم.
تام که میخواست شیرجه شهشهانی را با رسم شکل به مرگخواران یاد بدهد چند قدم در ساحل عقب رفت؛ تفی به کف دستانش زد و با سرعت به سمت دریا دوید و با پرشی بلند خود را به اعماق جایی که اصولا میبایست دریا میبود پرتاب کرد. البته که بهتر بود قبل از این شیرجه پر عمق از وجود دریا اطمینان حاصل کند اما از آنجایی که این مسائل برای تام فاقد اهمیت بود شیرجهاش باعث شد با مغز به کف دریایی که جز نمک چیزی از آب آن باقی نمانده بود برخورد کند.
سالازار که به پهنای شکم عمو ورنون، لبخندی شیطانی بر لب داشت با امیدی تازه نگاهی به تام انداخت.
- اسباب بازی باسیلیسک رو از دست دادیم. واقعا ناراحت شدیم.
تام که محتویات نه چندان زیاد جمجمهاش با نمکهای کف دریاچه دچار خشکسالی شده جرومیه یکی شده بود، دستش را به سختی بالا آورد و با لایکی، خبر از زنده بودنش داد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

در نوک قله گابریلا قرار داشت که با هیجان داشت رقص باله روی تپهی مرگخوارا میرفت و همزمان آوازی هم سر میداد. علتش هم این بود که مرگخوارا تا بیان بفهمن چی شده و جای خودشون تو تپه رو پیدا کنن و انگشت پاشونو از تو دهن بغلی بکشن بیرون، کمی زمان خریده بود برای گابریلا که نهایت کیفشو ببره.
اما حالا که جنبشی بین مرگخوارا برای رهایی بوجود اومده بود و تپه شروع به لرزش میکنه، گابریلا به آوازش پایان میده، از مرگخوارا بعنوان پله استفاده میکنه و پله به پله پایین میاد و با پرشی روی زمین نرم فرود میاد. گابریلا به محض برخورد پاهاش با زمین، تعظیمی رو به تماشاچیانی که وجود نداشتن میکنه و بعدش میره یه گوشه وایمیسه و با هیجان به تقلای مرگخوارا برای رهایی از تپه مینگره. تازه راهنمایی (گمراهی؟) هم میده بهشون!
- راب پاتو بالا بیاری و دستتو سمت چپ ببری، آزاد میشی!
راب تو اون هیاهو به زور صدای گابریلا رو میشنوه و همون کاری که میگه رو میکنه. خودشم نمیدونه چرا بلافاصله گوش میده. شاید از شدت درماندگی. اما نتیجه اینه که به جای اینکه آزاد شه، در واقع بیشتر گیر میفته و به خودش گره میخوره.
- تام فقط یه غلت بزنی به سمت راست افتادی بیرون!
قبل از این که گابریلا اینو بگه، تام در واقع به همون سمت چرخیده بود، اما به محض شنیدن صدای گابریلا حس میکنه نباید این کارو بکنه ولی دیگه دیر شده بود و غلتشو زده بود و از بختش...
بله واقعا از تپه رها میشه و با صدای گرومپی درست جلوی پای گابریلا میفته رو زمین!
وینکی که متوجه شده بود راهکارهای گابریلا یک در میون درست و غلطه، با سردرگمی میپرسه:
- وینکی نفهمید باید به حرف گابریلا گوش کرد یا نه؟ وینکی جن مگوج!
(برگفته از گیج)
مرگخوارا برای دقایقی همینطور در هم میلولن و آزاد میشن یا بیشتر گیر میفتن تا این که بالاخره بعد از تلاشهای بسیار، تپه ریزش میکنه و مرگخوارا همگی از هم جدا شده و نجات پیدا میکنن!
اما حالا که جنبشی بین مرگخوارا برای رهایی بوجود اومده بود و تپه شروع به لرزش میکنه، گابریلا به آوازش پایان میده، از مرگخوارا بعنوان پله استفاده میکنه و پله به پله پایین میاد و با پرشی روی زمین نرم فرود میاد. گابریلا به محض برخورد پاهاش با زمین، تعظیمی رو به تماشاچیانی که وجود نداشتن میکنه و بعدش میره یه گوشه وایمیسه و با هیجان به تقلای مرگخوارا برای رهایی از تپه مینگره. تازه راهنمایی (گمراهی؟) هم میده بهشون!
- راب پاتو بالا بیاری و دستتو سمت چپ ببری، آزاد میشی!

راب تو اون هیاهو به زور صدای گابریلا رو میشنوه و همون کاری که میگه رو میکنه. خودشم نمیدونه چرا بلافاصله گوش میده. شاید از شدت درماندگی. اما نتیجه اینه که به جای اینکه آزاد شه، در واقع بیشتر گیر میفته و به خودش گره میخوره.
- تام فقط یه غلت بزنی به سمت راست افتادی بیرون!

قبل از این که گابریلا اینو بگه، تام در واقع به همون سمت چرخیده بود، اما به محض شنیدن صدای گابریلا حس میکنه نباید این کارو بکنه ولی دیگه دیر شده بود و غلتشو زده بود و از بختش...
بله واقعا از تپه رها میشه و با صدای گرومپی درست جلوی پای گابریلا میفته رو زمین!
وینکی که متوجه شده بود راهکارهای گابریلا یک در میون درست و غلطه، با سردرگمی میپرسه:
- وینکی نفهمید باید به حرف گابریلا گوش کرد یا نه؟ وینکی جن مگوج!
(برگفته از گیج)مرگخوارا برای دقایقی همینطور در هم میلولن و آزاد میشن یا بیشتر گیر میفتن تا این که بالاخره بعد از تلاشهای بسیار، تپه ریزش میکنه و مرگخوارا همگی از هم جدا شده و نجات پیدا میکنن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 02:48
از: گوی پیشگویی!
پستها:
271
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران، وزیر سحر و جادو

