جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  164 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  176 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  280 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 13 شهریور 1404 00:09
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول:

ناکترن... هنوزم وقتی میگمش یکمی میترسم. البته واقعا جای جالبیم نیست. پس حق بدین بهم!
وقتی سال اولی بودم، هیچوقت درباره ی کوچه ی ناکترن نشنیده بودم. ولی وقتی توی کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه بودم دو تا پسر که فکر میکنم از گروه اسلیترین بودن، داشتن دربارش حرف میزدن و خب... واقعا جالب بود!
نمیدونم چرا و قضیش چیه ولی آدم بعضی وقتا دوست داره که خلاف چیزایی که بهش گفتن عمل کنه و یجورایی قانون شکن باشه.مخصوصا وقتی سنش کمتره! و دقیقا بخاطر همین بود که سال پیش، امروز، -که سه شنبست- ساعت شیش بعد از ظهر، وسط کوچه ی ناکترن خشکم زده بود و هر لحظه بیشتر پشیمون میشدم بخاطر کاری که کردم و خب خوشحالم که کسی کنارم نبود، چون دایره لغاتش خیلی زیاد میشد... ولی خب متاسفانه نه از نوع خوبش!

برخلاف کوچه ی دیاگون هیچ خلاقیتی توی این کوچه دیده نمیشد. همش سیاه، سیاه و سیاه! هوای اونجا مجال نفس کشیدنو بهت نمیداد و بدن برای تامین کردن اکسیژنش تقلا میکرد و سریع نفس میکشید که شاید بتونه برای یه مدت کوتاهی این وضعو تحمل کنه.
شاید تنها وجه اشتراک ناکترن با دیاگون، بی انتها بودنش باشه. چون تا چشم کار میکرد مغازه های کوچیک و مرموز کنار کوچه وجود داشت. مغازه هایی که یک دست همه مشکی بودن ولی وقتی نزدیک تر میرفتی، تفاوت جادویی که توشون بودو حس میکردی. انگار که بعضیاشون مثل نیروی جاذبه تورو میکشه سمت خودش و پاهات در برابرش سست میشن. برخلاف بعضیای دیگشون که جادوی توشون درخشان و عمیق نبود و سوسو میزد.
نمیتونم بگم تصمیم درستی بود ولی نمیتونمم بگم که تصمیم غلطی هم بود که وارد یکی ازون مغازه هایی شدم که داشت منو به سمت خودش میکشید. قرار نبود که اونجا بدترین و قوی ترین وسیله ی جادوی سیاهو ببینم؛ ولی اگر نمیرفتم یا اگر توی سن بالاتر میرفتم، تاثیر کمتری رو من میذاشت!
به هرحال قسمتی از وجودم تشنه ی دیدن وسایل بود و قسمت دیگه از وجودم دنبال یه راه فرار میگذشت. ولی البته که حس وسوسه، حسی نبود که بشه به همین سادگیا ازش گذشت. مخصوصا برای یه سال اولی!
هنوز سرمایی که وقتی در مغازه رو باز کردم و کل وجودمو گرفت، یادمه! درو تا نیمه بستم. شاید چون ته ذهنم میخواست که دلش به یه راه فراری خوش باشه. روی همه ی دیوارای مغازه قفسه های بزرگی کار شده بود که بتونه هر وسیله ی جادویی ای رو توی خودش جا بده. بوی نم همه جا پر شده بود ولی جادویی که از اون وسایل حس میکردم، باعث میشد که نخوام اونجارو ترک کنم. صاحب مغازه اونجا نبود یا حداقل خودشو نشون نمیداد، بخاطر همین بود که آزادانه تر توی مغازه میگشتم. حواسم بود که به چیزی دست نزنم چون به هرحال اونجا مغازه ی مخصوص وسایل جادوی سیاه بود.
دستامو آوردم جلو که نفس داغمو بهشون بزنم و بعد بهم بمالمشون که سرمای اونجا خیلی اذیتم نکنه و همزمان سمت یه پر طلایی سیاه رفتم و به لطف نوری که از پنجره ها و در نیمه باز میومد، تونستم توضیحات زیرشو بخونم:

کاربرد: فلج کننده
نحوه ی استفاده: هرکسی که با این پر بنویسه بعد پنج دقیقه فلج میشه.
ماندگاری: دو الی سه ساعت


شونمو انداختم بالا و یه لبخند ریزی زدم.
خیلیم ترسناک نبود.
سمت وسیله ی بعدی رفتم که توجهمو جلب کرده بود. یه مجسمه ی وزغ که با وزغ عادی مو نمیزد.

