سوژه:
امید
کلمات فعلی:
آسوشیتدپرس، دمپایی، زلیخا، کدو، ململانی، چاه، الکل!
در اتاقم در معبد دومینیک مورن در گوشه ای نشسته ام و به دیوار تکیه داده ام. قطرات سرد عرق بر پیشانی ام نشسته اند و درد در رگ هایم جاری اند. اگر کسی نداند، با دیدن حالم تصور می کند یک انسان معتاد به الکلم که سوخت به او نرسیده.
در ذهنم همه چیز با هم ترکیب شده. از ماجراهایی که دومینیک درباره ی ارباب سابقش باثوری تعریف می کرد - انسان هایی که در محفظه هایی چاه مانند آویزان می کرد و سیم هایی به رگ هایشان متصل می کرد برای خالی کردن همزمان خون و روحشان - گرفته تا ناتان که هنوز در معبد مخفی و اسیر راهب پطروس است. اما، آیا او پس از این همه مدت هنوز هم خودش را اسیر می بیند؟ نکند اوضاع فرق کرده و حالا به تصمیم خودش آنجاست؟ یاد ماجرای شاه مالخازار می افتم. اینکه چه طور او را گرفتند و بردند و خون آشام و فرمانروا کردند و او پس از مدتی این را به عنوان سرنوشتش پذیرفته بود.
به سختی از جایم بلند می شوم و تلو تلو خوران به سمت میز می روم و کدوی تو خالی ای که به عنوان جام از آن استفاده می کنم را برمی دارم و به دهان می برم. دومینیک مورن در آن برایم خون ریخته، خون چرب و غلیظ خوک همراه با اسانس خون انسان. سعی می کنم همان طور که او به من توصیه کرده، ذره ذره بنوشمش، اما تاب نمی آورم و به یک باره همه را پایین می دهم. و به جا می مانم، با عطشی که از قبل تشدیدتر شده.
اشک در چشمانم حلقه می زند. هم از خشم و هم از غم. به یک باره دلم خالقم شاه مالخازار را می خواهد. تمام بدبختی الانم به خاطر این است که از او فرار کردم. در واقع از یک بدبختی به یک بدبختی دیگر گریختم و الان می خواهم از دومی به اولی پناه ببرم. ذهنم سعی می کند تیرگی های پدر معنوی ام را از من پنهان کند و او را مثل حفاظی نشان بدهد که باید در آن گم شوم. چنگالی که بر گردنم، قلبم، روحم فرو می آید و باید پذیرا باشم.
سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم و همین طور که پا برهنه هستم - دمپایی های مخصوص راهبان آن قدر سفت و اذیت کننده هستند که ترجیح می دهم نپوشمشان و پوشیدن انواع دیگر پاپوش هم در اینجا ممنوع است - کف اتاق به راه می افتم و سمت تابوتم می روم، اما پایم روی چیز نوک تیزی می رود. ناله ی کوتاهی می کنم و می نشینم و به کف پایم نگاه می کنم. یک سوزن است! می دانم که راهبان آن را اینجا گذاشته اند. آن ها شدیدا از من نفرت دارند. انگار جز دومینیک مورن و شاه گابریل بقیه ی آمالثورایی ها از من نفرت دارند. گادفری، خون آشام کثیف، نوشنده ی خون انسان ها.
دستمالم را از جیب ردایم در می آورم و در دهانم می چپانم - نمی خواهم صدای دردآلودم بیش از این باعث خوشحالی راهب ها شود - و سوزن را به یک باره از کف پایم بیرون می کشم. قلبم تیر می کشد، طوری که انگار سوزن در آن فرو رفته بود و فریاد دردآلودم را با فشردن دندان هایم به دستمال خفه می کنم.
به سوزن خون آلود می نگرم. و به یاد لرد سابیس می افتم. انگار چیزی در درونم خالی می شود. ترکیبی از احساسات مختلف در روحم موج می خورد. سابیس، موجودی که هم می خواهم از او بگریزم و هم می خواهم در کنارش باشم. همروحی سابقم، پدرخوانده ی دختر نیمه خون آشامم و کسی که به خاطرش رزالی را به تاریکی سپردم. رزالی که اکنون جایی در نوکتیراست و پدرش گابریل هنوز نتوانسته او را پیدا کند.
به یاد آن شوری می افتم که حس کردم وقتی متوجه شدم سابیس به زندگی برگشته. انگار که او نماد چیزی باشد که آمالثورا سعی دارد آن را در وجودم بکشد. لب هایم کش می آیند و حس می کنم لبخندی دیوانه وار بر صورتم حک شده. یاد سرگذشت آن زن عاشق، زلیخا می افتم. اینکه چه طور همه ی چیزهایی که داشت، یکی یکی ربوده شد توسط سرنوشت و تنها یک چیز برایش باقی ماند. ململانی عشق. گویا برای من هم فقط همان مانده. فقط با این تفاوت که نمی دانم عشقم نسبت به کیست یا چیست. آیا تمام چیزها و کسانی که می شناسم و به دنبالشان هستم یا از آن ها می گریزم، قطعاتی از خودم هستند که باید مثل پازل کنار هم قرارشان دهم؟
همین طور که در این افکار هستم، می شنوم که راهبی در حال گذر از جلوی اتاقم به همراهش می گوید:
"آسوشیتدپرس."