شومینه ها با صدای هوشت بلند و کشداری مرگخوار ها رو به درون خودش کشید. بر خلاف شومینه های نرمال جادوگرها که توی چند ثانیه و به سرعت مسافر ها رو از مبدا به مقصد میرسوند، ظاهرا این شومینه سر شوخیشو با مرگخوار ها باز کرده بود. چون حدودا ده دقیقه میشد که داشتن توی راهرو های رنگارنگ چرخ میزدن و هنوزم به مقصد نرسیده بودن.
- صدای بازی مامان؟ تا کی باید تو این مارپیچ بچرخیم؟
صدای بازی خرت خرتی کرد و با ارور مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد صدای بوق ممتد در فضا پیچید!
- الان تو هزارتوی ناکجا گم شدیم؟
- ظاهرا اینجوری به نظر رسیدن میشه!
- سیبل!
صدای مادر سیریوس وار مروپ توی راهروی بی پایان منعکس شد و پیچید.
درسته که پیدا کردن سیبل با اون همه لباسای رنگ و وارنگ توی هزارتویی که خودش هم رنگ و وارنگ بود تقریبا غیر ممکن بود. اون هم وقتی که خود سیبل داشت تلاش میکرد نامرئی به نظر برسه و کسی پیداش نکنه! ولی خب اینجا نکته ای وجود داشت که در نظر گرفته نشده بود. توسط کی؟ وسط خود سیبل! چه نکته ای؟ اینکه موهای فرفری قهو ای و سیبیل های پر پشتش هر جا که باشه اون رو از تابلو میکنه.
صحنه ای که همه مرگخوار ها بهش زل زده بودن دقیقا این بود: یه دسته موی فرفری، یه سیبیل پرپشت و فر خورده و یه جفت عینک که بین زمین و هوا معلق بودن!
- واقعا فکر ردی الان داریم نمیبینیمت؟
- آنچه در دیوار های هزارتو میبینید از آنچه در واقعیت وجود دارد به شما نزدیک ترند!
- سیبل!
- هنگام گردش به چپ سرعت خود را کاهش دهید و پس از زدن راهنما به آرامی مسیر خود را تغییر دهید!
- سیبل!
- ایستگاه بعدی سواحل نامعلوم نا کجا آباد. لطفا از درب های راهرو فاصله بگیرید و پشت دیوار های رنگارنگ بایستید!
قبل از اینکه کسی بتونه اعتراض کنه و به دلیل حجم مزخرف گویی سیبل نصفش کنه، هزارتو با صدای کشیده شدن دو آهن روی هم و به طور ناگهانی متوقف شد و همه مرگخوار ها رو به تپه ای مرگخوار روی هم تبدیل کرد!
- صدای بازی مامان؟ تا کی باید تو این مارپیچ بچرخیم؟
صدای بازی خرت خرتی کرد و با ارور مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد صدای بوق ممتد در فضا پیچید!
- الان تو هزارتوی ناکجا گم شدیم؟
- ظاهرا اینجوری به نظر رسیدن میشه!
- سیبل!
صدای مادر سیریوس وار مروپ توی راهروی بی پایان منعکس شد و پیچید.
درسته که پیدا کردن سیبل با اون همه لباسای رنگ و وارنگ توی هزارتویی که خودش هم رنگ و وارنگ بود تقریبا غیر ممکن بود. اون هم وقتی که خود سیبل داشت تلاش میکرد نامرئی به نظر برسه و کسی پیداش نکنه! ولی خب اینجا نکته ای وجود داشت که در نظر گرفته نشده بود. توسط کی؟ وسط خود سیبل! چه نکته ای؟ اینکه موهای فرفری قهو ای و سیبیل های پر پشتش هر جا که باشه اون رو از تابلو میکنه.
صحنه ای که همه مرگخوار ها بهش زل زده بودن دقیقا این بود: یه دسته موی فرفری، یه سیبیل پرپشت و فر خورده و یه جفت عینک که بین زمین و هوا معلق بودن!
- واقعا فکر ردی الان داریم نمیبینیمت؟
- آنچه در دیوار های هزارتو میبینید از آنچه در واقعیت وجود دارد به شما نزدیک ترند!
- سیبل!
- هنگام گردش به چپ سرعت خود را کاهش دهید و پس از زدن راهنما به آرامی مسیر خود را تغییر دهید!
- سیبل!
- ایستگاه بعدی سواحل نامعلوم نا کجا آباد. لطفا از درب های راهرو فاصله بگیرید و پشت دیوار های رنگارنگ بایستید!
قبل از اینکه کسی بتونه اعتراض کنه و به دلیل حجم مزخرف گویی سیبل نصفش کنه، هزارتو با صدای کشیده شدن دو آهن روی هم و به طور ناگهانی متوقف شد و همه مرگخوار ها رو به تپه ای مرگخوار روی هم تبدیل کرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/22
تولد نقش: 1403/05/22
آخرین ورود: شنبه 25 بهمن 1404 20:57
از: گور برخاسته.
پستها:
338

