جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  287 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1404 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: سوختن، آتش، روح، خاکستر، قلب، ابدی، تلاطم

(اگه کتاب رو نخوندین) فشفشه: کسی که در یک خانواده‌‌ی جادوگر به دنیا آمده اما توانایی جادویی ندارد.
___

- امشب قراره کل خاندانمون تو عمارت ما جمع بشن، یادت که نرفته، الیستر؟

مادرش با سرفه‌ای گلویش را صاف کرد و لیوانی آب برای خودش ریخت. الیستر که در تمام مدت ناهار ساکت بود، سرش را بالا آورد. بعد پوزخند محوی زد و گفت:

- و چی؟ می‌خوای من برم؟ نگران نباش مادر. از قبل کار دارم. مطمئن‌ باش امشب اصلا توی مهمونیتون پیدام نمی‌شه.

مادرش لیوان را پایین گذاشت، کمی محکم‌تر از مقدار لازم.
- نخیر. کاملا برعکس، تو امشب هیچ جا نمی‌ری. تمام خانواده قراره دور هم جمع بشن.
- خورشید از کدوم ور طلوع کرده؟ از کی تا حالا منم جزو این خانواده حساب می‌شم؟ چه سعادتی!

لحنش زهرآلود و پر از طعنه بود، چنگالش را پایین گذاشت و با سردی میز را از نظر گذراند.

- دفعه‌ی قبل که فکر نمی‌کردی حضور من به عنوان لکه‌ی ننگ خاندان خون خالصتون لازم باشه. یادته؟
- اون دفعه فرق می‌کرد! امشب همه میان عمارت ما و تو هم به عنوان یکی از اعضای خانواده حاضر میشی. در ضمن یه آکادمی جدید برای فشفشه‌ها پیدا کردم...
- مادر!
- این یکی تازه تاسیس شده. میگن باعث شده استعداد جادوگری چندنفر شکوفا بش...
- همه‌مون خوب می‌دونیم که جواب نمیده. تعداد روش‌هایی که امتحان کردم و آکادمی‌هایی که تا الان رفتم از دستم در رفته.
- پس چی؟ انتظار داری وجود چنین چیزی رو توی خانوادم تحمل کنم؟ خاندان ما در تمام طول تاریخ همچین ننگی به خودش ندیده! ما آبرو داریم. همچین اختلالی توی یه خاندان اصیل‌زاده غیرقابل قبوله. ما در این مورد بحث نمی‌کنیم الیس. باید بتونی جادوت رو فعال کنی. اگه هاگوارتز می‌رفتی الان سال ششم بودی.

الیستر از جایش بلند شد. حرارت خشم از نوک انگشتان تا فرق سرش را فرا گرفت. دست‌هایش بی‌اختیار مشت شده بود و بند انگشتاش از فشار به سفیدی می‌زد. لبخند تمسخر‌آمیزی زد و به سختی روان متلاطمش را آرام کرد.
- اوه! که اینطور! من از همین تریبون از همه‌تون به خاطر "فشفشه" بودنم معذرت می‌خوام؛ نه که انتخاب خودم بوده، به شدت متاسفم که تصمیم گرفتم با وجود داشتنم وجهه‌ی بی‌نقصتون رو خراب کنم. امیدوارم عذرخواهی خالصانه بنده رو بابت بردن آبروتون بپذیرید.

پدرش دستش را محکم روی میز ناهارخوری کوبید و بشقاب و لیوان‌ها کمی لرزیدند.
- اون کلمه رو جلوی من به زبون نمیاری الیستر ثورن!
- الیستر بس کن! به خاطر آبروی خانواده هم که شده دست از رفتار کردن مثل یه ماگل بی‌ارزش بردار! تو یه جادوگری، چون ما یه خانواده بااصالت جادوگر هستیم و همین‌طور خواهیم بود! چرا فقط نمی‌تونی... آه.
- چرا فقط نمی‌تونم چی؟ چرا فقط نمی‌تونم مثل برادر دوست‌داشتنیم جادو کنم؟ یا چرا فقط نمی‌تونم با درودیوار خونه یکی بشم تا مایه ذلتت نباشم؟ مثلا گلدونی چیزی؟ حرف از گلدون شد. تو به اون فلوکس سرخ موردعلاقت روزی سه بار آب میدی و حواست به کود و برگ‌های اضافی و همه چیش هست، اما جوری وانمود می‌کنی انگار من وجود ندارم! کاش یه گلدون کوفتی بودم تا هر روز خدا چیزی که دست خودم نیست رو تو سرم نمی‌کوبیدین.

مادرش آهی کشید و با انگشت شست و اشاره، شروع به ماساژ دادن شقیقه‌اش کرد. بعد با افسوس نگاهی به همسرش انداخت که داشت سرش را با ناامیدی تکان می‌داد.
- مگه ما چیکار کردیم که همچین مصیبتی نصیبمون شده؟ من هیچی برات کم نذاشتم. باورم نمیشه نه ماه تو شکمم حملت کردم که... این بشی... مایه خجالتم، باعث سرافکندگی خاندانمون. بیشتر از هرچیزی از ماگل‌ها متنفرم. مرلینا! از هرچی بدم میاد سرم میاد. ای کاش هیچوقت تو رو به‌دنیا نمی‌آوردم.
_ انگار مردم به اندازه کافی پشت سرمون حرف نمی‌زنن. فقط همینو کم داشتیم، یه پسر بی‌عرضه که حتی نمی‌تونه جادو کنه.

الیستر اتاق را ترک کرد. خوب می‌توانست پاسخشان را بدهد. برای تک‌تک حرف‌هایشان جواب داشت. اما بحث‌کردن با خانواده‌اش را بی‌فایده می‌دید. مثل این بود که ساعت‌ها با دیوار صحبت کنی و منتظر جواب باشی. با خانواده‌ای که تو را نمی‌خواهد چه کاری می‌شود کرد؟ نمی‌شود روی گلوی آدم‌ها خنجر گذاشت و مجبورشان کرد که دوستت داشته باشند. وقتی نزدیک‌ترین افراد زندگیت نخواهند وجود داشته باشی چه می‌توانی بکنی؟

در را آرام پشت سرش بست و به آن تکیه داد. منصفانه نبود. هیچ چیزی در این زندگی لعنتی منصفانه نبود. بدترین چیز درباره‌ی فشفشه بودن بی‌بهره بودن از جادو نیست، اطلاع از وجود داشتن آن است. انگار همه غرق لذت بردن از جشنی بودند که او فقط از دور اجازه دیدنش را داشت. حتی به ماگل‌ها هم حسودی می‌کرد. حداقل مجبور به تحمل واقعیت اطرافشان نبودند. با آسودگی غرق در زندگی‌شان بودند بدون اینکه بدانند در اطرافشان چه چیزی می‌گذرد و از چه شگفتی‌هایی بی‌بهره هستند.

به زانو افتاد و سرش را میان دستانش گرفت. گویی می‌خواست جمجمه‌اش را از هجوم طوفان افکاری که به سردردی دردناک و ضربان‌دار تبدیل شده بود، خلاص کند. آتش خشم و تحقیر سال‌های طولانی در قلبش زبانه می‌کشید و در روحش خاکستری از اندوه و تنفر برجای می‌گذاشت. به هیچ‌جا تعلق نداشت. در هیچ‌یک از آن دنیاهای مجزا جایی نداشت. نه ماگلی بی‌خبر از این همه شگفتی بود، نه جادوگری که به آن تعلق داشته باشد. فقط یک "فشفشه" بود؛ محکوم به طرد شدن از هر دو سو، بدون حتی یک ستاره در هفت آسمان، نفرین ابدی‌ای که سرنوشتش را سیاه کرده بود.

