جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

31 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] محدوده آزاد جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1404 20:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هواداری برتوانا


کلمات: غروب، فشفشه، طلسم، جام، ابریشم،زیر زمین ، باتیلدا بک شات.

غروب کم‌کم دامنش را بر روی هاگوارتز می‌گستراند، رنگ‌های نارنجی و ارغوانی آسمان، شیشه‌های بلند قلعه را می‌نوازیدند و کوین دنی کارتر، با قلبی پر از کنجکاوی و شور و شوق، در راهروهای نیمه‌تاریک و پیچ در پیچ مدرسه قدم می‌زد. امروز روز خاصی بود؛ قرار بود جشنی به مناسبت پایان امتحانات برگزار شود و کوین برنامه‌های خاص خودش را داشت. او از جیبش چیزی را بیرون آورد که با هر تکان، صدای خش‌خشی ملایم می‌داد.

فشفشه ها! از آن فشفشه‌هایی که نور و جرقه می‌پاشیدند و هوا را پر از بوی شیرین باروت می‌کردند. کوین لبخندی زد. قرار بود شب هیجان‌انگیزی باشد. او قصد داشت با این فشفشه‌ها، طلسم خاصی را امتحان کند که در یکی از کتاب‌های قدیمی پیدا کرده بود. طلسمی برای ایجاد شادی و نور!

او به سمت زیرزمین قلعه می‌رفت. آن هم برای رسیدن به کتابخانه‌ای مخفی که شایعه شده بود پر از نسخه‌های دست‌نویس و کمیاب است. هوای آنجا خنک‌تر و سنگین‌تر بود، بوی کاغذهای کهنه و جوهر خشک‌شده به مشام می‌رسید. پله‌ها را با احتیاط پایین می‌رفت، کفش‌هایش روی سنگ‌های مرطوب صدای قدم‌هایش را پژواک می‌کردند.

سرانجام به دری چوبی و قدیمی رسید. با یک ورد ساده و تکان چوب‌دستی‌اش، در باز شد و انبوهی از قفسه‌های پر از کتاب نمایان گشت. در مرکز اتاق، روی یک پایه چوبی، جامی قدیمی و درخشان قرار داشت. جام برنزی رنگی که حکاکی‌های پیچیده‌ای رویش خودنمایی می‌کرد و به نظر می‌رسید سالیان سال است که کسی آن را لمس نکرده.

کوین به سمت جام رفت. در این هنگام، چشمش به پارچه‌ای افتاد که روی میز کنار جام افتاده بود. یک تکه ابریشم نرم و آبی‌رنگ، با طرح‌هایی از ستاره‌ها و کهکشان‌ها. آن را برداشت؛ حس خنکی و لطافت آن زیر دستانش دلنشین بود. زیر پارچه ابریشمی، یک دفترچه کهنه قرار داشت.

دفترچه را باز کرد. روی جلد آن با خطی زیبا و مرتب نوشته شده بود: «یادداشت‌های سفر باتیلدا بگ‌شات به اعماق تاریخ جادو». کوین قبلاً نام باتیلدا بگ‌شات را در کتاب‌های تاریخ جادوگری شنیده بود؛ مورخ برجسته‌ای که به خاطر دقت و دانش بی‌نظیرش معروف بود. این دفترچه یادداشت‌های شخصی او بود!

کوین با هیجان شروع به ورق زدن دفترچه کرد. او متوجه شد که طلسمی که پیدا کرده بود، در واقع نسخه‌ای ناقص از یکی از طلسم‌های شادی باتیلدا بگ‌شات بوده است! او در دفترچه به دنبال بخش‌های گمشده می‌گشت. ناگهان با دیدن یک نمودار پیچیده، متوجه شد که برای تکمیل طلسم، باید فشفشه‌ها را در نقطه‌ای خاص از جام قرار دهد و ورد را با صدای بلند و در حالی که خورشید در حال غروب است، بخواند.

بدون اتلاف وقت، کوین فشفشه‌ها را در جایی که نمودار نشان می‌داد، در داخل جام گذاشت. نگاهی به پنجره کوچک زیرزمین انداخت؛ آخرین پرتوهای «غروب» در حال ناپدید شدن بودند. نفس عمیقی کشید و چوب‌دستی‌اش را بالا برد:

-لوموش مکشیموم! فشتوش لایتنینگ! هورا گِلد!

جرقه‌های فشفشه با ورد کوین ترکیب شدند. از جام، نورهای رنگارنگ به بیرون فوران کردند و با ریتمی دلنشین در اتاق رقصیدند. نورها از پنجره‌های کوچک زیرزمین به بیرون تابیدند و در آسمان «غروب»، صحنه‌ای جادویی و زیبا خلق کردند. این یک «طلسم» واقعی شادی بود که تمام هاگوارتز را در بر گرفت!

کوین لبخندی از روی رضایت زد. او نه تنها یک طلسم را کامل کرده بود، بلکه دفترچه یادداشت‌های «باتیلدا بگ‌شات» را هم کشف کرده بود.