خلاصه:
در خانه ریدل ها، مرگخوار ها به دلیل سابقه سیبل با دامبلدور بهش اعتماد ندارن و ازش خوششون نمیاد. سیبل از این وضعیت خسته شده و به دنبال راهی برای برقراری ارتباطه. وسط همین داستان ها به طور اتفاقی یه اتاق رو پیدا میکنه که توش یه جعبه بازی وجود داره. سیبل همه رو راضی به شروع به بازی میکنه ولی به محض شروع بازی، همگی به درون بتل رویالی کشیده میشن و بهشون گفته میشه برای خروج از اونجا باید شومینه هایی رو پیدا کنن.
- ار چه بابی؟ تو باز جو گرفتت مالفوی؟
- دوریا؟... تو کی اومدی اصلاً؟
- من هستم؛ ولی خستهام.
- خسته نباشی خوشگلم!
- مرسی عسلم! این آدرس کراتین کارتو برام بفرست! اصلاً معجزه کرده رو موهات! پیش شهین رفتی؟
در همین حال که این مکالمه سیسی طور بین مالفوی و دوریا در جریان بود و مالفوی با حرکات شیک گونه لختی موهایش را به نمایش میگذاشت، دعوای بین مروپ و تام همچنان در جریان بود.
مروپ درحالیکه یک دسته مو را دور انگشتش حلقه میکرد، با ناز گفت:
- بهت میگم امیر مامان ماگله! اصلاً مگه من دوستش داشته باشمم میفهمه؟
تام، سیلوی را که داشت تخمه میخورد و مانند بازی فوتبال دعوا را تماشا میکرد، کنار زد و با صدای خشنی گفت:
- امیر مامان؟ کی شد امیر مامان؟... زن تو فقط مامان یه نفری!... بعدم منم ماگل بودم!
مروپ ناگهان سرش را باحالت رؤیایی کج کرد و گفت:
- یادته تام؟ اون موقع ها جلوی دبیرستانمون تکچرخ میزدی!
نگاه تام رنگ صورتی و قلب قرمز گرفت و جواب داد:
- یادمه! اون موقع سبیل داشتی! ولی من عاشقت شدم!
- یعنی الان عاشقم نیستی تام؟
- من عاشق توام زبون نفهم!
در همین حال که بانو سلندیون برای بزرگداشت عشق تام و مروپ به صحنه میرفت که آهنگ تایتانیک را اجرا کند، دو جسم سبز و سیاه از آسمان بر زمینبازی افتاده و درست روی آگلانتین و بلیز زابینی فرود آمدند. آنان که از سال پیش به اکانتهایشان لاگین نکرده بودند در همان لحظه جان به جانآفرین تقدیم کردند و به سوژه نیامده از سوژه حذف شدند.
جسم سبزرنگ در واقع زاخاریاس اسمیت بود که پلیور سبزرنگش را به تن کرده بود و جسم سیاه نیز سالازار اسلیترین بود که لباس غواصی پوشیده بود.
چند ثانیه برای فوت آن دو نوگل نشکفته سکوت برقرار شد و بعد سیبل با لپهای گلانداخته گفت:
- سالازار کبیر چه سیکس پکی هم دارن!
البته سالازار خیلی در مود تعریف نبود و کابل برق سیبل را نگرفت. به جایش با قیافهای عصبانی و حقبهجانب گفت:
- من داشتم میرفتم که جکوزی جهنمو امتحان کنم! این چه وضعشه؟ اینجا کجاست؟
سرها در همان لحظه به سمت سیبل چرخید. سیبل که خودش را مستعد لهشدن توسط آن توده عضلانی میدید، منمنکنان گفت:
- ام... 45 ثانیه وقت داشتیم! چی شد؟ نگذشت؟
صدایی که تا آن لحظه با لحنی بیاحساس و یکنواخت قوانین را اعلام میکرد، ناگهان با لحنی ذوقزده و عشوهگر اعلام کرد:
-چشمام به لباس سالازار اتصالی کرده... جوووون!
بعد سوت ممتدی کشید.
سالازار که برای خود در جهنم یلی بیه و جنگی بیه، در اینجا مضحکه دست چشمان ناپاک شده بود. اما ازآنجاکه عفت و پاکدامنی و عقاب بودن و سینگل به زندگی بودن سرلوحه رفتاری سالازار بود، سریعاً تیشرت رابستن را از تنش در آورد و به کمرش بست. در واقع رابستن اصلاً گناهی در این قضیه نداشت و یکگوشه نشسته و موزش را میخورد؛ ولی رحم به رابستن سرلوحه رفتاری سالازار نبود.
صدا مجدد اعلام کرد:
- بابا گوهرها رو نپوشون! هیییی... ولی خوشم اومد! بیایین برین بابا! بهخاطر سالازار دریایی از این مرحله رد میشین!
بعدازاین اعلام، چندین شومینه روبروی آنها ظاهر شد که آتش آبیرنگی در آنها میدرخشید. مروپ به نزدیک یکی از شومینه ها رفت و کمی هوا را بو کشید.
- صدای بازی مامان!... آتیشه چرا بوی نمک میده؟ کجا قراره بریم؟
صدا با سرخوشی کودکانه جواب داد:
- جایی که مناسب سالازار دریایی باشه!... آنتالیا! هتل یو آل!
حرف دیگری نیاز نبود. همگی با کله درون شومینه ها پریدند.
در خانه ریدل ها، مرگخوار ها به دلیل سابقه سیبل با دامبلدور بهش اعتماد ندارن و ازش خوششون نمیاد. سیبل از این وضعیت خسته شده و به دنبال راهی برای برقراری ارتباطه. وسط همین داستان ها به طور اتفاقی یه اتاق رو پیدا میکنه که توش یه جعبه بازی وجود داره. سیبل همه رو راضی به شروع به بازی میکنه ولی به محض شروع بازی، همگی به درون بتل رویالی کشیده میشن و بهشون گفته میشه برای خروج از اونجا باید شومینه هایی رو پیدا کنن.
- ار چه بابی؟ تو باز جو گرفتت مالفوی؟
- دوریا؟... تو کی اومدی اصلاً؟
- من هستم؛ ولی خستهام.
- خسته نباشی خوشگلم!
- مرسی عسلم! این آدرس کراتین کارتو برام بفرست! اصلاً معجزه کرده رو موهات! پیش شهین رفتی؟
در همین حال که این مکالمه سیسی طور بین مالفوی و دوریا در جریان بود و مالفوی با حرکات شیک گونه لختی موهایش را به نمایش میگذاشت، دعوای بین مروپ و تام همچنان در جریان بود.
مروپ درحالیکه یک دسته مو را دور انگشتش حلقه میکرد، با ناز گفت:
- بهت میگم امیر مامان ماگله! اصلاً مگه من دوستش داشته باشمم میفهمه؟
تام، سیلوی را که داشت تخمه میخورد و مانند بازی فوتبال دعوا را تماشا میکرد، کنار زد و با صدای خشنی گفت:
- امیر مامان؟ کی شد امیر مامان؟... زن تو فقط مامان یه نفری!... بعدم منم ماگل بودم!
مروپ ناگهان سرش را باحالت رؤیایی کج کرد و گفت:
- یادته تام؟ اون موقع ها جلوی دبیرستانمون تکچرخ میزدی!
نگاه تام رنگ صورتی و قلب قرمز گرفت و جواب داد:
- یادمه! اون موقع سبیل داشتی! ولی من عاشقت شدم!
- یعنی الان عاشقم نیستی تام؟
- من عاشق توام زبون نفهم!
در همین حال که بانو سلندیون برای بزرگداشت عشق تام و مروپ به صحنه میرفت که آهنگ تایتانیک را اجرا کند، دو جسم سبز و سیاه از آسمان بر زمینبازی افتاده و درست روی آگلانتین و بلیز زابینی فرود آمدند. آنان که از سال پیش به اکانتهایشان لاگین نکرده بودند در همان لحظه جان به جانآفرین تقدیم کردند و به سوژه نیامده از سوژه حذف شدند.
جسم سبزرنگ در واقع زاخاریاس اسمیت بود که پلیور سبزرنگش را به تن کرده بود و جسم سیاه نیز سالازار اسلیترین بود که لباس غواصی پوشیده بود.
چند ثانیه برای فوت آن دو نوگل نشکفته سکوت برقرار شد و بعد سیبل با لپهای گلانداخته گفت:
- سالازار کبیر چه سیکس پکی هم دارن!
البته سالازار خیلی در مود تعریف نبود و کابل برق سیبل را نگرفت. به جایش با قیافهای عصبانی و حقبهجانب گفت:
- من داشتم میرفتم که جکوزی جهنمو امتحان کنم! این چه وضعشه؟ اینجا کجاست؟
سرها در همان لحظه به سمت سیبل چرخید. سیبل که خودش را مستعد لهشدن توسط آن توده عضلانی میدید، منمنکنان گفت:
- ام... 45 ثانیه وقت داشتیم! چی شد؟ نگذشت؟
صدایی که تا آن لحظه با لحنی بیاحساس و یکنواخت قوانین را اعلام میکرد، ناگهان با لحنی ذوقزده و عشوهگر اعلام کرد:
-چشمام به لباس سالازار اتصالی کرده... جوووون!
بعد سوت ممتدی کشید.
سالازار که برای خود در جهنم یلی بیه و جنگی بیه، در اینجا مضحکه دست چشمان ناپاک شده بود. اما ازآنجاکه عفت و پاکدامنی و عقاب بودن و سینگل به زندگی بودن سرلوحه رفتاری سالازار بود، سریعاً تیشرت رابستن را از تنش در آورد و به کمرش بست. در واقع رابستن اصلاً گناهی در این قضیه نداشت و یکگوشه نشسته و موزش را میخورد؛ ولی رحم به رابستن سرلوحه رفتاری سالازار نبود.
صدا مجدد اعلام کرد:
- بابا گوهرها رو نپوشون! هیییی... ولی خوشم اومد! بیایین برین بابا! بهخاطر سالازار دریایی از این مرحله رد میشین!
بعدازاین اعلام، چندین شومینه روبروی آنها ظاهر شد که آتش آبیرنگی در آنها میدرخشید. مروپ به نزدیک یکی از شومینه ها رفت و کمی هوا را بو کشید.
- صدای بازی مامان!... آتیشه چرا بوی نمک میده؟ کجا قراره بریم؟
صدا با سرخوشی کودکانه جواب داد:
- جایی که مناسب سالازار دریایی باشه!... آنتالیا! هتل یو آل!
حرف دیگری نیاز نبود. همگی با کله درون شومینه ها پریدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/3/10 1:03:13
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/3/10 1:06:23
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1404/3/10 1:06:23
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
جزئیات کاربر
شغل
داور ذخیره دوئل

