شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
صبح شده بود. گنجشکها بر شاخهها میخوانند و نسیم فرحبخش صبحگاهی در آسمان میدوید. خانه ریدلها از خواب برمیخاست و آرامآرام نشانه های زندگی را بروز میداد. پردهها کنار زده میشدند و صدای قدمهای خوابآلود بر کف خانه طنینانداز میشد. در اتاق لرد اما هنوز همه چیز همانطور که در آرامش شب آرامیده بود، در سکون خفته بود. تنها نور خورشید بود که با شیطنت در هر تکان پرده به کف اتاق چنگ میانداخت و خود را در خانه جلو میکشید و آمدن صبح را نوید میداد.
پلکهای لرد تکان خورد و او چشمهایش را باز کرد. تصویر تار اتاقش کمکم در دیدگانش جان گرفت و واضح شد. اتاق لرد، ساده اما باشکوه بود. کف اتاق از چوب قهوهای فرش شده بود که از تمییزی برق میزد و دیوارها به رنگ گلبهی کمرنگی بود، نه آنقدر کم که رنگشان به سفیدی بزند و نه آنقدر زیاد که حالوهوای اتاق را شاد کند. انگار که رنگ اتفاقی در میان دیوارها دویده بود و محو شده بود و تنها رد قدمهایش برجایمانده بود. تخت درست در میان اتاق قرار داشت و در سمت راستش پنجره قدی بلندی بود که پردهای خاکستریرنگ و ضخیم داشت. لرد معمولاً پنجره را چه در تابستان و چه در زمستان نیمهباز میگذاشت و از هوای تازه لذت میبرد. در کنار پنجره و چسبیده به دیوار هم میز چوبی قدیمی و جلا خوردهای قرار داشت که کاغذهای کاری و نامهها بهدقت رویش مرتب شده بودند. لرد معمولاً هنگام نامه نوشتن پشت میز مینشست و در میان جملههایش نیمنگاهی به ورودی خانه میانداخت که لای پنجره پیدا بود. جز اینها تنها یک پاتختی و یک کمددیواری در اتاق قرار داشت و بقیه فضای اتاق خالی بود. البته شومینه کوچکی نیز کنج اتاق و نزدیک تخت قرار داشت که در زمستانها لرد صندلی راحتیاش را کنارش میگذاشت و کتاب میخواند.
لرد نگاهی به اتاق تمیز و ساکتش انداخت و درون تخت چرخید که شاید چند دقیقه بیشتر بخوابد. اما منظره پشت سرش زیادی ناآشنا بود. در حقیقت بهجای شومینه خاموش دماغ و ابروی گلرت را دید و ناخواسته فریادی زد و خودش را عقب کشید. چون در لبه تخت خوابیده بود، با همان حرکت لغزید و از تخت به زمین افتاد. - گلرت! تو... تو تخت من چیکار میکنی؟
گلرت لبخند خواب آلودی زد و باحوصله دستوپایش را کشید. - لردا چقدر تختت نرمه! چرا تخت اتاق من اینقدر نرم نیست؟ مهمون نوازیت کجا رفته؟
لرد که کمی به خود آمده بود بهآرامی برخاست و عضلات سرینی کوچک و سرینی بزرگ ضربدیدهاش را ماساژ داد و دوباره پرسید: - برای همین اومدی اینجا؟ فقط برای همین؟... ببین تختت خیلی هم خوبه! میشه وقتی خوابم نیای تو اتاقم؟! من میخوام پرایوسی داشته باشم! الانم پاشو برو میخوام لباس عوض کنم!
گلرت با صدای گرفته صبحش خندید و گفت: - باشه ارباب! پرایوسی تو قربون!
بعد پتو را کنار زد، از تخت برخاست و در همان لحظه لرد فریاد دوم را کشید. - شلوارت کو؟!
گلرت با تعجب به لباس خوابش نگاهی انداخت و گفت: - این مدل لباس خواب دوره منو و آلبالوعه! اینا شلوار ندارن و فقط پیراهن دارن! ولی ببین زیرش لباس پوشیدم!
لرد چشمانش را بست و با دست به گلرت اشاره کرد که برود. - باشه باشه! نمیخوام ببینم! برای من لباس خواب قدیمی میپوشه! شلوار بپوش مرد!
گلرت برای بار دوم خندید و گفت: - بله ارباب کوچولو! و بعد از اتاق بیرون رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
صدای پروفسور مثل همیشه محوطه را پر کرده بود: حالا همهتون جفت بشین، قراره روش تحقیقتونو همین امروز شروع کنین! لیلی دفترچهاش را محکمتر گرفت. وقتی چشمش به اسم خودش کنار اسم «کریگ» افتاد، دلش فرو ریخت.با ناامیدی به اسلیترینی مغرورکه با همان حالت قدمهای مطمئن و چهرهی پر از برتری آمد جلو،نگاه کرد. پوزخندی زد و گفت: -چه جالب! یه پاتر کوچولو و یه پروژهی بزرگ. امیدوارم فقط دستخطت قشنگ باشه، چون بقیهاش رو خودم انجام میدم. لیلی سعی میکرد آرام بماند، لبخند زورکی زد. -من اینجام که کارمو انجام بدم، نه اینکه دستورات جنابالی رو انجام بدم.
کریگ کمی سرش را خم کرد، انگار بخواهد حرفش را توی صورتش بکوبد. -کار؟ تو؟ بذار حدس بزنم… یه مقالهی صدصفحهای دربارهی اینکه چطور بالهای هیپوگریف در باد میلرزه، نه؟
چند نفر از اطراف خندیدند. لیلی گرمای خشم را در گونههایش حس کرد، ولی دندان روی جگر گذاشت. صدایش آرام و محکم بود: -حداقل مغزم رو برای تحقیق استفاده میکنم، نه برای حرفهای بیارزش.
