جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

34 کاربر(ها) آنلاین هستند (27 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
33
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  36 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  186 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  305 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  290 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  367 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 18:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول.

شخصا نظرم روی چشم هنری بود. بنظر ما چشم عجیب و خوردنی داشت. از همون چشما که وقتی میری کله‌پزی میگی آغ قاسم، یه جفت از اون چشمات واس ما میزاری...
چشم هنری موجودی‌ست مستقل.خودآگاهی خاصی توی خودش داره. با اینکه هنری کاملا در اضطراب بود و میترسید پروفسور ملانی یوقت اوفش نکنه، من کاملا روی چشم‌های هنری زووم بودم. چشماش کاملا مستقل و بی‌شرمانه طبق عادتی که داشت دنبال پروپاچه و ملت مونث کلاس بود. مردک مستهجنی بود برای خودش.
از وقتی پروفسور بدنش رو شفاف کرد، به‌نظر می‌رسه چشم تصمیم گرفته دیگه جزو “اعضای بدن” محسوب نشه و بیشتر شبیه یه مهمان ناخوانده رفتار می‌کنه که از همه‌چی خبر داره ولی لب باز نمی‌کنه.
وقتی بهش نگاه می‌کنی، اونم بهت نگاه می‌کنه. فقط فرقش اینه که اون انگار داره از درونت اسکن می‌گیره تا ببینه چطوری بعد کلاس بهت تیکه بندازه یا لاس بزنه، یا هم داری با چی ور میری. یه بار وقتی قهوه‌م رو بالا آوردم نزدیک بدنش، مردمکش باز شد.
نتیجه‌ی علمی من: چشم هنری احتمالاً عاشق کافئینه. یا شاید عاشق اتفاقای بعد خوردن کافئین؟

شبکیه‌اش مثل آینه‌ی جادوییه که هرچی دلت نخواد نشون می‌ده. حتی اگه اون چیز خودت باشی. با نوری که از خودش بازتاب میده، احتمالاً می‌تونه تا سه کیلومتر اون‌ورتر هم محتویات داخل گوشی، دفتر، جیب و... رو می‌تونه ببینه.

عدسی چشم هنری یه‌جورایی رفتارهای دفاعی داره. وقتی صدای تقه‌ی در کلاس اومد، من مطمئنم عدسیش منقبض شد. یه لحظه حس کردم داره آماده میشه خودش رو از حدقه چشم هنری دراره و بپره بیرون.
در پایان، به‌نظرم چشم هنری فقط یه عضو نیست، یه موجود زنده‌ست. یه تلسکوپ جادویی با حس شوخ‌طبعی مشکوک. و اگه یه روز صبح دیدین داره از شیشه بیرون زل می‌زنه و پلک نمی‌زنه، فقط بدونین که به احتمال زیاد اون داره به شما نگاه می‌کنه. نه برعکس.


تکلیف دوم.

کلاس بهدقایق پایانی خودش نزدیک می‌شد. هنری که بدنش شفاف شده بود و همجای بدنش بدون سانسور و داشتن رده بندی سنی تو معرض دید ملت قرار گرفته بود، بلاخره داشت نفس راحتی می‌کشید. چرا که فکر می‌کرد تا دقایق دیگه قراره از اون ایکس عجیب و ترسناک که دست‌وپاهاش شبیه فیلم‌های مستهجن بهش وصل شدن خلاص شه. اما چیزی که ازش سردر نمیاورد این بود که بعضی از دخترای کلاس که روبروش نشسته بودند با خنده‌های عجیبشون به قسمتی از بدن اون اشاره می‌کردند و انگار بخاطر کوچیک بودنش یا چیزی می‌خندیدن!

بحرحال. آستریکس تو همین حین که دفترو قلم‌ش رو جمع کرده بود و منتظر به صدا دراومدن زنگ تفریح بود. پروفسور ملانی بعد از جمع کردن وسایلاش روبه جادو‌آموزا تکلیف بعدی جلسه رو توضیح میداد...
نقل قول:
تو یک رول بنویسید که به یه مورد بیمار ناپدیدشوندگی برخورد کردید. انتخاب کنید که کدوم عضوش ناپدید شده باشه و چطور متقاعد و درمانش می کنید و چه اتفاقی میفته. آیا درمان میشه؟ یا اوضاع رو بدتر می کنید؟
پروفسور ملانی در حین توضیحش بود که دست کرد از داخل کیفش یک جعبه فلزی دراورد. داخل جعبه چند عدد از این پشه‌های مخصوص بود. ملانی در یک حرکت کاملا منطقی جعبه رو باز کرد و اجازه داد حشره‌ها توی کلاس به پرواز در بیان.

- براتون چند تا از پشه‌هارو اوردم تا خوب از نزدیک ببینید و باهاشون آشنایی داشته باشید.

پشه‌ها لا به لای ملت پرواز کردن و ملتی که جیغ کشان و عین سوسک توی روغن داغ، دستوپا زنان سعی داشتن پشه‌هارو از خودشون دور کنند. در همین حین بود که یکی از دخترای کلاس موقع دستوپا زدن به یکی از پشه‌ها میزنه و پشه مستقیم به داخل لباس یکی از جادوآموزا شوت میشه.

جادوآموزه که اسمش چنگیز بود برخلاف اسمش صدای جیغ‌جیغویی داشت شروع کرد جیغ‌جیغ زدن و حسابی شر بپا کردن.

آستریکس و چند نفر از بقیه ملت دورش جمع شدن که ببینن یوقت جاییش رو نیش زده نشده باشه...
- وای نیشم زد... وای ننه زدش نیشم. ددم وای دیگه معلول شدم.

استریکس کامل به بدن و اعضای بدنش نگاه کرد. همه اعضا سرجای خودش بودند. دیده می‌شدند.
- چنگیز! بِکن.
- جان؟ چیو بکنم؟
- لباساتو بکن.
- میگم چیزه... گل که کندن نداره اخه...

آستریکس که کاملا آموزش‌های پروفسور ملانی رو جدی گرفته بود و نمی‌خواست اوضاع چنگیز وخیم‌تر بشه سریع دستاشو می‌گیره و به بقیه اشاره می‌کنه که پیراهن و رداشو درارن. بقیه هم بلافاصله دست به کار میشن...

- خب... دستاش سرجاشه. کلیه، قلب و میمی هاشم سرجاشن. چیزی بنظر نمیاد که کم شده باشه...
- بچه‌ها ولم کنید برم دیگه. کل بچه‌های کلاس دارن نگام میکنن، میرم تو مرلینگاه خودم می‌بینم چیم کم شده.
- نخیر! تا وضعیتت وخیم تر نشده باید درمانت کنیم. اهم... بکش پایین.
- هن؟ جانم؟ آستریکس جان بیخیال داداچ آبرو، عفت و حیا داریم ما.
- می‌کشی پایین یا بکشم پایین؟
- پروفسور ملانی! ...

ملت سری چرخوندند ولی خبری از پروفسور ملانی نبود. ملانی رفته بود و بچه‌ها مونده بودند و یک تخته به شکل ایکس... در همین راستا آستریکس اشاره می‌کنه و بقیه ملت هرکدوم از یک سمت پای چنگیز می‌گیرنو بزور میکشوننش پایین.

- خب، خب... عجب جنگلی. چنگیز با تبر میزنی اینارو یا ماشین چمن زنی داری؟
- محیط زیست حفاظت شدست اینا بابا... نمی‌تونه که دست بزنه.

هرکسی برای خودش می‌گفت و می‌خندید اما آستریکس جدی‌تر از این حرفا بود. کاملا جدی نگاه می‌کرد.
- خب همچنان که اعضا سرجاشن. باید بیشتر پیش بریم. چنگیز! اون تیکرم بکن.
- بله؟ کدوم تیکه! اقا چه مرگتونه! من عفت دارم حیا دارم. من حرمت دارم نه لذت. شما چشمتون دنبال یچیز دیگس...
- چنگیز زود باش وقت نداریم. ما اینجا مسئله علمی داریم نه چیز لذتی. بعدشم من بعنوان دکترت بهت محرمم. بکن در بیار تا حشره جای دیگتم نیش نزده.

چنگیز که صورتش کاملا سرخ شده بود با دستای لرزان و نگاه‌های زیر چشمی به ملت نگاه کرد و اون تیکه رو دراورد.

- هههههع!
- یا مرلین کبیر.
- یا هلگای مقدس...
- مرد خجالتت کو... عفتت کو... حیات کو...
- چه کوچولوعه!
- برادر حجابت!

آستریکس یقه چنگیز رو گرفت و سیلی توی صورتش زد. مشخص بود از کارهای چنگیز کفری شده...
- مردک تسترال زاده مستهجن این چه کاریه می‌کنی! کی بهت گفت اینو دربیاری!
- آستریکس خودت گفتی خب درش بیار اون تیکه رو هم...
- احمق مادرفادر من جوراباتو می‌گفتم! جوراباتو گفتم در بیار که انگشتاتو ببینیم. مرلین فلک زده خاک‌برسر، سیاست حفظ کودکان مدرسه رو به خطر انداختی که! اصلا تو مغز داری توی اون کلت؟
- مغز؟ من؟... امممم چیزه... نمیدونم.
- صبر کن ببینم... نکنه...

آستریکس با خودش یکم فکر کرد. یک حدسی داشت و رفتارهای اخیر چنگیز هم با حدس آستریکس همخونی داشت. اما برای اینکه بیشتر از این تکلیفش بی‌فانوسی نشه سریع به بقیه اعضا شاره کرد که چنگیز رو سروته کنند. سپس چوب دستیش رو دراورد و به سمت مغز چنگیز گرفت.
- پراسپرا اینکانیشن.

