جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اسفند 1404 15:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هوای صبح لندن هنوز بوی رطوبت می‌داد. استوریا گرینگرس، با دامن گل‌دوزی شده و چشمانی که از شوق می‌درخشید، کنار دراکو ملفوی ایستاده بود. امروز روز بزرگ بود: اولین سفر به گذر دیاگون برای خرید وسایل هاگوارتز. اما خبری از مادر و پدر استوریا نبود.

چند هفته پیش، والدین استوریا در سفری کاری به قاره‌ای دور دست رفته بودند و قرار بود تا چند ماه دیگر بازنگردند. نامه‌هایشان با جغدهای پیام‌رسان می‌رسید، اما استوریا دلش برایشان تنگ شده بود. خوشبختانه، دراکو،دوست نزدیک استوریا، همیشه حضور گرم و حمایتگرش را نشان داده بود. دراکو که خودش سابقه‌ی درخشانی در دنیای جادو داشت، پیشنهاد داد که او استوریا را به گذر دیاگون ببرد و راهنمایی کند.

((مامان و بابا گفتن که تو بهترین کسی هستی که می‌تونه منو تو این سفر همراهی کنه، دراکو)) استوریا این را با لبخندی که کمی دلتنگی را پنهان می‌کرد، گفت.

دراکوبا لبخندی زد و با مهربانی به او گفت:
((و من هم بهترین کسی هستم که می‌تونه بهت نشون بده چطور یه چوب‌دستی خوب انتخاب کنی یا با یک جغد دوست بشی. نگران نباش، قول می‌دم روزی پر از جادو داشته باشیم.))

آن‌ها از میان کوچه‌ای قدیمی در لندن گذشتند و به ورودی پاتیل درزدار رسیدند. بخار رنگی و عطر ادویه‌های ناشناخته از درزهای در بلند بود. وقتی وارد شدند، هیاهوی جادوگران و صداهای عجیب، دنیایی نو را برای استوریا آشکار کرد.

دراکو، با اطمینان قدم برمی‌داشت و استوریا را که با کنجکاوی به همه چیز نگاه می‌کرد، هدایت می‌کرد. ((اینجا همه جور چیز هست. از قصرهای باشکوه تا مغازه‌های کوچک و بامزه.))

وقتی به دیوار پشت بار رسیدند، دراکو به استوریا نگاه کرد.((یادت هست بهت چی گفتم؟ حالا وقتشه که خودت وارد بشی.))

استوریا کمی مردد بود، اما نگاه دراکو به او اطمینان می‌داد. چوب‌دستی‌ دراکو را در دست گرفت. دراکو به دیوار اشاره کرد:((سومین آجر از سمت چپ، بالای سرت.))

استوریا چوب‌دستی دراکو را به سمت آجر گرفت و با تمرکز، ضربه‌ای دقیق وارد کرد. دیواری که پیش رویشان بود، شروع به لرزیدن کرد و راهی به سوی خیابان پر از نور و جادوی گذر دیاگون باز شد. استوریا با چشمانی گشاد شده، اولین قدمش را به درون دنیای جادو گذاشت، با دراکو در کنارش، آماده برای کشف ماجراهای سال اولش.


---
برای نوشتن دیالوگ بهتره به خط بعد بری و از علامت - استفاده کنی و بعد پایانش باقی توصیفات رو به پاراگراف بعد منتقل کنی. مثال:

دراکو به دیوار اشاره کرد.
- سومین آجر از سمت چپ، بالای سرت.

آستوریا چوب‌دستی دراکو را به سمت آجر گرفت و با تمرکز، ضربه‌ای دقیق وارد کرد.


تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/28 23:15:33
Power, authenticity, and beauty, these are my signature
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: پنجشنبه 28 اسفند 1404 03:50
نمایش جزئیات
آفلاین
گروگان استامپ، آستریکس و آیلین پرینس

اگر روزی به پاتیل درزدار رفتید سوپ نخودتان را سریع بخورید، قبل از آن که سوپ نخود شما را بخورد.

روز بی نقصی بود. صاف، بی ابر و خورشیدی، این‌ها کلماتی نبودند که بتوانید هر روز سال در توصیف آسمان لندن بگویید اما به هر روی آن روز چنین بود. تمایز دادن ماگل و جادوگر در خیابان چارینگ کراس کار سختی بود، مثل بی‌خانمان ژنده پوشی که در کوچه تنگ کنار کتاب‌خانه قدیمی‌ای به دیوار تکیه داده بود، یا مردی میان سال با چند جای زخم بر صورت و عینک آفتابی به چشم که به ویترین مغازه شکلات فروشی زل زده بود. در این بین گروگان استامپ جوان که به تازگی دعوت‌نامه هاگوارتز را دریافت کرده بود به سمت پاتیل درزدار قدم می‌زد و مردم و ساختمان ها را برانداز می‌کرد. در دست چپش یک دفترچه و قلم خودنویس را با خود حمل می‌کرد؛ او کل تابستان به سردبیر مجله طفره‌زن نامه نوشته بود و دلیل آورده بود که چرا آنها به یک ستون نقد مکان ها و ساختمان های جادویی نیاز دارند و چرا باید اولین مطلبش را خودش بنویسد، تا روز آخر تعداد نامه ها به صد و سی و هفت تا رسیده بود،در نهایت روزنامه‌نگار بی‌چاره به او پاسخ داده بود:
نقل قول:
ببین بچه جون حاضرم خودم عمارت مالفوی رو برات بخرم تا این کار رو تموم کنی! التماست می‌کنم هر چی می‌خوای بنویسی بنویس و تا تاریخ .... برام بفرست.


گروگان تصمیم گرفته بود در این حین که راه کوچه دیاگون را پیدا می‌کند، درمورد پاتیل درزدار بنویسد. وقتی بالاخره به می‌خانه رسید در ده قدمی ساختمان توقف کرد، نفسی گرفت و قلم خودنویس را در هوا رها کرد، قلم معلق در هوا لرزید، کش و قوس رفت و شروع به نوشتن کرد.
- قبل از هر چیزی باید گفت پاتیل درزدار یه ملک استثناییه، من درمورد سبک معماری و نوع مرمر کف ساختمون صحبت نمی‌کنم. این می‌خونه مجوز ویژه‌ای از وزارتخونه داره که در کل بریتانیا یکتاست؛ پاتیل درزدار می‌تونه علی‌رغم قوانین راز‌داری به فعالیت در مرکز شهری بپردازه که حدود ده میلیون ماگل رو توی خودش جا داده! در مورد نمای بیرونی ساختمون می‌شه گفت سعی شده با محیط اطراف هماهنگ باشه و...

هم‌زمان که گروگان درحال برشمردن ویژگی های متمایزکننده نمای ساختمان بود جادوگری چند قدم دورتر به سمت پاتیل درزدار حرکت می‌کرد، ماسکی که نیمی از صورتش را پوشانده بود توجه هر ماگلی که از کنار او رد می‌شد را جلب می‌کرد، یک پیرزن حتی تا این حد پیش رفت که بعد از دیدن او از تأسف سر تکان دهد اما آن جادوگر به این واکنش‌ها عادت داشت و حالت چهره‌‌اش عوض نمی‌شد. آستریکس قاطع گام برمی‌داشت، به طرف پاتیل درزدار می‌رفت تا دلی از عزا دربیاورد و آخرین حواشی دنیای جادویی را از عجوزه هایی که پشت بار می‌خانه داد می‌زنند بشنود. البته نباید اشتباه کنید، او کسی نبود که به امثال چیزی که در پاتیل درزدار سرو می‌شود قانع باشد، خودش آشپز ماهری بود اما می‌دانید، اگر رژیم غذایی شما شامل چندین وعده خوراک های فرانسوی است که از گوشتی که خودتان تدارک دیدید، با دستان خودتان آماده شده حتی پشت سوپ نخودی که در پاتیل درزدار می‌خورید هم مفهومی هنرمندانه نهفته است.
آستریکس به می‌خانه رسید، قبل از اینکه وارد شود ریز نگاهی به پسر کنار پیاده‌رو انداخت که با تردید به او نگاه می‌کرد،او دفترچه‌ای را در دستش نگه داشته بود که قلم خودنویسی روی آن جولان می‌داد. گروگان رشته افکارش را گم کرده بود اما قلم همچنان می‌نوشت:
انتخاب لباس این آقا حتی با استانداردهای جادویی هم عجیبه، از ماسکش هم بگذرم چرا با وجود این آفتاب تیز سیاه پوشیده؟باید مثل سانتوری که روزها دنبال ستاره می‌گرده عرق کرده باشه.
گروگان سرش را پایین آورد و متوجه شد قلم هنوز ذهنش را دنبال می‌کند و چند نوشته قبلی را خط زد درحالی که ناخودآگاهش برایش یادآوری می‌کرد که قضاوت کار خوبی نیست.