کاربرد: کشنده
نحوه ی استفاده: وقتی کسی بهش دست بزنه بلافاصله به وزغ واقعی تبدیل میشه و وقتی بشینه روی صورتت سمشو پخش میکنه.
ماندگاری: تا ابد


یادمه که اون لحظه واقعا ترسیدم. بیشتر برای اینکه همچین طلسمی خیلی راحت میتونست توی هاگوارتز راه پیدا کنه... به هرحال جزء سه تا حیوون خونگی اصلی اونجاست!
بخاطر همون حس ترسم دیگه خیلی نزدیک وسایل نرفتم که دقیق ببینمشون. فقط تا ته مغازه رو رفتم و هر چیزی که میدیدم مثل کاغذ، توپ کوییدیچ، بشقاب و خیلی چیزای دیگه، همشون برای پایان دادن به زندگی یه نفر ساخته شده بودن!
همون لحظه بود که به خودم اومدم و یجورایی خودمو جمع و جور کردم که ازونجا بیام بیرون. صدای نفسام هنوز توی گوشم هست که چجوری در اونجا رو محکم بستم و پامو از کوچه ی ناکترن بیرون گذاشتم. دلم میخواست که سریعتر به کوچه ی دیاگون برسم که چشمم به جای رنگ، به سیاهی عادت نکنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1404 09:25
نمایش جزئیات
آفلاین
جنابِ پورال،

پست خوبی بود، توصیفات کافی و زیبا بودن و به خوبی اصول دیالوگ نویسی و پاراگراف نویسی رو رعایت کرده بودین. تنها نکته‌ای که می‌تونم بهتون بگم، اینه که می‌تونین بین دیالوگ ها، توصیفات بیشتری به کار ببرین. البته که سلیقه‌ایه، و بستگی به خلاقیت شخص داره.

تایید شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1404 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
چالش اول: توصیف صحنه

ایگنوتیوس بعد از جشن گروهبندی به همراه دیگر دانش اموزان گریفندوری که مشغول صحبت باهم دیگه بودن به سمت سالن عمومی گریفندور حرکت کردن.

ایگنوتیوس خوشحال و کنجکاو پشت به دیگر دانش اموزان حرکت میکرد و با نگاه هایی درخشان به پله ها به دیوار ها و شمع ها و تابلو هایی که حرکت میکردن نگاه میکرد.

دستی به موهای مشکی پر کلاغیش کشید و به یک تابلویی که خیلی جالب بود زل زد
دراون تابلو مردی بود، قد بلند با موهای مشکی ای و با لباسی بلند و سفید که پوشیده بود داشت زیر درختی رو میکند.

ایگنوتیوس همینجوری بهش زل زده بود تا ببینه اون چیکار میکنه که مرد متوجه زل زدن های ایگنوتیوس شد و برگشت و با نگاهی سرد به ایگنوتیوس زل زد و گفت:
- به چی زل زدی بچه؟

ایگنوتیوس پلکی زد و با لبخندی به مرد گفت:

- هیچی کنجکاو بودم ببینم دنبال چی هستی زیر اون درخت کهنه

مرد پلکی زد و اون نگاه سردش رو جمع کرد

- مثل همیشه یک دانش اموز فضول دیگه

مرد برگشت به کندن زیر درخت و با بی اعتنایی جواب داد:

- دنبال وسیلم هستم که چندسال پیش خاک کرده بودمش
حالا برو پی کارت و مزاحم من نشو

ایگنوتیوس لبخندی اروم زد و به راهش ادامه داد.

سریع سریع از پله ها بالا رفت تا از بقیه عقب نمونه،
بعد از چند دقیقه به راه رویی رسیدن که تهش بن بست بود و فقط یک تابلوی بزرگ بود که یک خانومی با لباس های صورتی و اشراف زاده ای رو یک صندلی چوبی نشسته بود.