کلمات نفر بعد: سیراب، نبرد، آسانسور، شراب، زحمتکش، مومیایی، سپر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1404 12:05
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار پرواز سیاه


کلمات فعلی:(خود شخصی که پشت قبلی رو نوشته کوتاهشون کرد)
منجمدکننده، سوزن، معبد، نوازش، قبر، گورستان، زمزمه ها


نمی دانست چند ساعت سپری شده بود، وقتی سعی کرد پاهای نیمه حس دارش را تکان دهد سوزشی عمیق او را متوقف کرد و ناخواسته ناله ای کوچک از میان لب های زخمی اش گریخت. نگاهش اما هنوز روی قبر سرد و خاموش بود و با هر نفس ابر کوچکی در دل هوای منجمد کننده ی قبرستان ایجاد میکرد.
دست های کوچکش سوزن سوزن شده بودند و از سرخی به یاقوتی قیمتی اما فراموش شده میماندند اما گوی هیچ یک را حس نمیکرد و همچون مجسمه ای در جای خود خشک بود در حالی که روی دو زانو مقابل قبل افتاده بود. زانو هایش گویی در زمین ریشه کرده بودند و موهای سیاهش شاید اگر برف سفید اطرافش را پر نکرده بود او را به تاریکی شب پیوند میزدند.

قبر های دیگر همه پوشیده از برف شده بودند اما دختر گوی میخواست با تمام گرمای باقی مانده در تنش قبر روبروش را گرم کند و برفی روی آن باقی نگذارد.

برای او آن خاک همیشه تازه بود و رد آخرین نوازش های اشخاصی که اکنون آنجا ارام گرفته بودند هنوز روی گونه هایش میسوخت. دانه های برف نرم نرمک بر تن خسته اش فرود می آمدند گویی میخواستند او را در آغوش بگیرند و جزئی از این سمفونی سرد و سپید کنند با این حال تنها مو هایش را به سپیدی برده بودند و صورت رنگ پریده اش را مانندآفتاب داغ تابستانی سرخ کرده بودند.

چشم هایش به نوشته هایی که هر ثانیه محو تر میشدند خیره مانده بودند."در اینجا مادر و پدری دلسوز ارام گرفته اند."

دیگر توانایی خواندن باقی جمله هایی که هزاران بار خوانده بود را نداشت و جسمش در نهایت فرو ریخت و روی سنگ افتاد، زمزمه های مبهمی را میشنید ولی همچنان میخواست تا اخرین لحظه سنگ را گرم کند هرچتد دیگر گرمایی در وجودش باقی نمانده باشد.

در لحظه ای که روح کوچکش میخواست جسم خسته اش را ترک کند ناگهان دست هایی با شدت برف ها را کنار زدند، چشم هایش تنها چند ثانیه نیم باز شدند و حاله ای مبهم از شخصی را دید که چیزی را بلند تکرار میکند اما نمیفهمید چه چیزی را.

با حس گرمای ناشی از چیزی جیغ خفه ای کشید، گرما برای جسم سردش سوزاننده بود و نفسش را با سرعت از سینه اش خارج کرد.
سرش ناخودآگاه چرخید و نگاهش به قبر افتاد اما جانی برای برگشتن به سمتش نداشت، میتوانست حس کند که از زمین کنده میشود و به سمت مکانی میرود اما نمیدانست کجا. شاید معبد کوچک کنار گورستان یا هر جای دیگری اما اون دیگر تحمل این گرما را نداشت او تنها میخواست برگردد و نگذارد انها تنها بمانند، نمیخواست مثل انها باشید و تنهایشان بگذارد.

داغی مایعی خیس را روی گونه هاش احساس میکرد اما هیچ چیز درد قلبش را تسلی نمیداد، دردی که از درد شدید بدنش او را بیشتر می آزرد. زمزمه ها نامفهوم و نامفهوم تر میشدند و تاریکی او را در برمیگرفت اما تنها یک چیز را میدانست، آنها اجازه نخواهند داد که به این زودی ها به انها ملحق شود.

مرد مو نارنجی با وحشت جسم کوچک و یخ زده ی دختر را بیشتر به سینه اش چسباند، دیر رسیده بود و اکنون نزدیک بود تنها یادگاری عزیز ترین افرادش را هم از دست بدهد. اشک در چشم های ابی رنگش حلق شده و قدم هایش را سریع تر کرد، ریه هایش هوای یخ زده را میبلعیدند و پاهایش برف ها را میکوبیدند و پیش میرفت.
-لعنتی با خودت چه فکری کردی که این همه وقت اینجا نشستی ها، هی تو حق نداری بمیری. حق نداری مثل اون احمق و خواهرم ترکم کنی. اونا تو رو به من سپردن میفهمی؟

هر چند لحظه یکبار نگاهش را به سمت دختر برمیگرداند تا مطمئن شود هرچند به سختی اما هنوز نفس میکشد، به محض رسیدن به کلبه ی کوچک کنار گورستان در را تقریبا شکست و دختر را روی نیمکت کنار شومینه ی خاموش گذاشت. سریع از جیب کت مشکی رنگش که اکنون مانند لباس های نازک دختر خیس آب شده بود فندکی کوچک بیرون اورد و هیزم های خشک و سرد را به اتش کشید.
-لعنتی زود باش.

