جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

47 کاربر(ها) آنلاین هستند (37 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  94 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  292 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  277 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  349 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1404 19:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


چند دقیقه:

گریفیندوری ها:پچ پچ پچ...
ریونکلاوی ها: پچ پچ پچ...
گریفیندوری ها:پچ پچ پچ...
ریونکلاوی ها: پچ پچ پچ...
گریفیندوری ها:پچ پچ پچ...

کل تالار ریونکلاو پر شده بود از صدای پچ پچ پشت سر هم. تا اینکه بالاخره همگی لبخند زدن، سر تکون دادن و از هم فاصله گرفتن ولی خب چیزی که توجه همه رو به خودش جلب کرد، لیلی-روونا و لورا-گودریک بود:
-میبینی چه دوره زمونه ای شده؟
- اره به خدا معلوم نیست وقتی نبودیم این هلگا و سالازار چی فرو کردن تو سر اینا...
- ریونکلاوی های زمان ما به قدری شجاع بودن که نگو، وللی الان چی؟ یه سره سرشون تو کتابه!
-اره والا گریفیندوریا رو یادته؟ مدام درحال درس خوندن بودنا... الان نگاه کن... کل فکر و ذکرشون شده رپ و کوییدیچ و از این جور مزخرفات بچه های امروزی...
-الان همینجا رو میبینی؟ اون زمانا این شکلی بود؟ نه! پرده ها ابی بودن نه! یه پرده های قرمزی داشت... مبلاشو خودم چیدمااا ببین چطور همه جا رو ابی کردن!
- این که خوبه! تالار گریفیندور، یه زمانی ابهت خودشو داشت! ابی ابیبود اما الان چی؟ همچی قرمز خالصه هیچی ابی نیست حتی یه گلدون ساده...
-میبینی؟ حتی بهشون یاد ندادن نباید با دهن باز به بنیان گذاران گروهشون خیره بشن!

حرف اخر لیلی-روونا بقیه را به خود اورد و باعث شد شروع به عملی کردن نقشه کنند...

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/8/14 20:29:33
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/8/14 20:36:59

Only Raven

پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: چهارشنبه 14 آبان 1404 12:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