سوزن را کف اتاق رها می کنم و از جایم می جهم و در را باز می کنم و خودم را به سمت راهب پرت می کنم. هر دو بر زمین می افتیم، در حالی که من یقه ی او را سفت گرفته ام. با صدایی خش دار که انگار از دو حنجره می آید، با خشم می پرسم:
"این که گفتی یعنی چه، بگو."
راهب با چشمان گشاد شده از وحشت به من می نگرد و سعی می کند مرا کنار بزند. همراهش هم مرا از پشت عقب می کشد، اما من پاهایم را دو طرف بدنش سفت می کنم و دستانم را روی گلویش چنگال می کنم.
"پرس شدن نوکتیرایی ها توسط شیطان باعث آسودگی تان می شود. این است آنچه گفتی؟"
"گادفری!"
صدایی محکم و سرزنشگر اما در عین حال آرام است که صدایم زده. سرم را بالا می گیرم و او را می بینم. دومینیک مورن. بر خلاف من که در این لحظه مثل یک حیوان وحشی دون پایه ام، او مثل فرشته ای نورانی آنجا ایستاده و این حتی بیش از قبل خشمگینم می کند. نگاه کهربایی و افسارگسیخته ام را به چشمان طلایی اش می دوزم. در آن ها قضاوت نمی بینم، فقط نگرانی و عشق. دستانم را از دور گلوی راهب باز می کنم و از جایم بلند می شوم و به اتاقم برمی گردم و دوباره پایم در آن سوزن فرو می رود. فریاد می زنم:
"لعنت به آمالثورا و نوکتیرا و مرز بینشان."
کلمات نفر بعدی:
دستگاه منجمدکننده ی انسان
سوزن خون آلود
معبد مذاب
نوازش خنجر
قبر اسکلت مقدس
گورستان ملیح
زمزمه های بی معنی
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] محدوده آزاد جادوگران
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 02:30
از: خونت مینوشم و سیراب میشوم!
پستها:
588

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/5/15 1:24:21
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/27
تولد نقش: 1398/04/17
آخرین ورود: جمعه 22 خرداد 1405 23:59
از: گیل مامان!
پستها:
867

هوادار پیامبران مرگ!
سوژه: امید
کلمات: قهر، عشق، چراغ، نقاشی، نخ، پرتقال، گاو
در زمانهای قدیم در یکی از روستاهای برزیل، دو گاو در مزرعهای سرسبز و خرم با یکدیگر زندگی میکردند. اسم یکی از این گاوها پدرو بود و اون یکی هم گل باقالی. پدرو و گل باقالی از زمان گوسالگی، عشق همو در قلبشون میپروروندن و امید داشتن با هم تا ابد توی چمنزارهای تازه بچرن.
پدرو هر روز ساعت 4 صبح که از خواب بیدار میشد عین یه گاو چهار سُم خودشو به در طویله گل باقالی اینا میرسوند و اونقدر مو مو میکرد تا صاحبشونو مجبور کنه در طویله دوست دخترشو باز کنه. وقتی گل باقالی با صورت نشسته و آرایش نکردهش از طویله میومد بیرون، گل از گل پدرو میشکفت و چراغ قلبش روشن میشد. البته اینم بگم که گل باقالی هم به راحتی به پدرو سم نداده بودا! پدرو سالها بهش نخ داده بود و اون اواخر هم بهش حتی طناب داده بود تا خانم بله رو بگه و باهاش رل بزنه.
وقتایی که گل باقالی بخاطر کمبود شبدر تازه قهر میکرد، پدرو خیلی رمانتیک میشد و برای دوست دخترش با شاخ تیزش روی چمنا نقاشی میکشید. معمولاً هم این نقاشیها شامل یه قلب تیرخورده بودن.
همه چی قشنگ بود تا اینکه اون روز رسید. روزی که اونا به درخت پرتقال صاحب مزرعه سو قصد کردند. از نظر پدرو این یه دیت رمانتیک بود و خوردن یه درخت پرتقال با تموم میوههاش خیلی شاعرانه به نظر میرسید ولی متاسفانه صاحب باغ با گاوش هم عقیده نبود.
خلاصه... چند روز بعد گوشت منجد برزیلی توی فروشگاه زنجیرهای بزرگی در حال عرضه بود در حالی که گل باقالی از اون روز به بعد دیگه هیچوقت پدرو رو ندید...
کلمات نفر بعد:
آسوشیتدپرس، دمپایی، زلیخا، کدو، ململانی، چاه، الکل!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/10
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: یکشنبه 9 شهریور 1404 19:19
از: پیش داداشی!
پستها:
160

هوادار تیم برتوانا
کلمات فعلی: دوست داشتنی، گرم، خنده، فرش، فیگور، پدربزرگ، آسمان
سوژه: امید
روی چمنها دراز کشیده و به آسمان چشم دوخته بود. چمنها هنوز از نم باران چند ساعت پیش خنک بودند و بویشان در هوا پخش شده بود. برخورد چمنها با گردنش کمی قلقلکش میداد ولی حس کردن لطافت آن را روی پوستش دوست داشت. چشمش به گذر ابرها بود ولی ذهنش امیدها و آرزوهایش را میدید.