بعد افکارش تاریک و تاریک‌تر شدند تا به ظلمت شب های بی‌ماه و ستاره رسیدند. زخم‌هایش یکی یکی سرباز کردند و شکفتند و خون نادیدنی‌ای از آنان جاری شد که او را در خودش غرق کرد. میل و اشتیاقی قوی به نیستی در وجودش جوانه زد.
- اگه فقط مرده بودم...

سرش را تکان داد، افکارش را به زحمت بیرون پراند و از جا بلند شد. اتاقش را از نظر گذراند. تنها جایی که می‌شد ردی از وسایل ماگل‌ها را در خانه‌‌شان پیدا کرد اتاق او بود. به پنجره نگاهی انداخت. آخرین رگه‌های آفتاب در حال محو شدن بودند. ردایش را درآورد و لباس معمولی‌ای پوشید. دیگر تصمیمش را گرفته بود؛ نمی‌خواست منتظر طعنه‌های فامیل بماند. باید قبل از رسیدن آنها از آنجا می‌رفت. موبایلش را در جیبش گذاشت و به سمت در رفت. با خودش فکر کرد که نصف جادوگرها حتی اسم این وسیله را هم نمی‌دانند.

- کجا؟ چرا مثل اَنگلا لباس پوشیدی؟
- ظهر بهتون گفتم. کار دارم.
- منم بهت گفتم که هیچ‌جا نمی‌ری و همین‌جا می‌مونی. الان مهمونا می‌رسن و توی این لباسای شرم‌آور می‌بیننت. عوضشون کن، الان. در ضمن جواب سوالم رو ندادی.
- مثل "اَنگلا" لباس پوشیدم چون نمی‌تونم تا آخر عمرم به عنوان شهروند درجه دو جامعه جادوگری زندگی کنم مادر. تنها چیزی که اونجا قراره گیرم بیاد خدمتکار بودن توی یکی از مغازه های کوچه ناکترنه. حداقل بین مردم عادی شاید بتونم یه سرنوشتی بهتر از تی کشیدن برای خودم دست‌و‌پا کنم.

مادرش با ناباوری دستش را روی دهانش گذاشت.
- مزد زحماتم رو اینجوری می‌دی؟ ت_تو موجود بی‌خاصیت! باورم نمی‌شه... بعد تمام کارهایی که برات کردم. خوب گوشاتو باز کن الیستر. پاتو که از این در گذاشتی بیرون دیگه برنمی‌گردی. از ارث محرومت می‌کنم و اسمتو از شجره‌نامه‌مون خط می‌زنم!

دستش روی دستگیره در متوقف شد و پوزخندی زد.
- همون موقعی که فهمیدی یه فشفشم خط زدی. یادت رفته؟

در را که باز کرد از دور چهره‌های آشنای مهمانان را دید که نزدیک میشدند اما حواسشان به او نبود. مشغول تعارف‌ و تعظیم‌های دروغین برای یکدیگر بودند. نفس راحتی کشید و سریع راهش را کج کرد تا در حاشیه‌ی سایه‌های کوچه پس کوچه‌ها ناپدید شود. اما یک صدا، آشنا و طعنه‌آمیز، او را از پشت صدا زد.

- هی الیس!

الیستر حتی سرش را برنگرداند. دلیلی برای ایستادن نمی‌دید. کارش با آن خانه تمام شده بود. قدم‌هایش را تندتر کرد. سنگفرش‌های قدیمی زیر پایش تلق تلوق می‌کردند.

- کجا فرار می‌کنی پرنسس؟
- خفه!

قدم‌های سریع‌تری از پشتش نزدیک شد. یک دست روی شانه‌اش افتاد. با اوقات‌تلخی ایستاد و برگشت. درک آنجا ایستاده بود، با همان نیم‌لبخند همیشگی‌اش. اما نگاهش که روی صورت گرفته و چشم‌های خسته‌ی الیستر افتاد، لبخندش به سرعت محو شد.
- دوباره؟
- لازمه بپرسی؟

درک نفس عمیقی کشید و به دیوار پشت سرش تکیه داد.‌ آجرها از باران صبحگاهی آن روز همچنان خیس و نمناک بودند.
- انگار بدبختی ولت نمی‌کنه الیس. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم خوش‌شانسی باهات خصومت شخصی داره. احتمالا طلسم شدی. تعجبی هم نداره. من یکی که مطمعنم کل خاندانمون نفرین‌شده‌ست.

الیستر پوزخند تلخی زد و او را با شانه‌اش به کنار هل داد.
- خودتم همچین خوشبخت نیستی، تک چشمی. برای کاپیتان دزدای دریایی شدن فقط باید یه پاتو قطع کنی. اونوقت قطعا دریای کارائیب رو تحت سلطه می‌گیری.

درک هم او را هل داد.
- یه چندتا کر و کور و لال دیگه جمع کنیم سیرکمون تکمیل می‌شه. اسمشم میذاریم گنگستر های وابسته به کمیته‌ی امداد یا انجمن سیاه‌بختان دو عالم.

- یا شورشیان ناقص الخلقه.

خنده‌هایشان برای لحظه‌ای کوچه را پر کرد و سکوت وهم‌آورش را شکست اما هیچ شادی واقعی‌ای در آن نبود. خنده‌ها به زودی محو شدند و سکوت دوباره بر کوچه حاکم شد. باد لای شاخه‌های اندک درختان کوچه می‌پیچید و آخرین برگ های زرد و قرمز شان را به زمین می‌ریخت.

- چرا فقط نمی‌ری پیش بقیه درک؟ حاضرم هرچی که دارم رو بدم تا الان جای تو باشم.

درک رد نگاه الیستر را دنبال کرد و به مسیری که از آن آمده بود نگاهی انداخت. نور پنجره‌های عمارت مثل چشمانی خشمگین در تاریکی می‌درخشید.
- چون تمام حرفاشونو حفظم! باور کن. این ماگل‌های به درد نخور ور ور ور... وزارت‌خونه بی‌کفایت ور ور ور... ما که مرلین رو شکر اصیل‌زاده‌ایم و ور ور ور... نصف بیشتر وقتشونو هم به همدیگه پز می‌دن و لا‌به‌لاش هم پشت سر بقیه _احتمالا الان ما_ حرف می‌زنن، هر یه ربع هم چهارتا فحش به وزارت‌خونه می‌دن. یه بخشیشو هم می‌شینن فضولی جوونترا رو می‌کنن؛ کار پیدا کردی؟ هاگوارتز چطوره؟ نمی‌خوای ازدواج کنی؟ رتبه سمجت چند شد؟ چقدر لاغر شدی! و ور ور ور. هر سال همین قضایا تکرار میشه! هرکی بتونه از دورهمیا فرار کنه، می‌کنه.

الیستر به تقلید صدای تقریبا حرفه‌ای درک از فامیل‌هایشان لبخند محوی زد.
- احتمالا فکر می‌کنن بهشون دروغ گفتم، ولی من دیگه پام رو اونجا نمی‌ذارم درک، حتی اگه باد کلاهمو اون طرفی بندازه. بورسیه کالج گرفتم. می‌خوام اقتصاد بخونم. هیچوقت قرار نیست اوضاع برای من اینجا بهتر بشه. باید یه جایی بین ماگلا برای خودم دست‌و‌پا کنم. شاید این تنها راهیه که می‌تونم طلسمم رو بشکنم.

