نقل قول:
تکلیف غیر رول:
۱-یکی از اعضای بدن هنری رو انتخاب کنید، مشاهده کنید و طرز کارش رو توضیح بدید. میتونید علائمی که دوست دارید رو هم به مشاهده تون اضافه کنید. مثلا کارکرد معده توی هضم غذا، چشم یا مغز و ... . (5 نمره)
گلرت به هِنری نزدیک میشود و با دقت به اندرونش زُل میزند.
- اوه چه بامزه، وقتی خجالت میکشه دچار غلیان درونی میشه. پسرم کبدت چرا این رنگی شده؟ امان از این مواد صنعتی امروزی... امان امان... صد بار گفتیم هر چیزی طبیعیش خوبه، حتی چیزای بد. اوه اینجاش چقدر کوچولوئه آخییییی
هِنری با نگرانی به پایین به جایی که گلرت داشت به آن اشاره میکرد نگاه میکند.
- ب... به... به اونجام دست نزن
- نه هِنری جون دست نمیزنم. ولی تا حالا لوزالمعده به این کوچیکی ندیده بودم. اوه حواسم به محتویاتت پرت شد یادم رفت تکلیف چی بود. من برم یه ساعت دیگه وقت بذارم فرمایشات استاد رو از اول بخونم.
two hours later.... (آره با همون صدا بخونید)
- آهان باید یه عضو از بدنت رو انتخاب کنم و عملکردش رو توضیح بدم. خودت چی دوست داری هِنری؟ فکر کن مثلاً من لولو هستم و میخوام یه چیزیت رو ببرم تشریح کنم. کدوم رو دوست داری؟
هِنری داد میزند: من پسرم! با من از این شوخیها نکن!
- چه شوخیهایی؟ تکلیفمون رو میخوام درست و دقیق انجام بدم. حالا که تو انتخاب نمیکنی، خودم انتخاب میکنم. مغز! من مغزت! رو میبرم!
هِنری آهی از سر راحتی خیال میکشد و جواب میدهد:
- خُب اون... خانوم معلم مغزمون رو که نمیدین لولو ببره؟
سکوت
گلرت یک لحظه از انتخابش پشیمان میشود اما سعی میکند خونسردیاش را حفظ کند.
- اِی کاش مغز رو برای تکلیف دوم انتخاب کرده بودمها. خود هِنری رو سوژه میکردم و سعی میکردم به هِنری (به کسی که مغز نداره) ثابت کنم مغز نداره! یا مرلین! خیلی کار سختی میشد. آقا خلاصه ما بریم بالای منبر و دربارهی عملکرد مغز یه چیزایی بگیم. ما که نمره نمیگیریم ولی گفتنیها رو باید گفت.
مغز، این عزیز دوستداشتنی که طبیعت به اکثر موجودات ارزانی داشته، شبکهای بسیار پیچیده و وسیع از نورونهاست که قدرت پردازش فوقالعاده عجیب و باورنکردنیای داره. شاید فکر کنید مغز فقط برای فکر کردن استفاده میشه! (ای کاش واقعاً ازش برای فکر کردن استفاده میکردیم و به این روش کمتر ازمون سوءاستفاده میشد...) ولی مغز خیلی از کارها رو بدون در نظر گرفتن افکار ما خودش انجام میده. بین ریز به ریز اعضای بدن هماهنگی ایجاد میکنه. چطوری؟ با استفاده از همون شبکهی وسیع اعصاب بدن که در لحظه بهش آپدیت میرسونن و ازش دستور میگیرن.
