جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1404 10:00
نمایش جزئیات
آفلاین
*به هواداری از برتوانا*

تصویر تغییر اندازه داده شده

کلمات فعلی: شال‌گردن، بخار، تنهاترین، سکوت، دکمه، شیشه مه‌گرفته، نفس آخر

تعریف شما از زندگی چیست؟ اینکه فقط زنده بمانی و نفس بکشی، تا به هنگامی که از بالا دستور صادر شود که این نفس، باید نفسِ آخرت باشد؟ یا اینکه صرفا استاندارد های اصولیِ انسان ها را دنبال کنی، درس بخوانی و دکتر شوی و برای جامعه مفید باشی تا به هنگامی که در تنهایی و سکوت، جان به جانِ آفرین تسلیم نمایی؟

هیچکس نمی‌داند. تا به حال حتی یک نفر هم تعریف درستی از زندگی، نکرده است! اما به طور قطع آنچنان ترسناک و عجیب هست که خیلی ها تصمیم می‌گیرند به جای زنده ماندن و زندگی کردن، فرار کنند. راهِ فرارشان هم بسیار عجیب است! آنها دکمه‌ای اختراع کرده‌اند، به نامِ دکمه‌ی مرگ. و هنگامی که این دکمه را فشار می‌دهند، همه چیز از بین می‌رود. درواقع آنها به جای اینکه منتظرِ دستور بالایی ها برای اعلامِ نفسِ آخر خود باشند، خودشان نفس آخرشان را تصویب می‌کنند!

البته، دکمه‌ی مرگ به تنهایی کارساز نیست. بلکه بعدش باید نحوه‌ی مرگ را نیز انتخاب کنند. و راه های بسیاری هم برای اینکار وجود دارد. حتی با یک شالگردن کوچک هم می‌توان اینکار را انجام داد! فقط کافیست شالگردن را دورِ گردنت بپیچی و آنقدر فشارش دهی که دیگر هیچ راهِ تنفسی برایت باقی نماند. من یکی از همین داستان های شالگردنی را می‌شناسم! داستانی که به وسیله‌ی یک شالگردن، به اتمام می‌رسد. داستانِ تنهاترین مرد دنیا که دکمه‌ی مرگِ خود را فشار داد؛

زمستان بود و هوا به قدری سرد شده بود که به سختی می‌شد کسی را در کوچه و خیابان پیدا کرد. اما با اینحال، می‌شد صدای خانواده هایی را شنید که دور هم و در خانه هایشان،‌ پشت بخاری و شیشه های مه گرفته جمع شده‌ و باهم بازی می‌کنند. اما مردِ داستانِ ما، نه تنها با دیگر اعضای خانواده‌اش نبود، بلکه اصلا اعضای دیگری نداشت. تنها نقطه‌ی مشترکش با باقی خانه ها، شیشه‌ای بود که بر اثرِ بخار و تبخیرِ زمستان، دودی و مه گرفته شده بود. مردِ بیچاره پشتِ پنجره نشسته بود و با اینکه نمیشد منظره‌ی بیرون از پنجره را تماشا کرد، به گوشه‌ای از پنجره خیره شده بود. گویی می‌توانست همه چیز را ببیند. می‌توانست ارواحی را ببیند که در تاریکی شب و در سرمای زمستان، بیرون از آن پنجره ها در حال گردش بودند و فقط برای یک لحظه هم که شده، دلشان می‌خواست دوباره زنده شوند.

او حاضر بود جسمِ خود را به یکی از آن ارواحِ غمگین، تقدیم کند. نیازی به آن جسم نداشت. اصلا دلش نمی‌خواست زندگی کند! می‌خواست نباشد، اگر وجود نداشت، خیلی بهتر از آن بود که همانجا بماند و تنهایی خود را تماشا کند. همانجا بود که تصمیم نهایی خودش را گرفت. بله، نیازی به اتفاقِ خارق العاده یا عجیب نبود که بخواهد بعدش تصمیمش را بگیرد. بلکه او تصمیم به مرگ می‌گرفت چون هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای نمی‌افتاد! چون روز هایش به همان منوال، و همان‌قدر خسته کننده شده بودند. همین بود که شالگردن قدیمی‌اش را از دسته‌ی صندلی برداشت و دور گردنش پیچید. و همینطور که به ارواحِ خیالیِ پشتِ پنجره خیره شده بود، نفس های آخرش را در هوای اطراف خانه، رها کرد.