خلاصه:
در شب هالووین، گریفیندوری‌ها و ریونکلاوی‌ها گرد هم میان تا روونا و گودریک رو احضار کنن. اما در مرحله آخر همه چیز خراب می‌شه که باعث می‌شه روونا و گودریک به جای جسم خودشون، هرکدوم به ترتیب هر بار بدن یک جادوآموز ریونکلاوی (قبلا آکی و الان لیلی) و یک گریفیندوری (قبلا ملانی و الان لورا) رو تسخیر کنن. مشکل بعدی اینه که علاقمندی‌های روونا و گودریک (و نه توانایی‌هاشون) با هم جا به جا شده. یعنی روونا به شجاعت و رنگ قرمز علاقمنده و گودریک به هوش و رنگ آبی. بعد از یه دور مسابقه مچ‌اندازی و هرکی پلک نزنه می‌بره و چک‌زدن، حالا روونا و گودریک بستنی می‌خوان...
نکـته: کنترل بدنی که روونا و گودریک تسخیر کردن یه بار دست خودشونه و یه بار دست صاحب اصلیش!

~~~

همه با دیدن بستنی‌هایی که دست لیسا بود، یاد خاطراتی میفتن که نباید. دقیق‌ترش می‌شه خاطره‌ای که مراحل احضار روح داشت به درستی انجام می‌شد تا این که کوین به خاطر اشتیاقش برای بستنی خوردن، کل مراسمو به هم زد. فکر کردن به این که تنها چند لحظه تامل و بستنی نخواستن، مساوی بود با روونا و گودریکی که با بدن خودشون احضار می‌شدن، باعث می‌شه بغضی که تو گلوی همه شکل گرفته بود حالا بشکنه.

بنابراین طی یک حرکت هماهنگ یهو اعضای هر دو گروه می‌زنن زیر گریه و هم‌چون ابر بهاری زار می‌زنن و کف چوبی شایدم سنگی تالارو آبیاری می‌کنن.

لیلی-روونا و لورا-گودریک که فکر می‌کردن بستنی یه چیزیه که از هزاران سال پیش تا الان، همه از خوردنش خوش‌حال می‌شن، حالا با دیدن دریاچه‌‌ی آبی که کف تالار ریونکلاو در حال شکل گرفتن بود با تعجب نگاهی به هم می‌ندازن.
- یعنی دوره زمونه به قدری عوض شده که بستنی دیگه نماد غم شده؟
- من نمی‌تونم اینو تحمل کنم. این حق بستنی نبود که به این روز بیفته. نه... نمی‌شه.

و لورا-گودریک هم به خاطر اتفاق شومی که در طول تاریخ برای بستنی افتاده، می‌زنه زیر گریه. لیلی-روونا هم که می‌بینه همه جمیعا بر گریه کردن متحد هستن، اختیار خودشو از دست می‌ده و اونم گریه‌ش می‌گیره.

این وسط فقط گابریلا و کوین بودن که برای در امان موندن از خیس شدن، فارغ از غم دنیا روی طاقچه‌ای نشسته بودن و در حالی که پاهاشونو تو هوا تکون می‌دادن، بستنی پشت بستنی بود که باز می‌کردن و می‌خوردن. احتمالا تا وقتی بساط اشک‌ریزون ملت به پایان می‌رسید، دیگه بستنی‌ای برای خوردن باقی نمی‌موند.

این وسط یک چیزه که ناگهان ذهن کوین رو منور می‌کنه.
- به نظلت دیگه وقتش نیشت لوونا و گودلیکو به لاه لاست هدایت کنیم؟

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 20:49
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده






لیلی-روونا دفتر نقاشی رو گرفت و شروع به نقاشی کرد. اما از اونجایی که جناب گودریک گریفیندور نقاش خوبی نبود ‌پس لیلی-روونا نتونست منظورش رو درست بکشه. نقاشی رو نشون بقیه داد. و منتظر جواب بقیه موند

-میمونه؟

-احمق، این گاوه.

-نه بابا، این داره میگه یه مسابقه جدید راه بندازید

-ای بابا، این نوشته اتیش، یعنی باید یکی رو تو اتیش بسوزونیم.
ملت همونطور که ایده های سمی درمورد نقاشی لیلی-روونا میدادن، کوین یکم جلوتر اومد و با قیافه بامزه ای اخم کرد، بعد گفت:
-بشتنی؟
و بعد لیلی-روونا با دست نشون داد که یعنی درسته. اما کسی توجه نکرد چون لیلی-روونا که صدا نداشت، کوین هم صدای بلندی نداشت. و بعد لیسا وارد شد، لیسا همونطور که کوین رو توی بغلش میگرفت داد بلندی زد:
-جواب بستنیه ملت، انقدر بحث نکنید
و همه ساکت شدن.

-خب جواب رو پیدا کردیم بستنی، اما بستنی یعنی چی؟ اصلا بستنی راه حل جوابه؟ یا دلشون بستنی میخواد؟ یا....