آستریکس وارد پاتیل درزدار شد تقریبا همه چیز از چوب بود،مسئول بدعنق می‌خانه مشغول تمیزکاری بود،در قفسه های متوالی پشت بار هر چیزی که تصور بکنید وجود داشت،جسد انواع خزنده های جادویی که در مایعی در ظرف های شفاف شناور بودند، بطری های رنگارنگی که خواندن لیست محتویات درج شده در پشت آنها خواب را از هر ماگلی می‌گیرد و... یک ساحره پیر و جادوگری قد کوتاه روی چهارپایه‌های بلند گرد نشسته بودند و پشت سر کسی غیبت می‌کردند:
- اینو شنیدی!؟ می‌گن یه دستفروش یه تیله رو جای سنگ جادو جا زده و ۱۰۰ گالیون بهش فروخته!
و زدند زیر خنده. دیگران دسته دسته دور میزهایی که در می‌خانه پراکنده شده بود نشسته بودند. در یکی از میزها که اتفاقا شلوغ‌ترین بود عده‌ای اقلام غیرقانونی را با هم معامله می‌کردند. در میزی دیگر جادوگری آراسته و با ظاهری که لو می‌داد از وزارتخانه آمده تک و تنها بود، پیپ می‌کشید ، روزنامه در دست داشت و آنها را زیر نظر گرفته بود. آستریکس میز خالی پیدا نکرد، چشمان قرمزش روی گوشه ترین میز اتاق رفت که میزبان دو نفر بود؛ یک مرد و یک زن.

آیلین پرینس در جایش راحت بود، در طول شصت سال زندگی‌اش همیشه عزلت طلب بوده است، البته خانم پرینس جوان‌تر از سن‌شان به نظر می‌رسند، راستش را بخواهید خیلی خیلی جوان‌تر. او همزمان کتاب می‌خواند و کارکنان پاتیل درزدار را می‌پایید تا شاید برای این کسانی که سختی‌کشیده های کم‌درآمد می‌دانست کاری از دستش برآید. کنار او شخصیت زنده شده کتابش،آلبرت،لاغر اندام با مو و ردای سیاه دست به خنجر برده بود و گفت:
- بانوی من! این مرد عجیب و غریب داره به ما نگاه می‌کنه!
و با ابرو و حرکت صورت به آستریکس اشاره کرد.
آیلین همزمان که چشمش به آستریکس بود رو به آلبرت گفت:
- مشکلی نیست
آستریکس سر میز رسید و با تن صدای کنترل‌شده همیشگی‌اش که از پشت ماسک مرموزتر هم می‌شد پرسید:
- ببخشید می‌تونم کنار شما بشینم؟
- بفرمایید
آستریکس یک صندلی عقب کشید و صاف و ستون‌وار نشست گویی به پشتی صندلی نیازی نداشت؛ تمام این مدت آلبرت که به سختی پلک می‌زده به او زل زده بود.
چند ثانیه بعد صاحب بدخلق پاتیل درزدار سر میز آمد
- شماها گرسنه‌اید؟
- بله لطفا برای من و..
صاحب می‌خانه قبل از اینکه حرف آستریکس تمام شود رو به زیردست جوان‌ترش گفت:
- سه کاسه سوپ نخود!
و از میز دور شد.
- پس پاتیل درزدار اینجاست بانو!
آیلین سر تکان داد.
آستریکس که می‌خواست با گرم گرفتن از دو هم‌نشینش به این خاطر که میز را با او قسمت کرده بودند تشکر کند پرسید:
- بار اولته که اینجا اومدی؟
- بله جناب! بانو لطف کرد و منو با خودش اورد تا اینجا رو بهم نشون بده!
آستریکس از پشت ماسک لبخند زد
- شما با هم چه نسبتی دارید؟
آیلین سرفه کرد و سپس پاسخ داد:
- من و آلبرت همکار هستیم.
همزمان که آن‌ها مشغول گفت‌وگو و معرفی بودند از پشت صدای بحث دو نفر می‌آمد. گروگان استامپ وارد می‌خانه شده بود و داشت با صاحب می‌خانه صحبت می‌کرد. او بلوف زده بود که:
- بله، من از طرف دیلی پرافت اومدم آقا. خلاصه اگر بتونید طبقه بالا و زیرزمین رو بهم نشون بدید عالی می‌شه.
-من دیدم تو اون دفتر لعنتیت چی نوشتی! ما گرون فروشی می‌کنیم؟! اینجا کثیفه؟ امکان نداره بزارم این خزعبلاتو جایی نشر بدی مخصوصا دیلی پرافت!
چیزی نماند بود که او روی گروگان چوب‌دستی بکشد.
- اونو بدش به من!
- نمی‌تونم!
او در صفحات دیگر دفترچه چیزی شخصی‌تر از یک نقد ساده داشت که نمی‌توانست ساده از دستش بدهد اما تنش و درگیری تنها به اینجا ختم نمی‌شد، کمی آن‌طرف‌تر جادوگران سیاه معامله‌گر ساکت‌تر از همیشه به مامور وزارتخانه مشکوک شده بودند. او نیز متوجه وخامت وضع شده بود، دیگر پیپ نمی‌کشید، دستش در کتش بود و مشخص بود چوبدستیش را سفت چسبیده. دیگر کسی پشت بار جوک نمی‌گفت.
آستریکس و آیلین هم زیر میز چوب‌دستی‌هایشان را بیرون آورده بودند. آستریکس آرام گفت:
- بهتره فعلا صبر کنیم
آیلین با اینکه دلش به حال جوان معصوم دفترچه به دست می‌سوخت با سر تایید کرد.
ساحره پیری با بینی و کلاه نوک‌تیز بلند شد و رو به صاحب می‌خانه گفت:
- خیلی خب کدمیوس، شما می‌تونید با حرف زدن حلش کنید.
گروگان اصلا قصد نداشت جانش به خطر بیوفتد.
- راست می‌گه آقا، من این برگه رو به شما می‌دم و قول می‌دم اصلا چیزی از اینجا ننویسم.
- باید کل دفترتو بدی بیاد! فعلا هم همینجا می‌مونی تا برات یه تصمیم بگیرم.
دیگر به عواقب حرفش فکر نکرد:
- گفتم نمیتونم پیرمرد! لعنت به سانتوری که تولد تو رو پیشگویی کرد!

در همان زمان کارکن جوان می‌خانه سینی به‌ دست‌، کاسه های سوپ را می‌برد که...
می‌دانید...او می‌توانست مسیر های دیگری را انتخاب کند، می‌توانست پایش را جای دیگری بگذارد، می‌توانست کاسه های سوپ را افسون کند تا خودشان معلق روی هوا و سپس میزها قرار بگیرند اما نه... او تصمیم گرفته بود با سه کاسه سوپ بر سینی دقیقا جایی قدم بردارد که کدمیوس پیر چند دقیقه قبل با تی خیس به سراغش رفته بود. با فضاحت تمام سر خورد و برای لحظاتی نخود ها روی هوا پرواز کردند. جادوگر وزارتخانه‌ای از فرصت استفاده کرد و طلسمی به سمت یکی از جادوگران سیاه نشانه رفت. خیلی ها تا احساس خطر کردند غیب شدند. کدمیوس کفری چوب دستیش را به سمت گروگان گرفت. آستریکس بلافاصله از آن سوی اتاق کدمیوس را خلع چوب‌دستی کرد. همانطور که چوب دستی کدمیوس در هوا می‌چرخید گروگان خودش را روی زمین انداخت و سرش را با دفترچه پوشاند مبادا طلسمی اتفاقی به او بخورد اما لحظه‌ای بعد صدایی شنید.
- بلند شو مرد جوان.
آیلین پرینس بود.
- دنبالم بیا.
استامپ جوان قبل از اینکه راه بیافتد نگاهی سریع به اتاق کرد. صحنه پرهیاهویی بود. کسی دیگر دوست و دشمن نمی‌شناخت و پرتو های رنگی پشت سر هم از چوب‌دستی‌ها بیرون می‌زدند. آستریکس را دید که او را نجات داده بود و با کسانی که به سویش طلسم پرتاب می‌کردند مقابله به مثل می‌کرد. آلبرت هم کنار او خنجرش را در هوا تکان می‌داد. پشت سر خانم پرینس به حیاط پشتی رفت که با دیوار آجری احاطه شد بود.
- چیزیت نشده؟ سالمی؟
گروگان که از مرکز درگیری دور شده بود یادش آمد اصلا برای به اینجا آمده.
-بله خانم اما من باید به کوچه دیاگون برم.
-خب اون که همین‌جاست.
آیلین با چوب دستی‌اش به یکی از بلوک های آجر اشاره کرد. ناگهان کل دیوار مانند اژدهایی که دهان باز کرده باشد کنار رفت و صف بی انتهایی از مغازه ها پدیدار شد.
- صبر کن، این معجون هم توی راهت بخور.
خانم پرینس بطری کوچک معجونی به دست گروگان داد که نشان بیمارستان سنت مانگو داشت
- ممنونم که خودتونو بخاطر من به خطر انداختید، از اون آقای ماسک پوش هم بجای من تشکر کنید، مراقب خودتون باشید.
آیلین سر تکان داد.
گروگان سریع گام برداشت
- با اجازه!
بعد از آنکه گروگان به سوی دیگر دیوار قدم برداشت آجرها دوباره سر جای خودشان قرار گرفته بودند و خبری از خانم پرینس، آستریکس یا حتی کدمیوس نبود.


---
بسیار پست زیبا و کاملی بود!

