جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  197 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 فروردین 1405 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دنیای موازی شماره‌ی 74827- عشق کاساندرا وابلاتسکی به گذشته
امروز اتفاق عجیبی افتاد؛ آن‌قدر عجیب که حتی جغدهای پست هم سه بار دور برج پیشگویی چرخیدند تا مطمئن شوند درست دیده‌اند.
کاساندرا وابلاتسکی، پیشگوی بدنام، که سال‌ها به همه اعلام کرده بود «گذشته چیز مزخرفی است و فقط آینده ارزش دیدن دارد»، امروز با چهره‌ای که انگار ابروهایش از زندگی خسته شده بودند، از برج پیشگویی بیرون آمد. ماجرا از آن‌جا شروع شد که او طبق معمول تصمیم گرفت نگاهی به آینده بیندازد.
اما آینده… به‌طرز مشکوکی افتضاح بود.
در آینده جادوگرها به‌جای جاروبرقی—چیز ببخشید، جارو پرنده—با اسکوترهای جادویی می‌رفتند.
طلسم‌ها را به‌جای کتاب، از داخل یک جعبه درخشان دانلود می‌کردند.
و بدتر از همه، توی جازار و جایکت و جوجل‌پلی اپلیکیشنی به نام پیش‌بینی سرنوشت نسخه‌ی 12.4 عرضه شده بود.
حتی یک شاگرد بی‌ادب در آینده نوشته بود:
«پیشگو لازم نیست، جوش مصنوعی دقیق‌تره
گفته می‌شود در همین لحظه بود که کاساندرا آن‌قدر عصبانی شد که تقریباً یک کرهٔ پیشگویی را گاز گرفت. (گزارش ها حاکی از این است که رد دندان های کاساندرا هنوز روی گوی مانده است.)
پس از این فاجعه‌ی زمانی، او با جدیت تمام اعلام کرد:
«آینده جای مزخرفیه. پر از وسایل عجیب، آدم‌های عجیب‌تر، و جادوگرهایی که حتی بلد نیستن یه پیشگویی درست حسابی حضوری بگیرن!»
از آن روز به بعد، کاساندرا وابلاتسکی تصمیم گرفت فقط و فقط به گذشته نگاه کند.
گذشته جایی است که جادوگرها با جارو پرواز می‌کنند، کتاب‌های گردوغبارگرفته می‌خوانند، و برای دانستن سرنوشتشان واقعاً تا برج پیشگویی بالا می‌آیند.
پس از گذشت چند روز نخستین مشتری بعد از انقلاب گذشته‌گرایی به دفتر کار کاساندرا مراجعه کرد.
نفر اولی که برای پیشگویی آمد، یک نوجوان ۱۲ سالهٔ جادوگر بود که موبایل جادویی‌اش از جیب ردایش بیرون زده بود. کاساندرا با دیدنش تقریباً از حال رفت.
پسر گفت:
«سلام. من اومدم بدونم آینده‌ی عشقی‌م چی می‌شه؟ »
کاساندرا زد زیر میز. و واقعاً پرید زیر میز تا از نور گوشی نابود نشود.
از آن‌جا گفت:
«فقط گذشته! ما فقط گذشته داریم! آینده مزخرفه! بی‌زحمت موبایلت رو بذار بیرون، چشم‌هام درد گرفت
پسر با تعجب گفت:
«ولی خانوم… گذشته که تموم شده!» در همین لحظه برج تکان خورد.
این‌ها اثرات عصبانیت کاساندرا بود که دوباره فعال شده بود و به گفته‌ی کارشناسان کنترل عصبی جادویی، در حد سه فوران آتشفشان و نصف یک اژدهای بدخلق قدرت داشت.
کاساندرا با عصبانیت از زیر میز بیرون آمد، ردای بلندش به صندلی گیر کرد و نزدیک بود بیفتد (که البته وانمود کرد این حرکات از تکنیک‌های کهن پیشگویان-البته از نوع گذشته اش-است.)
گفت:
«آینده‌؟ آینده‌؟ عزیزم در آینده شماها میتونین پیشگویی عشقی‌تون رو با دانلود کردن نسخهٔ 12.4 پیش‌بینی سرنوشت از جوجل‌پلی بفهمین! اصلاً شرف داره اون دوران که مردم برای یه طلسم ساده مجبور بودن صد پلهٔ لعنتی رو بالا بیان!»
پسر که هنوز نمی‌فهمید چرا باید کسی از پله بالا رفتن خوشش بیاید، آرام گفت:
«باشه… می‌تونید از گذشته‌‌ی من بگید؟»
کاساندرا بسی خوشحال شد:
«هــوم! گذشته! آفرین! گذشته عالیه! تو شش سالگی‌ت یه تیکه کیک از یخچال دزدیدی، نه ؟»
پسر با وحشت زل زد به او:
«من… من اصلاً به شما نگفتم…»
کاساندرا فاتحانه گفت:
«گذشته همیشه لو می‌ده، عزیزم. آینده گول می‌زنه.»

اما نقطه‌ی عطف بزرگ زمانی بود که سه جغد پست دوباره بالای برج چرخیدند و نامه‌ای انداختند:
«با سلام.
نسخهٔ 13.0 نرم‌افزار آینده‌نگری منتشر شد.
دقیق‌تر، سریع‌تر، و مجهز به پیش‌بینی هیجانات.
با احترام: تیم توسعه‌ی جوجل‌پلی جادویی

کاساندرا نامه را خواند، مکث کرد، عمیق نفس کشید و…
نامه را گذاشت لای کتابی که هزار سال پیش نوشته شده بود.
گفت:
«گذشته هنوز بهترین نسخه‌ست.»
و این‌گونه، در ناکجا پورتال ثبت شد:
کاساندرا وابلاتسکی نه فقط عاشق گذشته شده،
بلکه مدیرعامل افتخاری سازمان «پیشگوییِ رو به عقب» هم شد.
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: یکشنبه 2 فروردین 1405 17:23
نمایش جزئیات
آفلاین
دنیای موازی شماره‌ی 18680 - دنیایی که در آن بدن‌های دامبلدور و لرد ولدمورت باهم تعویض می‌شوند.


دامبلدور که مشغول خاراندن کله‌ی کچل‌ش بود و غم و غصه‌ی دنیا را می‌خورد و با خود فکر می‌کرد چقدر دنیا کثیف و بی‌خود است، به دنبال راه چاره‌ای بود در کنار محفلیانش. نمی‌توانست تحمل کند. ولدمورت هم همان‌طور به کوبیدن موهای زیبا و درخشانش پسِ کله‌ی دامبلدور ادامه می‌داد.
- پروفسور، حالا یه ریشِ سفیده دیگه. اصلا کی ریش سفید نیاز داره؟ همه می‌خوان از دست ریش‌هاشون خلاص شن. غصه نخورین... همه‌چیز درست میشه!
- باباجان... شما نمی‌دونی. من همیشه می‌خواستم لذت گذاشتن ریش توی شلوار رو درک کنم. همه ازش صحبت می‌کنن. مِث که خیلی گرم و نرمه. مثل عروسک خرسی‌ای که شب‌ها باهاش می‌خوابم می‌مونه.

دامبلدور چشمی به دور و اطرافش چراند تا مبادا دوربینی یا صدا ظبط‌کنی آن دور و بر باشد. اگر کسی همچون چیزهایی را می‌شنید، حیثیتش می‌رفت.

- باباجانیان... حرف‌های منو جایی بازگو نکنیدا. دیوار موش داره، موشم گوش داره. آبروم تو محل میره. ناسلامتی ما ریش سفید یه محله‌ایم... واسه خودمون ابهتی داریم.
- ببخشید یه سوال... دقیقا کدوم ریش سفیده؟

دامبلدور هم که حسابی به تریج قبایش برخورده بود، با چشمانی گریان و گلویی پر از بغض و محفلیانی که دورش جمع شده بودند و حالِ ویران او را بسی بسیار بدتر می‌کردند، تلفنش را برداشت و وارد جادوگِرام شد.
لرد ولدمورت گویا اکسپلور او را تسخیر کرده بود. دامبلدور روی یکی از ویدیوها کلیک کرد.
صدای گوشی تا ته بلند بود. ناگهان صدایی بسیار کرکننده از گوشی بلند شد.
- من اصلی ترین و اولین راپونزل در جادوگِرامم. اگر راز زیبایی زلفانم رو میخواین، عدد 67 رو کامنت کنین تا بتونین موهاتونو پرورش بدین و هرکاری دلتون بخواد باهاش بکنید. کسب درآمد یا حتی کشاورزی و کِشت میوه و سبزیجات.

دامبلدور جیغی بلند و بنفش از نوع بادمجانی‌اش کشید و بعد خودش را در اتاقی سفیدی که فقط در آن تختی وجود داشت تصور کرد.
اگر همه‌چیز با همین روال ادامه‌دار می‌شد، راهی تیمارستان می‌شد.
باید فورا اقداماتی انجام می‌داد و به صورت نامحسوس و نینجایی، وسایل کاشت موی ولدمورت را بر می‌داشت، کمی گیس و گیس‌کشی راه می‌انداخت و بعد هم فلنگ را می‌بست و دِ بدو! پس تصمیم گرفت برود بالای منبر و سخنرانی‌اش را شروع کند.
- باباجانیان. ما طی یک عملیات سریع‌السیر، لرد ولدمورت را به خاک سیاه می‌نشانیم. درسته که ما محفلیان ققنوس هستیم و باید آرامش خود را حفظ کنیم، اما دقت کنید که باباجانیان، ما با ولدمورت می‌جنگیم. و هر گیس و گیس‌کشی‌ای که این وسط صورت بگیرد، بسی بسیار جایز می‌باشد.

ولدمورت از همه‌جا بی‌خبر هم، همان‌طور داشت خودنمایی می‌کرد و موهایش را تکان می‌داد و میوه‌هایی از جمله موز، پرتقال، سیب، و حتی هندوانه می‌کاشت.
تا اینکه سایه‌ای از یک کله‌ی صاف و صیقل پشت سایه‌ای از کله‌ی پربار لرد ظاهر می‌شود.
- گلم، اگر میخوای از محصولات ما خرید کنی اول باید وقت بگیری وا ؟!
- نه گلم، من جای دیگه قرار دارم. اومدم کارای اداریتو انجام بدم. همینو بس. فقط شل کن باباجان، شل کن.

بعد هم همان‌طور که دامبلدور به یارانش گفته بود، طی یک حرکت سریع‌السیر، گیس و گیس‌کشی شروع شد اما هنوز، ضیافت پرورش موی ولدمورت در صندوق اختصاصی‌اش جا خوش کرده بود و تخت خوابیده بود.
پژواک صدای آژیر جُلیس ناگهان همه‌جا را پر کرد. نور قرمز و آبی روی کله‌‌‌های دو نفر می‌درخشید و خانه‌ی ریدل، به علت درگیری‌ای که شدت گرفته بود، پلمپ شد. و جمله‌ی طلایی " گزارش شده در این محل گیس‌کشی غیرقانونی درجه دو در حال وقوع است. " روی نوار‌های زرد نوشته شده بود.

دو دشمن، در دفتر بازرسی مرکز رسیدگی به جرائم مویی در دنیای جادو، شعبه‌ی فوری چشمانشان را باز کردند.
چهره‌ی مامور زیر نور زرد کوچکی که اتاق را روشن می‌کرد، بسی بسیار هولناک بود.
- بگو ببینم. سوءقصدت از این کار چی بود؟
- باباجان. سوءقصد کجا بود. سوءتفاهم شده. ما صرفاً در حال... بررسی وضعیت اقلیمی موهای ایشان بودیم.
- تو. توی کچل عقده‌ای. کسب و کار منو کساد کردی. اون‌وقت میگی متخصص وضعیت اقلیمی موهای ما هستی؟ میکنمت تو هلفدونی. میکنمتتتتتتت تو هلفدون-
- من که اشتباهی مرتکب نشدم باباجان. چرا اینقد سخت می‌گیری. حالا دوتا شوید موئه دیگه. ما طی بررسی وضعیت اقلیمی موهای ایشان، کمی دستمان خورد به موهای ایشان. بالاخره طبیعی است دیگر، بدون دست زدن به موهای ایشان که نمی‌توانستیم درست و حسابی بررسی کنیم. موهای ایشان هم که شکننده، یه کوچولو ریخت. مگه نه آقای مامور ؟!
- ساکت! اینجا فقط من سوال می‌پرسم. حکم هردوی شما اعدام می‌باشد.

