چه میشد، اگر میشد؟
« بخش اول »
- این آخرین حرفمه، نه! من باهات هیچجا نمیام! دست از سرم بردار!
هلنا همزمان با گفتن این حرف، دستش را که از قسمت بازو توسط بارون گرفته شده بود، به زور بیرون میکشد. اما حتی قدمی به عقب برنمیدارد تا اطمینان خود در تصمیمش را به او نشان دهد. غرور همیشه بخشی از وجود هلنا بود و حالا که میدانست پدرش نیز سالازار اسلیترین است، بیش از پیش از خودش مطمئن بود. اشتباهی مرگبار که خشم بارون از رد شدن احساساتش توسط هلنا، حسادتش بابت آزادی او و زود جوش بودنش را به کل نادیده میگرفت.
ماجرای تکراری را احتمالا همه بدانید. بارون در همان لحظه خنجری را بیرون میآورد و پیش از آن که هلنا فرصت کند واکنشی نشان دهد، آن را در قلبش فرو میکند. ضربهای سهمگین که به سرعت مرگ دخترک را رقم میزند. سپس بارون به خاطر عذاب وجدان کاری که انجام داده است، با همان خنجر به زندگی خود نیز پایان میدهد.
اما اینبار قضیه متفاوت است. هلنا به محض رهایی از چنگال بارون، چند قدم به عقب برمیدارد. این فاصلهای که بینشان میافتد، به او اجازه میدهد تا خشمی را که در وجود بارون شعلهور میشود ببیند. مهمتر از آن، برق خنجری که بارون از درون لباسش بیرون میکشد را میبیند. هلنا در پاسخ چوبدستیاش را بیرون میآورد، اما سرعت حرکت بارون به سمتش بالاتر از آن بود که فرصتی برای نشانهگیری چوبدستی و ادای طلسمی داشته باشد. پس تنها تلاش میکند در آخرین لحظه دستهایش را سپر دفاعی کند و خودش را عقب بکشد.
موفق میشود، اما فریاد دردآلودی که سکوت جنگل را بر هم میزند نشان میدهد که نه کاملا. خنجر بارون، شکافی در بازوی چپش ایجاد کرده بود که شوک عصبی شدیدی به کل بدنش وارد میکند. این شوک باعث میشود ناخودآگاه بدنش سست شود و چوبدستی از یک سو از دستش رها شود و خودش از سوی دیگر تلوتلوخوران عقب رود و بر روی زمین بیفتد.
خون داغ از زخم بازوی هلنا به بیرون جاری میشود و با وجود درد شدیدی که دارد، چشمانش در جستجوی چوبدستی از دسترفتهاش به اطراف میچرخد. تنها وسیلهای که با آن میتوانست شانسی برای مقابله با بارون داشته باشد، حتی اگر زخمی باشد.
چوبدستی در چند قدمیاش بر روی لایهای از گیاهان کوچکتر افتاده بود. هلنا که هرگز چنین دردی را تجربه نکرده بود، میدانست بدنش همچنان در شوک است و قادر به برخاستن برای برداشتن چوبدستی نیست. بنابراین با وجود آن که هر حرکت، همچون پاشیدن نمک بر روی زخمش بود، با درماندگی با دست راستش روی زمین چنگ میزند و سعی میکند خودش را به سمت چوبدستی بکشد.
در حالی که چشمانش فقط بر روی چوبدستی متمرکز است، دقیقا زمانی که انگشتان دست راستش که سالم بود را به چوبدستی نزدیک میکند، چکمهی سنگین بارون را میبیند که از قصد بر روی چوبدستی فرود میآید. چنان پایش را محکم بر روی آن فشار میدهد که چوبدستی ظریف هلنا تاب نمیآورد. هلنا صدای خرد شدن چوبدستی را نه فقط در گوشش، بلکه در قلبش حس میکند. گویا بخشی از وجودش را همراه چوبدستی از دست میدهد. آخرین ریسمان پیوندش با دنیایی که در آن معصومیت معنا داشت.
هلنا که طاقت دیدن چوبدستی خرد شدهاش را نداشت، نالهای میکند و به سختی سرجایش میچرخد. حالا نگاه پر از اشکش رو به آسمانی بود که ابرهای تیره و تاریک در حال سلطه یافتن بر آن بودند. درست مثل زندگی خودش که پایانش را تنها در چند قدمی خود میدید. تمام امیدش برای جنگیدن و زنده ماندن، همراه با چوبدستی شکستهاش پر کشیده بود.
