شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مجنون ها را دیده ام. خون آشام هایشان را. در آسایشگاه. گاه آرام و پناه گرفته در درون خود و گاه در طغیان، مهار شده با ریسمان. و در میدان جنگ. در آنجا همرزم هایم بودند. بر کسی می تاختند که تکه ای از روحم است. بدل کننده ام، مارکیز مالخازار. من با آن خون آشام های عاری از عقل به او تاختم تا مبادا روزی عقلش را در پناه نور از دست دهد. و حالا انگار کرده ام دارد به سمت خودم برمی گردد. این حس چیست؟ گمان می کنم باید در جنون فرو روم تا تقاص گناهم را پس دهم؟
همچنان در بالکن هستم. مکانی که هر شب به من آرامش می داد و حالا مثل یک کرم انگلی در درونم می خزد و از من می خورد. تاریکی آرام است، اما زیر پوستش چیزی بی قرار می لولد. چیزی که به زودی با چنگال هایش پوست شب را می درد و در قلب آن به حرکت درمی آید. همرزمانم در خانه مشغولند. تله ها و بمب های جادویی را از انبار درآورده اند و دارند آن ها را جاساز می کنند. من دارم نامه می نویسم. به مارکیز مالخازار در اسکاربرو و به دوک گابریل در ویتبی. امشب خون به پا خواهد شد. دشمنان لرد ولدمورت کسانی خواهند بود که می جنگند برای زنده نگه داشتن ابدیت، جاودانگی، عقل. و همراهان ولدمورت؟ فریب خوردگان. با وعده هایی پوچ که هرگز محقق نمی شوند. و ترسیدگان. آنان که اقلیت های نامیرا را یک تهدید می دانند.
خفاش کوچکی آویخته به شاخه ای از درختی در زیر بالکن را صدا می زنم. او بال زنان پیش می آید. نامه ها را لوله می کنم و با بندی به پایش می بندم و راهی آسمانش می کنم.
خلاصه: گادفری میدهرست، خونآشامی که پس از سالها نفرت از مرگخواران و تمایل به نابودی آنها، تحت تاثیر دومینیک مورن و تفکراتش دربارهی رستگاری و تاریکی درون، از محفل ققنوس فاصله گرفته، در بالکن باغی به درد، نفرت و معنای احساسات فکر میکند. سالازار اسلیترین مدتی طولانی او را از میان سایههای باغ زیر نظر داشته و در ذهن خود، مفهوم درد و وابستگی موجودات زنده به آن را تحلیل میکند؛ احساسی که خودش هرگز بهطور واقعی تجربه نکرده است. پس از ترک باغ توسط سالازار، مشخص میشود که لرد ولدمورت و مرگخوارانش نیز در همان منطقه حضور دارند؛ آنها با اطلاعاتی که از طریق جاسوسی به دست آوردهاند، به دنبال مخفیگاه محفل ققنوس و همچنین معجون ضد جاودانگی هستند؛ معجونی خطرناک که میتواند موجودات نامیرا را فانی، اما دیوانه کند. همزمان، یکی از شاگردان قدیمی سالازار که هنوز میان ترس، احترام و نیاز به تایید او سرگردان است، در سایهها قدم به قدم سالازار را دنبال میکند و با احساس شکست، تردید و وابستگی به آموزههای او دستوپنجه نرم میکند.
همینطور که از باغ دور میشوم، افکار افرادی را که هنوز آنجا حضور دارند با دقت گوش میکنم. ذهنخوانی قدرتمند، از بسیاری چیزها مفیدتر است... یا شاید فقط اینطور تصور میکردم. امکان دارد همین توانایی باعث شده چیزهایی را هرگز تجربه نکنم. گاهی به این فکر میکنم که اگر بهجای خواندن ذهن افراد، اجازه میدادم غافلگیرم کنند، جهان شکل متفاوتی پیدا میکرد. روونا میتوانست مرا غافلگیر کند. نیازی نبود تمام افکارش را زیر نظر داشته باشم. اما حالا دیگر اهمیتی ندارد. آن زمان گذشته و تنها چیزی که از آن باقی مانده، خاطرهای دور و مجموعهای از انتخابهاییست که دیگر قابل تغییر نیستند.