دانش اموز سال هفتمی که با ما بود ارشد بود و برگشت و به همه سال پایینی ها نگاهی کرد

- اینجا در مخفی به سالن عمومی گریفندوره و برای رد شدن از تابلو باید کد مخصوص رو بگید و یادتون باشه کد رو بجز هم خونه ای هاتون به هیچکس نگید

ارشد برگشت و با صدایی محکم به تابلو گفت:

- خشم شب

خانومی که تو تابلو بود با صدایی نازک و اروم

- بفرمایید

بعد تابلو کنار رفت و راهی که به سالن بود باز شد و همه بچه ها یکی به یکی رفتن داخل

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 7 شهریور 1404 19:58
نمایش جزئیات
آفلاین
تدریس و چالش کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه (توصیف و دیالوگ‌نویسی)


کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه، مثل همیشه پر از شاگردانی بود که منتظر ورودِ پروفسور مودی بودن. اما هیچ کدومشون اطلاع نداشتن که دیگه قرار نیست پروفسور مودی رو توی این کلاس ببینن! نور خوشید که از پنجره‌ها وارد می‌شد، همه جا رو روشن کرده بود. جادوآموزان مرتب و منظم پشت نیمکت‌هاشون نشسته بودن و منتظر استادشون بودن.

- استاد برای اولین بار دیر کرده!
- راست میگی. همیشه سر موقع توی کلاس حاضر می‌شد.
- شاید درحال دستگیر کردن یه مجرم ترسناک با ورد و طلسمای دفاعیه.
- از این کمتر هم ازش بعید نیست.

و بعد، شنیده‌شدن صدای قدم‌های سنگینی که به در کلاس نزدیک می‌شدن، باعث سکوت جادوآموزان شد. جادوآموزان که بیشتر دقت کردن، متوجه شدن که صدای قدم ها غریب و بر خلاف صدای همیشگی به نظر می‌رسه! و وقتی با دقت بیشتری به صدا گوش دادن، فهمیدن که نمی‌تونن صدای پای چوبی پروفسور مودی رو که همیشه با ضرباتی محکم روی کف راهرو می‌کشید، بشنون.

و ثانیه‌ای بعد، در کلاس باز شد. و جادوآموزان همگی گردنشون رو چرخوندن تا نگاه بهتری به استادشون بندازن. البته نه خود استادشون، بلکه پاهای استادشون! و در کمال تعجب متوجه شدن که پای چوبی استاد دیگه سرجاش نیست و حتی اندام درشت و مردونه‌ی استاد، تبدیل به یه اندام ظریف و زنونه شده. دیگه خبری از اون مرد بلند قد، با موهای جو گندمی، و یک چشم جادویی که دیوانه‌وار در حدقه می‌چرخید نبود.
جادوآموزان وقتی نگاهشون رو اندکی بالا بردن، تازه متوجه شدن که خبری از پروفسور مودی نیست!

- سلام به همگی. می‌دونم که تعجب کردین اما در کمال تأسف باید به اطلاعتون برسونم که دیگه خبری از پروفسور مودی نیست. ایشون استعفا دادن و از امروز به بعد، من برای تدریس دفاع به خدمتتون می‌رسم.

برخی از جادوآموزان با چهره‌ی غمگین، برخی دیگه با چهره‌ای شاد به استاد جدیدشون خیره شده بودن. البته عده‌ای هم بودن که اصلا خیره نشده بودن! چون سرشونو به نیمکت تکیه داده و خواب هفت پادشاه رو می‌دیدن. شاید اگر پروفسور مودی این صحنه رو می‌دید، تا پای استفاده از طلسم های ممنوعه پیش می‌رفت و برمی‌گشت اما پروفسور مک گوناگل براش مهم نبود که چه کسی دوست داره بخوابه و چه کسی دوست داره بهش خیره بشه! در هر صورت می‌تونست بعداً تنبیهشون کنه.

- از اونجایی که همه چیز با عجله اتفاق افتاد، نتونستم مطلب خوبی براتون آماده کنم. برای همینم فعلا مجبوریم از آموخته های پروفسور قبلیتون کمک بگیریم. ایشون لطف کردن و مطالبی رو که هنوز بهتون آموزش نداده بودن، در اختیار من گذاشتن تا منم بتونم همینجا براتون توصیفش کنم.

مک گوناگل نگاهی گذرا اما جدی به جادوآموزان حاضر در کلاس انداخت و ورقه‌ای حاوی دروس جدید رو بین بچه ها پخش کرد.
- درسته که من برخلاف جنابِ مودی، به موشک بازی و خواب آلود بودنتون واکنشی نمی‌دم اما مطمئن باشین که بعد ها تنبیه سختی براشون در نظر می‌گیرم. پس هرچقدر موشک هاتون قوی تر باشه، تنبیه های توی ذهن منم سخت تر می‌شن. و حالا... هی، تویی که اون ته نشستی و موشک هات خوب از آب درنمیان، بلند شو و مطلبی که روی کاغذ نوشته شده رو بخون.