نسیم ملایمی شروع به وزیدن میکند و برگهای درختی که بالای سرش بودند را آشفته میکند. همین باعث میشود مار سبز رنگی که میان برگها پنهان شده بود هویدا شود. هلنا که یار کمکی دیگری برای خود نمیدید، در حالی که چشمهایش با چشمان مار گره خورده بود، ناخودآگاه و ناامیدانه خطاب به او سخن میگوید تا به آخرین سنگری که وجود داشت پناه ببرد. زمزمهای که نه به شکل ادای کلمات همیشگی، بلکه همچون فیسفیسی مینماید که پیشتر تنها از زبان سالازار اسلیترین شنیده شده بود.
- کمکم کن.
همزمان با خارج شدن این حرف، صحنهی پیش روی چشمان هلنا که با مار مزین شده بود، با چهرهی خشمگین بارون جایگزین میشود که برای پایان دادن به کاری که آغازش کرده بود بالای سرش آمده بود. خنجر خونین را بالا گرفته بود و آماده برای فرو کردن آن در قلب هلنا بود. از چهرهاش کاملا میشد فهمید که دیوانگی بر او غلبه کرده است و عقل و منطق جایی در تصمیمگیریهایش ندارد. با این حال، زمانی که صدای فیسفیسمانندی را میشنود که بر لبان هلنا جاری میشود، برای لحظهای متوقف میشود. حتی میشد گفت اثری از حیرت با خشمِ چهرهاش آمیخته شده بود. چیزی که هلنا در آن لحظه درکی از علت آن نداشت، چون خودش متوجه سخن گفتن به زبان مارها نشده بود.
همین یک لحظه درنگِ بارون کافی است تا ماری که بر روی شاخههای درخت جا خوش کرده بود، به فریادِ کمکِ هلنا پاسخ دهد و به او حملهور شود. هلنا که به ناگاه دوباره نور امید در وجودش جوانه زده بود، از فرصت استفاده میکند و در حالی که بارونِ نیشِ مار خورده، در تقلا برای گریز از مار بود، از جایش برمیخیزد و با بیشترین سرعتی که در توان دارد از او دور میشود.
هرچه دورتر میشود، دردی که از بازویش نشات میگرفت بیشتر خودش را نشان میدهد. انگار بدنش تازه داشت میفهمید چه بر سرش آمده است. وقتی به اندازهی کافی دور میشود، بخشی از پیراهنش را پاره میکند تا به کمک آن بتواند زخمش را ببندد. و این آخرین قطرهی انرژیای بود که در آن شبانهروز در بدنش باقی مانده بود. بعد از آن چشمانش سیاهی میرود و بیهوش بر روی زمین میافتد.
وقتی به هوش میآید، تصوری از آن که چند ساعت است که بیهوش بوده است نداشت. اما همین که خبری از بارون در اطرافش نبود، نشان میدهد که مار در عقب راندن او موفق عمل کرده است. حالا که چوبدستی نداشت، ادامه دادن مسیری که از ابتدا علت ترک مادرش و هاگوارتز بود، سختتر از همیشه به نظر میرسید. او یک دختر لوس و مغرور قلعهنشین بود که در این پانزده سال زندگیاش، همیشه هرچه که خواسته بود در اختیارش قرار گرفته بود و هرگز از مناطق امن جادوگرنشینی که مادرش را ستایش میکردند دور نشده بود، چه رسد به آنکه زخمی و تنها، بدون چوبدستی در دل جنگلی در کشوری بیگانه رها شود.
هلنا تلاش میکند از جایش برخیزد تا به جستجویش برای یافتن پدرش ادامه دهد. بعد از آن چه بر سرش آمده بود، الان وقت تسلیم شدن نبود. ابتدا کمی سرش گیج میرود و مجبور میشود به درختی تکیه کند تا تعادلش را از دست ندهد، اما بعد از مدتی کنترل بدنش را بدست میآورد و به آرامی به حرکت در میآید. ابتدا باید نیمتاج مادرش را میافت. در همان نزدیکی بود و دقیقا میدانست در کدام نقطه پنهانش کرده است.
