هلنا ریونکلاو و کاساندرا وابلاتسکی
باران ریز لندن مثل مه نقرهای روی خیابان نشسته بود. مردم عادی بیخبر از جادو، از کنار دختر جوانی عبور میکردند.
کاساندرا مقابل دری قدیمی ایستاد
تابلوی چوبی بالای آن نوشته بود: پاتیل درزدار.
او ردای آبی تیرهاش را مرتب کرد. دکمههای نقرهای برق میزدند. موهای کوتاه سیاهش کمی از باران نمناک شده بود و انگشتر قدیمی با نقشهای روم باستان روی انگشتش زیر نور چراغ خیابان درخششی عجیب داشت.در را هل داد.
گرمای جادویی میخانه فوراً او را در بر گرفت. شمعها در هوا شناور بودند، لیوانها خودشان پر میشدند و زمزمههای جادوگرها مثل موجی آرام در فضا میپیچید.
کاساندرا هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که ناگهان سرمایی عجیب از میان بدنش گذشت.
صدایی آرام گفت:تو دنبال راهی هستی که همه نمیتوانند ببینند.
او برگشت.
کنار دیوار، دختری نیمهشفاف شناور بود. موهای نقرهای که در نور آبی میدرخشید و لباسی سفید که مثل مه حرکت میکرد.
هلنا ریونکلاو. بانوی خاکستری.
چشمان قدیمی و خونسردش کاساندرا را برانداز کرد: کوچه ی دراگون؟
کاساندرا سر تکان داد.
هلنا آهی کشید:امروز… کمی پیچیدهتر از همیشه است.
او به سقف میخانه اشاره کرد.
سنگهای سقف شروع کردند به درخشیدن. میان آنها سه نشان جادویی زنده شکل گرفتند.
یک عقاب ساخته از نور آبی که بالهایش حرکت میکرد.
یک مار سبز از مه جادویی که روی آجرها میخزید.
و در مرکز، ستارهای شکسته از نور نقرهای که مثل آسمان شب میدرخشید.
هلنا گفت:دروازه کوچه دیاگون امروز با سه مهر جادویی بسته شده. اگر آنها باز نشوند، هیچکس نمیتواند وارد شود.
در همان لحظه میزها کمی لرزیدند. قاشقها شروع کردند به چرخیدن نوشیدنی های کره ای روی هوا معلق شدن وبوی جادو همه جارا پر کرد.
هلنا زیر لب غر زد:اوه نه… باز هم روحگرفتگی…باید عجله کنیم.
نشان اول، عقاب نورانی، از سقف جدا شد و مثل موجودی زنده در هوا چرخید. ناگهان کتابی جادویی از قفسه پرواز کرد و جلوی کاساندرا باز شد.
روی صفحه نوشته بود:
یک جادوگر میخواهد:
دشمنش را خلع سلاح کند
بدون آسیب زدن
کدام طلسم درست است؟
الف) Expelliarmus
ب) Avada Kedavra
ج) Sectumsempra
د) Crucio
کاساندرا با خود فکر کرد .هلنا ارام و معلق روی هوا نزدیک شد و ارام پاسخ را گفت. .
در همان لحظه کتاب بسته شد.
و عقاب ناگهان جیغی کشید.
نور آبی که دور کاساندرا پیچیده بود لحظهبهلحظه فشردهتر میشد؛ مثل حلقههایی از مه که میخواستند او را در خود حبس کنند. عقاب نورانی در هوا دور میچرخید و جیغ بلندی کشید.
کاساندرا نفسش را حبس کرد
>صبر کن<
صدای آرام و سرد هلنا ریونکلاو در فضا پیچید.
هنوز دیر نشده.
روح نیمهشفاف جلوتر شناور شد. نور آبی از میان بدن مهآلودش عبور میکرد.
هلنا با نگاهی آرام به کتاب جادویی نگاه کرد و گفت:
»طلسم درست برای خلع سلاح بدون آسیب… Expelliarmus است.«
کلمه هنوز در هوا بود که عقاب نورانی ناگهان آرام شد.
بالهایش از حرکت ایستاد و نور آبی که دور کاساندرا پیچیده بود آرامآرام فرو نشست.
کتاب با صدایی نرم بسته شد.
عقاب یک دور آهسته در هوا زد و بعد دوباره به سقف برگشت. نشان اول فرو ریخت و به جرقههای آبی تبدیل شد.
قفل اول باز شد.
اما هنوز دو نشان دیگر باقی مانده بودند.
مار سبز مهآلود از سقف جدا شد و آرام روی آجرهای دیوار خزید. چشمان سبزش مثل زمرد میدرخشید. سپس جلوی کاساندرا ایستاد و دهانش را باز کرد.
صدایی خزنده در ذهنش پیچید:
«چیزی را صدا بزن که جادوگران همیشه دنبالش میگردند…
اما وقتی پیدایش کنند، دیگر دنبال آن نمیروند.»
کاساندرا ابروهایش را در هم کشید.
«طلسم نیست؟»
هلنا آهسته گفت:
«نه. این یکی با جادو باز نمیشود. فقط باید بفهمی.»
مار آرام دور خودش پیچید. زمان مثل شربت غلیظ شده بود.
کاساندرا به اطراف نگاه کرد. جادوگرها، شمعها، صدای قلقل معجونها
بعد ناگهان لبخند کوچکی زد.
«پاسخش… پاسخ است.»
مار برای لحظهای بیحرکت شد.