هردو به هم نگاه می‌کنند و با چشمانی وحشت‌زده، هم را در آغوش می‌گیرند.
- اعدام؟ اعدام چی. اعدام چگونه. اعدام چرا. اعدام کجا.
- همین که گفتم، اعدام.
ویرایش شده توسط پنه‌لوپه کلیرواتر در 1405/1/2 17:32:21
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: شنبه 1 فروردین 1405 10:44
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
دنیای موازی شماره‌ی 8585 - قسمت اول



ابتدای سال 1979؛ کشور سیران، یکی از شهرهای شرقی


جینی ویزلی کوچک 7 ساله پیچیده در ده لایه لباس رنگ و وارنگ با دماغ آویزان در بزرگ‌ترین حیاط هرم مطهر مرلین کبیر ایستاده و دستان کوچکش را رو با بالا گرفته و راز و نیاز می‌کند: «یا مِلین تَبیل (ای مرلین کبیر). میسه بابام بلام دوچرسه بدیله؟ (میشه بابام برام دوچرخه بگیره؟).»
مالی ویزلی، که از او فقط یک چشم پیداست، سه فرزند دیگر را به دست سِدآرتور که جلوتر به سمت کلیسای گوهر پیش می‌رفت تا به رازونیاز ظهر برسند می‌سپرد و عصبانی به سمت تنها دخترش که از آنها جا مانده بود می‌رود: «ای ذلیل‌مُرده مگه صد دفعه نگفتم از کنار من جُم نمی‌خوری؟ اون مو چیه از بغل لپت زده بیرون؟» با خشونت یک تار موی جینجری که از کنار لپ جینی بیرون آمده بود را فرو می‌کند و یک نیشگون هم از لپ بچه می‌گیرد. «هزار بار بهت گفتم اگه نامحرم موهات رو ببینه و تحریک بشه، تو رو می‌برن جهنم و سالازار شخصاً چشماتو مثل آبنبات می‌زنه سر سیخ داغ.» جینی که حسابی ترسیده چیزی شبیه به لباس دیوانه‌سازها از مادرش می‌گیرد و سر و صورت و کل بدنش را در آن پنهان می‌کند. «حالا بهتر شد. دیگه هم نشنوم داری دعا می‌کنی واسه دوچرخه‌ها! اینجا اومدیم نذر کنیم پیش مرلین کبیر که گریندلوالد و کل خاندان والدوی به امید خودش سقوط کنن. آمین آمین.» دست دخترک را می‌گیرد و کشان‌کشان به دنبال شوهرش راه می‌برد. می‌روند و نذر می‌کنند که اگر گریندلوالد سقوط کند، کل محله را آش بدهند.

طی کمتر از دو هفته، گریندلوالد با کل خانواده‌اش از کشور خارج می‌شود. عده‌ای به خیابان‌ها می‌ریزند و از خودشان شادی و خوشی درمی‌کنند. «ای گِلِ خائن، آواره گردی، خاک سیران را ویرانه کردی، کُشتی جادوگران ما، ای داد و بیداد، کردی هزاران در تابوت، ای وای و واویلا!» و پیام امروز را با تیتر «وزیر سحروجادو رفت» بالای سر می‌گیرند و فریادهای پیروزی می‌زنند «گلرت فراری شده، سوار گاری شده!»

مالی ویزلی طبق نذری که برای رفتن گلرت گریندلوالد و سقوط سلسله‌ی دیک‌تاتورها کرده بود، روضه‌ای زنانه برپا می‌کند تا همه‌ی خانوم‌های محل جمع شوند، رازونیاز کنند و با خود آش ببرند. مالی بالای مجلس نشسته و دارد زن‌ها را نصیحت می‌کند: «حرف آخر. جد بزرگ مرلین می‌فرماید، هر زنی که شوهرش را با زبانش بیازارد، بگه به توچه؟ خودم می‌دونم! بگه دوس دارم! حدیثش هم تو کتاب تاریخ هاگوارتز، جلد 26، صفحه 2333، زنی که شوهرش را با زبانش بیازارد، همه‌ی قدرت‌های جادویی‌اش باطل می‌شود. هیچ چوبدستی‌ای او را قبول نمی‌کند تا وقتی که شوهرش را راضی کند.»
بلاتریکس لسترنج آن وسط می‌گوید: «اگه شوهرش معتاد باشه کروشیو بزنه چی؟»
چشم‌های مالی اشعه قرمز بیرون می‌دهد و با عصبانیت می‌گوید: «وایسید یه ذره آخرش رو بشنوید. دیر اومدی نخواه زود برو!» صدایش صد درجه اوج می‌گیرد و به صدای غول‌ها شباهت پیدا می‌کند: «شما الان رسیدی! می‌تونستی دهنتو ببندی! شاید شوهرت برای همین بده! آها برا همین زبونته! چرا نرسیده از راه حرف می‌زنی! یه بار دیگه حرف بزنی اینجا رو ترک می‌کنم! دهنتو ببند! دهنتو ببند! نرسیده داری از شوهرت می‌گی! اگه راست می‌گی از خودت بگو! چون تو نذاشتی حرفمو تموم کنم! که تو این روایت ننوشته اگه شوهرت بد بود، اگه شوهر معتاد بود! اگه شوهر پول نمی‌داد! گفت همه‌ی شوهرا! اگه راست می‌گی شوهرت بَده، طلاق بیگی!»
خلاصه دیگران وساطت می‌کنند و مالی آرام می‌گیرد. بلاتریکس هم قابلمه‌اش را می‌دهد پر از آش می‌کنند و با خود نذری می‌برد تا با شوهرش (با آن اسم عجیب و غریبش) رودولفوس!!! دور همی آش بخورند.

چند هفته بعد

بالاخره تأیید می‌شود که گلرت گریندلوالد دیگر به کشور باز نمی‌گردد و به جای او قرار است بزرگ‌ترین رهبر جبهه‌ی سفید، یعنی آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور که سال‌های بسیار سخت و طاقت‌فرسایی را در تبعید در جزایر جاوایی گذرانده بود، سوار بر اژدهای ایرلندی به وطن بازگردد. مردم همه‌جا از شادی و خوشی خشتک می‌درند و نذرهایشان را ادا می‌کنند.
اژدهای آلبوس دامبلدور بدون هیچ خطری به راحتی در فرودگاه گریندل‌آباد فرود می‌آید. ریتا اسکیتر تبدیل به سوسک می‌شود و پروازکنان خودش را به داخل کابین اژدها می‌رساند و میکروفون به دست رو به آلبوس می‌گوید: «از اینکه بعد از سال‌ها دوری به سیران برمی‌گردید چه حسی دارید؟» آلبوس دامبلدور که لباس هاوایی رنگارنگی به تن دارد و ریشش را در شورتش فرو برده، عینک ریبن سیاهش را روی بینی دراز و خمیده‌اش جابجا می‌کند، اندکی کشاله‌ی رانش را می‌خاراند، انگار که همه‌چیز به مار راست روی شانه‌ی پروفایل گریندلوالد باشد، و می‌گوید: «هیچی.»
بار دیگر مردم خشتک‌ها می‌درند و نذرهایشان را ادا می‌کنند و از آن به بعد حس می‌کنند همه‌چیز گل و بلبل است.

پنج سال بعد

مالی ویزلی بار دیگر آش پخته، این بار بابت نذری که برای به جبهه رفتن سِدآرتور کرده بود، سفره‌ی شاه‌آرتور انداخته بود و زن‌های محل را دعوت کرده بود. لرد ولدمورت و مرگخواران چند سال است که به کشورشان حمله کرده‌اند و برای دفاع از ناموس هم که شده، سِدآرتور باید پانزده بچه‌ی قد و نیم‌قد خود و زن رشیدش را رها کند و به جنگ برود. آلبوس دامبلدور دستور تشکیل محفل بیست میلیونی را داده بود و خانواده‌ی ویزلی هم از اولین خانواده‌هایی بودند که جان بر کف به محفل پیوستند. آرتور حالا دیگر خودش از اهالی کمیته‌ی محفل به حساب می‌آمد.
در کوچه ایستاده بود و صدای فش و فش از بی‌سیمش می‌آمد و آماده بود که در کنار هم‌رزمانش سوار بر اتوبوس شوالیه راهی خط مقدم شوند. ناگهان چشم آرتور به پسر نوجوان رودولفوس و بلاتریکس لسترنج که رابستن نام داشت می‌افتد که داشت برای دختری که فقط یک چشمش پیدا بود پیس‌پیس می‌کرد.
«هِی! بیا اینجا ببینم.»
رابستن یک لحظه به خودش می‌آید و دخترک نیز پا به فرار می‌گذارد و به داخل خانه‌ی ویزلی‌ها می‌رود.
رابستن با ترس می‌گوید: «با... با من بودید؟»
«این پشم‌ها چیه از زیر بغلت زده بیرون؟! با تستسترون بی‌حیایی می‌کنی؟ بدم تو گونی ببرنت! چی داشتی می‌گفتی به دختر مردم؟»
«ب... به مرلین... قصد خیر....»
شاتالاق. آرتور یکی می‌خواباند زیر گوش رابستن و می‌گوید: «اون جینی دختر منه! اگه قصدت خیره همین الان می‌ری ریش می‌ذاری و با هم می‌ریم جبهه. اگه زنده برگشتی، می‌شی دومادم.»
رابستن که خیر سرش فقط می‌خواست کمی دختربازی کرده باشد، به ناچار قبول می‌کند و لباس رزم می‌پوشد و بدون اطلاع به پدر و مادرش سوار بر اتوبوس شوالیه با سِدآرتور به جنگ می‌رود.

چهل و اندی سال بعد، همان کشور با نام جدید گشنگان، کوچه‌ی شهید رابستن لسترنج

مردم با گالیونی که از 70 ریتال به یک میلیون ریتال رسیده است، همچنان آش نذری می‌دهند و خوشحالی درمی‌کنند و خشتک می‌درند و با شکم‌های گرسنه سالگرد پیروزی‌شان بر گریندلوالد را جشن می‌گیرند. مالی و سِدآرتور ویزلی با پانزده فرزند و نوه و نتیجه‌هایشان به راهپیمایی می‌روند و هنوز هم به یاد آلبوس دامبلدور و برکاتی که برایشان داشته از دوران استقلال و آزادی کشورشان نهایت لذت را می‌برند.
زمان ما رسیده است، برادران و خواهران من! دیگر در خفا نخواهیم بود! صدایمان را خواهند شنید و این صدا کرکننده خواهد بود!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: جمعه 29 اسفند 1404 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
فروش خاطرات، یا فروش هویت؟
در پیچ‌وخم‌های مه‌آلود خیابانی که حتی روی نقشه‌های جادویی هاگوارتز هم نامی از آن برده نشده بود، کاساندا، قدم می‌زد، گویی سایه‌ای از گذشته‌های فراموش‌شده را با خود حمل می‌کرد.
آن کوچه را در میان جادوگران با نام بازار خاطرات می‌شناختند؛ مکانی نیمه‌پنهان میان کوچه دیاگون و کوچه ناکترن، جایی که زمان نه به صورت ساعت و دقیقه، بلکه به شکل خاطرات در بطری‌های بلورین سنجیده می‌شد.

در ویترین مغازه‌ها، بطری‌هایی با رنگ‌های گوناگون می‌درخشیدند:
خاطره‌ی اولین پرواز با جارو،
خاطره‌ی پیروزی در یک دوئل جادویی،
یا حتی یادهای تلخ از شکست و جدایی.

جادوگران ثروتمند گاه شادی می‌خریدند، و آنان که از رنجی جانکاه گریزان بودند، خاطرات دردناک خود را می‌فروختند؛ گویی روح انسان نیز می‌توانست در قالب مایع نقره‌ای‌رنگی در شیشه‌ای کوچک زندانی شود.

کاساندرا آهسته در برابر مغازه‌ای ایستاد که تابلوی قدیمی و زنگ‌زده‌اش چنین نوشته بود:

«کارگاه استخراج و تجارت خاطرات – استاد مِرکوتیو»

در را که گشود، زنگ کوچکی با صدایی شبیه زمزمه‌ی ارواح به صدا درآمد. فضای درون مغازه بوی گردوغبار کهنه، جوهر جادویی و اندکی دارچین می‌داد.

پشت پیشخوان، پیرمردی با ریشی همچون ابرهای زمستانی نشسته بود. نگاه نافذش از پشت عینکی ضخیم به کاساندرا افتاد.

«برای خرید آمده‌ای یا فروش؟»

کاساندرا مکثی طولانی کرد؛ سکوتی که انگار وزن سال‌ها را در خود داشت.

«برای پیدا کردن چیزی که شاید اصلاً مال من نباشه…نمیدونم.»

پیرمرد لبخندی زد، لبخندی که بیشتر شبیه دانستن رازی قدیمی بود.

او عصای باریکش را تکان داد و قفسه‌ای از بطری‌ها آرام جلو آمد. در میان صدها شیشه‌ی درخشان، بطری کوچکی می‌درخشید؛ مایعی نقره‌ای درونش همچون مه درون حوضچه‌ی خاطره در دفتر دامبلدور می‌چرخید.

برچسب باریکی به آن آویزان بود:

«خاطره‌ای از نبرد هاگوارتز.»

قلب کاساندرا تندتر زد.

وقتی بطری را برداشت، لرزش خفیفی در انگشتانش دوید؛ گویی خاطره درون شیشه او را می‌شناخت.

پیرمرد آهسته گفت:
«برخی خاطرات صاحب واقعی‌شان را فراموش نمی‌کنند.»

کاساندرا در بطری را گشود.

مه نقره‌ای بالا آمد و ناگهان جهان فرو ریخت—

صدای فریادها، نور سبز نفرین‌ها، دیوارهای شکسته‌ی هاگوارتز… و در میان آن‌ها، دختری که در کنار دانش‌آموزان می‌جنگید.

