جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] محدوده آزاد جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 20 مهر 1404 01:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- خورشید هم غروب کرد!

- دل من که روشنیش رو از خورشید نمی‌گیره ...

درست پشت سر پیرمرد، چند قدمی او متوقف شد. خوش نداشت نگاهش به لبخند خوشدلانه‌ی او بیفتد.

- بعدشم مگه میشه توی این دلگیری غروب، به چیزی جز اون فکر کرد؟

صورتش حسابی توی هم رفت. حتا لحن خرسند پیرمرد هم برایش منزجر کننده بود.

- بیخود بهونه‌ی ساعت غروب رو نگیر! تو که خروسخون هم بیان سراغت همین جا واستادی.

پیرمرد اندکی درنگ کرد. از پشت سر هم می‌شد حس کرد که لبخند جدیدی روی لبخند همیشگی‌اش زده!

- البته!

به وضوح می‌شد هیجان زدگیش را در لحنش شنید؛ وقتی ادامه داد:

- بعد پشت سر گذاشتن یک شب تاریک، بالا خورشید ... الحق که صحنه‌ی طلوع استعاره‌ی کوچیک و قشنگی از لحظه‌ی اومدنشه! توقع داری برای این همزمانی انتظار نکشم؟

- چیزی که من هیچ وقت نفهمیدم اینه: فرق این که توی چادرت منتظر واستی با این که تو ظل آفتاب و سرمای یخ‌بندون بیای سر جاده و عین کسی که به صلیب کشیدنش بی حرکت زل بزنی به خط افق چیه؟! وگرنه انقدر انتظار بکش تا زیر پات علف سبز بشه!

خودش هم فورا فهمید دلیل این که پیرمرد این بار بر خلاف عادت معمولش با صدا خندید چیست.

- اون که سبز شده ... خوبم سبز شده.

خیره شد به علف‌زاری که میانش ایستاده بودند ... باد میان سبزه و بوته‌ها می‌پیچید و آن‌ها را به رقص در می‌آورد.

- آره! یه زمان این جا برّ و بیابونی بود برای خودش. و رشد این علف‌ها که گذر زمان رو خوب نشون میده، نتونسته به تو بفهمونه که شاید وقتش رسیده باشه که از حماقت دست بکشی. که بفهمی بیخود منتظری!

پیرمرد برگشت. به چشم‌های او خیره شد و این بار بدون آن لبخند همیشگی گفت:

- مگه تو از من ناامید شدی و دست کشیدی که من ناامید شم و دست بکشم؟

چیزی نمانده بود نگاه نافذش او را ذوب کند که قطره‌ای روی سرش چکید. سر بلند کرد و به آسمان خیره شد ... قطره، نویدبخش آغاز بارانی سیل‌آسا بود.

- نمی‌خوای این بارونو بکنی بهونه‌ی بعدی که منو بفرستی سمت چادرم؟

سرش را پایین آورد. خبری از شیطان نبود. برگشت و دوباره به انتهای جاده خیره شد ... شاید باران نشانه‌ای بود برای حفظ امید!


موسیقی مرتبط

***


کلمات نفر بعد: دستمال - کهکشان - صیغلی - کوهنوردی - زرد - زنجبیل - آکواریوم

افرادی که لایک کردند

دابی نباید این پست رو می‌نوشت! دابی بد!
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: شنبه 19 مهر 1404 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات فعلی: ترسناک، بلندی، جوجه، ماگ، حسادت، فرشته، نالان.


نوای جوجه ی کرک آلود

از زبان ناتان:

جیک جیک می کند و به آن بال های ظریف و کوچکش تکانی می دهد و طاقچه را با آن پاهای کوچکش به سرعت طی می کند و روی دستم می پرد و با حالتی اعتراض آمیز به آن نوک می زند. لبخند می زنم و سر پوشیده از کرک های زردش را نوازش می کنم.
"جوجه ی قشنگم! نباید حسادت کنی. بگذار برای کبوترها هم دانه بپاشم."

جوجه از دستم بالا می رود و روی شانه ام می نشیند و آرام می گیرد. مشغول پاشیدن دانه ها می شوم و در همین لحظه کسی در می زند و وارد می شود. او پطروس است. با قامت افراشته و موهای بلند طلایی و مجعدش که صورتش را قاب گرفته اند و او را به سان فرشته ای باشکوه کرده اند. اما من در نگاه چشمان آبی اش لرزشی می بینم که باعث می شود حس کنم او مثل جوجه ی نشسته بر شانه ام به مراقبت نیاز دارد.

با دستم اشاره می کنم که بر صندلی پشت میز دایره ای کوچک بنشیند و خودم هم مقابلش می نشینم و از قوری برایش چای می ریزم در ماگ و به دستش می دهم. او در حالی که چهره اش حتی شکننده تر از قبل به نظر می رسد، به آهستگی شروع می کند به نوشیدن.
"ناتان، باید چیزهایی به تو بگویم."

با دستم جوجه را نوازش می کنم، اما با نگاهم پطروس را. هنوز آن کدورت تار خاکستری بین ما هست. اما فقط این نیست که دورم می کند از او. ترسناک است که به او نزدیک شوم و بعد شاهد این باشم که مثل لرد آریل کم کم از دستم برود و مرگ او را در آغوش بگیرد. یا مثل گادفری که آن طور بر بلندی نیستی قدم برمی دارد و هر آن ممکن است بلغزد و من نمی توانم دستش را بگیرم.

پطروس نگاه نوازشگر من را حس می کند و چشمانش از نگاهم می لغزد به دستم و انگار حس می کند که من به جای جوجه دارم قلبش را نوازش می کنم. رطوبتی در آبی چشمانش می نشیند و دستش را به سمتم می آورد، اما آن را نزدیک انگشتانم متوقف می کند. انگار هنوز سدی هست که نمی تواند از آن عبور کند.
"ناتان، می دانی، اولین بار که نگاهم به تو افتاد، خواستم تو را نگه دارم نزد خودم، به جای لوی که ترکم کرده بود. می خواستم روحت را در صندوقچه ای مراقبت کنم و نگذارم از کفم بروی. حالا تو را نگه داشته ام، نه به جای او، بلکه فقط چون نمی خواهم از دستت بدهم. بودن در کنار گادفری تو را به کام مرگ می کشاند. می فهمی؟"

و چشمان آبی روشنش را با نگرانی به چشمان زمردی ام می دوزد. من لحظاتی به دست او که روی میز است، نگاه می کنم و بعد سرم را بالا می آورم و با صدایی که سرد است، اما نه مثل زمستان بلکه پاییز، پاسخ می دهم:
"نه، نمی فهمم."