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1404/12/28 10:31:07
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1404/12/28 10:59:01
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/28 11:32:40
ویرایش شده توسط گروگان استامپ در 1404/12/28 11:57:36
!MAKE HUFFLEPUFF GREAT AGAIN
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 18 اسفند 1404 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
چیزی نمانده بود به طلوع خورشید. کنار درب قفل‌شده‌ی مغازه نشسته بودم و از زیر عینک ته‌استکانی‌ام، روزنامه‌ام را می‌خواندم و می‌دانستم، حالا حالا ها نیاز نبود سرم را بالا بیارم تا با مشتری‌ها دست و پنجه گرم کنم، آخر چه‌کسی ساعت 4 صبح‌، به پاتیل درزدار می‌آید؟ اما خب، ظاهرا اشتباه می‌کردم.
صدای کفش‌ها، روی زمین سرد سنگ‌فرش نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.
صدای کفش‌ها، آنقدر نزدیک شد که حالا، سایه‌ی یک کله روی روزنامه‌ام افتاده بود و نمی‌توانستم چیزی بخوانم.
- دارین مزاحم مطالعه‌ی پربارم می‌شین خانم. این فاج دوباره چیکار کرده...
همان‌طور که ابروهایم را درهم می‌کشم، از گوشه‌ی چشمانم به دختری که به‌نظر مضطرب می‌آید نیم‌نگاهی می‌اندازم.
- من پنه‌لوپه هستم. پنه‌لوپه کلیرواتر. کسی به نام...
دختر به کاغذ کاهی رنگ‌ و رو رفته‌ای که ظاهرا چیزی در آن نوشته شده بود، نگاهی انداخت و ادامه داد :
- جوزفین مونتگومری می‌شناسین ؟
- دختر جون، اسمت چی بود؟ پنه‌لَپه؟ نمی‌دونم... ببین، من به این چیزها کاری ندارم. الان هم 4 صبحه و تو اومدی این‌جا-
ناگهان خشکم زد. صورت دختری با موهای قرمز تیره و چشمانی بسیار بزرگ به‌اندازه‌ی جنگلی وسیع میان من و روزنامه‌ام قرار گرفته بود.
همه چیز در یک چشم‌ به هم زدن اتفاق افتاد.
- چیه؟! چرا خشکت زده پیری؟! زود باش حرف بزن!
- جوزفین! میدونی چقدر دنبالت گشتم؟ نمی‌خوای بهم کمک کنی؟ اصلا تا الان کجا بودی؟
صورت دختر مو قرمز از جلوی چشمانم می‌رود و از جایی که ارتفاع بلندی دارد، پایین می‌پرد و موقع حرف زدن، دانه‌های کوچک تف از دهانش بیرون می‌پرد.
- اِم... ببخشید شما ؟!
- منم دیگه، پنه‌لوپه. قرار نبود کمک کنی به کوچه‌ی دیاگون برسم؟
جوزفین با دهان پر جواب می‌دهد :
- خبر نداشتم. من تا الان داشتم بالای درخت، سیبِ خوشگلم رو گاز می‌زدم. ببین، چقدر قرمز و خوشمزه‌س؟! میخوای امتحانش کنی؟
او سیب گاز زده شده را جلوی صورت پنه‌لوپه می‌گیرد و بعد از سر تکان دادن پنه‌لوپه که به معنای "نه" است، می‌گوید :
بگذریم، خب، فعلا که نمی‌تونیم این‌کارو بکنیم. از اونجایی که این پیری درِ مغازه‌ی لعنتیشو بسته و بازش هم نمی‌کنه.
زبانم بند آمده. چطور یک دختر می‌تواند آنقدر پررو و بی‌نزاکت باشد؟ دیگر بس است. وقتش است کمی کار و کاسبی را راه بی‌اندازم! گفتم :
- چرا باید در رو باز کنم؟
- شاید چون اگه در رو باز نکنی ما نمی‌تونیم بریم به کوچه‌ی دیاگون.
- خیلی‌خب باشه، فقط باید لیوان‌های کثیفی که هنوز توشون کمی نوشیدنی کره‌ای مونده رو واسم بشورید تا بذارم بیاید تو. چندشتون که نمیشه؟ چون اگه چندشتون بشه متاسفانه نمی‌ذارم پاتونو بذارید توی مغازه‌م!
دختران چشمانشان را چرخاندند و اشاره کردند تا در را باز کنم. کلید را برداشتم. صدای جیرینگ‌جیرینگ کلید آنقدر بلند بود که بتواند تمام همسایه‌هارا از خواب ناز بیدار کند. قفل باز شد. چراغ ساختمان را روشن کردم و نوشته‌ی پاتیل درزدارِ سردر بعد چشمک زدن‌های زیاد و جیز جیز های طولانی، بالاخره روشن شد.
- شما دوتا، بیاین دنبالم. ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
---------------------------

پنه‌لوپه و جوزفین با دستان خیس و کفی، به سمت حیاط مغازه می‌روند. جوزفین چوب‌دستی‌اش را از یکی از بی‌نهایت جیب‌های رَدای مشکی - آبی‌اش در می‌آورد و به آرامی روی دیوارهای آجری و قرمز حیاط مغازه می‌کِشد. آجرها دانه‌دانه از هم می‌پاشند و ناگهان، دیگر دیواری آن‌جا نیست. حالا به‌جای دیواری محکم و استوار، کوچه‌ای با کفی از جنس سنگ‌فرش جلوی آن‌ها بود.
- این همون کوچه‌ی دیاگونه که می‌گن؟ چی میشه توش خرید؟ جاروی پرنده؟ شیرینی‌های خوشمزه؟
صورت پنه‌لوپه داد می‌زد چقدر خوشحال است.
- حالا میفهمی.
پنه‌لوپه یکی از کفش‌هایش را روی سنگ‌فرش داغ خیابان می‌گذارد و ناگهان، به سمت کوچه‌ی دیاگون، کوچه‌ی شگفتی ها، می‌دَوَد.


---
خیلی خوب تمرکزتو روی شخصیت‌پردازی کاراکترا گذاشتی.