این سوالات رو سیبل بود که میپرسید، با رسیدن به جمله اخرش لیلی-روونا و لورا-گودریک، شروع کردن به بندری زدن که یعنی اره، دلشون بستنی میخواد. لیسا لبخندی زد و پاکت پر از بستنی رو بالا گرفت.
-گفتم برای شب هالووین حال میده بستنی، این سفارش مخصوص کوین بوده.
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1404/8/14 5:42:56
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1404/8/14 5:43:23
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1404/8/14 5:44:44
هیچ لذتی بالاتر از خندیدن نیست. حتی اگر به قیمت حرص خوردن بقیه باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 18:56
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


همانطور که ملت در هر ثانیه نفری یه چک به آستریکس می‌زدند، لورا-گودریک چند قدم آنطرف تر ایستاده بود و قیافه‌ی طلبکارانه‌ای به خودش گرفته بود. مچ دستش را به حالت "ایش" چرخاند و به لیلی-روونا نگاه کرد.
- می‌بینی ناظرای جدید چقد پررو شدن؟!
- واقعا... از در که اومد حتی سلامم نکرد!
- اصلا از در اومد؟
- آهای! من کی اینکارا رو کردم؟ چرا خودم یادم نمیاد! آخ!

این صدای اخر متعلق به آستریکس بود که داشت زیر دست و پا له میشد و علاوه بر چک خوردن، خفه هم میشد. اما لیلی-روونا اهميتی نداد و از آنجایی که انجا تلار ریونکلاو بود، دست برد و یک سبد سبزی تر و تازه از زیر کتابخونه در اورد بین خودش و لورا-گودریک گذاشت.
- نمیدونم داخل این کلاسای هاگ چی‌چی بهشون یاد میدن که اینجوری جلوی بنیانگذارانشون رفتار میکنن... مثلا همین...
- بد دوره زمونه‌ای شده...

اما صدای حرف هاشون تو بگو مگوی ملت گم شد. چند نفر اون کنار هم درحال رسیدگی به مشکل قطعی صدای اونا بودند که از اتاق فرمان اشاره کردند ولشون کنید که شر میشه. اونا هم ولشون کردند. دیگه حتی خودشون هم صدای خودشون رو نمی‌شنیدند! چند ثانیه طول کشید تا بفهمن چیشده!

- بابا ولم کنید! عه! مثلا من خون‌آشامم! انقدر زدید تو گوشم قرمز شدم!
- اصلا اینهمه خون از کجا اوردی که صورتت قرمز شده؟ شپلق!
- نزنيد دیگه! اصلا مگه مسابقه‌ی روونا و گودریک نبود؟ برید سراغ خودشون!

همه موافق بودند و می‌دونستند حق با آستریکسه. روونا و گودریک این بازی رو شروع کرده بودند و خودشون رفته بودند یه گوشه نشسته بودند سبزی پاک می‌کردند! همه‌ی ملت برگشتن سمت لیلی-روونا و لورا-گودریک. اما اونا نه تنها سبزی پاک نمی‌کردند بلکه اصلا ننشسته بودند! حتی غیبت هم نمی‌کردند!

- چیزی شده؟

لورا-گودریک به گلوش اشاره کرد و دستش رو افقی تکون داد.

- سرتون قطع شده؟!
- نه بابا! صداشو میگه.

لیلی-روونا به نشانه‌ی تایید سرشو تکون داد.

-خب الان ما چیکار کنیم؟ نکنه تا ابد روونا و گودریک اون تو بمونن و نتونن حرف بزنن؟
-زبونتو گاز بگیر! این چه حرفیه!
- خب میگی چیکار کنیم؟
- خب... نمیدونم... ولی ملانی میدونه. یبار که گلودرد گرفته بودم صدام در نمیومد درستش کرد، مگه نه ملانی؟

اما ملانی جواب نداد.

- گابریلا؟
- اصلا دوست ندارم اینو بگم ولی توی کتابه اینو نگفته بود. نمیدونم چرا اینجوری شده.

لورا-گودریک دستش را در هوا تکان داد تا به او نگاه کنند، سپس با حرکاتی که اصلا شبیه به حرکات پانتومیم نبود، شروع به توضیح موضوع کرد. اما باید بگم که شما اگر زبون یک غول غارنشین رو بتونستید بفهمید، اونموقع میتونستید چیزایی که لورا-گودریک میگفت رو هم بفهمید.

- چی میگی...
-کسی میفهمه چی میگن؟
- نمیتونی بنویشی؟

کسی که این حرف اخر رو زد کوین بود. کوین با اینکه سواد نداشت اما دفتر نقاشی و مداد رنگی هاش رو به سمت لورا-گودریک گرفت.
- بیا. بشتنی هم بگو بگیرن برام!

لورا-گودریک انها را گرفت و به لیلی-روونا نگاه کرد. حالا که فکر می‌کرد حرفی برای گفتن نداشت.

افرادی که لایک کردند

نقل قول:
میو میو!


پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آبان 1404 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

اعضای هر دو گروه در دو طرف تالار قرار گرفته بودند. برخی حتی چیپس پفک و پشمک حاج مرلین‌الله هم اورده بودن تا حین دیدن مسابقه از آن لذت ببرن. برخی دیگرم حتی میز شرط بندی راه انداخته بودن تا توی این وضع نابسامان مملکت یه گالیونی به جیب بزنن. مهم این بود که دو بنیان‌گذار هاگوارتز داشتند جلوی همدیگه قرار گرفته بودند و می‌خواستند مسابقه چک زنی رو شروع کنند که... تنها عضوی که خیر سرش ناظر بود و کلی توی سوژه جدی فعالیت بی شرمانه داشت ولی هنوز نرسیده بود توی این سوژه پست بزنه عین گاو، جفت‌پا میپره وسط تالار و خودش رو بزور توی سوژه جا میکنه.

- ملت! من یک ایده‌ای دارم.

لورا- گودریک نگاهی به سرتاپا این جوون انداخت، بعد یک ابروشو بالا انداخت و گفت...
- تو کیش میشی؟
-هن؟ من کیشمیشم؟
- نه. میگم تو کیش میشی؟
- من کیشمیش نیستم که. من آستریکسم.
- میگم تو کی‌ش می‌شی؟
- آها. بله. من آستریکسم دیگه. ناظر گریفیندور میشم.
- گِل بگیرن در اون تالاری که تو ناظرش باشی. این چه قیافه‌ایه؟ اون ماسک چیه رو صورتت؟ جرونا گرفتی مگه! عین بچه‌ دهه نودی نسل زد که بعد جرونا همش ماسک مشکی میزدن بعد فکر میکردن خیلی خفن شدن میمونی.
- اهم اهم. شما گودریکی حالا ما احترام میذاریم ولی این ماسک ما بغیر از خفن نشون دادنمون، جلوی ترس ملت از دندونای تیز نیشدارمون رو هم می‌گیره.
-ژووووون. عمویی تو ترسناکتم قشنگه. در بیار ببینم اون نیش پیشیاتو.

آستریکس که نمی‌خواست جلوی بقیه اعضای گریفیندوری و ریونکلاوی کم بیاره و بحث ابهت ناظریش زیر سوال بره با قیافه‌ای کاملا جدی و حفظ ابهتش ماسکش رو در اورد و پوزخندی تحویل لورا- گودریک داد.

شپلق!

صدای محکمی مثل یک بمب به یکباره توی تالار پیچید و همه آدمای توش رو میخکوب کرد!
آستریکس چند قدم عقب رفته بود و دستش روی صورتش بود. در میان دستش رد سرخ جای چند انگشت دیده میشد که حاکی از کشیده خوردش این ارشد پر ابهت ذلیل شده گریفیندوری بود!
- چند ماهه ناظر شدی حالا برا من قیافه می‌گیری ماسک در میاری! اینو زدم که بفهمی معنی بزرگتر چیه.

آستریکس که مشخص بود از حرکت گودریک جا خورده بود ولی نخواست که در مقابل بقیه ملت، جلوش کم بیاره. برای همین تو اولین فرصت خواست مقابله کنه که...

شپلق!

کشیده محکم دوباره گودریک-لورا روی صورت آستریکس میشینه!
- شعور نداری می‌خواستی رو بنیان گذار گروهت دست بلند کنی!

شپلق! این بار کشیده از طرف روونا- لیلی بود!
- تو دیگه چرا زدی؟
- چون می‌خواستی دست رو خانم بلند کنی!
- گودریک که ولی مرده...

شپلق!
-بیخود! حرف اضافه نباشه. گودریک تو بدن لوراس. لورا هم خانومه. خجالت نمی‌کشی میخواستی رو یه خانوم دست بلند کنی!
- ولی اخه...

شپلق!
- ولی و زهرمار! ننت بهت یاد نداده با یه خانوم بحث نمیکنن! هرچی یه خانم گفت فقط باید چشم!
- نمیش...

شپلق!
- چی گفتم بهت من همین دو دیقه پیش...؟
- آقا من ناظرم، ارشدم! آبرو دارم من! ابهت دارم من نمیتونین اینجوری منو خورد کنید...!

گودریک-لورا که حسابی بلند کردن صدای آستریکس بهش برخورده بود! با صورتی از شدت عصبانیت و فشار سرخ شده بود با دستای مشت کرده به سمت آستریکس حرکت کرد...
-دیوونم کردی آستریکس... دیوونم کردی...(شپلق!) فکر کردی کی هستی... (شپلق!) احمق! ناظر نداشتی بزنه تو گوشت ولی من هستم... (شپلق!)...(شپلق!) از این به بعد هرچی میگم فقط میگی چشم...(شپلق!) منو نگا... چشم(شپلق!)... چشم(شپلق!)... چشم(شپلق!)... خب؟[/url]
- چشم...
-good boy.

آستریکس روی زمین افتاده و بغض قلوشو گرفته بود. اما بعد از کنار رفتن دو بنیان گذار از بالای سرش، متوجه نزدیک شدن بقیه اعضای گریفیندوری و ریونکلاوی به سمتش شد. اعضایی که نه از روی دلسوزی بلکه از روی چیز دیگه‌ای داشتند نزدیک میشدند!