جوجه‌ صدایی نالان درمی آورد و از شانه ام پایین می لغزد و به سمت قوری داغ می دود. من فورا او را می گیرم و آن را روی قفسه ی سینه ام، بر قلبم می گذارم. و با لحنی دردآلود می گویم:
"شاید هم می فهمم، پطروس. چون تو به یادم آوردی که چگونه ملتمسانه به لرد آریل نگاه می کردم تا به سمت مرگ نرود. اما التماس هایم بی فایده بود. من…"

جوجه را به سمت لب هایم می برم و می بوسم.
"من نمی خواهم تو آنچه بر سرم رفت را تجربه کنی. برای همین است که تا به حال نزد گادفری نرفته ام. نه چون تو مرا اینجا زندانی کرده ای و نمی توانم بگریزم."


کلمات نفر بعدی:
غروب
طلوع
علفزار
قطره
یخ
شیطان
صلیب

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1404 22:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
کلمات نفر بعدی: تخت شیشه ای آویز شمارش لحظات شکنجه بار کابوس
سوژه: امید


کوین از صبح زود با سر و صدای عجیبی توی راهروهای هاگوارتز می‌دوید. همه چیز برای غافلگیری آماده بود. یک کیک کج و معوج، چند شیشه شیر خالی، و یک هدیه‌ی خیلی ویژه. وقتی ساعت تولد رسید، در اتاق گادفری را با لگد باز کرد و خودش را روی تخت او انداخت.

- هاپی بیرش دی لرد دندون‌ تیییژ!

گادفری نیمه‌بیدار، با چشمان کهربایی‌اش به آشفتگی نگاه کرد. وسط اتاق، کیکی قرار داشت که یک تکه شیشه‌ از میانش بیرون زده بود. بالای سرش هم یک آویز می‌لرزید، چیزی شبیه بطری‌های شیر که کوین با نخ به سقف بسته بود.
کودک با ذوق شروع به شمارش شمع‌ها کرد:
- یک… دو… شه… هشت... آخ یادم نمیاد بقیه شو! خب همینه دیگه، بیشت‌ و‌ هژار تا!

بعد با ذوق دور اتاق چرخید.
- امروژ باید لحژات خوب داشته باشی! دیگه خبری از شبای شکنجه بار و کابوش های خون‌آشامی نیشت! فقط کیک و شادی و کادوئه!

و جعبه‌ی کوچکی را جلو برد. گادفری که آن را باز کرد و دندان مصنوعی براق را دید.
- اوه ممنونم کوین.
- وقتی خشته شدی اژ گاژ گرفتن، اینو بژار تا مشل آدم معمولیا دیده بشی! خیلی هم خفنه!

برای چند ثانیه سکوت سنگینی حاکم شد. بعد لبخند محوی روی لبان گادفری نشست. به نظر می رسید خیلی هم از هدیه بدش نیامده و همین باعث می شد کوین به سلیقه خودش در انتخاب هدیه امیدوار شود و همراه گادفری لبخند بزند.

گادفری عزیز تولدت مبارک. امیدوارم تو سال جدید تولدت بتونی چیزای جالبی رو کشف کنی به آرزوهای زیبات برسی.




کلمات نفر بعد: ترسناک، بلندی، جوجه، ماگ، حسادت، فرشته، نالان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده



تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 30 شهریور 1404 02:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید

کلمات فعلی: جادو، خیال، سحرآمیز، مسحورکننده، مسخ، رنگارنگ، توهم

مثل نور ماه

در سردابم هستم. در این اتاق مکعب مستطیلی نیم جان دار با دیوارهایی که هاله ای از آبی دلمردگی، خاکستری شان را تاب آور کرده. مثل تو که نگاهت، لبخندت به قلب نیمه زنده ام امید می بخشد. بر کف اینجا می نشینم، به تابوتم تکیه می زنم و به در نگاه می کنم. می دانم که ممکن است نیایی. اما حتی احتمال آمدنت خالی اطرافم را با گلبرگ های سرخ پر می کند.

به این فکر می کنم چه چیز روحت را این قدر برایم مسحورکننده ساخته. پاکی اش؟ اینکه تو همیشه در قیر تاریک غوطه ور بودی، بی آنکه سیاهی در قلبت رسوخ کند؟ نمی دانم این واقعیت وجود توست یا تنها خیال من. اما هر چه که هست، می دانم بی جادوی حضورت مسخ می شوم. از هر چه که خودم را آن می نامم، جدا و در هوا سرگردان می شوم. دومینیک مورن! تو یک درخشش سحرآمیزی که مرا مثل یک تکه از تاریکی شب جدا می کنی و به من شکل می دهی.

و من نمی ترسم که تمام این ها یک توهم باشد، مثل نور ماه که بر شیشه های رنگارنگ معبدت می تابد و نوید چیزی را می دهد که هرگز نمی رسد.


کلمات نفر بعدی:
تخت
شیشه ای
آویز
شمارش
لحظات
شکنجه بار
کابوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 26 شهریور 1404 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی: سوختن، آتش، روح، خاکستر، قلب، ابدی، تلاطم

(اگه کتاب رو نخوندین) فشفشه: کسی که در یک خانواده‌‌ی جادوگر به دنیا آمده اما توانایی جادویی ندارد.
___

- امشب قراره کل خاندانمون تو عمارت ما جمع بشن، یادت که نرفته، الیستر؟

مادرش با سرفه‌ای گلویش را صاف کرد و لیوانی آب برای خودش ریخت. الیستر که در تمام مدت ناهار ساکت بود، سرش را بالا آورد. بعد پوزخند محوی زد و گفت:

- و چی؟ می‌خوای من برم؟ نگران نباش مادر. از قبل کار دارم. مطمئن‌ باش امشب اصلا توی مهمونیتون پیدام نمی‌شه.