در خانه بود، با دوست داشتنیترین فرد زندگیاش، به همراه چند بچهی قد و نیم قد که دور و برشان بودند و با سر و صدا بازی میکردند. دنبال هم میدویدند و روی مبلها میپریدند. صدای خندههایشان تا آسمان میرفت. در میان دویدنهایشان، پسر کوچکتر به لیوان چای داغی که روی میز بود خورد و آن را روی خودش و فرش ریخت. همسرش سریع بلند شد تا پسرشان را دریابد و خودش هم لیوان را از روی فرش برداشت. خندهای روی لبانش نقش بسته بود. حتی در تصوراتش هم بچههایشان شیطنت میکردند و خرابکاری به بار میآوردند! و آنها دوتایی مراقب بچهها بودند و خرابیها را درست میکردند.
در خیالش جلو رفت. بچههای کوچکشان یکی یکی بزرگ شدند، ازدواج کردند، هر کدام خانوادهی جدیدی تشکیل دادند. پدربزرگ شدن هم لذت خودش را داشت. اگر بچههایش بادام بودند، نوههایش مغز بادام بودند! ولی درخت بادام کلا کس دیگری بود، همیشه کنارش، با لبخند گرمش و آغوش همیشه بازش...
دوباره داشت ابرها را میدید. از رویاپردازیهایش لذت میبرد. در همان حال سایهای رویش افتاد. به سمت کسی که جلوی خورشید ایساده بود برگشت. نمیتوانست چهرهاش را ببیند ولی فیگورش عصبانی به نظر میآمد. از صدایش او را شناخت. مادرش بود که گفت:
- معلوم هست تو دو ساعته داری اینجا چیکار میکنی؟!
کلمات نفر بعد: قهر، عشق، چراغ، نقاشی، نخ، پرتقال، گاو
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1402/04/14
تولد نقش: 1402/04/15
آخرین ورود: دیروز ساعت 17:15
از: تو قلب کسایی که دوستم دارن!
پستها:
423
شغل
معاون محفل ققنوس، تاریخنگار دیوان جادوگران

هوادار برتوانا
سوژه: امید
کلمات: فانوس، گمشده، کلاه شاپو، چمدان، مه، پله، خوابگرد
فانوسش را بالا آورد و سعی کرد راه خانه را بیابد. اما درون آن مه غلیظ هیچ چیز را نمیدید. اخم کرد. مسلما گم شده بود. نفس عمیقی کشید و با تمام وجود به خودش اطمینان خاطر داد:
- تو گم نمیشی. اونا پیدات می کنن... یا نشد خودت پیدا میکنی.
میدانست ممکن است کسی هرگز پیدایش نکند... حتی خودش... در واقع مخصوصا خودش!
احساس کسی را داشت که پله آخر را ندیده و یکهو به درون تاریکی مطلق سقوط کرده. تنها وسیله همراهش، چمدانی بزرگ بود که درونش کلاهی شاپو داشت. کلاه یادگاری دوستانش بود. دوستانی که حالا از احوالش هیچ خبری نداشتند. نمی دانستند درون باتلاقی از بدبختی و مهی از آشفتگی، برای زنده ماندن تقلا میکند.
زنده ماندن؟ فقط برای یک لحظهی بیشتر نفس کشیدن تلاش میکرد و به آسمان چنگ می انداخت. حتی مطمئن نبود خواب است یا بیدار. شاید هم خوابگردی میکرد.
آهی کشید. خانه را نمیدید... هیچ چیز آشنایی نمیدید... کارش تمام بود. تصمیم گرفت دست از جستجو بردارد و خودش را رها کند. شاید اگر انقدر محکم زندگی را نمیچسبید می توانست شاد تر باشد.
- میخوام همینجا دراز بکشم. همین...
- ولی تو اهل تسلیم شدن نبودی، بودی؟
صدا از اعماق ذهنش آمد. صاحب صدا را میشناخت. دوستش بود. دوستش داشت و بیشتر از هرکسی به او اهمیت میداد. پس الان کجا بود؟ داخل مغزش؟
- تو قلبت. چون جای دوستا اونجاست. همونطور که جای خورشید تو آسمونه. فقط باید بذاری ابرا کنار برن.
ناگهان همه چیز یادش آمد. حتی در آن مه هم راه خانه درست رو به رویش قرار داشت و به آن میرسید فقط اگر تسلیم نمیشد. اگر جا نمیزد.
به آسمان خیره شد. و نوری را دید که قلبش را گرم می کرد و آن نور نور امید بود.
کلمات نفر بعد: دوست داشتنی، گرم، خنده، فرش، فیگور، پدربزرگ، آسمان
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!



جزئیات کاربر

به هواداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ
موضوع: امید!
کلمات: عکس، مجسمه، آهو، آینه، دودی، گل محمدی، خاطره، هشت
کلمات: عکس، مجسمه، آهو، آینه، دودی، گل محمدی، خاطره، هشت
چند هفتهای میشد که سالازار اسلیترین هاگوارتز را ترک کرده بود و حالا فقط سه مؤسس دیگر در مدرسه مانده بودند. اگرچه شاگردان گروه اسلیترین بیشتر از همه جای خالی او را حس میکردند، اما برای سه بنیانگذار باقیمانده نیز نبودن سالازار چیزی کم از یک زخم کهنه نداشت. روونا ریونکلاو، بیش از همه، در سکوت خود زخم میخورد.
