هواداری برتوانا
کلمات: غروب، فشفشه، طلسم، جام، ابریشم،زیر زمین ، باتیلدا بک شات.
غروب کمکم دامنش را بر روی هاگوارتز میگستراند، رنگهای نارنجی و ارغوانی آسمان، شیشههای بلند قلعه را مینوازیدند و کوین دنی کارتر، با قلبی پر از کنجکاوی و شور و شوق، در راهروهای نیمهتاریک و پیچ در پیچ مدرسه قدم میزد. امروز روز خاصی بود؛ قرار بود جشنی به مناسبت پایان امتحانات برگزار شود و کوین برنامههای خاص خودش را داشت. او از جیبش چیزی را بیرون آورد که با هر تکان، صدای خشخشی ملایم میداد.
فشفشه ها! از آن فشفشههایی که نور و جرقه میپاشیدند و هوا را پر از بوی شیرین باروت میکردند. کوین لبخندی زد. قرار بود شب هیجانانگیزی باشد. او قصد داشت با این فشفشهها، طلسم خاصی را امتحان کند که در یکی از کتابهای قدیمی پیدا کرده بود. طلسمی برای ایجاد شادی و نور!
او به سمت زیرزمین قلعه میرفت. آن هم برای رسیدن به کتابخانهای مخفی که شایعه شده بود پر از نسخههای دستنویس و کمیاب است. هوای آنجا خنکتر و سنگینتر بود، بوی کاغذهای کهنه و جوهر خشکشده به مشام میرسید. پلهها را با احتیاط پایین میرفت، کفشهایش روی سنگهای مرطوب صدای قدمهایش را پژواک میکردند.
سرانجام به دری چوبی و قدیمی رسید. با یک ورد ساده و تکان چوبدستیاش، در باز شد و انبوهی از قفسههای پر از کتاب نمایان گشت. در مرکز اتاق، روی یک پایه چوبی، جامی قدیمی و درخشان قرار داشت. جام برنزی رنگی که حکاکیهای پیچیدهای رویش خودنمایی میکرد و به نظر میرسید سالیان سال است که کسی آن را لمس نکرده.
کوین به سمت جام رفت. در این هنگام، چشمش به پارچهای افتاد که روی میز کنار جام افتاده بود. یک تکه ابریشم نرم و آبیرنگ، با طرحهایی از ستارهها و کهکشانها. آن را برداشت؛ حس خنکی و لطافت آن زیر دستانش دلنشین بود. زیر پارچه ابریشمی، یک دفترچه کهنه قرار داشت.
دفترچه را باز کرد. روی جلد آن با خطی زیبا و مرتب نوشته شده بود: «یادداشتهای سفر باتیلدا بگشات به اعماق تاریخ جادو». کوین قبلاً نام باتیلدا بگشات را در کتابهای تاریخ جادوگری شنیده بود؛ مورخ برجستهای که به خاطر دقت و دانش بینظیرش معروف بود. این دفترچه یادداشتهای شخصی او بود!
کوین با هیجان شروع به ورق زدن دفترچه کرد. او متوجه شد که طلسمی که پیدا کرده بود، در واقع نسخهای ناقص از یکی از طلسمهای شادی باتیلدا بگشات بوده است! او در دفترچه به دنبال بخشهای گمشده میگشت. ناگهان با دیدن یک نمودار پیچیده، متوجه شد که برای تکمیل طلسم، باید فشفشهها را در نقطهای خاص از جام قرار دهد و ورد را با صدای بلند و در حالی که خورشید در حال غروب است، بخواند.
بدون اتلاف وقت، کوین فشفشهها را در جایی که نمودار نشان میداد، در داخل جام گذاشت. نگاهی به پنجره کوچک زیرزمین انداخت؛ آخرین پرتوهای «غروب» در حال ناپدید شدن بودند. نفس عمیقی کشید و چوبدستیاش را بالا برد:
-لوموش مکشیموم! فشتوش لایتنینگ! هورا گِلد!
جرقههای فشفشه با ورد کوین ترکیب شدند. از جام، نورهای رنگارنگ به بیرون فوران کردند و با ریتمی دلنشین در اتاق رقصیدند. نورها از پنجرههای کوچک زیرزمین به بیرون تابیدند و در آسمان «غروب»، صحنهای جادویی و زیبا خلق کردند. این یک «طلسم» واقعی شادی بود که تمام هاگوارتز را در بر گرفت!
کوین لبخندی از روی رضایت زد. او نه تنها یک طلسم را کامل کرده بود، بلکه دفترچه یادداشتهای «باتیلدا بگشات» را هم کشف کرده بود.
کلمات نفر بعد: سیراب، نبرد، آسانسور، شراب، زحمتکش، مومیایی، سپر
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