میدانم تام ریدل، وارث بزرگ من، حالا سکان این نبرد میان تاریکی و روشنایی را کاملاً در دست گرفته و دور از تاثیرات مستقیم من، جنگ خودش را بهخوبی پیش میبرد. ذهنش آرامآرام برای نبرد با گادفری و خونآشامهایی که بهزودی از قصرهایشان به کمک او خواهند آمد آماده میشود. اما در میان این افکار، صدای دیگری هم به گوش میرسد؛ ذهنی آشنا. ذهنی که سالها پیش بارها آن را با دقت بررسی کرده بودم. همان دوران روونا... همان زمانی که به قدرتمندترین ذهنخوان جهان بودن افتخار خاصی داشتم.
بدون شک این افکار متعلق به مرلین است. تردید و بیثباتی را در ذهنش احساس میکنم. سالها زیر نظر من و در تالار اسلیترین هاگوارتز آموزش دید، اما حالا مسیر متفاوتی را دنبال میکند؛ زندگی تازهای در گریفیندور و زیر سایهی گودریک. یاد گودریک که میافتم، تقریباً میتوانم تصور کنم در چنین لحظهای چه میگفت. از نگرانی حرف میزد، یا حسادت، یا خشم. همان زمان هم برایش توضیح ندادم که این مفاهیم، بیشتر از آنکه حقیقتی مطلق باشند، ساختهی ذهن موجودات زندهاند. هر فرد آنها را به شکل خودش تجربه میکند. وقتی احساسات برای همه متفاوتاند، چطور میتوانند معنای واقعی داشته باشند؟
به مرلین کمک نمیکنم. نیازی به کمک ندارد. حتی اگر هم نیاز داشت، هرگز نفهمیدم موجودات زنده دقیقاً چگونه دلشان برای دیگری به درد میآید. راهش را خودش انتخاب کرده و سالها قبل به او آموخته بودم که منتظر تایید دیگران نماند. بهعنوان یکی از بهترین جادوآموزانی که زیر نظر من رشد کرده، قضاوتی دربارهی زندگیاش ندارم. خوبی، بدی، عدالت، ظلم... همگی فقط واژهاند. تا زمانی که فرد بتواند کاری را در بالاترین سطح انجام دهد و خودش را با صفتی توصیف کند که به ترین ختم میشود، از نتیجهی مسیرش راضی خواهم بود.
هنوز برای ترک اینجا زود است. در نقطهای خارج از باغ میایستم و اتفاقاتی را که در حال شکل گرفتناند تماشا میکنم. امکان دارد در میان خون، جادو و کشتاری که بهزودی این شب را در بر خواهد گرفت، بخشی از پاسخ سوالی را پیدا کنم که قرنهاست در ذهنم باقی مانده است.
حرکت نرم و بی صدای مرگخواران و رهبرشان را در دل تاریکی حس می کنم. آن ها غافلگیرم کرده اند. در تمام این مدت آن قدر حواسم معطوف به معجون ضد جاودانگی و محافظت از آن با طلسمی پیچیده بود که متوجه نشده بودم زیر نظر هستم. پیامی ذهنی به همرزمان سابقم که اکنون در اتاق هایشان در خواب هستند، می فرستم و به آن ها هشدار می دهم.