جادوآموز به سرعت از جای خودش بلند شد و درحالی که سعی می‌کرد جلوی هرگونه لکنتی که به خاطر اضطراب به وجود اومده بود رو پس بزنه، شروع به خوندن کرد.

- دستور پخت آبنبات های برتی باتز؛ ابتدا شکر رو توی آب خیس می‌کنید و سپس بهش عصاره‌ی درخت انجیر اضافه می‌کن_

پروفسور مک گوناگل با سرفه‌ای بلند، حرفای جادوآموز رو قطع می‌کنه و با حرکت چوبدستی‌اش، همه‌ی ورقه ها رو روی میز خودش برمی‌گردونه.

- کاغذ ها جا به جا شدن! اینا متعلق به این کلاس درسی نیستن. از همگی عذر می‌خوام و... بذارین ببینم، این زنگ آزار دهنده برای شماست؟ کلاستون همیشه به همین زودی تموم می‌شه؟ ای بابا... انگار قسمت نبود که این‌بار چیزی بهتون تدریس کنم. خیلی خب، بمونه برای دفعه‌ی بعد. اما این کاغذهایی که پروفسور مودی بهم داده رو بینتون پخش می‌کنم، حتما بخونید و برای جلسه بعد، تکالیف رو آماده کنید.

پروفسور مک گوناگل با صدای بلندی حرفاش رو تکرار می‌کنه تا همه‌ی جادوآموزان صداشو بشنون، و بعدش برای بار سوم چوبدستی‌اش رو به حرکت درمیاره تا ورقه های درست رو بین بچه ها پخش کنه.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نکات آموزشی: نوشتن توصیف و دیالوگ‌ها اولین پایه برای نوشتن یک رول هست. توصیف چیزیه که به رول ما روح میده و باعث میشه خواننده بتونه حسش کنه و خودش رو تو اون موقعیت قرار بده و از خوندن لذت ببره. و البته حواستون باشه از علائم نگارشی درست توی جملاتتون استفاده کنید.

نکته اول در مورد توصیف: باید توش یه تعادلی وجود داشته باشه، نه خیلی زیاد یه چیزی رو تکرار کنیم، و نه خیلی سریع از روی همه‌چیز بپریم. چون این توصیفات ممکنه خودشون به یک نفر دیگه سوژه‌ای برای نوشتن بدن؛ و این چیز خوبیه. هدف ما از توصیف این هست که خواننده بتونه خودش رو در اون موقعیت تصور کنه و به راحتی با رول ما ارتباط برقرار کنه. اگر خیلی زود از روی توصیفات عبور کنیم و بریم سراغ موضوع بعدی، خواننده این فرصت رو پیدا نمیکنه، که طبیعتا چیز خوبی نیست. ولی نباید انقدر هم توصیف زیاد یا اضافه بنویسیم که خواننده از خوندنش خسته بشه.

نکته دوم در مورد توصیف: لحن توصیف خیلی مهمه، حالتی رو انتخاب کنید و باهاش پیش برید که براتون راحت‌تره، حس بهتری بهتون میده و بیشتر به نوشتن تشویق میشید. و وقتی رولتون رو با یک لحن شروع کردید، با همون لحن تا آخرش پیش برید. نباید وسط کار یک دفعه لحن توصیفاتتون عوض بشه. من شخصا با توصیف به صورت محاوره‌ای توی رول‌های طنزم راحت‌ترم، ولی برای نوشتن رول‌های جدی، توصیفاتم رو کتابی می‌نویسم. در کلاس‌های بعدی با رول طنز و جدی بیشتر آشنا خواهید شد.

و اما بریم سراغ دیالوگ نویسی!

نکته اول و اساسی در مورد دیالوگ: قبل از اینکه شروع به تایپ کنید تا دیالوگ بنویسید، از خودتون این سوال رو بپرسید: آیا این دیالوگ واقعا هدف خاصی داره و چیزی به رولم اضافه میکنه؟ یا فقط برای پر کردن عریضه و طولانی‌تر کردن روله؟ اگر جوابتون این بود که قراره واقعا با نوشتن این دیالوگ چیزی به رول اضافه بشه و هدف خاصی داره، پس راه رو دارید درست میرید و باید بنویسید این دیالوگ رو. در غیر این‌صورت اصلا نیاز نیست و ممکنه حتی دیالوگی بشه که خواننده رو از خوندن رولتون زده کنه.