در یکی از عصرهای مهآلود، روونا آرام از پلههای برج شمالی پایین میآمد و در دستش چیزی پنهان بود. در ظاهر باوقار و سرد بود، اما درونش غوغایی از یادها، سایهها و حسرتها بود. به تالار عمومی ریونکلاو نرفت. راهش را کج کرد و به یکی از راهروهای قدیمی رفت، راهرویی که کسی جز خودش زیاد به آن سر نمیزد.
به اتاقی رسید که سالها بود درش را قفل کرده بود. کلید قدیمی را با لرزشی ناخواسته در قفل چرخاند. در باز شد و بویی از گذشته به مشامش رسید، بویی که پر از خاطره بود. اتاق پر از اشیایی بود که سالها پیش با هم جمع کرده بودند: نقشهها، کتابها، و یک عکس که روی میز باقی مانده بود. عکسی که چهار نفره در آن لبخند میزدند، قبل از آنکه راهشان از هم جدا شود. بهآهستگی به گوشهای از اتاق قدم زد، جایی که مجسمهای قرار داشت که سالازار برای تولدش ساخته بود؛ دستساز، ناتمام، کمی زبر و خشن، اما با دقتی که تنها یک جادوگر پراحساس میتوانست صرف آن کند، مجسمهای از خود روونا، بر پایهی واقعیت و بر اساس همان زمانی که سالازار او را در حیاط هاگوارتز در حال مطالعهی همزمان هشت کتاب دیده بود. روونا دست بر آن کشید و نگاهش به آینهی کوچکی افتاد که روی میز افتاده بود. آینه، چهرهاش را در سکوتی سنگین بازتاب داد. چشمانش را بست.
در همان لحظه، صدایی از پشت سر آمد. برگشت و چیزی ندید جز رد ملایمی از بخار که در اتاق پیچید. دودی که معلوم نبود از کجا آمده. حس کرد بوی ملایمی در فضا پخش شده، چیزی میان خاک و دلتنگی، بویی آشنا... بوی گل محمدی.
به سمت پنجره رفت و نگاهی به آسمان انداخت. از میان باغ پشتی، آهویی سفید عبور کرد. آرام، سبکقدم، شبیه نشانهای یا پیامی پنهان. چیزی در دلش زمزمه کرد که این پایان ماجرا نیست؛ هنوز میشود ارتباطی برقرار کرد.
برگشت. با دستانی که دیگر نمیلرزید، مجسمه را برداشت و دوباره به عکس نگاه کرد. به خود قول داد که باز هم برای پیدا کردن راهی برای صحبت با سالازار تلاش کند؛ نه برای شنیدن پاسخ، بلکه برای رسیدن به آرامش. چرا که گاهی، فقط گفتن کافیست حتی اگر هیچکس نشنود.
کلمات نفر بعدی: فانوس - مه - خوابگرد - پله - چمدان - گمشده - کلاهشاپو
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
همهچیز را میفهمم… جز آنچه باید احساس شود.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/11
تولد نقش: 1403/11/12
آخرین ورود: چهارشنبه 15 بهمن 1404 21:13
از: سیرک عجایب
پستها:
165

*به هواداری از برتوانا*

کلمات فعلی: شالگردن، بخار، تنهاترین، سکوت، دکمه، شیشه مهگرفته، نفس آخر
تعریف شما از زندگی چیست؟ اینکه فقط زنده بمانی و نفس بکشی، تا به هنگامی که از بالا دستور صادر شود که این نفس، باید نفسِ آخرت باشد؟ یا اینکه صرفا استاندارد های اصولیِ انسان ها را دنبال کنی، درس بخوانی و دکتر شوی و برای جامعه مفید باشی تا به هنگامی که در تنهایی و سکوت، جان به جانِ آفرین تسلیم نمایی؟
هیچکس نمیداند. تا به حال حتی یک نفر هم تعریف درستی از زندگی، نکرده است! اما به طور قطع آنچنان ترسناک و عجیب هست که خیلی ها تصمیم میگیرند به جای زنده ماندن و زندگی کردن، فرار کنند. راهِ فرارشان هم بسیار عجیب است! آنها دکمهای اختراع کردهاند، به نامِ دکمهی مرگ. و هنگامی که این دکمه را فشار میدهند، همه چیز از بین میرود. درواقع آنها به جای اینکه منتظرِ دستور بالایی ها برای اعلامِ نفسِ آخر خود باشند، خودشان نفس آخرشان را تصویب میکنند!
البته، دکمهی مرگ به تنهایی کارساز نیست. بلکه بعدش باید نحوهی مرگ را نیز انتخاب کنند. و راه های بسیاری هم برای اینکار وجود دارد. حتی با یک شالگردن کوچک هم میتوان اینکار را انجام داد! فقط کافیست شالگردن را دورِ گردنت بپیچی و آنقدر فشارش دهی که دیگر هیچ راهِ تنفسی برایت باقی نماند. من یکی از همین داستان های شالگردنی را میشناسم! داستانی که به وسیلهی یک شالگردن، به اتمام میرسد. داستانِ تنهاترین مرد دنیا که دکمهی مرگِ خود را فشار داد؛
زمستان بود و هوا به قدری سرد شده بود که به سختی میشد کسی را در کوچه و خیابان پیدا کرد. اما با اینحال، میشد صدای خانواده هایی را شنید که دور هم و در خانه هایشان، پشت بخاری و شیشه های مه گرفته جمع شده و باهم بازی میکنند. اما مردِ داستانِ ما، نه تنها با دیگر اعضای خانوادهاش نبود، بلکه اصلا اعضای دیگری نداشت. تنها نقطهی مشترکش با باقی خانه ها، شیشهای بود که بر اثرِ بخار و تبخیرِ زمستان، دودی و مه گرفته شده بود. مردِ بیچاره پشتِ پنجره نشسته بود و با اینکه نمیشد منظرهی بیرون از پنجره را تماشا کرد، به گوشهای از پنجره خیره شده بود. گویی میتوانست همه چیز را ببیند. میتوانست ارواحی را ببیند که در تاریکی شب و در سرمای زمستان، بیرون از آن پنجره ها در حال گردش بودند و فقط برای یک لحظه هم که شده، دلشان میخواست دوباره زنده شوند.