با رسیدن به درختی که نیمتاج را در آن پنهان کرده بود، ابرهای تیره و تاریکی که ساعتها بود جنگل را در برگرفته بودند، بالاخره شروع به غریدن میکنند و بارانی سیلآسا روانهی جنگل میشود. هلنا در حالی که از سرما میلرزید، نیمتاج را به سرعت در جیب لباسش قرار میدهد. اما انگشتری که در کنار آن پنهان کرده بود را برای مدتی در دستانش نگه میدارد. انگشتری که نشان روی آن عقاب و ماری بودند که در هم تنیده بودند. هدیهای از سالازار به روونا و نشانهای برای اثبات این حقیقت به سالازار اسلیترین که او پدرش است. این یکی را دستش میکند. آنقدر آشفته و سرگردان بود که بهترین راه برای گم نکردن آن انگشتر کوچک و ظریف را قرار دادن در انگشت دستش میدید. مجبور بود انگشت شستش را انتخاب کند تا مطمئن شود کیپ انگشتش شده است و امکان افتادنش نیست. برعکس، نیمتاج به قدری بزرگ بود که همواره میتوانست وجود آن در جیبش را حس کند تا اطمینان حاصل کند گمش نکرده است.
هلنا در حالی که سعی میکند به آخرین روزنههای امیدی که در وجودش باقی مانده بود چنگ بزند، شروع به حرکت میکند و بعد از ساعتها پیادهروی، وارد محوطهای از جنگل میشود که هیچ نقطهی آشنایی نداشت تا بتواند به کمک آن مسیریابی کند. باران نه به شدت قبل، اما هنوز همچون تازیانه بر بدن نحیفش فرود میآمد. لباسهایش سنگین و بدنش دچار لرز شده بود. زخم بازویش به خاطر رطوبت و کثیفی شروع به گزگز کردن میکند. باید پناهگاهی میافت.
از دید او پناهگاه، کلبهای در دل جنگل میتوانست باشد که در کنار شومینهاش آرام میگرفت و با غذای خوشمزه و نوشیدنی گوارا، به مداوای زخمتش میپرداختند تا قوای از دست رفتهاش را دوباره بازیابد. ولی هلنا در دل آن جنگل عظیم گم شده بود و خبری از هیچ سوسوی نوری نبود که نشان از وجود کلبهای در دوردستها باشد. خورشید نیز در دقایق پایانی غروب قرار داشت و به زودی تاریکی مطلق بر جنگل چیره میشد.
هلنا که وسیلهای برای تولید روشنایی نداشت، ناچارا به زیر ریشههای درختی قدیمی پناه میآورد و خودش را زیر آن مچاله میکند. با این که همهجا خیس بود، اما حداقل سرپناهی بود تا باران مستقیما با او برخورد نکند. به هر سختیای که بود شب را تا صبح همانجا سر میکند. آنقدر خسته بود که بدنش بیاختیار او را وادار به خوابیدنی کند که کم از بیهوشی نداشت.
چشمهایش را که میگشاید، خورشید در حال طلوع کردن بود و روشنایی اندکی از میان انبوه درختان جنگل راه خود را پیدا کرده بود. دیگر خبری از باران نبود، اما شدت و مدتزمان بارش به قدری زیاد بود که هنوز همهجا مرطوب باشد. گزگز زخمش هنوز نخوابیده بود و هلنا این را نشانهای از این میدانست که باید دوباره آن را باندپیچی کند. اما لباسهایش کثیف و گلی شده بودند و جایگزینی برای آن نداشت. اینجا همان نقطهای بود که نداشتن چوبدستی دوباره دردی بر روی قلبش میشود. اگر چوبدستیاش را داشت، به راحتی میتوانست لباسهایش را خشک کند، زخمش را بشورد و حتی اندک طلسمهای درمانیای که بلد بود را پیاده کند.
ولی او چوبدستیاش را نداشت. در واقع هیچچیز با خود نداشت!
با احساس فلاکتی که در وجودش رخنه کرده بود، دوباره از جا برمیخیزد به امید این که در آن روز پیشرفتهایی در یافتن پدرش حاصل شود. آخرین بار رد او را در همان حوالی زده بود. اما مشکل این بود که "همان حوالی"، شامل منطقهی بسیار وسیعی از آلبانی میشد و او هیچ ایدهای نداشت که در آن لحظه، خودش دقیقا در کدام نقطه قرار دارد، چه رسد به آن که بداند سالازار کجاست. حتی در جستجوهای روز گذشته، احساس کرده بود چندین بار از مسیری مشابه عبور کرده است... دورهایی باطل که گم شدنش در جنگل را فریاد میزدند.
