توی یک صبح آروم بهاری، قلعه هاگوارتز در سکوت به سر میبرد و ملت داشتن خوابهای قشنگ میدیدن. البته، نه دقیقاً همه...
- صبحت بخیر عزیزم!

صدای رادیوی قدیمی و صدای مرلین که چندین برابر بلندتر از رادیو بود، ترکیب گوشخراشی بود که چند وقت بود که اجازهی لذت بردن از خواب صبحگاهی رو به گریفیندوری نمیداد. مرلین که شلوار کردی راهراه و زیرپوش نازکی پوشیده بود، رو به میکروفون خیالیای که به دست داشت، آهنگ رو فریاد میزد.
- با آنکه گفته بودی... دیشب مرلیننگهدااااار!
مرلین با فریاد آخرش، ضربهی نهایی رو به خواب ملت میزنه و طولی نمیکشه که همه با چشمهای ورم کرده و پیژامههای رنگی، از خوابگاههاشون به تالار میان. تلما درحالیکه میرا رو روی زمین میذاره، خمیازهای میکشه.
- باز چهخبره؟
مرلین لبخند بزرگی میزنه و دستی به ریشش میکشه.
- صبحتون بخیر! بیدار شدین بالاخره؟
- بیدار شدم یا بیدارمون کردی آخه مرلین مومن؟

مرلین بیتوجه به لیسا، به آستریکس نگاه میکنه و با حالت طلبکارانهای میگه:
- آستر بابا نرفتی نون سنگک نگرفتی؟ مگه دیروز بهت نگفتم از این به بعد هر روز صبح برو برای صبحونه نون تازه بگیر؟
جیمزسیریوس دوباره وسط حرف مرلین میپره.
- کلهسحر چیکار دارین میکنین احیاناً؟
- معلومه جیمز بابا... دارم صبحم رو با موسیقی شروع میکنم دیگه!
- دیروزم داشتین ورزش صبحگاهی میکردین. این روتین صبحتون رو یکم دیرتر شروع کنین بهتر نیست؟
ملانی که سعی میکرد لبخند مصنوعیش رو حفظ کنه، این رو میگه.
- ملان بابا! صبحی که بعد از طلوع خورشید شروع نشه که صبح نیست. تازه، اون دیروزی کانال ورزش بود. این رادیو جوانه!
مرلین به همه پشت میکنه و مشغول همراهی خواننده میشه. ملت دور ملانی و تلما جمع میشن. فلور درحالیکه زیر چشمی داره مرلین رو نگاه میکنه، آهی میکشه.
- الان چند روزه نتونستم درست و حسابی بخوابم... الان حتی کانسیلر هم نمیتونه سیاهی زیر چشمهام رو بپوشونه!
آستریکس سرش رو میخارونه.
- چند روزه گیر داده به من که برو نون سنگک بگیر سر صبح... آخه مگه بهمون نون نمیدن اینجا؟!

لورا گربهاش رو نوازش میکنه.
- بهعلاوه کل زمین رو هم که ریشش گرفته. تا الان دوتا از گربههام افتادن توی ریشش و هنوز مفقودن! جینی رو هم که همهتون خبر دارین...

همه به ملانی و تلما زل میزنن تا بلکه بهعنوان ارشد گروه بتونن کاری بکنن.
- شما نمیتونین جلوش رو بگیرین؟

اشک تو چشمهای ملانی جمع میشه.
- من اگه کاری از دستم برمیاومد اون روز که با من اونکار رو کرد...

- چیکار؟
- دمپاییم رو که به سمت لیسا پرتاب کرده بودم تو هوا نگه داشت. بعدشم بهم گفت که دیگه نباید از دمپاییم استفاده کنم... باورتون میشه؟

نگاههای گریفیها بین همدیگه رد و بدل میشه.
- اگه یه روز بری سفرررر! بری ز پیشم بیخبرررر!
صدای مرلین همراه با آهنگ جدیدی که از رادیو پخش میشد، دوباره بلند شده بود.
- اسیر رویاها میشم! دوباره باز تنها میشم!
- آخه پیرمرد تو یاری داری که بخواد بره سفر؟
با اینکه نور آفتاب توی تالار تابیده بود و همهجا رو روشن کرده بود، ملت بهسرعت متوجه روشن شدن لامپ پرمصرفی که بالای سر تلما روشن شده بود میشن. تلما لبخند خبیثانهای میزنه...
- راه نجات رو پیدا کردم ملت... نباید بذاریم مرلین تنها بمونه... اگه براش یار پیدا کنیم، دیگه دست از شکنجه دادن ما برمیداره...

فردای اون روز
اهالی هاگوارتز وقتی داشتن مثل همیشه از کنار تابلوی اعلانات رد میشدن، با اطلاعیهی جدیدی مواجه میشن. روی کاغذ پوستی، با دستخط مرتبی نوشته شده بود:
نقل قول:
توجه! توجه!
به اطلاع عموم جادوآموختگان، جادوآموزان، موجودات جادویی، و سایر علاقهمندان میرسونیم که تصمیم گرفته شده که برای مرلینِ بزرگ، همسری شایسته، اصیل، و درخورِ مقام ایشون انتخاب کنیم.
از اونجا که مرلین، بیتردید، بزرگترین جادوگر تمام تاریخ بوده و هست، و اسمش همیشه با شکوه، جلال، عظمت، و قدرتی فراتر از توصیف همراه بوده، مشخصه که همسرش هم باید در همون حد و اندازه باشه.
پس از تموم افرادی که واجد شرایط هستن دعوت میشه تا برای کاندید همسر مرلین شدن، به سرسرا مراجعه کنن و اسم خودشون رو ثبت کنن. تمام کسانی که واجد شرایط هستن، با هر سن و گونه و جنسیتی میتونن کاندیدای ازدواج با مرلین بزرگ بشن.
این انتخاب، نهتنها فرصتی برای همراهی با یکی از درخشانترین چهرههای تاریخ جادوگریه، بلکه باعث میشه شما بدون پرداخت هرگونه هزینه، اشتراک پرمیوم ریش مرلین رو دریافت کنین و تموم آرزو هاتون بدون مدتها صبر در صف انتظار، مستقیماً برآورده بشه.
پینوشت: گریفیندوریها هیچگونه خصوصیات بابابزرگونهی مرلین رو گردن نمیگیرن و هرگونه مشکلات بعد ازدواج، به خود زوج محترم بستگی داره.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج











باید یک نقشه ای داشته باشین، چی هست نقشه تون؟