کریگ خندید، خندهای خشک و کشدار. -حرفهای بیارزش؟ ، همین حرف ها ارزشش بیشتر از شجاعتیه که فقط به درد این میخوره وسط میدان بپری و همونجا زمین بخوری؟
لحظهای قلب لیلی فرو ریخت.خوب میدانست منظورش چیست .نفس تندی کشید، انگشتانش در اطراف قلمش مشت شد. برای چند ثانیه همهچیز تار شد.
اما بعد صدای درونیاش در ذهنش پیچید: جواب درست همیشه سنگینتر از فریاده. لیلی لبخند کوچکی زد، نه از روی خوشحالی بلکه به نشانهی کنترل. -جالبه… برای کسی که اینقدر از خودش مطمئنه، زیادی نگران خانوادهی منی. شاید چون خودت چیزی نداری که بهش افتخار کنی؟
به نظر لیلی حرفش برای نشاندنش کافی بود و درست فکر میکرد...چهرهی کریگ برای لحظهای یخ زد، برق نگاهش تغییر کرد. خیلی سریع دوباره لبخند کج زد، اما دیگر آن اطمینان مطلق سابق توی چشمانش نبود. -خوبه، پاتر. فکر کنم این پروژه… سرگرمکنندهتر از چیزی بشه که انتظار داشتم.!
لیلی دوباره دفترچهاش را باز کرد، با دستهایی که هنوز از خشم میلرزید. در دلش شعلهای روشن بود؛ نه فقط از عصبانیت، بلکه از یک حس دیگر. این فقط یک پروژه نبود. این یک رقابت بود: رقابت بین غرور و منطق.
این فکر به سرم افتاده که شاید همه چیز یک شوخی بزرگ باشد. گاهی اوقات فکر میکنم شاید واقعا وجود نداشته باشم. اینکه خونم در میان پوست و استخوانم چرخ میزند و زندهام میکند، مانند مایعی هستم که سدی محکم مرا از فروپاشیام نگه داشته است. شاید همه چیز در ذهنم رخ میدهد. با خود فکر میکنم، آیا زمان گذشته است؟ آیا اصلا متولد شدهام؟ شاید هنوز هم جنینی هستم در انتظار شروع، همان تخممرغی که هرگز نمیداند از کجا آمده است. شاید فکر کنی تشبیه بیاساسی است، اما در حقیقت اینگونه نیست.
تخممرغها درون پوسته آهکیشان وجود مییابند. آنها آفرینششان را نمیبینند. نمیفهمند که چرا و چگونه در هم تنیده میشوند و تنها درگیر تلاطم مایع زرد رنگشان هستند. فکر میکنند که دنیا همین است که همیشه گرد و زرد رنگ باقی بمانند. هیچ تصوری از تولد ندارند. نمیدانند که هنوز حتی زنده به حساب نمیآیند و شاید هرگز زنده نباشند. فکر کن. بین ما تفاوت زیادی نیست.
برای همین هم گاهی فکر میکنم یک تخممرغ هستم. وجود دارم ولی زنده؟ نمیدانم.
مفهوم زندگی برایم ناپیدا است و انگار فراتر از پوسته آهکی دنیای من جریان دارد. جایی که نمیتوانم درکش کنم. تو هم آنجایی، در بیرون پوسته آهکی من و درون پوسته آهکی خودت. واقعا وقتی با تو حرف میزنم، با "تو" حرف میزنم؟ اگر واقعا زنده نباشم، مفهوم صحبت کردن نیز زیر سوال میرود. شاید همه اینها یک مکالمه درون ذهن بیمارم باشد. نمیدانم تو حرف میزنی یا من حرفهایت را تصور میکنم.
میگویند همه چیز در مغز اتفاق میافتد، درون همان توده چربی که میان مایعی شناور است. اگر همه چیز، و دقیقا همه چیز آنجاست... شاید همه چیز دروغ باشد. شاید خود ما همه چیز را ساختهایم و در این ساخته خود پرداخته غرق شدهایم. شاید همه چیز تنها افکار خودمان و یک مکالمه بسیار طولانی است که با خودمان داریم. تنها، درون پوسته آهکی خودمان غلط میخوریم و فکر میکنیم زندهایم.
اما در این صورت... یعنی تو آنجا نیستی؟ فقط یک خیال موهومی در میان فضای نیستی؟ نه. دوست دارم آنجا باشی، درون پوسته آهکی خودت که هرگز نمیتوانم ببینم. همیشه به تو فکر میکنم. با خودم میگویم شاید درون تو زرد نباشد. شاید سبز باشی. آخر هرگز نمیتوان فهمید ما آبستن تولد چه هستیم. هر کدام از ما میتوانیم، پرندهای زیبا یا هیولایی خزنده باشیم. فقط اکنون اما شبیه به همیم، سفید و گرد و ثابت.
ولی گرما که بر ما میتابد، عوض میشویم. گاهی میگندیم، گاهی رشد میکنیم. گرما چیز خوبی است چون بالاخره ما را تبدیل به چیزی میکند. از این بلاتکلیفی درمیآییم، یا فاسد میشویم یا به دنیا میآییم. اینطور حداقل یک چیزی هستیم برای خودمان.