از انتهای چوبدستی استریکس بادی رنگی خارج شد و از مجرا‌های بینی چنگیز به درون سرش رفتند. ثانیه‌هایی بعد چنگیز با حالتی که گویی ریستارت شده باشه یلحظه به خودش اومد و خاک برسر گویان مشغول جمع کردن دمودستگاه‌های خودش از جلوی دید ملت شد.

بقیه ملت که با حرف‌های درگوشی و خاک‌برسر گویان به چنگیز مشغول ترک کلاس بودند اما آستریکس به دیوار کلاس تکیه داده و با لبخند رضایتش به چنگیز نگاه می‌کرد که تونسته بود تکلیفش رو انجام بده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 13 مهر 1404 14:02
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
تکلیف غیر رول:
۱-یکی از اعضای بدن هنری رو انتخاب کنید، مشاهده کنید و طرز کارش رو توضیح بدید. میتونید علائمی که دوست دارید رو هم به مشاهده تون اضافه کنید. مثلا کارکرد معده توی هضم غذا، چشم یا مغز و ... . (5 نمره)


- مو.
-تام؟
- چیه خب خانوم؟ همین عروسمون رو نمیبینی چه کاربرد هایی که موهاش نداره! باور نمیکنی؟ شانسی دستتو بکن توش ببین چی در میاد.

مروپ ابرویی بالا انداخت ولی کنجکاوی از تعجبش پیشی گرفت. یقیه ی بلا را گرفت و کشید، سپس دستش را تا آرنج در گیسوان پریشان او برد و مانند یک خانوم خانه دار که سبد حراجی را می‌گردد، چیزی را در آن میان گرفت و بیرون کشید. یک کیلو سیب زمینی.

- نه دیگه این غیر منطقیه خودمم الان توقع داشتم تهش چنگال از توش در بیاد! انتظار نداشتم اندازه نیم متر از باغچه من از توش محصول در بیاد.

مروپ خوشحال و شاد سیب زمینی ها را در سبد خریدش گذاشت و به سمت آشپز خانه ریدل ها رفت. انگار نه انگار که اتفاق عجیبی را اکنون مشاهده کرده باشد‌.

سپس تام نمونه را به استاد نشان داد.
- اینم از کاربرد مو! البته ما ماگلا یه راپونزلم داریم عملا از طرف به عنوان آسانسور انسانی بیگاری میکشیدن. آخرم طفلی از دست مادر خونده فرار کرد رفت با مرد غریبه ازدواج کرد. البته مرده هم گم از مادر خونده نداشت، هر بار میرفت بیرون میومد با اینکه کلا خونه دو طبقه بود، در، پنجره، پله و همه چی داشت، بازم میگفت: راپونزل موهاتو بنداز پایین. خلاصه کابرد های مو بسیار است اینا تازه نصفش بود استاد.


نقل قول:
تکلیف رول:
۲-تو یک رول بنویسید که به یه مورد بیمار ناپدیدشوندگی برخورد کردید. انتخاب کنید که کدوم عضوش ناپدید شده باشه و چطور متقاعد و درمانش می کنید و چه اتفاقی میفته. آیا درمان میشه؟ یا اوضاع رو بدتر می کنید؟ (15 نمره)


- همچنان مو...موهای پسرم. والا یه شب خوابیدیم صبح بیدار شدیم دیدیم اینش کو؟ (دماغش) نیس! اونش کو؟ (موهاش) نیس! خلاصه مشکل ناپدید شوندگی حاد دچار شد. وگرنه بچم ماه بود ماه! خوشگل و جذاب و دختر کش درست عین خودم. مثل سیبی بودیم که از وسط نصف شده...البته الان بیشتر شبیه گلابی گاز زده شدیم انقدر که شبیه نیستیم. نیازی هم به متقاعد کردن نبود بچه خودش ظاهرو دوست داشت میگفت اینطوری خوفناک ترم مرگخوارام بیشتر میترسن، اصلا کاریزمام بیشتر شده. کلا پسرم از همون اول هم قدرت پذیرش و وفق پذیری خوبی با شرایط جدید و نا خواسته داشت. ولی متقاعد کردن به درمان؟ اونش سخت بود.
-چطور؟
- انواع کود هارو برای تقویت رو سرش تصادفا ریختم ولی تاثیری نداشت. گیاهی عمل کردم کلی زیتون و نارگیل و اینا گذاشتم عمل نکرد. بگو حتی یه تار مو، رشد نکرد. یه بوعلی در دنیای ماگلی ما تو کتابش پیشنهاد سیر کرده بود بوش رو گرفت ولی اثرش رو نه. حنا هم گذاشتم، پوست سرش خوش رنگ شد...ولی همچنان مویی در نیومد. الان نمیدونم چطور دیگه متقاعدش کنم...خودشو تو اتاق حبس کرده میگه سرم شبیه لبو شده مرگخوارام دیگه جدیم نمی‌گیرن. حالا فعلا مادرش با دمنوش گیاهی رفته تو کارش به اسم آرام بخش توش کلی میوه، سبزیجات تقویت مو ریخته مثل تخم مرغ و موز و روغن زیتون. بد مزه هست ولی موثره...امیدوارم.

یک هفته بعد

-خب درمان اثر کرد؟
- متاسفانه در کمال نا باوری مو که در نیاورد هیچ، چشاییش هم از دست داد. البته مهم اینه تنش سالمه. چشایی و مو، فدای سر کچلش.
- تااام!

مروپ نفس نفس زنان وارد کلاس شد.
- چی شده خانوم؟
-دندون هاش!
- دندون عقل؟ در اومد؟
- نه مرد حسابی همش! کلش یه جا ریخت تو سوپ اسفناج شیر نارگیل سویام.

چند لحظه سکوت عجیبی کلاس را فرا گرفت.

- من میگم کلا بیخیال شیم تا یه جای دیگش هم از دست...
- آخ کلیه مان!
- دیر شد...از دست رفت. خانوم صد بار گفتم دوز تقویتی هاتو یهو بالا نبر، کی آخه کله پاچه و آلوئه ورا و جیگر مرغو میکس میلک شیک میکنه یه جا؟ با اجازه استاد، ما مرخص شیم از حضورتون تا بچم هورکراس هاش با این محتویات نسوخته.

سپس آن پدر و مادر نگران با عجله برگشتند درحالیکه درباره راه حل های درمان کلیه در مسیر باهم گفت و گو می کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
S.O.S

پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: شنبه 12 مهر 1404 21:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نقل قول:
تکلیف غیر رول:
۱-یکی از اعضای بدن هنری رو انتخاب کنید، مشاهده کنید و طرز کارش رو توضیح بدید. میتونید علائمی که دوست دارید رو هم به مشاهده تون اضافه کنید. مثلا کارکرد معده توی هضم غذا، چشم یا مغز و ... . (5 نمره)

گلرت به هِنری نزدیک می‌شود و با دقت به اندرونش زُل می‌زند.
- اوه چه بامزه، وقتی خجالت می‌کشه دچار غلیان درونی می‌شه. پسرم کبدت چرا این رنگی شده؟ امان از این مواد صنعتی امروزی... امان امان... صد بار گفتیم هر چیزی طبیعیش خوبه، حتی چیزای بد. اوه اینجاش چقدر کوچولوئه آخییییی
هِنری با نگرانی به پایین به جایی که گلرت داشت به آن اشاره می‌کرد نگاه می‌کند.
- ب... به... به اونجام دست نزن
- نه هِنری جون دست نمی‌زنم. ولی تا حالا لوزالمعده به این کوچیکی ندیده بودم. اوه حواسم به محتویاتت پرت شد یادم رفت تکلیف چی بود. من برم یه ساعت دیگه وقت بذارم فرمایشات استاد رو از اول بخونم.

two hours later.... (آره با همون صدا بخونید)

- آهان باید یه عضو از بدنت رو انتخاب کنم و عملکردش رو توضیح بدم. خودت چی دوست داری هِنری؟ فکر کن مثلاً من لولو هستم و می‌خوام یه چیزیت رو ببرم تشریح کنم. کدوم رو دوست داری؟

هِنری داد می‌زند: من پسرم! با من از این شوخی‌ها نکن!

- چه شوخی‌هایی؟ تکلیفمون رو می‌خوام درست و دقیق انجام بدم. حالا که تو انتخاب نمی‌کنی، خودم انتخاب می‌کنم. مغز! من مغزت! رو می‌برم!

هِنری آهی از سر راحتی خیال می‌کشد و جواب می‌دهد:
- خُب اون... خانوم معلم مغزمون رو که نمی‌دین لولو ببره؟

سکوت

گلرت یک لحظه از انتخابش پشیمان می‌شود اما سعی می‌کند خونسردی‌اش را حفظ کند.

- اِی کاش مغز رو برای تکلیف دوم انتخاب کرده بودم‌ها. خود هِنری رو سوژه می‌کردم و سعی می‌کردم به هِنری (به کسی که مغز نداره) ثابت کنم مغز نداره! یا مرلین! خیلی کار سختی می‌شد. آقا خلاصه ما بریم بالای منبر و درباره‌ی عملکرد مغز یه چیزایی بگیم. ما که نمره نمی‌گیریم ولی گفتنی‌ها رو باید گفت.