کلمات نفرِ بعد: عکس، مجسمه، آهو، آینه، دودی، گل محمدی، خاطره، هشت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 18 تیر 1404 07:16
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات نفر قبلی: افسانه، ژاکت، برف، خورشید، یخ، زیبایی، آمفی‌تئاتر
ــــــــــــــ

بم کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌ی هاگوارتز ایستاده بود و نفسش را به شکل بخار سرد بیرون می‌فرستاد. بیرون، زمین با لایه‌ای ضخیم از برف پوشیده شده بود؛ همان برفی که همه‌جا را به سکوت و آرامشی وهم‌آلود فرو برده بود. نور ضعیف خورشید زمستانی از پشت ابرهای نازک سرک می‌کشید و مثل نخی طلایی بر روی دانه‌های یخ درخشانی که روی شاخه‌های درختان نشسته بودند، می‌رقصید.
بم شال‌گردن جادویی‌اش را –که بافتش نرم و گرم بود و رنگش بسته به احساساتش تغییر می‌کرد– محکم دور خودش پیچید. رنگ شال‌گردن به رنگ برنزی زیبایی درآمده بود؛ نشانی از آرامش و تمرکز درونی که تلاش می‌کرد از سردی بیرون فراتر رود. در دلش اما، یک گرمای مخفی و غیرمنتظره بود؛ گرمایی که هیچ کس نمی‌توانست زیر آن پوسته‌ی سرد بفهمد. ژاکت سرماسازش را برداشت و از آشپزخانه خارج شد.
امروز کلاس درس در آمفی‌تئاتر برگزار می‌شد، جایی بزرگ و پر از صندلی‌های سنگی که هر صدا را هزار برابر می‌کرد. وقتی بم به آن‌جا رسید، احساس کرد چقدر زیبایی و بی‌رحمی طبیعت کنار هم هستند؛ برف‌های سفید و سرد که مانند لباس عروسی زمستانی، زمین را پوشانده بودند و خورشید ضعیفی که تلاش می‌کرد این زیبایی سرد را با گرمای خود لمس کند.
بم به دانه‌های برف نگاه کرد که یکی یکی آرام به زمین می‌افتادند و فکر کرد چقدر این لحظه شبیه یک افسانه بود؛ افسانه‌ای که فقط او آن را درک می‌کرد. خودش را نه تنها یک آدم‌برفی می‌دید، بلکه موجودی می‌دید که در دلش حس زندگی جریان داشت؛ حسی که در میان یخ‌ها و سردی‌ها پیدا کردنش مثل یافتن گنجی گران‌بها بود.
وقتی نشست روی صندلی‌های سرد آمفی‌تئاتر، هوای سرد باعث شد لبخند کوچکی روی لب‌هایش نقش ببندد. پاترونوس شیر ماده‌اش را تصور کرد که در برابر سرمای سخت، همچنان با گرمایی بی‌حد و مرز از او محافظت می‌کند. بم زمزمه کرد:
- ما دو تا، یخ و آتش، با هم می‌شیم بخار؛ یعنی ابر، یعنی بارش، یعنی زندگی…

امروز هم مثل همیشه، بم در دنیای خودش فرو رفته بود؛ دنیایی که پر بود از تضادهای عجیب و زیبایی‌های زمستانی، جایی که حتی زیر آفتاب سرد خورشید، می‌شد یک افسانه زنده بود.


ـــــــــــــ
کلمات نفر بعدی:
شال‌گردن، بخار، تنهاترین، سکوت، دکمه، شیشه مه‌گرفته، نفس آخر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1404 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات: کدو، مه‌آلود، گرامافون، خلسه، چمدان، پروانه، زمزمه.