مادرش لیوان را پایین گذاشت، کمی محکم‌تر از مقدار لازم.
- نخیر. کاملا برعکس، تو امشب هیچ جا نمی‌ری. تمام خانواده قراره دور هم جمع بشن.
- خورشید از کدوم ور طلوع کرده؟ از کی تا حالا منم جزو این خانواده حساب می‌شم؟ چه سعادتی!

لحنش زهرآلود و پر از طعنه بود، چنگالش را پایین گذاشت و با سردی میز را از نظر گذراند.

- دفعه‌ی قبل که فکر نمی‌کردی حضور من به عنوان لکه‌ی ننگ خاندان خون خالصتون لازم باشه. یادته؟
- اون دفعه فرق می‌کرد! امشب همه میان عمارت ما و تو هم به عنوان یکی از اعضای خانواده حاضر میشی. در ضمن یه آکادمی جدید برای فشفشه‌ها پیدا کردم...
- مادر!
- این یکی تازه تاسیس شده. میگن باعث شده استعداد جادوگری چندنفر شکوفا بش...
- همه‌مون خوب می‌دونیم که جواب نمیده. تعداد روش‌هایی که امتحان کردم و آکادمی‌هایی که تا الان رفتم از دستم در رفته.
- پس چی؟ انتظار داری وجود چنین چیزی رو توی خانوادم تحمل کنم؟ خاندان ما در تمام طول تاریخ همچین ننگی به خودش ندیده! ما آبرو داریم. همچین اختلالی توی یه خاندان اصیل‌زاده غیرقابل قبوله. ما در این مورد بحث نمی‌کنیم الیس. باید بتونی جادوت رو فعال کنی. اگه هاگوارتز می‌رفتی الان سال ششم بودی.

الیستر از جایش بلند شد. حرارت خشم از نوک انگشتان تا فرق سرش را فرا گرفت. دست‌هایش بی‌اختیار مشت شده بود و بند انگشتاش از فشار به سفیدی می‌زد. لبخند تمسخر‌آمیزی زد و به سختی روان متلاطمش را آرام کرد.
- اوه! که اینطور! من از همین تریبون از همه‌تون به خاطر "فشفشه" بودنم معذرت می‌خوام؛ نه که انتخاب خودم بوده، به شدت متاسفم که تصمیم گرفتم با وجود داشتنم وجهه‌ی بی‌نقصتون رو خراب کنم. امیدوارم عذرخواهی خالصانه بنده رو بابت بردن آبروتون بپذیرید.

پدرش دستش را محکم روی میز ناهارخوری کوبید و بشقاب و لیوان‌ها کمی لرزیدند.
- اون کلمه رو جلوی من به زبون نمیاری الیستر ثورن!
- الیستر بس کن! به خاطر آبروی خانواده هم که شده دست از رفتار کردن مثل یه ماگل بی‌ارزش بردار! تو یه جادوگری، چون ما یه خانواده بااصالت جادوگر هستیم و همین‌طور خواهیم بود! چرا فقط نمی‌تونی... آه.
- چرا فقط نمی‌تونم چی؟ چرا فقط نمی‌تونم مثل برادر دوست‌داشتنیم جادو کنم؟ یا چرا فقط نمی‌تونم با درودیوار خونه یکی بشم تا مایه ذلتت نباشم؟ مثلا گلدونی چیزی؟ حرف از گلدون شد. تو به اون فلوکس سرخ موردعلاقت روزی سه بار آب میدی و حواست به کود و برگ‌های اضافی و همه چیش هست، اما جوری وانمود می‌کنی انگار من وجود ندارم! کاش یه گلدون کوفتی بودم تا هر روز خدا چیزی که دست خودم نیست رو تو سرم نمی‌کوبیدین.

مادرش آهی کشید و با انگشت شست و اشاره، شروع به ماساژ دادن شقیقه‌اش کرد. بعد با افسوس نگاهی به همسرش انداخت که داشت سرش را با ناامیدی تکان می‌داد.
- مگه ما چیکار کردیم که همچین مصیبتی نصیبمون شده؟ من هیچی برات کم نذاشتم. باورم نمیشه نه ماه تو شکمم حملت کردم که... این بشی... مایه خجالتم، باعث سرافکندگی خاندانمون. بیشتر از هرچیزی از ماگل‌ها متنفرم. مرلینا! از هرچی بدم میاد سرم میاد. ای کاش هیچوقت تو رو به‌دنیا نمی‌آوردم.
_ انگار مردم به اندازه کافی پشت سرمون حرف نمی‌زنن. فقط همینو کم داشتیم، یه پسر بی‌عرضه که حتی نمی‌تونه جادو کنه.

الیستر اتاق را ترک کرد. خوب می‌توانست پاسخشان را بدهد. برای تک‌تک حرف‌هایشان جواب داشت. اما بحث‌کردن با خانواده‌اش را بی‌فایده می‌دید. مثل این بود که ساعت‌ها با دیوار صحبت کنی و منتظر جواب باشی. با خانواده‌ای که تو را نمی‌خواهد چه کاری می‌شود کرد؟ نمی‌شود روی گلوی آدم‌ها خنجر گذاشت و مجبورشان کرد که دوستت داشته باشند. وقتی نزدیک‌ترین افراد زندگیت نخواهند وجود داشته باشی چه می‌توانی بکنی؟

در را آرام پشت سرش بست و به آن تکیه داد. منصفانه نبود. هیچ چیزی در این زندگی لعنتی منصفانه نبود. بدترین چیز درباره‌ی فشفشه بودن بی‌بهره بودن از جادو نیست، اطلاع از وجود داشتن آن است. انگار همه غرق لذت بردن از جشنی بودند که او فقط از دور اجازه دیدنش را داشت. حتی به ماگل‌ها هم حسودی می‌کرد. حداقل مجبور به تحمل واقعیت اطرافشان نبودند. با آسودگی غرق در زندگی‌شان بودند بدون اینکه بدانند در اطرافشان چه چیزی می‌گذرد و از چه شگفتی‌هایی بی‌بهره هستند.