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/18 21:51:11
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 18 اسفند 1404 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
هلنا ریونکلاو و کاساندرا وابلاتسکی
باران ریز لندن مثل مه نقره‌ای روی خیابان نشسته بود. مردم عادی بی‌خبر از جادو، از کنار دختر جوانی عبور می‌کردند.
کاساندرا مقابل دری قدیمی ایستاد
تابلوی چوبی بالای آن نوشته بود: پاتیل درزدار.
او ردای آبی تیره‌اش را مرتب کرد. دکمه‌های نقره‌ای برق می‌زدند. موهای کوتاه سیاهش کمی از باران نمناک شده بود و انگشتر قدیمی با نقش‌های روم باستان روی انگشتش زیر نور چراغ خیابان درخششی عجیب داشت.در را هل داد.
گرمای جادویی میخانه فوراً او را در بر گرفت. شمع‌ها در هوا شناور بودند، لیوان‌ها خودشان پر می‌شدند و زمزمه‌های جادوگرها مثل موجی آرام در فضا می‌پیچید.
کاساندرا هنوز چند قدم بیشتر برنداشته بود که ناگهان سرمایی عجیب از میان بدنش گذشت.
صدایی آرام گفت:تو دنبال راهی هستی که همه نمی‌توانند ببینند.
او برگشت.
کنار دیوار، دختری نیمه‌شفاف شناور بود. موهای نقره‌ای که در نور آبی می‌درخشید و لباسی سفید که مثل مه حرکت می‌کرد.
هلنا ریونکلاو. بانوی خاکستری.
چشمان قدیمی و خونسردش کاساندرا را برانداز کرد: کوچه ی دراگون؟
کاساندرا سر تکان داد.
هلنا آهی کشید:امروز… کمی پیچیده‌تر از همیشه است.
او به سقف میخانه اشاره کرد.
سنگ‌های سقف شروع کردند به درخشیدن. میان آنها سه نشان جادویی زنده شکل گرفتند.
یک عقاب ساخته از نور آبی که بال‌هایش حرکت می‌کرد.
یک مار سبز از مه جادویی که روی آجرها می‌خزید.
و در مرکز، ستاره‌ای شکسته از نور نقره‌ای که مثل آسمان شب می‌درخشید.
هلنا گفت:دروازه کوچه دیاگون امروز با سه مهر جادویی بسته شده. اگر آنها باز نشوند، هیچ‌کس نمی‌تواند وارد شود.
در همان لحظه میزها کمی لرزیدند. قاشق‌ها شروع کردند به چرخیدن نوشیدنی های کره ای روی هوا معلق شدن وبوی جادو همه جارا پر کرد.
هلنا زیر لب غر زد:اوه نه… باز هم روح‌گرفتگی…باید عجله کنیم.
نشان اول، عقاب نورانی، از سقف جدا شد و مثل موجودی زنده در هوا چرخید. ناگهان کتابی جادویی از قفسه پرواز کرد و جلوی کاساندرا باز شد.
روی صفحه نوشته بود:
یک جادوگر می‌خواهد:
دشمنش را خلع سلاح کند
بدون آسیب زدن
کدام طلسم درست است؟
الف) Expelliarmus
ب) Avada Kedavra
ج) Sectumsempra
د) Crucio
کاساندرا با خود فکر کرد .هلنا ارام و معلق روی هوا نزدیک شد و ارام پاسخ را گفت. .
در همان لحظه کتاب بسته شد.
و عقاب ناگهان جیغی کشید.
نور آبی که دور کاساندرا پیچیده بود لحظه‌به‌لحظه فشرده‌تر می‌شد؛ مثل حلقه‌هایی از مه که می‌خواستند او را در خود حبس کنند. عقاب نورانی در هوا دور می‌چرخید و جیغ بلندی کشید.
کاساندرا نفسش را حبس کرد
‌‌‌>صبر کن<
صدای آرام و سرد هلنا ریونکلاو در فضا پیچید.
هنوز دیر نشده.
روح نیمه‌شفاف جلوتر شناور شد. نور آبی از میان بدن مه‌آلودش عبور می‌کرد.
هلنا با نگاهی آرام به کتاب جادویی نگاه کرد و گفت:
»طلسم درست برای خلع سلاح بدون آسیب… Expelliarmus است.«
کلمه هنوز در هوا بود که عقاب نورانی ناگهان آرام شد.
بال‌هایش از حرکت ایستاد و نور آبی که دور کاساندرا پیچیده بود آرام‌آرام فرو نشست.
کتاب با صدایی نرم بسته شد.
عقاب یک دور آهسته در هوا زد و بعد دوباره به سقف برگشت. نشان اول فرو ریخت و به جرقه‌های آبی تبدیل شد.
قفل اول باز شد.
اما هنوز دو نشان دیگر باقی مانده بودند.
مار سبز مه‌آلود از سقف جدا شد و آرام روی آجرهای دیوار خزید. چشمان سبزش مثل زمرد می‌درخشید. سپس جلوی کاساندرا ایستاد و دهانش را باز کرد.
صدایی خزنده در ذهنش پیچید:
«چیزی را صدا بزن که جادوگران همیشه دنبالش می‌گردند…
اما وقتی پیدایش کنند، دیگر دنبال آن نمی‌روند.»
کاساندرا ابروهایش را در هم کشید.
«طلسم نیست؟»
هلنا آهسته گفت:
«نه. این یکی با جادو باز نمی‌شود. فقط باید بفهمی.»
مار آرام دور خودش پیچید. زمان مثل شربت غلیظ شده بود.
کاساندرا به اطراف نگاه کرد. جادوگرها، شمع‌ها، صدای قل‌قل معجون‌ها
بعد ناگهان لبخند کوچکی زد.
«پاسخش… پاسخ است.»
مار برای لحظه‌ای بی‌حرکت شد.
بعد ناگهان بدن مه‌آلودش فروپاشید و به دود سبز تبدیل شد.
ذره هایش مانند روح با سمت بالا رفتند و در نوشیدنی کره ای جادوگران نشستند
(امیدوارم هیچ وقت این داستان را نخوانند که متوجه ذرات ماری شوند که خوردند)
قفل دوم باز شد.
اکنون فقط ستاره شکسته نقره‌ای باقی مانده بود.
ستاره از سقف جدا شد و در هوا معلق ماند. نورش روی صورت کاساندرا افتاد و فضا را مثل آسمان شب پر از جرقه کرد.
هلنا آرام گفت:
«آخرین قفل ساده است… اگر درست نگاه کنی.»
کاساندرا صورتش را بالا برد و به ارامی به ستاره نگاه کرد. طرح های روم باستان. همان انگشتری که بدون انکه معنی اش رابداند همیشه در دستانش داشت.
دستش را روی انگشترش گذاشت. به هلنا نگاهی انداخت
هلنا دستان نیمه شفافش را روی ستاره گداشت . در همان لحظه ارتباطی بین دستان کاساندرا که روی انگشتر بود, , و دستان هلنا برقرار شد.
همان لحظه ستاره نقره‌ای ترک خورد.
نور درخشان در تمام پاتیل درزدار پخش شد.
و با صدایی شبیه شکستن شیشه‌ای جادویی، آخرین مهر نیز از هم گسست.
در دیوار پشتی پاتیل درزدار، آجرها شروع کردند به لرزیدن و جابه‌جا شدن.
راهی باریک و پیچ‌درپیچ آرام‌آرام باز شد…
کوچه ی دیاگون؟اوه نه ... 100 سال قبل ... 1 قرن قبل.در انتهای ان راه باریک کویری بود که جادوگران هاگوارتز سال ها قبل از ان عبور میکردند.
هرکس که بخواد به کوچه ی دیاگون راه پیدا کند باید از کویری که معلوم نبود در ان چه اتفاق هایی میوفتد و چه جادو هایی که در انجا نیست عبور کند. حتی برای من که چوب دستی بانوی خاکستری هستم ( بله درست شنیدید همه ی این مدت داستان را از زبان من یعنی چوب دستی هلنا ریونکلاو میشنیدید) این کار کابوسی بیش نیست.
کاسندرا به هلنا نگاهی انداخت و پایش را درون راه باریک گذاشت.شمع های پاتیل ارام محو شدن صدا ها دیگر به گوش نمیرسند. انگار از دور کسی داست ارام زمزمه میکرد.
بعد از چند متر کاساندرا ارام به زمین افتاد و موسیقی ای زیبا و شاید ترسناک در گوشش پخش شد.
موسیقی اشنا بود.شایدم انقدر نااشنا بود که ذهن میخواست خودش را راضی کند که ان را میشناسد.
»اخ!«
کاساندرا روی شن های گرم صحرا فرود امد و جادوگران به او نیم نگاهی انداختند و به راهشان ادامه دادند. انگار برایشان اشنا بود که یک نفر با ردای ابی تیره با یک روح ترسناک که به خاطر افتاب موهایش ابی شده باشند ظاهر شوند و تازه یک چوب دستی داشته باشند که داستان را روایت میکند !
هلنا زیر لب گفت :»دروازه ی زمان ...کوچه ی دیاگون گاهی برای محافظت از خودش در زمان پنهان میشود.از شانس تو امسال فقط 100 سال غقب رفته.یادمه وقتی هنوز روح نشده بودم 1000 سال عقب رفته بود«
کاساندا به دور دست ها خیره شد و ستون های عظیمی دید که روی ان ها طرح هایی از باستان حک شده بود.دوباره همه چیز برمیگردد به انگشتر کاساندرا.(مدیونید فکر کنید خوشحالم چون اصلا دوست ندشتم این موضوع به من ربطی داشته باشه)
هلنا دوباره زمزه کرد :»دروازه ی زمان همیشه کاری میکنه که فقط فردی که داره به مقصد میره بتونه اون معما یا هرچی که اسمشو میزاری حل کنه.«
کاساندرا به طرح ها نگاه کرد ... به اعداد. به نشانه ها.یاد کتاب های فسلفی افتاد که میخواند.
باید راهی پیدا میکرد.باید از انجا نجات میافت. فک کنم خودتون میدونید که کاساندرا از گذشته متنفر بود.
ناگهان_
زمین داشت ترک میخورد انگار راه جدیدی باز شده بود. انگشتر!
دیگر در دست کاساندرا انگشتری نبود. هلنا تقریبا فریاد زد :» کاساندرا! انگشترت!«
انگشتر در هوا معلق بود جرقه های کوچک و بزرگی در دور ان دیده میشد . جرقه ها ارام بزرگتر میشدند و زمین را میشکافدند.
هلنا با سرعت به سویم آمد و طلسمی را بر زبان اورد.(دیدین گفتم بدون من هیچی ممکن نیست ) ناگهان همه جا تیره و تار شد سیاه. تا ابد سیاه. تنها چیزی که میتوانست جلب توجه کند موهای ابی هلنا بود.
صدای گاری ها . صدای شوق . صدای جادو. صدای حیوانات خانگی همه جا را پر کرده بود.
بالاخره. اینجا کوچه ای بود که دنبالش بودیم . کوچه ی زنده ی دیاگون !


---
واو عجب ماجراجویی هیجان‌انگیزی برای رسیدن به دیاگون داشتی!

تایید شد.

