کلمات قبلی: نفله، رنگپریده و استخوانی، سهشنبهی لعنتی، کلاغ، سحر و جادو، سوزاندن، طنین صداـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سهشنبهی لعنتی از همان صبح با صدای زنگ سنگین کلیسا آغاز شد. طنین خشک و کشدار آن، همچون ناقوس مرگ، در کوچههای باریک و گلی دهکده پیچید و مردم خوابزده را با اضطرابی مبهم بیدار کرد. مه کمجان صبحگاهی، مثل ملحفهای خیس، روی بامها افتاده بود و بوی خاک سوخته، همچون نجوایی خفه، در هوا پیچیده بود.
پیرزن
استخوانی، رنگپریده و خمیده، روی چهارپایهی چوبی جلوی در خانهاش نشسته بود. چشمهایش مثل دو گودال تاریک، به انتهای کوچه دوخته شده بودند، جایی که دود سیاهی آرام از دل خاک بلند میشد. باد، دامن چرکینش را تکان میداد، اما او هیچ حرکتی نمیکرد. حتی پلک هم نمیزد. گویی از پیش میدانست که این روز، روز بازگشت است؛ بازگشت آنچه که هرگز نباید برگردد.
در میدان ده، مردم گرد جنازهای جمع شده بودند. جسدی سوخته،
نفله شده، در میانهی دایرهای از خاکستر افتاده بود. جدی که ساعتی پیش
سوزاندند. چهرهاش قابلشناسایی نبود، تنها چیزی که باقی مانده بود، حلقهای نقرهای بر انگشت نیمسوختهاش بود. و همین حلقه کافی بود تا همه بفهمند چه کسی را در آتش افکندهاند.
دخترک جوانی بود که به تنهایی در کلبهای لب چاه زندگی میکرد. کسی نمیدانست خانوادهاش کجاست یا از کجا آمده. اما هر شب صدای زمزمههای او از پنجرهی کوچک خانهاش شنیده میشد، زمزمههایی که مثل نالهی خاک، در گوش شب میپیچید. بچهها از کنارش میترسیدند رد شوند. پیرمردها زیر لب میگفتند:
-این دخترک، بوی
سحر و جادو میده.
همه میدانستند که با
کلاغ ها حرف میزند. یکی گفته بود دیده که کلاغی سیاه با چشمان سرخ، از دست او دانه خورده. یکی قسم خورده بود صدای خندهاش را از دل چاه شنیده. ترس، مثل بیماری، در دل مردم ریشه دوانده بود و حالا، همه ساکت، به تودهی خاکستر نگاه میکردند و سعی میکردند خودشان را قانع کنند که عدالت اجرا شده است.
یکی از مردها با صدای بلند فریاد زد:
-خودش خواست! خودش بود که شببهشب ورد میخوند، خودش اهل
سحر و جادو بود!
صدایش مثل تبر در سکوت فرو رفت. اما پیرزن فقط آرام گفت: - نه... اون فقط تنها بود...
کسی صدایش را درست نشنید، اما
طنین صدای پیرزن مثل بادی سرد از کنار گوششان گذشت. هیچکس متوجه نشد که دستهای پیرزن هنوز سیاه است. نه از خاکستر… که از آتشی قدیمیتر. از شعلهای که خودش با آن زندگی میکرد.
در آسمان، کلاغی چرخ زد. بالهایش سنگین و سیاه، روی نور کمرنگ خورشید سایه انداخت. پیرزن بلند شد. آرام، بیصدا، بهسوی میدان رفت. مردها کنار کشیدند. زنها نگاهشان را دزدیدند. کسی چیزی نگفت. همه چیزی را احساس کرده بودند… چیزی که در هوا موج میزد. چیزی که از خاکستر بلند شده بود.
پیرزن دستش را دراز کرد و مشتی از خاکستر را برداشت. زیر لب چیزی زمزمه کرد. صدایش آهسته بود، اما مثل نفس شیطان روی پوست آدم میخزید.
در همان لحظه، صدای کلاغ در آسمان شکست. جیغی بلند، کشیده، و بعد… سکوت. فقط صدای نفس مردم مانده بود و وزش بادی سرد که ناگهان در دهکده پیچید. زنی شروع به گریه کرد. مردی عقب رفت. کودکها گریختند.
پیرزن برگشت. نگاهش مثل شب تاریک بود. کسی نمیدانست او کیست. کسی نمیدانست چه چیزی از دل آن چاه قدیمی با خود بالا آورده. اما همه میدانستند که از آن لحظه، دیگر هیچچیز مثل قبل نخواهد بود.
سهشنبهای که با آتش شروع شد، حالا به شب رسیده بود. اما پایان نداشت.
سهشنبهی لعنتی تازه شروع شده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کلمات نفر بعد: تار عنکبوت، نقاب سیاه، شمع لرزان، کتاب نفرینشده، پرندهی مرموز، مه غلیظ، سکوت سرد