قسمت اول
صبح شده بود.
گنجشکها بر شاخهها میخوانند و نسیم فرحبخش صبحگاهی در آسمان میدوید. خانه ریدلها از خواب برمیخاست و آرامآرام نشانه های زندگی را بروز میداد. پردهها کنار زده میشدند و صدای قدمهای خوابآلود بر کف خانه طنینانداز میشد. در اتاق لرد اما هنوز همه چیز همانطور که در آرامش شب آرامیده بود، در سکون خفته بود. تنها نور خورشید بود که با شیطنت در هر تکان پرده به کف اتاق چنگ میانداخت و خود را در خانه جلو میکشید و آمدن صبح را نوید میداد.
پلکهای لرد تکان خورد و او چشمهایش را باز کرد. تصویر تار اتاقش کمکم در دیدگانش جان گرفت و واضح شد. اتاق لرد، ساده اما باشکوه بود. کف اتاق از چوب قهوهای فرش شده بود که از تمییزی برق میزد و دیوارها به رنگ گلبهی کمرنگی بود، نه آنقدر کم که رنگشان به سفیدی بزند و نه آنقدر زیاد که حالوهوای اتاق را شاد کند. انگار که رنگ اتفاقی در میان دیوارها دویده بود و محو شده بود و تنها رد قدمهایش برجایمانده بود. تخت درست در میان اتاق قرار داشت و در سمت راستش پنجره قدی بلندی بود که پردهای خاکستریرنگ و ضخیم داشت. لرد معمولاً پنجره را چه در تابستان و چه در زمستان نیمهباز میگذاشت و از هوای تازه لذت میبرد. در کنار پنجره و چسبیده به دیوار هم میز چوبی قدیمی و جلا خوردهای قرار داشت که کاغذهای کاری و نامهها بهدقت رویش مرتب شده بودند. لرد معمولاً هنگام نامه نوشتن پشت میز مینشست و در میان جملههایش نیمنگاهی به ورودی خانه میانداخت که لای پنجره پیدا بود. جز اینها تنها یک پاتختی و یک کمددیواری در اتاق قرار داشت و بقیه فضای اتاق خالی بود. البته شومینه کوچکی نیز کنج اتاق و نزدیک تخت قرار داشت که در زمستانها لرد صندلی راحتیاش را کنارش میگذاشت و کتاب میخواند.
لرد نگاهی به اتاق تمیز و ساکتش انداخت و درون تخت چرخید که شاید چند دقیقه بیشتر بخوابد. اما منظره پشت سرش زیادی ناآشنا بود. در حقیقت بهجای شومینه خاموش دماغ و ابروی گلرت را دید و ناخواسته فریادی زد و خودش را عقب کشید. چون در لبه تخت خوابیده بود، با همان حرکت لغزید و از تخت به زمین افتاد.
- گلرت! تو... تو تخت من چیکار میکنی؟
گلرت لبخند خواب آلودی زد و باحوصله دستوپایش را کشید.
- لردا چقدر تختت نرمه! چرا تخت اتاق من اینقدر نرم نیست؟ مهمون نوازیت کجا رفته؟
لرد که کمی به خود آمده بود بهآرامی برخاست و عضلات سرینی کوچک و سرینی بزرگ ضربدیدهاش را ماساژ داد و دوباره پرسید:
- برای همین اومدی اینجا؟ فقط برای همین؟... ببین تختت خیلی هم خوبه! میشه وقتی خوابم نیای تو اتاقم؟! من میخوام پرایوسی داشته باشم! الانم پاشو برو میخوام لباس عوض کنم!
گلرت با صدای گرفته صبحش خندید و گفت:
- باشه ارباب! پرایوسی تو قربون!
بعد پتو را کنار زد، از تخت برخاست و در همان لحظه لرد فریاد دوم را کشید.
- شلوارت کو؟!
گلرت با تعجب به لباس خوابش نگاهی انداخت و گفت:
- این مدل لباس خواب دوره منو و آلبالوعه! اینا شلوار ندارن و فقط پیراهن دارن! ولی ببین زیرش لباس پوشیدم!
لرد چشمانش را بست و با دست به گلرت اشاره کرد که برود.
- باشه باشه! نمیخوام ببینم! برای من لباس خواب قدیمی میپوشه! شلوار بپوش مرد!
گلرت برای بار دوم خندید و گفت:
- بله ارباب کوچولو!
و بعد از اتاق بیرون رفت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