مغز، این عزیز دوست‌داشتنی که طبیعت به اکثر موجودات ارزانی داشته، شبکه‌ای بسیار پیچیده و وسیع از نورون‌هاست که قدرت پردازش فوق‌العاده عجیب و باورنکردنی‌ای داره. شاید فکر کنید مغز فقط برای فکر کردن استفاده می‌شه! (ای کاش واقعاً ازش برای فکر کردن استفاده می‌کردیم و به این روش کمتر ازمون سوءاستفاده می‌شد...) ولی مغز خیلی از کارها رو بدون در نظر گرفتن افکار ما خودش انجام می‌ده. بین ریز به ریز اعضای بدن هماهنگی ایجاد می‌کنه. چطوری؟ با استفاده از همون شبکه‌ی وسیع اعصاب بدن که در لحظه بهش آپدیت می‌رسونن و ازش دستور می‌گیرن.
دقت کردید بیشتر اعضای بدن ما دوتایی هستن؟ دو تا گوش داریم، دو تا چشم داریم، دو تا سوراخ بینی داریم، دو تا... دیگه چه مثال‌هایی به ذهنتون می‌رسه؟
مغز هم دو بخشه! یعنی حتی مغز ما هم چپ داره! چه چیزهایی رو می‌گیم به مغز چپم یا مثلاً به چپ مغزم؟ چیزهایی که بیشتر با منطق و محاسبات سروکار داشته باشن. اگه دو تا تخم مرغ بخرم، باید دو سیکل پول بپردازم، اگه دو جفت تخم مرغ بخرم، باید چهار سیکل بپردازم. پس چه چیزهایی رو به راستیه می‌سپریم؟ آفرین! چیزهایی که درکشون به چیزی فراتر از قواعد و قوانین نیاز داشته باشه! مثلاً اینکه شما اگه تو راه برگشت به خونه یکی از اون دو تا تخم مرغ رو بشکنید، باید این همه راه رو برگردید و کلی کالری بسوزونید تا دوباره خرید کنید و با اعصاب خیلی داغون برید به خونه و به زمین و زمان فحش بدید. بله بله همون ناسزا گفتن هم نیاز به قدرت سمت راست مغزتون داره. معمولاً مدرسه‌های درست و حسابی، سعی می‌کنن یه کاری کنن هر دو طرف مغزتون قوی بشه و فقط شما رو به چپش محدود نمی‌کنن. شما هم سعی کنید با دنبال کردن هنر، موسیقی و چیزهای اینطوری، یه حالی به نیم‌کره‌ی راست مغزتون بدید و از افزایش توان ذهنیتون لذت ببرید.

خُب ما از بالای منبر بیایم پایین که خانوم معلم بیشتر از این بهمون چشم غره نرن. شما رو دعوت نمی‌کنم به تکلیف دوم

نقل قول:
تکلیف رول:
۲-تو یک رول بنویسید که به یه مورد بیمار ناپدیدشوندگی برخورد کردید. انتخاب کنید که کدوم عضوش ناپدید شده باشه و چطور متقاعد و درمانش می کنید و چه اتفاقی میفته. آیا درمان میشه؟ یا اوضاع رو بدتر می کنید؟ (15 نمره)
خلاقیت و توصیف توی هردو بخش امتیاز ویژه ای دارن. راحت و بی تکلف بنویسید.


گلرت گریندلوالد در حال قدم زدن بود و به تکلیف دومی که خانوم معلم داده بود فکر می‌کرد. فکر می‌کرد که چه کند و بیمار ناپدیدشونده از کجا گیر بیاورد. می‌رفت و می‌رفت و می‌رفت تا ناگهان چشمش به کریدنس افتاد که گوشه‌ای کنار مغازه‌ی کمربندفروشی کِز کرده بود و حرف نمی‌زد.
«عمو جون بیا اینجا ببینم.»
کریدنس تا گریندلوالد را دید و شناخت، نگاهش از ترس خیره ماند و پس از چند ثانیه مکث، دود شد و رفت هوا.
«ای بابا... این داداش آلبوس هم لوس از آب دراومد. چشمش نزنم خاطرات بد هم هرگز از یادش نمیره. بذار بریم ببینیم دیگه کی گیرمون می‌آد. آهان، یه اسلیترینی پیدا کردم. بلاتریکس!»
بلاتریکس به شکل عنکبوتی کنار دیوار کلیسایی نشسته بود و انگار با پاهایش حرف M را ساخته بود. معلوم نبود چه می‌کند و صدای گریندلوالد را نشنید.
«بلاتر.... چیکار داره می‌کنه؟»
آرام آرام به بلاتریکس نزدیک شد و با دقت به حالات چهره‌اش نگاه کرد. دو دستش را به دو طرف چشم‌هایش گرفته بود و می‌کشید.
«گِنکی گِنکی؟ دای‌جوبو، دای‌جوبو!»
گلرت چانه‌اش را خاراند و گفت:
«داری چه می‌کنی بلا؟!»
بلا تازه متوجه حضور گلرت شده بود. خودش را جمع کرد و فریاد زد: «هیچییی»
«نه هیچیِ هیچی هم نیست. تو داشتی یه کاری می‌کردی. به من که نمی‌تونی دروغ بگی.»
بلا دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم شدن بالا برد و گفت: «خیلی خوب فقط قول بده به دِلفی نگی. این یه چیزیه بین خودم و لرد.»
ناگهان دهان و چشم‌های گلرت حالت شطرنجی به خودش گرفت.
بلا ادامه داد: «دارم سعی می‌کنم ژاپنی بشم. واسه سالگردمون می‌خوام کیمونو بپوشم و براش ژاپنی بشم.»
شطرنجی روی صورت گلرت تبدیل به مهره‌های شطرنج شد و ریخت.
«وات دِ.... با کشیدن چشم‌ها؟ چرا اونطوری نشسته بودی؟»
«خُبه خُبه. خیلی داری سوالای ریز می‌پرسی‌ها. اینجا جاش نیست. اینجا کلاسه، شاید مناسب نباشه من راجع به تمرین‌های یوگایی که برای سالگردمون می‌کنم حرف بزنم.»
«سالگرد چی؟ تا جایی که من یادمه شما تو این ماه مناسبتی ندارید. نه ازدواج، نه آشنایی، نه حتی تولد دِلفی که حدوداً 9 ماه دیگه‌س.»
«آقا دارم می‌گم اینجا کلاسه. بریم تالار تو رو توجیه کنم یا به لرد بگم خودش توجیهت کنه. فقط سورپریز من رو خراب نکن.»
«الان من تکلیف کلاس رو چه کنم. باید یه نفر رو پیدا کنم که بیماری ناپدیدشوندگی داشته باشه و سعی کنم درمانش کنم.»
بلاتریکس نیشخندی زد و دندان‌های یکی‌درمیان سیاهش را به نمایش گذاشت.
«بهترین گزینه برای تو آلبوسه. اون یه چیزیش کمه.»
«چیش کمه و تو از کجا می‌دونی؟»
«هاها. فکر می‌کنی شب‌هایی که توی خونه‌ی ریدل‌ها می‌خوابی و توی خواب حرف می‌زنی، کل مرگخوارا با تخمه ژاپنی بالا سرت نمی‌شینن واو به واو گوش بدن و نوت بردارن؟»
گلرت بیشتر از این ناراحت شد که چرا شب‌زنده‌داری بدون او؟
اما چیزی نگفت.
نیم ساعت بعد؛ اتاق آلبوس دامبلدور.

دامبلدور: بابا به پیر به مرلین، من مادرزادی این عضو رو نداشتم.
گلرت: دروغ می‌گی دامبلدور. خانوم معلم گفته بود مریضای ناپدیدشدگی‌زده ناپدیدشدن عضوشون رو انکار می‌کنن. من الان باید قانعت کنم که تو داشتی، ولی الان ناپدید شده.
دامبلدور: ای بابا تو دیگه چرا این حرفو می‌زنی گُل‌گُلی؟ من و تو که از جیک و پوک هم خبر داریم.
گلرت: بخواب آلبوس. بخواب آلبالوی خجسته‌ی من. اگه همین الان درمانت نکنم، رفته رفته همه‌ی بدنت ناپدید می‌شه.
دامبلدور: برو یه نفر دیگه رو پیدا کن. من الان حوصله‌ی دکتربازی ندارم. من دیگه نمی‌خوام با تو دکتربازی کنم.
گلرت: باشه ولی بیا تو این آینه خودت نگاه کن. خودت ببین.
آلبوس برای اینکه دل گلرت را خوش کند تا دست از سرش بردارد در آینه نگاه کرد.
- چی؟! ندارم! ندارم گلرت! ریش ندارم!!! من... من ریش داشتم!!
گلرت که مرحله‌ی اول، یعنی قبولاندن مشکل به بیمار را با موفقیت طی کرده بود، فی‌الفور دامبلدور را روی کمر روی تخت خواباند و افسون‌ها را درست یک به یک همانطور که گفته شده بود اجرا کرد.
- آلبوس چرا اثر نمی‌کنه؟
دامبلدور خواست جواب بدهد اما نمی‌توانست. چون زبانش ناپدید شده بود.
گلرت به خواندن وِردها ادامه داد و با هر بار اجرای افسون، یک چیز دیگری از دامبلدور ناپدید می‌شد. سبیلش، چشم‌هایش، طحالش، روده‌ی کوچکش، اینجا و آنجایش،...

متأسفانه درمان با موفقیت شکست خورد و تا مدت‌ها دامبلدور ناپدید شد. هنوز هم ناپدید است و ما دلتنگش هستیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گلرت گریندلوالد در 1404/7/12 21:48:47
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: جمعه 11 مهر 1404 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول


عضوی که من برای این بخش از تکلیفم انتخاب کردم، یه عضوِ به شدت چالش برانگیزه به اسم آپاندیس! و دلیل اینکه انتخابش کردم هم این بود که هیچوقت متوجه کارکردش نمی‌شدم. نمی‌فهمیدم چرا توی بدن وجود داره! بنابراین تصمیم گرفتم راجع بهش یه تحقیقی داشته باشم.

پس همینطور که این عضو از بدن هنری رو تماشا می‌کردم، بهش ویروس و باکتری های مختلف اضافه کردم تا ببینم آیا این عضو قابلیتی داره که از بدن در برابر اون ویروس ها مقاومت کنه؟ که فهمیدم جواب خیر هستش.

بعدش انواع و اقسام غذاهای فاسد شده رو بهش دادم تا ببینم می‌تونه دوایی به درد معده داشته باشه؟ که بازم دیدم خیر!