مرحله بعد: معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1404/12/18 15:31:06
ویرایش شده توسط کاساندرا وابلاتسکی در 1404/12/18 15:55:26
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/12/18 17:42:05
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 20 بهمن 1404 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خیابون‌های لندن زیر نور خاکستری صبح کش‌اومده بودن؛ آدم‌هایی با کت‌های بلند و قدم‌های سریع از کنارش رد می‌شدن، بی‌اینکه نگاهش کنن. جیمز پاتر، وارث خانواده‌ای که اسمش بوی افتخار می‌داد، با قیافه‌ای عبوس وسط پیاده‌رو ایستاده بود و یه نقشه‌ی آشفته دستش گرفته بود که هیچ کمکی نمی‌کرد.
همه‌چیز براش بی‌معنی بود؛ چرا باید ورود به دنیای جادو این‌قدر پیچیده باشه؟
نامه‌ی هاگوارتزش هنوز ته جیب شلوارش تا خورده بود، مثل یادآوری ای که داشت حرصش رو درمی‌آورد. مادرش فقط نوشته بود: «برای خرید وسایل مدرسه‌ات به پاتیل درزدار برو.» همین. نه نشانی، نه یه چیز راهنما، نه حتی یه جغد راه بلد.
جیمز زیر لب گفت:
- آره خب، پاترها ذاتاً راهشونو پیدا می‌کنن… البته اگه از گم شدن توی لندن زنده بمونن.
با اخم دور خودش چرخید. دیوارهای آجری همه شبیه هم بودن. یه سطل آشغال کنار دیوار دید و زل زد بهش، انگار ممکن بود خودش یه در مخفی به دنیای جادو باشه. لحظه‌ای جدی بهش نگاه کرد، بعد پوزخند زد و با خودش زمزمه کرد:
- نه، قطعاً این یکی قراره منو ببره توی جهنم، نه هاگوارتز.
در همون لحظه صدای زنی از پشت سر اومد؛ زنده، مطمئن، و کمی تمسخرآمیز.
- داری با دیوار پچ‌پچ می‌کنی یا منتظری اون جواب بده؟
جیمز برگشت.
اونجا، درست وسط ازدحام ماگل‌ها، یه زن جوان ایستاده بود. قد بلند، موهاش مثل آسمون طوفانی در حال تغییر رنگ بودن. از آبی به یاسی، انگار نور خاصی توی خودش داشت. لبخندش یه جور صداقت داشت که با غرورش قاطی شده بود. یه کیف طلایی رو دوش داشت، از اون مدلایی که فریاد می‌زنن «من عجیبم ولی باکلاس!»
- تو باید خیلی گیج باشی، پاتیل درزدار که همین‌طوری تابلو نداره.
- من گمش نکردم، فقط دارم... ارزیابیش می‌کنم!
جیمز سعی کرد لحنش مغرور باشه (که معمولاً بود).
- مطمئنی نمی‌خوای بگی گم شدی؟
- اسمم جیمزه. جیمز پاتر.
- اوه، پاتر!
ساحره ی جوان خندید.
- یعنی همونایی که با غرور صبحونه میخورن!
موهاش طلایی پررنگ شد. به نظر می‌اومد از طعنه ای که زده خوشحاله.
اون‌وقت خم شد و آهسته گفت:
- بذار کمکت کنم. پاتیل درزدار اون‌پشتِ دیواره. نه هر دیواری، اون یکی، کنار پُست برق. سه تا آجر بالا، دوتا راست، یه ضربه با چوبدستی، و تق! باز می‌شه.
- تو از کجا...؟
- ملانی استانفورد. گریفیندور سابق. درمانگر فعلی.. و معمولاً نجات‌دهنده‌ی بچه‌های گم‌شده‌ی پولدار.
و با لبخندی که از هزار طلسم قوی‌تر بود گفت:
- بجنب، پاتر کوچولو. دنیای جادو منتظره تا پاهاتو گِلی کنه!
ملانی با نوک چوبدستیش به دیوار زد؛ صدای خفیفِ برخورد چوب با آجر پیچید و بعد، آجرها یکی‌یکی شروع کردن به لرزیدن، انگار خودشون داشتن می‌فهمیدن چه خبره. جیمز جا خورد، اما نگفت «واو»، چون نمیخواست به روی ملانی بیاره که جا خورده.
با آخرین ضربه، دیوار مثل پرده‌ای سنگی باز شد و بوی نعنای خشک و دود و بخور از اون‌ور پیچید.
ملانی برگشت و لبخند زد:
- خوش اومدی به دنیای واقعی، آقای پاتر.
جیمز یه قدم رو به جلو برداشت. نور طلایی از بین شکاف بیرون ریخت، و پشتش خیابان باریکی بود پر از مغازه‌هایی که تابلوهاشون تکون می‌خوردن و جغدها روی درهاشون هوهو می‌کردن. سکه‌های طلایی توی ویترین‌ها می‌درخشیدن، و صدای خنده و قل‌قل پاتیل ها از دور می‌اومد.
جیمز بی‌اختیار لبخند زد، ولی سریع صاف ایستاد تا موهاش به هم نخوره (هرچند که موهاش همیشه آشفته بود، ولی خب با کلی زحمت موهاشو آشفته میکرد). دوست نداشت ملانی فکر کنه هیجان‌زده‌ست.
همون‌طور که جیمز از در گذشت، برای اولین‌بار حس کرد واقعاً قدم گذاشته توی ماجراجویی‌ای که نمی‌تونست براش آماده باشه.

***

تایید شد.

مرحله بعد: مشورت با استاد راهنمات در رابطه با شخصیتت و بعد معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/22 1:16:07
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 12 بهمن 1404 20:28
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
شب بود و منتظر دعوت نامه ای برای مدرسه از طرف بوبتان بودم.تا چند دقیقه دیگه باید می‌رسید؛
"تق"
جغدی به پنجره خونه خورد.رفتم و پنجره رو باز کردم و جغد رو برداشتم،باورم نمیشد!نامه بوبتان!
نامه رو برداشتم و با تمام سرعت به طرف پدر و مادرم رفتم و نامه رو بهشون نشون دادم.توقع داشتم خوشحال بشن و ذوق کنن،اما مادرم با ناراحتی گفت:فلور،ورودی جایی که باید برات چوب جادو و بقیه چیز هارو بخریم خراب شده.هیچکس نمیدونه چجوری باید درستش کنیم،تنها راهش،رفتن به گذر دیاگونه که هاگوارتزی ها ازش خرید میکنن.
گفتم:خب مشکلش چیه؟میریم لندن و میخریم دیگه.
پدرم گفت:فلور،توی وزارتخونه کلی کار رو سرمون ریخته،میدونی لندن چقدر از ما دوره؟
گفتم:خب حالا چیکار کنیم؟
کسی چیزی نگفت،منم دیگه چیزی نپرسیدم تا اینکه چند دقیقه بعد مادرم گفت:من یه فکری دارم،یکی از دوستان هاله کاوم به تازگی برای یک مأموریت به فرانسه اومده.اگه اشتباه نکنم،فردا صبح میخواد برگرده.مشکلی با هم پدیداری نداری؟
گفتم:نه
خوشحال از اینکه یه راه حل پیدا شده،به رخت خوابم رفتم و با خیال راحت خوابیدم.
((فلور،بیدار شو.نیم ساعت دیگه نیمفادورا میاد))صدای مادرم بود.
بیدار شدم.پرسیدم:پس اسمش نیمفادورائه.دیشب یادم رفت بپرسم
مادرم گفت:آره،اما فکر نکنم خوشش بیاد با اسم صداش کنی.بهش بگو تانکس.
از روی تختم پا شدم و لباس هام رو پوشیدم.یه پیراهن بلند و گلبهی و یه کفش هم رنگ لباسم پوشیدم.لیست وسایل هارو توی جیبم گذاشتم و از اتاقم بیرون رفتم و صبحانه خوردم.چند دقیقه بعد،صدای زنگ اومد و فهمیدم تانکس اومده،با مادر و پدرم خداحافظی کردم بیرون رفتم.
تانکس گفت:سلام،خوشحالم که میبینمت
گفتم:سلام،منم همینطور و لبخند زدم.
تانکس گفت:خب دیگه،دستتو بده من تا تو پاتیل درزدار پدیدار شیم،اگه دوستداری،چشماتو ببند.
وقتی چشمامو باز کردم،توی یه رستوران قدیمی بودم.
تانکس گفت:اینجا پاتیل درزداره،اون دیوار آجری رو میبینی؟پشت اون گذر دیاگونه.فقط نمیدونم چرا جلوش نرده کشیدن.نکنه ورودی اینجا هم خراب شده؟
ناگهان صدایی از پشت سرمون اگفت:نه،خراب نشده.
برگشتیم و یک پیرمرد رو دیدیم که به نظر میومد صاحب رستوران باشه.
گفت:یک ساعت پیش بوبتانی ها ریخته بودند اینجا و خیلی شلوغ شده بود،برای همین نرده گذاشتیم و خانواده هارو به صف کردیم و هر پنج دقیقه یک بار،یک خانواده رو از نرده ها رد ميکردیم و به گذر دیاگون می‌فرستادیم،بعدش هم یادمون رفت برش داریم.بعدش با حرکت چوب دستیش نرده رو غیب کرد.
تانکس جلو رفت و زیر لب شروع کرد به شمردن چند تا آجر تا بالاخره به آجری که می‌خواست رسید.به چوب دستیش به اون ضربه زد و دیوار بازشد.وارد شدیم‌.چقدر شیوه ورودشون عجیب بود.من که اصلا خوشم نیومد‌.
تانکس یه مغازه بهم نشون و گفت،از اونجا باید چوب جادوتو بگیری.لیست لوازمتو به من بده تا من برم اونا رو بگیرم و خودت هم برو چوب جادو بگیر.بعدش هم میریم ردا فروشی مادام مالکین.
به طرف مغازه رفتم،کسی داخلش نبود
"سلام،کسی اینجا نیست؟"یه پیرمرد از داخل یه انبار پر از چوب جادو در اومد.
گفت:بازم بوبتانی ها.نمیدونم چرا امروز همشون ریختن اینجا.
کمی بهم برخورد اما چیزی نگفتم.
یک چوب جادو روی میز گذاشت و گفت:اینو امتحان کن.
گفتم:چجوری؟
گعت:تکونش بده دیگه
چوب جادو رو تکون دادم.اتفاقی نیوفتاد.
گفتم:چرا اینجوری شد؟
گفت:این چوب جادو تو رو انتخاب نکرد
تو دلم گفتم از خداشم باشه من صاحبش باشم
یک چوب جادو دیگه گذاشت رو میز.
برداشتم و تکونش دادم.بازم اتفاقی نیوفتاد.
برای چوب های سوم و چهارم و پنجم هم اتفاقی نیوفتاد تا اینکه ازچوب جادو ششم نوری طلایی رنگ بیرون اومد
پیرمرد گفت:خودشه،تو رو انتخاب کرد.چوب سنجد و موی سر ویلا،بیست و چهار سانتی متر و هفت میلی متر.
تشکر کردم و بیرون رفتم.تانکس پشت در منتظرم بود.بعدش رفتیم و چند تا ردای بوبتان گرفتیم.
دست تانکس رو گرفتم و پدیدار شدیم و به خونه برگشتیم.کلی از تانکس تشکر کردم و یه هدیه کوچیک بهش دادم.یه گردنبند نقره ای ظریف و خوشگل.
باهاش خدافظی کردم و به خونه برگشتم

***

تایید شد.