بعد ناگهان بدن مهآلودش فروپاشید و به دود سبز تبدیل شد.
ذره هایش مانند روح با سمت بالا رفتند و در نوشیدنی کره ای جادوگران نشستند
(
امیدوارم هیچ وقت این داستان را نخوانند که متوجه ذرات ماری شوند که خوردند)
قفل دوم باز شد.
اکنون فقط ستاره شکسته نقرهای باقی مانده بود.
ستاره از سقف جدا شد و در هوا معلق ماند. نورش روی صورت کاساندرا افتاد و فضا را مثل آسمان شب پر از جرقه کرد.
هلنا آرام گفت:
«آخرین قفل ساده است… اگر درست نگاه کنی.»
کاساندرا صورتش را بالا برد و به ارامی به ستاره نگاه کرد. طرح های روم باستان. همان انگشتری که بدون انکه معنی اش رابداند همیشه در دستانش داشت.
دستش را روی انگشترش گذاشت. به هلنا نگاهی انداخت
هلنا دستان نیمه شفافش را روی ستاره گداشت . در همان لحظه ارتباطی بین دستان کاساندرا که روی انگشتر بود, , و دستان هلنا برقرار شد.
همان لحظه ستاره نقرهای ترک خورد.
نور درخشان در تمام پاتیل درزدار پخش شد.
و با صدایی شبیه شکستن شیشهای جادویی، آخرین مهر نیز از هم گسست.
در دیوار پشتی پاتیل درزدار، آجرها شروع کردند به لرزیدن و جابهجا شدن.
راهی باریک و پیچدرپیچ آرامآرام باز شد…
کوچه ی دیاگون؟اوه نه ... 100 سال قبل ... 1 قرن قبل.در انتهای ان راه باریک کویری بود که جادوگران هاگوارتز سال ها قبل از ان عبور میکردند.
هرکس که بخواد به کوچه ی دیاگون راه پیدا کند باید از کویری که معلوم نبود در ان چه اتفاق هایی میوفتد و چه جادو هایی که در انجا نیست عبور کند. حتی برای من که چوب دستی بانوی خاکستری هستم ( بله درست شنیدید همه ی این مدت داستان را از زبان من یعنی چوب دستی هلنا ریونکلاو میشنیدید) این کار کابوسی بیش نیست.
کاسندرا به هلنا نگاهی انداخت و پایش را درون راه باریک گذاشت.شمع های پاتیل ارام محو شدن صدا ها دیگر به گوش نمیرسند. انگار از دور کسی داست ارام زمزمه میکرد.
بعد از چند متر کاساندرا ارام به زمین افتاد و موسیقی ای زیبا و شاید ترسناک در گوشش پخش شد.
موسیقی اشنا بود.شایدم انقدر نااشنا بود که ذهن میخواست خودش را راضی کند که ان را میشناسد.
»اخ!«
کاساندرا روی شن های گرم صحرا فرود امد و جادوگران به او نیم نگاهی انداختند و به راهشان ادامه دادند. انگار برایشان اشنا بود که یک نفر با ردای ابی تیره با یک روح ترسناک که به خاطر افتاب موهایش ابی شده باشند ظاهر شوند و تازه یک چوب دستی داشته باشند که داستان را روایت میکند !
هلنا زیر لب گفت :»دروازه ی زمان ...کوچه ی دیاگون گاهی برای محافظت از خودش در زمان پنهان میشود.از شانس تو امسال فقط 100 سال غقب رفته.یادمه وقتی هنوز روح نشده بودم 1000 سال عقب رفته بود«
کاساندا به دور دست ها خیره شد و ستون های عظیمی دید که روی ان ها طرح هایی از باستان حک شده بود.دوباره همه چیز برمیگردد به انگشتر کاساندرا.(مدیونید فکر کنید خوشحالم چون اصلا دوست ندشتم این موضوع به من ربطی داشته باشه)
هلنا دوباره زمزه کرد :»دروازه ی زمان همیشه کاری میکنه که فقط فردی که داره به مقصد میره بتونه اون معما یا هرچی که اسمشو میزاری حل کنه.«
کاساندرا به طرح ها نگاه کرد ... به اعداد. به نشانه ها.یاد کتاب های فسلفی افتاد که میخواند.
باید راهی پیدا میکرد.باید از انجا نجات میافت. فک کنم خودتون میدونید که کاساندرا از گذشته متنفر بود.
ناگهان_
زمین داشت ترک میخورد انگار راه جدیدی باز شده بود. انگشتر!
دیگر در دست کاساندرا انگشتری نبود. هلنا تقریبا فریاد زد :» کاساندرا! انگشترت!«
انگشتر در هوا معلق بود جرقه های کوچک و بزرگی در دور ان دیده میشد . جرقه ها ارام بزرگتر میشدند و زمین را میشکافدند.
هلنا با سرعت به سویم آمد و طلسمی را بر زبان اورد.(دیدین گفتم بدون من هیچی ممکن نیست ) ناگهان همه جا تیره و تار شد سیاه. تا ابد سیاه. تنها چیزی که میتوانست جلب توجه کند
موهای ابی هلنا بود.صدای گاری ها . صدای شوق . صدای جادو. صدای حیوانات خانگی همه جا را پر کرده بود.
بالاخره. اینجا کوچه ای بود که دنبالش بودیم . کوچه ی زنده ی دیاگون !---
واو عجب ماجراجویی هیجانانگیزی برای رسیدن به دیاگون داشتی!
تایید شد.
مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگیهای شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان میتونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.