او حاضر بود جسمِ خود را به یکی از آن ارواحِ غمگین، تقدیم کند. نیازی به آن جسم نداشت. اصلا دلش نمیخواست زندگی کند! میخواست نباشد، اگر وجود نداشت، خیلی بهتر از آن بود که همانجا بماند و تنهایی خود را تماشا کند. همانجا بود که تصمیم نهایی خودش را گرفت. بله، نیازی به اتفاقِ خارق العاده یا عجیب نبود که بخواهد بعدش تصمیمش را بگیرد. بلکه او تصمیم به مرگ میگرفت چون هیچ اتفاق خارقالعادهای نمیافتاد! چون روز هایش به همان منوال، و همانقدر خسته کننده شده بودند. همین بود که شالگردن قدیمیاش را از دستهی صندلی برداشت و دور گردنش پیچید. و همینطور که به ارواحِ خیالیِ پشتِ پنجره خیره شده بود، نفس های آخرش را در هوای اطراف خانه، رها کرد.
کلمات نفرِ بعد: عکس، مجسمه، آهو، آینه، دودی، گل محمدی، خاطره، هشت
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/22
تولد نقش: 1404/03/18
آخرین ورود: دوشنبه 19 آبان 1404 14:37
از: فریزر - آشپزخونه هاگوارتز
پستها:
93

کلمات نفر قبلی: افسانه، ژاکت، برف، خورشید، یخ، زیبایی، آمفیتئاتر
ــــــــــــــ
بم کنار پنجرهی آشپزخانهی هاگوارتز ایستاده بود و نفسش را به شکل بخار سرد بیرون میفرستاد. بیرون، زمین با لایهای ضخیم از برف پوشیده شده بود؛ همان برفی که همهجا را به سکوت و آرامشی وهمآلود فرو برده بود. نور ضعیف خورشید زمستانی از پشت ابرهای نازک سرک میکشید و مثل نخی طلایی بر روی دانههای یخ درخشانی که روی شاخههای درختان نشسته بودند، میرقصید.
بم شالگردن جادوییاش را –که بافتش نرم و گرم بود و رنگش بسته به احساساتش تغییر میکرد– محکم دور خودش پیچید. رنگ شالگردن به رنگ برنزی زیبایی درآمده بود؛ نشانی از آرامش و تمرکز درونی که تلاش میکرد از سردی بیرون فراتر رود. در دلش اما، یک گرمای مخفی و غیرمنتظره بود؛ گرمایی که هیچ کس نمیتوانست زیر آن پوستهی سرد بفهمد. ژاکت سرماسازش را برداشت و از آشپزخانه خارج شد.
امروز کلاس درس در آمفیتئاتر برگزار میشد، جایی بزرگ و پر از صندلیهای سنگی که هر صدا را هزار برابر میکرد. وقتی بم به آنجا رسید، احساس کرد چقدر زیبایی و بیرحمی طبیعت کنار هم هستند؛ برفهای سفید و سرد که مانند لباس عروسی زمستانی، زمین را پوشانده بودند و خورشید ضعیفی که تلاش میکرد این زیبایی سرد را با گرمای خود لمس کند.
بم به دانههای برف نگاه کرد که یکی یکی آرام به زمین میافتادند و فکر کرد چقدر این لحظه شبیه یک افسانه بود؛ افسانهای که فقط او آن را درک میکرد. خودش را نه تنها یک آدمبرفی میدید، بلکه موجودی میدید که در دلش حس زندگی جریان داشت؛ حسی که در میان یخها و سردیها پیدا کردنش مثل یافتن گنجی گرانبها بود.
وقتی نشست روی صندلیهای سرد آمفیتئاتر، هوای سرد باعث شد لبخند کوچکی روی لبهایش نقش ببندد. پاترونوس شیر مادهاش را تصور کرد که در برابر سرمای سخت، همچنان با گرمایی بیحد و مرز از او محافظت میکند. بم زمزمه کرد:
- ما دو تا، یخ و آتش، با هم میشیم بخار؛ یعنی ابر، یعنی بارش، یعنی زندگی…
امروز هم مثل همیشه، بم در دنیای خودش فرو رفته بود؛ دنیایی که پر بود از تضادهای عجیب و زیباییهای زمستانی، جایی که حتی زیر آفتاب سرد خورشید، میشد یک افسانه زنده بود.