مرد دختر را از روی نیمکت برداشت و لباس های خیس او را در حالی که کلبه کم کم گرم و روشن میشد از تنش بیرون اورد، کلبه برخلاف ظاهرش کاملا تمیز بود و هرچند کهنه کاملا سالم بود. کفپوش چوبی رد پاهای خیس مرد مو نارنجی را زیر رقص شعله های نور نمایان میکرد و مرد در حالی که تن کوچک و سرمازده ی دختر را با پارچه میپوشاند با فکر اینکه چه مدت دختر در این وضعیت بوده میلرزید.

چند دقیقه طول کشید تا دختر درون آغوش مرد و کنار شومینه رفته رفته گرم شد، هنوز بیهوش بود اما اکنون ریتم نفس هایش منظم تر شده بود و مرد چاره ای جز تماشا کردن چهره ی تب دار و چک کردن مرتب ضربان قلب کوچک دختر نداشت.
-لعنتی، تو فقط ۵ سالته. چطوری این همه مدت...

محکم لب پایینی اش را گاز گرفت و دختر را بیشتر در آغوش کشید.
-نگران نباش، یکم دیگه که گرم شدی میبرمت جایی که بتونن بهتر بهت برسن و زود خوب بشی. فقط یکم دیگه صبر کن خب، کارت عالیه فقط یکم دیگه. اخه چرا اینقدر دیر کردم، چرا باید تمام روز توی این کولاک اونجا مینشستی؟

پنجره های کلبه مه گرفته بودند و درد به ارامی از دودکش کلبه خارج میشد، مرد چند دقیقه ی بعد در حالی که لباس های خشک شده ی دختر را دوباره تنش میکرد و همچنان پارچه و کتش را دورش پیچیده بود جلوی در ایستاد و به افتاب که ارام ارام بالا می آمد خیره شد.


کلمات نفر بعد: غروب، فشفشه، طلسم، جام، ابریشم،زیر زمین ، باتیلدا بک شات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در 1404/5/19 12:18:26
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در 1404/5/19 15:27:32
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مرداد 1404 01:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه:
امید

کلمات فعلی:
آسوشیتدپرس، دمپایی، زلیخا، کدو، ململانی، چاه، الکل!


در اتاقم در معبد دومینیک مورن در گوشه ای نشسته ام و به دیوار تکیه داده ام. قطرات سرد عرق بر پیشانی ام نشسته اند و درد در رگ هایم جاری اند. اگر کسی نداند، با دیدن حالم تصور می کند یک انسان معتاد به الکلم که سوخت به او نرسیده.

در ذهنم همه چیز با هم ترکیب شده. از ماجراهایی که دومینیک درباره ی ارباب سابقش باثوری تعریف می کرد - انسان هایی که در محفظه هایی چاه مانند آویزان می کرد و سیم هایی به رگ هایشان متصل می کرد برای خالی کردن همزمان خون و روحشان - گرفته تا ناتان که هنوز در معبد مخفی و اسیر راهب پطروس است. اما، آیا او پس از این همه مدت هنوز هم خودش را اسیر می بیند؟ نکند اوضاع فرق کرده و حالا به تصمیم خودش آنجاست؟ یاد ماجرای شاه مالخازار می افتم. اینکه چه طور او را گرفتند و بردند و خون آشام و فرمانروا کردند و او پس از مدتی این را به عنوان سرنوشتش پذیرفته بود.

به سختی از جایم بلند می شوم و تلو تلو خوران به سمت میز می روم و کدوی تو خالی ای که به عنوان جام از آن استفاده می کنم را برمی دارم و به دهان می برم. دومینیک مورن در آن برایم خون ریخته، خون چرب و غلیظ خوک همراه با اسانس خون انسان. سعی می کنم همان طور که او به من توصیه کرده، ذره ذره بنوشمش، اما تاب نمی آورم و به یک باره همه را پایین می دهم. و به جا می مانم، با عطشی که از قبل تشدیدتر شده.

اشک در چشمانم حلقه می زند. هم از خشم و هم از غم. به یک باره دلم خالقم شاه مالخازار را می خواهد. تمام بدبختی الانم به خاطر این است که از او فرار کردم. در واقع از یک بدبختی به یک بدبختی دیگر گریختم و الان می خواهم از دومی به اولی پناه ببرم. ذهنم سعی می کند تیرگی های پدر معنوی ام را از من پنهان کند و او را مثل حفاظی نشان بدهد که باید در آن گم شوم. چنگالی که بر گردنم، قلبم، روحم فرو می آید و باید پذیرا باشم.

سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم و همین طور که پا برهنه هستم - دمپایی های مخصوص راهبان آن قدر سفت و اذیت کننده هستند که ترجیح می دهم نپوشمشان و پوشیدن انواع دیگر پاپوش هم در اینجا ممنوع است - کف اتاق به راه می افتم و سمت تابوتم می روم، اما پایم روی چیز نوک تیزی می رود. ناله ی کوتاهی می کنم و می نشینم و به کف پایم نگاه می کنم. یک سوزن است! می دانم که راهبان آن را اینجا گذاشته اند. آن ها شدیدا از من نفرت دارند. انگار جز دومینیک مورن و شاه گابریل بقیه ی آمالثورایی ها از من نفرت دارند. گادفری، خون آشام کثیف، نوشنده ی خون انسان ها.