به زانو افتاد و سرش را میان دستانش گرفت. گویی می‌خواست جمجمه‌اش را از هجوم طوفان افکاری که به سردردی دردناک و ضربان‌دار تبدیل شده بود، خلاص کند. آتش خشم و تحقیر سال‌های طولانی در قلبش زبانه می‌کشید و در روحش خاکستری از اندوه و تنفر برجای می‌گذاشت. به هیچ‌جا تعلق نداشت. در هیچ‌یک از آن دنیاهای مجزا جایی نداشت. نه ماگلی بی‌خبر از این همه شگفتی بود، نه جادوگری که به آن تعلق داشته باشد. فقط یک "فشفشه" بود؛ محکوم به طرد شدن از هر دو سو، بدون حتی یک ستاره در هفت آسمان، نفرین ابدی‌ای که سرنوشتش را سیاه کرده بود.

بعد افکارش تاریک و تاریک‌تر شدند تا به ظلمت شب های بی‌ماه و ستاره رسیدند. زخم‌هایش یکی یکی سرباز کردند و شکفتند و خون نادیدنی‌ای از آنان جاری شد که او را در خودش غرق کرد. میل و اشتیاقی قوی به نیستی در وجودش جوانه زد.
- اگه فقط مرده بودم...

سرش را تکان داد، افکارش را به زحمت بیرون پراند و از جا بلند شد. اتاقش را از نظر گذراند. تنها جایی که می‌شد ردی از وسایل ماگل‌ها را در خانه‌‌شان پیدا کرد اتاق او بود. به پنجره نگاهی انداخت. آخرین رگه‌های آفتاب در حال محو شدن بودند. ردایش را درآورد و لباس معمولی‌ای پوشید. دیگر تصمیمش را گرفته بود؛ نمی‌خواست منتظر طعنه‌های فامیل بماند. باید قبل از رسیدن آنها از آنجا می‌رفت. موبایلش را در جیبش گذاشت و به سمت در رفت. با خودش فکر کرد که نصف جادوگرها حتی اسم این وسیله را هم نمی‌دانند.

- کجا؟ چرا مثل اَنگلا لباس پوشیدی؟
- ظهر بهتون گفتم. کار دارم.
- منم بهت گفتم که هیچ‌جا نمی‌ری و همین‌جا می‌مونی. الان مهمونا می‌رسن و توی این لباسای شرم‌آور می‌بیننت. عوضشون کن، الان. در ضمن جواب سوالم رو ندادی.
- مثل "اَنگلا" لباس پوشیدم چون نمی‌تونم تا آخر عمرم به عنوان شهروند درجه دو جامعه جادوگری زندگی کنم مادر. تنها چیزی که اونجا قراره گیرم بیاد خدمتکار بودن توی یکی از مغازه های کوچه ناکترنه. حداقل بین مردم عادی شاید بتونم یه سرنوشتی بهتر از تی کشیدن برای خودم دست‌و‌پا کنم.

مادرش با ناباوری دستش را روی دهانش گذاشت.
- مزد زحماتم رو اینجوری می‌دی؟ ت_تو موجود بی‌خاصیت! باورم نمی‌شه... بعد تمام کارهایی که برات کردم. خوب گوشاتو باز کن الیستر. پاتو که از این در گذاشتی بیرون دیگه برنمی‌گردی. از ارث محرومت می‌کنم و اسمتو از شجره‌نامه‌مون خط می‌زنم!

دستش روی دستگیره در متوقف شد و پوزخندی زد.
- همون موقعی که فهمیدی یه فشفشم خط زدی. یادت رفته؟

در را که باز کرد از دور چهره‌های آشنای مهمانان را دید که نزدیک میشدند اما حواسشان به او نبود. مشغول تعارف‌ و تعظیم‌های دروغین برای یکدیگر بودند. نفس راحتی کشید و سریع راهش را کج کرد تا در حاشیه‌ی سایه‌های کوچه پس کوچه‌ها ناپدید شود. اما یک صدا، آشنا و طعنه‌آمیز، او را از پشت صدا زد.

- هی الیس!

الیستر حتی سرش را برنگرداند. دلیلی برای ایستادن نمی‌دید. کارش با آن خانه تمام شده بود. قدم‌هایش را تندتر کرد. سنگفرش‌های قدیمی زیر پایش تلق تلوق می‌کردند.

- کجا فرار می‌کنی پرنسس؟
- خفه!

قدم‌های سریع‌تری از پشتش نزدیک شد. یک دست روی شانه‌اش افتاد. با اوقات‌تلخی ایستاد و برگشت. درک آنجا ایستاده بود، با همان نیم‌لبخند همیشگی‌اش. اما نگاهش که روی صورت گرفته و چشم‌های خسته‌ی الیستر افتاد، لبخندش به سرعت محو شد.
- دوباره؟
- لازمه بپرسی؟

درک نفس عمیقی کشید و به دیوار پشت سرش تکیه داد.‌ آجرها از باران صبحگاهی آن روز همچنان خیس و نمناک بودند.
- انگار بدبختی ولت نمی‌کنه الیس. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم خوش‌شانسی باهات خصومت شخصی داره. احتمالا طلسم شدی. تعجبی هم نداره. من یکی که مطمعنم کل خاندانمون نفرین‌شده‌ست.

الیستر پوزخند تلخی زد و او را با شانه‌اش به کنار هل داد.
- خودتم همچین خوشبخت نیستی، تک چشمی. برای کاپیتان دزدای دریایی شدن فقط باید یه پاتو قطع کنی. اونوقت قطعا دریای کارائیب رو تحت سلطه می‌گیری.

درک هم او را هل داد.
- یه چندتا کر و کور و لال دیگه جمع کنیم سیرکمون تکمیل می‌شه. اسمشم میذاریم گنگستر های وابسته به کمیته‌ی امداد یا انجمن سیاه‌بختان دو عالم.

- یا شورشیان ناقص الخلقه.

خنده‌هایشان برای لحظه‌ای کوچه را پر کرد و سکوت وهم‌آورش را شکست اما هیچ شادی واقعی‌ای در آن نبود. خنده‌ها به زودی محو شدند و سکوت دوباره بر کوچه حاکم شد. باد لای شاخه‌های اندک درختان کوچه می‌پیچید و آخرین برگ های زرد و قرمز شان را به زمین می‌ریخت.