نکته دوم در مورد دیالوگ: ما توی دیالوگ‌های طنز از شکلک هم استفاده میکنیم که بتونیم احساسات شخصیت‌هارو بهتر نشون بدیم. شکلک رو هم در انتهای دیالوگمون، بعد از علامت نگارشی پایان جمله میاریم.
مثالش:
- اون چیه دیگه؟! فرد! باز تو دست گل به آب دادی؟

نکته سوم در مورد دیالوگ: دیالوگ نویسی نگارش خاص خودش رو داره. یه جاهایی باید دوتا اینتر بخوره، یه جاهایی یدونه.
اگر دیدیم که در انتهای توصیفمون، شخصی که آخرین فاعله، دیالوگ گفته، اینجا یک اینتر میخوره.
مثالش:
رون به هری نگاه کرد و به او چشمک زد.
- بریم تو قهوه اسنیپ مو بریزیم؟

هری که دقایقی پیش اسنیپ یک شیشه چشم وزغ به سمت سرش پرتاب کرده بود، سرش را به نشانه تایید تکان داد.


تحلیلش کنیم حالا این توصیف و دیالوگ رو. کسی که چشمک زد، رون بوده. کسی که دیالوگ رو گفت هم رون بوده. بنابراین اینجا فقط با یک اینتر دیالوگ بعد از توصیف قرار میگیره. توصیفات بعدی هم کلا همیشه با دوتا اینتر از دیالوگ جدا میشن.

حالت دیگه‌ش اینه که شخصی که آخرین فاعل در توصیفه، چیزی نگفته. به جاش یه نفر دیگه یه چیزی گفته. اینجا باید دوتا اینتر بزنیم به جای یدونه.
مثالش:
رون در حال باز کردن کادوهای کریسمش بود و اصلا حواسش به اطرافش نبود.

- چه خبره؟ چقدر سر و صدا میکنی!

رون سرش را از روی کادوهایش بلندکرد و به هرمیون گرنجر که وارد تالار عمومی گریفیندور شده بود و به شدت بدخلق به نظر می‌رسید، نگاه کرد.


حالا تحلیلش... همون‌طور که می‌بینید، رون آخرین فاعله. کسی که حواسش به اطرافش نبوده.
حالا دیالوگی که نوشته شده، از سمت یکی دیگه به جز رون بوده. بنابراین دیالوگ رو با دوتا اینتر از توصیف مربوط به رون جدا میکنیم.
و بعد دوباره توصیف اومده، که با دوتا اینتر جدا شده از دیالوگمون.

و اما یک حالت دیگه هم وجود داره، اونم اینکه چندتا دیالوگ پشت سر هم بیاد. دیالوگ‌هایی که پشت سر هم گفته میشن، با یک اینتر از هم جدا میشن.
مثالش:
- هری، وقتی رفتیم هاگزمید بریم کلی نوشیدنی کره ای بزنیم!
- نمی‌تونم... عمو ورنون رضایت‌نامه هاگزمیدم رو امضا نکرد.
- از دست این دورسلی ها... ناراحت نباش رفیق. حالا که فکر میکنم نوشیدنی کره ای بوی کره میده و اونقدرام جالب به نظر نمیرسه!

نکته چهارم در مورد دیالوگ: لحن دیالوگ‌هاتون رو به صورت محاوره‌ای و راحت بنویسید. کتابی ننویسیدش، مگر اینکه موقعیت رولتون مثلا یک روح باستانی یا یه شخصیت قرون وسطایی چیزی بود که کتابی اصلا حرف میزد. وگرنه توجیهی نداره کلا که دیالوگ رو کتابی بنویسید.

چالش‌های کلاس:

چالش اول: تکالیفتون قرار نیست فقط پر کردن کاغذ پوستی باشه. میرید به کوچه ناکترن. توی یک رول تکی وسایل جادوی سیاهی که اونجا می‌بینید رو بنویسید و توصیف کنید. تمرکز روی توصیف کردنه، نه دیالوگ نویسی. می‌خوام که بتونم خودم رو راحت توی اون موقعیت تصور کنم.