بتل رویال. سبکی از بازی که در اون یکسری بازیکن وارد یک زمین بزرگ میشن و به صورت رندوم توی اون پخش میشن. اول بازی چیزی ندارن ولی در زمین بازی صندوقچههایی هست که توش آیتمهایی برای بقا وجود داره. درست شنیدین. بقا! چون پایان این بازی وقتی اتفاق میفته که فقط یک نفر توی اون زمین زنده بمونه...
- شما هم این صدا رو شنیدن میشین؟ از اون موقعی که توسط کف اتاق خوردن شدیم و وارد اینجا شدن شدیم این صدا مدام پخش شدن میشه. اصلا این بتل ریال چی بودن میشه؟ از کی تا حالا ما در مورد اقتصاد نوشتن میشیم؟
شما برگزیده شدید تا اولین دوره مسابقات بتل رویال جادویی رو انجام بدید. مکانی که در اون قرار دارین، لابیه. روبهروی شما به اندازهی نصف شما شومینه برای انتقال به زمین اصلی بازی وجود داره. هر شومینه ظرفیت دو نفر از شما رو داره. وارد اون بشید و بعد به طور اتوماتیک به زمین اصلی بازی منتقل میشین.
- شما هم حس میکنین که این صدا شبیه یکی از خواستگارامه؟ حس میکنم فکر میکنه شما هم جزو صف طولانی خواستگارای منین واسه همین میخواد شمارو بکشه تا فقط من بمونم اون. چه رمانتیک!
همگی 1 دقیقه فرصت دارین تا وارد شومینه بشین وگرنه عواقب بدی در انتظارتون خواهد بود. زمان از همین الان شروع شد.
- به عنوان کسی که اول از همه به اینجا وارد شده. خودم رو ارباب بتل رویال مینامم... و از اونجایی که لرد ولدمورت بینمون نیست و مرگخوارها همیشه یک ارباب داشتن. پس باید قبول کنین که من اربابتونم.
45 ثانیه از زمانتون باقی مونده. افراد حاضر در شومینه صفر نفر شمارش شده است.
- شما هم این صدا رو شنیدن میشین؟ از اون موقعی که توسط کف اتاق خوردن شدیم و وارد اینجا شدن شدیم این صدا مدام پخش شدن میشه. اصلا این بتل ریال چی بودن میشه؟ از کی تا حالا ما در مورد اقتصاد نوشتن میشیم؟