اما آن دختر… خودِ کاساندرا بود.

او نفسش را در سینه حبس کرد.

«این… غیرممکن است. من هرگز در نبرد هاگوارتز نبودم.»

پیرمرد زیر لب گفت:
«یا شاید… کسی خاطره‌ات را از تو خریده باشد.»

در آن لحظه کاساندرا فهمید که بازار خاطرات فقط محل معامله‌ی یادها نیست.

اینجا جایی بود که هویت انسان نیز می‌توانست فروخته شود.

و اگر کسی تمام خاطراتت را بخرد…

دیگر چه چیزی از تو باقی می‌ماند؟
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: پنجشنبه 25 دی 1404 11:44
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
به امید دنیای عاری از جهل و خرافات!
دنیای شماره‌ی ۱۳.
گویا آفتاب با پرتوی شادی‌بخشش، او را به ریشخند می‌گرفت. دستی به موهای سیاهش کشید و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد. کاش می‌توانست کمکی کند؛ هر کمکی!

به جاده‌ی شهر نگریست. کوشید همهمه‌ی مردم را نشنود که در گوش هم زمزمه می‌کردند:
- امروز، تموم کسایی که نشونه‌های نحس دارن رو می‌فرستن کوهستان و سن‌مارچ رو از وجودشون پاک می‌کنن.
- شنیدم نه فقط تو پایتخت، بلکه تو تموم آلدن‌وود این کار رو می‌کنن.
- چه خوب! اینا برن، بدبختی‌هامون تموم میشه. اینا باعث شدن هیچ وقت کامل خوشبخت نباشیم.

دندان‌ به دندان سایید. با خود اندیشید سعادتی که با یک جای زخم بلرزد، به چه می‌ارزد؟

زن میانسالی دستش را روی شانه‌ی لاغرش گذاشت و او را از افکارش بیرون آورد.
- آیلین، عزیزم، نگران نباش، این نحسا برن، همه چیز درست میشه.

آیلین به زور لبخند بر لب خود نشاند. نگران نباشد؟ دلیل دلواپسی او چیز دیگری بود!

دستش را روی پیشانی‌اش گذاشت. سرش از ازدحام درد می‌کرد؟ یا شاید هم دلیل دیگری داشت؟ نمی‌دانست!


درشکه‌ی بزرگی با اسب‌های سیاه عضلانی ظاهر شد و پشت سر آن، کالسکه‌ای لرزان، رنگ و رو رفته و تا حدودی شکسته که اسب‌هایی لاغر آن‌ را می‌کشیدند.

آیلین برخلاف بقیه‌ی مردم، حتی نیم‌نگاهی به کالسکه‌ی عظیم نینداخت. چشمانش به سوی کالسکه‌ی بدون کروک پشت سر رفت.

میشد گفت همه‌ی افراد سفیدپوش و با طناب بسته‌شده‌ی درون کالسکه، از طبیعت کم‌لطفی دیده بودند. دست و صورت برخی را زخم‌هایی عمیق زینت می‌دادند؛ برخی ماه‌گرفتگی بر رخسار داشتند؛ برخی از دست یا پا بی‌بهره بودند و برخی مدام سرفه می‌کردند. برخی دیگر هم با موها و پوست برف‌رنگ، می‌کوشیدند با دستانشان از چشمانشان در برابر نور خورشید محافظت کنند.

آیلین همه را از نظر گذراند؛ چیزی در وجودش خروشید که دلش می‌خواست فریاد بزند:
- اونی که بدشگونه؛ اینا نیستن، یه چیز دیگه‌ست!

لیک ترس طنابی دور دست و پای این هیجان می‌پیچید و می‌گفت:
- مگر فریاد زدن کمکی می‌کنه؟

موج مردم از جا کنده شد. سنگ‌ها افراد درون کالسکه‌ی شکسته را هدف قرار دادند. مردم داد می‌زدند:
- بکشیدشون، همه رو از دم! تبعید براشون خیلی کمه!
- همینا هستن که نمی‌ذارن آلدن‌وود به بریتانیا و فرانسه برسه!

مردی سنگی به دست آیلین داد.
- ببا، بزنشون!

آیلین نگاهی به مرد انداخت. اگر آیلین همیشگی بود، شاید بهانه‌ای می‌آورد و می‌گریخت؛ لیک گویا روح تازه‌ای در زن جوان دمیده شده بود. سنگ را زیر پا انداخت و پودر کرد.

دوباره به افراد دربند نگاه کرد و لبخندی زد؛ نه از جنس تحقیر، بلکه از جنس 《همه‌چیز درست می‌شود.》

و واقعا به پیام تبسمش ایمان داشت.
(نمی‌دونم چیزی که تو پست اول گفته شده، هنوز برقراره یا نه، ولی در صورت برقراری،تقاضای نقد توسط جناب گلرت گریندل‌والد.)
من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 دی 1404 19:18
نمایش جزئیات
آفلاین
چه می‌شد، اگر می‌شد؟

« بخش اول »


« بخش دوم »


تصویر تغییر اندازه داده شده



سلطه

سالازار اسلیترین هاگوارتز را ترک کرد، چون آن‌جا دیگر پاسخ‌گوی افق ذهنی‌اش نبود. دیوارهایی که روزی با رؤیای تعالی جادو بنا شده بودند، اکنون ظرفیت اندیشه‌ای را نداشتند که او در سر می‌پروراند. او در راهروهای قلعه‌ای قدم می‌زد که قرار بود آینده را بسازد، اما جریان غالب آن به سوی احتیاط و ایستایی گرایش یافته بود. سالازار به نقطه‌ای رسیده بود که مسیر خود را جدا کند و جهانی را مطابق درک خویش شکل دهد.

او به آلبانی آمد تا نقطه‌ی آغاز فرمانروایی‌اش را بیابد. جهانی که قرار بود زیر اراده‌ی او شکل بگیرد، به مکانی نیاز داشت که توان پذیرش این تغییر را داشته باشد. پیش از آن‌که نخستین سنگ جای گیرد، سالازار اسلیترین مدت‌ها با زمین ارتباط برقرار کرده بود؛ با حضور، با تمرکز، با گوش سپردن به تپش‌هایی که در ژرفای خاک جریان داشتند. او به دنبال زمینی می‌گشت که جادو در آن فشرده‌تر جریان داشته باشد و واکنش آن به اراده، مستقیم‌تر باشد. این زمین به حضور او پاسخ داد. ریشه‌های کهن درختان دگرگون شدند و مسیر جانوران هماهنگ با این تغییر شکل گرفت. سکوتی ژرف و هوشیار فضا را فرا گرفت، سکوتی که نوید پذیرش می‌داد. این‌جا مکانی برای زایش اندیشه‌ای تازه بود. سالازار دریافت که می‌تواند چیزی فراتر از یک دژ یا اقامتگاه بیافریند. او طرح جهانی نو را در ذهن می‌پروراند، جهانی که قدرت در آن جهت می‌یافت و جادو به تمامی شناخته می‌شد.

دانشی که سالازار با خود حمل می‌کرد، حاصل سال‌ها مطالعه و کاوش در لایه‌های عمیق تاریخ جادو بود. متونی که در هاگوارتز تنها نامی از آن‌ها باقی مانده بود، نشان‌هایی که معناشان در طلسم‌ها کهن نهفته بود، همگی اکنون فرصتی برای شکوفایی می‌یافتند. این مکان بستری فراهم می‌کرد تا آن دانش به شکلی آزادانه رشد کند و ساختار تازه‌ای را بنیان بگذارد. با رسیدن اراده‌اش به قطعیت، زمین به حرکت درآمد. سنگ‌ها با نظمی هماهنگ از دل خاک سر برآوردند. صخره‌ها شکل گرفتند و دیوارها قد کشیدند، گویی طرح آن‌ها از پیش در ژرفای زمین نقش بسته بود. برج‌ها به سوی آسمانی که اغلب در پرده‌ای از ابر فرو رفته بود امتداد یافتند و سایه‌ها در راهروها جای خود را یافتند. این سایه‌ها بخشی از هویت قلعه شدند، حضوری آگاه که با جادو هم‌نوا بود.

این بنا برای آسایش آفریده نشد. این‌جا مرکز فرماندهی آینده‌ای تازه بود. سالازار قلعه‌ای پدید آورد که قرار بود جایگاه تمرکز نیروهایی باشد که در نظم پیشین مجال بروز نداشتند. این مکان، مقر گردهمایی اراده‌ها و آغاز شکل‌گیری ارتشی بود که جهان را به سوی ساختاری نو هدایت می‌کرد.

در میان دیوارهای قلعه ایستاد و جریان جادو را در اطراف خود حس کرد. او جادوی تاریک را همچون زبان بنیادین هستی درک می‌کرد، زبانی که توان بیان عمیق‌ترین لایه‌های واقعیت را داشت. در نگاه او، دگرگونی مرحله‌ای طبیعی از آفرینش بود و نظم نو از دل همین دگرگونی سر برمی‌آورد. هر شب، بر بلندترین برج قلعه می‌ایستاد و افق را می‌نگریست. طبیعت پیرامون به آرامی دگرگون می‌شد و این دگرگونی بازتاب تمرین‌ها و تمرکز او بود. قدرت، وقتی در نقطه‌ای جمع می‌شد، محیط را با خود هماهنگ می‌کرد. سالازار در پی حرکتی بنیادین بود؛ تغییری که ساختار جهان را به شکلی تازه سامان دهد.

در تالارهای قلعه، آزمایش‌ها آغاز شدند. طومارها بر میزهای سنگی گسترده بودند و نشان‌های کهن فعال می‌شدند. هوا آمیخته به بوی خاک، فلز و نیرویی زنده بود. هر پیشرفت، تصویری روشن‌تر از هدف نهایی در ذهن سالازار شکل می‌داد؛ جهانی که زیر هدایت اراده‌ای واحد سامان می‌یابد و مسیر روشنی پیش رو دارد. سالازار اسلیترین خود را معمار پایانی می‌دانست که آغاز تازه‌ای را ممکن می‌سازد. قلعه، با دیوارهایی که به ضربان جادوی کهن زنده بودند، شاهد این عهد خاموش شد؛ عهدی که از همان‌جا سرنوشت جهان جادو را دگرگون کرد اما خبر نداشت که به زودی همه چیز دوباره عوض می شود و معنا به صورت کلی برای او از بین می‌رود.

فروپاشی

خبر با گام‌هایی سنگین وارد قلعه شد و پیش از آن‌که به زبان آید، در فضا پیچید. سالازار آن را حس کرد، پیش از آن‌که معنا پیدا کند. جادو همیشه پیش از واژه‌ها سخن می‌گفت. ارتعاشی ناآشنا در دیوارها دوید، شعله‌های مشعل‌ها کش آمدند و سایه‌ها برای لحظه‌ای از جای خود گریختند. سپس حقیقت، عریان و بی‌رحم، در ذهنش فرود آمد: روونا ریونکلاو دیگر در این جهان نفس نمی‌کشید.

همه چیز در همان آن از معنا تهی شد. قلعه‌ای که با اراده‌اش قد کشیده بود، دانش‌هایی که با وسواس گرد آورده بود، طرحی که برای آینده‌ی جهان در ذهن داشت، همگی وزن خود را از دست دادند. سالازار احساس کرد که زمین زیر پاهایش دیگر توان نگه داشتن او را ندارد. زانوهایش خم شدند و بدنش بی‌اختیار به سنگ سرد تالار سپرده شد. غرور، خشم، آرمان، همگی در برابر موجی که از یاد روونا برخاسته بود رنگ باختند. چهره‌اش در ذهن او جان گرفت؛ خطوط آشنایی که سال‌ها در حافظه‌اش حک شده بودند. نگاهش، آرام ، همان نگاهی که می‌توانست تندترین طوفان‌های درون او را به سکوت بکشاند. خاطره‌ی دستانش، حضورش، لحظاتی که جهان با وجود او نظمی قابل تحمل داشت، یکی پس از دیگری بر ذهن سالازار هجوم آوردند. این تصاویر خاطره نبودند؛ زخم‌هایی بودند که دوباره گشوده می‌شدند. عشقی که هرگز به زبان نیامده بود، اکنون با تمام سنگینی‌اش بر سینه‌اش می‌نشست. احساساتش دیگر در چارچوب بدنش نمی‌گنجیدند. اندوه، خشم، فقدان، همگی در هم تنیدند و به نقطه‌ای رسیدند که جادو از کنترل عقل رها شد. نیرویی تاریک از مرکز وجودش فوران کرد، دایره‌وار و بی‌مهار. زمین لرزید، هوا فشرده شد و موجی از مرگ با سرعتی ویرانگر به اطراف گسترده شد. گیاهان در همان لحظه به خاکستر بدل شدند، حیوانات جان دادند، انسان‌ها و جادوگران در شعاعی گسترده به سکوت ابدی فرو رفتند. حیات، در برابر این انفجار احساسی، تاب نیاورد.

