شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
پنهلوپهی عزیز، در نظر داشته باش که این نقد صرفاً شامل نظرات شخصی گلرت گریندلوالد است و ممکن است با نظر دیگران تفاوت داشته باشد.
نقل قول:
گرد و غبارها، روی کفشهای کثیف، هربار که خیسی دستمالِ نمدارِ یکبار مصرفی که چندبار استفاده شده است را روی خود حس میکردند، خیزش میکردند و درون ریههای مردِ پینهدوز جای خوش میکردند.
شروع هر داستانی میتواند به همین سادگی باشد اما اطلاعاتی را نیز در اختیار خواننده قرار بدهد. مثلاً این را دریافتم که شخصیت توصیفشده در داستان چه شغلی دارد و احتمالاً دچار چه نوع رنجی شده است. همچنین، جمله بسیار جذاب بود.
نقل قول:
شاید هم همانطور که مشغول کفاشی و پینهدوزی بود و همانطور که سرفه میکرد، کفِ کارگاه کفاشیاش جان میداد و به خوابی ابدی و عمیق فرو میرفت، خوابی که فقط همان ذرههای ریز قادر به شکستن آن هستند.
انتهای جمله کمی برایم نامفهوم بود. اگر جان داده و به خواب ابدی فرو برود، ذرههای ریزی که عامل بیماریاش بودهاند چطور میتوانند او را شفا بدهند؟
نقل قول:
پرتوی نورِ طلایی خورشید که از تک پنجرهی کارگاه که به پنجرههای زندان میمانِست، وارد میشد و به ذرهها میخورد، گرد و غبارها را حتی بیشتر به رخ پیرمرد میکشید.
یک توصیف صحنهی جذاب دیگر منطبق با واقعیت. احتمالاً همهمان رقص گرد و غبار در نور را دیدهایم.
در ادامه با توصیفات زیبای شما به شناخت بهتری از وضعیت آن مرد میرسیم. اینکه او به این مغازهی کوچک و شغل نهچندان مورداحترام تعلق نداشت و دلش برای زندگی روستایی و دیدن رودخانه و غیره تنگ شده بود. نقطهی قوت نوشتهی شما همین توصیفهای زیباست.
نقل قول:
و بله، او مملو از همین حسهای کوچک و مقدسی که نمیتوان برای آنها اسمی گذاشت و هیچکس هم با وجود اهمیت بسیارشان، به آنها بهایی نمیدهند، بود.
به آخر این جمله نگاه کنید. با کمی جابهجایی فعل میتوان آن را بهبود بخشید.
نقل قول:
رختِ خوابش را میاندازد و به خواب فرو میرود و خوابی عجیب میبیند. درست است، او فقط یک آدم است. و آدمها هم، جدا از مشغلهی کاری و کفاشی و پینهدوزیِ خود، زندگیای داشتند و میتوانستند؛ دور دنیا سفر کنند، کتاب بخوانند، داستان بنویسند، ورزش کنند، بوی چمنهای خیس را استشمام کنند و حتی خواب ببینند. و پیش از آنکه خواب، آرام پلکهایش را ببندد، در دلش گذشت که شاید فردا، وقتِ رفتن باشد.
نویسنده در اینجا به سراغ یکی از چالشهای پرتکرار زندگی شهری امروزی میرود. احتمالاً این مورد برای خوانندهی بزرگسال کاملا ملموس باشد، بخصوص اگر کسی به شغلش "علاقه" نداشته باشد.
نقل قول:
وقت آنکه کفشهای کهنهاش را به پا کند و آرام، بیصدا، رهسپارِ رودخانهای شود که تمام این سالها در دلش جاری بود.شاید فردا آخرین وقت آن بود که تمام ذرات وجودش را، فدای آن رودخانه کند.
درست است که همیشه لازم نیست در داستانها به دنبال پیام اخلاقی یا درس و عبرت باشیم، اما دست کم من این را متوجه شدم که نویسنده غیرمستقیم ما را به ترک وضعیت اسفبار دعوت میکند و میگوید شجاعانه و با تمام وجود به دنبال همان چیزی بروید که دلتان برایش پر میزند. اما اگر میخواستید کمی پیچیدگی به پیام داستان بیافزایید، به نظر من میتوانستید بیشتر روی دوراهی "زنده ماندن" و "زندگی کردن به شکل دلخواه" تأکید کنید. البته "فدا" کردن تمام ذرات وجود برای دل هم در لفافه همین را میگوید. اما شاید برای اینکه قدرت بیشتری به متن ببخشی، میتوانستی بیشتر به این جنبه هم بپردازی.