حالا که لباسهایش خیس بودند و راهی برای سریع خشک کردنشان نداشت، تصمیم میگیرد از سوئیشرت نازکی که بر روی پیراهنش پوشیده بود برای نشانهگذاری استفاده کند. از تکه سنگ تیزی که گوشهای افتاده بود کمک میگیرد تا لایههای باریکی از لباس را بِبُرد. یکی از انگشتانش را به آرامی زیر پارچهای که با آن زخم بازویش را پوشانده بود حرکت میدهد. با برخورد انگشتش با زخم، از شدت درد چشمهایش را برای لحظهای میبندد و سپس در یک سوی نوارهای باریکی که از لباس تهیه کرده بود، نقطهی خونینی حک میکند. از این طریق میخواست جهتی که با رسیدن به هر درخت خاصی انتخاب میکرد را علامتگذاری کند تا اگر دوباره در مسیری مشابه به آن نقطه بازگشت، با دیدن نوار نصب شده بر روی درخت، جهت دیگری برخلاف راه قبلی را پیش بگیرد.
با فرا رسیدن شب و برخاستن صدای شکمش که حاصل از گشنگی بود، تازه این حقیقت به او یادآوری میشود که تا آن لحظه هیچ چیز نخورده و ننوشیده است و دیگر مدت زیادی قادر به فرار کردن و نادیده گرفتن آن نیست. او که همیشه تنها کافی بود بخواهد تا هر نوع غذا و نوشیدنیای که هوس کند برایش تهیه شود، حالا گشنه و تشنه در دل جنگل رها شده بود. آن شب را با خیال سیر کردن در سرسرای هاگوارتز و بوی غذاهای متنوع و نوشیدنیهای رنگارنگ طی میکند.
بار دیگر صبح به او لبخند تلخی میزند که خبر از سرآغاز ماجراجویی دوبارهای میدهد. گرسنگی و تشنگی در حال غلبه کردن بر او بود و باید چیزی برای خوردن و نوشیدن پیدا میکرد. خوشبختانه بارانی که پیشتر باریده بود، باعث شده بود تجمع کوچکی از آب باران بر روی برگهای عظیم درختان کهنسال باقی بماند. با این که از پاکیزگی آن مطمئن نبود و همیشه نسبت به آنچه که میخورد وسواس داشت، اما در آن وضعیت چارهای نداشت و دلش را با همان آبها سیراب میکند. برای گرسنگی به میوهی درختانی که حدس میزد سمی نبودند رو میآورد. هر از گاهی نیز تخم پرندگانی که بر روی شاخهی درختان لانه کرده بودند را برای خوردن میافت... به صورت خام. با این که چند بار اول چیزی نمانده بود آن را بالا بیاورد، اما کمکم داشت تحمل خوردنشان بدون عق زدن را بدست میآورد.
او حتی در بدترین کابوسهایش هم هرگز خواب چنین شرایطی را نمیدید. دختری که در ناز و نعمت بزرگ شده بود و بعنوان دختر روونا ریونکلاو به چشم جادوگری اشرافی و اصیل نگریسته میشد که همیشه پاکیزه و آراسته بود، حالا با لباسهایی کثیف و پاره، صورتی زخمخورده حاصل از برخورد با شاخههای درختان جنگل و زخم خنجری که در بازویش حمل میکرد، به نوشیدن و خوردن چیزهایی رو آورده بود که قبلا با شنیدنش تنها با اکراه میتوانست آنها را به سخره بگیرد.
شرایطی که هر لحظهاش تنها یک قدم با مرگ را برایش توصیف میکرد. چیره شدن کامل ناامیدی کافی بود تا در همان نقطه از پای بیفتد و در چنان خواب عمیقی فرو برود که هرگز از آن برنخیزد. اما او شکست را نپذیرفته بود و حاضر نبود بعد از سختیها، حقارتها و درماندگیای که کشیده بود، تسلیم شود و بدون نتیجه دار فانی را وداع گوید. او برای بقا جنگیده بود و باید پدرش را پیدا میکرد و حقیقت را به او میگفت. این تنها نیروی محرکهی او رو به جلو بود.