میدانی، وقتی زیر سایه و بدون گرما هستیم، هیچ چیز نیستیم. نه مردهایم، نه عیارمان مشخص است. تنها وجود داریم و فقط وجود داشتن به راستی حوصله سر بر است. میدانم. گرما دیدن میتواند ترسناک باشد. درون پوستههای آهکیمان نشستهایم و سعی میکنیم در برابر انرژی عجیبی که به ما میرسد مقاومت کنیم ولی حتی نمیتوانیم جلوی تغییرمان را بگیریم. تنها گیج میشویم و استرس میگیریم. میجنگیم ولی نمیدانیم با چه و برنده و بازنده میشویم ولی نمیدانیم در مقابل چه ایستادگی میکنیم. همه اینها تنها تغییرات ماست. ما فقط درون درون هسته خودمان، به آن اسم های متفاوت می دهیم و تفسیرش می کنیم.
اما، دوست آهکی من، من معتقد به تغییرم. این تنها چیزی است که باعث میشود فکر کنم وجود دارم. نیستی را نمیتوان تغییر داد. هیچ تبدیل به هیچ میشود. اما اگر چیزی باشد و هر چیزی باشد، وجود داشته باشد و در معادله دنیا تعریف شده باشد، قابل تغییر است. پس اگر تغییر کنیم وجود داریم و اگر وجود داشته باشیم، تغییر میکنیم.
شاید هرگز به دنیا نیاییم. شاید من هرگز رنگ هسته تو را نبینم و تو هرگز ترک خوردن پوسته مرا نشنوی. اما باز هم وجود داشتهایم. تعریف شدهایم و قابل تغییر بودهایم. این شاید همان جادویی باشد که با آن ما را آمیختهاند.
جادوی تغییر من و تو میتواند چیز عجیبی باشد. اینکه آنجا خارج از پوسته آهکی من، خارج از دنیایی که درکش میکنم؛ تو نیز جادوی تغییر را داری مرا دلگرم میکند. انگار یک قانون نانوشته ما را بهم وصل میکند. در کمال بیثباتی نتیجه و در اوج تعدد احتمالات نهایی، ما بهم متصل هستیم. بین من و تو یک رشته است که باعث میشود تنها نباشم.
اینکه وجود داشته باشی تا تغییر کنی و بعد احساس "تنهایی" کنی عجیب است، میفهمی؟ به این فکر کن که هر چه که باید باشد در درون پوسته آهکی توست. چیزی کمی از بیشتر یا ذرهای کمتر تو را میکشد. در این حد به خود وابستهای و در بالاترین حد استقلال وجود داری. اما باز هم از اینکه کسی بیرون هسته آهکی تو هست خوشحال میشوی. عجیب نیست؟
شاید همه ما به دلیل احتیاج به چیزی ورای خودمان، بیتاب هستیم؛ چیزی که ما را از این زندان گرد سفید بیرون بکشد. به همین خاطر هم بیتابانه دنبال تخممرغی میگردیم که بیرون پوسته منتظرمان باشد. خودمان را گول میزنیم و فکر میکنیم برخورد صداهایمان به پوسته و بازگشتش، پاسخی است که منتظرش بودیم. تغییر روندی دردناک است و ما برای تحمل دردمان به دلیل احتیاج داریم.
برای همین هم دوست دارم تو آن بیرون منتظرم باشی. راستش فرقی نمیکند که آیا همه اینها را تصور میکنم یا اینکه حقیقت دارند. مهم آن است که بیرون پوسته آهکی را نمیبینم. چون نمیبینم، هیچ چیز قطعی نیست. همانقدر که ممکن است هر آن از خواب بپرم و در واقعیت بیدار شوم، همانقدر هم ممکن است همه چیز قطعی و حقیقی باشد. اینکه چیزی نمیدانیم شاید خودش بهترین چیز باشد.
دوست پوست آهکی من، نمیدانم تو آن بیرون چیزی شبیه به من هستی یا اینکه چیزی جادویی و فوقالعاده که سالها با من تفاوت دارد، تنها میدانم که مشتاق دیدارت هستم. البته اگر روزی متولد شوم. میدانی، امیدوارم واقعا متولد شوم، اگر و فقط اگر وجود داشته باشم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
یه شب سرد و تاریک توی جنگل ممنوعه بودیم، من، بلاتریکس و چندتا از مرگخوارهای دیگه. هوا سنگین بود، پر از سکوتی که فقط قبل از طوفان میآد. جلسه داشتیم، قرار بود دربارهی نقشههای بعدی صحبت کنیم. اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد، حضور بلاتریکس بود. اون همیشه یه جور دیوونگی خاص داشت، یه دیوونگی که من رو جذب خودش میکرد. نه اون دیوانگی معمولی، یه ولع خالص، یه شعلهی سوزان که تو چشماش میدیدم.
بلاتریکس… اون فقط یه سرباز نبود. اون بخش تاریک روح من بود، یه انعکاس از جنون و قدرتی که خودم درونم دارم. هر بار که اون رو میبینم، یه حس خاصی بهم دست میده؛ یه ترکیب عجیبی از احترام و… شاید حس مالکیت. چون اون تنها کسی بود که به معنای واقعی کلمه، خودش رو به من سپرد، بدون هیچ ترس یا تردیدی.
اون شب وسط جلسه، داشتیم دربارهی یه جادوگر مخالف صحبت میکردیم. همه مردد بودن، بعضیها ترسیده بودن، بعضیها شک داشتن. اما بلاتریکس انگار منتظر همین لحظه بود. چشماش شعلهور شد، با صدایی که لرزه به تن همه انداخت گفت: «بذار من خودم برم جلو، نشونش میدم معنی واقعی ترس رو.»
من نگاهش کردم و بدون هیچ شک و تردیدی گفتم: «باشه، برو.»