در آخر، خواستم درش بیارم که ببینم بدون حضورش چه چیزی تغییر می‌کنه اما هنری نذاشت اینکارو بکنم. بنابراین تکلیف من نصفه موند. ببخشید.


تکلیف دوم
رول نویسی


خیلی کم پیش میومد که آقای تال توی کلاسی حضور داشته باشه و حتی خیلی خیلی کمتر هم پیش میومد که هم حضور داشته باشه، هم به جای دلقک بازی، به حرفای استاد گوش بده! البته دست خودش نیست... آقای تال از یه جور بیش فعالی مزمن رنج می‌بره که درواقع دلیل اصلیش برای حضور توی این کلاس هم، همین بوده! با خودش فکر کرده بود که شاید استادِ شفابخشی، بتونه یه ورد و طلسمی بخونه یا یه معجونی بده که یکم از هیجان و فعالیتِ مداومش کم کنه. اما انقدر محوِ جذابیت مبحث شده بود که بیش فعالی رو به طور کل یادش رفته بود! حتی بعد از اینکه کلاسش تموم شد و تکلیف رو یادداشت کرد، بازم انقدر هیجان برای انجام تکلیف داشت که اگه ازش می‌پرسیدی پس بیش فعالی چیشد؟ قطعا به جای اینکه جوابتو بده، متقابلاً ازت می‌پرسید بیش فعالی یعنی چی؟ اصلا بیش با ″ب″ نوشته میشه یا ″پ″؟!

و بله، به همین دلیل بود که آقای تال بی صبرانه کل هاگوارتز رو زیر پا گذاشت تا آدمی رو پیدا کنه که دچار بیماری ناپدیدشوندگی شده! با خودش فکر می‌کرد اگه کسی رو پیدا کنه که همچین بیماری‌ای داره و همچین حشره‌ای رو دیده، می‌تونه ازش اطلاعات مفیدی بگیره و بعدشم خودِ این حشره رو بگیره و توی سیرک استفاده کنه! فرض کنین یه نمایشی توی سیرک عجایب باشه که اعضای بدنِ شخص ناپدید میشه و بعدش دوباره پدید میشه! معلومه که خیلی جذابه! پس آقای تال گشت و گشت و حتی بازم گشت. اما چیزی پیدا نکرد... همونجا بود که به تحقیق و تفحص پرداخت تا ببینه توی کدوم شهر ها و کشور ها این بیماری رواج بیشتری داره. و بعد از اینکه یه لیست ده تایی از اون شهر ها درست کرد، به راه افتاد!

اولین مقصد، سیدنی پایتخت استرالیا بود. به هرحال استرالیا پره از موجودات عجیب غریبی که بیماری های عجیب غریب تر پدید میارن. پس اگه یه همچین حشره‌ای واقعا وجود داره، حتما باید توی سیدنی پیدا بشه. و خوشبختانه سفر آقای تال آنچنان طولانی و دیر و دراز نشد، چون یه همچین حشره‌ای واقعا توی سیدنی وجود داشت! فقط مشکل اینجاست که کسی رو نیش نزده بود... اینم به خاطر پروتکل های محافظتی‌ای بود که مردمِ سیدنی یاد گرفته بودن و رعایت می‌کردن. اما آقای تال نه ناامید می‌شد، و نه سفرش رو ادامه می‌داد! بلکه چندتا از حشرات رو توی بطری زندانی کرد و ریخت روی اولین ماگلی که از کنارش رد می‌شد.

ماگل بیچاره... انقدر وحشت کرده بود که سرجاش خشکش زده بود! البته از حشرات وحشت نکرده بود، بلکه از شکل و شمایل آقای تال وحشت‌ کرده بود! به هرحال اگه ماگل باشی و توی خیابون یه آدم دو متر و نیمی ببینی که تازه پوستش خاکستریه و یه لبخند ترسناک هم روی لباشه و تازه دلقک هم هست، صد در صد یاد فیلم های ژانر وحشت میفتی. اما نگران نباشین. چوندر هرحال اون ماگل توسط حشره مورد حمله قرار گرفته بود و آقای تال مجبور بود که نجاتش بده. واسه همینم دست و پای ماگل رو به یه درخت بست تا آقای ماگل نتونه فرار کنه.

- اصلا نگران نباشین آقا. به بهترین نحو ممکن درمانتون می‌کنم... آخه می‌دونین چیه؟ این کلاس اولین کلاسی بود که با تمام دقت و ذکاوت و عقلانیت بهش توجه می‌دادم. این جمله بندیم به نظر شما هم عجیب بود؟ آره خودمم فکر می‌کنم عجیب بود. فقط میگم که... چرا جوابمو نمی‌دین؟ نکنه حشره زبونتونو گاز گرفته؟ ببینم... عه... چرا بینی ندارین؟ نکنه بینی‌تونو گاز گرفته؟ آره؟

ماگل بدبخت که چند ثانیه‌ای می‌شد بینی‌ش رو از دست داده بود، نمی‌تونست نفس بکشه و در نتیجه نمی‌تونست حرف بزنه! اون به سختی از راه دهنش تنفس می‌کرد و با وحشت به مرد مقابلش خیره شده بود. فکر می‌کرد مرد مقابلش مثل دلقکِ فیلمِ ″وحشتناک″ باشه. آخه اون دلقک هم علاقه‌ی شدیدی به خوردنِ بینی قربانی‌ش داشت.

- آره انگاری واقعا بینی‌تون رو نیش زده. عیب نداره نگران نباشین! الان درستش می‌کنم.

آقای تال که بالاخره به لحظه‌ی حساس ماجرا رسیده بود، مروری بر خاطراتش کرد تا نکات پروفسور ملانی رو به یاد بیاره. و اولین نکته‌ای که به یاد آورد، این بود که عضو ناپدید شده رو پایین تر از قلب بگیره تا زهر با سرعت کمتری پخش بشه. اما چجوری باید عضو رو پایین تر از قلب می‌گرفت...؟ اینکه امکان نداشت! پس شاید بهتر بود که قلب رو پایین تر از عضو آلوده می‌گرفت تا زهر دیرتر به قلب برسه!

- من واقعا عذر می‌خوام ولی باید قلبتونو از جاش دربیارم. باور کنین بعدا می‌ذارمش سرجاش... اصلا یه جوری بخیه می‌زنم که بتونین برین پیش بقیه و راجع بهش پز بدین. باور کنین خصومت شخصی ندارم.

و بعد، بدون اینکه فرصتی برای آقای ماگل بده تا حرفای آخرش رو بیان کنه... که البته آنچنان توانایی هم برای بیان کردن حرفای آخرش نداشت، قلبشو از قفسه سینه‌ش بیرون کشید و تا جای ممکن پایین گرفت تا زهر دیرتر بهش برسه! و بعد، درحالی که اصلا حواسش نبود که بینی رو باید شکل بینی دربیاره و باید تمرکز داشته باشه، شروع به اجرای طلسم کرد.

- پراسپرا اینکانیشن

و تمام! بینی آقای ماگل سرجای خودش برگشت. البته با یکم قوزک و رنگ خاکستری که به نظر آقای تال، خیلی قشنگ و بهتر از هر بینی ماگل شکل دیگه ای بود!

- ببینین به نظر من که قشنگ شده. اما اگه خوشتون نیومده، یه عمل زیبایی رو افتادین دیگه. اصلا نگران نباشین، هزینه هاش با خودم. آقا...؟

اما هیچ جوابی از جانب آقای ماگل شنیده نمی‌شد. چون آقای ماگل قلبش از قفسه سینه‌ش بیرون زده بود و مرده بود! چیزی که آقای تال یادش نبود همین بود که اگه قلب یه ماگل رو از سینه‌ش بیرون بکشه، اون ماگل دیگه زنده نمی‌مونه! که البته چون انقدر هیجان و استرس داشت، کاملا عادی بود که یادش نمونه. بله... کاملا عادی بود! بنابراین، ماگل بیچاره یه عمل زیبایی رو گردنش نیفتاده بود. بلکه یه مراسم ختم رو افتاده بود!

- من واقعا عذر می‌خوام. به مرلین واحد و یکتا قسم که قصدم خیر بود. خب بیاین یه کاری کنیم... من خیرات می‌کنم براتون که روحتون توی اون دنیا به آرامش برسه. قبول؟ آره دیگه قبول. خب حالا دوست دارین کجا دفنتون کنم؟ فقط لطفاً یه جایی رو بگین که باقی ماگل ها نتونن پیداتون کنن... دردسر میشه برام. ام... آقا؟ میشه یه لحظه زنده بشین و جوابمو بدین؟ آقا؟

و بله، این بود داستان ما که اگه همینجا تمومش نکنم، به جاهای باریکی می‌کشه و یحتمل سانسور می‌شم. قصه‌ی ما به سر رسید، کلاغه به خونه‌ش نرسید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 7 مهر 1404 01:02
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
۱-یکی از اعضای بدن هنری رو انتخاب کنید، مشاهده کنید و طرز کارش رو توضیح بدید. میتونید علائمی که دوست دارید رو هم به مشاهده تون اضافه کنید. مثلا کارکرد معده توی هضم غذا، چشم یا مغز و ... .

من اون دو تا اندام لوبیایی شکلو انتخاب کردم. اونایی که نصفشون تو ستون فقرات گیر کرده. به قول خواننده: توی یه دیوار استخونی دو تا کلیه اسیرن. دو تا شیطون، دو تا پرکار، یکیشون تو یکیشون من... چیز اشتباه شد پروفسور.
من قبلا هم کلیه زیاد دیدم و خوب میدونم کارش چیه...
کارش خرید آیفونه!

یعنی آدم بزرگ مشنگا میرن کلیه شونو در میارن و جاش یه آیفون پرومکس نمی دونم چند می خرن و استوری می کنن تا پزشو بدن. البته نمیدونم چرا واسه دوستا و نامزداشون می خرن نه واسه خودشون. به نظرم زندگی آدم بزرگ مشنگا خیلی سخته که باید دل و روده خودشونو بیرون بریزن تا توجه عشقشون رو جلب کنن.