در کل از متن بسیار راضی بودم. کوتاه، خواندنی و روان بود. توصیفهای خوبی داشت و با مسائلی که انسانهای معمولی در زندگی با آن دست و پنجه نرم میکنند بیگانه نبود. همچنین، با توجه به سبک تاپیکی که در آن نوشتهاید، یکی از چالشهایی که احتمالاً با آن مواجه بودید این است که هرطور شده همهی کلمات را در داستان بگنجانید اما طوری این کار را بکنید که معلوم نشود آن کلمات بر داستان شما حکومت کردهاند. تلاش میکنیم روایت خودمان را داشته باشیم و هر جا صلاح دیدیم کلمات را به تسخیر درآوریم.
آیلین پرینس، تکرار میکنم که این نقد صرفاً نظرات شخصی گلرت گریندلوالد است و ممکن است دیگران به شکل متفاوتی دربارهی نوشتههایت نظر بدهند.
یکی از کارهایی که موقع خواندن متنهای کوتاه انجام میدهم این است که سعی در درک چهارچوب داستان و همچنین کارکترهای آن کنم، مگر اینکه سبک بخصوصی از آن باشد که طی آن نویسنده "عمداً" ابهام ایجاد میکند.
اگر بخواهم نوشتهی شما را برای خودم خلاصه کنم، احتمالاً میگویم شخصیتی از دل داستان یک نویسنده بیرون آمده اما دچار بیماری لاعلاجی است و این دل نویسنده را به درد آورده. اما همچنان در شناسایی فوری افرادی که در داستان حرف زدهاند یا توصیف شدهاند مشکل دارم.
نقل قول:
پرتوی خونرنگ غروب بر کتابفروشی افتاده بود. کتابفروش به مشقت با اشکهایش میجنگید تا فرونپاشد.
بعید است پرتوی خونرنگ غروب خبر خوبی به همراه داشته باشد. غروب معمولاً دلگیر است و حتی یک خبر بد معمولی هم چندین برابر غمانگیز میشود. پس اشاره به آن میتواند حس کتابفروش را برای خواننده قابل درک کند. البته در ادامه متوجه میشوم کتابفروش = آیلین پرینس = همان نویسندهای که شخصیت کتابش زنده شده و حالا بهعنوان فرزند پذیرفته
نقل قول:
گیسوان مشکینش را باز کرد و بست، بی آن که بداند چرا.
انتظار داشتم این مورد توجیه ویژهای داشته باشد، اما ظاهراً فقط نشان از پریشانحالی آیلین دارد.
نقل قول:
والتری که از دنیای دستنویسهایش بیرون آمده و پسرش شده بود!
درک این جمله برای من راحت بود چون در فضای سایت چندین بار نام والتر برده شده و این موضوع برایم تازگی ندارد، اما حدس میزنم اگر کسی خارج از سایت این متن را بخواند، دربارهی والتر دچار کجفهمی شود.
در ادامه مکالمهی بین آیلین و والتر به فضاسازی داستان کمک میکند و دست کم در فضای ایفای نقش سایت به شناخت بیشتر این رابطه میانجامد. حس و حال غریبی در جریان است که هم غمانگیز هم خوشآیند است. آیلین مدام با خود کلنجار میرود تا غم دست کم در ظاهرش نمود پیدا نکند اما موفق نیست. هم والتر، هم فردی که در ادامه وارد داستان میشوند به سرعت این را میفهمند.
نقل قول:
زنگولهی سر در به صدا درآمد و چهرهی لاغر زنی با موهای خاکستری و طلایی ظاهر شد. زن نشست و تبسمی کرد.
در نهایت متوجه نمیشویم این شخصیت کیست؟ زنی لاغر با موهای خاکستری و طلایی؟ اگر صرفاً مشتریای باشعور بوده باشد، ضعف داستان است و اگر شخصیت مهمی است، در ظرفیت کوتاه داستان شناختی از او نداریم. همچنان به نوشتن ادامه بدهید! سبک نوشتاری عالیست.
فلور دلاکور، لطفاً در نظر داشته باش که این نقد صرفاً نظرات شخصی گلرت گریندلوالد است و ممکن است دیگران به شکل متفاوتی دربارهی نوشتههایت نظر بدهند.
نقل قول:
"در سکوت سرد عمارت، حکایت سالها نوشته شده بود."
چیزی که متوجه نشدم این بود که این جمله به عنوان تیتر انتخاب شده یا اینکه نقل قول از نوشتهایست؟ اما تصویری که در ذهن منِ خواننده ایجاد کرد این بود که با عمارتی احتمالاً متروکه یا موقتاً خالی از سکنه روبرو هستیم. سردی آن حکایت از فقدان زندگی دارد.