مرحله بعد: مشورت با استاد راهنمات در رابطه با شخصیتت و بعد معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فلور دلاکور در 1404/11/12 20:34:36
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/11/13 21:30:49
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: یکشنبه 27 مهر 1404 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
زمان زیادی نیست که نامه‌ای برایم آمده است.
داشتم از ذوق میمردم در نامه نوشته بود :
دوشیزه هدر رِیبوش با افتخار ارض می‌کنم جای شما در مدرسه علوم و فنون هاگوارتز محفوظ است
برای خرید لوازم مورد نیاز به کوچه دیاگون بروید
و نامه‌ای که وسایل درونش نوشته شده بود
در روزنامه ها نوشته بود به پاتیل‌درزدار بروید با اتوبوس به آدرس گفته شده رفتم و دم در مغازه همه رد می‌شدن انگار اصلا اونجا وجود نداره فهمیدم مشنگ ها نمی‌بینند رفتم داخل یه کافه قدیمی و درب و داغون بود بهر حال رفتم سمت پیش خوان که یه یه زن عجیب روی صندلی نشسته بود
رفتم جلو
من: عصر بخیر خانم امید وارم وقت داشته باشید
من هدر هستم
اوه دخترم......... ناامید کننده است که تو طالعت
پیری وجود نداره عزیز(با دستش صورتم رو نوازش کرد) اون روز زود می‌رسه
خانم شما پیش‌گو هستید چه جالب ولی من قصد ندارم حالا حالا حا بمیرم😁
تو می‌خوای بری هاگوارتز درسته؟
بله🧐
می‌دونستم به دلیل اینکه من از نسل یک پیشگوی بسیار بزرگ هستم
اسم اون پشگوی بزرگ چیه ؟؟
در گذشته دفن شده است
اوه باشه
تو فکر می‌کنی من عجیبم
درسته من همچین فکری می‌کنم ولی از نظر من عجیب یعنی خاص و منحصر به فرد من آدمای خاصی دوست دارم و بسیار علاقه مند شدم با شما بیشتر آشنا بشم
خب من پرفسور تریلانی هستم معلم پیشگویی هاگوارتز حتما می‌خوای بری کوچه دیاگون
بله من می‌خوام برم کوچه دیاگون ولی نمی‌دونم کجاست
اون پشت یه اتاقه پر از بشکه نوشیدنی هستش اونجا ...... ولش کن بیا بهت نشون میدم
بلند شدیم و رفتیم به یه اتاق آجری پر از بشکه نوشیدنی چوب دستیشو درآورد و مثل صلیب رو دیوار کشید و با صحنه ای بسیار زیبا مواجه شدم دل تو دلم نبود اونجا پر از مغازه های جادوگران بود

استاد راهنمام گابریلا.پرنتیس

***
خیلی خوش‌حالم که سعی کردی به حرفام گوش بدی. پیشگویی جالب اما غم‌انگیزی بود!

تایید شد.

مرحله بعد: مشورت با استاد راهنمات در رابطه با شخصیتت و بعد معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/28 17:21:31
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: دوشنبه 21 مهر 1404 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی ترسیده بودم و کمی هم عجله داشتم همان تور که پدرم به ارامی دنبالم می امد جلوی کافه ایستادم روبه پدرم کردم پدرم گفت:منتظره چی هستی دعوت نامه؟
همانطور که از ترس انگشتانم را به هم گره می زدم گفتم:داشتم فکر می کردم.
پدرم مرا بغل کرد و گفت:در مورد چی فکر می کردی؟معلوم است که کمی ترسیدی نگران نباش من اینجام اتفاقی نمی افته!
کمی ارام شدم شق و رق ایستادم و خودم را در شیشه ای نگاه کردم و سر و وزم را وارسی کردم و با اطمینان وارد شدم پدرم:گفت من می رم کمی در اینجا می گردم تا ببینم که کسی را که راه کوچه را بلد باشه را پیدا می کنم یا نه؟
بعد مرا بوسید و رفت گوشه ای ایستادم در حالی که موهایم را می بافتم صدای بلند به گوشم رسید دابیه بد دابیه بد همانطور که سرش را می کوبید به دیوار از او پرسیدم:مشکلی پیش امده؟
با ترس سرش را بالا برد و گفت:نه نه مشششکلییی نیسل
انقدر ترسیده بود که به تت پت افتاده بود نیست را نیسل تلفظ کرد به او گفتم:اگر مشکلی نیست پس چرا سر خودت را به دیوار می کوبی و به تت پت افتادی؟
ارام نشست و گفت:اره مشکلی هست.
گفتم:چه مشکلی با من حرف بزن.
نشستم و گفت:دابی یک الف خانگی است خانم باید تا ابد به خانواده ای کار کنه تا زمانی که اربابش بهش لباس هدیه بده راستی یک دختر بچه توی پاتیل درزدار چیکار می کنه؟
گفتم:با پدرم امده ام قرار بود با هم یکی را پیدا کنیم تا راه کوچه ی دیاگون را به ما نشان بدهد.
دابی گفت:من می توانم راه را به تو نشان دهم.
گفتم:ممنون و به سمت دیوار اجری رفتیم با حرکاتی در کوچه ی دیاگون را باز کرد پدرم مرا دید و به سرعت پیشم امد باهم وارد شدیم و زمان ورود با دابی خداحافظی کردم و از او تشکر کردم و رفتم در حالی که حیرت زده به اطرافم نگاه می کردم پدرم گفت:فکر کنم یک دوست جدید به دونه من پیدا کردی؟
گفتم:شاید شاید.

***
دوست داشتم صحبت بیشتری بین لونا و دابی شکل بگیره، ولی چون تو همین مقدار هم مشخص بود کلیت شخصیت دابی دستت اومده، می‌تونی از این مرحله عبور کنی. فقط حواست باشه که جن‌های خونگی متفاوت از آدما حرف می‌زنن. مثلا دیالوگ "من می توانم راه را به تو نشان دهم." رو باید می‌نوشتی: "دابی تونست راه رو به بانو نشان داد."

تایید شد.

مرحله بعد: مشورت با استاد راهنمات در رابطه با شخصیتت و بعد معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/21 17:59:11
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/21 18:00:36
بازنده کسی است که در انتظار معجزه می ماند

تا کسی از راه برسد و آرزوهایش را برآورده سازد

باور کن همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشان هستند

خودت معجزه زندگی خودت باش

محدودیت های ذهنی ات را کنار بگذار

باورهای صحیح خود را تقویت کن

و به سوی موفقیت گام بردار
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 19 مهر 1404 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
از خونوادم خداحافظی کردم و وارد کافه قدیمی پاتیل درز‌دار شدم.
کافه کاملا تاریک بود و تنها توسط دو مشعلی که در دو طرف سالن روی دیوار آویخته شده بود روشن می‌شد.
بیشتر از این به ویژگی‌های سالن نگاهی نکردم و فقط چشم به یک میز دوخته بودم که مردی روی آن نشسته بود.

موهاش کاملاً سیاه بود، قد بلندی داشت و چشمهاش!
چشم‌هاش منو یاد چشم‌های ماری می‌انداخت که توی باغچه‌ی خونمون پیدا کرده بودم.
اونا کاملاً سبز بودن و کاملاً مرموز.

به سمتش حرکت کردم.
همه میزها خالی بود و فقط میز اون بود که یک مشتری پشتش نشسته بود، وگرنه اگه مشتری دیگری بود حتماً از اون کمک می‌خواستم.

جلوتر رفتم و بالای سرش ایستادم:
+سلام آقا؛ شما می‌دونید کوچه دیاگون کجاست و چطور می‌تونم واردش بشم؟

سرشو بالا آورد و گفت:
+ کوچه دیاگون؟
هوم؛ اما قبل اینکه بهت آدرس بدم می‌تونی بهم بگی که از کدوم خانواده جادوگری هستی؟

+ بله آقا؛ من رونالد ویزلی هستم.

+هوم ویزلی؛ از خانواده اصیلی هستی اما؛ خائن به اصل و نسب!