وقتی موج فروکش کرد، سکوتی سنگین همه‌چیز را در بر گرفت. سکوتی که صدایش از هر فریادی بلندتر بود. زمین تا صدها کیلومتر اطراف قلعه به پهنه‌ای خاموش تبدیل شده بود؛ جایی که جادو هنوز در آن جریان داشت، اما زندگی راهی برای بازگشت نمی‌یافت. سالازار در مرکز این دایره‌ی مرگ زانو زده بود، مردی که جهان را به زانو درآورده بود، بی‌آن‌که لحظه‌ای اراده کرده باشد. در آن لحظه، سالازار اسلیترین دیگر فاتح یا معمار آینده نبود. او تنها مردی بود که همه‌چیز را داشت و با از دست دادن یک نفر، همه‌چیز را با خود به کام نابودی کشانده بود.

جنون

هفته‌ها در قلعه گذشتند، بی‌آن‌که زمان برای سالازار معنا داشته باشد. روز و شب در هم حل شدند و تنها چیزی که باقی ماند، حضوری سنگین و خفه‌کننده بود که همه‌جا را پر کرده بود. تالارها دیگر نشانه قدرت نبودند. هر راهرو یادآور قدم‌هایی بود که هرگز در آن طنین نینداختند و هر دیوار، گویی تصویری محو از چهره‌ای را در خود نگه داشته بود که ذهن سالازار رهایش نمی‌کرد.

او از جای خود برمی‌خاست و دوباره به ژرفای دانش‌های تاریک فرو می‌رفت. این‌بار هدف، سلطه یا ویرانی نبود. تنها یک مقصد وجود داشت: بازگرداندن روونا. در نگاه سالازار، مرگ مفهومی موقت بود، مانعی که با قدرت کافی می‌توانست کنار زده شود. جادویی که می‌توانست زمین را به بی‌جان‌ترین شکل درآورد، باید قادر می‌بود روحی را به جهان بازگرداند. این یقین، همان ریسمانی بود که او را سرپا نگه می‌داشت.

آزمایش‌ها شکل تازه‌ای به خود گرفتند. دیگر خبری از دقت حساب‌شده و پیشروی تدریجی نبود. هر طومار گشوده می‌شد، هر نشان کهن فعال می‌گشت، هر نیروی ممنوعه فراخوانده می‌شد. سالازار بی‌وقفه پیش می‌رفت، گویی توقف برابر با پذیرش واقعیتی بود که ذهنش تاب آن را نداشت. جادو با ولع از وجودش تغذیه می‌کرد و او اجازه می‌داد، بی‌آن‌که لحظه‌ای درنگ کند. نیروی حیاتش به سوخت بدل می‌شد و در طلسم‌ها مصرف می‌گردید. بدنش آرام‌آرام نشانه‌های این بهای سنگین را نشان می‌داد. رنگ از چهره‌اش می‌رفت، نفس‌هایش سنگین‌تر می‌شد و لرز خفیفی در دستانش جا خوش می‌کرد. با این حال، ذهنش تنها بر یک تصویر متمرکز بود. چشمان روونا، صدایش، حضوری که جهان را برایش قابل تحمل کرده بود. هر بار که طلسم‌ها به پایان می‌رسید و نتیجه‌ای به همراه نداشت، او به سراغ نیرویی عمیق‌تر می‌رفت، انگار که مرزها تنها چالش‌هایی برای شکستن بودند. جادوی تاریک دیگر فقط ابزار او نبود؛ به بخشی از وجودش بدل شده بود. میان آن‌چه سالازار بود و آن‌چه فرا می‌خواند، فاصله‌ای باقی نمانده بود. قلعه این دگرگونی را بازتاب می‌داد. دیوارها ترک‌هایی پیدا کرده بودند که از آن‌ها نوری بیمارگون می‌تابید و زمین زیر پایش گرمایی ناآشنا داشت. خود قلعه نیز بهای این جنون را می‌پرداخت، اما سالازار چیزی جز هدف نهایی را نمی‌دید.

در ذهن او، زندگی‌اش ارزشی جدا از روونا نداشت. اگر بازگرداندن او مستلزم فرسوده شدن جسم و روحش بود، این معامله پذیرفته شده بود. قدرت، دانش، آینده‌ی جهان، همگی در برابر این خواسته رنگ می‌باختند. سالازار اسلیترین که روزی خود را حاکم تقدیر می‌دانست، اکنون با هر نفس، وجودش را در راه بازگرداندن تنها کسی می‌سوزاند که معنای واقعی جهان را برایش ساخته بود.

بازگشت

هفته‌ها همچنان می‌گذشتند و طلسم‌ها یکی پس از دیگری فرو می‌ریختند، بی‌آن‌که آن معجزه‌ی وعده‌داده‌شده رخ دهد. تالارهای قلعه بوی فرسودگی می‌دادند و جادو در دیوارها به شکلی ناپایدار می‌تپید. سالازار دیگر شباهتی به آن معمار مقتدر نداشت. قامتش خمیده‌تر شده بود، پوست دستانش رنگی خاکستری به خود گرفته بود و نیرویی که زمانی بی‌پایان به نظر می‌رسید، حالا با هر حرکت تحلیل می‌رفت. با این حال، اراده‌اش همچنان پابرجا بود؛ اراده‌ای که از جایی فراتر از عقل تغذیه می‌شد.

در یکی از همان شب‌هایی که قلعه در سکوتی سنگین فرو رفته بود، ارتعاشی تازه در فضا جریان یافت. این حس با تمام آن‌چه پیش‌تر تجربه کرده بود تفاوت داشت. جادو به شکلی آشنا در اطرافش موج برداشت؛ بویی، ضربانی، حضوری که خاطره‌ای دیرین را در اعماق وجودش بیدار می‌کرد. این احساس رگه‌هایی از روونا را در خود داشت، اما شکلی دیگر یافته بود، جوان‌تر، خام‌تر، و در عین حال زنده‌تر. قلب سالازار که مدت‌ها تنها با خستگی می‌تپید، این‌بار با نیرویی تازه پاسخ داد. بدنش بی‌درنگ به سایه بدل شد و از میان دیوارهای قلعه گذشت. بیرون، در مرز میان زمین سوخته و جادوی ناآرام، او ایستاد و منبع آن حس را یافت. هلنا ریونکلاو پیش رویش بود؛ زخمی، خسته، اما ایستاده. حضورش همچون انعکاس روونا در آینه‌ای شکسته بود.

در همان لحظه، تصویری در ذهن سالازار جان گرفت؛ شمعی که زمانی مومش به پایان رسیده بود، این‌بار در ژرفای وجودش شکل تازه‌ای یافت. گرمایی آرام در سینه‌اش گسترش پیدا کرد و جریانی نرم از روشنایی در تاریکی درونش حرکت کرد. این نور برای بیدار کردن بخشی از وجودش آمده بود که مدت‌ها زیر فشار جنون خاموش مانده بود. سایه‌های درونی‌اش عقب نشستند و ذهنش برای نخستین‌بار پس از مدت‌ها، وضوحی آرام را تجربه کرد. اشک از چشمان هر دویشان فرو ریخت. اشک‌هایی که حامل رنج، رهایی و پیوندی بودند که از زمان و مرگ عبور کرده بود. سالازار در نگاه هلنا چیزی را بازشناخت که سال‌ها در پی آن گشته بود؛ ادامه‌ای زنده از عشقی که جهانش را شکل داده بود. امید، بی‌صدا و عمیق، در وجودش ریشه دواند و مسیر تازه‌ای پیش رویش گشود.

در آن لحظه، جهان برای سالازار معنایی دوباره یافت. خواست تسلط، شکل دیگری به خود گرفت و به اراده‌ای برای حفظ و پاسداری بدل شد. آن‌چه در برابرش ایستاده بود، دلیل کافی برای ادامه‌ی مسیر بود؛ دلیلی که از دل ویرانی‌ها سر برآورده و اکنون با تمام قدرت در برابرش ایستاده بود. سالازار دست‌های تیره و نحیفش را بالا آورد و صورت هلنا را در میان آن‌ها گرفت. انگشتانش به آرامی بر گونه‌هایش لغزیدند و میان موهای آبی‌رنگش مکث کردند. نگاهش در سبزی چشمان او غرق شد و تمام جهان در همان نقطه جمع گشت. سپس او را در آغوش کشید؛ آغوشی استوار و لرزان، آمیخته به رنج و آرامش. هلنا نیز خود را به او سپرد و سرش را بر سینه‌ی پدر گذاشت.

هیچ کلامی میانشان رد و بدل نشد. سکوت، گویاتر از هر واژه، پیوندی را که هرگز گسسته نشده بود مهر کرد. در آن آغوش، سالازار اسلیترین دانست که این آغاز راهی تازه است؛ راهی که از دل تاریکی برخاسته و به سوی معنایی عمیق‌تر از قدرت امتداد می‌یابد.
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: دوشنبه 15 دی 1404 17:48
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
دنیای شماره ۱۹۸- کتاب حسرت‌ها‌.(با الهام از "کتاب‌خانه نیمه شب")

پنجره را بست تا باد بیش از این به تن زخمی‌اش تازیانه نزند. دستی به جراحت‌های روی دست لاغرش کشید و"واگاواگا"ی گرگینه را به خاطر آورد. پسر بینوا دوباره مهار خود را از دست داده و افسارش را به خوی حیوانی‌اش سپرده بود. همین لحظه هم می‌توانست تجسم کند که چه‌گونه پس از حمله، با چشمانی گرد شده به او می‌نگریست.
-- خانم آیلین، من این کار رو کردم؟

و آیلین هم با تبسمی گفته بود:
- تو نه، هیولای درونت.

نمی‌دانست نام حسی که با فعالیت در سازمان حمایت از حقوق نیمه‌انسان‌ها به او دست می‌دهد را چه بگذارد. به سان حس خاک حین تطهیر با باران بود. شاید هم حس سنگی که آب در آن رخنه می‌کند.

لیکن گل بی‌خار هیچ‌جا وجود نداشت. چیز دیگری هم ذهن آیلین را می‌آزرد. قلمویش را برداشت تا طرحی نقش کند؛ لیک دید جز خط‌خطی‌های بی‌مقدار خبری نیست. تلخ‌خندی زد.
- اگر بگم به خاطر این که بهم حس خوب دست میده نگرانم؛ همه بهم می‌خندن.

کوشید روی نقاشی‌اش تمرکز کند؛ لیک پریشانی مدام در ذهنش را میزد و می‌گفت:
- اگه همه این جون کندنا، فقط برای این باشه که بهت احساس خوب دست بده چی؟ اصلا اگه همه همین باشن چی؟

آیلین می‌کوشید جوابی ندهد؛ لیک بخش دیگری از ذهنش می‌گفت:
- پروفسور دامبلدور چی؟ من اینم؛ ولی یکی مثل پروفسور دامبلدور، یکی مثل پروفسور لوپین! اینا این‌جوری نیستن.

آن پریشانی دوباره می‌گفت:
- تو که از درونشون خبر نداری!

آیلین یک بطری معجون خواب‌آور آبی جوشان برداشت و مقداری از آن نوشید.

به محض این که چشم برهم گذاشت، عربده مستانه توبیاس در ذهنش پیچید.
- هوی، باز که غذات طعم زهرمار میده!

و لحظه‌ای طول نمی‌کشید که بغض سوروس چهار ساله در رویایش طنین‌انداز میشد.
- مامان!

و چهره‌ها و صدای زنان و مردان ساکن بن بست اسپینر.
- دیدی زنه رو؟ عین روحاست، شنیدم آشپزی و خونه‌داریشم افتضاحه! پسرشم بدتر از خودش!

خواست بیدار شود و فریاد بکشد؛ لیک ناگاه چهره خانم مک‌ری، کتابدار هاگوارتز در زمان تحصیلش مهمان رویایش شد. با همان موهای قرمز و چشمان آبی.

بلند شد، نه برای گریز، بلکه برای ادای احترام. خانم مک‌ری در زمان تحصیل در هاگوارتز هم آتش مطبوعی در قلبش روشن می‌کرد.
خانم مک‌ری تبسمی کرد.
- آیلین! خوشحالم که دوباره می‌بینمت.

آیلین متقابلا لبخندی زد.
- منم همین‌طور.

خانم مک‌ری به خودش زحمت مقدمه‌چینی نداد.
- تا حالا فکر کردی اگر حسرت‌هات رو زندگی می‌کردی، زندگیت معنادارتر بود یا نه؟

و از پشت عینکش، همان نگاهی را انداخت که انگار روح انسان را می‌کاوید. آیلین آهی کشید.
- چرا.
خانم مک‌ری حرفی نزد. فقط به سوی یکی از قفسه‌هایی رفت که دورتادورشان را در بر گرفته بودند و کتاب سفیدرنگی برداشت. کتاب را به آیلین نشان داد.
- بازش کن.

آیلین کتاب را گشود. بالای صفحه به خط درشت نوشته بودند:
"حسرت‌های آیلین پرینس."
و زیر آن:
- اگر شفادهنده میشدم.
- اگر به جای توبیاس اسنیپ، با سیگنس بلک ازدواج می‌کردم.
- اگر خوشروتر بودم.
- اگر به بن بست اسپینر نمی‌رفتم و کنار رابرت می‌ماندم.
- اگر روزی که سنگوئینی از دنیا رفت؛ در ان جی او بودم تا نجاتش دهم.