نقل قول:
مه غلیظی که هر شب از رودخانه برمیخاست، انگار بخشی از هویت عمارت ما بود. مثل خاطراتی که در لایههای زیرین ذهن پنهان میمانند، اما همیشه حضورشان حس میشود.
برایم سوال است که آیا نویسنده از اشاره به "مه غلیظ" منظور خاصی داشته یا نه. آیا قرار بوده نماد چیزی باشد؟ مثلاً وجود نقاط تاریک و مبهم در تاریخچه و هویت عمارت؟ به نظر میرسد تلاش بر این بوده که تمرکز بر عمارت باشد. بنابراین، طبیعی است که به عنوان خوانندهی متن، کنجکاویمان نسبت به عمارت تحریک شود. با شناختی که از کارکتر "فلور دلاکور" داریم، بعید است در کتابهای هری پاتر این عمارت را شناخته باشیم.
نقل قول:
من، فلور دلاکور، در کنار این مه و خاطرات بزرگ شده بودم. عمارت ما، با دیوارهای سنگی سرد و باغهای انبوه و رازآلودش، نه فقط یک خانه، که یک تابلوی نقاشی از سنتها و قدرتهای نهفته بود.
مطمئن نیستم فلور دلاکور تجربهی زندگی درون عمارت را داشته است یا خیر؛ خانهی دلاکورها در مجاورت عمارت است؟
نقل قول:
اما امشب، حضور مه کمی آزاردهنده بود. انگار چیزی در دلش داشت. چیزی که آرامش همیشگیام را بر هم میزد. همین بود که مرا به ایوان کشاند، جایی که میتوانستم بهتر به زمزمههای باد گوش دهم.
و از این قسمت هم این حس ایجاد میشود که فلور از درون عمارت به ایوان آمده است. در هر صورت، فضاسازی تا اینجای داستان کمنقص و جذاب بوده است و حس تعلیق را در من ایجاد کرد.
نقل قول:
همین آشنایی، همیشه موجی از پیشبینی در من بیدار میکرد.
مطمئن نیستم این جمله در ساختار فارسی کاربرد دارد یا خیر اما مطمئنم در ساختار انگلیسی آن را دیدهام.
نقل قول:
آستوریا! او اینجا چه میکرد؟ لبخند زدم، لبخندی که سعی میکردم تا حد ممکن گرم و صمیمی باشد.
نکتهای که نظر من را به خود جلب کرد، ارتباط میان فلور دلاکو و آستوریا بود. با توجه به اینکه شما از زبان شخصیت فلور دلاکور (دختر نیمهپریزاد لوس) نوشتهاید، آیا چنین صمیمیتی توجیه شده است؟ صد البته اگر در طول فعالیت و پرورش شخصیت در سایت توجیه شده باشد، به خودی خود هیچ ایرادی نیست. از طرفی در جایی از داستان آستوریا به این اشاره میکند که فلور و آستوریا با هم بزرگ شدهاند!
نقل قول:
چیزی در شرف وقوعه
مکالمهی بین دو شخصیت خوب پیش رفت اما با توجه به اینکه تا پایان داستان شاهد رویداد عجیب و غریبی نبودم، این احتمال را میدهم که داستان ادامه داشته باشد. اما نویسنده به چنین چیزی اشاره نکرده است. همچنین در مورد شکل نوشتاری قسمتهای محاورهای عملکرد خوبی داشتید. متوجه شدم که نویسنده به این مورد دقت ویژه داشته تا قسمتهای روایی شکل کتابی و مکالمهها شکل محاوره را داشته باشد.
نقل قول:
_مطمئنم. پدرم همیشه از خانوادهی دلاکور صحبت میکرد، از قدرت درکشون. حالا احساس میکنم تنها راهی که میتونیم دوباره بایستیم، همینه. باید از گذشته کمک بگیریم.
به نظر میرسد نویسنده در ارائهی لایههای زیرین ماجرا و انتقال آنچه در ذهن خود داشته موفق نبوده است. شاید هم دقت من پایین بوده.
نقل قول:
من و آستوریا، دو دوست قدیمی، دو وارث سردرگم، در تاریکی عمارت ایستاده بودیم.
آیا جایی در داستان با پیشینهی خانوادگی آستوریا آشنا میشویم؟ او هم وارث این عمارت خواهد بود؟
نقل قول:
هر کدام با بار سنگین گذشتهی خانوادهمان، و حالا، با ارادهای مشترک برای کشف آیندهای که شاید در دل همان رازهای کهن، پنهان شده بود
شاید این قسمت پاسخی برای سوال من باشد اما همچنان کافی نیست.