چالش دوم: می‌دونم که توی قطار هاگوارتز مکالمه‌ای با دوستان یا دشمناتون در مورد انواع طلسمای سیاه، طلسمای دفاعی، حتی انواع موجودات جادویی و سیاه مثل تک‌شاخ‌ها، سانتورها، دمنتورها و غیره داشتید. شاید هم در حال بحث بودید و فهمیدید هم کوپه‌ایتون یه خون‌آشام، گرگینه یا هر موجود دیگه‌ایه. میخوام اون مکالمه رو کامل و زیبا برام بنویسید. استفاده از توصیف مشکلی نداره. ولی تمرکز اصلی دیالوگ نویسی و شرح مکالمه‌ست. باز هم به صورت یک رول تکی.

هر دو چالش رو داخل همین کلاس برام ارسال کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: شنبه 25 مرداد 1404 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه ویزلی،

چه مکالمه جذابی رو به تصویر کشیده بودی! و اصولی که بهت گفتم رو هم رعایت کردی. فقط این رو یادت باشه که نیازی نیست اولِ هر دیالوگ از پسوند های ″گفت، پرسید، جواب داد″ و غیره استفاده کنی. روش های دیگه ای هم برای بیان دیالوگ وجود دارن که به مرور زمان یاد می‌گیری.

چالش دوم تایید شد

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1404 14:32
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
چالش دوم

جینی از پشت پنجره به ایستگاه قطار نگاه کرد،همان جایی که پدر و مادر ها ایستاده و برای کودکانشان دست تکان می دادند.صدای سوت قطار بلند شد و قطار ارام به راه افتاد و رفته رفته والدینی که برای بچه هایشان دست تکان می دادند ناپدید شدند.

جینی به صندلی اش تکیه داد و پرسید:لونا!تا حالا درباره اندیشه دان چیزی شنیدی؟
_ نه!چی هست؟
_ یه تشت سنگیه که افسون شده.وقتی ادم افکار و خاطرات مختلفی داره و می خواد همشونو برسی کنه چوب جادوشو میذاره روی گیجگاهش و فکرشو بیرون می کشه و داخل اندیشه دان می گذاره اینجوری وقتی سرشو توی تشت می بره و توی تشت غرق میشه می تونه فکرشو در ابعاد مختلف برسی کنه.
_چیز خوبیه!به درد وقتی می خوره که سر ادم داره از افکار مختلف می ترکه.
_ البته بدی هایی هم داره.مثلا اگه فکر یا خاطره اشتباه باشه،اون چیزی که درون تشت فرستاده شده رو همونطوری نشون میده
_ چه پر درد سر!
_ تازه این بهترینشه اگه یکی بخواد میتنه خاطره ای که مال خودش نیست ولی درون تشت هست ببینه!

لونا خنده ای کرد و گفت:این برای کسی که خاطره رو دیده خوبه ولی از همین الانش هم دلم به حال اون کسی که خاطرش رو شده می سوزه.

جینی هم نخودی خندید و جواب داد:اره خیلی دل ادم به حالش می سوزه!
_ ولی با این حال خیلی خوبه که ادم یکی از اینا داشته باشه.
_ اره ولی خیلی کمیابن مثل این که کمتر کسانی میتونن اینو درست کنن!

لونا اهی کشید و گفت:حیف شد خیلی دلم می خواست یکی از اینا داشته باشم.

ساحره ای خپل سر رسید و مثل همیشه پرسید:چیزی می خواید دخترا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1404/5/24 15:43:34
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1404 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه ویزلی.

اینبار خیلی بهتر شده بود. نکاتی که گفته بودم رو رعایت کرده بودی، دستور زبانت هم نسبت به سری قبل پیشرفت کرده بود. باریکلا!
فقط یه نکته باقی می‌مونه که ممکنه توی توصیف نویسی رعایت نکرده باشی، اونم اینه که نیازی نیست قبل از علامت نقطه یا ویرگول، یه فاصله به کلمه‌ت بدی. اینجور علامت ها به کلمه‌ی قبلیشون چسبیده‌ان و درواقع از کلمه‌ی بعدیشون فاصله دارن.

خسته نباشی! امیدوارم توی پست های بعدی هم هرچی که توسط این تکلیف یاد گرفتی رو رعایت کنی.

چالش اول تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1404 13:06
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
چالش اول

جینی اصلا دلش نمی خواست وارد گذر ناکترن شود،ولی تکلیفش بود و او حاضر بود برای 0.25 ادم بکشد.