و تمام حسرت‌های کودکی، نوجوانی، جوانی و میانسالی. خانم مک‌ری تبسمی کرد.
- اول دوست داری کدوم رو تجربه کنی؟ به عبارت بهتر، کدوم حسرتت بیشتر آزارت میده؟

آیلین لحظه‌ای اندیشید: روح آن خون‌آشام رنگ‌پریده را به یاد آورد که همیشه آزارش می‌داد. بی‌تردید گفت:
- اگر زمان مرگ سنگوئینی، تو ان جی او بودم.

خانم مک‌ری لبخندی زد.
- انتخاب خوبیه.

و آیلین به تونلی پرت شد. دنیای اطرافش، آمیزه‌ای از طرح‌ها و رنگ‌های گوناگون بود.,
ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

من یک فرشته نیستم و تا روز مرگم نیز نخواهم بود. من خودم هستم.
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: جمعه 12 دی 1404 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
پِدر و پِنی

تصویر تغییر اندازه داده شده

عمارت بلک‌ها، نه فقط یک بنا، که یک اثر باستانی نفس‌گیر بود؛ یک توده‌ی غول‌پیکر از سنگ گرانیت خاکستری تیره، بابرجک‌های کج‌ومعوج که انگار به قصد خراشیدن شکم ابرهای لندن سر از خاک برآورده بودند. بوی خاص آن، ترکیبی غریب از عطرهای تند پودر جادویی سوخته، بوی کهنگی کتاب‌های سحرآمیز، و عطر تند نعنای خشک‌شده بود که از آزمایشگاه مادر لاکرتیا، ملانیا، به بیرون می‌تراوید. هر گوشه‌ای از عمارت، چهره‌ای عبوس و جدی داشت، انگار که خود نیاکان بلک، با همان رداهای بلند و نگاه تیزبین‌شان، از لای هر مجسمه‌ی مرمری و هر آینه‌ی غبارگرفته، سرک می‌کشیدند.
در قلب این قلعه‌ی جادویی عبوس، آرکتوروس بلک دوم زندگی می‌کرد. مردی با صورتی سنگی که حتی در خشمگین‌ترین لحظات موجود، خم به ابرو نمی‌آورد. موهای سیاهش، مانند توده‌ی تاریکی، همیشه با ژل جادویی مخصوصی به عقب شانه شده بود و از نوک کفش‌های ورنی‌اش، تا آخرین تار موی سرش، بوی قدرت و جدیت به مشام می‌رسید. چشمان سبزی داشت و صدایی که حتی در نجوا، می‌توانست کریستال‌های لوستر اتاق پذیرایی را به لرزه درآورد. او یک بلکِ واقعی بود، بلک‌تر از خودِ جوهرِ سیاهِ قلم‌نویسِ بلک.

اما... در هر داستانی، همیشه یک اما وجود دارد. و «امایِ» آرکتوروس، دختری کوچک با موهایِ خرماییِ نامنظم بود که هر چقدر هم ملانیا تلاش می‌کرد، هرگز صاف و مرتب نمی‌شدند. این موجود کوچک، که لاکرتیا نام داشت، با چشمان درشت و سبزش از زیرِ مژه‌هایِ بلندش به دنیا نگاه می‌کرد، یک گنجِ پنهان در میان سنگ‌های سرد عمارت بود. او نه تنها استثنایی بر قوانینِ خشک و بی‌روحِ بلک‌ها بود، بلکه شعله‌ای سرکش در میانِ تاریکیِ ابهتشان. برای لاکرتیای کوچک، پدرش نه فقط یک جادوگرِ بزرگ، بلکه ژنرالِ سیاه ارتشِ دونفره‌شان بود؛ ارتشی که نه تنها در برابرِ هیولاهایِ شاخ‌دارِ زیرِ تخت پیروز می‌شد، بلکه در عملیاتِ نجاتِ بیسکویت‌های نوتلایی از کابینتِ ممنوعه و پنهان‌کاریِ حشرات کرکی که لاکرتیا از باغ می‌آورد، سابقه‌ای درخشان داشت. آرکتوروس هم در خفا، از این نقش فرمانده‌ی عالی لذت می‌برد؛ او می‌دانست که در برابر نگاه پر از معصومیت و گاهی شیطنت‌آمیز دخترش، تمامِ آن قدرتِ خارق‌العاده‌اش، آب می‌شود.

و اما، بزرگترین عملیاتِ این ارتشِ سری، در یک عصرِ پاییزیِ دلگیر آغاز شد. پس از یک بعدازظهرِ پرهیاهو در «ویزاردلند»، جایی که بوی شیرینیِ کارامل و بوق ممتد ترامپولین‌ها، در هوا موج می‌زد، آرکتوروس و لاکرتیا به سوی عمارت عظیمشان بازمی‌گشتند. لاکرتیا، با دستانی چسبیده به دستِ بزرگ و گرمِ پدرش، پاهایش را با همان سماجتِ مخصوص بچه‌های پنج‌ساله، روی سنگ‌فرش خیابان می‌کشید. سرش هنوز از چرخش‌هایِ دیوانه‌وارِ چرخ‌وفلک گیج می‌خورد و رگه‌های صورتی پشمکِ جادویی، کنج لبش خشک شده بود.
ناگهان، میان انبوه برگ‌هایِ خیس و قهوه‌ایِ پاییزی که زمین را پوشانده بودند، و سطل‌ زباله‌ی فلزیِ عظیم که بویِ خاصِ ماهیِ دودی و جوراب کهنه از آن‌ به مشام می‌رسید، چشم لاکرتیا به موجودی کوچک و سیاهِ رنگ‌پریده افتاد. یک بچه گربه‌ی ولگرد، با چشمان سبز لیمویی که در نور کم‌رمق غروب آفتاب، مانند دو چراغ کوچک جادویی می‌درخشیدند. گربه، نحیف و لرزان، با میویِ خفیفی خودش را به پاهای عابران بی‌تفاوت می‌مالید. بدن کوچکش، از سرما می‌لرزید ولاکرتیا فکر میکرد هر لحظه ممکن است به یک تکه یخ تبدیل شود.
_بابا! نگاه کن!خواهش میکنم! فقط یه نگااهه

لاکرتیا با چنان شدتی دستِ پدرش را کشید که آرکتوروس، لحظه‌ای لرزید و نزدیک بود به یک شیرجه‌ی ناخواسته در سطلِ زباله محکوم شود.
-میشه بیاریمش خونه؟ فقط برایِ یه شب؟ قول میدم هیچ کار بدی نکنه

آرکتوروس، مردی که نامش در تاریخِ جادوگری با صلابت و عدمِ انعطاف‌پذیری گره خورده بود، در این لحظه احساس یک نبردِ نابرابر و غیرمنتظره را تجربه کرد. او خوب می‌دانست که ملانیا، همسر منظم و حساسش، به گربه حساسیت شدیدی داشت. حتی یک تار موی شناور در هوا می‌توانست او را به یک حمله‌ی عطسه وار سه ساعته بکشاند که تمامی عمارت را به لرزه درمی‌آورد. آوردن گربه به خانه، نه فقط یک ریسکِ ساده، بلکه یک اعلامِ جنگِ تمام‌عیار بود. اما وقتی نگاهش به چشمانِ درشت و التماس‌آمیز دخترش افتاد، تمام استدلال‌هایِ منطقی و قوانینِ خشکِ بلک‌ها، از ذهنش پراکنده شدند و جایِ خود را به یک حسِ غریبِ...
_بله، چرا که نه

دادند. او که اژدهایِ گالیش را با یک اشاره‌ی عصا به زانو درآورده بود، در برابرِ دخترش... بی‌دفاعِ محض بود. با یک آهِ عمیق، که سعی کرد صدایش را به گونه‌ای کنترل کند که لاکرتیا تنها زمزمه‌ای از آن را بشنودخم شدو با احتیاطِ تمام، گربه‌ی لرزان را از میانِ برگ‌هایِ خیس بلند کرد. گربه، با دیدنِ این کوهِ سیاه و عظیم، ابتدا کمی ترسید، اما گرمایِ ردایِ گران‌قیمت و محافظه‌کارانه‌ی آرکتوروس، او را آرام کرد و با یک خرخرِ ریز، به آرامی در آغوشِ آرکتوروس جای گرفت.
_خب، سرباز کوچولوی من

آرکتوروس با صدایی آرام و شیطنت‌آمیز که تنها لاکرتیا می‌توانست در لحنِ جدیِ او شناسایی کند، زمزمه کرد:
_ ظاهرا مأموریتِ پنهان‌سازیِ پشمالو شروع شده! قدم اول اینه که کاملا ساکت میشیم و چهره هامون همون حالت عادی قبلو داره، نباید جلوی مامانت هیجان زده رفتار کنی!

لاکرتیا با چشمانی که از شادی و هیجان می‌درخشید، و لبخندی که تا گوش‌هایش باز شده بود، سرش را محکم تکان داد. --_مفهومه، ژنرال

عملیات پنهان‌سازی با دقتی نظامی آغاز شد. گربه، که بعدها معلوم شد یک ماده گربه است، به حیاطِ پشتیِ عمارت منتقل شد؛ جایی که با دیوارهایِ بلند و پیچک‌هایِ انبوهِ سبزِ تیره، و مجسمه‌هایِ غول‌پیکرِ جن‌هایِ باغچه که از سنگِ سیاه تراشیده شده بودند، فضایی ایده‌آل برایِ پنهان‌کاری فراهم می‌کرد. آرکتوروس، در تمامِ شب‌هایِ بعد، با استفاده از پیچیده‌ترین طلسم‌هایِ بی‌صداکننده، افسون‌هایِ مخفی‌سازی، و گاهی، انجام طلسم‌های حواس‌پرتی روی ملانیا، برایِ گربه غذا می‌برد. او، که روزها به مطالعه‌ی متونِ باستانیِ جادوگری در کتابخانه‌ی پر از گردوغبارش می‌پرداخت، شب‌ها با یک ظرفِ کوچکِ شیرِ گرم و مقداری گوشتِ پخته که باقس مانده ی غذای لاکرتیا بود، از میانِ راهروهایِ تاریکِ عمارت عبور می‌کرد. لاکرتیا هم، در طولِ روز، ساعاتی را در آن گوشه‌ی دنجِ حیاط، با آن توده سیاه می‌گذراند و با لحنی مادرانه برایش از ماجراهایِ روز و رؤیاهایِ جادویی‌اش تعریف می‌کرد. این ارتشِ دو نفره، نه تنها گربه را پنهان می‌کردند، بلکه عشقِ پنهانِ خودشان را هم زیرِ این پرده‌ی رازداری، بزرگ و قوی‌تر می‌کردند. این رازِ مشترک، مانند یک نخِ نامرئیِ جادویی، آن‌ها را بیش از پیش به هم وصل کرده بود. روزها به هفته، و هفته‌ها به ماه تبدیل شد. گربه‌ی کوچک، به لطفِ مراقبت‌هایِ مخفیانه‌ی این ارتشِ دونفره، به موجودی زیبا، تپل و مغرور تبدیل شده بود. موهایِ سیاهش، زیرِ نورِ آفتابِ پاییزی می‌درخشید و چشمانِ سبزش، حالا با اعتماد به نفسِ بیشتری به اطراف نگاه می‌کرد؛ انگار که مالکِ تمامِ عمارت باشد! او حالا با غرور در حیاط قدم می‌زد و گاهی، جسارتش او را تا نزدیکیِ پنجره‌هایِ آشپزخانه هم می‌کشاند و با یک نگاهِ خیره، از آشپزِ وحشت‌زده، تکه‌ای گوشت اضافی طلب می‌کرد. آرکتوروس و لاکرتیا به خوبی می‌دانستند که این پنهان‌کاری نمی‌تواند برای همیشه ادامه یابد. رازِ آن‌ها، مانند خودِ گربه، هر روز بزرگ‌تر و غیرقابلِ کتمان‌تر می‌شد...
لحظه‌ی موعود، در یک ظهرِ آفتابیِ بهاری فرا رسید. پنی، گربه‌ی حالا دیگر بزرگ شده، با یک پرنده‌ی کوچکِ افتاده در دهانش، با غرور از مقابلِ پنجره‌ی اتاقِ صبحانه‌ی ملانیا عبور کرد. ملانیا بلک، که در حالِ لذت بردن از چایِ صبحگاهی‌اش در یک فنجانِ چینیِ عتیقه بود، با اولین عطسه‌ای که زمین را لرزاند، متوجه‌ی حضورِ مهمانِ ناخوانده و البته مویِ مشکوکی شد که مانندِ یک روحِ سرگردان رویِ مبلِ مورد علاقه‌اش شناور بود! نبردی حماسی آغاز شد؛ نبردی پر از عطسه‌هایِ پی‌درپیِ ملانیا، استدلال‌هایِ منطقی و البته کمی فریبکارانه آرکتوروس، و التماس‌هایِ معصومانه‌ی لاکرتیا. در نهایت، آرکتوروس، با استادیِ تمام و با کمکِ لاکرتیایِ کوچک، توانست ملانیا را متقاعد کند که پنی، اکنون بخشی جدانشدنی از خاندانِ بلک‌ها شده است. البته این متقاعدسازی شاملِ خریدِ چندین دوزِ معجونِ حساسیت‌زداییِ گران‌قیمت برایِ ملانیا و تضمینِ اینکه پنی هرگز واردِ داخلِ عمارت نمی‌شود، شد؛ اما پیروزی، از آنِ ارتشِ دو نفره بود.
لاکرتیا، که در دوران کودکی‌اش عاشقِ داستان‌هایِ «اودیسه» و «پنه لوپه» بود که آرکتوروس و ملانیا شب‌ها برایش می‌خواندند، نامِ پنه لوپه را برای گربه انتخاب کرد. اما از آنجایی که نامِ کامل برای یک گربه زیادی رسمی به نظر می‌رسید، او را به اختصار پنی صدا زدند. پنی با لاکرتیا بزرگ شد، همبازیِ او در تمامِ شیطنت‌هایش در حیاطِ بزرگ عمارت، و شاهدی بر وفاداریِ یک پدر به قولش.
حالا، سال‌ها از آن ماجرا می‌گذرد. پنی، همان گربه‌ی کوچکِ ولگردِ چشم سبز، خودش یک مادر است و چندین بچه ی پشمالو دارد که در تمامِ گوشه‌وکنارِ حیاطِ عمارتِ بلک‌ها دیده می‌شوند. گربه‌های سیاه با چشمانِ سبز، حالا نمادی از آن پیروزیِ کوچک اما مهم در تاریخِ خاندان بلک شده‌اند؛ موجوداتی بازیگوش که هرج‌ومرجی دوست‌داشتنی و پشمالو را به جدیتِ عمارتِ بلک‌ها اضافه کرده‌اند...
لاکرتیا، حالا دیگر نه یک کودکِ پنج‌ساله، بلکه یک جادوگرِ جوان است؛ با موهایی بلندتر و چشمانِ نافذتر، اما با همان روحیه‌ی سرکش و مستقل. او دیگر نیازی به آرکتوروس برایِ پنهان کردنِ گربه‌ها یا یافتنِ نوتلایِ مخفی ندارد.حالا خودش قادر به انجامِ پیچیده‌ترین طلسم‌هاست و حتی گهگاهی، معجون‌هایِ عجیبِ خودش را در آزمایشگاهِ مخصوصش می‌سازد.
اما برایِ آرکتوروس، لاکرتیا همیشه همان دخترِ کوچکِ پنج‌ساله‌ای باقی ماند که دستش را با سماجت می‌گرفت و با چشمان التماس‌آمیز، دنیا را از او می‌خواست. وقتی لاکرتیا در حالِ تمرینِ طلسم‌هایِ قدرتمندش بود، او هنوز هم تهِ دلش نگران بود که مبادا دخترکِ کوچکش، به خودش آسیب برساند. هنوز هم، هر از گاهی، به گربه‌هایِ سیاه با چشمانِ سبز که در حیاط بازی می‌کردند، نگاه می‌کرد و لبخندِ محوی بر لبانش می‌نشست. لبخندی که تنها لاکرتیا رازِ آن را می‌دانست: رازِ فرمانده‌ای که در نبردِ حساسیتِ مادر و تمنایِ دختر، با شجاعت تمام، قلبش را به دستِ دخترش سپرد. او هرگز فراموش نمی‌کرد که چگونه یک بچه گربه‌ی کوچک، توانست تمامِ معادلاتِ یک خاندانِ بزرگ را به هم بزند.