درک ساکت ماند و فقط به او خیره شد. نگاهش چیزی میان تعجب و تاسف بود. الیستر هم‌زمان هم نگران به نظر می‌رسید و هم آسوده. حس‌وحالش پازلی پیچیده از دلهره و اشتیاق بود. احساس می‌کرد از زندانی که تمام عمرش را در آن گذرانده بود خلاص شده. به طرز عجیبی نفس کشیدن برایش راحت‌تر شده بود. نسیم خنک پاییزی به صورتش می‌خورد و موهایش را کمی به هوا بلند می‌کرد. شعله‌ی شجاعت خاصی درونش شروع به سوختن کرده بود که برخلاف اضطرابش او را به جلو هل می‌داد و مصمم می‌ساخت.

- بهشون گفتی؟
- می‌گفتم که چی؟ میدونی که قرار نیست با آغوش باز و دسته گل و شیرینی ازم پذیرایی کنن.

سکوت سنگینی برای لحظه‌ای بینشان افتاد. صدای وزش باد در برگ های درختان قدیمی کوچه پیچید. الیستر تمام عمرش را با این باور گذرانده بود که باید در تاریکی به دنبال نور رفت. اما آن روز در آن کوچه راهی تاریک که به ایستگاه اتوبوس منتهی می‌شد را انتخاب کرد و خانه‌ی پرنور و سروصدای اجدادی‌اش را پشت سر گذاشت. صدای خنده‌ی محوی از خانه به گوش رسید. می‌دانست که رفته رفته با آمدن بقیه مهمان‌ها همهمه‌ بلندترهم می‌شود. او سکوت خیابان خلوت را با تمام وجود ترجیح می‌داد.

- تا یه جایی باهات میام.

الیستر سر تکان داد و بی‌آنکه برگردد، به سمت تاریکی قدم برداشت. این پایان ماجرا نبود، بلکه تازه شروع راهی طولانی و ناشناخته بود. با هر قدمی که برمی‌داشت نور عمارت پشت‌سرش بیشتر تسلیم تاریکی کوچه می‌شد و سروصداها محوتر می‌شدند تا جایی که فقط سکوت باقی‌ماند.

کنار ایستگاه ایستاد. به جز یک پیرزن ایستگاه کاملا خالی بود. تنها چراغ روشن آن حوالی طوری سوسو می‌زد که انگار هر لحظه ممکن بود لحظه آخر زندگی‌اش باشد. با بی‌قراری نگاهی به ساعتش انداخت.
- بازم که دیر کرده... بیخیال. خودت چیکار می‌خوای بکنی درک؟
- رو جانورنما شدن کار می‌کنم. دیگه تحمل حرف زدن با آدم‌ها رو ندارم.
- یه جورایی می‌فهمم چی میگی.

اوتوبوس زهوار در رفته‌ای جلوی ایستگاه توقف کرد. الیستر پایش را روی پله اول گذاشت و مکث کرد.
- پس می‌بینمت؟

درک شانه‌ای بالا انداخت.
- شاید.

___
کلمات نفر بعدی: جادو، خیال، سحرآمیز، مسحورکننده، مسخ، رنگارنگ، توهم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک ثورن در 1404/6/26 23:17:32
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1404 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی:
فانوس، زوزه، نقاب، مارپیچ، شانه، باروت، نیش

سوژه:
امید


می میرم، اما نه از مرگ


از زبان ناتان:

با فانوسی کم رمق ایستاده ام، در میان این عمارت و محاصره شده با رنگ بنفش تیره ای که مثل یک گل سمی در قلبم فرو می رود. حسی شوم دارم. انگار که به مرگ قدم گذاشته باشم. و انگار مساله فقط خون آشام ها و تبدیل شدن به غذای آن ها نیست. حس می کنم چیزی دیگر دارد مرا تهدید می کند. چیزی که تا کنون نقاب به چهره داشته، اما به زودی خودش را در برابرم آشکار خواهد کرد.

و وقتی او داخل می شود، این اتفاق هم می افتد. می بینم آن نیشی را که قرار است روحم را از هم بگسلد. در چشم های قهوه ای درشت و معصوم و غم آلودش آن را می بینم. سوگی اجتناب ناپذیر در آن هاست و می دانم، می فهمم این است که قرار است نابودم کند. و من مستاصل خواهم بود و در باتلاق این رنج فرو خواهم رفت، بی آنکه قادر باشم خودم را نجات دهم.

او در راهروی باریک و تنگ ورودی مقداری جلو می آید و بعد می ایستد و چشمان درشت و غمگینش را به من می دوزد. من هم به او خیره می شوم و عضلات صورتم را حس می کنم که دارند از درماندگی در هم جمع می شوند.

و بعد صدای زوزه ای می آید، از سمت او، سینه اش، و او دستش را روی قلبش می گذارد و فرو می افتد بر کف راهرو. جلو می دوم و کنارش می نشینم و دستم را بر پشتش می گذارم. او چند لحظه مکث می کند و بعد سرش را آرام به سمت من برمی گرداند، نگاهش را در چشمانم قفل می کند و دستش را بالا می آورد و روی موهایم می گذارد.
"موهایت مثل باروت می ماند. شاید مایه ی سوختنم باشد."

من آب دهانم را قورت می دهم و پاسخی نمی دهم. در عوض به او کمک می کنم تا بلند شود و می برمش به سمت پلکان مارپیچی طویل. همان طور که داریم بالا می رویم، حس می کنم حضورش دارد روحم را خواب می کند. طوریست که انگار دستانی نامرئی دارند بین موهایم حرکت می کنند و شانه شان می کشند. آهسته در گوش لرد آریل زمزمه می کنم:
"اگر آن اتفاق بیفتد، به کسی نخواهم گفت."


کلمات نفر بعدی:
سوختن
آتش
روح
خاکستر
قلب
ابدی
تلاطم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1404 23:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه امید:
کلمات فعلی: هنوز، دژ، کژدم، ریسمان، کبد، حوض، قرنیه


در حیاط خلوت هاگوارتز، جایی پنهان میان پرچین‌های بلند، حوضی قدیمی بود که گفته می‌شد ریسمانی جادویی درونش فرو رفته؛ ریسمانی که هر کس آن را لمس می‌کرد، تاریک‌ترین دژ درون ذهنش فرو می‌ریخت. لیلا، شاگردی از اسلیترین، یک شب آرام و مه‌آلود کنار همان حوض نشست. او ماه‌ها بود که از بیماری کبد رنج می‌برد و مدام فکر می‌کرد شاید دیگر نتواند کلاس‌های معجون‌سازی پروفسور اسلاگهورن را ادامه دهد.

همکلاسی‌هایش می‌گفتند امید در چنین شرایطی چیزی شبیه کژدمی است که در دل آدم لانه می‌کند: هم زهر دارد، هم نجات. اما لیلا هنوز باور داشت که در جادو چیزی فراتر از درد و بیماری نهفته است. او دست بر سطح آب کشید و تصویر خودش را دید؛ قرنیه چشمانش در انعکاس لرزید، انگار که حوض با او سخن می‌گفت.

در همان لحظه، نوری سبزفام از اعماق آب برخاست و ریسمانی طلایی ظاهر شد. لیلا با تردید دست دراز کرد. گرمای ریسمان بر خلاف سرمای شب، مانند نوید فردایی تازه بود. صدایی در گوشش پیچید:
«امید، حتی اگر در دژ تاریکی پنهان شود، راهی برای رسیدن به تو خواهد یافت.»