دستمالم را از جیب ردایم در می آورم و در دهانم می چپانم - نمی خواهم صدای دردآلودم بیش از این باعث خوشحالی راهب ها شود - و سوزن را به یک باره از کف پایم بیرون می کشم. قلبم تیر می کشد، طوری که انگار سوزن در آن فرو رفته بود و فریاد دردآلودم را با فشردن دندان هایم به دستمال خفه می کنم.

به سوزن خون آلود می نگرم. و به یاد لرد سابیس می افتم. انگار چیزی در درونم خالی می شود. ترکیبی از احساسات مختلف در روحم موج می خورد. سابیس، موجودی که هم می خواهم از او بگریزم و هم می خواهم در کنارش باشم. همروحی سابقم، پدرخوانده ی دختر نیمه خون آشامم و کسی که به خاطرش رزالی را به تاریکی سپردم. رزالی که اکنون جایی در نوکتیراست و پدرش گابریل هنوز نتوانسته او را پیدا کند.

به یاد آن شوری می افتم که حس کردم وقتی متوجه شدم سابیس به زندگی برگشته. انگار که او نماد چیزی باشد که آمالثورا سعی دارد آن را در وجودم بکشد. لب هایم کش می آیند و حس می کنم لبخندی دیوانه وار بر صورتم حک شده. یاد سرگذشت آن زن عاشق، زلیخا می افتم. اینکه چه طور همه ی چیزهایی که داشت، یکی یکی ربوده شد توسط سرنوشت و تنها یک چیز برایش باقی ماند. ململانی عشق. گویا برای من هم فقط همان مانده. فقط با این تفاوت که نمی دانم عشقم نسبت به کیست یا چیست. آیا تمام چیزها و کسانی که می شناسم و به دنبالشان هستم یا از آن ها می گریزم، قطعاتی از خودم هستند که باید مثل پازل کنار هم قرارشان دهم؟

همین طور که در این افکار هستم، می شنوم که راهبی در حال گذر از جلوی اتاقم به همراهش می گوید:
"آسوشیتدپرس."

سوزن را کف اتاق رها می کنم و از جایم می جهم و در را باز می کنم و خودم را به سمت راهب پرت می کنم. هر دو بر زمین می افتیم، در حالی که من یقه ی او را سفت گرفته ام. با صدایی خش دار که انگار از دو حنجره می آید، با خشم می پرسم:
"این که گفتی یعنی چه، بگو."

راهب با چشمان گشاد شده از وحشت به من می نگرد و سعی می کند مرا کنار بزند. همراهش هم مرا از پشت عقب می کشد، اما من پاهایم را دو طرف بدنش سفت می کنم و دستانم را روی گلویش چنگال می کنم.
"پرس شدن نوکتیرایی ها توسط شیطان باعث آسودگی تان می شود. این است آنچه گفتی؟"

"گادفری!"

صدایی محکم و سرزنشگر اما در عین حال آرام است که صدایم زده. سرم را بالا می گیرم و او را می بینم. دومینیک مورن. بر خلاف من که در این لحظه مثل یک حیوان وحشی دون پایه ام، او مثل فرشته ای نورانی آنجا ایستاده و این حتی بیش از قبل خشمگینم می کند. نگاه کهربایی و افسارگسیخته ام را به چشمان طلایی اش می دوزم. در آن ها قضاوت نمی بینم، فقط نگرانی و عشق. دستانم را از دور گلوی راهب باز می کنم و از جایم بلند می شوم و به اتاقم برمی گردم و دوباره پایم در آن سوزن فرو می رود. فریاد می زنم:
"لعنت به آمالثورا و نوکتیرا و مرز بینشان."


کلمات نفر بعدی:
دستگاه منجمدکننده ی انسان
سوزن خون آلود
معبد مذاب
نوازش خنجر
قبر اسکلت مقدس
گورستان ملیح
زمزمه های بی معنی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/5/15 1:24:21
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1404 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار پیامبران مرگ!


سوژه: امید
کلمات: قهر، عشق، چراغ، نقاشی، نخ، پرتقال، گاو

در زمان‌های قدیم در یکی از روستاهای برزیل، دو گاو در مزرعه‌‌ای سرسبز و خرم با یکدیگر زندگی می‌کردند. اسم یکی از این گاو‌ها پدرو بود و اون یکی هم گل باقالی. پدرو و گل باقالی از زمان گوسالگی، عشق همو در قلب‌شون می‌پروروندن و امید داشتن با هم تا ابد توی چمن‌زار‌های تازه بچرن.

پدرو هر روز ساعت 4 صبح که از خواب بیدار می‌شد عین یه گاو چهار سُم خودشو به در طویله گل باقالی اینا می‌رسوند و اونقدر مو مو می‌کرد تا صاحب‌شونو مجبور کنه در طویله دوست دخترشو باز کنه. وقتی گل باقالی با صورت نشسته و آرایش نکرده‌ش از طویله میومد بیرون، گل از گل پدرو می‌شکفت و چراغ قلبش روشن می‌شد. البته اینم بگم که گل باقالی هم به راحتی به پدرو سم نداده بودا! پدرو سالها بهش نخ داده بود و اون اواخر هم بهش حتی طناب داده بود تا خانم بله رو بگه و باهاش رل بزنه.