- چرا فقط نمی‌ری پیش بقیه درک؟ حاضرم هرچی که دارم رو بدم تا الان جای تو باشم.

درک رد نگاه الیستر را دنبال کرد و به مسیری که از آن آمده بود نگاهی انداخت. نور پنجره‌های عمارت مثل چشمانی خشمگین در تاریکی می‌درخشید.
- چون تمام حرفاشونو حفظم! باور کن. این ماگل‌های به درد نخور ور ور ور... وزارت‌خونه بی‌کفایت ور ور ور... ما که مرلین رو شکر اصیل‌زاده‌ایم و ور ور ور... نصف بیشتر وقتشونو هم به همدیگه پز می‌دن و لا‌به‌لاش هم پشت سر بقیه _احتمالا الان ما_ حرف می‌زنن، هر یه ربع هم چهارتا فحش به وزارت‌خونه می‌دن. یه بخشیشو هم می‌شینن فضولی جوونترا رو می‌کنن؛ کار پیدا کردی؟ هاگوارتز چطوره؟ نمی‌خوای ازدواج کنی؟ رتبه سمجت چند شد؟ چقدر لاغر شدی! و ور ور ور. هر سال همین قضایا تکرار میشه! هرکی بتونه از دورهمیا فرار کنه، می‌کنه.

الیستر به تقلید صدای تقریبا حرفه‌ای درک از فامیل‌هایشان لبخند محوی زد.
- احتمالا فکر می‌کنن بهشون دروغ گفتم، ولی من دیگه پام رو اونجا نمی‌ذارم درک، حتی اگه باد کلاهمو اون طرفی بندازه. بورسیه کالج گرفتم. می‌خوام اقتصاد بخونم. هیچوقت قرار نیست اوضاع برای من اینجا بهتر بشه. باید یه جایی بین ماگلا برای خودم دست‌و‌پا کنم. شاید این تنها راهیه که می‌تونم طلسمم رو بشکنم.

درک ساکت ماند و فقط به او خیره شد. نگاهش چیزی میان تعجب و تاسف بود. الیستر هم‌زمان هم نگران به نظر می‌رسید و هم آسوده. حس‌وحالش پازلی پیچیده از دلهره و اشتیاق بود. احساس می‌کرد از زندانی که تمام عمرش را در آن گذرانده بود خلاص شده. به طرز عجیبی نفس کشیدن برایش راحت‌تر شده بود. نسیم خنک پاییزی به صورتش می‌خورد و موهایش را کمی به هوا بلند می‌کرد. شعله‌ی شجاعت خاصی درونش شروع به سوختن کرده بود که برخلاف اضطرابش او را به جلو هل می‌داد و مصمم می‌ساخت.

- بهشون گفتی؟
- می‌گفتم که چی؟ میدونی که قرار نیست با آغوش باز و دسته گل و شیرینی ازم پذیرایی کنن.

سکوت سنگینی برای لحظه‌ای بینشان افتاد. صدای وزش باد در برگ های درختان قدیمی کوچه پیچید. الیستر تمام عمرش را با این باور گذرانده بود که باید در تاریکی به دنبال نور رفت. اما آن روز در آن کوچه راهی تاریک که به ایستگاه اتوبوس منتهی می‌شد را انتخاب کرد و خانه‌ی پرنور و سروصدای اجدادی‌اش را پشت سر گذاشت. صدای خنده‌ی محوی از خانه به گوش رسید. می‌دانست که رفته رفته با آمدن بقیه مهمان‌ها همهمه‌ بلندترهم می‌شود. او سکوت خیابان خلوت را با تمام وجود ترجیح می‌داد.

- تا یه جایی باهات میام.

الیستر سر تکان داد و بی‌آنکه برگردد، به سمت تاریکی قدم برداشت. این پایان ماجرا نبود، بلکه تازه شروع راهی طولانی و ناشناخته بود. با هر قدمی که برمی‌داشت نور عمارت پشت‌سرش بیشتر تسلیم تاریکی کوچه می‌شد و سروصداها محوتر می‌شدند تا جایی که فقط سکوت باقی‌ماند.

کنار ایستگاه ایستاد. به جز یک پیرزن ایستگاه کاملا خالی بود. تنها چراغ روشن آن حوالی طوری سوسو می‌زد که انگار هر لحظه ممکن بود لحظه آخر زندگی‌اش باشد. با بی‌قراری نگاهی به ساعتش انداخت.
- بازم که دیر کرده... بیخیال. خودت چیکار می‌خوای بکنی درک؟
- رو جانورنما شدن کار می‌کنم. دیگه تحمل حرف زدن با آدم‌ها رو ندارم.
- یه جورایی می‌فهمم چی میگی.

اوتوبوس زهوار در رفته‌ای جلوی ایستگاه توقف کرد. الیستر پایش را روی پله اول گذاشت و مکث کرد.
- پس می‌بینمت؟

درک شانه‌ای بالا انداخت.
- شاید.

___
کلمات نفر بعدی: جادو، خیال، سحرآمیز، مسحورکننده، مسخ، رنگارنگ، توهم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط درک ثورن در 1404/6/26 23:17:32
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: جمعه 14 شهریور 1404 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات فعلی:
فانوس، زوزه، نقاب، مارپیچ، شانه، باروت، نیش

سوژه:
امید


می میرم، اما نه از مرگ


از زبان ناتان:

با فانوسی کم رمق ایستاده ام، در میان این عمارت و محاصره شده با رنگ بنفش تیره ای که مثل یک گل سمی در قلبم فرو می رود. حسی شوم دارم. انگار که به مرگ قدم گذاشته باشم. و انگار مساله فقط خون آشام ها و تبدیل شدن به غذای آن ها نیست. حس می کنم چیزی دیگر دارد مرا تهدید می کند. چیزی که تا کنون نقاب به چهره داشته، اما به زودی خودش را در برابرم آشکار خواهد کرد.

و وقتی او داخل می شود، این اتفاق هم می افتد. می بینم آن نیشی را که قرار است روحم را از هم بگسلد. در چشم های قهوه ای درشت و معصوم و غم آلودش آن را می بینم. سوگی اجتناب ناپذیر در آن هاست و می دانم، می فهمم این است که قرار است نابودم کند. و من مستاصل خواهم بود و در باتلاق این رنج فرو خواهم رفت، بی آنکه قادر باشم خودم را نجات دهم.