پیرمرد روی صندلی راحتی‌اش نشست. پوست پرچین‌وچروکی داشت و موهای سفیدش بیشتر ریخته بودند. از پنجره به بیرون خیره شد. یکی از بعدازظهرهای پاییزی "مه‌آلود" بود و "کدوها" بااینکه دیده نمی‌شدند، اما پیرمرد می‌دانست که آنجا هستند. "گرامافونی" قدیمی در گوشه‌ای بود، ولی تارعنکبوت بسته بود و معلوم بود که کار نمی‌کند. همه‌ی وسایل کلبه (تخت، صندلی راحتی، میز و اجاق) خاک‌گرفته بودند، ولی پیرمرد اهمیتی نمی‌داد و فقط ازشان استفاده می‌کرد. انگار کل کلبه مدت‌ها بود که در "خلسه" فرو رفته بود.

پیرمرد به روزهای جوانی‌اش فکر کرد، روزهایی که با لی‌لی در میان گل‌ها و علف‌ها قدم می‌زدند. به "پروانه‌ی" طلایی‌ای فکر کرد که او همیشه به موهای قرمز فرفری‌اش می‌زد. پیرمرد چنان دل‌تنگ او بود که عکسش تنها چیزی بود که در کلبه تمیز می‌کرد. باورش نمی‌شد که او مرده باشد.

پیرمرد غرق این فکرها بود که ناگهان در کلبه را زدند. پیرمرد بلند شد و با کنجکاوی به طرف در رفت و بازش کرد. با دیدن کسی که پشت در بود، کم مانده بود پس بیفتد.

دختر جوانی پشت در بود، دقیقا شبیه لی‌لی بود. او موهای قرمز فرفری و بلند پرپشت داشت، با چشم‌های سبز و پوست سرخ‌وسفید. پیراهنی سفید به تن و "چمدانی" در دست داشت. پیرمرد ناخودآگاه "زمزمه" کرد:
- لی‌لی‌؟

کلمات نفر بعد: افسانه، ژاکت، برف، خورشید، یخ، زیبایی، آمفی‌تئاتر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 9 تیر 1404 04:13
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات: گورزیسته، شباهنگ، کفش های خاردار، قفس عشق، کشتی غرق شده، رویای تبخیر شده، پیانوی محزون
ــــــــــــــــــــــــ

در یکی از شب‌های بی‌ماه هاگوارتز، بم در حال پرسه زدن در راهروهای تاریک و نمور قلعه بود. فریزر آشپزخانه بسته شده بود، و کرموفیز به خواب بهاره رفته بود، پس بم تصمیم گرفت کمی قدم بزند تا یخش تازه شود.
همان‌طور که با کفش‌های خاردار مخصوصش روی سنگ‌فرش‌های مرمری می‌لغزید، صدای آرامی از سالن موسیقی قدیمی بلند شد؛ صدای پیانوی محزون که نیمه‌شب ها، در تاریکی می‌پیچید و حس عجیبی از غم و نوستالژی یخ‌زده در فضا می‌پراکند.
بم آرام در را باز کرد. پشت پیانو، چیزی دیده نمی‌شد – فقط سایه‌ای در مه یخ‌زده‌ی اتاق شناور بود. از سقف، نور کمرنگی شبیه پرتو شباهنگ می‌تابید، انگار که ماه یواشکی به داخل اتاق سرک کشیده باشد.
روی دیوارها، نقاشی‌هایی از گذشته‌ها خودنمایی می‌کرد، از موجوداتی که دیگر در هاگوارتز نبودند. در یکی از تابلوها، تصویری از یک کشتی غرق‌شده دیده می‌شد، با پرچم هاگوارتز روی دکل اصلی‌اش. بم نزدیک‌تر رفت، دستش را روی قاب زد و ناگهان صدای زمزمه‌ای شنید.
- قلب‌ها را نمی‌شود در قفس عشق نگه داشت، حتی اگر از یخ ساخته شده باشند...