سال‌ها بعد، لاکرتیا در دفترِ خاطراتِ چرمیِ کهنه‌اش، با قلمی که از پرِ یک اژدهایِ کمیاب ساخته شده بود، این داستان‌ها را ثبت کرد. در آخرین صفحه‌ی آن، با دست‌خطی که حالا دیگر پخته و پرقدرت شده بود، نوشت:
نقل قول:
امروز، وقتی پدر مشغولِ مطالعه‌ی کتاب‌هایِ طلسمِ ممنوعه بود و من در حالِ آماده‌سازیِ معجونِ تقویت‌کننده‌ی حافظه، دیدم که یه لحظه مکث کرد. نگاهش به من افتاد و برای یه لحظه احساس کردم زمان متوقف شده، چشماش مهربون تر از همیشده شده بود، انگار که منو همون دختر کوچولویی میدید که گربه به بغل داره التماس میکنه تا پنی رو داشته باشه... میدونم که همیشه منو همون دختر کوچولو میبینه و این بزرگترین هدیه ایه که میتونست بهم بده؛هرگز کسی پدرمو اونجوری که من میدیدم ندید، اون برای دنیای جادوگری آرکتوروس بلکِ دوم و فرمانروای عمارت بلک ها بود، اما برای من همون ژنرال سیاهه، ژنرالی که توی تمام نبرد ها و چالش های پیش روی من، در برابر یه لبخند تمام قدرت و صلابتشو کنار میذاشت... اون کسیه که دنیا رو برای شادی من بهم میریزه، بدون اینکه حتی یه کلمه دربارش حرف بزنه. من اونو، بیشتر از کلمات فراتر از تمام جادوهای جهان دوست دارم و میدونم این ارتش دو نفره ی ما هرگز بازنشسته نمیشه، شاید دیگه برای پنهان کردن یه گربه بی پناه یا پیدا کردن شیشه نوتلا ممنوعه نباشه، اما همیشه، همیشه برای هم خواهیم جنگید.



و اینچنین، در عمارتِ بلک‌ها، قلعه‌ی اسرارِ پشمالو، یادگاری ابدی از عشق پدرانه‌ی آرکتوروس به لاکرتیا، و از ارتشِ دو نفره‌ی شکست‌ناپذیرشان باقی ماند؛ ارتشی که حتی در سکوتِ دیوارهایِ سنگی، داستانِ عشق و ماجراجویی‌هایِ عجیب‌وغریبش را نجوا می‌کرد...
ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در 1404/10/12 18:36:23
Only Raven



پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: شنبه 6 دی 1404 22:35
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آنلاین
چه می‌شد، اگر می‌شد؟

« بخش اول »


تصویر تغییر اندازه داده شده


- این آخرین حرفمه، نه! من باهات هیچ‌جا نمیام! دست از سرم بردار!

هلنا همزمان با گفتن این حرف، دستش را که از قسمت بازو توسط بارون گرفته شده بود، به زور بیرون می‌کشد. اما حتی قدمی به عقب برنمی‌دارد تا اطمینان خود در تصمیمش را به او نشان دهد. غرور همیشه بخشی از وجود هلنا بود و حالا که می‌دانست پدرش نیز سالازار اسلیترین است، بیش از پیش از خودش مطمئن بود. اشتباهی مرگبار که خشم بارون از رد شدن احساساتش توسط هلنا، حسادتش بابت آزادی او و زود جوش بودنش را به کل نادیده می‌گرفت.

ماجرای تکراری را احتمالا همه بدانید. بارون در همان لحظه خنجری را بیرون می‌آورد و پیش از آن که هلنا فرصت کند واکنشی نشان دهد، آن را در قلبش فرو می‌کند. ضربه‌ای سهمگین که به سرعت مرگ دخترک را رقم می‌زند. سپس بارون به خاطر عذاب وجدان کاری که انجام داده است، با همان خنجر به زندگی خود نیز پایان می‌دهد.

اما این‌بار قضیه متفاوت است. هلنا به محض رهایی از چنگال بارون، چند قدم به عقب برمی‌دارد. این فاصله‌ای که بینشان می‌افتد، به او اجازه می‌دهد تا خشمی را که در وجود بارون شعله‌ور می‌شود ببیند. مهم‌تر از آن، برق خنجری که بارون از درون لباسش بیرون می‌کشد را می‌بیند. هلنا در پاسخ چوبدستی‌اش را بیرون می‌آورد، اما سرعت حرکت بارون به سمتش بالاتر از آن بود که فرصتی برای نشانه‌گیری چوبدستی و ادای طلسمی داشته باشد. پس تنها تلاش می‌کند در آخرین لحظه دست‌هایش را سپر دفاعی کند و خودش را عقب بکشد.

موفق می‌شود، اما فریاد دردآلودی که سکوت جنگل را بر هم می‌زند نشان می‌دهد که نه کاملا. خنجر بارون، شکافی در بازوی چپش ایجاد کرده بود که شوک عصبی شدیدی به کل بدنش وارد می‌کند. این شوک باعث می‌شود ناخودآگاه بدنش سست شود و چوبدستی از یک سو از دستش رها شود و خودش از سوی دیگر تلوتلوخوران عقب رود و بر روی زمین بیفتد.

خون داغ از زخم بازوی هلنا به بیرون جاری می‌شود و با وجود درد شدیدی که دارد، چشمانش در جستجوی چوبدستی از دست‌رفته‌اش به اطراف می‌چرخد. تنها وسیله‌ای که با آن می‌توانست شانسی برای مقابله با بارون داشته باشد، حتی اگر زخمی باشد.
چوبدستی در چند قدمی‌اش بر روی لایه‌ای از گیاهان کوچک‌تر افتاده بود. هلنا که هرگز چنین دردی را تجربه نکرده بود، می‌دانست بدنش هم‌چنان در شوک است و قادر به برخاستن برای برداشتن چوبدستی نیست. بنابراین با وجود آن که هر حرکت، هم‌چون پاشیدن نمک بر روی زخمش بود، با درماندگی با دست راستش روی زمین چنگ می‌زند و سعی می‌کند خودش را به سمت چوبدستی بکشد.

در حالی که چشمانش فقط بر روی چوبدستی متمرکز است، دقیقا زمانی که انگشتان دست راستش که سالم بود را به چوبدستی نزدیک می‌کند، چکمه‌ی سنگین بارون را می‌بیند که از قصد بر روی چوبدستی فرود می‌آید. چنان پایش را محکم بر روی آن فشار می‌دهد که چوبدستی ظریف هلنا تاب نمی‌آورد. هلنا صدای خرد شدن چوبدستی را نه فقط در گوشش، بلکه در قلبش حس می‌کند. گویا بخشی از وجودش را همراه چوبدستی از دست می‌دهد. آخرین ریسمان پیوندش با دنیایی که در آن معصومیت معنا داشت.

هلنا که طاقت دیدن چوبدستی خرد شده‌اش را نداشت، ناله‌ای می‌کند و به سختی سرجایش می‌چرخد. حالا نگاه پر از اشکش رو به آسمانی بود که ابرهای تیره و تاریک در حال سلطه یافتن بر آن بودند. درست مثل زندگی خودش که پایانش را تنها در چند قدمی خود می‌دید. تمام امیدش برای جنگیدن و زنده ماندن، همراه با چوبدستی شکسته‌اش پر کشیده بود.

نسیم ملایمی شروع به وزیدن می‌کند و برگ‌های درختی که بالای سرش بودند را آشفته می‌کند. همین باعث می‌شود مار سبز رنگی که میان برگ‌ها پنهان شده بود هویدا شود. هلنا که یار کمکی دیگری برای خود نمی‌دید، در حالی که چشم‌هایش با چشمان مار گره خورده بود، ناخودآگاه و ناامیدانه خطاب به او سخن می‌گوید تا به آخرین سنگری که وجود داشت پناه ببرد. زمزمه‌ای که نه به شکل ادای کلمات همیشگی، بلکه هم‌چون فیس‌فیسی می‌نماید که پیش‌تر تنها از زبان سالازار اسلیترین شنیده شده بود.

- کمکم کن.

همزمان با خارج شدن این حرف، صحنه‌ی پیش روی چشمان هلنا که با مار مزین شده بود، با چهره‌ی خشمگین بارون جایگزین می‌شود که برای پایان دادن به کاری که آغازش کرده بود بالای سرش آمده بود. خنجر خونین را بالا گرفته بود و آماده برای فرو کردن آن در قلب هلنا بود. از چهره‌اش کاملا می‌شد فهمید که دیوانگی بر او غلبه کرده است و عقل و منطق جایی در تصمیم‌گیری‌هایش ندارد. با این حال، زمانی که صدای فیس‌فیس‌مانندی را می‌شنود که بر لبان هلنا جاری می‌شود، برای لحظه‌ای متوقف می‌شود. حتی می‌شد گفت اثری از حیرت با خشمِ چهره‌اش آمیخته شده بود. چیزی که هلنا در آن لحظه درکی از علت آن نداشت، چون خودش متوجه سخن گفتن به زبان مارها نشده بود.

همین یک لحظه درنگِ بارون کافی است تا ماری که بر روی شاخه‌های درخت جا خوش کرده بود، به فریادِ کمکِ هلنا پاسخ دهد و به او حمله‌ور شود. هلنا که به ناگاه دوباره نور امید در وجودش جوانه زده بود، از فرصت استفاده می‌کند و در حالی که بارونِ نیشِ مار خورده، در تقلا برای گریز از مار بود، از جایش برمی‌خیزد و با بیشترین سرعتی که در توان دارد از او دور می‌شود.