او در راهروی باریک و تنگ ورودی مقداری جلو می آید و بعد می ایستد و چشمان درشت و غمگینش را به من می دوزد. من هم به او خیره می شوم و عضلات صورتم را حس می کنم که دارند از درماندگی در هم جمع می شوند.

و بعد صدای زوزه ای می آید، از سمت او، سینه اش، و او دستش را روی قلبش می گذارد و فرو می افتد بر کف راهرو. جلو می دوم و کنارش می نشینم و دستم را بر پشتش می گذارم. او چند لحظه مکث می کند و بعد سرش را آرام به سمت من برمی گرداند، نگاهش را در چشمانم قفل می کند و دستش را بالا می آورد و روی موهایم می گذارد.
"موهایت مثل باروت می ماند. شاید مایه ی سوختنم باشد."

من آب دهانم را قورت می دهم و پاسخی نمی دهم. در عوض به او کمک می کنم تا بلند شود و می برمش به سمت پلکان مارپیچی طویل. همان طور که داریم بالا می رویم، حس می کنم حضورش دارد روحم را خواب می کند. طوریست که انگار دستانی نامرئی دارند بین موهایم حرکت می کنند و شانه شان می کشند. آهسته در گوش لرد آریل زمزمه می کنم:
"اگر آن اتفاق بیفتد، به کسی نخواهم گفت."


کلمات نفر بعدی:
سوختن
آتش
روح
خاکستر
قلب
ابدی
تلاطم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1404 23:40
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
سوژه امید:
کلمات فعلی: هنوز، دژ، کژدم، ریسمان، کبد، حوض، قرنیه


در حیاط خلوت هاگوارتز، جایی پنهان میان پرچین‌های بلند، حوضی قدیمی بود که گفته می‌شد ریسمانی جادویی درونش فرو رفته؛ ریسمانی که هر کس آن را لمس می‌کرد، تاریک‌ترین دژ درون ذهنش فرو می‌ریخت. لیلا، شاگردی از اسلیترین، یک شب آرام و مه‌آلود کنار همان حوض نشست. او ماه‌ها بود که از بیماری کبد رنج می‌برد و مدام فکر می‌کرد شاید دیگر نتواند کلاس‌های معجون‌سازی پروفسور اسلاگهورن را ادامه دهد.

همکلاسی‌هایش می‌گفتند امید در چنین شرایطی چیزی شبیه کژدمی است که در دل آدم لانه می‌کند: هم زهر دارد، هم نجات. اما لیلا هنوز باور داشت که در جادو چیزی فراتر از درد و بیماری نهفته است. او دست بر سطح آب کشید و تصویر خودش را دید؛ قرنیه چشمانش در انعکاس لرزید، انگار که حوض با او سخن می‌گفت.

در همان لحظه، نوری سبزفام از اعماق آب برخاست و ریسمانی طلایی ظاهر شد. لیلا با تردید دست دراز کرد. گرمای ریسمان بر خلاف سرمای شب، مانند نوید فردایی تازه بود. صدایی در گوشش پیچید:
«امید، حتی اگر در دژ تاریکی پنهان شود، راهی برای رسیدن به تو خواهد یافت.»

لیلا چشمانش را بست و تمام آرزوهایش را در دل مرور کرد: پایان بیماری، بازگشت به کلاس‌ها، و روزی که بتواند خودش استاد شود. ناگهان، ریسمان در دستانش محو شد، اما حس سبکی و روشنایی در وجودش جای گرفت.

صبح روز بعد، وقتی در دفتر بهداری هاگوارتز بیدار شد، مدام به یاد همان شب می‌افتاد. بیماری‌اش شاید یک‌شبه از میان نرفته بود، اما دیگر کژدمی در دلش نمی‌خزید. او آموخته بود که امید، حتی اگر کوچک باشد، همان جادویی است که هیچ طلسمی توان نابود کردنش را ندارد.

کلمات نفر بعدی: فانوس، زوزه، نقاب، مارپیچ، شانه، باروت، نیش

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1404 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید

کلمات فعلی: آواز، پر هیاهو، چمن، آفتاب، ترک‌خورده، پایدار، اقبال


نیش هایی که در آغوش می کشم


از زبان گابریل:

چشمانم را باز می کنم. حس تلخی دارم. داشتم خواب می دیدم بر چمن دراز کشیده ام و آفتاب بر پوستم می تابد و دوقلوهای کوچکم رزالی و پطروس در اطرافم مشغول بازی اند. آیا باید این گونه از دستشان می دادم؟ آا، من نباید رهایشان می کردم. نباید می گذاشتم در آن معبد ملعون بمانند. نه آن ها و نه مادرشان. الیانور، عشق زندگی ام.

نگاهم را به سمت راستم می دوزم. نیل که بی حرکت مثل یک جسد کنارم خوابیده. دیدن او یک لحظه قلب ترک خورده ام را روشن می کند، اما بعد به یاد می آورم چگونه او آریل را به گودال تاریکی لغزاند. جوشش خشم را حس می کنم، اما ضعیف. موجودی که کنارم خوابیده بیشتر حس رقت را درونم زنده می کند. دستم را روی موهای بلند قهوه ای اش می کشم و می بینم که سینه اش دارد تکان می خورد. خواب مرگ دارد از او دور می شود.

درپوش تابوت را کنار می زنم و به سمت پنجره ی باز می روم و در مهتاب افرادی را در حیاط قصر می بینم که دایره وار دور هم جمع شده اند و خلوت گور مانند آنجا را به آوازی پرهیاهو بدل ساخته اند. بدن هایشان را می چرخانند و کلماتی نامفهوم را چهچهه می زنند. برایم مهم نیست دارند چه می کنند. فقط خوب است که اینجا باشند. نمی خواهم همه جا ساکت باشد و درونم مرا ببلعد.

روی یک چارپایه ی کوچک می نشینم و به تماشای آن حلقه از افراد قصر ادامه می دهم و به این فکر می کنم که چه طور گاه حس می کنم آریل هنوز زنده است و گاه او را مرده می پندارم. آه، این ذهن پر آشوب که سعی می کنم پایدار نگاهش دارم، که او را از جنون دور کنم.