آن ها در خطر هستند و این اتفاق به خاطر من افتاده. نباید معجون را در اینجا پنهان می کردم. اما به خیال خودم اینجا امن ترین مکان برای مخفی کردنش بود. معجون ضد جاودانگی. ماده ای که می تواند یک موجود نامیرا را میرا کند. این معجون در آزمایشگاه زیرزمینی خون آشامی به نام دوک گابریل در شهر ویتبی ساخته می شود. برای مقابله با خون آشام های بی مغز. اما استفاده از آن بر خون آشام هایی که آگاهی انسانی شان را از دست نداده اند و بر دیگر موجودات جاودانه، خالی از عوارض نیست. فقط جاودانگی نیست که از دست می رود. عقل هم می رود و موجود میرا شده تا آخر عمر مجنون می ماند.
من یک بطری از معجون را از آزمایشگاه دوک گرفتم و در اینجا پنهان کردم. چون کسی که برایم خیلی عزیز است، این درخواست را از من کرده بود. ایزابل. من به او التماس کردم بگوید جاودانگی چه نفرینی بر جانش انداخته که حالا به فکر آن معجون شوم است. اما او به من نگفت. فقط از من خواهش کرد آن معجون را آماده داشته باشم. برای روز مبادا. اگر زمانی او به انتهای خط رسید.
و حالا لرد ولدمورت اینجاست. نه فقط برای نابود کردن محفل ققنوس. بلکه برای به چنگ آوردن این معجون. او نمی خواهد جز خودش نامیرای دیگری در این دنیا نفس بکشد.
سایه به سایه او قدم بر میداشتم، البته که متوجه حضور دیگران هم بودم اما تمام توجهم به او بود. سالهای سال است که به او فکر میکنم، به آموزههایش، به حرفهایش، به آرمانهایش. به اینکه چرا در آن زمان ترس به دلم راه داده بودم، به راستی به کدام گروه تعلق داشتم؟! نه به اندازهی کافی شجاع بودم و نه مهربان، نه به اندازه کافی باهوش و نه جاهطلب.
همیشه وقتی او دربارهی عقایدش حرف میزد، ترسی وجودم را میگرفت. نه فقط از حرفهای او، بلکه از عقایدی که خودم هم داشتم، از اشتیاقم. از اینکه همانند او فکر کنم وحشت داشتم، اینکه احساسی نداشته باشم و سردی وجودم مرا از جامعهامان جدا کند.
ممکن بود فکر کند که هیچوقت شاگرد خوبی نبودم، خودم هم همین فکر را میکنم. خودم میدانم که باعث سرافکندگیش شده ام. حتی اگر همین افکارم را میفهمید، او، سالازار اسلیترین، در چنین شبی چه گمانی میداشت؟! اینکه به خودم و انتخابهایم شک داشته باشم. اینکه به جای استفاده از قدرتم برای بهتر شدن، برای اوج گرفتن، آن را صرف کمک به دیگران کردم، اینکه تمام آموزههایش را خرج دیگران کردم. شاید هم، او هیچوقت به من فکر نکرده بود، شاید در افکارش هیچوقت جایی نداشتم، چرا باید جایی هم میداشتم؟! چرا میخواهم جایی داشته باشم و چه چیزی مرا تا اینجا کشانده است... شکی در دلم دارم یا صرفا میخواهم او را از خودم راضی نگه دارم؟!
پا در جای پاهایش میگذارم، به دنبال سایهاش از این باغ میگذرم. میدانم هیچ فرصتی نخواهم داشت، میدانم تمامی افکارم برای او پوچ است، میدانم به جنون رسیدهام که مبادا به اشتباهاتم اقرار کنم، و که مبادا او با آن نگاه سردش دوباره مرا از خود براند. پس، در سایهها، در نسیمی که به سوی او میوزد، در قدمهایش به دنبال پاسخی هستم که میدانم هیچوقت نخواهم داشت. زیادی فکر میکنم، سالهای زیادیست که فکر میکنم.
حضور سالازار اسلیترین، جد بزرگوارم، در آن لحظه و در آن نزدیکی برایم عجیب است. چه چیزی او را به این منطقه رسانده است؟ منطقهای که طبق اطلاعات تلما، به مهمترین بخش این دنیا تبدیل شده است. به منطقهای که مقر اصلی محفل ققنوس در آن قرار دارد.