لیلا چشمانش را بست و تمام آرزوهایش را در دل مرور کرد: پایان بیماری، بازگشت به کلاس‌ها، و روزی که بتواند خودش استاد شود. ناگهان، ریسمان در دستانش محو شد، اما حس سبکی و روشنایی در وجودش جای گرفت.

صبح روز بعد، وقتی در دفتر بهداری هاگوارتز بیدار شد، مدام به یاد همان شب می‌افتاد. بیماری‌اش شاید یک‌شبه از میان نرفته بود، اما دیگر کژدمی در دلش نمی‌خزید. او آموخته بود که امید، حتی اگر کوچک باشد، همان جادویی است که هیچ طلسمی توان نابود کردنش را ندارد.

کلمات نفر بعدی: فانوس، زوزه، نقاب، مارپیچ، شانه، باروت، نیش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1404 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید

کلمات فعلی: آواز، پر هیاهو، چمن، آفتاب، ترک‌خورده، پایدار، اقبال


نیش هایی که در آغوش می کشم


از زبان گابریل:

چشمانم را باز می کنم. حس تلخی دارم. داشتم خواب می دیدم بر چمن دراز کشیده ام و آفتاب بر پوستم می تابد و دوقلوهای کوچکم رزالی و پطروس در اطرافم مشغول بازی اند. آیا باید این گونه از دستشان می دادم؟ آا، من نباید رهایشان می کردم. نباید می گذاشتم در آن معبد ملعون بمانند. نه آن ها و نه مادرشان. الیانور، عشق زندگی ام.

نگاهم را به سمت راستم می دوزم. نیل که بی حرکت مثل یک جسد کنارم خوابیده. دیدن او یک لحظه قلب ترک خورده ام را روشن می کند، اما بعد به یاد می آورم چگونه او آریل را به گودال تاریکی لغزاند. جوشش خشم را حس می کنم، اما ضعیف. موجودی که کنارم خوابیده بیشتر حس رقت را درونم زنده می کند. دستم را روی موهای بلند قهوه ای اش می کشم و می بینم که سینه اش دارد تکان می خورد. خواب مرگ دارد از او دور می شود.

درپوش تابوت را کنار می زنم و به سمت پنجره ی باز می روم و در مهتاب افرادی را در حیاط قصر می بینم که دایره وار دور هم جمع شده اند و خلوت گور مانند آنجا را به آوازی پرهیاهو بدل ساخته اند. بدن هایشان را می چرخانند و کلماتی نامفهوم را چهچهه می زنند. برایم مهم نیست دارند چه می کنند. فقط خوب است که اینجا باشند. نمی خواهم همه جا ساکت باشد و درونم مرا ببلعد.

روی یک چارپایه ی کوچک می نشینم و به تماشای آن حلقه از افراد قصر ادامه می دهم و به این فکر می کنم که چه طور گاه حس می کنم آریل هنوز زنده است و گاه او را مرده می پندارم. آه، این ذهن پر آشوب که سعی می کنم پایدار نگاهش دارم، که او را از جنون دور کنم.

فردی از حلقه خارج می شود و مشغول پخش کردن چیزهایی بین بقیه می شود.
"بیایید این مهره ها را بگیرید و دور گردنتان بیندازید. اقبال برایتان می آورد. اگر خون آشامید، عطشتان به خون انسان را می شوید و اگر انسانید، شما را از نیش های خون آشام دور می کند."

لبخندی دردآلود بر لب هایم می نشیند. انگار که مردمم هم دارند به جنون می روند. انسان و خون آشام کنار هم جمع می شوند، اما به دنبال حفظ خود از همدیگر. نمی توانم به آن ها خرده بگیرم. این چیزیست که شاهشان، من از آن ها خواسته ام.

درپوش تابوت تکانی می خورد و باز می شود و نیل با چشمانی نیمه باز و پف کرده و موهایی آشفته از آن بیرون می آید. ظاهرش نه مثل یک خون آشام بلکه مثل انسانی تازه از خواب برخاسته است. لبخند می زنم و به سویش می روم تا ببویمش. یاد قدیم افتاده ام. آن زمان که هم او انسان بود و هم من.


کلمات نفر بعدی:
هنوز
دژ
کژدم
ریسمان
کبد
حوض
قرنیه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1404 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات: خون، خوک، طعم دهنده، فاسد، قند، تلخ، جیغ

~~~~~~~

گابریلا به سرعت در حال حرکت در خیابانی در لندن منتهی به پاتیل درزدار بود که ناگهان صدای جیغی توجهش را به خود جلب می‌کند. سرعتش را کم می‌کند تا به سمتی که حدس می‌زد صدا از آن سمت آمده است برود. به قدری آوایی که شنیده بود تلخ به نظر می‌آمد که کنجکاوی درونش اجازه نمی‌داد بدون یافتن منبع و علت صدا، از آن‌جا برود.

پیدا کردن صدای ناله‌ای که مشخص بود جیغ پیشین از آنِ او بود، سریع‌تر از آن‌چه انتظارش را داشت رخ می‌دهد. ریگولوس بلک به دیواری تکیه داده بود و خونی از شلوار پاره شده‌اش جاری بود. میز فلزی‌ای که احتمالا جزء اقلام اخراجی یکی از خانه‌های اطراف بود، در کنار پیاده‌رو رها شده بود و ریگولوس در تاریکی شب، بدون آن که متوجه شود با آن برخورد کرده بود و پایش را زخمی کرده بود.

ریگولوس با دیدن گابریلا، ناله‌ای می‌کند و با صدایی ضعیف می‌گوید:
- حق نداری فکر کنی مثل یه خوکِ ضعیفم. فقط قندم افتاد و برخوردم به جایی که نباید!
- گوشت خوک با طعم‌دهنده‌های خاص خاله هلگا خیلی خوشمزه‌س! تا حالا امتحانش کردی؟

چهره‌ی در هم رفته‌ی ریگولوس، حالا جای خود را به شگفتی می‌دهد. معلوم نبود گابریلا از چه حرف می‌زند. اما همین که بحث را از ضعیف بودن ریگولوس به سوی دیگری برده بود، برایش کافی بود. از نگاه گابریلا مشخص بود که اصلا به این موضوع اهمیتی نمی‌دهد. پس لبخندی می‌زند و تصمیم به همراهی می‌گیرد.
- فقط امیدوارم اونقد دیر نجنبی که اون گوشت فاسد بشه و دیگه نشه خورد!

هر دو خنده‌ای می‌کنند و گابریلا جلو می‌آید تا ریگولوس با تکیه بر او قادر به حرکت شود.
- نگران نباش. من خیلی سریعم. کار به اونجا نمی‌کشه!
- شک ندارم که همینطوره.

و هر دو مسیر کوتاه باقی‌مانده تا پاتیل درزدار را طی می‌کنند تا گابریلا با تحویل ریگولوس به پاتیل درزدار برای معاینه و معالجه، به سراغ کار خودش برود.