وقتایی که گل باقالی بخاطر کمبود شبدر تازه قهر می‌کرد، پدرو خیلی رمانتیک می‌شد و برای دوست دخترش با شاخ تیزش روی چمنا نقاشی می‌کشید. معمولاً هم این نقاشی‌ها شامل یه قلب تیرخورده بودن.

همه چی قشنگ بود تا اینکه اون روز رسید. روزی که اونا به درخت پرتقال صاحب مزرعه سو قصد کردند. از نظر پدرو این یه دیت رمانتیک بود و خوردن یه درخت پرتقال با تموم میوه‌هاش خیلی شاعرانه به نظر می‌رسید ولی متاسفانه صاحب باغ با گاوش هم عقیده نبود.

خلاصه... چند روز بعد گوشت منجد برزیلی توی فروشگاه زنجیره‌ای بزرگی در حال عرضه بود در حالی که گل باقالی از اون روز به بعد دیگه هیچ‌وقت پدرو رو ندید...

کلمات نفر بعد:
آسوشیتدپرس، دمپایی، زلیخا، کدو، ململانی، چاه، الکل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1404 10:49
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار تیم برتوانا


کلمات فعلی: دوست داشتنی، گرم، خنده، فرش، فیگور، پدربزرگ، آسمان
سوژه: امید

روی چمن‌ها دراز کشیده و به آسمان چشم دوخته بود. چمن‌ها هنوز از نم باران چند ساعت پیش خنک بودند و بویشان در هوا پخش شده بود. برخورد چمن‌ها با گردنش کمی قلقلکش می‌داد ولی حس کردن لطافت آن را روی پوستش دوست داشت. چشمش به گذر ابر‌ها بود ولی ذهنش امیدها و آرزوهایش را می‌دید.

در خانه بود، با دوست داشتنی‌ترین فرد زندگی‌اش، به همراه چند بچه‌ی قد و نیم قد که دور و برشان بودند و با سر و صدا بازی می‌کردند. دنبال هم می‌دویدند و روی مبل‌ها می‌پریدند. صدای خنده‌هایشان تا آسمان می‌رفت. در میان دویدن‌هایشان، پسر کوچک‌تر به لیوان چای داغی که روی میز بود خورد و آن را روی خودش و فرش ریخت. همسرش سریع بلند شد تا پسرشان را دریابد و خودش هم لیوان را از روی فرش برداشت. خنده‌ای روی لبانش نقش بسته بود. حتی در تصوراتش هم بچه‌هایشان شیطنت می‌کردند و خرابکاری به بار می‌آوردند! و آنها دوتایی مراقب بچه‌ها بودند و خرابی‌ها را درست می‌کردند.

در خیالش جلو رفت. بچه‌های کوچکشان یکی یکی بزرگ شدند، ازدواج کردند، هر کدام خانواده‌ی جدیدی تشکیل دادند. پدربزرگ شدن هم لذت خودش را داشت. اگر بچه‌هایش بادام بودند، نوه‌هایش مغز بادام بودند! ولی درخت بادام کلا کس دیگری بود، همیشه کنارش، با لبخند گرمش و آغوش همیشه بازش...

دوباره داشت ابر‌ها را می‌دید. از رویاپردازی‌هایش لذت می‌برد. در همان حال سایه‌ای رویش افتاد. به سمت کسی که جلوی خورشید ایساده بود برگشت. نمی‌توانست چهره‌اش را ببیند ولی فیگورش عصبانی به نظر می‌آمد. از صدایش او را شناخت. مادرش بود که گفت:
- معلوم هست تو دو ساعته داری اینجا چیکار میکنی؟!

کلمات نفر بعد: قهر، عشق، چراغ، نقاشی، نخ، پرتقال، گاو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
- چرا همه مهربون نیستن داداشی؟
- چون مهربون بودن انتخاب سختیه! آدما دوست دارن چیزای آسون رو انتخاب کنن لیمویی، نه چیزای درست رو...
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1404 23:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هوادار برتوانا


سوژه: امید
کلمات: فانوس، گم‌شده، کلاه شاپو، چمدان، مه، پله، خوابگرد


فانوسش را بالا آورد و سعی کرد راه خانه را بیابد. اما درون آن مه غلیظ هیچ چیز را نمی‌دید. اخم کرد. مسلما گم شده بود. نفس عمیقی کشید و با تمام وجود به خودش اطمینان خاطر داد:
- تو گم‌ نمی‌شی. اونا پیدات می کنن... یا نشد خودت پیدا می‌کنی.

می‌دانست ممکن است کسی هرگز پیدایش نکند... حتی خودش... در واقع مخصوصا خودش!
احساس کسی را داشت که پله آخر را ندیده و یکهو به درون تاریکی مطلق سقوط کرده. تنها وسیله همراهش، چمدانی بزرگ بود که درونش کلاهی شاپو داشت. کلاه یادگاری دوستانش بود. دوستانی که حالا از احوالش هیچ خبری نداشتند. نمی دانستند درون باتلاقی از بدبختی و مهی از آشفتگی، برای زنده ماندن تقلا می‌کند.
زنده ماندن؟ فقط برای یک لحظه‌ی بیشتر نفس کشیدن تلاش می‌کرد و به آسمان چنگ می‌ انداخت. حتی مطمئن نبود خواب است یا بیدار. شاید هم خوابگردی می‌کرد.