اگر بخواهم به نکات مثبت اشاره کنم، نویسنده قلم روان و در عین حال جذابی دارد. متن کمایراد است و فضاسازی و حتی دیالوگها زیبا هستند؛ اما منطق حاکم بر داستان و نقاط تاریک بسیاری که در آن وجود دارد باعث میشود خواننده در انتها با کلافی سردرگم مواجه باشد. احساس میکنم این داستان حتماً قسمت یا قسمتهای بعدی دارد و اگر اینطور باشد، احتمالاً نویسنده میتواند تا حد زیادی آن نقاط تاریک را روشن کند. امیدوارم به نوشتن به این سبک ادامه بدهید تا استعدادهای بارز شما بیش از پیش شکوفا شود.
آستوریای عزیز، لطفا در نظر داشته باش که این نقد صرفاً نظرات شخصی گلرت گریندلوالد است و ممکن است دیگران به شکل متفاوتی دربارهی نوشتههایت نظر بدهند.
نقل قول:
در آرامش سردش، قصهی تنها بودن نوشته شده است.
شروع پست ذهن آدم را به سمت و سوی داستانهای جدی میبرد. انگار که قرار است حسابی برای کارکتر غصه بخوریم. «سرد» کلیدواژهایست که در ادامه بهتر درکش میکنیم. اما در ادامه یک غافلگیری بامزه انتظارمان را میکشد.
نقل قول:
_این بشر رو ببین! فکر کنم رفته تو یه مسابقه هرکی بیشتر زنش رو حرص بده شرکت کرده
طولی نمیکشد که متوجه میشویم احتمالا ماجرا آنقدرها هم دردناک نخواهد بود.
نقل قول:
صدای اضطرابآلودی از پشت خط گفت: _خانم مالفوی؟ همسر آقای دراکو مالفوی؟
آستوریا با لحنی که انگار دارد درباره آب و هوا صحبت میکند،
نویسنده بیخیالی و آسودگی سرد آستوریا را در تضاد با اضطراب و نگرانی آدم پشت خط ملموستر نشان میدهد.
در ادامه به صورت پلکانی از وخامت اوضاع دراکو و همچنان بیخیالی آستوریا باخبر میشویم. تصادف کرده، به کما رفته، ... نویسنده با ذهن خلاق خودش روایتی را که عموما تلخ است به شیرینی برایمان بیان کرده.
نقل قول:
تلفن برای سومین بار زنگ خورد. این بار صدایی که دیگر هیچ احساسی در آن نبود، اعلام کرد: _خانم مالفوی، متأسفانه آقای دراکو مالفوی فوت کردهاند.
و در نهایت در جایی که انتظار داریم این کارکتر بالاخره با شنیدن خبر مرگ شوکه شود یا قطره اشکی بریزد، آستوریا باز هم نیمهی پری برای این لیوان خالی پیدا میکند!:
نقل قول:
پس بالاخره تموم شد. چقدر خوب! دیگه لازم نیست نگران دیر اومدنش باشم. حالا میتونم با خیال راحت تمام لباس هاشو جمع کنم. فکر کنم بیشترشون به سایز من بخوره. چه عالی!
نویسندهی خلاق کمدی دارک را به زیبایی اجرا کرده و موفق شده موقعیتی را که در زندگی معمولی بسیار غمانگیز و هولناک است، به گونهای روایت کند که لبخندی گوشهی لبانمان بیاید. دراکوی بیچاره!
اما نقدهایی مثل همیشه به این متن هم وارد است. اول اینکه جا داشت فضاسازی و توصیفهای بیشتری به متن اضافه شود. با وجود اینکه با متنی روان مواجه هستیم و چیزی مبهم وجود ندارد، به نظر میرسد یک سوژهی دارک و بامزه به سرعت جلو رفت و تمام شد. جا داشت با افزودن به توصیفات و فضاسازی، این جذابیت طولانیتر شود. البته مثل پستهای نقد قبلیام تکرار میکنم که این بخش ایراد گرفتنهایم تا حد زیادی تحت تاثیر سلیقهی شخصی و سبک نوشتاری خودم است اما شاید بتواند دری به سوی جذابتر شدن نوشتههای آیندهی شما بگشاید. مورد دیگر هم پایان ماجراست که به نظرم میتوانست بسیار بهتر باشد. یکی از مشکلات خود من هم در نوشتن، همین پایانبندی داستان است. گاهی ایدهی خوبی را شروع میکنم و ادامه میدهم اما پایانش را نمیتوانم به خوبی بدنهی داستان جمع کنم. بهرحال از خواندن این متن بسیار لذت بردم و بهخصوص از سبک طنز تیرهوتاری که به نظر میرسد آستوریا در آن استعداد دارد خوشم آمد.