اولین نفر ملانی به آستریکس رسید که.. (شپلق!) صد بار بهت گفتم توی تاپیک ادامه دار پست طولانی ننویس هی من گفتم(شپلق!) هی تو نوشتی(شپلق!).
- (شپلق!) دیگه تو باشی از جوکای من اسکی نری!
-(شپلق!) تا تو باشی دیگه منو دیس نکنی!
-(شپلق!)
- سیبیل تو دیگه چرا میزنی؟
- چون تو پیشگویی دیده بودم که میزنمت. پس منم زدمت.
- (شپلق!) تا تو باشی دیگه دست روی لونا بلند نکنی! مرتیکه (شپلق!)... نامحرم(شپلق!)... مستهجن(شپلق!).
- من کی رو لونا دست بلند کردم اخه؟
- توی اون یکی سوژه بلند کردی.(شپلق!)
- (شپلق!) ببین اونقد طولانی نوشتی که لونا هم ازت دیده یاد گرفته. طولانی تر از خودت نوشته. اینا(شپلق!) همش(شپلق!) سر توعه!(شپلق!)
- (شپلق!)
- تو دیگه چرا لاکرتیا؟
- دیدم شپلق خوردنت ملسه منم زدم.
- بازم که داری پست رو طولانی میکنی! (شپلق!) بسه تمومش کن دیگه!
- هنوز هزار کلمه‌هم نشده که ملانی.
- باز که داری بحث میکنی! (شپلق!) مشخصه اصلا چرا دوزدختر نداری! (شپلق!) همه هم سنای تو الان توی سایت ازدواج کردن! (شپلق!) یاد بگیر یکم ازشون!(شپلق!) زمستون داره میرسه من ترشی تورو می‌خوام چیکار! هان؟(شپلق!)

آستریکس که حسابی زیر پای ملت له شده و صورتش از کلی شپلقی که خورده بود عین رب گوجه سرخ شده بود قلط کردم، گویان سینه‌خیز به سمت ورودی که حالا براش در فرار از اتاق فرار نام داشت می‌خزید تا دیگه اون باشه قلط اضافی نکنه که خودشو عین گاو بندازه وسط سوژه و مسابقه دو بنیان گذار...
- راستی آستریکس!
- بله لونا؟
- (شپلق!) اون غلط کردمه. بازم اشتباه گفتیش.
- چشم بانو... غلط کردم بانو...

افرادی که لایک کردند

Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1404 21:17
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


ملانی-گودریک نگاهی به لیلی-روونا می‌ندازه. بیشتر نگاه می‌ندازه. خیلی بیشتر. بیشتر تر تر حتی. اما تنها واکنشی که از لیلی-روونا می‌بینه اینه که اونم همینطور بهش زل می‌زنه بدون این که بخواد پلک بزنه. انگار که ناخودآگاه مسابقه‌ی "هرکی پلک نزنه می‌بره" برگزار کرده بودن. اینو ملانی-گودریک وقتی می‌فهمه که خب، طبیعتا پلک می‌زنه و یهو لیلی-روونا با خوش‌حالی از جا می‌پره.
- دیدی دیدی؟ اصلا حتی نیازی نداشتیم مسابقه چک‌زنی بریم! چون قبلش تو مسابقه‌ی خودت شکستت دادم.

ملانی-گودریک که متوجه نبود اوضاع از چه قراره، با سردرگمی می‌پرسه:
- منظورت چیه؟ ما دو ساعته بهت زل زدیم بلکه بفهمی نگاهمون معنای اینو می‌ده که وقت کردی یکم از خجالت آب شو!

ابروی لیلی-روونا تلپی می‌پره هوا.
- چی گفتی؟ ما چرا باید خجالت بکشیم؟ ما تازه تو را در بازی خودت شکست دادیم و اتفاقا خیلی هم احساس پیروزی می‌کنیم.
- چون همه‌ش تو داری تعیین می‌کنی چه مسابقه‌ای بدیم. پس ما چی! ما هم می‌خوایم مسابقه طراحی کنیم. از نوع ذهنی که فقط باهوش‌هایی هم‌چون خودمان پیروز شویم.

ملانی-گودریک همزمان با گفتن این حرف، چشمکی رو به ریونکلاوی‌ها می‌زنه. در جواب ریونکلاوی‌ها تنها چهره در هم می‌کشن.

- خب تو همین الان مسابقه‌ای ترتیب دادی که ما پیروز شدیم. پس نوبتیم باشه نوبت ماست! مسابقه چک‌زنی.

لورا که تمام مدت یه گوشه در سکوت به تماشای دعوای روونایی گودریکی مشغول بود و متوجه چهره‌ی معترض و متعجب گودریک شده بود که هنوز نفهمیده اوضاع از چه قراره، بالاخره به حرف میاد.
- فکر کنم گودریکمون هنوز متوجه نیست ناخودآگاه چه بازی‌ای راه انداخته بود!

ملانی-گودریک که تو این سوژه به طرز شگفت‌انگیزی گوشاش تیز شده بود، این‌بار توجهش به گفته‌ی لورا جلب می‌شه. به نظر میومد لورا بازی‌های زیادی رو می‌شناسه که می‌تونست در ادامه به دردش بخوره. پس گودریک یکم با خودش فکر می‌کنه و با تکونی باعث می‌شه ملانی یهو سرجاش تلو تلو بخوره. لحظه‌ی بعد صدای گودریک از دهن لورا بود که در حال شنیده شدن بود.