زمانی که این ماموریت را به تلما و لیسا دادم یادم میآید. خبر جدایی گادفری میدهرست از محفل ققنوس تازه به گوشم رسیده بود. اولین نفری بود که میدیدم از محفل، با تصمیم شخصی، خارج شده است. کسی که در حال حاضر خبر از مخفیگاه آنها دارد ولی دیگر وفاداریای به آن ندارد.
شوق و اشتیاق هر دوی آنها بعد از گرفتن این ماموریت بزرگ را به خاطر دارم. حس کنجکاوی تلما و قابلیتهای خونآشامی لیسا مناسب این ماموریت بود. نیاز داشتم افرادی این ماموریت را انجام دهند که معنی سکوت را فهمیده باشند. زیرا گادفری میدهرست فردی بسیار زیرک و حواس جمع است. سالهای زیاد زندگیاش او را محتاط کرده است. افرادی که این ماموریت را انجام میدادند باید این موضوع را درک میکردند.
حال این اطلاعات اینجاست. این اطلاعات ما را به اینجا کشانده است. به نزدیکی مخفیگاه آنها. در اطلاعات گفته شده بود که گادفری هر از گاهی به این قسمت از شهر سر میزند و ناگهان ناپدید میشود. میتوانم با حسی که از این منطقه دارم بگویم که اطلاعات درست است. چیزی اینجا توسط یک طلسم قوی مخفی شده است. چیزی که شخص طلسمکننده به هیچ عنوان نمیخواست کسی از آن باخبر شود. چیزی بسیار مهم! هم برای خودش و هم برای شخصی دیگر!
مرگخوارانم این منطقه را محاصره کردند. همهشان با من هستند. این بار دیگر نمیتوانند از دستم خلاص شوند. ایندفعه، یک بار برای همیشه، کار را تمام میکنم.
مدتی بود که در میان درختان باغ ایستاده بودم. از همان لحظهای که جام خون را در دست گرفت و روی بالکن نشست، حضورش را زیر نظر داشتم. موجودات شبزی همیشه برایم جالب بودهاند؛ مخصوصاً آنهایی که میان تاریکی و انسانیت معلق میمانند و هر شب مجبورند برای معنای وجود خود تصمیم بگیرند. حرفهایش دربارهی نفرت، اندوه و تاریکی در ذهنم تکرار میشدند. برایم عجیب بود که موجودات این جهان تا این اندازه به درد وابستهاند. تمام عمر تلاش میکنند از آن فرار کنند، اما وقتی از دستش میدهند، دوباره دنبالش میگردند؛ انگار بخشی از هویتشان را گم کرده باشند.
برای لحظهای به این فکر کردم که شاید درد، بیشتر از هر احساس دیگری به موجودات زنده معنا میدهد. درد باعث میشود مرز میان آنچه برایشان مهم است و آنچه اهمیتی ندارد را تشخیص دهند. برای بعضیها، درد نشانهی عشق است. برای بعضی دیگر، مجازات، شکست یا از دست دادن. موجودات زیادی را دیدهام که سالها بعد از پایان زخمهایشان، هنوز به آن زخمها وفادار ماندهاند؛ گویی بدون درد، بخشی از هویتشان فرو میریزد. حتی جنگها هم اغلب برای جلوگیری از درد آغاز میشوند و در نهایت، درد بیشتری خلق میکنند. با این حال، هیچکس حاضر نیست آن را کاملاً رها کند.