فردی از حلقه خارج می شود و مشغول پخش کردن چیزهایی بین بقیه می شود.
"بیایید این مهره ها را بگیرید و دور گردنتان بیندازید. اقبال برایتان می آورد. اگر خون آشامید، عطشتان به خون انسان را می شوید و اگر انسانید، شما را از نیش های خون آشام دور می کند."

لبخندی دردآلود بر لب هایم می نشیند. انگار که مردمم هم دارند به جنون می روند. انسان و خون آشام کنار هم جمع می شوند، اما به دنبال حفظ خود از همدیگر. نمی توانم به آن ها خرده بگیرم. این چیزیست که شاهشان، من از آن ها خواسته ام.

درپوش تابوت تکانی می خورد و باز می شود و نیل با چشمانی نیمه باز و پف کرده و موهایی آشفته از آن بیرون می آید. ظاهرش نه مثل یک خون آشام بلکه مثل انسانی تازه از خواب برخاسته است. لبخند می زنم و به سویش می روم تا ببویمش. یاد قدیم افتاده ام. آن زمان که هم او انسان بود و هم من.


کلمات نفر بعدی:
هنوز
دژ
کژدم
ریسمان
کبد
حوض
قرنیه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: یکشنبه 2 شهریور 1404 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: امید
کلمات: خون، خوک، طعم دهنده، فاسد، قند، تلخ، جیغ

~~~~~~~

گابریلا به سرعت در حال حرکت در خیابانی در لندن منتهی به پاتیل درزدار بود که ناگهان صدای جیغی توجهش را به خود جلب می‌کند. سرعتش را کم می‌کند تا به سمتی که حدس می‌زد صدا از آن سمت آمده است برود. به قدری آوایی که شنیده بود تلخ به نظر می‌آمد که کنجکاوی درونش اجازه نمی‌داد بدون یافتن منبع و علت صدا، از آن‌جا برود.

پیدا کردن صدای ناله‌ای که مشخص بود جیغ پیشین از آنِ او بود، سریع‌تر از آن‌چه انتظارش را داشت رخ می‌دهد. ریگولوس بلک به دیواری تکیه داده بود و خونی از شلوار پاره شده‌اش جاری بود. میز فلزی‌ای که احتمالا جزء اقلام اخراجی یکی از خانه‌های اطراف بود، در کنار پیاده‌رو رها شده بود و ریگولوس در تاریکی شب، بدون آن که متوجه شود با آن برخورد کرده بود و پایش را زخمی کرده بود.

ریگولوس با دیدن گابریلا، ناله‌ای می‌کند و با صدایی ضعیف می‌گوید:
- حق نداری فکر کنی مثل یه خوکِ ضعیفم. فقط قندم افتاد و برخوردم به جایی که نباید!
- گوشت خوک با طعم‌دهنده‌های خاص خاله هلگا خیلی خوشمزه‌س! تا حالا امتحانش کردی؟

چهره‌ی در هم رفته‌ی ریگولوس، حالا جای خود را به شگفتی می‌دهد. معلوم نبود گابریلا از چه حرف می‌زند. اما همین که بحث را از ضعیف بودن ریگولوس به سوی دیگری برده بود، برایش کافی بود. از نگاه گابریلا مشخص بود که اصلا به این موضوع اهمیتی نمی‌دهد. پس لبخندی می‌زند و تصمیم به همراهی می‌گیرد.
- فقط امیدوارم اونقد دیر نجنبی که اون گوشت فاسد بشه و دیگه نشه خورد!

هر دو خنده‌ای می‌کنند و گابریلا جلو می‌آید تا ریگولوس با تکیه بر او قادر به حرکت شود.
- نگران نباش. من خیلی سریعم. کار به اونجا نمی‌کشه!
- شک ندارم که همینطوره.

و هر دو مسیر کوتاه باقی‌مانده تا پاتیل درزدار را طی می‌کنند تا گابریلا با تحویل ریگولوس به پاتیل درزدار برای معاینه و معالجه، به سراغ کار خودش برود.

~~~~~~~

کلمات نفر بعد: آواز، پر هیاهو، چمن، آفتاب، ترک‌خورده، پایدار، اقبال

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: محدوده آزاد جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 20 مرداد 1404 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
به هواداری از تیم اسم نداره


سوژه: امید
کلمات فعلی: سیراب، نبرد، آسانسور، شراب، زحمتکش، مومیایی، سپر


مومیایی خوش طعم

انگار نه کاملا خواب هستم و نه بیدار، هرچند چشمانم بسته است و بی حرکتم. در واقع بدن و روحم یک حالت کرخت مانند پیدا کرده. حس خوبی دارم. لبخند می زنم و می بینم که انگار دارم کم کم به رویا وارد می شوم، اما بعد درپوش تابوت قژقژکنان کنار می رود و دست هایی نیرومند مرا از تابوت بیرون می کشند و در حالی که هر کدام یک سوی بدنم را گرفته اند، مرا می برند و روی یک نیمکت می نشانند.

چشمانم را نیمه باز می کنم. گابریل و مالخازار را به حالت محو دو طرفم می بینم. آن ها هر کدام یک دستم را با ملایمت در دست خود می گیرند. مالخازار با لحنی که با حالت همیشگی اش متفاوت است و جدی و آرام به نظر می رسد، می گوید:
"گوش کن، گادفری. تو توجه بسیاری را به خود جلب کرده ای، حالا چه مثبت و منفی. چیزی در مورد تو وجود دارد. همان که باعث شد در آن شب تاریک در جنگل تو را در پناه سایه ام بگیرم و تبدیل کنم. همان که باعث شد گابریل تو را پناه دهد، با اینکه می دانست تو برایش دردسرساز خواهی بود."

من که هنوز کرخت و خواب آلودم فقط با بی تفاوتی می گویم هوم و سرم ناخودآگاه روی شانه ی گابریل می افتد، اما سریع بلندش می کنم.

مالخازار ادامه می دهد:
"من و گابریل سعی می کنیم به خاطر صلاح دو کشور مراعات همدیگر را بکنیم و خواسته های هم را اجابت کنیم. و از آنجایی که گابریل تو را می خواهد، من قبول کردم تو گاه در آمالثورا باشی و گاه در نوکتیرا. اما گادفری..."