شما برگزیده شدید تا اولین دوره مسابقات بتل رویال جادویی رو انجام بدید. مکانی که در اون قرار دارین، لابیه. روبهروی شما به اندازهی نصف شما شومینه برای انتقال به زمین اصلی بازی وجود داره. هر شومینه ظرفیت دو نفر از شما رو داره. وارد اون بشید و بعد به طور اتوماتیک به زمین اصلی بازی منتقل میشین.
- شما هم حس میکنین که این صدا شبیه یکی از خواستگارامه؟ حس میکنم فکر میکنه شما هم جزو صف طولانی خواستگارای منین واسه همین میخواد شمارو بکشه تا فقط من بمونم اون. چه رمانتیک!
همگی 1 دقیقه فرصت دارین تا وارد شومینه بشین وگرنه عواقب بدی در انتظارتون خواهد بود. زمان از همین الان شروع شد.
- به عنوان کسی که اول از همه به اینجا وارد شده. خودم رو ارباب بتل رویال مینامم... و از اونجایی که لرد ولدمورت بینمون نیست و مرگخوارها همیشه یک ارباب داشتن. پس باید قبول کنین که من اربابتونم.

45 ثانیه از زمانتون باقی مونده. افراد حاضر در شومینه صفر نفر شمارش شده است.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

- هــــــــــوراااااا! ایــــــــــــنـــــــــــــه! دقیقا منتظر همین بودم! 
گابریلا با ذوق و شوق اینو میگه، از جا میپره و این پا و اون پا کنان از بقیه میپرسه:
- لوسیوسو کدوم تیکه از زمین خورد؟ کجا کجا؟
اما منتظر جواب نمیمونه و همچون کسایی که باله کار میکنن، شروع میکنه با اشتیاق دور خودش چرخیدن تا وقتش برسه و زمین تصمیم بگیره اونو هم بخوره.
ملت لبخندی که از شدت هیجان رو لبای گابریلا نقش بسته بود رو در حین چرخشش به وضوح تشخیص میدن و حقیقتا نمیدونستن که دقیقا چرا اینقد برای بلعیده شدن توسط زمین هیجانزدهس. بنابراین در حالی که فکهاشون از شدت تعجب رو زمین افتاده بود، فقط پلکزنان به گابریلا زل میزنن.
گابریلا که پارتیش کلفت بود و روابط دور و نزدیکی با نویسنده داشت، از طریق نویسنده متوجه افکار باقی مرگخوارا میشه و تصمیم میگیره با سخاوت تمام به سوالشون جواب بده تا بیش از این تو خماری نمونن.
- یعنی میگین شما هیجانزده نیستین که زمین بعد از خوردنتون کجا تُفِتون میکنه؟ واقعا جالب به نظر میاد!
گابریلا اینو میگه و انگار که بهش الهام شده باشه که قراره همون لحظه زمین زیر پاش دهن باز کنه، تعظیمی به همه میکنه و به همون شکل توسط زمین خورده میشه.
قبل از این که مرگخوارا بخوان به خودشون بیان و بفهمن دقیقا چی داره میشه، اینبار نه تکتک، بلکه به صورت ناگهانی کل کف سالنی که مرگخوارا توش حضور داشتن یکهو ناپدید میشه. در آخرین لحظه قبل از این که همگی به داخل زمین کشیده بشن، صدای سیبل که بعنوان آخرین نفر خورده میشد شنیده میشه که میگه:
- اوپس.

گابریلا با ذوق و شوق اینو میگه، از جا میپره و این پا و اون پا کنان از بقیه میپرسه:
- لوسیوسو کدوم تیکه از زمین خورد؟ کجا کجا؟

اما منتظر جواب نمیمونه و همچون کسایی که باله کار میکنن، شروع میکنه با اشتیاق دور خودش چرخیدن تا وقتش برسه و زمین تصمیم بگیره اونو هم بخوره.
ملت لبخندی که از شدت هیجان رو لبای گابریلا نقش بسته بود رو در حین چرخشش به وضوح تشخیص میدن و حقیقتا نمیدونستن که دقیقا چرا اینقد برای بلعیده شدن توسط زمین هیجانزدهس. بنابراین در حالی که فکهاشون از شدت تعجب رو زمین افتاده بود، فقط پلکزنان به گابریلا زل میزنن.
گابریلا که پارتیش کلفت بود و روابط دور و نزدیکی با نویسنده داشت، از طریق نویسنده متوجه افکار باقی مرگخوارا میشه و تصمیم میگیره با سخاوت تمام به سوالشون جواب بده تا بیش از این تو خماری نمونن.
- یعنی میگین شما هیجانزده نیستین که زمین بعد از خوردنتون کجا تُفِتون میکنه؟ واقعا جالب به نظر میاد!