اونم بدون مکث رفت و چند ساعت بعد صدای جیغ و نالههای جادوگر مخالف توی ذهنم پیچید. صدایی که مثل موسیقی تاریکی بود، صدای تسلط و نفوذ.
بعد از اون اتفاق، بلاتریکس برگشت پیش من، خندید و گفت: «ببین، هیچکس نمیتونه جلوی ما وایسته.»
اون لحظه فهمیدم، بلاتریکس نه فقط یه مرگخوار، بلکه همراه و همذات پندار تاریکی منه. باهاش کنارم، حتی مرگ هم ترسناک نیست.
اما این رابطه یه چیز پیچیدهست. من همیشه کنترلگرم، و بلاتریکس دیوونه و آزاد. گاهی اوقات اونقدر که باید، نمیتونم احساساتمو نسبت بهش نشون بدم. ولی عمیقاً میدونم که وجودش برای من حیاتیست.
یه بار توی تالار مخفی، وقتی همه رفته بودن، فقط من و بلاتریکس بودیم. اون نزدیک شد، دستشو روی شونم گذاشت و گفت: «تو همیشه تنها نیستی، لرد من.»
اون لحظه چیزی تو دلم شکست و چیزی ساخت. احساس کردم شاید منم نیاز به کسی دارم، حتی اگه این فقط بلاتریکس باشه.
و اینطوری بود که ما دو نفر، در تاریکی و جنون، کنار هم موندیم؛ دو موجودی که فقط دنبال یک چیز بودیم: قدرت و تسلط مطلق.
اگرچه ما سفید نیستیم، ولی تمییز هستیم. در حقیقت عامه مردم سفیدی و تمییزی را به یک معنی می بینند ولی درحقیقت تمییزی جدای سفیدی است و بسیاری از سفیدها هستند که خودشان سیاه هستند و ادای سفید بودن درمی آورند. اصلا ما خودمان لاغر میکنیم. باورهایمان را باور می کنیم و حداقل خودمان بهداشتمان را رعایت میکنیم. بر همین اساس هم در آستانه بهار از مرگخوارانمان خواسته ایم که خانه را گردگیری نموده و تا جان دربدن دارند بسابند. البته یادآور شویم که یک سری از تاریکی ها و سیاهی ها قابل تمییز شدن نیستند و اصلا نمیتوان آنها را تمییز کرد و نباید هم تمییز بشوند که آنها مبداء وجود تاریکی ارتش تاریکی هستند و اگر نبودند ما هم یک گوگولی سفید بودیم و گوگولی سفید بودن چیز بدی است.
خوبی تمییز کاری و خانه تکانی این است که علاوه بر تمییزی های سطحی، وسایل گم شده و در مورد ما مرگخواران گم شده هم پیدا میشوند. مثلا همین نجینی ما اصلا معلوم نیست کجاست و فعلا هم پیدا نشده است. شاید در گنجه های تمییز نشده قایم شده باشد که حالا ببینیم پیدایش میکنیم یا نه.
تازه قضیه تنها مربوط به پیدا شدن مرگخواران نیست. ما چیزهای جالبتری نیز فهمیدیم. در واقع فهمیدیم که گهگاه مرگخوران ما این قضیه مرگ خوردن را خیلی جدی گرفته و واقعا انجام داده اند. مثلا سینگس را دیگر نداریم چون رفته دو کیلو مرگ اعلاء پاکستانی خریده و در هنگام استعمال جان خود را نیز از دست داده است. یا اصلا همین مرگ که خودش مرگخوار ما بود خودخوری نموده و روی هانیبال را در این زمینه سفید کرده و از بین رفته است. البته اکنون که مرگ نداریم نمیدانیم سرآن کسانی که میکشیم چه می آید.البته اصلا نگران نیستیم. بهرحال آنها را پیش جد بزرگوارمان که جهنم را دربست گرفته میفرستیم. خودش میداند چه کارشان کند.
تنها مشکلی که نگرانمان میکند، کامل نشدن خانه تکانی است. در واقع در هنگام سابیدن و برق انداختن آشپزخانه، ما در حین سرکشی به نحو انجام اوامرمان یک فندک پیدا کرده ایم. حالا هر چه به اینها میگوییم "این مال کیه؟" کسی گردن نمیگیرد. ما هم برعکس آویزانشان کرده ایم که یاد بگیرند که گردن بگیرند. خود ما هرچه را کشته و برده و نابود نموده ایم گردن گرفته ایم و کلا ما موجود والای گردن گیری هستیم. نمیدانیم این مرگخواران ما به کی رفته اند که اینقدر گردنشان خراب است.