دستم را اندکی می فشارد تا توجهم را جلب کند.
"وقتی در آمالثورا هستی، باید از گابریل اطاعت کنی. می دانی که او با وجود مهربانی اش سختگیر است. اگر قوانینش را زیر پا بگذاری، تو را مجازات می کند و این گونه من خشمگین می شوم و بین دو کشور جنگ درمی گیرد و افراد زیادی کشته می شوند. تو که نمی خواهی این طور بشود؟"

حس می کنم خواب از سرم پریده. حالا چشمانم کاملا باز است و عضلات صورتم منقبض شده.رویم را به سمت مالخازار برمی گردانم و چشمان کهربایی ام را به چشمان خاکستری او می دوزم‌.
"سرورم، باورم نمی شود. هیچ به حرف هایت دقت کردی؟ طوری با من سخن گفتی که انگار یک کودک شش ساله هستم."

و از جایم بلند می شوم و در کتدرال به حرکت درمی آیم. نگاه های خیره ی آن دو را حس می کنم، اما با چشم باطن می بینم که سر جایشان نشسته اند و به دنبالم نمی آیند. به یک آسانسور شیشه ای می رسم. سوارش می شوم و رویم را به سمت نیمکت گابریل و مالخازار برمی گردانم. همین طور که دارم بالا می روم، به آن ها نگاه می کنم. آن ها هم سرشان را بالا می آورند و به من نگاه می کنند. در ذهنم می گویم:
"هیچ معلوم هست شما دو نفر چه تان است؟ شما پادشاه های لعنتی آمالثورا و نوکتیرا هستید. بی معنیست که ذهنتان درگیر یک خون آشام معمولی، من باشد. اصلا شاید همه ی این ها یک خواب است. آا، هنوز تاثیر خونشان از بین نرفته. بعید می دانم فقط خونشان بوده باشد. حتما دارویی هم در آن ریخته بودند. در هر حال هنوز خواب را در جسم و روحم حس می کنم."

دو طبقه بعد توقف می کنم و پیاده می شوم. در این سالن راهبان آمالثورایی و نوکتیرایی مشغول فشردن آلوهای ملس داخل حوض و ترکیب آن با خون غلیظ خوک هستند. جلو می روم و در حالی که لبخندی کج به لب دارم، می گویم:
"اوه، شراب مورد علاقه ام."

و یک جام برمی دارم و داخل حوضی فرو می برم و مشغول نوشیدن می شوم. اما ظاهرا نباید این کار را می کردم، نه در حالی که تاثیر خون ترکیبی دو شاه و دارو هنوز از بین نرفته. یک طرف بدنم لمس می شود و به تلوتلو می افتم. سعی می کنم خودم را نگه دارم، اما موفق نمی شوم و با سر داخل یکی از حوض ها می افتم.

تاریکی. همه جا سیاه است. و چیزی، انگار چیزی دارد مرا در آغوش می گیرد. دستانش دورم حلقه می بندد. دهانم به فریاد باز می شود، اما فقط شراب آلو و خون خوک وارد حلقم می شود. تقلا می کنم. به خودم پیچ و تاب می دهم. و بالاخره موفق می شوم بالا بیایم و سرم سطح مایع را می شکافد. خیس و سرخ از حوض بیرون می آیم و نفس زنان به راهبان می گویم:
"چیزی آن پایین است. سعی کرد مرا بگیرد."

راهبان طوری به من نگاه می کنند و ابروهایشان را بالا می برند که انگار با یک دیوانه مواجه شده اند و بعد یکی از آن ها طوری که انگار دارد عادی ترین چیز را به زبان می آورد، می گوید:
"فقط یک مومیایی است."

و وقتی با چشمان گشاد شده به او می نگرم، ادامه می دهد:
"آن ها طعم شراب را بهتر می کنند."

در حالی که شوکه شده ام، از آنجا فاصله می گیرم. حتی نوشیدنی مورد علاقه ام هم به من خیانت کرده. پس تمام مدت آن بود. پوچ جسمی که روحش به ناکجا رفته. شیرین، اما کذایی. و من خودم را با آن سیراب می کردم. آیا این سرنوشتیست که در دو سرزمین مردگان به آن دچار می شوند؟ تبدیل به خوش طعم کننده ی شراب؟

و من باید چه کنم؟ به یاغی گری ادامه دهم یا اینکه دوباره وانمود کنم خون آشام سر به راهی شده ام و به وقتش دوباره طغیان کنم؟ همان طور که نبردی در ذهنم برپاست و دارم به سمت حمام در طبقه ی همکف می روم، گابریل و مالخازار را مقابلم می بینم. آن ها لحظاتی با شگفتی به من نگاه می کنند و بعد مالخازار شروع می کند به خندیدن و گابریل هم لبخند ملایمی می زند.

مالخازار:
"رفتی دوش شراب خوک گرفتی؟ نکند داری برای یک جور مراسم آماده می شوی؟"

اخم هایم را در هم می کشم.
"نخندید، سرورم. این وحشتناک است که شما داخل شراب مومیایی می اندازید."

مالخازار:
"آا، دلخور نباش، گادفری دلبندم. اگر این ناراحتت می کند، از این پس زندگان را داخل شراب می اندازم."

و در حالی که من چشمان گشاد شده ام را از او به پایین می دوزم و از کنارشان رد می شوم، به خندیدن ادامه می دهد.

وارد حمام می شوم. ردای خیسم را درمی آورم و داخل یک سبد می اندازم و به سمت استخر بزرگ پر از آب می روم و در آن شیرجه می زنم و شناکنان به سمت ستون وسط آن می روم. این کلمات بر آن حک شده اند:
"زحمتکش قطرگان پاک، می شویند از روحت تیرگی ها را."

لبخند می زنم و دستانم را دور ستون حلقه می کنم و سرم را به آن تکیه می دهم و می گذارم سفتی آن و لطافت آب مثل یک سپر آشفتگی ها را از روحم دور نگه دارند.


کلمات نفر بعدی:
خون
خوک
طعم دهنده
فاسد
قند
تلخ
جیغ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1404/5/20 18:28:52
برای آشنایی بیشتر با جهان داستانی و رمانم، 'دنیای نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.