ـــــــــــــ
کلمات نفر بعدی:
شالگردن، بخار، تنهاترین، سکوت، دکمه، شیشه مهگرفته، نفس آخر
ــــــــــــــ
بم کنار پنجرهی آشپزخانهی هاگوارتز ایستاده بود و نفسش را به شکل بخار سرد بیرون میفرستاد. بیرون، زمین با لایهای ضخیم از برف پوشیده شده بود؛ همان برفی که همهجا را به سکوت و آرامشی وهمآلود فرو برده بود. نور ضعیف خورشید زمستانی از پشت ابرهای نازک سرک میکشید و مثل نخی طلایی بر روی دانههای یخ درخشانی که روی شاخههای درختان نشسته بودند، میرقصید.
بم شالگردن جادوییاش را –که بافتش نرم و گرم بود و رنگش بسته به احساساتش تغییر میکرد– محکم دور خودش پیچید. رنگ شالگردن به رنگ برنزی زیبایی درآمده بود؛ نشانی از آرامش و تمرکز درونی که تلاش میکرد از سردی بیرون فراتر رود. در دلش اما، یک گرمای مخفی و غیرمنتظره بود؛ گرمایی که هیچ کس نمیتوانست زیر آن پوستهی سرد بفهمد. ژاکت سرماسازش را برداشت و از آشپزخانه خارج شد.
امروز کلاس درس در آمفیتئاتر برگزار میشد، جایی بزرگ و پر از صندلیهای سنگی که هر صدا را هزار برابر میکرد. وقتی بم به آنجا رسید، احساس کرد چقدر زیبایی و بیرحمی طبیعت کنار هم هستند؛ برفهای سفید و سرد که مانند لباس عروسی زمستانی، زمین را پوشانده بودند و خورشید ضعیفی که تلاش میکرد این زیبایی سرد را با گرمای خود لمس کند.
بم به دانههای برف نگاه کرد که یکی یکی آرام به زمین میافتادند و فکر کرد چقدر این لحظه شبیه یک افسانه بود؛ افسانهای که فقط او آن را درک میکرد. خودش را نه تنها یک آدمبرفی میدید، بلکه موجودی میدید که در دلش حس زندگی جریان داشت؛ حسی که در میان یخها و سردیها پیدا کردنش مثل یافتن گنجی گرانبها بود.
وقتی نشست روی صندلیهای سرد آمفیتئاتر، هوای سرد باعث شد لبخند کوچکی روی لبهایش نقش ببندد. پاترونوس شیر مادهاش را تصور کرد که در برابر سرمای سخت، همچنان با گرمایی بیحد و مرز از او محافظت میکند. بم زمزمه کرد:
- ما دو تا، یخ و آتش، با هم میشیم بخار؛ یعنی ابر، یعنی بارش، یعنی زندگی…
امروز هم مثل همیشه، بم در دنیای خودش فرو رفته بود؛ دنیایی که پر بود از تضادهای عجیب و زیباییهای زمستانی، جایی که حتی زیر آفتاب سرد خورشید، میشد یک افسانه زنده بود.
ـــــــــــــ
کلمات نفر بعدی:
شالگردن، بخار، تنهاترین، سکوت، دکمه، شیشه مهگرفته، نفس آخر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/06/17
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: یکشنبه 2 شهریور 1404 12:40
از: همهتون ممنونم!
پستها:
58

کلمات: کدو، مهآلود، گرامافون، خلسه، چمدان، پروانه، زمزمه.
پیرمرد روی صندلی راحتیاش نشست. پوست پرچینوچروکی داشت و موهای سفیدش بیشتر ریخته بودند. از پنجره به بیرون خیره شد. یکی از بعدازظهرهای پاییزی "مهآلود" بود و "کدوها" بااینکه دیده نمیشدند، اما پیرمرد میدانست که آنجا هستند. "گرامافونی" قدیمی در گوشهای بود، ولی تارعنکبوت بسته بود و معلوم بود که کار نمیکند. همهی وسایل کلبه (تخت، صندلی راحتی، میز و اجاق) خاکگرفته بودند، ولی پیرمرد اهمیتی نمیداد و فقط ازشان استفاده میکرد. انگار کل کلبه مدتها بود که در "خلسه" فرو رفته بود.
پیرمرد به روزهای جوانیاش فکر کرد، روزهایی که با لیلی در میان گلها و علفها قدم میزدند. به "پروانهی" طلاییای فکر کرد که او همیشه به موهای قرمز فرفریاش میزد. پیرمرد چنان دلتنگ او بود که عکسش تنها چیزی بود که در کلبه تمیز میکرد. باورش نمیشد که او مرده باشد.
پیرمرد غرق این فکرها بود که ناگهان در کلبه را زدند. پیرمرد بلند شد و با کنجکاوی به طرف در رفت و بازش کرد. با دیدن کسی که پشت در بود، کم مانده بود پس بیفتد.
دختر جوانی پشت در بود، دقیقا شبیه لیلی بود. او موهای قرمز فرفری و بلند پرپشت داشت، با چشمهای سبز و پوست سرخوسفید. پیراهنی سفید به تن و "چمدانی" در دست داشت. پیرمرد ناخودآگاه "زمزمه" کرد:
- لیلی؟
کلمات نفر بعد: افسانه، ژاکت، برف، خورشید، یخ، زیبایی، آمفیتئاتر.
