هوادار پیامبران مرگ!
سوژه: امید
کلمات: قهر، عشق، چراغ، نقاشی، نخ، پرتقال، گاو
در زمانهای قدیم در یکی از روستاهای برزیل، دو گاو در مزرعهای سرسبز و خرم با یکدیگر زندگی میکردند. اسم یکی از این گاوها پدرو بود و اون یکی هم گل باقالی. پدرو و گل باقالی از زمان گوسالگی، عشق همو در قلبشون میپروروندن و امید داشتن با هم تا ابد توی چمنزارهای تازه بچرن.
پدرو هر روز ساعت 4 صبح که از خواب بیدار میشد عین یه گاو چهار سُم خودشو به در طویله گل باقالی اینا میرسوند و اونقدر مو مو میکرد تا صاحبشونو مجبور کنه در طویله دوست دخترشو باز کنه. وقتی گل باقالی با صورت نشسته و آرایش نکردهش از طویله میومد بیرون، گل از گل پدرو میشکفت و چراغ قلبش روشن میشد. البته اینم بگم که گل باقالی هم به راحتی به پدرو سم نداده بودا! پدرو سالها بهش نخ داده بود و اون اواخر هم بهش حتی طناب داده بود تا خانم بله رو بگه و باهاش رل بزنه.
وقتایی که گل باقالی بخاطر کمبود شبدر تازه قهر میکرد، پدرو خیلی رمانتیک میشد و برای دوست دخترش با شاخ تیزش روی چمنا نقاشی میکشید. معمولاً هم این نقاشیها شامل یه قلب تیرخورده بودن.
همه چی قشنگ بود تا اینکه اون روز رسید. روزی که اونا به درخت پرتقال صاحب مزرعه سو قصد کردند. از نظر پدرو این یه دیت رمانتیک بود و خوردن یه درخت پرتقال با تموم میوههاش خیلی شاعرانه به نظر میرسید ولی متاسفانه صاحب باغ با گاوش هم عقیده نبود.
خلاصه... چند روز بعد گوشت منجد برزیلی توی فروشگاه زنجیرهای بزرگی در حال عرضه بود در حالی که گل باقالی از اون روز به بعد دیگه هیچوقت پدرو رو ندید...
کلمات نفر بعد:
آسوشیتدپرس، دمپایی، زلیخا، کدو، ململانی، چاه، الکل!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