خب... برویم ببینیم کسی این فندک را گردن گرفته یا نه. برمیگردیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
THERE IS NO GOOD OR EVIL.THERE IS ONLY POWER, AND THOSE TOO WEAK TO SEEK IT
صدای قدم های تیوانا هر لحظه با وضوح بیشتری به گوش می رسید.اما در کمال تعجب متوجه شدم که دیگر مظطرب نیستم.خونسرد بودم و شمرده و آرام نفس می کشیدم.نگاهم به دست راستم افتاد.آن را محکم مشت کرده بودم.به خاطر آوردم که روح مادرم در آخرین لحظات چیزی به من داد.یک کلید که به شکل ماری پیچان طراحی شده بود.مشغول جست و جو در سالن شدم و همان طور که انتظار داشتم دری را که کلید متعلق به آن بود،به سرعت پیدا کردم.نیروی مادرم ذهنم را روشن ساخته و مرا با تمام وجود همراهی می کرد.مادری که همیشه از او متنفر بودم.چرا که او را موجودی ضعیف و حقیر می پنداشتم که بازی زندگیش را به عشق باخته بود.پشت آن در،راهرویی باریک قرار داشت.کلید را در جیبم گذاشتم و به راهم ادامه دادم تا به شهر رسیدم.تیوانا نتوانست مرا تعقیب کند.او واقعا موجود نیرومند و مرموزی بود،اما در هر حال زبان مارها را نمی دانست.در ذهنم آن موجود دورگه را تصور کردم که پشت در ایستاده و نگاه سرد و خشمگینش را به آن دوخته است.این بار من از تیوانا دور شده بودم،در حالی که او جام و قاب آویز را در اختیار داشت.گنجینه های ارزشمندی که خودم را مالک آن ها می دانستم.لبخندی زدم و با خود گفتم:"داستان ما هنوز تمام نشده است ،تیوانا!مهم نیست چند سال بگذرد.بالاخره همدیگر را خواهیم دید.آن لحظه،نه تنها جام و قاب آویز ،بلکه جانت هم از آن من خواهد شد." -.-.- هر چه قدر تلاش می کنم کمتر در مورد خاطرات دوران طفولیتم بنویسم ،نمی توانم.باید درباره هاگوارتز حرف بزنم.خانه امنی که به من شادی را عرضه داشت.قلعه ای مرموز با راهروهای پیچ در پیچ و آدم هایی که گاه از اشباح مرموز آن جا هم عجیب تر به نظر می رسیدند.یکی از آن ها دامبلدور بود.جادوگری که همه تصور می کنید مادرزاد از او متنفر بودم.خب،شما هرگز اشتیاق وافر من به او را درک نخواهید کرد.شوق و علاقه ای که به خاطر افراط،به بیزاری مبدل شده بود.دامبلدور اولین جادوگری بود که من دیدم.او مرا شدیدا تحت تاثیر قرار داد،همان طور که من او را متعجب کردم.او را نگریستم و تصمیم گرفتم مثل او باشم.می خواستم مانند او فوق العاده و شگفتی آفرین شوم.اما نه!چنین چیزی امکان نداشت.سپیدی،عشق و پاکی توسط او تسخیر شده بود و دیگر جایی برای من وجود نداشت.پس مجبور شدم که لکه ای سیاه در آن سفیدی مطلق باشم.همه دامبلدور را نماد عشق و ولدمورت را نماد نفرت می پندارند،غافل از اینکه مرز بین این دو باریکتر از تار موست... روزی قرار بود مرا به خاطر انجام کاری جریمه کنند.نه یک عمل زشت و خبیث،بلکه شیطنت هایی که از هر نوجوانی سر می زند.بنا بود دامبلدور این کار را انجام دهد،اما او به جای تنبیه مرا به یک گردش در جنگل ممنوعه برد.احساس می کنم او همیشه قلبا می دانست که تاریکی در انتظار من است و به خوبی آگاه بود که نمی تواند با تقدیر جدال کند.اما با این وجود همواره در تلاش بود تا نقطه هایی روشن در این سیاهی مطلق ایجاد کند.ستاره هایی ضعیف و چشمک زن که اکثر اوقات ناپدید می شدند و به عدم می پیوستند.ولی در هر حال،تعدادی از آن نقاط نورانی به دنیا آمدند،زندگی کردند و هم چنان پایدار هستند.حتی حالا هم! درست به خاطر نمی آورم چه طور شد که لحظه ای به خود آمدم و دیدم که دامبلدور دیگر کنارم نیست.احتمالا شیاطین مرا از او ربودند یا شاید هم فرشتگان دامبلدور را به مکانی راهنمایی کرده بودند که من اجازه ی ورود به آن را نداشتم.در هر حال،همان طور که مبهوت به راهم ادامه می دادم،ناگهان انعکاس نوری سفید چشمانم را زد.این بازتاب متعلق به بدن صاف و صیقلی تک شاخی نقره ای رنگ بود که کنار آبشار ایستاده و با چشمان درشت و گیرایش به من نگاه می کرد.بسیار باشکوه و زیبا بود.حضور او به تک تک اجزای جنگل کیفیتی دیگر می بخشید.طوری که انگار کالبد زمینیشان با هاله ای روحانی جان می گرفت.احساس می کردم در خلسه فرو رفته ام.جلو رفتم و رو به روی تک شاخ ایستادم.میل عجیبی درونم شعله می کشید.سایه ای بر ذهنم سنگینی می کرد.دستم را روی گردن داغ آن موجود گذاشتم.چیزی در درونم آزاد شد و به حرکت درآمد.جریانی از انرژی را که از بدن تک شاخ به سمتم سرازیر می شد،با تمام وجود حس کردم و بلعیدم.بدن آن جانور کم کم سرد شد و نگاه پرشورش به خاموشی گرایید.ناگهان تعادلش را از دست داد و همان طور که دست ها و پاهایش در هم گره خورده بودند،روی زمین رها شد.از چشم ها،بینی و دهانش خونی گرم و نقره ای رنگ بیرون تراوید.زانو زدم و مقداری از آن مایع را در گودی دستم جمع کردم.می خواستم آن را به سمت دهانم ببرم که آوایی مرا از عالم خود بیرون آورد. -تام! سرم را برگرداندم و دامبلدور را دیدم که با قامت کشیده آنجا ایستاده است.نگاهش به جسم بی جان تک شاخ دوخته شده و چهره اش مثل یک ماسک بی حالت بود.آن حس سرخوشی و گنگی از وجودم خارج گردید و با اضطراب و درد جایگزین شد.هر لحظه منتظر بودم دامبلدور فریاد بزند و یا حداقل چیزی بگوید.وقتی دیگر نتوانستم سکوت را تحمل کنم،با بی قراری گفتم:"پروفسور!من نمیدونم چرا این کارو کردم.من...من...واقعا نمیدونم!شما باید حرفمو باور کنین!" دامبلدور نگاهش را به سمتم برگرداند و غم بزرگی چهره اش را پوشاند. -باور می کنم تام!