بم کمی لرزید. نه از سر ترس، که از چیزی شبیه حسرت. در همان لحظه، شال‌گردنش صورتی شد. بم زمزمه کرد.
- اوه نه... خجالت؟ الان؟ واقعاً؟

اما چیزی نبود که بتواند جلوی احساسات را بگیرد. تصویر محوی در یکی از آیینه‌ها ظاهر شد: السا، در حال ساختن او.
چشم‌های دکمه‌ای بم برق زد. یادش آمد که شب خلق شدنش، رویای تبخیر شده‌ی السا بود: آزادی، رهایی، نبودن در قفس سلطنت. و او، بم، تجسم آن رویا بود.
بم نگاهی به دستان چوبی‌اش انداخت. یکی‌شان ترک برداشته بود. لابد از دفعه‌ی پیش که سعی کرده بود یک دانش‌آموز را به آدم‌برفی تبدیل کند، به یاد مادرش.
یادش افتاد که پروفسور هاگرید یک بار درباره‌ی گورزیسته حرف زده بود: موجودی افسانه‌ای که از یخ و مه و سکوت ساخته شده بود و وقتی گریه می‌کرد، جنگل را به زمستانی بی‌پایان فرو می‌برد.
بم آه کشید – البته آهِ بخارگونه‌ای که خیلی شبیه مه بود. شاید او هم گورزیسته‌ای کوچک بود... ولی با قلبی بزرگ و بینی‌ای حساس.
صدای پیانو خاموش شد. سکوت برگشت.
بم زمزمه کرد:
- خب... شاید باید برگردم به فریزر. قبل از این‌که یخم بیش از حد ذوب بشه... یا دلم.

و با قدم‌هایی سبک، ولی خیس، ناپدید شد.

ــــــــــــــــــ
کلمات نفر بعدی: کدو، مه‌آلود، گرامافون، خلسه، چمدان، پروانه، زمزمه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 7 تیر 1404 03:32
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی:
گمشده، افسانه، قهرمان، عجیب، ضربان‌ قلب، جواهر جادویی، دختر تاریکی.

سوژه:
امید


از زبان ویکتوریا، خدمتکار لرد سابیس خون آشام:


کاش می توانستم از ذهنم پاکش کنم. آن خاطره را. اما هر گاه که چشمم حتی به یک کاسه ی کوچک پر از آب می خورد، به یاد می آورمش و به خود می لرزم. ضربان قلبم شدید می شود و نفسم بند می آید. آن صحنه در برابر نگاهم زنده می شود. او، سرورم، لرد سابیس، که بر لبه ی قایق خم شده بود. و من؟ در آب دست و پا می زدم و ملتمسانه صدایش می کردم.

متاسف نبودم که داشتم می مردم. غمگین بودم به خاطر از دست دادن او. داشت می مرد و وقتی خواستم جلویش را بگیرم، مرا هم با خودش به مرگ برد.

اما نه، ما نمرده ایم. هر دو زنده ایم. و این عجیب نیست. چون زندگی مان از اول هم واقعی به نظر نمی رسید. انگار در هاله ای از مه حرکت می کردیم، قهرمانانی شوم در افسانه ای کابوس وار.

تو زنده ماندی، سم گرگینه تو را نکشت، نه به خاطر آن ماهی قرمز کوچکی که در دریاچه پیدا کرده بودی و مثل جواهری جادویی در سیاهی آب می درخشید. بلکه شاید به خاطر تمام خون هایی که ریخته بودی. بله، شاید به همین خاطر بود که مرگ از دست زدن به تو انزجار داشت.

و من؟ دختر تاریکی بودم. کسی که تو مثل یک کرم کوچک از او مراقبت کرده بودی تا به پروانه تبدیل شود، اما به مگس تبدیل شده بود. گمشده ای در روشنایی بیمارگون که تو نجاتش دادی و زیر بال های تیره ات گرفتی. من تبرک شده ی روح از هم گسیخته ات بودم، پس چرا می مردم؟

سرورم، سابیس، اینجا ایستاده ام و دارم نفس می کشم، اما حس می کنم هنوز داخل آبم و در حال تقلا. نمی توانم آرام بگیرم، زنده باشم، تا وقتی که پیشت نباشم.


کلمات نفر بعدی:
گورزیسته
شباهنگ
کفش های خاردار
قفس عشق
کشتی غرق شده
رویای تبخیر شده
پیانوی محزون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 5 تیر 1404 16:39
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات: تار عنکبوت، نقاب سیاه، شمع لرزان، کتاب نفرین‌شده، پرنده‌ی مرموز، مه غلیظ، سکوت سرد.