کلیه با یه طناب به اون چیز صدفیه وصل شده. شنیدم یکی از جادو آموزا بهش گفت مثانه و بهم توضیح داد کلیه آب و خون و مواد اضافیشو تصفیه می کنه و بعد می فرسته با طنابش به مثانه. پس مثانه محل ذخیره همون مایع زرده که اگه شبا فیلمای ترسناک ترسناک ببینیم، تخت خوابمونو خیس می کنه. با همه این حرفا می فهمیم کلیه زحمت می کشه و برامون اون مایع زرده رو هم تا یه جایی می سازه و اگه ما ببریم بفروشیمش تو روند دفع آبمون مشکل ایجاد میشه.

تازه میگن کلیه بعضیا سنگ می سازه و اونو می ندازه سمت مغز. مغزم که توش مخ داره، یهو مخش زده میشه. فکر کنم حالا می فهمم چرا آدم مشنگا کلیه شونو می فروشن تا مخ نامزدشون رو بزنن.
خلاصه که کلیه خیلی برای ما مفیده و کلی کار می کنه و زحمت فراوون می کشه و ما هم با خوردن لوبیا (چون قیافش شبیه کلیه ست) می تونیم به بهبود عملکردش کمک کنیم.

۲-تو یک رول بنویسید که به یه مورد بیمار ناپدیدشوندگی برخورد کردید. انتخاب کنید که کدوم عضوش ناپدید شده باشه و چطور متقاعد و درمانش می کنید و چه اتفاقی میفته. آیا درمان میشه؟ یا اوضاع رو بدتر می کنید؟ (15 نمره)

- واییی چه باحاله این!

دختر اسلیترینی که جلوی کوین قرار داشت، روی بدن هنری خم شده بود و با شوق ویبره می زد. کوین کلافه پشت سرش ایستاده بود و گردنش را به این سو و آنسو می کشید تا شاید او هم بتواند قسمتی از اندام های هنری را ببیند. اما دریغ از یک جای خالی برای تماشا!

- بابا بیا این طرف منم ببینم خب. بعدشم پروفشور هنری رو بشته به دیوار که اژ دور ببینیم، تو چرا با کله رفتی تو دلش؟
- چی میگی فسقله؟ من هر کاری دلم بخواد می کنم و کسی نمیتونه جلومو بگیره.
- ببند اون دهنو. یهو دیدی لینی رفت توش.

در واقع کوین توهین نکرد. لینی پیکسی ای ریزه بود و امکان داشت یک دفعه به اشتباه وارد دهان کسی شود. اما دختر اسلیترینی این را نفهمید و با عصبانیت چرخید تا حساب کوین را برسد.
- چه گوجه ای خوردی بچه؟ به من دستور میدی چی کار کنم؟

کوین کمی ترسید و عقب عقب رفت. با اینکه داخل کلاس بودند اما هیچکس حواسش به آن دو نبود. البته کوین می توانست درخواست کمک کند و فریاد بکشد، ولی این کار را نکرد. کمی غرور کودکی داشت (شبیه همان غرور جوانی) و نمی خواست بچه ای ضعیف شناخته شود. دختر اسلیترینی نزدیک تر آمد با نگاه ترسناکش به او خیره شد.
الان ها بود که رول به علت خشونت علیه کودکان غیر قابل پخش شود...

- اصلا از لج تو هم که شده دهنمو تا ته باز میذارم بفهمی مادر نزاییده که بتونه به سلنا زور بگه! حالا آآآآآآآآ.

سلنا دهانش را جوری باز کرد که حتی ته لوزالمعده اش قابل مشاهده شد. کوین که انتظار همچین حرکتی را از سمت سلنا نداشت با این حالت: به او خیره شده بود و به این فکر می کرد آیا ممکن است هاگوارتز به علت بوی گند دهان کسی تعطیل شود یا خیر. همین موقع بود که حشره ریزی خودش را به دهان دختر رساند و چون بوی بد به دماغ حساسش خورد، همانجا جان به جان آفرین تسلیم کرد و مرد!

البته قبل از مرگش نیشش را زد و انتقامش را گرفت. با نیش حشره، زبان سلنا ناگهان غیب شد. همه این اتفاقات در چند ثانیه، مقابل چشمان کوین افتاد.

- نـــــــــــــــــه!

کوین با نگاه به دهان دختر جیغ بلندی کشید و جفت پا رویش پرید. این حرکت، باعث شد او پشتکی روی زمین فرود بیاید.

- دووم بیار الان نجاتت میدم.

کودک روی شکم دختر نشست و دستش را تا ته حلق او برد و حشره را بیرون آورد.
- نه نمیر لینی! عه... این که لینی نیشت. شلنا خوبی؟
-
- چرا جواب نمیدی؟ ژبونت کو؟ موش خورده؟
-
- چرا حرف نمی ژنی؟ دارم نگران میشما!
-

سلنا علاوه بر اینکه لال شده، به خاطر حرکت نینجتسو وار کوین دچار ضربه مغزی نیز گشته بود و اگر هم می خواست نمی توانست حرفی بزند. کوین برای اینکه هشیاری او را بسنجد، نیشگونی کوچک از گوشه پایش گرفت.
دختر واکنشی نشان نداد...
لگد آرامی زد، دختر واکنشی نشان نداد...
لگد محکمی زد، واکنشی نشان نداد...
رفت چوب بیسبال آورد و خواست بکوبد رو کله دخترک که ناگهان چشمش به دهان وا مانده اش افتاد. جدی جدی هیچ زبانی درون دهان سلنا نبود!
تمام حرف های پروفسور استانفورد در کسری از ثانیه به مغز کوچک کوین هجوم آورد و او بالاخره فهمید جریان از چه قرار است.
- واییی نه! اگه ژبون نداشته باشی که نمی تونی بشتنی بخوری! ولی نگران نباش! من نجاتت میدم. ... حالا باید چی کار کنم؟

بلافاصله بعد این حرف، ابری از خاطرات بالای سرش تشکیل شد:
نقل قول:
اگه فردی رو دیدید که مثلا دستش ناپدید شده بود، باید اول متقاعدش کنید که عضو ناپدیدشده رو پایین تر از قلب بگیره تا زهر کمتر پخش بشه. بعد برای درمانش اول فرد رو ثابت نگه دارید و بعد وقتی تصور کاملا دقیق و درستی از دست انسان تث ذهنتون داشتید و با این حرکت... طلسم پراسپرا اینکانیشن رو به کار ببرید.


خب کار ساده ای بود. کوین باید اول عضو را پایین تر از قلب می گرفت. برای اینکار دوباره دستش را داخل حلق سلنا کرد و دنبال زبانش گشت. اما خب چون زبان غیب شده بود، آن را نیافت. برای همین مجبور شد کُلُهُم کله سلنا را گرفته و به پایین تر از قلب برساند و از آنجایی که این کار به زور و زحمت زیادی نیاز داشت، از هاگرید که اتفاقی در همان اطراف پرسه می زد، کمک گرفت.

- عمو هاگرید من بدنشو می گیریم تو کله شو بگیر بکش. قربون دشتت.
- حله.

و هاگرید کشید و کشید و کشید... آنقدری که گردن سلنا اندازه گردن زرافه شد و کوین توانست سر دخترک را خم کرده و به پایین تر از قلبش برساند. کوین شفادهنده توانایی بود.

- خب مرحله بعدی چی بود؟ آهان! هاگرید اژ اونجایی که بیمار باید شابت باشه لطف می کنی بشینی روش تا تکون نخوره؟
- حله.

و هاگرید روی دختر نشست و سلنا را به طور کامل پرس کرد!

_من هم دیالوگ اضافه ای برای هاگرید نیاوردم چون معتقدم کار او به شدت غیر اخلاقی و غیر انسانی بوده و هست. او باید کمی عقل در سر می داشت و به حرف کودک سه سال و نیمه گوش نمی کرد و این پست اصلا ضد اسلیترینی ها نیست و امیدوارم کسی به خودش نگیرد._
به هر حال کوین که به نظر راضی می رسید، دور هاگرید چرخید و سعی کرد در ذهنش، زبان را تصور کند. ماهیچه ای با بیشترین جنبش و فعالیت که اساس زندگی خیلی از انسان ها بود.
اما نمی دانست چرا تا به زبان فکر می کرد، یاد کله پاچه و مخلفاتش می افتاد که بوی گوسفند می دادند. کوین از بوی گوسفند و طبیعت و سیرابی متنفر بود و ترجیح می داد چیزهای مدرن مثل پیتزا و لازانیا بخورد. البته غذاهای خارجی مثل قورمه سبزی را هم می پسندید و...

- بچه ها کسی سلنا رو ندیده؟

با حرف یکی از اسلیترینی ها، کوین فوری از فکر و خیال بیرون آمد. نگاهی به دختر پوستر شده زیر هاگرید انداخت. باید قبل از اینکه کامل غیب می شد، نجاتش می داد. برای همین بدون معطلی دست به کار شد و چوبدستی اش را برداشت و سمت دختر گرفت.
- پراشپرا اینکانیشن!



-چند روز بعد-

- خب تونستین ردی از اون کسی که این کار رو کرده پیدا کنین؟
- نه متاسفانه مادام پامفری. هیچکسو پیدا نکردیم که اونقدر ماهر باشه بتونه کله سلنا رو غیب کنه و عوضش یه کله گوسفند با گردن زرافه و زبون دراز مار مانند جاش بذاره و بعد هم به صورت یک لایه و پرس شده تحویل جامعه بده.

