- همهی این تلاش ها بیهوده و مزخرفه.
صدا، صدای آشنایی نبود. اما خب صدای جدیدی هم نبود! همه میدونستن که این صدا متعلق به یکی از اعضای محفله. اما اون عضو انقدر نامرئی و محو شده بود که هیچکس نمیتونست بفهمه واقعا چه کسی داره حرف میزنه... پس همگی نگاه هاشونو بین هم گذروندن و منبع صدا رو دنبال کردن تا اینکه به هیبرنیوس رسیدن. اما حتی بعد از دیدن چهرهش، هیچکس نتونست اونو به خاطر بیاره. نه بخاطر اینکه آدمِ مهمی نبود و زود فراموش میشد، که بلکه برعکس، اون توی جنگ های خیلی مهمِ محفل حضور داشت و همیشه با شوخی ها یا ترفند های مسخره، محفلی ها رو اذیت میکرد. حتی اگه خودشم به خاطر نمیاوردن، صد در صد میمون آزار دهنده و پر سر و صداش رو به یاد میاوردن که هرروز صبح، مثل یه گونهی خروسِ نادر، شروع به جیغ و داد میکرد. بله، محفلی ها نمیتونستن فراموشش کنن. اما در اون لحظه، میمونش کنارش نبود! و خودشم دیگه خودش نبود! موهاش تا روی کمرش بلند شده بود و کلاهِ همیشه تمیزش، پر از خاک و گِل شده بود.
- قدش خیلی بلنده. دو متری میشه. کسی رو داریم که قدش دو متر باشه؟
- شاید یه ویزلیعه! شایدم یه نفوذی و جاسوسه!
- من که میگم از این جعبههه بیرون اومده. شاید مثل چراغ جادو که یه غول داره، این جعبه هم برا خودش غول داره!
- اما ما که جعبه رو نمالیدیم. غول چراغ جادو هم فقط وقتی که بمالیش بیرون میاد.
- صبر کنید ببینم... شما منو یادتون نمیاد؟
- ... غولِ جعبه موسیقی حرف زد!
- من غول جعبه موسیقی نیستم. اسم دارم برا خودم. یه اسم خیلی خوشگل هم دارم!
هیبرنیوس با چهرهای زار و غم دیده به محفلی ها نگاه میکرد. و گادفری از بین جمعیت پوزخندی میزنه و انگشتشو روی نوک بینیش میکشه. اما هیچکس متوجهش نمیشه. هیچکس به جز جوزفینی که دوباره تیکه های باقی مونده نامه رو ریز ریز میکرد و زیر چشمی همه رو زیر نظر داشت تا یهویی لو نره، نگاهش نمیکردن! اما گادفری عصبی نمیشه. بلکه به این فکر میکنه که شاید این، بهترین فرصت برای نوشیدنِ خونِ یکی از محفلیون باشه. همگی انقدر تمرکز کرده بودن که حتی متوجهِ خالی شدن خونشون از رگ های خودشون هم نمیشدن! همگی فقط درحال فکر کردن بودن... اما گادفری جواب رو میدونست. میدونست اونی که جلوشون وایساده، کیه و چرا اونجا وایساده. برای همینم به جای اینکه تخیلاتش رو اجرایی کنه و خونِ محفلی ها رو از رگ هاشون جدا بکنه، تصمیم گرفت سناریوی دوم رو اجرایی کنه. و سناریوی دوم برای گادفری این بود که آدم خوبی بمونه، هویتِ مردِ قد بلند رو اعلام کنه و دانای کل شناخته بشه.
- همگی دقت کنید! من میدونم این کیه... این یه پریزاده که میخواد کمکمون کنه تا معما رو حل کنیم.
- نه، نیستم! البته هستم... اما خب نیستم! گوش بدید ملت. این منم، هیبرن-
- صبر کن. اگه خودت بگی که دیگه ارزشی نداره. باید خودمون بفهمیم.
بله. کسر شأن بود که محفلی ها یکی از اعضای خودشونو فراموش کرده باشن. شاید فراموش کردن اون نامه و یا حتی پیدا نکردنِ جواب برای معما، چیز خاصی نباشه. اما اینکه یکی از خودشونو فراموش کنن، چیز خیلی خاصی حساب میشه! پس باید خودشون هویتِ مرد رو پیدا میکردن. و برای همینم سعی میکردن پازل های تیکه تیکهی ذهنشون رو جمع کنن تا شاید بفهمن که کدوم یکی از اعضای گروهِ خودشون رو فراموش کردن... اما آیا فایدهای هم در بر خواهد داشت؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





بگذریم. همین الان تمومش کن و برگرد پیش تام.