او در یک صبح ساکت، پیش از طلوع خورشید از راه رسید. همه‌جا تاریک بود، مانند سکوتی در شب. صدای قیژقیژ چرخ‌های کالسکه، "سکوت سرد" صبح را شکافت؛ اگرچه هیچ کالسکه‌ای در کار نبود. زنی از غیب ظاهر شد. کلاه جادوگری‌ای سیاه بر سر داشت که رویش جمجمه‌ای واقعی قرار داشت و رویش "تار عنکبوت" بسته بود. "نقاب سیاه" توری‌ای روی صورتش را پوشانده بود. پیراهن، دستکش و چکمه‌ی سیاه سیاه پوشیده بود. موهای قهوه‌ای و فرفری بلندش از زیر نقاب بیرون زده بود. پیراهن، دستکش و چکمه‌ی سیاه به تن داشت و کیف و چتری سیاه در دست گرفته بود. به محض پیاده شدنش، "مه غلیظی" اطراف را فرو گرفت. دوباره صدای قیژقیژ چرخ‌های کالسکه بلند شد.

هلنا هوگارت بین خانه‌‌های کاملا عادی دهکده شروع به حرکت کرد. "پرنده‌ای مرموز" پرواز کرد و بر روی شانه‌اش نشست. هلنا با صدایی ملایم زمزمه کرد:
- اوه، رابرت. این دهکده جای خوبی برای آشوب درست کردنه. بیا، غار راکهام منتظرمونه.

فلیسیتی که از پشت پنجره‌ی اتاقش تک‌تک این صحنه‌ها را دیده بود، "شمع لرزان" را بالا گرفت. او در آن زمان نمی‌دانست، اما لقب هلنا، لیدی سیاه بود، زنی بدجنس و وحشتناک، با روحیه‌ای وحشتناک‌تر. هدف او این بود؛ بیدار کردن "کتاب نفرین‌شده".

کلمات نفر بعد: گمشده، افسانه، قهرمان، عجیب، ضربان‌قلب، جواهر جادویی، دختر تاریکی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 1 تیر 1404 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات قبلی: نفله، رنگ‌پریده و استخوانی، سه‌شنبه‌ی لعنتی، کلاغ، سحر و جادو، سوزاندن، طنین صدا
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سه‌شنبه‌ی لعنتی از همان صبح با صدای زنگ سنگین کلیسا آغاز شد. طنین خشک و کش‌دار آن، همچون ناقوس مرگ، در کوچه‌های باریک و گلی دهکده پیچید و مردم خواب‌زده را با اضطرابی مبهم بیدار کرد. مه کم‌جان صبحگاهی، مثل ملحفه‌ای خیس، روی بام‌ها افتاده بود و بوی خاک سوخته، همچون نجوایی خفه، در هوا پیچیده بود.
پیرزن استخوانی، رنگ‌پریده و خمیده، روی چهارپایه‌ی چوبی جلوی در خانه‌اش نشسته بود. چشم‌هایش مثل دو گودال تاریک، به انتهای کوچه دوخته شده بودند، جایی که دود سیاهی آرام از دل خاک بلند می‌شد. باد، دامن چرکینش را تکان می‌داد، اما او هیچ حرکتی نمی‌کرد. حتی پلک هم نمی‌زد. گویی از پیش می‌دانست که این روز، روز بازگشت است؛ بازگشت آنچه که هرگز نباید برگردد.
در میدان ده، مردم گرد جنازه‌ای جمع شده بودند. جسدی سوخته، نفله شده، در میانه‌ی دایره‌ای از خاکستر افتاده بود. جدی که ساعتی پیش سوزاندند. چهره‌اش قابل‌شناسایی نبود، تنها چیزی که باقی مانده بود، حلقه‌ای نقره‌ای بر انگشت نیم‌سوخته‌اش بود. و همین حلقه کافی بود تا همه بفهمند چه کسی را در آتش افکنده‌اند.
دخترک جوانی بود که به تنهایی در کلبه‌ای لب چاه زندگی می‌کرد. کسی نمی‌دانست خانواده‌اش کجاست یا از کجا آمده. اما هر شب صدای زمزمه‌های او از پنجره‌ی کوچک خانه‌اش شنیده می‌شد، زمزمه‌هایی که مثل ناله‌ی خاک، در گوش شب می‌پیچید. بچه‌ها از کنارش می‌ترسیدند رد شوند. پیرمردها زیر لب می‌گفتند:
-این دخترک، بوی سحر و جادو می‌ده.