مادام پامفری سری تکان داد و از درمانگاه بیرون رفت تا اسلیترینی ها را با دوست بخت برگشته شان تنها بگذارد و حساب بچه ای را که بعد خلق چنین شاهکاری، خوشبینانه معتقد بود "حداقل الان ژبون داره! دیگه لاژم نیشت اژ لژت بشتنی خوردن محروم بشه. " را برسد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کوین کارتر در 1404/7/7 8:55:50
تو اشتیاق بسوز و سرت رو بالا نگه دار!
سریعتر از باد به آسمون شیرجه بزن!
دنیایی فراتر از تصور تو دستاته و این باشکوهه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 6 مهر 1404 11:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف دوم

-دیمون؟ تو بال هات کو؟ یا مرلین!

رودریک وقتی خسته و کوفته از کلاس شفابخشی جادویی برگشته بود، جغدش دیمون رو دید که دوباره داره سکه هاشو میدزده. چون دیگه واسه ی رودریک یه عادت شده بود که سکه رو از منقارش دربیاره، با بی حوصلگی میره سمتش و همونجا بود که سکته ی ناقص و کاملو باهم میزنه و در به در دنبال پر و بال جغدش میگرده.
-یعنی چی که بال هات نیست؟ آقا حرف بزن بفهمم چیشده! موقع شکار یکی اومده بالاتو کنده برده؟ اصن اگه اینطوری بود تو چجوری اومدی تا اینجا؟ نه نه این نیست! آخه تو اصن جای زخمم نداری اینور اونورت که وای خنگول! من یه جغد گرفتم باهوش تر از خودم باشه خنگ تر از خودم در اومد! بخدا تو بازار تورو به من انداختن دیمون!

دیمون به نشونه ی اعتراض با منقارش یه ضربه میزنه به رودریک و چپ چپ بهش نگاه میکنه. رودریک که نمیدونه چیکار کنه کم کم نگران میشه و میخواد از اتاقش بره بیرون که از مامی هلگا بپرسه ولی وقتی نزدیک در میرسه، لبخند میزنه و دوباره برمیگرده. بیچاره دیمونی که نمیدونست توی ذهن رودریک چی میگذره!

رودریک میره سمت کیفش و دفتر مربوط به کلاس گیاه شناسیو در میاره و میشینه نکته هایی که کامل سر کلاس درباره ی ناپدیدشوندگی نوشته بودو با دقت میخونه.
-هوم... پس اول باید عضوشو پایین تر از قلب بگیره... بعد ثابت نگهش داریم... بعد فلان کنیم... آره ایناهم همه یادمه... خب حله دیگه گرفتم!

رودریک کف دستاشو بهم میزنه و چوبدستیشو از توی جیبش درمیاره.
-خب دیمون! برادر من! ببین میدونی که ترم جدیده مگه نه؟ میدونی درسامم جدیده و اینم اولین جلسم بود که رفتم مگه نه؟ و مرلین تورو خیلی دوست داره! تو واقعا خوش شانسی! البته همیشه خوش شانس بودی چون منو داری ولی الان خوش شانسی چون من تازه از کلاس شفابخش جادویی برگشتم و مطالب تازه تازه و داغ داغ از تنور اومده بیرون! و من کاملا آماده عم که هرچی یاد گرفتم رو تو اجرا کنم!

دیمون آروم میره عقب و از ترس اینکه بمیره لرزه به جونش میفته.

-پس توام فهمیدی که چقدر خوش شانسی که داری بندری میری نه؟ خب ببین بذار برات توضیح بدم مشکل تو چیه. تو الان بیمار منی و منم دکتر. ببین یه سری حشرات رو مخ که منشأشون اصلا مشخص نیست و از ناکجاآباد اومدن، هی میان آدمارو نیش میزنن یه عضوشون به چخ میره و در واقع دچار پدیده ی ناپدیدشوندگی میشن! ولی نه پروفسور و نه بچه ها هیچکدوم ندیده بودن یه حیوونم همچین اتفاقی براش بیفته! یادم باشه به پروفسور بگما

رودریک در حالی که لبخند شیطانی روی لباش بود میاد نزدیک و دیمونو محکم نگه میداره.
-ثابت وایسا... آهان حالا شد! حالا این پر و بالتو ببر زیر قلبت... آ ماشالا!

رودریک بال های فرضی دیمونو میگیره و میبره پایین قلب و به روند معالجش ادامه میده:
-حال میکنی چه دکتری داری دیمون؟ بخدا از جون و دل دارم واست مایه میذارما! خب خودت تصور کن بال و پرات چه شکلی بودن! این وظیفه ی تو بود نه من. اینو کامل یادمه!

دیمون مقاومت میکنه و هی با ناامیدی به دفتر رودریک اشاره میکنه که کاملا همه ی مراحلو داره چپکی و اشتباه میره و هر لحظه داره اوضاعو بدتر میکنه!

-اوه دیمون نگران نباش! من دیگه اونقدر خفن شدم که توی یه ثانیه دفترو ببینم و همه رو حفظ کنم این طلسمو دیگه خیلی تمرین کردم سر کلاس. چون ازونجایی که یه بار با جوزف رفتیم کوچه ی دیاگونو اونهمه کاکتوس دنبالمون کرده بودن و من توی موقعیت بحرانی لال شده بودم و نمیتونستم مثل آدم یه طلسمو از پشت بیسیم به جوزف بگم، دیگه درس عبرت شد واسم که همه رو کامل حفظ کنم! حالا... پراسپرا اینکانیشن!

دیمون باز مرلینو شکر کرد که رودریک از پس یه تلفظ طلسم براومده بود ولی ای کاش همونقدر که برای این وقت گذاشته بود، برای دستور العمل قبلشم وقت گذاشته بود! بعد گذشت یه دقیقه، کم کم بال و پرای دیمون شروع کرد به شکل گرفتن و رودریک خوش و خرم ازینکه طلسمش کار کرده، با خیال راحت و با خوشحالی نگاه میکنه به بال قشنگ دیمون تا اینکه هرچی میگذره بیشتر میفهمه اشتباه شده.
-یکم سایزش... اوم... به نظر کوچیک میاد

دیمون چشماشو میبنده و جرأت نداره بازش کنه که ببینه رودریک چه بلایی سر بال هاش آورده. رودریک به بال دیمون که درواقع بال مخصوص کبوتر بود نه جغد، نگاه میکنه و در حالی که یکم ناراحتم هست ولی نمیتونه جلوی خندشو بگیره. ولی سعی میکنه خودشو جمع و جور کنه و دوباره همون دستور العملارو میره و یه بار دیگه طلسم پراسپرا اینکانیشنو میگه و ایندفعه مطمئنه که درست درمیاد!

- آهان! ببین! اوندفعه نمیدونم چیشد که نشد ولی ایندفعه داره بالت همین رنگ خودت میشه با ابعاد خودت... دیدی اصلا لازم نبود نگران شی؟ همیشه باید به من اعتماد کنی! من این طلسما تو مشتمه اصن! ببین چقدر خو... یـــا خدا! خاک به سرم این دیگه چیه؟

رودریک به بال جغدش نگاه میکنه که چقدر داره بزرگ میشه و داره کل اتاقو میگیره و میفهمه که ایندفعه عم بال جغد نیست و بال اژدهاست!
-ببین من همه ی راه هارو دارم درست میرم. همه چیِ همه چی درسته! نمیدونم چرا چپل چلاق در میای تو! قطعا چوبدستیم مشکل داره نه؟ گفتم یه چند روزه قاطی باقالیاستا ولی مطمئن نبودم! نگا کن! فکر نمیکردم توی دنیای جادوگراهم مثل دنیای ماگلی بهت وسیله مسیله بندازن! سریعتر باید برم عوضش کنم!

رودریک چند بار دیگه تلاش میکنه و انواع بال هارو واسه ی دیمون در میاره و دیمونی که دیگه توانی واسش نمونده بود، خسته به رودریک نگاه میکنه و با چشماش تمنا میکنه که ببرتش پیش پروفسور استانفورد!

-خیله خب خیله خب! میبرمت پیش پروفسور ولی اونجا بگو که من چوبدستیم خراب بود نتونستم درست بال هاتو دربیارم! یعنی در واقع حقیقتو بگو! وگرنه من که خفن ترین جادوگرم اصن. خیلی کارم درسته. یه کاریو یاد بگیرم دیگه استـــاد اون میشم. تو که بهتر از همه میدونی دیمون، مگه نه؟

دیمون بیچاره در حالی که توی بغل رودریکه و مجبوره این وضع اسفناکو تحمل کنه، یه نگاهی به رودریک میکنه که خود رودریک تا تهشو میره و بعد رودریک بدون اینکه هیچی بگه، قهر میکنه و میبرتش پیش پروفسور استانفورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: یکشنبه 6 مهر 1404 09:20
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف اول

رودریک میاد نزدیک هنری و یه همبرگر میده بهش و با علاقه به بدنش نگاه میکنه.
-بخور هنری خیلی خوبه واست بخور عشق کن
-مرسی بخاطر غذا ولی میشه اونطوری نگاه نکنی به بدنم؟ دارم زیادی خجالت میکشم
-خجالت نداره که فقط میخوام ببینم اون دستگاهی که خیلی دربارش کنجکاوم چجوری کار میکنه
-حالا کدوم هست؟
-همبرگرو بخور میفهمی دیگه هی سوال میکنی

هنری همبرگرو با ولع میخوره و رودریک یه صندلی میاره که قشنگ نزدیک بدن هنری باشه و همه چیزشو با دقت ببینه. بعد یه مدت وقتی کار دستگاه مد نظرش شروع میشه لبخند میزنه و دفترشو سریع درمیاره که همزمان هم ببینه کارکردشو هم نکته هایی که قبلا درباره ی "روده ی بزرگ" خونده بود جلو چشمش باشه که هردوتارو باهم تطبیق بده.