سه روز بعد از اینکه آکواتا جام را به بورگین تحویل داد و قاب آویز را گرفت، تیوانا هر دوی آن ها را پس فرستاد که البته تقلبی بودند. بورگین یکی از دوستانش را که در زمینه ی اشیای اتیقه متخصص بود، به مغازه آورد و از او خواست اصل بودن جام و قاب آویز را تایید کند.او هم به بورگین اطمینان صد در صد داد. همان شب یک نامه از طرف تیوانا برایم آمد. او مرا به قلعه قدیمی اجدادش دعوت کرده بود. صبح روز بعد خودش به دنبالم آمد و من در حالی که بدنم از شدت هیجان مور مور می شد با او به قلعه رفتم. آن جا از هاگوارتز کوچکتر بود و نمایی تاریک و مرموز داشت. از تپه ای که قلعه روی آن بنا شده بود، بالا رفتیم و به در ورودی رسیدیم.تیوانا چوبدستی اش را چرخاند و نوری آبی رنگ به حلقه ی در برخورد کرد. در باز شد و پلکانی مقابلمان ظاهر گشت. تیوانا به من اشاره کرد که اول بروم. پایم را بلند کردم و خواستم روی اولین پله بگذارم که ناگهان چیزی مرا میخکوب کرد. روی پله صورت یک انسان بود. دهانش باز مانده بود و با چشمان از حدقه بیرون زده اش به من نگاه میکرد. آب دهانم را قورت دادم و به تیوا نگاه کردم. او لبخندی ملیح زد و گفت:" برو تام! معطل چی هستی؟ بهم نگو صورت یه مرده نواده خون اصیل اسلیترین رو ترسونده..." سرم را برگرداندم و با اکراه پایم را روی صورت گذاشتم و شروع کردم به بالا رفتن. در تمام این مدت کوچکترین نگاهی به صورت های زیر پایم نمی انداختم. چیزی که در آن لحظه مرا متوقف کرد، ترس نبود، بلکه صدایی بود که از درونم فریاد زد:"نه تام!...نه!" با خودم گفتم لابد خیالاتی شدم و تصمیم گرفتم تردید را از ذهنم پاک کنم. سعی کردم برای یک بار هم که شده احتیاط را کنار بگذارم. بالاخره به دری رسیدیم که از کنار هم قرار گرفتن تعداد زیادی سر درست شده بود. وقتی به چهره های مات و بی روح آن ها نگاه می کردم، چیزی درون قلبم می لرزید. احساس می کردم اتفاق بدی افتاده. وقتی در باز شد انتظار داشتم چیز غیر منتظره ای ببینم. اما آن جا فقط یک اتاق ساده بود که میزی مستطیلی شکل در وسط آن قرار داشت. پشت میز نشستیم. تیوا با چوبدستی اش به بالا اشاره کرد و گفت:" ظاهر شو!..." هوا موج برداشت و یک گوی نیمه جامد و درخشان به همراه جام و قاب آویز ظاهر شد. در حالی که وسایل پایین می آمدند تا بر روی میز قرار بگیرند، یک لحظه به خودم آمدم و فهمیدم طوری به آن ها خیره شده ام که گویا قصد جان مرا دارند. تیوانا پارچه را از روی صورتش برداشت و گوشت سرخ و چشم نورانی اش نمایان شد. چشم طبیعی اش را بست و شروع کرد به خواندن وردهایی به زبان باستانی. بخاری سرد از روی گوی بلند شد. با خودم فکر کردم این باید روح برادر تیوا باشد. ذرات سرد گازی شکل به تدریج به سمت چشم نورانی و گرد تیوا می رفتند و در آن محو می شدند. درخشش چشم هر لحظه بیشتر می شد. نمی دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد و چراتیوا روح برادرش را وارد چشمش می کند.لحظاتی بعد بدنم شروع کرد به داغ شدن و فضای اطرافم به تدریج محو شد. احساس کردم پاهایم در حال کنده شدن از زمین است و بعد در هوا معلق شدم و با سر به سمت پایین سقوط کردم. چشمانم را که به طور غیر ارادی بسته شده بودند ، باز کردم و فضایی نورانی و درخشان را دیدم. من وارد چشم تیوا می شدم. در همین حین که داشتم سقوط می کردم، ناگهان صدایی زنانه، همان که جلوی در ورودی شنیده بودم، فریاد زد:" نهههه!" انگار زمان برای یک لحظه متوقف شد. سرم گیج رفت و محکم روی صندلی افتادم. تیوانا داشت مقابلم نفس نفس می زد. با صدایی که انگار مال خودم نبود گفتم:" چی شد؟" تیوا به سختی پاسخ داد:" نتونستم اتصال رو نگه دارم." یک لحظه خواستم بپرسم که آیا او هم صدای فریاد را شنید یا نه. اما تیوا آشفته و سراسیمه از جایش بلند شد و در حالی که به سمت در می دوید گفت:" زود بر می گردم تام!..." با ناراحتی سرم را تکان دادم. این دختر با خودش چه فکری کرده بود. هیچ توضیحی در مورد کارهایش به من نمی داد. سرم را روی میز گذاشتم تا حالم بهتر شود. کم کم داشت خوابم می برد که دوباره آن صدا مرا از جای پراند: - پسرم ! پسرم ! صدای منو بشنو...بشنو... با شگفتی از جایم بلند شدم. او داشت با من حرف می زد. آیا دچار توهم شده بودم یا صدا واقعا مرا مخاطب قرار داده بود. - پسرم! آه! نیروی اون داره روحمو در هم میشکنه. اعتماد نکن...