~~~~~~~

کلمات نفر بعد: آواز، پر هیاهو، چمن، آفتاب، ترک‌خورده، پایدار، اقبال

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1404 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم اسم نداره


سوژه: امید
کلمات فعلی: سیراب، نبرد، آسانسور، شراب، زحمتکش، مومیایی، سپر


مومیایی خوش طعم

انگار نه کاملا خواب هستم و نه بیدار، هرچند چشمانم بسته است و بی حرکتم. در واقع بدن و روحم یک حالت کرخت مانند پیدا کرده. حس خوبی دارم. لبخند می زنم و می بینم که انگار دارم کم کم به رویا وارد می شوم، اما بعد درپوش تابوت قژقژکنان کنار می رود و دست هایی نیرومند مرا از تابوت بیرون می کشند و در حالی که هر کدام یک سوی بدنم را گرفته اند، مرا می برند و روی یک نیمکت می نشانند.

چشمانم را نیمه باز می کنم. گابریل و مالخازار را به حالت محو دو طرفم می بینم. آن ها هر کدام یک دستم را با ملایمت در دست خود می گیرند. مالخازار با لحنی که با حالت همیشگی اش متفاوت است و جدی و آرام به نظر می رسد، می گوید:
"گوش کن، گادفری. تو توجه بسیاری را به خود جلب کرده ای، حالا چه مثبت و منفی. چیزی در مورد تو وجود دارد. همان که باعث شد در آن شب تاریک در جنگل تو را در پناه سایه ام بگیرم و تبدیل کنم. همان که باعث شد گابریل تو را پناه دهد، با اینکه می دانست تو برایش دردسرساز خواهی بود."

من که هنوز کرخت و خواب آلودم فقط با بی تفاوتی می گویم هوم و سرم ناخودآگاه روی شانه ی گابریل می افتد، اما سریع بلندش می کنم.

مالخازار ادامه می دهد:
"من و گابریل سعی می کنیم به خاطر صلاح دو کشور مراعات همدیگر را بکنیم و خواسته های هم را اجابت کنیم. و از آنجایی که گابریل تو را می خواهد، من قبول کردم تو گاه در آمالثورا باشی و گاه در نوکتیرا. اما گادفری..."

دستم را اندکی می فشارد تا توجهم را جلب کند.
"وقتی در آمالثورا هستی، باید از گابریل اطاعت کنی. می دانی که او با وجود مهربانی اش سختگیر است. اگر قوانینش را زیر پا بگذاری، تو را مجازات می کند و این گونه من خشمگین می شوم و بین دو کشور جنگ درمی گیرد و افراد زیادی کشته می شوند. تو که نمی خواهی این طور بشود؟"

حس می کنم خواب از سرم پریده. حالا چشمانم کاملا باز است و عضلات صورتم منقبض شده.رویم را به سمت مالخازار برمی گردانم و چشمان کهربایی ام را به چشمان خاکستری او می دوزم‌.
"سرورم، باورم نمی شود. هیچ به حرف هایت دقت کردی؟ طوری با من سخن گفتی که انگار یک کودک شش ساله هستم."

و از جایم بلند می شوم و در کتدرال به حرکت درمی آیم. نگاه های خیره ی آن دو را حس می کنم، اما با چشم باطن می بینم که سر جایشان نشسته اند و به دنبالم نمی آیند. به یک آسانسور شیشه ای می رسم. سوارش می شوم و رویم را به سمت نیمکت گابریل و مالخازار برمی گردانم. همین طور که دارم بالا می روم، به آن ها نگاه می کنم. آن ها هم سرشان را بالا می آورند و به من نگاه می کنند. در ذهنم می گویم:
"هیچ معلوم هست شما دو نفر چه تان است؟ شما پادشاه های لعنتی آمالثورا و نوکتیرا هستید. بی معنیست که ذهنتان درگیر یک خون آشام معمولی، من باشد. اصلا شاید همه ی این ها یک خواب است. آا، هنوز تاثیر خونشان از بین نرفته. بعید می دانم فقط خونشان بوده باشد. حتما دارویی هم در آن ریخته بودند. در هر حال هنوز خواب را در جسم و روحم حس می کنم."

دو طبقه بعد توقف می کنم و پیاده می شوم. در این سالن راهبان آمالثورایی و نوکتیرایی مشغول فشردن آلوهای ملس داخل حوض و ترکیب آن با خون غلیظ خوک هستند. جلو می روم و در حالی که لبخندی کج به لب دارم، می گویم:
"اوه، شراب مورد علاقه ام."

و یک جام برمی دارم و داخل حوضی فرو می برم و مشغول نوشیدن می شوم. اما ظاهرا نباید این کار را می کردم، نه در حالی که تاثیر خون ترکیبی دو شاه و دارو هنوز از بین نرفته. یک طرف بدنم لمس می شود و به تلوتلو می افتم. سعی می کنم خودم را نگه دارم، اما موفق نمی شوم و با سر داخل یکی از حوض ها می افتم.

تاریکی. همه جا سیاه است. و چیزی، انگار چیزی دارد مرا در آغوش می گیرد. دستانش دورم حلقه می بندد. دهانم به فریاد باز می شود، اما فقط شراب آلو و خون خوک وارد حلقم می شود. تقلا می کنم. به خودم پیچ و تاب می دهم. و بالاخره موفق می شوم بالا بیایم و سرم سطح مایع را می شکافد. خیس و سرخ از حوض بیرون می آیم و نفس زنان به راهبان می گویم:
"چیزی آن پایین است. سعی کرد مرا بگیرد."

راهبان طوری به من نگاه می کنند و ابروهایشان را بالا می برند که انگار با یک دیوانه مواجه شده اند و بعد یکی از آن ها طوری که انگار دارد عادی ترین چیز را به زبان می آورد، می گوید:
"فقط یک مومیایی است."

و وقتی با چشمان گشاد شده به او می نگرم، ادامه می دهد:
"آن ها طعم شراب را بهتر می کنند."

در حالی که شوکه شده ام، از آنجا فاصله می گیرم. حتی نوشیدنی مورد علاقه ام هم به من خیانت کرده. پس تمام مدت آن بود. پوچ جسمی که روحش به ناکجا رفته. شیرین، اما کذایی. و من خودم را با آن سیراب می کردم. آیا این سرنوشتیست که در دو سرزمین مردگان به آن دچار می شوند؟ تبدیل به خوش طعم کننده ی شراب؟

و من باید چه کنم؟ به یاغی گری ادامه دهم یا اینکه دوباره وانمود کنم خون آشام سر به راهی شده ام و به وقتش دوباره طغیان کنم؟ همان طور که نبردی در ذهنم برپاست و دارم به سمت حمام در طبقه ی همکف می روم، گابریل و مالخازار را مقابلم می بینم. آن ها لحظاتی با شگفتی به من نگاه می کنند و بعد مالخازار شروع می کند به خندیدن و گابریل هم لبخند ملایمی می زند.

مالخازار:
"رفتی دوش شراب خوک گرفتی؟ نکند داری برای یک جور مراسم آماده می شوی؟"

اخم هایم را در هم می کشم.
"نخندید، سرورم. این وحشتناک است که شما داخل شراب مومیایی می اندازید."

مالخازار:
"آا، دلخور نباش، گادفری دلبندم. اگر این ناراحتت می کند، از این پس زندگان را داخل شراب می اندازم."

و در حالی که من چشمان گشاد شده ام را از او به پایین می دوزم و از کنارشان رد می شوم، به خندیدن ادامه می دهد.

وارد حمام می شوم. ردای خیسم را درمی آورم و داخل یک سبد می اندازم و به سمت استخر بزرگ پر از آب می روم و در آن شیرجه می زنم و شناکنان به سمت ستون وسط آن می روم. این کلمات بر آن حک شده اند:
"زحمتکش قطرگان پاک، می شویند از روحت تیرگی ها را."