گابریلا اینو میگه و انگار که بهش الهام شده باشه که قراره همون لحظه زمین زیر پاش دهن باز کنه، تعظیمی به همه میکنه و به همون شکل توسط زمین خورده میشه.
قبل از این که مرگخوارا بخوان به خودشون بیان و بفهمن دقیقا چی داره میشه، اینبار نه تکتک، بلکه به صورت ناگهانی کل کف سالنی که مرگخوارا توش حضور داشتن یکهو ناپدید میشه. در آخرین لحظه قبل از این که همگی به داخل زمین کشیده بشن، صدای سیبل که بعنوان آخرین نفر خورده میشد شنیده میشه که میگه:
- اوپس.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: امروز ساعت 02:48
از: گوی پیشگویی!
پستها:
271
شغل
مدیر ایفای دیوان جادوگران، وزیر سحر و جادو

خلاصه:
در خانه ریدل ها، مرگخوار ها به دلیل سابقه سیبل با دامبلدور بهش اعتماد ندارن و ازش خوششون نمیاد. سیبل از این وضعیت خسته شده و به دنبال راهی برای برقراری ارتباطه. وسط همین داستان ها به طور اتفاقی یه اتاق رو پیدا میکنه که توش یه جعبه بازی وجود داره. سیبل اول گابریلا و بعد بقیه رو به سختی راضی میکنه تا باهاش بازی کنن. به محض اینکه بقیه اعلام رضایت میکنن بازی خودکار شروع میشه و با نشون دادن کارتی که روش نوشته لوسیوس رو به عنوان بازیکن اول انتخاب کرده اونو به داخل بازی میکشه.
اوضاع سیبل حتی قبل از این اتفاق هم بین مرگخوارها تعریف چندانی نداشت. حالا و با وجود اتفاقی که برای لوسیوس افتاده بود اوضاعش حتی از قبل هم خراب تر شد. همه داشتن با چشم هاشون سیبل رو میخوردن و پس از جویدن، قورتش میدادن. اصلا شرایط خوبی حاکم نبود. سیبل هم بعد از دیدن این صحنه اون لبخند موذیانه اش رو جمع میکنه و تلاش میکنه نامرئی به نظر برسه. که البته با وجود اون همه موی فر و سیبیل های پرپشت تقریبا غیر ممکن بود.
- اممم... خب میدونید چیه... این بازیه دیگه... حتما لوسیوس هم یه جایی همین جاهاست.
سیبل بعد از گفتن این جمله مشغول گشتن زیر میز شد. حتی برای لحظه ای پای گابریلا رو بالا اورد و مشغول گشتن زیر اون هم شد.
- الان دقیقا داری چی کار کردن میشی؟
- دنبال لوسیوس میگردم. مطمئنم یه جایی همین جاهاست!
همه داشتن با تعجب به سیبل نگاه میکردن مرز بین انفجار از خشم و تعجبشون خیلی باریک بود و سیبل داشت روی این مرز قدم میزد. هر لحظه ممکن بود به یه سمت متمایل بشه. همینجوری که سیبل حتی بین انگشت های پای رابستن رو جست و جو میکرد، صدای تق دیگه ای هم اومد.
- سیبل!
سیبل انگار منتظر یه جرقه بود تا منفجر بشه.
- من فقط میخواستم بهم توجه کنید و باهام بازی کنید. نمیدونستم ممکنه باعث همچین چیزی بشه!
- سیبل!
- من هیچ کاری نکردم!
سیلی محکمی که توی گوش سیبل فرود میاد اون رو به خودش میاره. گابریلا با خونسردی اشاره ای به بازی میکنه.
- بازی یه کارت جدید داده!
سیبل با دست لرزون کارت رو بر میداره و شروع به خوندن نوشته روش میکنه:
- همگی شما برای شرکت در بازی انتخاب شدید! بازی در حال شروع شدنه!
در خانه ریدل ها، مرگخوار ها به دلیل سابقه سیبل با دامبلدور بهش اعتماد ندارن و ازش خوششون نمیاد. سیبل از این وضعیت خسته شده و به دنبال راهی برای برقراری ارتباطه. وسط همین داستان ها به طور اتفاقی یه اتاق رو پیدا میکنه که توش یه جعبه بازی وجود داره. سیبل اول گابریلا و بعد بقیه رو به سختی راضی میکنه تا باهاش بازی کنن. به محض اینکه بقیه اعلام رضایت میکنن بازی خودکار شروع میشه و با نشون دادن کارتی که روش نوشته لوسیوس رو به عنوان بازیکن اول انتخاب کرده اونو به داخل بازی میکشه.
***
اوضاع سیبل حتی قبل از این اتفاق هم بین مرگخوارها تعریف چندانی نداشت. حالا و با وجود اتفاقی که برای لوسیوس افتاده بود اوضاعش حتی از قبل هم خراب تر شد. همه داشتن با چشم هاشون سیبل رو میخوردن و پس از جویدن، قورتش میدادن. اصلا شرایط خوبی حاکم نبود. سیبل هم بعد از دیدن این صحنه اون لبخند موذیانه اش رو جمع میکنه و تلاش میکنه نامرئی به نظر برسه. که البته با وجود اون همه موی فر و سیبیل های پرپشت تقریبا غیر ممکن بود.
- اممم... خب میدونید چیه... این بازیه دیگه... حتما لوسیوس هم یه جایی همین جاهاست.
سیبل بعد از گفتن این جمله مشغول گشتن زیر میز شد. حتی برای لحظه ای پای گابریلا رو بالا اورد و مشغول گشتن زیر اون هم شد.
- الان دقیقا داری چی کار کردن میشی؟
- دنبال لوسیوس میگردم. مطمئنم یه جایی همین جاهاست!
همه داشتن با تعجب به سیبل نگاه میکردن مرز بین انفجار از خشم و تعجبشون خیلی باریک بود و سیبل داشت روی این مرز قدم میزد. هر لحظه ممکن بود به یه سمت متمایل بشه. همینجوری که سیبل حتی بین انگشت های پای رابستن رو جست و جو میکرد، صدای تق دیگه ای هم اومد.
- سیبل!
سیبل انگار منتظر یه جرقه بود تا منفجر بشه.
- من فقط میخواستم بهم توجه کنید و باهام بازی کنید. نمیدونستم ممکنه باعث همچین چیزی بشه!
- سیبل!
- من هیچ کاری نکردم!
سیلی محکمی که توی گوش سیبل فرود میاد اون رو به خودش میاره. گابریلا با خونسردی اشاره ای به بازی میکنه.
- بازی یه کارت جدید داده!
سیبل با دست لرزون کارت رو بر میداره و شروع به خوندن نوشته روش میکنه:
- همگی شما برای شرکت در بازی انتخاب شدید! بازی در حال شروع شدنه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
جزئیات کاربر