من درد را میفهمم، اما فقط بهعنوان یک واکنش. زخمی ایجاد میشود، بدن هشدار میدهد، گوشت ترمیم میشود و همهچیز پایان پیدا میکند. چیزی که درکش نمیکنم، وابستگی موجودات به آن است. اینکه چگونه یک درد قدیمی میتواند سالها در ذهنشان باقی بماند، مسیر زندگیشان را تغییر دهد و حتی به آنها هدف بدهد. گاهی فکر میکنم شاید موجودات زنده از طریق درد مطمئن میشوند که هنوز چیزی درونشان وجود دارد. شاید به همین دلیل است که بعضیها، حتی بعد از فرار از رنج، دوباره به سمتش بازمیگردند. و شاید به همین دلیل است که بعد از تمام این قرنها، هنوز ایستادهام و به موجوداتی نگاه میکنم که برای حفظ زخمهایشان میجنگند؛ چون بخشی از وجودم میخواهد بفهمد دقیقاً چه چیزی در درد وجود دارد که آنها را اینقدر زنده نگه میدارد.
نگاهی کوتاه به بالکن انداختم، سپس از میان سایههای باغ عبور کردم و در سکوت شب، مسیر خودم را ادامه دادم؛ سفری که هرچه بیشتر پیش میرود، سوالات بیشتری دربارهی موجودات زنده و احساساتی که آنها را به حرکت درمیآورد، پیش رویم قرار میدهد.
این تاپیک جهت رول ادامه دار تاسیس شده، با این تفاوت که هر کس تنها اکت ها، مونولوگ ها و دیالوگ های مربوط به شخصیت خودش را می نویسد.
--
شروع:
در بالکن اتاق سابقم در خانه ی گریمولد نشسته ام. با اینکه دیگر عضو محفل نیستم، هنوز هم به اینجا می آیم و در اتاقم در تابوت فلزی ام می خوابم یا در بالکن می نشینم و در حالی که به نور ماه نگاه می کنم، از جامم خون می نوشم.
چه شد که خواستم از محفل خارج شوم؟ این را از خودم می پرسم و به زمان گذشته فکر می کنم. افکار تاریک گذشته ام در ذهنم زنده می شوند و تنم را به لرزه می اندازند. نفرت شدیدم از مرگخوارها که گاه سعی می کردم آن را با دلیل خوش طعمی خونشان پنهان کنم. اینکه حتی به فکر یافتن الیزابت باثوری افتاده بودم. آن قفس های مخصوص خون گیری اش مجذوبم کرده بود. می خواستم پیدایش کنم و با او تشکیلاتی راه بیندازم و مرگخوارها را مثل میوه داخل آن قفس ها بگذارم و خونشان را تا انتها خارج کنم.
با این فکرها چیزی در شکمم به حرکت درمی آید و تا گلویم می رسد، اما بعد دوباره پایین می رود. چه شد که فکر یافتن باثوری از ذهنم بیرون رفت و نفرتم از مرگخوارها محو شد؟ فکر دومینیک مورن در ذهنم می آید. راهب خون آشام ویتبی که سرورش دوک گابریل را در مسیر رستگاری و آب آهن نوشی همراهی و هدایت می کند. من همیشه با او مشاجره می کردم و می کنم، اما وقتی نگاهم را به عقب برمی گردانم، می بینم که او چگونه باعث شد برای یافتن شر اول به درون خودم نگاه کنم و بعد بیرون. او آتش نفرت و خشمم را به اندوهی نجیب بدل ساخت. اما این تغییرم سبب شد که دیگر نتوانم به محفل ققنوس احساس تعلق کنم. آیا ممکن است روزی بخواهم دوباره یک ققنوس باشم، اما نه با هدف نابودی مرگخوارها بلکه تنها با هدف پاک کردن روحشان؟ آیا برای نابودی شر راهی جز ویرانی هست؟ انگار وقتی تاریکی را به بیرون سوق می دهی، حتی اگر جسمت نمیرد، بخشی از روحت می میرد. از شوک خالی شدن. حتی اگر آن چیزی که خالی شده، توده ای چرک آلود بوده باشد. شاید فقط باید تاریکی را جایی در قلب به بند کشید.
در این افکار هستم که جنبشی در میان درختان باغ می بینم. پیکری مبهم در حال حرکت.