همه می‌دانستند که با کلاغ ها حرف می‌زند. یکی گفته بود دیده که کلاغی سیاه با چشمان سرخ، از دست او دانه خورده. یکی قسم خورده بود صدای خنده‌اش را از دل چاه شنیده. ترس، مثل بیماری، در دل مردم ریشه دوانده بود و حالا، همه ساکت، به توده‌ی خاکستر نگاه می‌کردند و سعی می‌کردند خودشان را قانع کنند که عدالت اجرا شده است.
یکی از مردها با صدای بلند فریاد زد:
-خودش خواست! خودش بود که شب‌به‌شب ورد می‌خوند، خودش اهل سحر و جادو بود!

صدایش مثل تبر در سکوت فرو رفت. اما پیرزن فقط آرام گفت: - نه... اون فقط تنها بود...

کسی صدایش را درست نشنید، اما طنین صدای پیرزن مثل بادی سرد از کنار گوش‌شان گذشت. هیچ‌کس متوجه نشد که دست‌های پیرزن هنوز سیاه است. نه از خاکستر… که از آتشی قدیمی‌تر. از شعله‌ای که خودش با آن زندگی می‌کرد.
در آسمان، کلاغی چرخ زد. بال‌هایش سنگین و سیاه، روی نور کمرنگ خورشید سایه انداخت. پیرزن بلند شد. آرام، بی‌صدا، به‌سوی میدان رفت. مردها کنار کشیدند. زن‌ها نگاه‌شان را دزدیدند. کسی چیزی نگفت. همه چیزی را احساس کرده بودند… چیزی که در هوا موج می‌زد. چیزی که از خاکستر بلند شده بود.
پیرزن دستش را دراز کرد و مشتی از خاکستر را برداشت. زیر لب چیزی زمزمه کرد. صدایش آهسته بود، اما مثل نفس شیطان روی پوست آدم می‌خزید.
در همان لحظه، صدای کلاغ در آسمان شکست. جیغی بلند، کشیده، و بعد… سکوت. فقط صدای نفس مردم مانده بود و وزش بادی سرد که ناگهان در دهکده پیچید. زنی شروع به گریه کرد. مردی عقب رفت. کودک‌ها گریختند.
پیرزن برگشت. نگاهش مثل شب تاریک بود. کسی نمی‌دانست او کیست. کسی نمی‌دانست چه چیزی از دل آن چاه قدیمی با خود بالا آورده. اما همه می‌دانستند که از آن لحظه، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نخواهد بود.
سه‌شنبه‌ای که با آتش شروع شد، حالا به شب رسیده بود. اما پایان نداشت.
سه‌شنبه‌ی لعنتی تازه شروع شده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمات نفر بعد: تار عنکبوت، نقاب سیاه، شمع لرزان، کتاب نفرین‌شده، پرنده‌ی مرموز، مه غلیظ، سکوت سرد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 30 خرداد 1404 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی:
تابوت نقره ای
گوی شیشه ای
فنجان خون
دشنه ی نوک تیز
شکارچیان خون آشام
پاندول ساعت
قلب‌اهنگ


باید باورش می‌کرد.
باید باورش می‌کرد که می‌گفت آنان را می‌بیند.
شکارچیان خون آشام.
خطرناک‌ترین موجودات برای خون‌آشامان.
صدای پاندول ساعت مانع خوابیدنش می‌شد.
نمی‌توانست باور کند دخترش مرده است.
حسرت... حسرت... حسرت.
چرا باورش نشد... چرا؟
باید همان‌موقع که درون گوی شیشه‌ای اش، آنان را دیده بود، باور می‌کرد.
نباید نادیده‌اش می‌گرفت.
به قتل رساندنش.
آن شکارچیان... از شکار خون‌آشامان،
چه نسیبشان می‌شد؟
باید دفن‌‌ش می‌کرد.
تابوت نقره‌ای، همیشه موردعلاقه‌‌ی دختر بیچاره بود.
روح دخترش در آن تابوت، به آرامش ابدی می‌پیوست.
آن دشنه‌ی نوک‌تیز لعنتی، هنوز در سینه‌اش بود.
دختر مظلوم... کسی باورش نمی‌کرد.
در تمام عمرش، نادیده‌گرفته شده بود.
سینه‌اش تیر کشید.
قلب‌آهنگش بالا و بالاتر رفت.
عذاب وجدان، ولش نمی‌کرد.
سعی می‌کرد به خودش تلقین کند که تقصیر او نبوده...
تقصیر شکارچیان بوده.
اما،
نمی‌توانست از واقعیت فرار کند.
آن فنجان کنار میز، آخرین فنجان خونی بود که نوشیده بود.
تقصیر او بود.
باید به حرفش گوش می‌داد.
باید...