پیرمرد روی صندلی راحتیاش نشست. پوست پرچینوچروکی داشت و موهای سفیدش بیشتر ریخته بودند. از پنجره به بیرون خیره شد. یکی از بعدازظهرهای پاییزی "مهآلود" بود و "کدوها" بااینکه دیده نمیشدند، اما پیرمرد میدانست که آنجا هستند. "گرامافونی" قدیمی در گوشهای بود، ولی تارعنکبوت بسته بود و معلوم بود که کار نمیکند. همهی وسایل کلبه (تخت، صندلی راحتی، میز و اجاق) خاکگرفته بودند، ولی پیرمرد اهمیتی نمیداد و فقط ازشان استفاده میکرد. انگار کل کلبه مدتها بود که در "خلسه" فرو رفته بود.
پیرمرد به روزهای جوانیاش فکر کرد، روزهایی که با لیلی در میان گلها و علفها قدم میزدند. به "پروانهی" طلاییای فکر کرد که او همیشه به موهای قرمز فرفریاش میزد. پیرمرد چنان دلتنگ او بود که عکسش تنها چیزی بود که در کلبه تمیز میکرد. باورش نمیشد که او مرده باشد.
پیرمرد غرق این فکرها بود که ناگهان در کلبه را زدند. پیرمرد بلند شد و با کنجکاوی به طرف در رفت و بازش کرد. با دیدن کسی که پشت در بود، کم مانده بود پس بیفتد.
دختر جوانی پشت در بود، دقیقا شبیه لیلی بود. او موهای قرمز فرفری و بلند پرپشت داشت، با چشمهای سبز و پوست سرخوسفید. پیراهنی سفید به تن و "چمدانی" در دست داشت. پیرمرد ناخودآگاه "زمزمه" کرد:
- لیلی؟
کلمات نفر بعد: افسانه، ژاکت، برف، خورشید، یخ، زیبایی، آمفیتئاتر.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز میفهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر میکردیم در توان داریم تحمل کردهایم.
-فریدا کالو-
-فریدا کالو-
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/22
تولد نقش: 1404/03/18
آخرین ورود: دوشنبه 19 آبان 1404 14:37
از: فریزر - آشپزخونه هاگوارتز
پستها:
93

کلمات: گورزیسته، شباهنگ، کفش های خاردار، قفس عشق، کشتی غرق شده، رویای تبخیر شده، پیانوی محزون
ــــــــــــــــــــــــ
ــــــــــــــــــــــــ
در یکی از شبهای بیماه هاگوارتز، بم در حال پرسه زدن در راهروهای تاریک و نمور قلعه بود. فریزر آشپزخانه بسته شده بود، و کرموفیز به خواب بهاره رفته بود، پس بم تصمیم گرفت کمی قدم بزند تا یخش تازه شود.
همانطور که با کفشهای خاردار مخصوصش روی سنگفرشهای مرمری میلغزید، صدای آرامی از سالن موسیقی قدیمی بلند شد؛ صدای پیانوی محزون که نیمهشب ها، در تاریکی میپیچید و حس عجیبی از غم و نوستالژی یخزده در فضا میپراکند.
بم آرام در را باز کرد. پشت پیانو، چیزی دیده نمیشد – فقط سایهای در مه یخزدهی اتاق شناور بود. از سقف، نور کمرنگی شبیه پرتو شباهنگ میتابید، انگار که ماه یواشکی به داخل اتاق سرک کشیده باشد.
روی دیوارها، نقاشیهایی از گذشتهها خودنمایی میکرد، از موجوداتی که دیگر در هاگوارتز نبودند. در یکی از تابلوها، تصویری از یک کشتی غرقشده دیده میشد، با پرچم هاگوارتز روی دکل اصلیاش. بم نزدیکتر رفت، دستش را روی قاب زد و ناگهان صدای زمزمهای شنید.
- قلبها را نمیشود در قفس عشق نگه داشت، حتی اگر از یخ ساخته شده باشند...
بم کمی لرزید. نه از سر ترس، که از چیزی شبیه حسرت. در همان لحظه، شالگردنش صورتی شد. بم زمزمه کرد.
- اوه نه... خجالت؟ الان؟ واقعاً؟
اما چیزی نبود که بتواند جلوی احساسات را بگیرد. تصویر محوی در یکی از آیینهها ظاهر شد: السا، در حال ساختن او.
چشمهای دکمهای بم برق زد. یادش آمد که شب خلق شدنش، رویای تبخیر شدهی السا بود: آزادی، رهایی، نبودن در قفس سلطنت. و او، بم، تجسم آن رویا بود.
بم نگاهی به دستان چوبیاش انداخت. یکیشان ترک برداشته بود. لابد از دفعهی پیش که سعی کرده بود یک دانشآموز را به آدمبرفی تبدیل کند، به یاد مادرش.
یادش افتاد که پروفسور هاگرید یک بار دربارهی گورزیسته حرف زده بود: موجودی افسانهای که از یخ و مه و سکوت ساخته شده بود و وقتی گریه میکرد، جنگل را به زمستانی بیپایان فرو میبرد.
بم آه کشید – البته آهِ بخارگونهای که خیلی شبیه مه بود. شاید او هم گورزیستهای کوچک بود... ولی با قلبی بزرگ و بینیای حساس.
صدای پیانو خاموش شد. سکوت برگشت.
بم زمزمه کرد:
- خب... شاید باید برگردم به فریزر. قبل از اینکه یخم بیش از حد ذوب بشه... یا دلم.