لبخند می زنم و دستانم را دور ستون حلقه می کنم و سرم را به آن تکیه می دهم و می گذارم سفتی آن و لطافت آب مثل یک سپر آشفتگی ها را از روحم دور نگه دارند.


کلمات نفر بعدی:
خون
خوک
طعم دهنده
فاسد
قند
تلخ
جیغ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/5/20 18:28:52
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1404 20:57
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
هواداری برتوانا


کلمات: غروب، فشفشه، طلسم، جام، ابریشم،زیر زمین ، باتیلدا بک شات.

غروب کم‌کم دامنش را بر روی هاگوارتز می‌گستراند، رنگ‌های نارنجی و ارغوانی آسمان، شیشه‌های بلند قلعه را می‌نوازیدند و کوین دنی کارتر، با قلبی پر از کنجکاوی و شور و شوق، در راهروهای نیمه‌تاریک و پیچ در پیچ مدرسه قدم می‌زد. امروز روز خاصی بود؛ قرار بود جشنی به مناسبت پایان امتحانات برگزار شود و کوین برنامه‌های خاص خودش را داشت. او از جیبش چیزی را بیرون آورد که با هر تکان، صدای خش‌خشی ملایم می‌داد.

فشفشه ها! از آن فشفشه‌هایی که نور و جرقه می‌پاشیدند و هوا را پر از بوی شیرین باروت می‌کردند. کوین لبخندی زد. قرار بود شب هیجان‌انگیزی باشد. او قصد داشت با این فشفشه‌ها، طلسم خاصی را امتحان کند که در یکی از کتاب‌های قدیمی پیدا کرده بود. طلسمی برای ایجاد شادی و نور!

او به سمت زیرزمین قلعه می‌رفت. آن هم برای رسیدن به کتابخانه‌ای مخفی که شایعه شده بود پر از نسخه‌های دست‌نویس و کمیاب است. هوای آنجا خنک‌تر و سنگین‌تر بود، بوی کاغذهای کهنه و جوهر خشک‌شده به مشام می‌رسید. پله‌ها را با احتیاط پایین می‌رفت، کفش‌هایش روی سنگ‌های مرطوب صدای قدم‌هایش را پژواک می‌کردند.

سرانجام به دری چوبی و قدیمی رسید. با یک ورد ساده و تکان چوب‌دستی‌اش، در باز شد و انبوهی از قفسه‌های پر از کتاب نمایان گشت. در مرکز اتاق، روی یک پایه چوبی، جامی قدیمی و درخشان قرار داشت. جام برنزی رنگی که حکاکی‌های پیچیده‌ای رویش خودنمایی می‌کرد و به نظر می‌رسید سالیان سال است که کسی آن را لمس نکرده.

کوین به سمت جام رفت. در این هنگام، چشمش به پارچه‌ای افتاد که روی میز کنار جام افتاده بود. یک تکه ابریشم نرم و آبی‌رنگ، با طرح‌هایی از ستاره‌ها و کهکشان‌ها. آن را برداشت؛ حس خنکی و لطافت آن زیر دستانش دلنشین بود. زیر پارچه ابریشمی، یک دفترچه کهنه قرار داشت.

دفترچه را باز کرد. روی جلد آن با خطی زیبا و مرتب نوشته شده بود: «یادداشت‌های سفر باتیلدا بگ‌شات به اعماق تاریخ جادو». کوین قبلاً نام باتیلدا بگ‌شات را در کتاب‌های تاریخ جادوگری شنیده بود؛ مورخ برجسته‌ای که به خاطر دقت و دانش بی‌نظیرش معروف بود. این دفترچه یادداشت‌های شخصی او بود!

کوین با هیجان شروع به ورق زدن دفترچه کرد. او متوجه شد که طلسمی که پیدا کرده بود، در واقع نسخه‌ای ناقص از یکی از طلسم‌های شادی باتیلدا بگ‌شات بوده است! او در دفترچه به دنبال بخش‌های گمشده می‌گشت. ناگهان با دیدن یک نمودار پیچیده، متوجه شد که برای تکمیل طلسم، باید فشفشه‌ها را در نقطه‌ای خاص از جام قرار دهد و ورد را با صدای بلند و در حالی که خورشید در حال غروب است، بخواند.

بدون اتلاف وقت، کوین فشفشه‌ها را در جایی که نمودار نشان می‌داد، در داخل جام گذاشت. نگاهی به پنجره کوچک زیرزمین انداخت؛ آخرین پرتوهای «غروب» در حال ناپدید شدن بودند. نفس عمیقی کشید و چوب‌دستی‌اش را بالا برد:

-لوموش مکشیموم! فشتوش لایتنینگ! هورا گِلد!

جرقه‌های فشفشه با ورد کوین ترکیب شدند. از جام، نورهای رنگارنگ به بیرون فوران کردند و با ریتمی دلنشین در اتاق رقصیدند. نورها از پنجره‌های کوچک زیرزمین به بیرون تابیدند و در آسمان «غروب»، صحنه‌ای جادویی و زیبا خلق کردند. این یک «طلسم» واقعی شادی بود که تمام هاگوارتز را در بر گرفت!

کوین لبخندی از روی رضایت زد. او نه تنها یک طلسم را کامل کرده بود، بلکه دفترچه یادداشت‌های «باتیلدا بگ‌شات» را هم کشف کرده بود.


کلمات نفر بعد: سیراب، نبرد، آسانسور، شراب، زحمتکش، مومیایی، سپر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 19 مرداد 1404 12:05
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار پرواز سیاه


کلمات فعلی:(خود شخصی که پشت قبلی رو نوشته کوتاهشون کرد)
منجمدکننده، سوزن، معبد، نوازش، قبر، گورستان، زمزمه ها


نمی دانست چند ساعت سپری شده بود، وقتی سعی کرد پاهای نیمه حس دارش را تکان دهد سوزشی عمیق او را متوقف کرد و ناخواسته ناله ای کوچک از میان لب های زخمی اش گریخت. نگاهش اما هنوز روی قبر سرد و خاموش بود و با هر نفس ابر کوچکی در دل هوای منجمد کننده ی قبرستان ایجاد میکرد.
دست های کوچکش سوزن سوزن شده بودند و از سرخی به یاقوتی قیمتی اما فراموش شده میماندند اما گوی هیچ یک را حس نمیکرد و همچون مجسمه ای در جای خود خشک بود در حالی که روی دو زانو مقابل قبل افتاده بود. زانو هایش گویی در زمین ریشه کرده بودند و موهای سیاهش شاید اگر برف سفید اطرافش را پر نکرده بود او را به تاریکی شب پیوند میزدند.

قبر های دیگر همه پوشیده از برف شده بودند اما دختر گوی میخواست با تمام گرمای باقی مانده در تنش قبر روبروش را گرم کند و برفی روی آن باقی نگذارد.

برای او آن خاک همیشه تازه بود و رد آخرین نوازش های اشخاصی که اکنون آنجا ارام گرفته بودند هنوز روی گونه هایش میسوخت. دانه های برف نرم نرمک بر تن خسته اش فرود می آمدند گویی میخواستند او را در آغوش بگیرند و جزئی از این سمفونی سرد و سپید کنند با این حال تنها مو هایش را به سپیدی برده بودند و صورت رنگ پریده اش را مانندآفتاب داغ تابستانی سرخ کرده بودند.