با کلمه آخرش رو که فریاد زد از جا پریدم و تقریباً از کمک گرفتن از اون پشیمون شدم که بلند شد و به سمت یه ساعت دیواری حرکت کرد.

ساعت دیواری شبیه کلبه بود اما وقتی جلوتر رفتم به جای عقربه‌ها و اجزای یه ساعت معمولی یه دایره رو دیدم که متونی رو روی اون نوشته بودن.

اون مرد به ساعت بیشتر نزدیک شد و گفت:
+ جلوتر برو؛ اسمتو بگو و جواب معما را با صدای بلند بگو.

قبل از اینکه بره سریع گفتم:
+ام، ام، ببخشید میشه اسمتون رو بدونم؟

با چهره‌ی جدیش و اخمای تو همش گفت:
+اسلیترین هستم؛ سالازار اسلیترین.

بعد گفتن این حرف سریع چرخید و ازم دور شد.

با استرس جلو رفتم و بلند رو به ساعت گفتم:
+رونالد بیلیوس ویزلی!

ساعت شروع کرد به درخشیدن و وقتی درخشیدنش تموم شد متنی روی آن ظاهر شده بود:
هرچه از من برداری بزرگتر می‌شوم.
من چیستم؟

این معما رو پدرم یه روز بهم داده بود؛ برای همین بی‌درنگ گفتم:
+چاله!

با صدای مهیبی ساعت شکافته شد و راهی که بلنداش تا سقف کافه می‌رسید باز شد.
با خوشحالی دویدم و وارد گذرگاه شدم.

***
رول نویسی‌ت خیلی بهتر شده و مشخصه که براش وقت گذاشتی، افرین.
تایید شد.

مرحله بعد: مشورت با استاد راهنمات در رابطه با شخصیتت و بعد معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط رونالد بیلیوس ویزلی در 1404/7/19 20:45:57
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/20 9:20:51
دلت برای مرده‌ها نسوزه؛ دلت برای زنده‌ها بسوزه و از همه بدتر؛ برای کسانی بسوزه که بدون عشق زنده‌اند.
پروفسور دامبلدور.
پاسخ: پاتیل درزدار
ارسال شده در: شنبه 5 مهر 1404 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
لندن، شهری که نفس‌های باستانی‌اش در هر کوچه و خیابان پیچیده بود، زیر چتر تابستان بی‌رمق خود، گویی در حالتی از رخوت به سر می‌برد. اما در کنج دنج کافه‌ی "پاتیل درزدار"، جایی که عطر کهنه‌ی مالت و پای سیب، با غبار طلایی معلق در پرتوهای زرین خورشید که از پنجره‌های کدر به درون می‌خزیدند، رقصی آرام را آغاز کرده بود، زمان با آهنگی متفاوت می‌گذشت. امیلی تایلر، با موهای بلند و مواج خرمایی‌اش که چون آبشاری از ابریشم بر شانه‌های ظریفش فروریخته بود و چشمان نافذ وکهربایی اش، پشت میزی چوبی، غرق در دنیای خویش بود. دستانش، که هنوز عطر جوهر کهن را از نامه‌ی هاگوارتز با خود داشتند، هرچند لحظه، سطرهای دعوتنامه را با وسواس خاصی لمس می‌کردند. نامه‌ای که با مهر و موم ارغوانی و نشانه‌ی پیچیده‌ی چهار حیوان اساطیری مزین شده بود؛ نه فقط یک کاغذ، که طنین یک سحر باستانی بود، وعده‌ی آینده‌ای ناشناخته و ورای هر تصور.

"تق تق!"

صدایی زیر و بم، از زیر میز، همچون سوزنی از جنس سکوت، پرده‌ی افکار امیلی را پاره کرد. سرش را به آرامی، با همان خستگی آشنایی که در هر حرکتش نمایان بود، خم کرد. آنجا، در سایه‌های دلنشین چوب کهنه، سنجابش ویلو، با موهای قهوه ای روشن که چون هاله‌ای از نور دور صورت بانمکش را گرفته بود و چشمانی به رنگ فندق‌های تازه، مشغول عملیاتی پر حرارت و البته بی‌امان بود. پنجه‌های ظریفش را، با حرارت یک کاوشگر گنج، به سمت یک بادام زمینی کوچک دراز می‌کرد که در شکاف باریک بین دو تکه چوب صندلی، خود را پنهان کرده بود. تلاشش، آنقدر بی‌وقفه و متمرکز بود که گویی جهان در گرو آزادی آن بادام است. امابادام، سرسخت‌تر از آن بود که به راحتی تسلیم شود.

امیلی، آهی کشید. این ویلو بود. همان ویلوی بی‌قرار که یک لحظه هم آرام نمی‌گرفت و دائم در پی ماجراجویی‌های کوچک بود. چند دقیقه پیش، که در تعقیب یک صف مورچه در نزدیکی یک ساعت ایستاده‌ی قدیمی، مسیر خود را کج کرده بود، تا نزدیکی آن ساعت رفته بود و حالا هم این بادام. بالاخره، ویلو از زیر میز بیرون آمد. بادام را رها کرد و نگاهش به سمت همان صف مورچه‌ها برگشت که حالا کمی از مسیر اولیه خود منحرف شده بودند و به سمت پایه‌های چوبی همان ساعت ایستاده‌ی قدیمی می‌رفتند. کنجکاوی، همچون شعله‌ای سرکش، در چشمان کوچک ویلو فوران کرد.

-ویلو! لطفا...

امیلی با لحنی که ترکیبی از التماس و خستگی پنهان بود، زمزمه کرد.

-ویلوووو... نکن!

اما ویلو، آنقدر غرق در کشف جدیدش بود که گویی صدای امیلی، تنها نجواگری از باد بود؛ بی‌اثر، بی‌صدا. او با پنجه‌هایش، شروع به کاوش در صف مورچه‌ها کرد، که حالا در نزدیکی پایه‌ی ساعت، مسیر خود را گم کرده بودند. صف، برای لحظه‌ای از هم گسست، گویی نظمی باستانی به چالش کشیده شده بود.

امیلی دید که دیگر چاره‌ای نیست، به سرعت از جای خود بلند شد، قامتش کمی خم شد تا ویلو را بگیرد. دستش به آرامی به سمت سنجاب کوچک دراز شد. در همان لحظه، ویلو با چرخشی ناگهانی، یکی از پنجه‌های ظریفش را بر روی پایه‌ی چوبی همان ساعت ایستاده‌ی قدیمی کشید. خراشی سطحی، اما پر از معنا.

درست در همان لحظه‌ای که امیلی دستش را دراز کرده بود تا ویلو را از صحنه‌ی شلوغی دور کند، صدایی آرام، اما پر از اقتدار و مهربانی، از بالای سرش به گوش رسید:

-اشکالی نداره عزیزم. بذار کنجکاوی‌شو دنبال کنه.

امیلی، سرش را بالا آورد. در آنجا، با قامتی بلند و باوقار، و موهایی طلایی که چون آبشاری از نور بر شانه‌هایش فروریخته بود و چشمانی به رنگ آبی-سبز اعماق اقیانوس، هلگا هافلپاف ایستاده بود. لبخندی گرم و متفکرانه بر لبانش نشسته بود که گویی تمام خستگی و دغدغه‌ی جهان را می‌زدود. او با نگاهی سرشار از آرامش، به امیلی و سپس به ویلو خیره شد.

درست همان لحظه‌ای که ویلو پنجه‌اش را بر روی پایه‌ی ساعت کشیده بود، ناگهان بر روی صفحه‌ی بی‌جان همان ساعت ایستاده‌ی قدیمی، نمادی درخشید. جرقه‌ای سبز و مرموز، که گویی از اعماق زمان برمی‌خاست و با هر ضربان قلب، قوی‌تر می‌شد. این نماد، چیزی نبود جز لوگوی باستانی هاگوارتز، با چهار حیوان اساطیری که در هاله‌ای از نور سبز، به رقص درآمده بودند. این نشان، آرام و باشکوه، شروع به تپیدن کرد، گویی قلبی باستانی دوباره به کار افتاده بود. هلگا با وقار، به صفحه‌ی ساعت اشاره کرد.

-اینجا، نقطه‌ی شروعه.

امیلی، که هنوز در بهت و حیرت بود، به هلگا خیره شد.

_پروفسور هافلپاف... این... چیه؟

هلگا، با مهربانی دست امیلی را گرفت و او را کنار خودش نشاند، نگاهی به ویلو انداخت که حالا با چشمان گشاد شده، به نماد درخشان خیره شده بود و گاهی اوقات با پنجه‌هایش به آن اشاره می‌کرد.

-امیلی ، این ساعت یه دروازه س برای ورود به ابعاد دیگه و برای باز کردن دروازه کوچه دیاگون، به یه هماهنگی جادویی از اراده و کنجکاوی نیاز داره. کنجکاوی بی‌غل و غش ویلو، این ساعتو بیدار کرده.ببین!

امیلی، با صدایی که به زحمت شنیده می‌شد، پرسید:

-ولی... اگه ویلو نبود... اگه اون این کارو نمی‌کرد... من چطور باید می‌فهمیدم؟ چطور باید... راهو پیدا می‌کردم؟

سوالی که در اعماق ذهن او می‌چرخید، حالا با نگاهی ملتمسانه از چشمانش فوران کرد.