- آه متوجه شدیم. هرچند قصد ما برگزاری چنین مسابقه‌ای نبود، ولی قبول می‌کنیم. ولی یادت باشه بعد از مسابقه چک‌زنی، نوبت ماست که بگوییم چه کنیم!

لیلی-روونا که فهمیده بود گودریک دیگه ملانی رو تسخیر نکرده و سراغ لورا رفته، چرخش 180 درجه‌ای می‌کنه تا رو به روی لورا-گودریک قرار بگیره.
- خیله خب، می‌پذیریم. بعدی با تو.

افرادی که لایک کردند

🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1404 20:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


ملانی- گودریک باز هم تو مخمصه افتاده بود. باز هم باید ذهن رووناییش رو به کار مینداخت بلکه بتونه یه راه فراری برای خودش پیدا کنه. بنابراین چرخ دنده های ذهن رووناییش با چنان سرعتی شروع به کار کردن که بین موهای ملانی بیرون زد. بقیه با دهن باز محو این صحنه شده بودن که...

- یافتیم... چیز می باشد... مسابقه قبلی تمام شده و ما دیگه مایل نیستیم دوباره همون مسابقه رو اجرا کنیم.

ملانی- گودریک در اون لحظه چنان حس پیروزمندانه ای داشت که اگه کسی نمیدونست فکر میکرد تونسته هاگوارتز رو فتح کنه و سند شیش دانگشو به نام خودش بزنه. اما همیشه از قدیم گفتن پیش پیش خوشحالی کنی کنسله. اما خب ملانی- گودریک درسته که قدیمی بود ولی در واقع زیادی قدیمی بود. قدیمی تر از به وجود اومدن این اصطلاح. در نتیجه خبری از این داستان نداشت و پیش پیش مشغول خوشحالی بود. اون هم چه خوشحالی بیا و ببین.

در واقع فکر میکرد که داره تو ذهن خودش داره خوشحالی میکنه اما چیزی که نمیدونست این بود که یه کم اشتباه کرده بود و خوشحالیش از ذهنش فراتر رفته بود و جورش داشت خوشحالی میکرد که همه در حال دیدن بودن.

-هم نامهربونه... هم آفت جونه... هم با دیگرونه... هم...

نگاه های مبهوت اعضای دو گروه روی ملانی- گودریک اونو یه کمی به شک انداخت.
- شماها به چی خیره شدین؟

هیچکدوم از اعضای دو گروه جرات نداشتن خودشونو با دو بنیان گذار گروهشون در بندازن. میگین چرا دو تا؟ پس چند تا؟ نه چیزه یعنی چون با گودریکی طرف بودن که ویژگی های روونا رو داره هر دو طرف نسبت بهش احساس احترام میکردن و قصد نداشتن حرفی بزنن. اما خب لیلی- روونا که از این قید و بندا نداشت.
- باشه قبوله! یه مسابقه دیگر راه می اندازیم.

حالا یه بار دیگه اعضای دو گروه برگ ریزونای پاییز شده بودن و به لیلی- روونا خیره شده بودن که به همین راحتی حرف ملانی- گودریکو قبول کرده بود.

- مسابقه چک زنی رو جایگزینش میکنیم.

حالا با این جمله همه چی برای بقیه روشن شد که چرا لیلی- روونا به این راحتی تغییر مسابقه رو قبول کرده بود.

افرادی که لایک کردند

تویی که داری این پیام رو میخونی... برات مرگی دردناک پیشگویی میکنم! مرگی با سوراخ شدن انگشتت با دوک... نه چیزه... با اولین چیزی که بهش دست میزنی!
پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1404 16:01
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده






اکی-روونا با چشمانی پرغرور دستش را روی میز کوبید و با لبخندی تمسخرآمیز به گودریک-ملانی نگاه کرد که... داشت با چوب‌دستی‌اش زاویه‌ی دستش را تنظیم می‌کرد. گریفندوری‌ها با ناامیدی به گودریک-ملانی نگاه کردند و ریونکلاوی‌ها هم با قیافه‌هایی مختلف به اکی-روونا زل زده بودند که لحظه‌به‌لحظه، بیشتر و بیشتر به تصوراتشان از جدشان گند می‌زد.

-اهم! اهم! آماده‌ای که شکستت بدهیم، ای گودریک؟!
-با یک صحب...
-آماده هستی، تا خم شدن دستانت را ببینی؟
-می‌توانیم دوس...
-آیا آمادگی شکست خوردن در برابر ما، روونا ریونکلا، جلوی این همه آدم را داری؟