چشم هایش به نوشته هایی که هر ثانیه محو تر میشدند خیره مانده بودند."در اینجا مادر و پدری دلسوز ارام گرفته اند."

دیگر توانایی خواندن باقی جمله هایی که هزاران بار خوانده بود را نداشت و جسمش در نهایت فرو ریخت و روی سنگ افتاد، زمزمه های مبهمی را میشنید ولی همچنان میخواست تا اخرین لحظه سنگ را گرم کند هرچتد دیگر گرمایی در وجودش باقی نمانده باشد.

در لحظه ای که روح کوچکش میخواست جسم خسته اش را ترک کند ناگهان دست هایی با شدت برف ها را کنار زدند، چشم هایش تنها چند ثانیه نیم باز شدند و حاله ای مبهم از شخصی را دید که چیزی را بلند تکرار میکند اما نمیفهمید چه چیزی را.

با حس گرمای ناشی از چیزی جیغ خفه ای کشید، گرما برای جسم سردش سوزاننده بود و نفسش را با سرعت از سینه اش خارج کرد.
سرش ناخودآگاه چرخید و نگاهش به قبر افتاد اما جانی برای برگشتن به سمتش نداشت، میتوانست حس کند که از زمین کنده میشود و به سمت مکانی میرود اما نمیدانست کجا. شاید معبد کوچک کنار گورستان یا هر جای دیگری اما اون دیگر تحمل این گرما را نداشت او تنها میخواست برگردد و نگذارد انها تنها بمانند، نمیخواست مثل انها باشید و تنهایشان بگذارد.

داغی مایعی خیس را روی گونه هاش احساس میکرد اما هیچ چیز درد قلبش را تسلی نمیداد، دردی که از درد شدید بدنش او را بیشتر می آزرد. زمزمه ها نامفهوم و نامفهوم تر میشدند و تاریکی او را در برمیگرفت اما تنها یک چیز را میدانست، آنها اجازه نخواهند داد که به این زودی ها به انها ملحق شود.

مرد مو نارنجی با وحشت جسم کوچک و یخ زده ی دختر را بیشتر به سینه اش چسباند، دیر رسیده بود و اکنون نزدیک بود تنها یادگاری عزیز ترین افرادش را هم از دست بدهد. اشک در چشم های ابی رنگش حلق شده و قدم هایش را سریع تر کرد، ریه هایش هوای یخ زده را میبلعیدند و پاهایش برف ها را میکوبیدند و پیش میرفت.
-لعنتی با خودت چه فکری کردی که این همه وقت اینجا نشستی ها، هی تو حق نداری بمیری. حق نداری مثل اون احمق و خواهرم ترکم کنی. اونا تو رو به من سپردن میفهمی؟

هر چند لحظه یکبار نگاهش را به سمت دختر برمیگرداند تا مطمئن شود هرچند به سختی اما هنوز نفس میکشد، به محض رسیدن به کلبه ی کوچک کنار گورستان در را تقریبا شکست و دختر را روی نیمکت کنار شومینه ی خاموش گذاشت. سریع از جیب کت مشکی رنگش که اکنون مانند لباس های نازک دختر خیس آب شده بود فندکی کوچک بیرون اورد و هیزم های خشک و سرد را به اتش کشید.
-لعنتی زود باش.

مرد دختر را از روی نیمکت برداشت و لباس های خیس او را در حالی که کلبه کم کم گرم و روشن میشد از تنش بیرون اورد، کلبه برخلاف ظاهرش کاملا تمیز بود و هرچند کهنه کاملا سالم بود. کفپوش چوبی رد پاهای خیس مرد مو نارنجی را زیر رقص شعله های نور نمایان میکرد و مرد در حالی که تن کوچک و سرمازده ی دختر را با پارچه میپوشاند با فکر اینکه چه مدت دختر در این وضعیت بوده میلرزید.

چند دقیقه طول کشید تا دختر درون آغوش مرد و کنار شومینه رفته رفته گرم شد، هنوز بیهوش بود اما اکنون ریتم نفس هایش منظم تر شده بود و مرد چاره ای جز تماشا کردن چهره ی تب دار و چک کردن مرتب ضربان قلب کوچک دختر نداشت.
-لعنتی، تو فقط ۵ سالته. چطوری این همه مدت...

محکم لب پایینی اش را گاز گرفت و دختر را بیشتر در آغوش کشید.
-نگران نباش، یکم دیگه که گرم شدی میبرمت جایی که بتونن بهتر بهت برسن و زود خوب بشی. فقط یکم دیگه صبر کن خب، کارت عالیه فقط یکم دیگه. اخه چرا اینقدر دیر کردم، چرا باید تمام روز توی این کولاک اونجا مینشستی؟

پنجره های کلبه مه گرفته بودند و درد به ارامی از دودکش کلبه خارج میشد، مرد چند دقیقه ی بعد در حالی که لباس های خشک شده ی دختر را دوباره تنش میکرد و همچنان پارچه و کتش را دورش پیچیده بود جلوی در ایستاد و به افتاب که ارام ارام بالا می آمد خیره شد.


کلمات نفر بعد: غروب، فشفشه، طلسم، جام، ابریشم،زیر زمین ، باتیلدا بک شات.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در 1404/5/19 12:18:26
ویرایش شده توسط ساکورا آکاجی در 1404/5/19 15:27:32
It's all game...want this or not you are player. soo let's play!wwwwww
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مرداد 1404 01:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه:
امید

کلمات فعلی:
آسوشیتدپرس، دمپایی، زلیخا، کدو، ململانی، چاه، الکل!


در اتاقم در معبد دومینیک مورن در گوشه ای نشسته ام و به دیوار تکیه داده ام. قطرات سرد عرق بر پیشانی ام نشسته اند و درد در رگ هایم جاری اند. اگر کسی نداند، با دیدن حالم تصور می کند یک انسان معتاد به الکلم که سوخت به او نرسیده.

در ذهنم همه چیز با هم ترکیب شده. از ماجراهایی که دومینیک درباره ی ارباب سابقش باثوری تعریف می کرد - انسان هایی که در محفظه هایی چاه مانند آویزان می کرد و سیم هایی به رگ هایشان متصل می کرد برای خالی کردن همزمان خون و روحشان - گرفته تا ناتان که هنوز در معبد مخفی و اسیر راهب پطروس است. اما، آیا او پس از این همه مدت هنوز هم خودش را اسیر می بیند؟ نکند اوضاع فرق کرده و حالا به تصمیم خودش آنجاست؟ یاد ماجرای شاه مالخازار می افتم. اینکه چه طور او را گرفتند و بردند و خون آشام و فرمانروا کردند و او پس از مدتی این را به عنوان سرنوشتش پذیرفته بود.

به سختی از جایم بلند می شوم و تلو تلو خوران به سمت میز می روم و کدوی تو خالی ای که به عنوان جام از آن استفاده می کنم را برمی دارم و به دهان می برم. دومینیک مورن در آن برایم خون ریخته، خون چرب و غلیظ خوک همراه با اسانس خون انسان. سعی می کنم همان طور که او به من توصیه کرده، ذره ذره بنوشمش، اما تاب نمی آورم و به یک باره همه را پایین می دهم. و به جا می مانم، با عطشی که از قبل تشدیدتر شده.