هلگا لبخندی آرام زد. لبخندی که گویی رازهای هزاران سال را در خود داشت.

-سوال خوبیه، وارث تایلر.در حقیقت جادوگران واقعی، نیازی به راهنمایی‌های معمول ندارن. انرژی جادویی درونی شون، مثل یه قطب‌نمای پنهان، همیشه مسیر درستو نشون می‌ده. هر جادوگر، به شیوه‌ی خودش، راه ورود به دنیای جادو را پیدا می‌کنه. گاهی اوقات، از طریق یک اتفاق به ظاهر ساده، مثل یه صدای مرموز توی یه کتابخونه ی قدیمی، یا افتادن یه شیء جادویی تو دستاشون. گاهی هم، از طریق یه موجود کنجکاو و پر جنب و جوش، مثل ویلو.

او به ویلو نگاهی انداخت که حالا با ذوقی کودکانه، پنجه‌هایش را به سمت نماد هاگوارتز دراز کرده بود.

-این انرژی جادویی، همیشه در اطرافته، هر گوشه و کنار این جهان. وقتی تو به این کافه قدم گذاشتی، یه موج از انرژی قدرتمند و خام، همراه با تو به اینجا اومد. موجی که با دنیای ما پیوند عمیقی داره، اما هنوز بیدار نشده بود. حس کردم یه چیزی داره اتفاق میافته، به خاطر همین، اومدم تا اگه نیاز بود، راهنمایی‌ات کنم. ویلو، یه وسیله‌ شد برای آشکار شدن این جرقه‌ی جادویی. یه کاتالیزور، برای چیزی که درونت خفته بود.

امیلی با حیرت به هلگا گوش می‌داد. پس این تمام مدت در درون او بود؟ این حس مبهمی که همیشه همراهش بود، حالا معنا پیدا می‌کرد.

هلگا به لوگوی درخشان هاگوارتز اشاره کرد.

-اینجا، نقطه‌ی تلاقی اراده و واقعیت جادوییه. این ساعت، صفحه‌ی معمولی ای نداره، سه تا شیار عمیق داره که هر کدوم، نمایانگر سه بعد از جهان هستن : گذشته، حال و آینده.برای ورود به کوچه دیاگون، تو باید این سه بعد رو، توی همین لحظه متمرکز کنی. و برای این کار، به کمک ویلو و راهنمایی من نیاز داری.

امیلی به ویلو نگاه کرد که حالا با شور و هیجان به نماد درخشان نزدیک می‌شد.

-ویلو؟ولی اون فقط یه سنجابه.

-او نه حرف می‌زنه و نه می‌دونه چیکار میکنه، اما حضورش و شیطنتاش، همون جرقه‌ایه که این ساعتو بیدار می‌کنه. انرژی خالص ویلو، این ساعتو به جریان میندازه . بدون حضور اون، این ساعت هرگز بیدار نمی‌شد.

هلگا با لبخندی که حالا پر از رمز و راز بود، جواب داد.

-امیلی، حالا دستتو روی نماد هاگوارتز قرار بده. و ویلو... اونو هم کنار خودت نگه دار. حضورش کافیه و انرژی پاک کنجکاوش، این پیوندو محکم‌تر می‌کنه.

امیلی، دستش را به سمت نماد درخشان هاگوارتز دراز کرد. در وجودش، موجی از تردید و شگفتی در هم آمیخته بود، همچون تلاقی دو رودخانه‌ی عظیم. آیا این واقعیت داشت؟ آیا او واقعاً قرار بود به دنیایی دیگر قدم بگذارد؟ ذهنش پر بود از داستان‌های پریان و اسطوره‌ها، اما این بار، لمس سحر در نوک انگشتانش بود. لرزشی خفیف، اما پر معنا، در وجودش پیچید. نه از ترس، بلکه از حس کشفی عظیم. اما نگاه مصمم هلگا و چشمان کنجکاو ویلو، به او نیرویی تازه بخشید. او نه تنها یک دعوتنامه، بلکه یک وعده را در دست داشت. وعده‌ی یک زندگی نو، فراتر از مرزهای آشنای جهانش. با نفسی عمیق، و با جسارتی که از اعماق وجودش سرچشمه می‌گرفت، کف دستش را بر روی نماد درخشان هاگوارتز نهاد. گرمایی ملایم، همچون نبض یک قلب پنهان، از نماد به درون وجودش سرایت کرد و رگ‌هایش را با انرژی ناشناخته‌ای پر کرد. ویلو نیز، با هیجان، بالای سر امیلی ایستاده بود و پنجه‌های کوچکش را با وسواس، بر روی موهای او قرار داد. چشمان کوچک و درخشانش، تمام حرکات امیلی را زیر نظر داشت، گویی او نیز بخشی از این جادوی در حال وقوع بود.

هلگا به شیارهای ساعت اشاره کرد.

_حالا باید با تمرکز و اراده‌ی کامل، این عقربه‌های نورانی رو که از شیارها بیرون می‌ان، با دقت تنظیم کنی. برای رفتن به کوچه دیاگون، لازمه که اولین عقربه، که از شیار گذشته بیرون میاد رو روی عدد '3' بزاری. بعد، عقربه‌ی حال، که از شیار میانی نمایان می‌شه رو روی عدد '6' و در نهایت، عقربه‌ی آینده، که از شیار انتهایی ظاهر می‌شه ، باید روی عدد '9' تنظیم بشه. باید بدونی که این اعداد تصادفی نیستن ونمادی از هماهنگی جادویی برای گشایش معابرن و همچنین رمز عبورت به دنیای دیگه . و ویلو، در تمام این مدت باید کنارت باشه. حضور کنجکاوانه‌ی اون، این فرآیندو تسهیل می‌کنه.توی ذهنت، به اون مورچه‌ها فکر کن که ناپدید شدن...

امیلی چشمانش را بست. در ذهن خود، گذشته را با تمام خاطرات و آموخته‌هایش، حال را با تمام آگاهی و هوشیاری‌اش، و آینده را با تمام امیدها و انتظاراتش، در یک نقطه‌ی کانونی متمرکز کرد. گویی تمام تار و پود وجودش به یک نخ جادویی گره خورده بود، و انرژی‌هایش را برای لحظه‌ای سرنوشت‌ساز جمع می‌کرد. سپس، با دقت، عقربه‌های نورانی را که به آرامی از دل شیارها بیرون می‌آمدند، یکی پس از دیگری به جایگاه‌های تعیین شده چرخاند. ویلو نیز، با چشمان گشاد شده، به صفحه‌ی ساعت خیره شده بود و پنجه‌های کوچکش را با هیجان، به چند تار موی امیلی می کشید. امیلی با هر چرخش عقربه، به جادوی در حال وقوع، مهر تأیید می‌زد.

با چرخش آخرین عقربه به سمت عدد '9'، نماد هاگوارتز در مرکز ساعت با لرزشی عمیق و موزون، شروع به تپیدن کرد.لرزشی که انگار تار و پود زمان و مکان را از هم گسسته بود، و واقعیت را بازتعریف می‌کرد. در لحظه، صفحه‌ی ساعت ایستاده، با درخششی خیره‌کننده، ناگهان باز شد. نه یک شکاف عادی، بلکه یک چرخش آرام و باشکوه، که گویی درهای دنیایی دیگر را به روی جهانی کهن و فراموش‌شده گشوده بود.

سپس، با صدایی که بیشتر به کوبش قلب یک غول باستانی در اعماق زمین شبیه بود، یک تونل بی‌پایان پدیدار شد. تونلی از جنس کریستال‌های سبز درخشان، که با هر ضربان قلب، عمیق‌تر و طولانی‌تر می‌شد، گویی به سوی بی‌نهایت پیش می‌رفت. دیوارهای کریستالی، با نور خود، سایه‌هایی رقصان و وهم‌انگیز بر دیوارهای کافه می‌افکندند، و فضای آشنا را به مکانی مرموز تبدیل می‌کردند. از انتهای این تونل، بوی کاغذهای کهنه و جوهر جادو، با نوای آرام زمزمه‌ها، به گوش می‌رسید؛ زمزمه‌هایی که گویی از درون زمان، به سوی امیلی و ویلو می‌آمدند، و آن‌ها را به سوی خود فرا می‌خواندند.

امیلی تایلر، با چشمانش که حالا از شگفتی و هیجان می‌درخشیدند، به این معبر بی‌سابقه خیره شد.

-این... کوچه دیاگونه.

صدایش، بیشتر شبیه یک نجوا بود تا یک جمله؛ نجوایی از جهانی که اکنون، به واقعیت پیوسته بود...

***
بسیار زیبا بود!
تایید شد.

مرحله بعد: مشورت با استاد راهنمات در رابطه با شخصیتت و بعد معرفی یکی از ویژگی‌های شخصیتت در تاپیک خرید در دیاگون.
فراموش نکن همزمان می‌تونی در شهر لندن و کوچه دیاگون هم فعالیت کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط امیلی تایلر در 1404/7/5 22:12:43
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1404/7/6 19:40:04
!From a small spark to a blazing flame; with courage and unity, for Gryffindor