نفس عمیقی کشید و وارد گذر ناکترن شد. بلافاصه سرما ی عجیبی را احساس کرد.ان سرما مثل سرما های زمستان نبود، بلکه بیشتر شبیه به سرما هایی بود که مجنونگران در دل ادم می انداختند .
جینی نگاهش را به مغازه ها دوخت .مغازه ها بسیار قدیمی ، مخروبه و خاک گرفته بودند ،طوری که انگار تا به حال تمیز نشده بودند.

مغازه ای در ان نزدیکی را برای انجام کارش انتخاب کرد و به سمت ان حرکت کرد. مغازه ، کوچک بود ولی لوازمی که درون ویترین بود کوچکی مغازه را جبران می کرد. در دریف انتهایی ویتین مغازه عروسک هایی قرار داشت که چشم هایشان رو به جینی حرکت می کردند و مو را به تن ادم سیخ می کرد.
جلوی عروسک ها،مانکن هایی مشکی قرار داشت که گردنبند هایی به رنگ ابی تیره را به نمایش می گذاشت . روی برخی از گردنبند ها لکه هایی وجود داشت که وقتی جینی به دقت بیشتری براندازشان کرد،فهمید لکه های خون هستند.
در جلو ترین ردیف هم جینی گوی هایی را دید که شباهت زیادی به گوی بلورین داشت و فقط سیاه رنگ بود ان ها از گوی بلورین متفاوتشان می کرد.
روی شیشه ویترین خاک گرفته کاغذی قرار داشت که روی ان با حروف سبز نوشته شده بود:جاروی پرتاب کننده موجود است.
جینی با تعجب به نوشته زل زده بود که صدایی با مهربانی پرسید:
-چی میخوای بخری؟

صاحب صدا زنی بود خوش قیافه با موهایی سپید که بسیار به ویلا شباهت داشت .و مشخص بود صاحب مغازه است.

جینی متعجب جواب داد :هیچی فقط داشتم نگاه می کردم .

مغازه دار عصبی شد .جینی وقتی او را دید فهمید دیگر کوچکترین شباهتی به ویلا نداشت .
- پس اگه نمی خوای چیزی بگیری از جلوی ویتررین برو کنار :.ghat:

و بلافاصله با جارو ان را دنبال کرد . و جینی را دوان دوان از گذر ناکترن بیرون انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1404 14:53
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشیزه ویزلی!

متنی که نوشته بودین خوب بود و موضوع جالبی داشت، اما چندتا موضوع هستن که من فکر می‌کنم اصلا توی متن رعایت نشدن.

قبل از هرچیزی، من احساس می‌کنم که به خوبی قادر به درکِ تکلیفی که ازتون خواستم، نشدین. تکلیفی که من می‌خواستم، یه متنِ پر از توصیف و رنگ و لعاب بود! بذارین یکم بیشتر توضیح بدم تا بهتر متوجه منظورم بشین.

وقتی که یه نویسنده تصمیم به نوشتن درباره‌ی یک ″مکان″ می‌گیره، قبل از هرچیزی اون مکان رو توی ذهنش تصور می‌کنه. حتی به کوچکترین جزئیات هم راجع به اون مکان فکر می‌کنه... مثلا اگه ویترین یه مغازه در نظرشه، حتی به انعکاس تصویر خودش توی شیشه‌ی مغازه، به نحوه‌ی تزئینی که مغازه‌دار برای ویترینش انتخاب کرده، به تک تک چیزایی که توی ویترین قرار داره و کلی چیز دیگه توجه می‌کنه و بعدش که اون تصویر توی ذهنش تکمیل شد، وظیفه‌ش اینه که اون رو به خوبی و با دقت برای خواننده بیان کنه. جوری که وقتی خواننده داره توصیفش رو می‌خونه، بتونه کاملا همون تصویری که توی ذهن نویسنده شکل گرفته بود رو درک کنه.

حالا اولین قدم برای اینکه بتونه چنین ماموریتی رو به اتمام برسونه چیه؟ اینکه تصویرِ توی ذهنش رو کامل کرده باشه، مگه نه؟ و بعدش که اون تصویر کامل شد، باید تماماً اون تصویر رو توصیف کنه... تنها ابزارش هم کلماته! باید با کلمات یه جوری اون تصویر رو توصیف کنه که خواننده به خوبی تصویرِ توی ذهن نویسنده رو درک کنه و از طرفی توصیفاتش زیاده روی به حساب نیان. و مرحله آخر هم اینه که توصیفاتش رو با جمله بندی درست و دستور زبانِ عالی، به پایان برسونه.