و با قدمهایی سبک، ولی خیس، ناپدید شد.
ــــــــــــــــــ
کلمات نفر بعدی: کدو، مهآلود، گرامافون، خلسه، چمدان، پروانه، زمزمه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/08/21
تولد نقش: 1404/02/07
آخرین ورود: شنبه 11 مرداد 1404 23:26
از: جایی در قلب تو!
پستها:
33

کلمات فعلی:
گمشده، افسانه، قهرمان، عجیب، ضربان قلب، جواهر جادویی، دختر تاریکی.
سوژه:
امید
از زبان ویکتوریا، خدمتکار لرد سابیس خون آشام:
کاش می توانستم از ذهنم پاکش کنم. آن خاطره را. اما هر گاه که چشمم حتی به یک کاسه ی کوچک پر از آب می خورد، به یاد می آورمش و به خود می لرزم. ضربان قلبم شدید می شود و نفسم بند می آید. آن صحنه در برابر نگاهم زنده می شود. او، سرورم، لرد سابیس، که بر لبه ی قایق خم شده بود. و من؟ در آب دست و پا می زدم و ملتمسانه صدایش می کردم.
متاسف نبودم که داشتم می مردم. غمگین بودم به خاطر از دست دادن او. داشت می مرد و وقتی خواستم جلویش را بگیرم، مرا هم با خودش به مرگ برد.
اما نه، ما نمرده ایم. هر دو زنده ایم. و این عجیب نیست. چون زندگی مان از اول هم واقعی به نظر نمی رسید. انگار در هاله ای از مه حرکت می کردیم، قهرمانانی شوم در افسانه ای کابوس وار.
تو زنده ماندی، سم گرگینه تو را نکشت، نه به خاطر آن ماهی قرمز کوچکی که در دریاچه پیدا کرده بودی و مثل جواهری جادویی در سیاهی آب می درخشید. بلکه شاید به خاطر تمام خون هایی که ریخته بودی. بله، شاید به همین خاطر بود که مرگ از دست زدن به تو انزجار داشت.
و من؟ دختر تاریکی بودم. کسی که تو مثل یک کرم کوچک از او مراقبت کرده بودی تا به پروانه تبدیل شود، اما به مگس تبدیل شده بود. گمشده ای در روشنایی بیمارگون که تو نجاتش دادی و زیر بال های تیره ات گرفتی. من تبرک شده ی روح از هم گسیخته ات بودم، پس چرا می مردم؟
سرورم، سابیس، اینجا ایستاده ام و دارم نفس می کشم، اما حس می کنم هنوز داخل آبم و در حال تقلا. نمی توانم آرام بگیرم، زنده باشم، تا وقتی که پیشت نباشم.
کلمات نفر بعدی:
گورزیسته
شباهنگ
کفش های خاردار
قفس عشق
کشتی غرق شده
رویای تبخیر شده
پیانوی محزون
گمشده، افسانه، قهرمان، عجیب، ضربان قلب، جواهر جادویی، دختر تاریکی.
سوژه:
امید
از زبان ویکتوریا، خدمتکار لرد سابیس خون آشام:
کاش می توانستم از ذهنم پاکش کنم. آن خاطره را. اما هر گاه که چشمم حتی به یک کاسه ی کوچک پر از آب می خورد، به یاد می آورمش و به خود می لرزم. ضربان قلبم شدید می شود و نفسم بند می آید. آن صحنه در برابر نگاهم زنده می شود. او، سرورم، لرد سابیس، که بر لبه ی قایق خم شده بود. و من؟ در آب دست و پا می زدم و ملتمسانه صدایش می کردم.
متاسف نبودم که داشتم می مردم. غمگین بودم به خاطر از دست دادن او. داشت می مرد و وقتی خواستم جلویش را بگیرم، مرا هم با خودش به مرگ برد.
اما نه، ما نمرده ایم. هر دو زنده ایم. و این عجیب نیست. چون زندگی مان از اول هم واقعی به نظر نمی رسید. انگار در هاله ای از مه حرکت می کردیم، قهرمانانی شوم در افسانه ای کابوس وار.
تو زنده ماندی، سم گرگینه تو را نکشت، نه به خاطر آن ماهی قرمز کوچکی که در دریاچه پیدا کرده بودی و مثل جواهری جادویی در سیاهی آب می درخشید. بلکه شاید به خاطر تمام خون هایی که ریخته بودی. بله، شاید به همین خاطر بود که مرگ از دست زدن به تو انزجار داشت.
و من؟ دختر تاریکی بودم. کسی که تو مثل یک کرم کوچک از او مراقبت کرده بودی تا به پروانه تبدیل شود، اما به مگس تبدیل شده بود. گمشده ای در روشنایی بیمارگون که تو نجاتش دادی و زیر بال های تیره ات گرفتی. من تبرک شده ی روح از هم گسیخته ات بودم، پس چرا می مردم؟
سرورم، سابیس، اینجا ایستاده ام و دارم نفس می کشم، اما حس می کنم هنوز داخل آبم و در حال تقلا. نمی توانم آرام بگیرم، زنده باشم، تا وقتی که پیشت نباشم.
کلمات نفر بعدی:
گورزیسته
شباهنگ
کفش های خاردار
قفس عشق
کشتی غرق شده
رویای تبخیر شده
پیانوی محزون
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

