هوادار پرواز سیاه
کلمات فعلی:(خود شخصی که پشت قبلی رو نوشته کوتاهشون کرد)
منجمدکننده، سوزن، معبد، نوازش، قبر، گورستان، زمزمه ها
نمی دانست چند ساعت سپری شده بود، وقتی سعی کرد پاهای نیمه حس دارش را تکان دهد سوزشی عمیق او را متوقف کرد و ناخواسته ناله ای کوچک از میان لب های زخمی اش گریخت. نگاهش اما هنوز روی قبر سرد و خاموش بود و با هر نفس ابر کوچکی در دل هوای منجمد کننده ی قبرستان ایجاد میکرد.
دست های کوچکش سوزن سوزن شده بودند و از سرخی به یاقوتی قیمتی اما فراموش شده میماندند اما گوی هیچ یک را حس نمیکرد و همچون مجسمه ای در جای خود خشک بود در حالی که روی دو زانو مقابل قبل افتاده بود. زانو هایش گویی در زمین ریشه کرده بودند و موهای سیاهش شاید اگر برف سفید اطرافش را پر نکرده بود او را به تاریکی شب پیوند میزدند.
قبر های دیگر همه پوشیده از برف شده بودند اما دختر گوی میخواست با تمام گرمای باقی مانده در تنش قبر روبروش را گرم کند و برفی روی آن باقی نگذارد.
برای او آن خاک همیشه تازه بود و رد آخرین نوازش های اشخاصی که اکنون آنجا ارام گرفته بودند هنوز روی گونه هایش میسوخت. دانه های برف نرم نرمک بر تن خسته اش فرود می آمدند گویی میخواستند او را در آغوش بگیرند و جزئی از این سمفونی سرد و سپید کنند با این حال تنها مو هایش را به سپیدی برده بودند و صورت رنگ پریده اش را مانندآفتاب داغ تابستانی سرخ کرده بودند.
چشم هایش به نوشته هایی که هر ثانیه محو تر میشدند خیره مانده بودند."در اینجا مادر و پدری دلسوز ارام گرفته اند."
دیگر توانایی خواندن باقی جمله هایی که هزاران بار خوانده بود را نداشت و جسمش در نهایت فرو ریخت و روی سنگ افتاد، زمزمه های مبهمی را میشنید ولی همچنان میخواست تا اخرین لحظه سنگ را گرم کند هرچتد دیگر گرمایی در وجودش باقی نمانده باشد.
در لحظه ای که روح کوچکش میخواست جسم خسته اش را ترک کند ناگهان دست هایی با شدت برف ها را کنار زدند، چشم هایش تنها چند ثانیه نیم باز شدند و حاله ای مبهم از شخصی را دید که چیزی را بلند تکرار میکند اما نمیفهمید چه چیزی را.
با حس گرمای ناشی از چیزی جیغ خفه ای کشید، گرما برای جسم سردش سوزاننده بود و نفسش را با سرعت از سینه اش خارج کرد.
سرش ناخودآگاه چرخید و نگاهش به قبر افتاد اما جانی برای برگشتن به سمتش نداشت، میتوانست حس کند که از زمین کنده میشود و به سمت مکانی میرود اما نمیدانست کجا. شاید معبد کوچک کنار گورستان یا هر جای دیگری اما اون دیگر تحمل این گرما را نداشت او تنها میخواست برگردد و نگذارد انها تنها بمانند، نمیخواست مثل انها باشید و تنهایشان بگذارد.
داغی مایعی خیس را روی گونه هاش احساس میکرد اما هیچ چیز درد قلبش را تسلی نمیداد، دردی که از درد شدید بدنش او را بیشتر می آزرد. زمزمه ها نامفهوم و نامفهوم تر میشدند و تاریکی او را در برمیگرفت اما تنها یک چیز را میدانست، آنها اجازه نخواهند داد که به این زودی ها به انها ملحق شود.
مرد مو نارنجی با وحشت جسم کوچک و یخ زده ی دختر را بیشتر به سینه اش چسباند، دیر رسیده بود و اکنون نزدیک بود تنها یادگاری عزیز ترین افرادش را هم از دست بدهد. اشک در چشم های ابی رنگش حلق شده و قدم هایش را سریع تر کرد، ریه هایش هوای یخ زده را میبلعیدند و پاهایش برف ها را میکوبیدند و پیش میرفت.
-لعنتی با خودت چه فکری کردی که این همه وقت اینجا نشستی ها، هی تو حق نداری بمیری. حق نداری مثل اون احمق و خواهرم ترکم کنی. اونا تو رو به من سپردن میفهمی؟
هر چند لحظه یکبار نگاهش را به سمت دختر برمیگرداند تا مطمئن شود هرچند به سختی اما هنوز نفس میکشد، به محض رسیدن به کلبه ی کوچک کنار گورستان در را تقریبا شکست و دختر را روی نیمکت کنار شومینه ی خاموش گذاشت. سریع از جیب کت مشکی رنگش که اکنون مانند لباس های نازک دختر خیس آب شده بود فندکی کوچک بیرون اورد و هیزم های خشک و سرد را به اتش کشید.
-لعنتی زود باش.
مرد دختر را از روی نیمکت برداشت و لباس های خیس او را در حالی که کلبه کم کم گرم و روشن میشد از تنش بیرون اورد، کلبه برخلاف ظاهرش کاملا تمیز بود و هرچند کهنه کاملا سالم بود. کفپوش چوبی رد پاهای خیس مرد مو نارنجی را زیر رقص شعله های نور نمایان میکرد و مرد در حالی که تن کوچک و سرمازده ی دختر را با پارچه میپوشاند با فکر اینکه چه مدت دختر در این وضعیت بوده میلرزید.
چند دقیقه طول کشید تا دختر درون آغوش مرد و کنار شومینه رفته رفته گرم شد، هنوز بیهوش بود اما اکنون ریتم نفس هایش منظم تر شده بود و مرد چاره ای جز تماشا کردن چهره ی تب دار و چک کردن مرتب ضربان قلب کوچک دختر نداشت.
-لعنتی، تو فقط ۵ سالته. چطوری این همه مدت...
محکم لب پایینی اش را گاز گرفت و دختر را بیشتر در آغوش کشید.
-نگران نباش، یکم دیگه که گرم شدی میبرمت جایی که بتونن بهتر بهت برسن و زود خوب بشی. فقط یکم دیگه صبر کن خب، کارت عالیه فقط یکم دیگه. اخه چرا اینقدر دیر کردم، چرا باید تمام روز توی این کولاک اونجا مینشستی؟
پنجره های کلبه مه گرفته بودند و درد به ارامی از دودکش کلبه خارج میشد، مرد چند دقیقه ی بعد در حالی که لباس های خشک شده ی دختر را دوباره تنش میکرد و همچنان پارچه و کتش را دورش پیچیده بود جلوی در ایستاد و به افتاب که ارام ارام بالا می آمد خیره شد.
کلمات نفر بعد: غروب، فشفشه، طلسم، جام، ابریشم،زیر زمین ، باتیلدا بک شات.