با توجه به این توضیحاتی که دادم، به نظرم شما چندتا مشکل توی توصیف کردن دارید. اول اینکه تصویری که توی ذهنتون هست، هنوز ناقصه. و دوم اینکه جزئیاتش رو با جمله بندی خوبی منتقل نکردید. پس باید روی این دو مورد بیشتر تمرین کنین. برای اینکه بیشتر راهنمایی کرده باشم، یه قسمت از متن خودتون رو براتون اصلاح می‌کنم تا هیچ شک و شبهه‌ای باقی نمونه؛

نقل قول:
درون مغازه سمت چپش گوی هایی دید که شباهت زیادی به گوی بلورین داشتند ولی با این تفاوت که گوی ها سیاه بودند چند لکه روی در ورودی مغازه توجش را جلب کرد با دقت بیشتری نگاه کرد و فهمید انها لکه های خون هستند.


اصلاح شده: درون مغازه هنگامی که سمت چپش را نگاه می‌کرد، گوی هایی را می‌دید که شباهت زیادی به گوی های بلورین داشتند و تنها تفاوتشان با آنها در رنگ سیاهشان خلاصه می‌شد. در سمتی دیگر چند لکه‌ی قرمز روی در ورودی مغازه، توجهِ جینی را به خود جلب کرد. اما وقتی با دقت بیشتری نگاه کرد، فهمید که آنها لکه های خون هستند.

اگر با دقت نگاه کنی، بعضی جاها از علامت عطف یا ویرگول یا حتی نقطه هم استفاده نکردی و دقت زیادی توی انتخاب کلمات به خرج ندادی. لطفاً دوباره از اول یه متن بهتر بنویس و همینجا بفرست! من مشتاقانه منتظرش می‌مونم و باز هم امیدوارم که بتونم به نحو احسن بهت کمک کنم.

یه نکته‌ی دیگه که اگر رعایتش کنی بهتره، اینه که بالای متنت بنویسی این تکلیف، مربوط به چالش اوله یا دوم.

من همچنان منتظرت هستم دوشیزه ویزلی؛ پس فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیش از شرکت در کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه حتماً پست تدریس را به طور کامل و دقیق مطالعه کنید.
پاسخ: كلاس دفاع در برابر جادوی سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 13 مرداد 1404 12:10
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
جینی اصلا دلش نمی خواست وارد گذر ناکترن شود ولی تکلیفش بود و او حاضر بود برای 0.25 ادم بکشد.

نفس عمیقی کشید و وارد گذر ناکترن شد نگاهش را به مغازه ها دوخته بود مغازه ها بسیار قدیمی ، مخروبه و خاک گرفته بودند طوری که انگار تا به حال تمیز نشده بودند .درون ویترین مغازه سمت راستش عروسک هایی ترسناک و طلسم شده بودند وقتی جینی با دقت بیشتری بهش نگاه کرد احساس کرد ان عروسک ها دارند به او نگاه می کنند.

درون مغازه سمت چپش گوی هایی دید که شباهت زیادی به گوی بلورین داشتند ولی با این تفاوت که گوی ها سیاه بودند چند لکه روی در ورودی مغازه توجش را جلب کرد با دقت بیشتری نگاه کرد و فهمید انها لکه های خون هستند.

شروع به راه رفتن کرد و ارام ارام جلو رفت جنس های عجیبی پشت شیشه ها بود جارو هایی که انسان ها را پرت می کردند زمین،میل های بافتنی سمی برای کشتن بافتنی باف ها،زیورالاتی طلسم شده ،کره های چشمی که واقعا چشمک می زدند و...

صدایی با مهربانی از پشت سرش پرسید : دنبال چی می گردی؟
صاحب زن بود ان صدا جینی را یاد ویلا ها می انداخت.

جینی با ارام ترین لحنی که در وجودش بود گفت: هیچی.

زن اخم کرد قیافه اش دیگر شبیه به ویلا های زیبا نبود.
-پس اینجا چی کار می کنی؟
-دارم نگاه می کنم .
- یعنی چی ؟زود برو بیرون ببینم .

و جینی را از گذر ناکترن بیرون کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
میدان نبرد عبادتگاهم است
نوک شمشیر کشیشم است
رقص مرگ دعایم است
ضربه مرگبار ازادی بخشم است

تصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شدهتصویر تغییر اندازه داده شده