اشک در چشمانم حلقه می زند. هم از خشم و هم از غم. به یک باره دلم خالقم شاه مالخازار را می خواهد. تمام بدبختی الانم به خاطر این است که از او فرار کردم. در واقع از یک بدبختی به یک بدبختی دیگر گریختم و الان می خواهم از دومی به اولی پناه ببرم. ذهنم سعی می کند تیرگی های پدر معنوی ام را از من پنهان کند و او را مثل حفاظی نشان بدهد که باید در آن گم شوم. چنگالی که بر گردنم، قلبم، روحم فرو می آید و باید پذیرا باشم.

سرم را به نشانه ی نفی تکان می دهم و همین طور که پا برهنه هستم - دمپایی های مخصوص راهبان آن قدر سفت و اذیت کننده هستند که ترجیح می دهم نپوشمشان و پوشیدن انواع دیگر پاپوش هم در اینجا ممنوع است - کف اتاق به راه می افتم و سمت تابوتم می روم، اما پایم روی چیز نوک تیزی می رود. ناله ی کوتاهی می کنم و می نشینم و به کف پایم نگاه می کنم. یک سوزن است! می دانم که راهبان آن را اینجا گذاشته اند. آن ها شدیدا از من نفرت دارند. انگار جز دومینیک مورن و شاه گابریل بقیه ی آمالثورایی ها از من نفرت دارند. گادفری، خون آشام کثیف، نوشنده ی خون انسان ها.

دستمالم را از جیب ردایم در می آورم و در دهانم می چپانم - نمی خواهم صدای دردآلودم بیش از این باعث خوشحالی راهب ها شود - و سوزن را به یک باره از کف پایم بیرون می کشم. قلبم تیر می کشد، طوری که انگار سوزن در آن فرو رفته بود و فریاد دردآلودم را با فشردن دندان هایم به دستمال خفه می کنم.

به سوزن خون آلود می نگرم. و به یاد لرد سابیس می افتم. انگار چیزی در درونم خالی می شود. ترکیبی از احساسات مختلف در روحم موج می خورد. سابیس، موجودی که هم می خواهم از او بگریزم و هم می خواهم در کنارش باشم. همروحی سابقم، پدرخوانده ی دختر نیمه خون آشامم و کسی که به خاطرش رزالی را به تاریکی سپردم. رزالی که اکنون جایی در نوکتیراست و پدرش گابریل هنوز نتوانسته او را پیدا کند.

به یاد آن شوری می افتم که حس کردم وقتی متوجه شدم سابیس به زندگی برگشته. انگار که او نماد چیزی باشد که آمالثورا سعی دارد آن را در وجودم بکشد. لب هایم کش می آیند و حس می کنم لبخندی دیوانه وار بر صورتم حک شده. یاد سرگذشت آن زن عاشق، زلیخا می افتم. اینکه چه طور همه ی چیزهایی که داشت، یکی یکی ربوده شد توسط سرنوشت و تنها یک چیز برایش باقی ماند. ململانی عشق. گویا برای من هم فقط همان مانده. فقط با این تفاوت که نمی دانم عشقم نسبت به کیست یا چیست. آیا تمام چیزها و کسانی که می شناسم و به دنبالشان هستم یا از آن ها می گریزم، قطعاتی از خودم هستند که باید مثل پازل کنار هم قرارشان دهم؟

همین طور که در این افکار هستم، می شنوم که راهبی در حال گذر از جلوی اتاقم به همراهش می گوید:
"آسوشیتدپرس."

سوزن را کف اتاق رها می کنم و از جایم می جهم و در را باز می کنم و خودم را به سمت راهب پرت می کنم. هر دو بر زمین می افتیم، در حالی که من یقه ی او را سفت گرفته ام. با صدایی خش دار که انگار از دو حنجره می آید، با خشم می پرسم:
"این که گفتی یعنی چه، بگو."

راهب با چشمان گشاد شده از وحشت به من می نگرد و سعی می کند مرا کنار بزند. همراهش هم مرا از پشت عقب می کشد، اما من پاهایم را دو طرف بدنش سفت می کنم و دستانم را روی گلویش چنگال می کنم.
"پرس شدن نوکتیرایی ها توسط شیطان باعث آسودگی تان می شود. این است آنچه گفتی؟"

"گادفری!"

صدایی محکم و سرزنشگر اما در عین حال آرام است که صدایم زده. سرم را بالا می گیرم و او را می بینم. دومینیک مورن. بر خلاف من که در این لحظه مثل یک حیوان وحشی دون پایه ام، او مثل فرشته ای نورانی آنجا ایستاده و این حتی بیش از قبل خشمگینم می کند. نگاه کهربایی و افسارگسیخته ام را به چشمان طلایی اش می دوزم. در آن ها قضاوت نمی بینم، فقط نگرانی و عشق. دستانم را از دور گلوی راهب باز می کنم و از جایم بلند می شوم و به اتاقم برمی گردم و دوباره پایم در آن سوزن فرو می رود. فریاد می زنم:
"لعنت به آمالثورا و نوکتیرا و مرز بینشان."


کلمات نفر بعدی:
دستگاه منجمدکننده ی انسان
سوزن خون آلود
معبد مذاب
نوازش خنجر
قبر اسکلت مقدس
گورستان ملیح
زمزمه های بی معنی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/5/15 1:24:21
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1404 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
هوادار پیامبران مرگ!


سوژه: امید
کلمات: قهر، عشق، چراغ، نقاشی، نخ، پرتقال، گاو

در زمان‌های قدیم در یکی از روستاهای برزیل، دو گاو در مزرعه‌‌ای سرسبز و خرم با یکدیگر زندگی می‌کردند. اسم یکی از این گاو‌ها پدرو بود و اون یکی هم گل باقالی. پدرو و گل باقالی از زمان گوسالگی، عشق همو در قلب‌شون می‌پروروندن و امید داشتن با هم تا ابد توی چمن‌زار‌های تازه بچرن.

پدرو هر روز ساعت 4 صبح که از خواب بیدار می‌شد عین یه گاو چهار سُم خودشو به در طویله گل باقالی اینا می‌رسوند و اونقدر مو مو می‌کرد تا صاحب‌شونو مجبور کنه در طویله دوست دخترشو باز کنه. وقتی گل باقالی با صورت نشسته و آرایش نکرده‌ش از طویله میومد بیرون، گل از گل پدرو می‌شکفت و چراغ قلبش روشن می‌شد. البته اینم بگم که گل باقالی هم به راحتی به پدرو سم نداده بودا! پدرو سالها بهش نخ داده بود و اون اواخر هم بهش حتی طناب داده بود تا خانم بله رو بگه و باهاش رل بزنه.

وقتایی که گل باقالی بخاطر کمبود شبدر تازه قهر می‌کرد، پدرو خیلی رمانتیک می‌شد و برای دوست دخترش با شاخ تیزش روی چمنا نقاشی می‌کشید. معمولاً هم این نقاشی‌ها شامل یه قلب تیرخورده بودن.

همه چی قشنگ بود تا اینکه اون روز رسید. روزی که اونا به درخت پرتقال صاحب مزرعه سو قصد کردند. از نظر پدرو این یه دیت رمانتیک بود و خوردن یه درخت پرتقال با تموم میوه‌هاش خیلی شاعرانه به نظر می‌رسید ولی متاسفانه صاحب باغ با گاوش هم عقیده نبود.

خلاصه... چند روز بعد گوشت منجد برزیلی توی فروشگاه زنجیره‌ای بزرگی در حال عرضه بود در حالی که گل باقالی از اون روز به بعد دیگه هیچ‌وقت پدرو رو ندید...

کلمات نفر بعد:
آسوشیتدپرس، دمپایی، زلیخا، کدو، ململانی، چاه، الکل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!