آهی کشید. خانه را نمی‌دید... هیچ چیز آشنایی نمی‌دید... کارش تمام بود. تصمیم گرفت دست از جستجو بردارد و خودش را رها کند. شاید اگر انقدر محکم زندگی را نمی‌چسبید می توانست شاد تر باشد.

- می‌خوام همینجا دراز بکشم. همین...
- ولی تو اهل تسلیم شدن نبودی، بودی؟

صدا از اعماق ذهنش آمد. صاحب صدا را می‌شناخت. دوستش بود. دوستش داشت و بیشتر از هرکسی به او اهمیت میداد. پس الان کجا بود؟ داخل مغزش؟

- تو قلبت. چون جای دوستا اونجاست. همونطور که جای خورشید تو آسمونه. فقط باید بذاری ابرا کنار برن.

ناگهان همه چیز یادش آمد. حتی در آن مه هم راه خانه درست رو به رویش قرار داشت و به آن می‌رسید فقط اگر تسلیم نمی‌شد. اگر جا نمی‌زد.
به آسمان خیره شد. و نوری را دید که قلبش را گرم می کرد و آن نور نور امید بود.


کلمات نفر بعد: دوست داشتنی، گرم، خنده، فرش، فیگور، پدربزرگ، آسمان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1404 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم کوییدیچ پیامبران مرگ



موضوع: امید!
کلمات: عکس، مجسمه، آهو، آینه، دودی، گل محمدی، خاطره، هشت


چند هفته‌ای می‌شد که سالازار اسلیترین هاگوارتز را ترک کرده بود و حالا فقط سه مؤسس دیگر در مدرسه مانده بودند. اگرچه شاگردان گروه اسلیترین بیشتر از همه جای خالی او را حس می‌کردند، اما برای سه بنیان‌گذار باقی‌مانده نیز نبودن سالازار چیزی کم از یک زخم کهنه نداشت. روونا ریونکلاو، بیش از همه، در سکوت خود زخم می‌خورد.

در یکی از عصرهای مه‌آلود، روونا آرام از پله‌های برج شمالی پایین می‌آمد و در دستش چیزی پنهان بود. در ظاهر باوقار و سرد بود، اما درونش غوغایی از یادها، سایه‌ها و حسرت‌ها بود. به تالار عمومی ریونکلاو نرفت. راهش را کج کرد و به یکی از راهروهای قدیمی رفت، راهرویی که کسی جز خودش زیاد به آن سر نمی‌زد.

به اتاقی رسید که سال‌ها بود درش را قفل کرده بود. کلید قدیمی را با لرزشی ناخواسته در قفل چرخاند. در باز شد و بویی از گذشته به مشامش رسید، بویی که پر از خاطره بود. اتاق پر از اشیایی بود که سال‌ها پیش با هم جمع کرده بودند: نقشه‌ها، کتاب‌ها، و یک عکس که روی میز باقی مانده بود. عکسی که چهار نفره در آن لبخند می‌زدند، قبل از آنکه راهشان از هم جدا شود. به‌آهستگی به گوشه‌ای از اتاق قدم زد، جایی که مجسمه‌ای قرار داشت که سالازار برای تولدش ساخته بود؛ دست‌ساز، ناتمام، کمی زبر و خشن، اما با دقتی که تنها یک جادوگر پراحساس می‌توانست صرف آن کند، مجسمه‌ای از خود روونا، بر پایه‌ی واقعیت و بر اساس همان زمانی که سالازار او را در حیاط هاگوارتز در حال مطالعه‌ی هم‌زمان هشت کتاب دیده بود. روونا دست بر آن کشید و نگاهش به آینه‌ی کوچکی افتاد که روی میز افتاده بود. آینه، چهره‌اش را در سکوتی سنگین بازتاب داد. چشمانش را بست.

در همان لحظه، صدایی از پشت سر آمد. برگشت و چیزی ندید جز رد ملایمی از بخار که در اتاق پیچید. دودی که معلوم نبود از کجا آمده. حس کرد بوی ملایمی در فضا پخش شده، چیزی میان خاک و دل‌تنگی، بویی آشنا... بوی گل محمدی.

به سمت پنجره رفت و نگاهی به آسمان انداخت. از میان باغ پشتی، آهویی سفید عبور کرد. آرام، سبک‌قدم، شبیه نشانه‌ای یا پیامی پنهان. چیزی در دلش زمزمه کرد که این پایان ماجرا نیست؛ هنوز می‌شود ارتباطی برقرار کرد.

برگشت. با دستانی که دیگر نمی‌لرزید، مجسمه را برداشت و دوباره به عکس نگاه کرد. به خود قول داد که باز هم برای پیدا کردن راهی برای صحبت با سالازار تلاش کند؛ نه برای شنیدن پاسخ، بلکه برای رسیدن به آرامش. چرا که گاهی، فقط گفتن کافی‌ست حتی اگر هیچ‌کس نشنود.