این‌بار گودریک-ملانی فرصت حرف زدن به او را نداد:
-می‌توانستیم با یک مسابقه‌ی دوستانه حلش کنیم!

اما دیگر دیر شده بود، چون گودریک شروع کرده بود:
-آماده؟ یک، دو، سه!


ملانی-گودریک فشار دست اکی-روونا را احساس کرد که ناگهانی و با قدرت زیاد شروع کرده بود و همین باعث شد کمی جلو بیفتد. اما ملانی نه فشار دستش را بیشتر کرد و نه زاویه‌اش را تغییر داد. بعد از چندین بار خم و راست شدن دست‌ها، بالاخره مشت‌هایشان بر روی میز کوبیده شد.
-برنده کسی نیست جز ملا... گودریک گریفیندور.

صدای تشویق گریفیندوری‌ها بالا گرفت و قیافه‌ی ریونکلاوی‌های ناامید از روونا، پوکر‌فیسانه ماند.

-

-

-

-گفته بودم که بیایی و مسابقه‌ی دوستانه و منطقی بدهیم!

-این مسابقه عادلانه‌ای نبود!

-

-این... این... فرزندمان اکی! زور و بازوی مچ‌گیری نداشت! ما با فرد دیگری مسابقه خواهیم داد!


اما خب، از کجا معلوم نفر بعدی زور و بازوی بهتری برای مچ‌گیری داشته باشد؟
این‌بار اکی دوباره به زمین افتاد... نه به‌تنهایی! بلکه لیلی هم این‌بار با او بر زمین افتاد...



لیلی-روونا با قیافه ای جدی و پر غرور جلو رفت و شمشیر را از دست اکی، که هنوز نمیدانست چرا دستش درد میکند، بیرون کشید.

لیلی-روونا با چنان عشقی به شمشیر نگاه می کرد، که انگار نیمه گمشده‌اش را پیدا کرده بود.
-به ان بنگرید که چگونه برق میزند ، بنگرید که شمشیر ما، چه یاقوت سرخی زیبایی دارد! اصلا تا به حال چنین شمشیر زیبایی به عمر خود دیده‌اید؟ بنگرید که چه رنگ های زیبایی در خود جای داده! رنگ سرخ، شجاعت و پیروزی! اینطور نیست ای فرزندانم؟

ریونکلاوی ها، واکنش های متفاوتی نشان دادند اما چیزی بین تمام انها‌ مشترک بود و ان هم احساس تاسف بود.
لاکرتیا با دست بر پیشانیش کوبید. لونا با نگاهی متاسف نگاه میکرد و بردلی هم جوری که انگار دیگر نمیخواست اتفاقا جلویش را نگاه کند، دستش را روی صورتش گذاشته بود.

-چرا اینگونه می‌نگرید؟ ایا به نظرتان مشکلی وجود دارد؟
-فق...

شپلق...

این صدای کوبیده شدن دست لیلی-روونا بود که مشخص میکرد اینبار چکی محکم تر بر صورت بردلی کوبیده بود.
-ای فرزند بی نزاکت! ایا کسی به شما نیاموخته، که نباید به بزرگان خود احترام بگزارید؟

تمامی افراد حاضر در تالار با تعجب به لیلی-روونا نگاه کردند. تا چند ساعت پیش، حداقل در تصوراتشان، این حرکت هم از لیلی و هم از روونا ریونکلاو، محال به نظر می‌امد.
هیچ کس نمیدانست چه کار کند و چه بگوید، و این کار لزومی هم نداشت چون لیلی-روونا منتظر جواب نماند و به سمت ملانی-گودریک رفت.
-حالا ما دوباره با یکدیگر مسابقه خواهیم داد. حالا که شمشیرمان را نیز در دست داریم و در بدن نیرویی تازه نفس به سر می‌بریم پس حتما موفق میشویم...

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/8/12 16:57:38
ویرایش شده توسط لیلی لونا پاتر در 1404/8/12 19:59:29

Only Raven

پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1404 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


خلاصه:
در شب هالووین، گریفیندوری‌ها و ریونکلاوی‌ها گرد هم میان تا روونا و گودریک رو احضار کنن. اما در مرحله آخر همه چیز خراب می‌شه که باعث می‌شه روونا و گودریک به جای جسم خودشون، هرکدوم به ترتیب بدن یک جادوآموز ریونکلاوی (آکی) و یک گریفیندوری (ملانی) رو تسخیر کنن. مشکل بعدی اینه که علاقمندی‌های روونا و گودریک (و نه توانایی‌هاشون) با هم جا به جا شده. یعنی روونا به شجاعت و رنگ قرمز علاقمنده و گودریک به هوش و رنگ آبی. حالا روونا می‌خواد با گودریک مچ بندازه تا شجاعت و زور بازوی بیشترشو به رخ گودریک بکشه...
نکـته: کنترل بدنی که روونا و گودریک تسخیر کردن یه بار دست خودشونه و یه بار دست صاحب اصلیش!