دقت کردید بیشتر اعضای بدن ما دوتایی هستن؟ دو تا گوش داریم، دو تا چشم داریم، دو تا سوراخ بینی داریم، دو تا... دیگه چه مثالهایی به ذهنتون میرسه؟
مغز هم دو بخشه! یعنی حتی مغز ما هم چپ داره! چه چیزهایی رو میگیم به مغز چپم یا مثلاً به چپ مغزم؟ چیزهایی که بیشتر با منطق و محاسبات سروکار داشته باشن. اگه دو تا تخم مرغ بخرم، باید دو سیکل پول بپردازم، اگه دو جفت تخم مرغ بخرم، باید چهار سیکل بپردازم. پس چه چیزهایی رو به راستیه میسپریم؟ آفرین! چیزهایی که درکشون به چیزی فراتر از قواعد و قوانین نیاز داشته باشه! مثلاً اینکه شما اگه تو راه برگشت به خونه یکی از اون دو تا تخم مرغ رو بشکنید، باید این همه راه رو برگردید و کلی کالری بسوزونید تا دوباره خرید کنید و با اعصاب خیلی داغون برید به خونه و به زمین و زمان فحش بدید. بله بله همون ناسزا گفتن هم نیاز به قدرت سمت راست مغزتون داره. معمولاً مدرسههای درست و حسابی، سعی میکنن یه کاری کنن هر دو طرف مغزتون قوی بشه و فقط شما رو به چپش محدود نمیکنن. شما هم سعی کنید با دنبال کردن هنر، موسیقی و چیزهای اینطوری، یه حالی به نیمکرهی راست مغزتون بدید و از افزایش توان ذهنیتون لذت ببرید.
خُب ما از بالای منبر بیایم پایین که خانوم معلم بیشتر از این بهمون چشم غره نرن. شما رو دعوت نمیکنم به تکلیف دوم

نقل قول:
تکلیف رول:
۲-تو یک رول بنویسید که به یه مورد بیمار ناپدیدشوندگی برخورد کردید. انتخاب کنید که کدوم عضوش ناپدید شده باشه و چطور متقاعد و درمانش می کنید و چه اتفاقی میفته. آیا درمان میشه؟ یا اوضاع رو بدتر می کنید؟ (15 نمره)
خلاقیت و توصیف توی هردو بخش امتیاز ویژه ای دارن. راحت و بی تکلف بنویسید.
گلرت گریندلوالد در حال قدم زدن بود و به تکلیف دومی که خانوم معلم داده بود فکر میکرد. فکر میکرد که چه کند و بیمار ناپدیدشونده از کجا گیر بیاورد. میرفت و میرفت و میرفت تا ناگهان چشمش به کریدنس افتاد که گوشهای کنار مغازهی کمربندفروشی کِز کرده بود و حرف نمیزد.
«عمو جون بیا اینجا ببینم.»
کریدنس تا گریندلوالد را دید و شناخت، نگاهش از ترس خیره ماند و پس از چند ثانیه مکث، دود شد و رفت هوا.
«ای بابا... این داداش آلبوس هم لوس از آب دراومد. چشمش نزنم خاطرات بد هم هرگز از یادش نمیره. بذار بریم ببینیم دیگه کی گیرمون میآد. آهان، یه اسلیترینی پیدا کردم. بلاتریکس!»
بلاتریکس به شکل عنکبوتی کنار دیوار کلیسایی نشسته بود و انگار با پاهایش حرف M را ساخته بود. معلوم نبود چه میکند و صدای گریندلوالد را نشنید.
«بلاتر.... چیکار داره میکنه؟»
آرام آرام به بلاتریکس نزدیک شد و با دقت به حالات چهرهاش نگاه کرد. دو دستش را به دو طرف چشمهایش گرفته بود و میکشید.
«گِنکی گِنکی؟ دایجوبو، دایجوبو!»
گلرت چانهاش را خاراند و گفت:
«داری چه میکنی بلا؟!»
بلا تازه متوجه حضور گلرت شده بود. خودش را جمع کرد و فریاد زد: «هیچییی»
«نه هیچیِ هیچی هم نیست. تو داشتی یه کاری میکردی. به من که نمیتونی دروغ بگی.»
بلا دستهایش را به نشانهی تسلیم شدن بالا برد و گفت: «خیلی خوب فقط قول بده به دِلفی نگی. این یه چیزیه بین خودم و لرد.»
ناگهان دهان و چشمهای گلرت حالت شطرنجی به خودش گرفت.