-خب... آهان آهان الان وقتشه! غذا رفت توشاون روده ی کوچیک زیادی کوچیکه همه چیو نمیتونه هضم کنه. بخاطر همین هرچی نیمه هضم کرده داده به داداشش یعنی روده ی بزرگ! اوه اوه نگاه کن! داره آب این مواد باقی مونده رو میکشه توی خودش! با چشم دیده نمیشه ولی میگن نمکم داره میکشه تو خودش

رودریک هیجانی میشه و تند تند یه سری چیزا رو همزمان توی دفترش مینویسه.
-همتون ببینین! همین الان مواد غیرقابل هضمو اومد تخمیر کرد! داره تبدیلش میکنه به اسید. اگر تبدیل نکنه انگار سلولای اون قسمت سوختشونو از دست میدن! وای اونورو داشته باش! باکتریا دارن حمله میکنن به اون آب و نمکی که روده جذب کرده و میخوان تبدیلش کنن به سانسور!

رودریک با تعجب به پروفسور نگاه میکنه.
-چرا سانسور شد؟
-زشته بخوای اون کلمه رو بگی بی تربیت. مگه کلاس درس جای این چیزاست
-آخه اینکه علمیه پروفسور. عب نداره که بگم. همه ی بچه هاهم میدونن چیه
-میتونی بگی شماره دو
-چشم. پروفسور دیدین شماهــــم؟ این باکتریا دارن رنگ اضافه میکنن. یه رنگ قهوه ای مانند! میدونستین بوی شماره دو از کجا میاد؟ توی روده کلی سولفید هست که بخاطر اونه این بو. حالا دارن کجا میفرستنـــش؟ دقیقا! توی رکتوم! مثل یه انبار میمونه که وقتی پر بشه باید خالی شه که به انبار صدمه ای نرسه! میبینین بافتشو؟ بخاطر همینه که باید مراقب باشین زود زود خالی شه این انبار!

رودریک که این فرایندو دید خیالش راحت شد که ماگل ها تحقیقاتشون درست بوده و چیزای اشتباه به بقیه یاد ندادن! تصمیم گرفت که از این به بعد هر بچه ای رو که دید بهش بگه حواسش به انبارش باشه چون انبار ممکنه صدمه ببینه و حتی این چیزایی که خیلی ها چندششون میشه و نمیخوان دربارش حرف بزنن‌، نقش حیاتی ای برای بدن داره و خوبه اگر همه یه بار درباره ی روندش بخونن و بفهمن که چقدر مهمه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1404 16:41
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تکلیف غیر رول:

پروفسور، راستشو بخواین ، حواسم بیشتر از همه به قلب هنری جلب شد. از لحظه‌ای که شما با اون طلسم، بدنشو شیشه‌ای کردین، قلبش مثل یک طبل قرمز وسط سینه‌اش شروع کرد به کوبیدن. هرچی ترسش بیشتر، اون طبل هم محکم‌تر می‌زد. انگار می‌خواست از قفسه‌ی سینه بزنه بیرون و فرار کنه.
اما چیزی که بیشتر منو شگفت زده کرد، این بود که ضربان قلبش اصلا منظم نمیزد؛ انگار خودش هم ترسیده باشه. یه بار تند می‌زد، بعد یهو مکث می‌کرد و دوباره تند می‌زد.
اونجا بود که فهمیدم قلب یه دستگاه ساده توی بدن نیست، در واقع یه مرکز فرماندهیه. خون رو که می‌فرستاد توی رگ‌ها، رگ‌ها مثل جاده روشن می‌شدن و نشون می‌دادن که جریان کجا می‌ره.
وقتی هنری یه نفس عمیق کشید و فهمید که قرار نیست بلای سرش بیاد،انگار ضربان قلبش کمکم اروم شد و دیگه دیوانه وار نمیزد. ولی از کار هم نیوفتاد. درست مثل دریا، که حتی بعد از تموم شدن طوفان هم، بی حرکت و کاملا اروم نمیشه.
هرچی بیشتر بهش نگاه میکنم. بیشتر درک میکنم که قلب چقدر حیاتیه. اون با هربار تپیدن، زندگی رو به ما میبخشه با اینکه وجود خیلی از اعضا برای زندهموندن مهمه، ولی به نظرم قلب حیاتی ترینشونه.


تکلیف رول:


هوا در راهرو تنگ و نم‌زده بود؛ نور شمع‌ها به دیواره‌های سنگی برخورد میکرد و سایه‌ها مثل نقاشی‌های متحرک روی دیوارها می‌رقصیدند. همه‌جا ساکت بود و به جز صدای تق‌تق قدم‌هایم چیزی به گوش نمی‌رسید.
ناگهان موجود کوچکی کنار دیوار توجهم را جلب کرد. زیباییش چشمگیر بود؛ بال‌هایی نیمه‌شفاف داشت، بدنش مثل شیشهٔ مات بود و روی هر بندش رگه‌هایی از نور سبز و زرشکی می‌درخشید. ناخودآگاه به سویش کشیده شدم. محو زیبایش شده بودم خم شدم و انگشتانم را جلو بردم. ان پروانه، به آرامی روی انگشتم نشست.
همه‌چیز آرام به نظر می‌رسید، تا اینکه...
حسی مثل یخ از نوک انگشت تا عمق استخوانم دوید. با وحشت دیدم که انگشتانم یکی‌یکی محو می‌شوند؛ از پوست تا گوشت، از گوشت تا استخوان. حس بی‌وزنی و تهدید از دست دادن چیزی که همیشه بخشی از وجودم بود، درونم زبانه کشید. نیشم زده بود! انگار با نیش زدنش، تازه به خودم امدم! حشره را به یاد اوردم همانی بود که در کلاس شفابخشی جادویی درباره اش خوانده بودیم! همان حشره‌ای که باعث بیماری ناپدید شوندگی می‌شد.

-نـه... نـه... نــه!

نفس‌هایم کوتاه شده بود. جلوی چشمم، انگشتانم مثل حباب محو می‌شدند. وحشت در جانم می‌لرزید، اما یادم آمد؛ همان طلسمی که در شفا‌بخشی آموخته بودم! اما کسی درمورد اجرا کردن ظلسم روی خودم حرفی نزده بود! اما چاره ای هم نبود.باید استفاده می‌کردم، حتی اگر تمرکز در چنین لحظه‌ای از من فرار می‌کرد. سم با سرعت بالا می‌رفت و اگر دیر می‌جنبیدم، قبل از اینکه به کسی برسم، خودم هم مثل انگشتانم ناپدید می‌شدم.
چشمانم را بستم. با تمام توان انگشتانم را همان‌طور که بودند تصور کردم.
-پراسپرا اینکانیشن!

آخرین کلمه، نوری باریک مثل رشته‌ای نقره‌ای از نوک چوب‌دستی بیرون جست و به دور جای خالی انگشتانم پیچید. سرمای استخوان‌سوز درونم کم‌کم جای خود را به گرما داد. انگشتان یکی‌یکی بازگشتند؛ پوست صاف شد، مویرگ‌ها به تپش افتادند، و خون دوباره در رگ‌ها دوید.
جرئت نداشتم نگاه کنم، درست انجام داده بودم؟ یا دست دیگری جای دستم ظاهر کرده بودم؟ اما تا چشمانم را باز نکنم، نمیفهمم! وقتی چشمانم را باز کردم، نفس راحتی کشیدم. دستم سالم بود. نه دستی پردار داشتم، نه انگشتان زمخت تمساح فقط خطی باریک روی پوستم باقی مانده بود؛ یادگاریِ همیشگی، نشانی از اینکه واقعاً چیزی تغییر کرده است.
لبخند کمرنگی زدم، نه از خوشحالی، بلکه از رهایی. قلبم آرام گرفت و جرقه‌ای از غرور در سینه‌ام روشن شد. اما زیر این آرامش، هشداری نرم باقی ماند.
حشره هنوز اینجا بود.
و شاید دفعه‌ی بعد، قوی‌تر بازمی‌گشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Only Raven

پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1404 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
1.
پروفسور حالا می‌دونم شما زحمت کشیدین یه کاری کردین ما اعضای داخلی بدن هنری رو ببینیما، ولی بازم چشماش بیش از بقیه توجه منو جلب کرد، خصوصا که حالا دیگه گردالیِ چشمش رو با طلسمتون می‌تونستم ببینم. آخه می‌دونین؟ از همون لحظه‌ای که هنری رو به شکل ایکس درش آوردین، توپ چشماش مدام در حال چرخش تو حدقه بودن. هی از روی شما به سمت چوبدستیتون و بعدم جادوآموزا حرکت می‌کرد. ولی طبق محاسبات من بیشترین توقفش روی چوبدستی و بعد صورتتون بود.

بعد من همیشه فکر می‌کردم وقتی چشمای یکی از ترس گشاد می‌شه، واقعا چشمه که تغییر سایز می‌ده و بزرگ‌تر می‌شه. ولی در واقع اون گردالیه جلوتر میاد و در نتیجه بخش بیشتریش رو می‌بینیم. خلاصه که چشمای هنری اینقد از ترس تو حدقه چرخید که من فکر می‌کنم قطعا بعد از اتمام کارمون باهاش سرگیجه رو می‌گیره.

طرز کار چشماشم اینطوری بود که مستقیم به سلول‌های زحمتکش مغزش وصل بودن. به این شکل که چون مغزش ترسیده بود که مبادا کالبدشکافی بشه، سلولاش به تکاپو در اومده بودن و از اینور به اونور می‌رفتن که چه خاکی بر سر بریزیم که به نیستی نپیوندیم و این بدنو زنده نگه داریم. همزمان با اون تکاپو و تکون سلولا، چشمم تکون می‌خورد. در واقع هر سلولی هر اعلام خطری از سمت هرکسی (پروفسور ملانی یا جادوآموزان) یا هرچیزی (چوبدستی پروفسور ملانی) می‌کرد، درجا چشم همونور می‌رفت. بنابراین اینطوری نبود که مغز بخواد دستوری صادر کنه و چشم اطلاعت کنه، بلکه چشم با اتصال مستقیم به این سلولا، به فریاد سلول مستقیما جامه‌ی عمل بهش می‌پوشوندن. مثلا اونجا که گفتین کالبدشکافی، یکی از سلولا سریعا شما رو در درجه‌ی خطر شماره 1 قرار داد، که در نتیجه‌ش چشمای هنری در حالی که به شما خیره مونده بود، از ترس سرجاش ویبره می‌رفت. چون سلولی که این خبرو داده بود از ترس تشنج کرده بود!