به سایه دورگه اعتماد نکن... وحشت زده به سمت در ورودی دویدم. لعنت! قفل بود. حسی از ناخودآگاهم مرا به سمت میز برگرداند. شاید هم صدا داشت مرا راهنمایی می کرد. چوبدستی ام را بالا بردم و با اشاره به میز آن را کنار زدم. جادویی را به زبان آوردم که تا به حال آن را بلد نبودم. کف زمین حفره ای به وجود آمد. بدون لحظه ای تردید خودم را به داخل آن پرت کردم. وقتی فرود آمدم خودم را در تالاری شیشه ای و پرنور دیدم. در وسط تالار استخر کوچکی قرار داشت. جلو رفتم و زنی را دیدم که دست به سینه روی آب قرار داشت.چشمانش بسته بود و موهای بلند و آشفته اش به اطراف پراکنده بود. چانه ام شروع کرد به لرزیدن. زیر لب گفتم:" مادر!..." بی اختیار جلو رفتم. جلو و جلوتر... پایم لیز خورد و با سر داخل استخر افتادم. جنازه ی زن ناگهان شروع به حرکت کرد. با دستانش بازوهایم را گرفت . چشمانش باز شد و در حالی که هر لحظه پایین تر می رفتیم، گفت:"تام! پسرم! خاندان اسلیترین و سایه های خون آشام دشمنای خونی و قسم خورده بودن... اسلیترینی ها سایه ها رو نابود کردن ولی دختر رئیس قبیله شون زنده موند.اون با یه جادوگر ازدواج کرد و یه دختر و پسر به دنیا اورد. بعد شوهرش رو کشت... دخترش تیوانا وقتی که من توی نوانخونه بودم ، به اونجا اومد و خودش رو به شکل یکی از کارکنا دراورد.بعد از اینکه تو رو به دنیا اوردم، تو داروی من سم ریخت و منو کشت...حالا می خواد تو رو بکشه... با گفتن این حرف، فشاری به بدنم وارد شد و به سمت بالا رانده شدم. سرم سطح آب را شکافت. نفس نفس زنان خودم را به لبه استخر کشاندم. جنازه مادرم مروپ باز هم بی حرکت و دست به سینه روی آب قرار داشت. آشفته اما مصمم بودم. تیوانا می خواست روحم را نابود کند و از بدنم استفاده کند. اگر در حین عملیات مادرم اتصال را قطع نکرده بود مرده بودم. می توانستم در ذهنم صدای پای تیوانا را بشنوم که نزدیک و نزدیکتر می شد. فاصله ام با نیستی نازکتر از یک تار مو بود...
ازاتفاق هایی که افتاده بود هیچ سر در نمی آورد!تا جایی که می دانست و دیده بود هیچ یک از روح های مدرسه نمی دوویدند و وقتی هم که از جسم کسی عبور می کردند مانند این بود که آن شخص به طور ناگهانی وارد یک حوض پر از آب سرد شده باشد .در حالی که خودش هیچ احساس متفاوتی نداشت! همانطور که ایستاده بود و به اتفاقات روی داده شده فکر می کرد پرفسور براون را دید که به او نزدیک می شود و این درست همان چیزی بود که از آن می ترسید. تنها چیزی که در آن لحظه برای نجات از مجازات به ذهنش رسید پنهان شدن پشت مجسمه ای دو سر در آن نزدیکی بود. اما این کار را آنچنان با شتاب و بی احتیاطی انجام داد که مجسمه را واژگون کرد. لحظه ی پرتنشی بود.پرفسور فقط نیم متر با او فاصله داشت.با اینکه به شدت ترسیده بود ,خواست شروع به توضیح دادن کند که پرفسور با عجله از کنارش رد شد! گیج شده بود.اتفاق های عجیبی در حال وقوع دادن بود.امکان نداشت استادی که کتابی غیر از کتاب درسی را از فاصله ی دو متری تشخیص می داد او را ندیده باشد! به همین چیزها فکر می کرد که ناگهان پرفسور جونز را دید که به دنبال پرفسور براون می دود و نام او را صدا می کن. -جین جین! -بله پیتر. - مگه نگفتم منتظرم باشی؟! جین در حالی که بی حوصلگی به او نگاه می کردگفت: -ببخشید پیتر ولی کار مهمی دارم باید برم -اما تو گفتی که امروز بیکاری! -آره خودم هم همین فکر رو میکردم اما حالا باید برم بعدا" همدیگر رو می بینیم. -نه جین صبر کن تو قول داده بودی که امروز رو باهم باشیم.تا کی می خوای از دستم در بری من دیگه نمی تونم بدون... -بسه پیتر الان وقت مناسبی برای این جور صحبت ها نیست . جین این راگفت و پیتر را در حالی که آخرین جمله اش را آرام به زبان می آورد با لیونل تنها گذاشت -من دیگه نمی تونم بدون تو تحمل کنم لیونل نیز با تعجبی بیشتر از قبل همچنان بر جای خود ایستاده بود...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/12/14 19:44:08 ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/12/14 19:48:11