بلا ادامه داد: «دارم سعی میکنم ژاپنی بشم. واسه سالگردمون میخوام کیمونو بپوشم و براش ژاپنی بشم.»
شطرنجی روی صورت گلرت تبدیل به مهرههای شطرنج شد و ریخت.
«وات دِ.... با کشیدن چشمها؟ چرا اونطوری نشسته بودی؟»
«خُبه خُبه. خیلی داری سوالای ریز میپرسیها. اینجا جاش نیست. اینجا کلاسه، شاید مناسب نباشه من راجع به تمرینهای یوگایی که برای سالگردمون میکنم حرف بزنم.»
«سالگرد چی؟ تا جایی که من یادمه شما تو این ماه مناسبتی ندارید. نه ازدواج، نه آشنایی، نه حتی تولد دِلفی که حدوداً 9 ماه دیگهس.»
«آقا دارم میگم اینجا کلاسه. بریم تالار تو رو توجیه کنم یا به لرد بگم خودش توجیهت کنه. فقط سورپریز من رو خراب نکن.»
«الان من تکلیف کلاس رو چه کنم. باید یه نفر رو پیدا کنم که بیماری ناپدیدشوندگی داشته باشه و سعی کنم درمانش کنم.»
بلاتریکس نیشخندی زد و دندانهای یکیدرمیان سیاهش را به نمایش گذاشت.
«بهترین گزینه برای تو آلبوسه. اون یه چیزیش کمه.»
«چیش کمه و تو از کجا میدونی؟»
«هاها. فکر میکنی شبهایی که توی خونهی ریدلها میخوابی و توی خواب حرف میزنی، کل مرگخوارا با تخمه ژاپنی بالا سرت نمیشینن واو به واو گوش بدن و نوت بردارن؟»
گلرت بیشتر از این ناراحت شد که چرا شبزندهداری بدون او؟
اما چیزی نگفت.
نیم ساعت بعد؛ اتاق آلبوس دامبلدور.
دامبلدور: بابا به پیر به مرلین، من مادرزادی این عضو رو نداشتم.
گلرت: دروغ میگی دامبلدور. خانوم معلم گفته بود مریضای ناپدیدشدگیزده ناپدیدشدن عضوشون رو انکار میکنن. من الان باید قانعت کنم که تو داشتی، ولی الان ناپدید شده.
دامبلدور: ای بابا تو دیگه چرا این حرفو میزنی گُلگُلی؟ من و تو که از جیک و پوک هم خبر داریم.
گلرت: بخواب آلبوس. بخواب آلبالوی خجستهی من. اگه همین الان درمانت نکنم، رفته رفته همهی بدنت ناپدید میشه.
دامبلدور: برو یه نفر دیگه رو پیدا کن. من الان حوصلهی دکتربازی ندارم. من دیگه نمیخوام با تو دکتربازی کنم.
گلرت: باشه ولی بیا تو این آینه خودت نگاه کن. خودت ببین.
آلبوس برای اینکه دل گلرت را خوش کند تا دست از سرش بردارد در آینه نگاه کرد.
- چی؟! ندارم! ندارم گلرت! ریش ندارم!!! من... من ریش داشتم!!
گلرت که مرحلهی اول، یعنی قبولاندن مشکل به بیمار را با موفقیت طی کرده بود، فیالفور دامبلدور را روی کمر روی تخت خواباند و افسونها را درست یک به یک همانطور که گفته شده بود اجرا کرد.
- آلبوس چرا اثر نمیکنه؟
دامبلدور خواست جواب بدهد اما نمیتوانست. چون زبانش ناپدید شده بود.
گلرت به خواندن وِردها ادامه داد و با هر بار اجرای افسون، یک چیز دیگری از دامبلدور ناپدید میشد. سبیلش، چشمهایش، طحالش، رودهی کوچکش، اینجا و آنجایش،...
متأسفانه درمان با موفقیت شکست خورد و تا مدتها دامبلدور ناپدید شد. هنوز هم ناپدید است و ما دلتنگش هستیم...