~~~

آکی-روونا مچ‌گیری رو رها کرده و به دنبال شمشیر گریفیندور می‌گشت! همه چیز بدجور به هم ریخته بود. ولی حداقل دیگه همه تو این اوضاع قاراشمیش حسابی شیرفهم شده بودن که گودریک و روونا در طی این احضار اشتباه، چطور علاقمندیاشون جا به جا شده، حتی اگه در عمل موفق نبودن!

لاکرتیا که می‌بینه آکی-روونا حسابی قاطی کرده و هرچی سر راهش می‌بینه داره کنار می‌ندازه تا شمشیر گریفیندور رو پیدا کنه، شمشیرو که تمام مدت جلو چشماش بود برمی‌داره و تحویل آکی-روونا می‌ده.

آکی-روونا انگار که دنیا رو بهش داده باشن، شمشیرو در آغوش می‌کشه و بعد از صاف کردن گلوش به سمت ملانی-گودریک برمی‌گرده.
- حالا که شمشیرمان بدستمان رسید، احساس می‌کنیم بیش از پیش شجاعت در رگ‌هایمان جاری است. مچمان را بیندازیم.

بنابراین بار دیگه، ملانی-گودریک و آکی-روونا در دو سوی میز قرار می‌گیرن و آماده برای مچ‌اندازی می‌شن. به محض این که لونا شروع به شمارش می‌کنه و با رسیدن به سه مسابقه آغاز می‌شه، هنوز چند ثانیه بیشتر نمی‌گذره که درجا مچ آکی-روونا برگردونده می‌شه و شکست می‌خوره.

ملانی-گودریک که انتظار این اتفاق رو نداشت، با خوش‌حالی از جا می‌پره و فریاد شادی به سر می‌ده.
- دیدین؟ دیدین هوش چقد جوابه؟ تمام محاسبات انتگرال‌گیری و مثلثاتیمون درست بود و تونستیم به سرعت پیروز بشیم!

اما آیا آکی-روونا به این راحتیا شکست رو می‌پذیرفت؟ خیر! اینو از اونجا می‌فهمیم که ناگهان لحن روونا گونه‌ی آکی، از دهن یک ریونکلاوی دیگه شنیده می‌شه که کسی نبود جز لیلی!
- هه، فکر کردی ما رو شکست دادی؟ ما یهو گیجی ویجی رفتیم و دیدیم تو بدن یکی دیگه ظاهر شدیم. مسابقه فاقد اعتبار بود.

لیلی-روونا که تسخیر شده‌ی جدید داستان بود، اینو می‌گه و جلو میاد تا شمشیر گریفیندورو از دست آکی که دیگه تسخیر شده نبود بیرون بیاره.
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: تالار عمومی ریونکلاو
ارسال شده در: دوشنبه 12 آبان 1404 10:06
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

-آفرین به این هوش و ذکاوت! احسنت به این درایت! به راستی که تو باید الگوی تمام گریفیندور باشی.

ملانی-گودریک با دیدن هوشمندی و اصلاح به موقع گابریلا عنان از کف داده بود و احسنت گویان و کف زنان سعی کرد به زعم خودش نقشه اش را عملی کند. او به هوش برتر اعتقاد داشت، ریاضی را دوست داشت و به فیزیک عشق می ورزید. پس در حالی که گابریلا از تحسین های او خجالت زده شده بود و با لبخند چشمانش را بسته بود سعی کرد شیب میز را تغییر دهد تا معادله ریاضی به نفع خودش بشود.
-شروع کنیم؟

شترق

-چرا میزنی؟

آکی-روونا دستش را که از آن بخار بلند شده بود را فوت کرد و به سان مادرسیریوس شروع به فریاد کشیدن کرد.
-پس چی شد اونهمه شجاعت و مردونگی؟ میخواستی تقلب کنی داعاش؟ کور که نیستیم. کسایی که شجاعت و مردونگی ندارن جاشون توی ریونکلاو نیس. از سیبیلت خجالت بکش.

سیبل تریلانی با ناراحتی به یک گوشه رفت.
-چرا من؟

گریفیندوری ها و ریونی ها با تعجب به صحنه ای که جلوی رویشان بود نگاه می کردند. آکی-روونا با حالت لاتی روی صندلی نشسته بود و یک پایش را روی کفی صندلی اش گذاشته بود. صورتش از فرد عصبانیت قرمز شده بود و به همه جا تف می پراکند.
آیا روونا ریونکلاو نباید خونسرد و خویشتندار و عاقل باشد؟ چرا دم از شجاعت و مردانگی می زد؟

جلوی آکی، ملانی-گودریک با لبخندی نشسته بود و سعی می کرد با سکوت و خویشتنداری بحث را به نفع خودش پیش ببرد. گاه گاهی نگاه عاقل اندر سفیهی به آکی-روونای عصبانی می انداخت و در همان حال سعی می کرد کتاب قطوری را در جیبش فرو کند. کتابی با عنوان: نحوه برخورد با بی خردان و ادب کردن آنان

-ملانی، چیژ... گودریک، مگه تو شجاع و خفن و دعوایی نبودی؟ چلا شبیه حاله لونا آروم و بیخیال شدی.

سوال کوین سوال بقیه گریفیندوری ها هم بود. آنها بنیان گذارانشان را احضار کرده بودند اما به نظر می آمد مشکلاتشان چندبرابر شده باشد.

-نگران نباش کوین، ما گودریک رو داریم و به زودی برمی گردیم تالار خودمون و تغییرات اساسی رو شروع می کنیم.

ملانی-گودریک لحظه ای ملانی شده بود. سپس دوباره به شکل گودریک بیخیالش درآمد و کتاب قطور دیگری (بهترین راه تربیت کودکان باهوش) را در جیبش فرو کرد.

-من رو نادیده نگیر. این شمشیر من کو؟

آکی-روونا به دنبال شمشیر گریفیندور می گشت! همه چیز بدجور به هم ریخته بود.

افرادی که لایک کردند

تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️