2.
گابریلا همینطور واسه خودش داشت می‌رفت که ناگهان صدای فریادی باعث می‌شه سرجاش متوقف بشه و به سمت منبع صدا برگرده.
- هی! گوشم رفت!

مردی که بیخ گوش گابریلا فریاد سر داده بود، خوش‌حال از این که تنها نیست، در حالی که به سویی اشاره می‌کنه فریاد می‌زنه:
- دست منم رفت! برو پس بگیرش!

گابریلا با تعجب با نگاهش به اشاره‌های مرد روی هوا و حشره‌ای که در حال دور شدن بود نگاه می‌کنه. با دیدن حشره یهو گل از گلش می‌شکفه.
- واهاهاهای! من قبلا عکس این حشره رو دیدم. هرجاتو نیش بزنه ناپدید می‌شه و دیر بجنبی کلا ناپدید می‌شی! ولی نه، گوش منو اون نبرد. تو با فریادت بردی!

مرد که شوکه شده بود، ناخودآگاه چند قدم عقب می‌ره و از پشت به دیوار برخورد می‌کنه. بعد سُر می‌خوره و رو زمین ولو می‌شه. اگه فکر می‌کنین این پایان کار بود، نه نبود. اینا اثرات اولیه‌ی شوک بود و اثرات ثانویه به همون سرعت نمایان می‌شن.
- نه. من دارم می‌میرم. آی مردم. کمکم کنین. دستم رفت. کُلم داره می‌ره.

مرد هم‌چون ابر بهاری اشک می‌ریزه و همزمان با داد و فریادی که می‌کنه حرکات تندی ازش سر می‌زنه. گابریلا که دیگه خیلی احساس می‌کرد هر لحظه ممکنه شنواییش رو به خاطر فریادهای کر کننده‌ی مرد از دست بده، سریع کنار مرد زانو می‌زنه.
- آروم باش. من می‌دونم چطوری باید درمانت کنم!

و چوبدستیش رو بیرون می‌کشه و به سمت دست چپ مرد که از ناحیه‌ی مچ دست ناپدید شده بود نشونه می‌گیره. مرد که هنوز تو شوک بود، دقیقا نمی‌فهمه چی داره می‌شه و بنابراین با وحشت بیشتری فریاد می‌زنه.
- نه! تو می‌خوای انتقام گوشتو از من بگیری. می‌شناسمت! می‌دونم که فقط نگران گوشت هستی. از من دور شو!

مرد با حرکت دستش گابریلا رو به عقب می‌رونه. گابریلا هم تو همون نقطه‌ای که به عقب افتاده بود، خیلی ریلکس دست به سینه می‌شه.
- معلومه که نگران گوشم هستم. واسه همینم می‌خوام با درمانت به خودم کمک کنم. ولی اگه نمی‌خوای خیله خب. بدم نمیاد ببینم این عملیات ناپدید شدن چطوری رخ می‌ده. پروژه‌ی خوبی برای مشاهده‌س.

و فریادهای مرد دوباره بلندتر از قبل از سر گرفته می‌شن، طوری که فرکانس جدیدی رو به توانایی تولید صدا توسط انسان اضافه می‌کنه. گابریلا خیلی دوست داشت به بیخیالیش ادامه بده چون از نظرش واقعا جالب بود که از نزدیک شاهد ذره ذره ناپدید شدن یه نفر، اونم فقط به خاطر نیش یه حشره‌ی کوچیک باشه. ولی فریادای مرد به قدری گوش‌خراش بود که واقعا دیگه نمی‌تونه.

- شاید پتریفیکوس توتالوس جواب باشه؟

گابریلا خودش سوال می‌پرسه و بعد از مدت کوتاهی فکر کردن، خودش جواب سوال خودشو می‌ده.
- نه! اینطوری شاید سرعت حرکت سم بالاتر بره.

پس دوباره دست به کار می‌شه و در حالی که سعی می‌کنه مرد که مدام در حال حرکات شدید بود رو ثابت نگه داره، تو ذهنش چهره‌ی دست رو تولید می‌کنه. اما تکون خوردنای مرد و فریاداش، حقیقتا که نمی‌ذاره گابریلا حتی بتونه نشونه‌گیری درستی داشته باشه، چه برسه به تمرکز کافی برای تصور شکل دست.

- باشه مرد حسابی، خودت خواستی!

گابریلا این‌بار چوبدستیش رو کنار می‌ذاره و به جاش خنجرش رو بیرون میاره. مرد با دیدن خنجر، برای یک لحظه متوقف می‌شه و همین برای گابریلا کافی بود تا دست به کار بشه و خنجرو یکراست به سمت ناحیه‌ای یکم بالاتر از مچ دست چپ نشونه بگیره و دست مردو از اون ناحیه به بعد قطع کنه. مرد این‌بار دیگه قادر به تحمل این شوک و درد نبود و بنابراین درجا بیهوش می‌شه.

حالا که مرد آروم گرفته بود، گابریلا چند تا طلسم برای توقف خونریزی اجرا می‌کنه. بعدش در حالی که از شدت تقلای مرد، عرق روی پیشونیش ظاهر شده بود، با دستش عرقا رو کنار می‌زنه و با صدای "هوفی" کنار مرد به دیوار تکیه می‌ده.
- بالاخره اینم یه راه برای متوقف کردن پخش شدن سم بود دیگه نه؟

گابریلا بعد از این که چند تا نفس عمیق می‌کشه، می‌چرخه و مستقیم به مرد زل می‌زنه. می‌خواست ببینه آیا واقعا راهکاری که به کار برده جواب می‌ده یا نه؟ وقتی نیم ساعت می‌گذره و می‌بینه مرد همچنان همه‌ی بخشای بدنش به جز از نقطه‌ی قطع شده به بعد رو نداشت، لبخندی می‌زنه و در حالی که آوازی رو زیر لب می‌خونه از اونجا دور می‌شه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: شفابخشی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مهر 1404 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تکلیف جلسه ی اول کلاس شفابخشی جادویی
به تدریس پروفسور استانفورد

بالاخره کلاس زبان‌شناسی جادویی تموم شد و از کلاس بیرون اومدیم. تو راهرو های نورانی هاگوارتز راه می‌رفتیم. خسته بودیم ولی ما گریفیندوری ها قرار گذاشته بودیم که جام گروه های اون ترم رو ببریم. هیچ چیزی مانع ما نبود. داشتم به سمت تالار گریفیندور می‌رفتم تا با بقیه درس بخونم که دیدم بچه های هافلپاف دور یه‌چیزی جمع شده‌ن. مردد بودم که برم تالار یا ببینم چی شده.
سعی کردم بفهمم به چی نگاه می‌کنن. از شدت سر و صدا نمی‌تونستم صدای کسی رو تشخیص بدم. خیلی شلوغ بود. بالاخره متوجه شدم دور چی جمع شدن. صحنه ی وحشتناکی بود.
یه نفر بدون پا و نصف یه دست داشت از درد به خودش می‌پیچید. در حین تکون های شدید تونستم نشان هافلپاف رو رو ردای مشکی‌ش ببینم.
یه نفر از تو جمع داد زد: آهان اینم هرمیون!

_ چی؟ من؟ یا مرلین... من دیگه باید برم درس بخونم...
_ صبر کن کجا میری!
_
و قبل از این که به سمت تالار هافلپاف کشیده بشم متوجه نقشه‌شان شدم.

در تالار هافلپاف

انصافا هیچ‌جا تالار خود آدم نمیشه. روی کاناپه ی سفتی نشسته بودم و همه دورم جمع شده بودن. همونطور که حدس می‌زدم، از من خواستن یه طلسمی رو جادوآموز بیچاره که اون وسط ناله می‌کرد اجرا کنم خوب شه. اپن روز پروفسور استانفورد طلسمش رو یادمون داد ولی من هنوز درس ها رو دوره نکرده بودم. حالا که فکرش رو می‌کنم واقعا کار اشتباهی کردم. خیلی...
_ بدو دیگه! انقدر فکر نکن بدبخت مرد!

با استراب گفتم: بله بله. خب اول باید بیمار رو... ببخشید. اههممم

همزمان در افکارم

ترس در حال زدن تو سرش: بدبخت شدیم چی کار کنیم! غم: ما همیشه بدبخت بودیم و... و... اووئه! هرمیون حس: ( این حس، حس جداگانه ای است که به تازگی مهمان مغز شده است. کنجکاوی نکنید.) همه ریلکس باشید. نفس عمیییییققق بکشی... اهه اهه اهه... ببخشید. از بس نفسم عمیق بود سرفه‌م گرفت. نفس عمیییق بکشید و فکر کنید. آهان چیز بود... ام... پرانپرا اینکانیشن!
_ مطمئنی؟ گند نزنیم! اگه گند بزنیم بیچاره تر میشیما!
_نه نه حواسم هست بریم.

بالای سر جادوآموز نیش خورده

_ اهههممم. پرانپرا اینکایشن!
وقتی نتیجه‌اش رو دیدم، فقط یه کار کردم:
فرااااااااااااااررررر

امیدوارم که از تکلیفم راضی بوده باشین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1404/7/2 17:57:11
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در 1404/7/3 10:49:26
قلب است که نشان می‌دهد انسان‌ها تا چه حد بزرگ‌اند نه ظاهرشان.