هرچه دورتر می‌شود، دردی که از بازویش نشات می‌گرفت بیشتر خودش را نشان می‌دهد. انگار بدنش تازه داشت می‌فهمید چه بر سرش آمده است. وقتی به اندازه‌ی کافی دور می‌شود، بخشی از پیراهنش را پاره می‌کند تا به کمک آن بتواند زخمش را ببندد. و این آخرین قطره‌ی انرژی‌ای بود که در آن شبانه‌روز در بدنش باقی مانده بود. بعد از آن چشمانش سیاهی می‌رود و بیهوش بر روی زمین می‌افتد.

وقتی به هوش می‌آید، تصوری از آن که چند ساعت است که بیهوش بوده است نداشت. اما همین که خبری از بارون در اطرافش نبود، نشان می‌دهد که مار در عقب راندن او موفق عمل کرده است. حالا که چوبدستی نداشت، ادامه دادن مسیری که از ابتدا علت ترک مادرش و هاگوارتز بود، سخت‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. او یک دختر لوس و مغرور قلعه‌نشین بود که در این پانزده سال زندگی‌اش، همیشه هرچه که خواسته بود در اختیارش قرار گرفته بود و هرگز از مناطق امن جادوگرنشینی که مادرش را ستایش می‌کردند دور نشده بود، چه رسد به آن‌که زخمی و تنها، بدون چوبدستی در دل جنگلی در کشوری بیگانه رها شود.

هلنا تلاش می‌کند از جایش برخیزد تا به جستجویش برای یافتن پدرش ادامه دهد. بعد از آن چه بر سرش آمده بود، الان وقت تسلیم شدن نبود. ابتدا کمی سرش گیج می‌رود و مجبور می‌شود به درختی تکیه کند تا تعادلش را از دست ندهد، اما بعد از مدتی کنترل بدنش را بدست می‌آورد و به آرامی به حرکت در می‌آید. ابتدا باید نیم‌تاج مادرش را میافت. در همان نزدیکی بود و دقیقا می‌دانست در کدام نقطه پنهانش کرده است.

با رسیدن به درختی که نیم‌تاج را در آن پنهان کرده بود، ابرهای تیره و تاریکی که ساعت‌ها بود جنگل را در برگرفته بودند، بالاخره شروع به غریدن می‌کنند و بارانی سیل‌آسا روانه‌ی جنگل می‌شود. هلنا در حالی که از سرما می‌لرزید، نیم‌تاج را به سرعت در جیب لباسش قرار می‌دهد. اما انگشتری که در کنار آن پنهان کرده بود را برای مدتی در دستانش نگه می‌دارد. انگشتری که نشان روی آن عقاب و ماری بودند که در هم تنیده بودند. هدیه‌ای از سالازار به روونا و نشانه‌ای برای اثبات این حقیقت به سالازار اسلیترین که او پدرش است. این یکی را دستش می‌کند. آن‌قدر آشفته و سرگردان بود که بهترین راه برای گم نکردن آن انگشتر کوچک و ظریف را قرار دادن در انگشت دستش می‌دید. مجبور بود انگشت شستش را انتخاب کند تا مطمئن شود کیپ انگشتش شده است و امکان افتادنش نیست. برعکس، نیم‌تاج به قدری بزرگ بود که همواره می‌توانست وجود آن در جیبش را حس کند تا اطمینان حاصل کند گمش نکرده است.

هلنا در حالی که سعی می‌کند به آخرین روزنه‌های امیدی که در وجودش باقی مانده بود چنگ بزند، شروع به حرکت می‌کند و بعد از ساعت‌ها پیاده‌روی، وارد محوطه‌ای از جنگل می‌شود که هیچ نقطه‌ی آشنایی نداشت تا بتواند به کمک آن مسیریابی کند. باران نه به شدت قبل، اما هنوز هم‌چون تازیانه بر بدن نحیفش فرود می‌آمد. لباس‌هایش سنگین و بدنش دچار لرز شده بود. زخم بازویش به خاطر رطوبت و کثیفی شروع به گزگز کردن می‌کند. باید پناهگاهی میافت.

از دید او پناهگاه، کلبه‌ای در دل جنگل می‌توانست باشد که در کنار شومینه‌اش آرام می‌گرفت و با غذای خوشمزه و نوشیدنی گوارا، به مداوای زخمتش می‌پرداختند تا قوای از دست رفته‌اش را دوباره بازیابد. ولی هلنا در دل آن جنگل عظیم گم شده بود و خبری از هیچ سوسوی نوری نبود که نشان از وجود کلبه‌ای در دوردست‌ها باشد. خورشید نیز در دقایق پایانی غروب قرار داشت و به زودی تاریکی مطلق بر جنگل چیره می‌شد.

هلنا که وسیله‌ای برای تولید روشنایی نداشت، ناچارا به زیر ریشه‌های درختی قدیمی پناه می‌آورد و خودش را زیر آن مچاله می‌کند. با این که همه‌جا خیس بود، اما حداقل سرپناهی بود تا باران مستقیما با او برخورد نکند. به هر سختی‌ای که بود شب را تا صبح همان‌جا سر می‌کند. آن‌قدر خسته بود که بدنش بی‌اختیار او را وادار به خوابیدنی کند که کم از بیهوشی نداشت.

چشم‌هایش را که می‌گشاید، خورشید در حال طلوع کردن بود و روشنایی اندکی از میان انبوه درختان جنگل راه خود را پیدا کرده بود. دیگر خبری از باران نبود، اما شدت و مدت‌زمان بارش به قدری زیاد بود که هنوز همه‌جا مرطوب باشد. گزگز زخمش هنوز نخوابیده بود و هلنا این را نشانه‌ای از این می‌دانست که باید دوباره آن را باندپیچی کند. اما لباس‌هایش کثیف و گلی شده بودند و جایگزینی برای آن نداشت. اینجا همان نقطه‌ای بود که نداشتن چوبدستی دوباره دردی بر روی قلبش می‌شود. اگر چوبدستی‌اش را داشت، به راحتی می‌توانست لباس‌هایش را خشک کند، زخمش را بشورد و حتی اندک طلسم‌های درمانی‌ای که بلد بود را پیاده کند.

ولی او چوبدستی‌اش را نداشت. در واقع هیچ‌چیز با خود نداشت!

با احساس فلاکتی که در وجودش رخنه کرده بود، دوباره از جا برمی‌خیزد به امید این که در آن روز پیشرفت‌هایی در یافتن پدرش حاصل شود. آخرین بار رد او را در همان حوالی زده بود. اما مشکل این بود که "همان حوالی"، شامل منطقه‌ی بسیار وسیعی از آلبانی می‌شد و او هیچ ایده‌ای نداشت که در آن لحظه، خودش دقیقا در کدام نقطه قرار دارد، چه رسد به آن که بداند سالازار کجاست. حتی در جستجوهای روز گذشته، احساس کرده بود چندین بار از مسیری مشابه عبور کرده است... دورهایی باطل که گم شدنش در جنگل را فریاد می‌زدند.

حالا که لباس‌هایش خیس بودند و راهی برای سریع خشک کردنشان نداشت، تصمیم می‌گیرد از سوئیشرت نازکی که بر روی پیراهنش پوشیده بود برای نشانه‌گذاری استفاده کند. از تکه سنگ تیزی که گوشه‌ای افتاده بود کمک می‌گیرد تا لایه‌های باریکی از لباس را بِبُرد. یکی از انگشتانش را به آرامی زیر پارچه‌ای که با آن زخم بازویش را پوشانده بود حرکت می‌دهد. با برخورد انگشتش با زخم، از شدت درد چشم‌هایش را برای لحظه‌ای می‌بندد و سپس در یک سوی نوارهای باریکی که از لباس تهیه کرده بود، نقطه‌ی خونینی حک می‌کند. از این طریق می‌خواست جهتی که با رسیدن به هر درخت خاصی انتخاب می‌کرد را علامت‌گذاری کند تا اگر دوباره در مسیری مشابه به آن نقطه بازگشت، با دیدن نوار نصب شده بر روی درخت، جهت دیگری برخلاف راه قبلی را پیش بگیرد.

با فرا رسیدن شب و برخاستن صدای شکمش که حاصل از گشنگی بود، تازه این حقیقت به او یادآوری می‌شود که تا آن لحظه هیچ چیز نخورده و ننوشیده است و دیگر مدت زیادی قادر به فرار کردن و نادیده گرفتن آن نیست. او که همیشه تنها کافی بود بخواهد تا هر نوع غذا و نوشیدنی‌ای که هوس کند برایش تهیه شود، حالا گشنه و تشنه در دل جنگل رها شده بود. آن شب را با خیال سیر کردن در سرسرای هاگوارتز و بوی غذاهای متنوع و نوشیدنی‌های رنگارنگ طی می‌کند.

بار دیگر صبح به او لبخند تلخی می‌زند که خبر از سرآغاز ماجراجویی دوباره‌ای می‌دهد. گرسنگی و تشنگی در حال غلبه کردن بر او بود و باید چیزی برای خوردن و نوشیدن پیدا می‌کرد. خوشبختانه بارانی که پیش‌تر باریده بود، باعث شده بود تجمع کوچکی از آب باران بر روی برگ‌های عظیم درختان کهنسال باقی بماند. با این که از پاکیزگی آن مطمئن نبود و همیشه نسبت به آن‌چه که می‌خورد وسواس داشت، اما در آن وضعیت چاره‌ای نداشت و دلش را با همان آب‌ها سیراب می‌کند. برای گرسنگی به میوه‌ی درختانی که حدس می‌زد سمی نبودند رو می‌آورد. هر از گاهی نیز تخم پرندگانی که بر روی شاخه‌ی درختان لانه کرده بودند را برای خوردن میافت... به صورت خام. با این که چند بار اول چیزی نمانده بود آن را بالا بیاورد، اما کم‌کم داشت تحمل خوردنشان بدون عق زدن را بدست می‌آورد.

او حتی در بدترین کابوس‌هایش هم هرگز خواب چنین شرایطی را نمی‌دید. دختری که در ناز و نعمت بزرگ شده بود و بعنوان دختر روونا ریونکلاو به چشم جادوگری اشرافی و اصیل نگریسته می‌شد که همیشه پاکیزه و آراسته بود، حالا با لباس‌هایی کثیف و پاره، صورتی زخم‌خورده حاصل از برخورد با شاخه‌های درختان جنگل و زخم خنجری که در بازویش حمل می‌کرد، به نوشیدن و خوردن چیزهایی رو آورده بود که قبلا با شنیدنش تنها با اکراه می‌توانست آن‌ها را به سخره بگیرد.

شرایطی که هر لحظه‌اش تنها یک قدم با مرگ را برایش توصیف می‌کرد. چیره شدن کامل ناامیدی کافی بود تا در همان نقطه از پای بیفتد و در چنان خواب عمیقی فرو برود که هرگز از آن برنخیزد. اما او شکست را نپذیرفته بود و حاضر نبود بعد از سختی‌ها، حقارت‌ها و درماندگی‌ای که کشیده بود، تسلیم شود و بدون نتیجه دار فانی را وداع گوید. او برای بقا جنگیده بود و باید پدرش را پیدا می‌کرد و حقیقت را به او می‌گفت. این تنها نیروی محرکه‌ی او رو به جلو بود.

بالاخره بعد از یک هفته سردرگمی در جنگل، به منطقه‌ای می‌رسد که درخت‌های آن بریده شده بودند و سبزه‌زاری وسیع جای جنگل پرتراکم را گرفته بود. او جادوگر بود و تقریبا هیچ آشنایی‌ای با زندگی ماگل‌ها نداشت. اما رد مرتبی که از تنه‌ی باقی‌مانده‌ی درختان برجای مانده بود، نشان از آن می‌داد که کار دست انسان‌هاست و این یعنی ماگل‌هایی در همان نزدیکی زندگی می‌کنند. حالا که از شدت خستگی و درماندگی هر قدمش به مانند کشیده شدن پاهایش بر روی زمین بود، مسیر درخت‌های بریده شده را دنبال می‌کند. اما به جای رسیدن به دهکده‌ای که انتظارش را می‌کشید، به گله‌ای از گوسفندان برخورد می‌کند که دو مرد با فاصله از آن‌ها کمپ کرده بودند و به سخن گفتن مشغول بودند.

هلنا که به تازگی از فردی که ادعا می‌کرد عاشقش است خنجر خورده بود، نسبت به دیگر انسان‌ها بدگمان شده بود. بنابراین او که از بی‌خطر بودن آن‌ها اطمینان نداشت و نمی‌خواست دیده شود، به آرامی پشت بوته‌های پرپشت حرکت می‌کند تا تنها به قدری به آن‌ها نزدیک شود که بتواند سخنانشان را بشنود. شاید از روی طرز صحبت کردنشان می‌توانست تشخیص دهد ماگل هستند یا جادوگر و مهم‌تر از آن، می‌تواند به آن‌ها برای ذره‌ای آذوقه اعتماد کند یا خیر. چرا که اندک میوه‌ها و تخم پرندگانی که برای خوردن یافته بود، برای سیر کردنش کافی نبودند و گشنگی و تشنگی تبدیل به یار همیشگی‌اش شده بود.