کلمات نفر بعدی: فانوس - مه - خواب‌گرد - پله - چمدان - گم‌شده - کلاه‌شاپو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 5 مرداد 1404 10:00
نمایش جزئیات
آفلاین
*به هواداری از برتوانا*

تصویر تغییر اندازه داده شده

کلمات فعلی: شال‌گردن، بخار، تنهاترین، سکوت، دکمه، شیشه مه‌گرفته، نفس آخر

تعریف شما از زندگی چیست؟ اینکه فقط زنده بمانی و نفس بکشی، تا به هنگامی که از بالا دستور صادر شود که این نفس، باید نفسِ آخرت باشد؟ یا اینکه صرفا استاندارد های اصولیِ انسان ها را دنبال کنی، درس بخوانی و دکتر شوی و برای جامعه مفید باشی تا به هنگامی که در تنهایی و سکوت، جان به جانِ آفرین تسلیم نمایی؟

هیچکس نمی‌داند. تا به حال حتی یک نفر هم تعریف درستی از زندگی، نکرده است! اما به طور قطع آنچنان ترسناک و عجیب هست که خیلی ها تصمیم می‌گیرند به جای زنده ماندن و زندگی کردن، فرار کنند. راهِ فرارشان هم بسیار عجیب است! آنها دکمه‌ای اختراع کرده‌اند، به نامِ دکمه‌ی مرگ. و هنگامی که این دکمه را فشار می‌دهند، همه چیز از بین می‌رود. درواقع آنها به جای اینکه منتظرِ دستور بالایی ها برای اعلامِ نفسِ آخر خود باشند، خودشان نفس آخرشان را تصویب می‌کنند!

البته، دکمه‌ی مرگ به تنهایی کارساز نیست. بلکه بعدش باید نحوه‌ی مرگ را نیز انتخاب کنند. و راه های بسیاری هم برای اینکار وجود دارد. حتی با یک شالگردن کوچک هم می‌توان اینکار را انجام داد! فقط کافیست شالگردن را دورِ گردنت بپیچی و آنقدر فشارش دهی که دیگر هیچ راهِ تنفسی برایت باقی نماند. من یکی از همین داستان های شالگردنی را می‌شناسم! داستانی که به وسیله‌ی یک شالگردن، به اتمام می‌رسد. داستانِ تنهاترین مرد دنیا که دکمه‌ی مرگِ خود را فشار داد؛

زمستان بود و هوا به قدری سرد شده بود که به سختی می‌شد کسی را در کوچه و خیابان پیدا کرد. اما با اینحال، می‌شد صدای خانواده هایی را شنید که دور هم و در خانه هایشان،‌ پشت بخاری و شیشه های مه گرفته جمع شده‌ و باهم بازی می‌کنند. اما مردِ داستانِ ما، نه تنها با دیگر اعضای خانواده‌اش نبود، بلکه اصلا اعضای دیگری نداشت. تنها نقطه‌ی مشترکش با باقی خانه ها، شیشه‌ای بود که بر اثرِ بخار و تبخیرِ زمستان، دودی و مه گرفته شده بود. مردِ بیچاره پشتِ پنجره نشسته بود و با اینکه نمیشد منظره‌ی بیرون از پنجره را تماشا کرد، به گوشه‌ای از پنجره خیره شده بود. گویی می‌توانست همه چیز را ببیند. می‌توانست ارواحی را ببیند که در تاریکی شب و در سرمای زمستان، بیرون از آن پنجره ها در حال گردش بودند و فقط برای یک لحظه هم که شده، دلشان می‌خواست دوباره زنده شوند.

او حاضر بود جسمِ خود را به یکی از آن ارواحِ غمگین، تقدیم کند. نیازی به آن جسم نداشت. اصلا دلش نمی‌خواست زندگی کند! می‌خواست نباشد، اگر وجود نداشت، خیلی بهتر از آن بود که همانجا بماند و تنهایی خود را تماشا کند. همانجا بود که تصمیم نهایی خودش را گرفت. بله، نیازی به اتفاقِ خارق العاده یا عجیب نبود که بخواهد بعدش تصمیمش را بگیرد. بلکه او تصمیم به مرگ می‌گرفت چون هیچ اتفاق خارق‌العاده‌ای نمی‌افتاد! چون روز هایش به همان منوال، و همان‌قدر خسته کننده شده بودند. همین بود که شالگردن قدیمی‌اش را از دسته‌ی صندلی برداشت و دور گردنش پیچید. و همینطور که به ارواحِ خیالیِ پشتِ پنجره خیره شده بود، نفس های آخرش را در هوای اطراف خانه، رها کرد.