یکدفعه نور قرمز رنگی از دفترچه بیرون اومد با اینکه خودش موافقت کرده بود که باهاش بره اما یه دفعه ترس اومد سراغش مثل همیشه که میترسید بدنش سرد شد خواست یه کاری بکنه اما دیگه دیر شده بود نفهمید چی شد ولی یه دفعه دید که تو یه راهرو هستش راهروی آشنایی بود بیشتر دقت کرد البته که باید آشنا باشه روزی حداقل سه بار از اینجا رد میشد و به سالن عمومی میرفت. راه افتاد همینطور که داشت می رفت زیر لب غر میزد: عجب مسخره بازی ای منو از سالن گرم ونرمم کشیده و آورده اینجا که چی؟مثلا" می خواست یه جایی رو نشون بده! باید هرچه زودتر این دفترچه ی مسخره رو نابود کنم فکر نمیکنم چیز جالبی باشه البته باید جادوی قدرتمندی توش به کار رفته باشه ولی نه شایدم یه افسون جابه جایی ساده ست نه بهتره قبل از اینکه دورش بندازم بیشتر بررسیش کنم داشتم. داشت به همین چیزا فکر میکرد که یه دفعه دید از دور دختر جوونی داره به طرفش می دووه به ساعتش نگاه کرد از نه گذشته بود حتما" نمیخواست گیر رئیس گروهش بیفته که این جور تند می دووید خودشم باید عجله میکرد حوصله ی سوال و جواب و از اون بدتر مجازات رو نداشت هرچند که اصلا" نمیدونست چی باید توضیح بده مثلا" باید میگفت ببخشید پرفسور اون روز که رفته بودیم بازدید به جای گوش دادن به حرف های پرفسور لیسا داشتم توی ساختمون گردش میکردم که یه دفترچه ی خاطرات مامانی پیدا کردم اونم منو از سالن عمومیم به اینجا منتقل کرد اون وقت حتما" پرفسورم میگه که اشکالی نداره عزیزم کار خوبی کردی که اونو پیدا کردی به خاطر این کارت نمره ی میان ترمتو عالی میدم حالا هم برو استراحت کن ! یه دفعه متوجه یه چیزی شد دختر فقط یه متر باهاش فاصله داشت اما همچنان می دووید انگار که اصلا" نمیدیدش هر لحظه امکان داشت بخوره بهش -آهای... اما بالاخره دختر خورد بهش خواست داد و فریاد راه بندازه که یه دفعه متوجه شد که دختره داره به آخر راهرو میرسه اون از جسمش مثل یه روح عبور کرده بود....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/12/12 20:30:19 ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/12/12 20:59:31 ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/12/12 21:03:39
همان شب در پرورشگاه: لیونل روی تختش دراز کشیده بود و دفترچه ای که صبح همان روز در آن خرابه پیدا کرده بود در دستش بود.در فکر بود.
بلاخره کتابچه را باز کرد،خیلی هیجان زده بودشروع به خواندن کرد. صفحه اول نوشته بود: _خاطرات تام ریدل.1990 کتابچه را ورق زد اما بقیه صفحه ها همه سفید بودند،فهمید که این دفترچه بدرد نمیخورد،عصبانی شد و آن را درون کیفش پرتاب کرد.
فرا صبح در کلاس تاریخ جادوگری خانم ونسا: _بچه ها لطفا گزارش های بازدید دیروزتون رو بذارید روی میزتون تا من بیام ببینم چه چیزهایی یاد گرفتین. لیونل که طبق معمول مشق هایش را ننوشته بود،سعی کرد خیلی سریع چیزهایی سر هم کند و به خانم ونسا تحویل دهد.
هیچ کاغذ سفیدی پیدا نکرد،تنها ورق سفیدی که داشت، ورق های آن دفترچه بدرد نخور بود،ورقی از آن را کند و شروع به نوشتن کرد: _ما دیروز برای دیدن عمارت بزرگی به اسم ،آپولان لحظه ای مکث کرد،فقط اسم عمارت را میدانست چیز دیگری یاد نگرفته بود.چون تمام مدت داخل عمارت بود.
خواست گزارشش را با تقلب از روی اطرافیانش ادامه بدهد اما دید جملاتش محو شده و جای آنها را جملاتی دیگر گرفته است. _چقدر جالب،من هم سالها پیش به دیدن این عمارت رفته بودم.از اون جا خوشت اومد؟ لیونل هراسان به دفترچه نگاه میکرد میخواست چیز دیگری بنویسد که ناگهان خانم ونسا گفت: _لیونل،گزارشت کو؟ _یادم رفت، متاسفم. _به همین راحتی یادت رفت،خیلی بچه بازیگوشی هستی. لیو هرگز به حرفهای او توجهی نمیکرد.
همان شب لیونل روی صندلی نشسته بود،قلم و دفترچه در دستانش بودند،شروع به نوشتن کرد. _اسم من لیونل....اسم تو تام ریدل؟ انگار قلمی نامرئی شروع به نوشتن کرد: _آره،من تام هستم،دوست دارم باهات بیشتر آشنا بشم،اما تو هیچوقت نباید درباره من با کسی صحبت کنی. _باشه ولی چرا؟ _دلیلش رو بعدا بهت میگم. _میخوام یه چیزی بهت نشون بدم،همراه من میای؟ لیونل پیش خودش گفت قراره با یه دفترچه کجا بره؟ _تو یه دفترچه ای چه جوری میخوای من رو با خودت جایی ببری؟ _من یه دفترچه معمولی نیستم.خیلی قدرتمند تر اونی هستم که فکرشو بکنی. _حالا میخوای من رو با خودت کجا ببری؟ _یه یه خاطره.توی هاگوارتز. _هاگوارتز کجاست؟ _همراهم بیا خودت میفهمی. _باشه.......
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مادام رزمرتا در 1387/10/15 16:49:43