کلمات نفر بعدی:
نفله، رنگ‌پریده و استخوانی، سه‌شنبه‌ی لعنتی، کلاغ، سحر و جادو، سوزاندن، طنین صدا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.Everything could be achieved with effort
همه‌چیز با تلاش به دست می‌آید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 28 خرداد 1404 02:52
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: مه‌پوش، سایه‌رقص، ناله‌زن، زهر‌آلود، شب‌رو، آه‌سوخته، خاک‌خورده

سوژه: امید


نمی توانم در تابوتم آرام بگیرم. مرتب به اطراف غلت می زنم. به آوای حزن آلود حفاظ های فلزی ناله‌زن که بر پنجره ام نصب شده اند، گوش می دهم. انگار مثل من خوب می دانند که مانع آن ها نخواهند شد.‌

از جایم بلند می شوم. به پرده ی کشیده شده نگاه می کنم. همیشه وقتی در چرت شبانه ام بدخواب می شدم، آن را کنار می زدم و از پشت پنجره جنگل مه‌پوش را تماشا می کردم. و درختان قدبلند که بر کف مرطوبش سایه‌رقص می کردند.

حالا اما وحشت دارم که پرده را کنار بزنم. طوری که انگار شیطان پشت آن به کمین نشسته باشد و اگر نگاهش به من بیفتد، نشان می خورم و نفر بعدی من خواهم بود.

دیگر موجودی شب‌رو نیستم. خفاشی ام که بال هایش را بریده اند و مثل یک موش بی پناه بر کف خاک‌خورده ی اتاقش می نشیند و وجودش می لرزد. آه‌سوخته ای که به دام افتادگی روحش را زهرآلود کرده.


کلمات نفر بعدی:
تابوت نقره ای
گوی شیشه ای
فنجان خون
دشنه ی نوک تیز
شکارچیان خون آشام
پاندول ساعت
قلباهنگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفرویدا فلورانسو در 1404/3/28 2:57:06
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 25 خرداد 1404 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات قبلی:
خون‌بالین، روح‌کُشان، مذاب‌طلا، زنده‌به‌گور، هق‌هق، دعای شر، مُرده‌تپش

ــــــــــــــ
شب سایه‌وار به آرامی بر شهر مردگان چنگ می‌انداخت،
خون‌بالین در تاریکی پیچیده بود،
رنگی شبیه آفتاب مذاب‌طلا که بر سنگ قبرهای کهن می‌لغزید.

در دل این سکوت سرد، صدای هق‌هق‌های بی‌صدای روح‌کُشان،
چنان زمزمه‌ای از دعای شر در میان مه می‌پیچید،
صدایی که گویی مُرده‌تپش‌های قلب شب را بیدار می‌کرد.

زنده‌به‌گورهایی که در این بستر یخ‌زده زندانی بودند،
آرام آرام از خواب ابدی برمی‌خاستند،
نفس‌های خفته‌شان، چون نسیمی مرگ‌آلود، از لابه‌لای سنگ‌ها می‌گذشت.

و آن شب، در میان ظلمت و سایه‌ها،
زخم‌های خونین بر دیوارهای سیاه شهر،
قصه‌ی بی‌پایان زندگی و مرگ را نجوا می‌کردند،
قصه‌ای از تاریکی و طلایی که ذوب شده در خون...

ــــــــــــ
کلمات نفر بعدی:
مه‌پوش، سایه‌رقص، ناله‌زن، زهر‌آلود، شب‌رو، آه‌سوخته، خاک‌خورده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!