- اصلا خوش ندارم هر روز فقط همین‌جا میایم و می‌ریم. اگه همینطور ادامه بدیم سبزه‌زار فرصت بازتولید پیدا نمی‌کنه و چیزی برای خوردن گله‌مون باقی نمی‌مونه.
- چاره‌ی دیگه‌ای هم داریم جز این که امیدوار باشیم این اتفاق نمیفته؟ به طبیعت اعتماد کن. تو که می‌دونی اون طرف چه خبره!

مرد دوم همزمان با گفتن این حرف، با حرکت سرش به سمتی اشاره می‌کند که هلنا با نگاهش آن را دنبال می‌کند.

- چه خبره؟ نگو که تو هم به این خزعبلاتی که بین مردم پیچیده باور داری. جادوی سیاه؟ هه. خرافاتیا.
- می‌دونی که هرکس تلاش کرده به اون منطقه نزدیک بشه یا ناپدید شده یا عقلشو از دست داده؟! اصلا حتی نیازی نیست واردش بشی تا بفهمی چیزی مشکوکه. همه چیز اون اطراف نابود شده!
- منو بگو که فکر می‌کردم تو آخرین کسی باشی که بخوای حرف از جادو جمبل بزنی.

مرد اول این را می‌گوید و این‌بار در جهتی می‌چرخد که هلنا قرار داشت. همین باعث می‌شود هلنا به سرعت نفسش را در سینه حبس کند و سر جایش فرو برود. خوشبختانه جملات بعدی مرد نشان می‌دهد که متوجه حضور او نشده است.
- باشه باشه! حداقل می‌تونیم این سمتو امتحان کنیم که؟
- اوهوم. جایی که شهرنشینا آماده‌ن تا...

هلنا توجهی به باقی سخنان آن‌دو نشان نمی‌دهد. همان اندک گفتگویی که بین دو مرد در جریان بود حتی از آن‌چه که خیال می‌کرد هم برایش سرنوشت‌سازتر بود. تقریبا مطمئن بود جایی که از آن سخن می‌گفتند و با جادوی سیاه احاطه شده است، باید همان‌جایی باشد که سالازار اسلیترین در آن اقامت دارد. احتمالا برای آزمایش و گسترش توانایی‌هایش. به نظر می‌آمد شایعاتی که در هاگوارتز پشت سر سالازار بر سر زبان‌ها افتاده بود، برگرفته از حقیقت بودند.

هلنا در ابتدا خیال می‌کرد (یا حداقل دوست داشت باور کند) تمام شایعات در مورد علاقه سالازار به جادوی سیاه، دروغی بیش نیستند تا تمایل او به تنها پذیرفتن جادوگران اصیل‌زاده در هاگوارتز را با دیگر سخنان ساختگی بدتر نشان دهند. این‌گونه حرف حق او را زیر سایه‌ی این اتهامات می‌‌توانستند دفن کنند. اما حالا که بیش از همیشه به سالازار نزدیک شده بود، تازه داشت با این حقیقت مواجه می‌شد که تمام گفته‌ها در موردش صحت داشتند.

ولی او نیز دیگر آن دخترک پانزده ساله‌ای که نیم‌تاج و انگشتر مادرش را دزدیده بود و او را ترک کرده بود نبود. او زخم خنجر خورده بود، چوبدستی‌اش را در شرایطی که بیش از هرچیزی به آن نیاز داشت از دست داده بود و تنها و بی‌پناه، از خطرات جنگل، گشنگی و تشنگی جان سالم به در برده بود. بنابراین این موضوع چیزی نبود که بخواهد او را از یافتن پدرش منصرف کند.

هلنا که از سخنان دو مرد احساس خطر کرده بود که مبادا او را بعنوان جادوگری که موجب این اتفاقات شده است دستگیر کرده و بسوزانند، با احتیاط از آن‌ها دور می‌شود و بعد از اطمینان از آن که توسط آن دو دیده نمی‌شود، شروع به دویدن به همان سمتی که یکی از دو مرد به آن اشاره کرده بود می‌کند. خیالی خام که فاصله اندک است. اما خیلی زود متوجه می‌شود که این مسیر طولانی‌تر از تصوراتش است.

او که تمام انرژی‌اش را با دویدن مصرف کرده بود، حالا در حالی که به سختی نفس‌نفس می‌زند، به درختی تکیه می‌دهد و ناخودآگاه از خستگی سُر می‌خورد و به حالت نشسته در می‌آید. درد زخمش به خاطر فشاری که دویدن به آن وارد کرده بود بیشتر از قبل به چشم می‌آمد. انگار که دوباره بارون بالای سرش ظاهر شده باشد و از نو خنجر را در همان نقطه فرو کرده باشد. هلنا دست راستش که بر روی بازویش بود را برمی‌دارد و بر روی چشمانش می‌گذارد تا جلوی اشک‌هایی که آماده‌ی جاری شدن بودند را بگیرد. با فکر به این که دیگر می‌داند سالازار کجاست و بیش از همیشه به او نزدیک است، موفق به متوقف کردن اشک‌هایش می‌شود. در حالی که بدنش را منقبض کرده بود و سرش رو به آسمان بود، چشمانش را می‌گشاید و می‌بیند آن‌چه را که باید ببیند!

یکی از شاخه‌های درخت برخلاف سایر بخش‌های آن که سرسبز و با طراوت به نظر می‌رسید، به طرز عجیبی سیاه و پژمرده شده بود. چیزی که اصلا طبیعی به نظر نمی‌رسید. هلنا ناخودآگاه چنان با سرعت از جای برمی‌خیزد و سر جایش می‌چرخد که بازوی چپش بر روی شاخه‌ی پایین افتاده‌ی درخت کشیده می‌شود. با این که تمام تلاشش را می‌کند تا فریادی که از درد قصد خروج از حنجره‌اش داشت را در خود فرو بریزد، اما بخش ابتدایی جیغ دردناکش سکوت شب را می‌شکافد و تنها با گاز گرفتن آستین لباسش است که می‌تواند باقی فریادش را خفه کند.

امیدوار بود به محل استقرار سالازار نزدیک‌تر باشد تا جایی که آن دو مرد چوپان از آن می‌آمدند. بی‌درنگ بازوی چپش را چنگ می‌زند و با بیشترین سرعتی که قادر بود خودش را جلو می‌کشد. هرچه جلوتر می‌رود، آثاری که پیش‌تر تنها بر روی یک شاخه از درخت ظاهر شده بود، بخش بیشتری از طبیعت اطراف را در برمی‌گیرد تا جایی که کم‌کم اثری از سرسبزی باقی نمی‌ماند و زمینی خشک در دل نیمه‌ی آغازین بهار از او استقبال می‌کند. زمینی که هرچند خشک به نظر می‌رسید، اما انگار نیرویی جادویی در آن جریان داشت.

هلنا این موضوع را از آن‌جایی فهمیده بود که کمی قبل‌تر زمین خورده بود و کف دستش با برخورد به زمین جادوی درونش را احساس کرده بود. حالا که برای مدتی طولانی بدون چوبدستی رها شده بود، انگار حواس پنج‌گانه‌اش تیزتر شده بود. او دیگر جادو را با تکه چوبی در دستش که چوبدستی نام داشت نمی‌شناخت، بلکه آن را مثل ضربان قلب زمین، زیر پوستش و در محیط اطراف که بویی از جادو برده بودند حس می‌کرد. او می‌توانست وجود جادو در اطراف را تشخیص می‌دهد.

هلنا برای آخرین بار نیروی درونش را برای برخاستن از جایش جمع می‌کند. کمی که جلو می‌رود و سرش را بالا می‌آورد، ساختمانی با نشان مار در گوشه و کنار آن را مشاهده می‌کند که بی‌شک سالازار در آن سکونت داشت. تک قطره‌ی اشکی که نشان از شوق وصال داشت، از گوشه‌ی یکی از چشم‌های هلنا جاری می‌شود.

«بالاخره پیدات کردم... پدر.»
🦅 Only Raven 🦅
پاسخ: ناکجا پورتال
ارسال شده در: شنبه 29 آذر 1404 01:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ذغال گداخته

تصویر تغییر اندازه داده شده
سکوت در سالن عمومی ریونکلاو، مفهومی غریب بود؛ فضا همیشه میان پچ‌پچ‌های بی‌پایان و صدای خش‌خشِ ورق‌های پوستین جان می‌داد. اما آن شب برای لاکرتیا بلک، صداها تغییر ماهیت داده بودند. او در حاشیه کاناپه، جایی میان هجوم سایه‌ها و تابشِ بی‌رمق شومینه فرو رفته بود. فنجان چای در میان دستانش، به سردیِ سنگِ مزار می‌مانست. بقیه با ولعی بدوی، تکه‌های آن اتفاق را می‌جویدند و از ویرانه‌هایش، قصری از فرضیاتِ احمقانه می‌ساختند. لاکرتیا اما نقابی از آرامشِ بلورین بر چهره داشت؛ لبخندی مهندسی‌شده که او را تنها یک ناظر جلوه می‌داد، در حالی که پشتِ جنگل چشمانش، طوفانی از استنتاج‌های بی‌رحم برپا بود.
از این غریزه بیزار بود؛ از ذهنی که مثلِ جانداری موذی، از درزِ دروغ‌ها نفوذ می‌کرد. نمی‌خواست بداند، اما با لجاجتی جنون‌آمیز به هر سرنخ چنگ می‌زد. بخشی از وجودش از این شکنجه، از این کالبدشکافیِ عریانِ حقیقت، لذتی سیاه می‌برد. ناگهان، قطعاتِ پراکنده در ذهنش با نظمی هراس‌آور در هم چفت شدند. اکسیژن در سینه ‌اش حبس شد. آن تصویرِ نهایی دیگر یک حدس نبود؛ حقیقتی عریان و کریه بود که از لایه‌های ابهام بیرون می‌جست. در آن لحظه‌ی ادراک، دستانش به لرزه افتادند؛ لرزشی مهارناپذیر که فنجان را به شکستن واداشت. او حالا ریشه‌ی فاسد و انگیزه‌ی سیاهی را می‌دید که کلِ ماجرا را رقم زده بود.
در همان دم، معنای واقعیِ سقوط را فهمید. گناه او، انجامِ آن فعل نبود؛ گناه او این طمع سیری‌ناپذیر برای فهمیدن بود. طماعِ آگاهی! نمی‌توانست به لایه‌ی زیبای واقعیت بسنده کند؛ باید تا مغز استخوانِ ماجرا را می‌شکافت، حتی اگر تعفنِ آن، روحش را مسموم می‌کرد...
لاکرتیا پلک زد.
سوز ناگهانی باد زمستانی، تار و پود افکارش را در هم درید و او را به زمان حال بازگرداند. او دیگر در آن سالن گرم و پرهیاهو نبود. اکنون، تنها ایستاده بود، زل زده به قامت باشکوه و تاریک هاگوارتز که زیر هجوم بی‌صدای برف، آرام به خواب می‌رفت. برج‌ها و دیوارهای قلعه در مه سفید گم شده بودند، به خیالش دنیایی بود جدا از این جهان.
دنیای بیرون در سکوتی مطلق و عمیق غرق بود؛ سکوتی که فقط برف می‌توانست چنین کامل بسازد. دانه‌های سنگین و نرم برف با طمأنینه‌ ی شاعرانه ای از آسمان سربی فرود می‌آمدند، یکی یکی، بدون عجله. دانه‌ای روی مژه‌های بلندش نشست و پیش از آنکه ذوب شود، در نگاه سبز و خسته او درخشید، مانند ستاره‌ای که برای لحظه‌ای نمایان شده باشد. بلورهای یخ بی‌صدا روی موهای بلندش وروی شانه‌های ردای لاجوردی‌اش می‌نشستند و او را آرام‌آرام به تندیسی از انزوا و سکوت بدل می‌کردند، تندیسی زنده که هنوز نفس می‌کشید.
دستش را از زیر ردا بیرون آورد؛ لرزش انگشتانش هنوز دوام داشت، اما در این تنهایی سپید و بی‌انتها، آن حقیقت سنگین ناگهان غمی غریب و سبک پیدا کرده بود، گویی برف همه چیز را سبک‌تر می‌کرد، حتی بار گناه را. نفس عمیقی کشید؛ بخار سفیدش به شکل هاله‌ای مه‌آلود در سیاهی شب گم شد، درست مانند رازهایی که سال‌ها در اعماق ذهنش دفن می‌کرد و هرگز جرئت بیرون کشیدنشان را نداشت. لاکرتیا با حرکتی آرام، موهای برف‌گرفته‌اش را عقب زد و به آسمان نگاه کرد. او نگهبان تنهای دانشی بود که از آن بیزار بود و همزمان به آن چنگ می‌زد؛ مانند غریقی که صخره‌ای تیز و برنده را میان دستان خون‌آلودش بفشارد، تنها برای آنکه یک لحظه بیشتر زنده بماند و حقیقت را تماشا کند؛حتی اگر آن تماشا، آخرین نفسش باشد. باد سرد دوباره وزید و برف را روی صورتش ریخت. لاکرتیا لبخندی تلخ زد، لبخندی که فقط خودش می‌دید، و قدم به داخل گذاشت. ذهنش هنوز آرام نگرفته بود، اما در این شب برفی، حداقل برای لحظه‌ای، جهان بیرون با او هم‌نوا شده بود...
Only Raven