سیبل و گابریلا مثل دو قاچ خیار (یکی چسبنده، یکی بلغزنده) وارد سالن اصلی خانهی ریدلها شدند. جایی که جمعی از مرگخوارها طبق معمول دور میز نشسته بودند و بحث جدیشان دربارهی اینکه آیا مروپ واقعاً از "امیر" خوشش میآید یا فقط برای "کلافی کردن تام" نقش بازی میکند، به بنبست رسیده بود.
اولین کسی که متوجه ورود سیبل شد، لوسیوس بود.
–باز این اومد.
صدایش را آهسته گفت ولی نه آنقدر که سیبل نشنود. سیبل مثل همیشه، بیتفاوت به قضاوت دیگران، با اعتمادبهنفس وسط جمع پرید، جعبه را وسط پرتاب کرد و گفت:
–قراره یه بازی خفن بکنیم! بهتون قول میدم از عشق ابدی هم جذابتره. هیجان! ترس! توهم! مرگ! زندگی! تفریح!
در این میان، بلا ترای از زیر پتو بیرون خزید و گفت:
–مرگ؟!
–تفریح! تفریح گفتم! اون مرگ برای این بود که مرگخواریم دیگه خب، باید یه کم تم تیره داشته باشه، نمیشه که... حالا بیاید بازی کنیم ببینیم چیه اصلاً.
نگاهها از روی جعبه به سیبل، از سیبل به گابریلا، و دوباره به جعبه میچرخید. جعبه همچنان بیحرکت وسط سالن نشسته بود، بیزبان، اما سنگین... شبیه موجودی که منتظره صداش کنن.
در نهایت، نارسیسا که بیشتر از همه حوصله نداشت، پوفی کرد و گفت:
–بازی مسخرهایه، ولی اگه قراره سیبل تا موقع انجام ندادنش ولمون نکنه، پس زودتر شروع کنیم تموم شه.
سیبل با شور و شوق، در جعبه را باز کرد.
اما هیچکس برای آنچه بیرون آمد آماده نبود.
نه آتشی زبانه کشید، نه سوسک پرنده پرید بیرون، نه فریادهای جادویی، نه نورهای جادویی... هیچ.
فقط صدای یک ضربه آمد. تق.
سپس یک کارت چوبی کوچک از درون جعبه به بیرون پرتاب شد و مستقیم روی پای لوسیوس افتاد.
لوسیوس با اخم خم شد و کارت را برداشت. کارت، نقرهای و براق بود و رویش فقط یک جمله حک شده بود:
نقل قول:
و پشتش:
نقل قول:
سکوت عجیبی فضا را پر کرد. لوسیوس نفس عمیقی کشید، و همان لحظه، کف زمین زیر پایش شروع به لرزیدن کرد.
–سیبل... این شوخیه دیگه؟ نگو که...
اما جملهاش نیمهکاره ماند. چون زمین درست زیر پاهایش دهان باز کرد و لوسیوس با صدای گرومپ به درون تاریکی کشیده شد.
هیچکس حتی فرصت جیغ زدن نداشت.
سکوت سنگینی در سالن ریدلها حاکم شد. همه به سیبل نگاه کردند.
و سیبل، با لبخند موذیانهای گفت:
–خب... بازی شروع شد.
اولین کسی که متوجه ورود سیبل شد، لوسیوس بود.
–باز این اومد.
صدایش را آهسته گفت ولی نه آنقدر که سیبل نشنود. سیبل مثل همیشه، بیتفاوت به قضاوت دیگران، با اعتمادبهنفس وسط جمع پرید، جعبه را وسط پرتاب کرد و گفت:
–قراره یه بازی خفن بکنیم! بهتون قول میدم از عشق ابدی هم جذابتره. هیجان! ترس! توهم! مرگ! زندگی! تفریح!
در این میان، بلا ترای از زیر پتو بیرون خزید و گفت:
–مرگ؟!
–تفریح! تفریح گفتم! اون مرگ برای این بود که مرگخواریم دیگه خب، باید یه کم تم تیره داشته باشه، نمیشه که... حالا بیاید بازی کنیم ببینیم چیه اصلاً.
نگاهها از روی جعبه به سیبل، از سیبل به گابریلا، و دوباره به جعبه میچرخید. جعبه همچنان بیحرکت وسط سالن نشسته بود، بیزبان، اما سنگین... شبیه موجودی که منتظره صداش کنن.
در نهایت، نارسیسا که بیشتر از همه حوصله نداشت، پوفی کرد و گفت:
–بازی مسخرهایه، ولی اگه قراره سیبل تا موقع انجام ندادنش ولمون نکنه، پس زودتر شروع کنیم تموم شه.
سیبل با شور و شوق، در جعبه را باز کرد.
اما هیچکس برای آنچه بیرون آمد آماده نبود.
نه آتشی زبانه کشید، نه سوسک پرنده پرید بیرون، نه فریادهای جادویی، نه نورهای جادویی... هیچ.
فقط صدای یک ضربه آمد. تق.
سپس یک کارت چوبی کوچک از درون جعبه به بیرون پرتاب شد و مستقیم روی پای لوسیوس افتاد.
لوسیوس با اخم خم شد و کارت را برداشت. کارت، نقرهای و براق بود و رویش فقط یک جمله حک شده بود:
نقل قول:
"بازیکن اول، انتخاب شد."
و پشتش:
نقل قول:
"لوسیوس. نوبتت شروع شد. وارد شو."
سکوت عجیبی فضا را پر کرد. لوسیوس نفس عمیقی کشید، و همان لحظه، کف زمین زیر پایش شروع به لرزیدن کرد.
–سیبل... این شوخیه دیگه؟ نگو که...
اما جملهاش نیمهکاره ماند. چون زمین درست زیر پاهایش دهان باز کرد و لوسیوس با صدای گرومپ به درون تاریکی کشیده شد.
هیچکس حتی فرصت جیغ زدن نداشت.
سکوت سنگینی در سالن ریدلها حاکم شد. همه به سیبل نگاه کردند.
و سیبل، با لبخند موذیانهای گفت:
–خب... بازی شروع شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
«قدرت نه در فریاد، که در سکوتیست که دیگران را وادار به اطاعت میکند...»
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
[پیوسته در سایه، اما همیشه در بازی]
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