بالاخره بعد از یک هفته سردرگمی در جنگل، به منطقهای میرسد که درختهای آن بریده شده بودند و سبزهزاری وسیع جای جنگل پرتراکم را گرفته بود. او جادوگر بود و تقریبا هیچ آشناییای با زندگی ماگلها نداشت. اما رد مرتبی که از تنهی باقیماندهی درختان برجای مانده بود، نشان از آن میداد که کار دست انسانهاست و این یعنی ماگلهایی در همان نزدیکی زندگی میکنند. حالا که از شدت خستگی و درماندگی هر قدمش به مانند کشیده شدن پاهایش بر روی زمین بود، مسیر درختهای بریده شده را دنبال میکند. اما به جای رسیدن به دهکدهای که انتظارش را میکشید، به گلهای از گوسفندان برخورد میکند که دو مرد با فاصله از آنها کمپ کرده بودند و به سخن گفتن مشغول بودند.
هلنا که به تازگی از فردی که ادعا میکرد عاشقش است خنجر خورده بود، نسبت به دیگر انسانها بدگمان شده بود. بنابراین او که از بیخطر بودن آنها اطمینان نداشت و نمیخواست دیده شود، به آرامی پشت بوتههای پرپشت حرکت میکند تا تنها به قدری به آنها نزدیک شود که بتواند سخنانشان را بشنود. شاید از روی طرز صحبت کردنشان میتوانست تشخیص دهد ماگل هستند یا جادوگر و مهمتر از آن، میتواند به آنها برای ذرهای آذوقه اعتماد کند یا خیر. چرا که اندک میوهها و تخم پرندگانی که برای خوردن یافته بود، برای سیر کردنش کافی نبودند و گشنگی و تشنگی تبدیل به یار همیشگیاش شده بود.
- اصلا خوش ندارم هر روز فقط همینجا میایم و میریم. اگه همینطور ادامه بدیم سبزهزار فرصت بازتولید پیدا نمیکنه و چیزی برای خوردن گلهمون باقی نمیمونه.
- چارهی دیگهای هم داریم جز این که امیدوار باشیم این اتفاق نمیفته؟ به طبیعت اعتماد کن. تو که میدونی اون طرف چه خبره!
مرد دوم همزمان با گفتن این حرف، با حرکت سرش به سمتی اشاره میکند که هلنا با نگاهش آن را دنبال میکند.
- چه خبره؟ نگو که تو هم به این خزعبلاتی که بین مردم پیچیده باور داری. جادوی سیاه؟ هه. خرافاتیا.
- میدونی که هرکس تلاش کرده به اون منطقه نزدیک بشه یا ناپدید شده یا عقلشو از دست داده؟! اصلا حتی نیازی نیست واردش بشی تا بفهمی چیزی مشکوکه. همه چیز اون اطراف نابود شده!
- منو بگو که فکر میکردم تو آخرین کسی باشی که بخوای حرف از جادو جمبل بزنی.
مرد اول این را میگوید و اینبار در جهتی میچرخد که هلنا قرار داشت. همین باعث میشود هلنا به سرعت نفسش را در سینه حبس کند و سر جایش فرو برود. خوشبختانه جملات بعدی مرد نشان میدهد که متوجه حضور او نشده است.
- باشه باشه! حداقل میتونیم این سمتو امتحان کنیم که؟
- اوهوم. جایی که شهرنشینا آمادهن تا...
هلنا توجهی به باقی سخنان آندو نشان نمیدهد. همان اندک گفتگویی که بین دو مرد در جریان بود حتی از آنچه که خیال میکرد هم برایش سرنوشتسازتر بود. تقریبا مطمئن بود جایی که از آن سخن میگفتند و با جادوی سیاه احاطه شده است، باید همانجایی باشد که سالازار اسلیترین در آن اقامت دارد. احتمالا برای آزمایش و گسترش تواناییهایش. به نظر میآمد شایعاتی که در هاگوارتز پشت سر سالازار بر سر زبانها افتاده بود، برگرفته از حقیقت بودند.
هلنا در ابتدا خیال میکرد (یا حداقل دوست داشت باور کند) تمام شایعات در مورد علاقه سالازار به جادوی سیاه، دروغی بیش نیستند تا تمایل او به تنها پذیرفتن جادوگران اصیلزاده در هاگوارتز را با دیگر سخنان ساختگی بدتر نشان دهند. اینگونه حرف حق او را زیر سایهی این اتهامات میتوانستند دفن کنند. اما حالا که بیش از همیشه به سالازار نزدیک شده بود، تازه داشت با این حقیقت مواجه میشد که تمام گفتهها در موردش صحت داشتند.