کلمات نفرِ بعد: عکس، مجسمه، آهو، آینه، دودی، گل محمدی، خاطره، هشت

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 18 تیر 1404 07:16
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات نفر قبلی: افسانه، ژاکت، برف، خورشید، یخ، زیبایی، آمفی‌تئاتر
ــــــــــــــ

بم کنار پنجره‌ی آشپزخانه‌ی هاگوارتز ایستاده بود و نفسش را به شکل بخار سرد بیرون می‌فرستاد. بیرون، زمین با لایه‌ای ضخیم از برف پوشیده شده بود؛ همان برفی که همه‌جا را به سکوت و آرامشی وهم‌آلود فرو برده بود. نور ضعیف خورشید زمستانی از پشت ابرهای نازک سرک می‌کشید و مثل نخی طلایی بر روی دانه‌های یخ درخشانی که روی شاخه‌های درختان نشسته بودند، می‌رقصید.
بم شال‌گردن جادویی‌اش را –که بافتش نرم و گرم بود و رنگش بسته به احساساتش تغییر می‌کرد– محکم دور خودش پیچید. رنگ شال‌گردن به رنگ برنزی زیبایی درآمده بود؛ نشانی از آرامش و تمرکز درونی که تلاش می‌کرد از سردی بیرون فراتر رود. در دلش اما، یک گرمای مخفی و غیرمنتظره بود؛ گرمایی که هیچ کس نمی‌توانست زیر آن پوسته‌ی سرد بفهمد. ژاکت سرماسازش را برداشت و از آشپزخانه خارج شد.
امروز کلاس درس در آمفی‌تئاتر برگزار می‌شد، جایی بزرگ و پر از صندلی‌های سنگی که هر صدا را هزار برابر می‌کرد. وقتی بم به آن‌جا رسید، احساس کرد چقدر زیبایی و بی‌رحمی طبیعت کنار هم هستند؛ برف‌های سفید و سرد که مانند لباس عروسی زمستانی، زمین را پوشانده بودند و خورشید ضعیفی که تلاش می‌کرد این زیبایی سرد را با گرمای خود لمس کند.
بم به دانه‌های برف نگاه کرد که یکی یکی آرام به زمین می‌افتادند و فکر کرد چقدر این لحظه شبیه یک افسانه بود؛ افسانه‌ای که فقط او آن را درک می‌کرد. خودش را نه تنها یک آدم‌برفی می‌دید، بلکه موجودی می‌دید که در دلش حس زندگی جریان داشت؛ حسی که در میان یخ‌ها و سردی‌ها پیدا کردنش مثل یافتن گنجی گران‌بها بود.
وقتی نشست روی صندلی‌های سرد آمفی‌تئاتر، هوای سرد باعث شد لبخند کوچکی روی لب‌هایش نقش ببندد. پاترونوس شیر ماده‌اش را تصور کرد که در برابر سرمای سخت، همچنان با گرمایی بی‌حد و مرز از او محافظت می‌کند. بم زمزمه کرد:
- ما دو تا، یخ و آتش، با هم می‌شیم بخار؛ یعنی ابر، یعنی بارش، یعنی زندگی…

امروز هم مثل همیشه، بم در دنیای خودش فرو رفته بود؛ دنیایی که پر بود از تضادهای عجیب و زیبایی‌های زمستانی، جایی که حتی زیر آفتاب سرد خورشید، می‌شد یک افسانه زنده بود.


ـــــــــــــ
کلمات نفر بعدی:
شال‌گردن، بخار، تنهاترین، سکوت، دکمه، شیشه مه‌گرفته، نفس آخر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1404 10:54
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات: کدو، مه‌آلود، گرامافون، خلسه، چمدان، پروانه، زمزمه.

پیرمرد روی صندلی راحتی‌اش نشست. پوست پرچین‌وچروکی داشت و موهای سفیدش بیشتر ریخته بودند. از پنجره به بیرون خیره شد. یکی از بعدازظهرهای پاییزی "مه‌آلود" بود و "کدوها" بااینکه دیده نمی‌شدند، اما پیرمرد می‌دانست که آنجا هستند. "گرامافونی" قدیمی در گوشه‌ای بود، ولی تارعنکبوت بسته بود و معلوم بود که کار نمی‌کند. همه‌ی وسایل کلبه (تخت، صندلی راحتی، میز و اجاق) خاک‌گرفته بودند، ولی پیرمرد اهمیتی نمی‌داد و فقط ازشان استفاده می‌کرد. انگار کل کلبه مدت‌ها بود که در "خلسه" فرو رفته بود.

پیرمرد به روزهای جوانی‌اش فکر کرد، روزهایی که با لی‌لی در میان گل‌ها و علف‌ها قدم می‌زدند. به "پروانه‌ی" طلایی‌ای فکر کرد که او همیشه به موهای قرمز فرفری‌اش می‌زد. پیرمرد چنان دل‌تنگ او بود که عکسش تنها چیزی بود که در کلبه تمیز می‌کرد. باورش نمی‌شد که او مرده باشد.

پیرمرد غرق این فکرها بود که ناگهان در کلبه را زدند. پیرمرد بلند شد و با کنجکاوی به طرف در رفت و بازش کرد. با دیدن کسی که پشت در بود، کم مانده بود پس بیفتد.

دختر جوانی پشت در بود، دقیقا شبیه لی‌لی بود. او موهای قرمز فرفری و بلند پرپشت داشت، با چشم‌های سبز و پوست سرخ‌وسفید. پیراهنی سفید به تن و "چمدانی" در دست داشت. پیرمرد ناخودآگاه "زمزمه" کرد:
- لی‌لی‌؟

کلمات نفر بعد: افسانه، ژاکت، برف، خورشید، یخ، زیبایی، آمفی‌تئاتر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در پایان روز می‌فهمیم که خیلی بیشتر از آنچه فکر می‌کردیم در توان داریم تحمل کرده‌ایم.
-فریدا کالو-