در یک چشم به هم زدن سیبل جلوی جعبهی بازی بود، ولی گابریلا دیگه نبود!
یعنی بود، ولی دیگه در حالت نشسته نبود. بلکه وایساده بود و متفکرانه در حال نگاه کردن به اطراف بود. سیبل مثل جت از جاش میپره و در حالی که ابرو بالا انداخته، نگاهش همراه گابریلا از این سو به اون سو میره. ولی اینقد چرخش نگاههای گابریلا بیهدف به نظر میرسید که بالاخره سیبل جلو میره و دستاشو جلوی چشمای گابریلا حرکت میده.
- آهای؟! قرار بود بازی کنیما.
- خوبه. بازی کنیم.
سیبل که انتظار مخالفت داشت، با شنیدن این حرف ابروش به قدری بالا میره که رسما از محوطهی صورتش میفته بیرون و معلق در هوا میمونه.
- پس چرا نمیشینی بازی کنیم؟
گابریلا اشارهای به جعبهی باریک اما بزرگ میکنه.
- به نظر بازی وسیعی میاد. دو نفره که حال نمیده، باید جمعیت بیشتری رو جمع کنیم.
سیبل خیلی موافق بود. زیادی هم موافق بود. اما نمیدونست گابریلا هم واقعا موافقه یا دنبال بهونهای برای دور شدن از سیبل و پیچوندنشه!
پس سیبل چون میترسید گابریلا هم از قفس بپره، با یه دستش محکم بازوی گابریلا رو میگیره و یه پاشم دراز میکنه بلکه به جعبه برسه و بدون رها کردن گابریلا هر دو رو به چنگ بیاره. جعبه با نوک انگشت پای سیبل شروع به حرکت به سمتشون میکنه و وقتی بهشون میرسه، سیبل با یه دست گابریلا و با یه دست بازی رو میچسبه و دوباره در خانه ریدلها به حرکت در میاد تا قربانیهای بعدی رو برای بازی جور کنه.
یعنی بود، ولی دیگه در حالت نشسته نبود. بلکه وایساده بود و متفکرانه در حال نگاه کردن به اطراف بود. سیبل مثل جت از جاش میپره و در حالی که ابرو بالا انداخته، نگاهش همراه گابریلا از این سو به اون سو میره. ولی اینقد چرخش نگاههای گابریلا بیهدف به نظر میرسید که بالاخره سیبل جلو میره و دستاشو جلوی چشمای گابریلا حرکت میده.
- آهای؟! قرار بود بازی کنیما.
- خوبه. بازی کنیم.

سیبل که انتظار مخالفت داشت، با شنیدن این حرف ابروش به قدری بالا میره که رسما از محوطهی صورتش میفته بیرون و معلق در هوا میمونه.
- پس چرا نمیشینی بازی کنیم؟

گابریلا اشارهای به جعبهی باریک اما بزرگ میکنه.
- به نظر بازی وسیعی میاد. دو نفره که حال نمیده، باید جمعیت بیشتری رو جمع کنیم.

سیبل خیلی موافق بود. زیادی هم موافق بود. اما نمیدونست گابریلا هم واقعا موافقه یا دنبال بهونهای برای دور شدن از سیبل و پیچوندنشه!
پس سیبل چون میترسید گابریلا هم از قفس بپره، با یه دستش محکم بازوی گابریلا رو میگیره و یه پاشم دراز میکنه بلکه به جعبه برسه و بدون رها کردن گابریلا هر دو رو به چنگ بیاره. جعبه با نوک انگشت پای سیبل شروع به حرکت به سمتشون میکنه و وقتی بهشون میرسه، سیبل با یه دست گابریلا و با یه دست بازی رو میچسبه و دوباره در خانه ریدلها به حرکت در میاد تا قربانیهای بعدی رو برای بازی جور کنه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج