خلاصه تا آخر این پست: محفلیا یک جعبهی موسیقی بینام و نشون دریافت کردن که از بیخطر بودنش مطمئن نیستن. بعد از باز کردن جعبه با یک کاغذ مواجه میشن که خبر از سرگرمی چند مرحلهای میده و اولیش یه معماس. اما قبل از اینکه تلاشی برای حل معما بکنن، با همدیگه مشغول حرف زدن و دعوا کردن میشن، که متوجه میشن، اسم همدیگه رو یادشون نمیاد و فکر میکنن یه افرادی همراهشونن که اصلاً اونجا نیستن. آخر سیریوس چشمش به جعبه موسیقی میخوره و میفهمه اون جعبه داره کار میکنه و شاید همون باعث این شده که حافظهشون مختل بشه.
دامبلدور همینطور که لبخندش به لبش بود نگاه نافذش رو به یک یک محفلیها انداخت و منتظر واکنشهای اونا به این سخن حکیمانهش بود.
- هِه؟! 
سیریوس به نمایندگی از بقیه که مثل خودش گیج شده بودن این رو گفت و دوباره همه نگاهها به سمت پیرِ همه چیز دون محفل برگشت.
دامبلدور یه پاستیل خرسی از توی جورابش در آورد، بازش کرد و چندتاش رو با همدیگه توی دهنش انداخت و گفت:
- میگما! بعضی وقتا برای تداوم دوستی، باید اسم دوستامون یادمون بره که بتونیم بهتر به کمکایی که بهمون کردن و قراره بکنن فکر کنیم! 
بازم کسی چیزی نفهمید. همه دوباره به همدیگه نگاه میکردن که ببینن آیا کسی چیزی دستگیرش شده یا نه! اما دریغ از حتی یه نفر!
ریگولوس دستی به موهای لختش کشید و اونا رو از روی صورتش کنار زد و جویده جویده گفت:
- ام... پروفسور میشه یه کمی بیشتر توضیح بدین؟ اونجوری که باید و شاید هنوز عمق مطلب برامون جا نیفتاده!
پروفسور دامبلدور که عشق کرده بود هیشکی حرفش رو نفهمیده دست کرد توی کمربند شلوارش و یه نوشابه کوکاکولا مشکی کشید بیرون. یه قاشق فلزی هم از توی ریشاش در آورد. با صدای پالاقی در نوشابه را باز کرد و قلقلقلقل یه قلپ بزرگ نوشابه سر کشید. بعد همینطور که دهنشو با پشت دستش پاک میکرد دوباره شروع به توضیح دادن کرد:
- بذارین تا یه جور دیگه بهتون بگم. فرض کنید که یه دوستی دارید. باهاش در رفت آمدین. یه ارتباط خوبی با هم دارین. حالا من میگم شاید یه موقع هایی هم برای تداوم این دوستی، اسم دوستانمون یادمون بره تا بتونیم بهتر به کمکایی که بهمون کردن و قراره بکنن فکر کنیم! 
مودی که دیگه اعصابش بوی تخم مرغ گندیده گرفته بود با پای مصنوعیش زد زیر میز و فریاد کشید:
- مردک تو هم دیگه پیپیش رو در آوردی! هی همونو تکرار میکنی و فقط اولش رو عوض میکنی! خب عین بچه جادوگر بگو یه جمله قلمبه سلمبه از خودم در آوردم که هیشکی نفهمه و رخ ریونکلاو بگیرم! 
دامبلدور در حالی که دستش داشت توی جیب ساعتیش دنبال یه بسته چیپس میگشت، وسط راه خشکش زد! دستشو از جیب ساعتیش بیرون کشید و با نگاهی سرد به مودی زل زد! توی چشماش اشک حلقه زده بود!
- این بود جواب من؟ این بود نتیجه زحمات من؟! خب منم آدمم دیگه. منم اشتباه میکنم. خیلی آدم بیدرکی هسی. بیا اصلاً این محفل مال تو. دیگه نه من نه این محفل! 
چند لحظه بعد دامبلدور غیب شد و رفت.
در حالی که سکوتی تالار رو فرا گرفته بود، لیلی در حالی که با سر به مودی اشاره میکرد، آروم زیر لب از گادفری پرسید:
- میگم... این آقاهه کیه؟ چرا سر اون آقا ریش سفیده داد زد؟
گادفری لبخندی زد و گفت:
- عجیبه که اینو نمیشناسی! همه اعضای محفل این رو میشناسن. این چیزه دیگه... ام... صبر کن الان میگم. نمیدونم چرا اسمش یادم نمیاد! جوزفین اسم این آقا چی بود؟
بعد اطرافش رو نگاه کرد و دنبال جوزفین گشت. اما هیچ جوزفینی جواب نداد!
سیریوس زد زیر خنده و در حالی که گادفری رو مسخره میکرد گفت:
جوزفین کیه؟ توهم زدی برای خودت؟ ما اینجا جوزفین نداریم. گابریل این رفیقمون خیلی انگار رد داده دیگه! 
همینجوری که برگشته بود و سعی میکرد با آرنج به گابریل بزنه تا با همدیگه به اون شخص رنگ پریده بخندن، کسی به نام گابریل رو پیدا نکرد!
هیبرنیوس که تازه یه بوهایی داشت میبرد زیر لب گفت:
- منم اسم هیچکدومتونو یادم نمیاد! فک میکردم ابولولو اینجاست ولی اونم نیست! 
مودی یه بار دیگه، این بار با پای غیر مصنوعیش زیر میز زد و داد کشید:
- از بس ابلهین که هر چی میگم «هوشیاری دائمی» حالیتون نمیشه! الان فک کنم یه طلسمی چیزی داره رومون اجرا میشه که احمق شدیم! 
درست زمانی که سیریوس قصد داشت اعتراض کنه و به مودی بگه که خیالاتی شده نگاهش به همون جعبه موسیقی افتاد که حالا داشت کار میکرد. بدون اینکه کسی کوکش کرده باشه!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







بگذریم. همین الان تمومش کن و برگرد پیش تام.