ولی او نیز دیگر آن دخترک پانزده سالهای که نیمتاج و انگشتر مادرش را دزدیده بود و او را ترک کرده بود نبود. او زخم خنجر خورده بود، چوبدستیاش را در شرایطی که بیش از هرچیزی به آن نیاز داشت از دست داده بود و تنها و بیپناه، از خطرات جنگل، گشنگی و تشنگی جان سالم به در برده بود. بنابراین این موضوع چیزی نبود که بخواهد او را از یافتن پدرش منصرف کند.
هلنا که از سخنان دو مرد احساس خطر کرده بود که مبادا او را بعنوان جادوگری که موجب این اتفاقات شده است دستگیر کرده و بسوزانند، با احتیاط از آنها دور میشود و بعد از اطمینان از آن که توسط آن دو دیده نمیشود، شروع به دویدن به همان سمتی که یکی از دو مرد به آن اشاره کرده بود میکند. خیالی خام که فاصله اندک است. اما خیلی زود متوجه میشود که این مسیر طولانیتر از تصوراتش است.
او که تمام انرژیاش را با دویدن مصرف کرده بود، حالا در حالی که به سختی نفسنفس میزند، به درختی تکیه میدهد و ناخودآگاه از خستگی سُر میخورد و به حالت نشسته در میآید. درد زخمش به خاطر فشاری که دویدن به آن وارد کرده بود بیشتر از قبل به چشم میآمد. انگار که دوباره بارون بالای سرش ظاهر شده باشد و از نو خنجر را در همان نقطه فرو کرده باشد. هلنا دست راستش که بر روی بازویش بود را برمیدارد و بر روی چشمانش میگذارد تا جلوی اشکهایی که آمادهی جاری شدن بودند را بگیرد. با فکر به این که دیگر میداند سالازار کجاست و بیش از همیشه به او نزدیک است، موفق به متوقف کردن اشکهایش میشود. در حالی که بدنش را منقبض کرده بود و سرش رو به آسمان بود، چشمانش را میگشاید و میبیند آنچه را که باید ببیند!
یکی از شاخههای درخت برخلاف سایر بخشهای آن که سرسبز و با طراوت به نظر میرسید، به طرز عجیبی سیاه و پژمرده شده بود. چیزی که اصلا طبیعی به نظر نمیرسید. هلنا ناخودآگاه چنان با سرعت از جای برمیخیزد و سر جایش میچرخد که بازوی چپش بر روی شاخهی پایین افتادهی درخت کشیده میشود. با این که تمام تلاشش را میکند تا فریادی که از درد قصد خروج از حنجرهاش داشت را در خود فرو بریزد، اما بخش ابتدایی جیغ دردناکش سکوت شب را میشکافد و تنها با گاز گرفتن آستین لباسش است که میتواند باقی فریادش را خفه کند.
امیدوار بود به محل استقرار سالازار نزدیکتر باشد تا جایی که آن دو مرد چوپان از آن میآمدند. بیدرنگ بازوی چپش را چنگ میزند و با بیشترین سرعتی که قادر بود خودش را جلو میکشد. هرچه جلوتر میرود، آثاری که پیشتر تنها بر روی یک شاخه از درخت ظاهر شده بود، بخش بیشتری از طبیعت اطراف را در برمیگیرد تا جایی که کمکم اثری از سرسبزی باقی نمیماند و زمینی خشک در دل نیمهی آغازین بهار از او استقبال میکند. زمینی که هرچند خشک به نظر میرسید، اما انگار نیرویی جادویی در آن جریان داشت.
هلنا این موضوع را از آنجایی فهمیده بود که کمی قبلتر زمین خورده بود و کف دستش با برخورد به زمین جادوی درونش را احساس کرده بود. حالا که برای مدتی طولانی بدون چوبدستی رها شده بود، انگار حواس پنجگانهاش تیزتر شده بود. او دیگر جادو را با تکه چوبی در دستش که چوبدستی نام داشت نمیشناخت، بلکه آن را مثل ضربان قلب زمین، زیر پوستش و در محیط اطراف که بویی از جادو برده بودند حس میکرد. او میتوانست وجود جادو در اطراف را تشخیص میدهد.
هلنا برای آخرین بار نیروی درونش را برای برخاستن از جایش جمع میکند. کمی که جلو میرود و سرش را بالا میآورد، ساختمانی با نشان مار در گوشه و کنار آن را مشاهده میکند که بیشک سالازار در آن سکونت داشت. تک قطرهی اشکی که نشان از شوق وصال داشت، از گوشهی یکی از چشمهای هلنا جاری میشود.
«بالاخره پیدات کردم... پدر.»