«شینقلی نانای نانای»
روزهای تابستونی قلعهی هاگوارتز، به آرومی و خوشی میگذشت. تا اینکه خیلی ناگهانی، موج جدیدی از اتفاقاتی که هر هزار سال یکبار رخ میده، شروع شد!
برای اولین بار در تاریخ هاگوارتز، قرار بود قلعه تغییر کاربری پیدا کنه و به تالار عروسی تبدیل بشه! بله، درست شنیدین! قرار بود تا چند روز دیگه بزرگترین عروسی قرن، برای زوج عاشق مِرلِنا (مرلین و هلنا!) برگزار بشه.
بعد از جدایی غمانگیز این زوج به دست خانوادههاشون، هر دو دچار افسردگی شدیدی شدن. در نتیجه، اعضای هر دو گروه تصمیم گرفتن قهر و دعوا رو کنار بذارن و بهجای اینکه سر مهریه و مراسم عقد و... بحث کنن، به فکر خوشبختی این دو جوون باشن. البته، اینکه گریفیندوریها از گوش دادن آهنگهای غمگین شکست عشقی و ریونکلاویها از چکیدن قطرات اشک روحی از وسطشون کلافه شده بودن هم بیتاثیر نبود! بههرحال، هر دو گروه دلخوریها رو کنار گذاشتن و برای مذاکرات به تالار بیطرف، یعنی هافلپاف مراجعه کردن. بعد از پادرمیونی اونها و اندکی تهدیدهای زندانی شدن در آزوابان توسط وزیر سحر و جادوی وقت، بالاخره مشکلات بین دو گروه حل شد.
اما هلنا هم مثل هر روح دمِبخت دیگه ای، کلی شرط و شروط و بهونه برای ناز کردن داشت. از روح بودنش گرفته تا مشکلات خانوادگیای که با پدرش داشت! ولی مرلین که یک دل نه، صد دل عاشق هلنا شده بود، تموم موانع رو نادیده میگیره. بعد از کلی دردسر، هلنا بالاخره موفق میشه مشکلاتش با پدرش سالازار اسلیترین رو حل کنه؛ سالازار هم که طاقت دیدن اینکه دخترش روح بمونه رو نداشت، با طلسمهای باستانی ناشناخته، بهش جسم می بخشه. و اینطوری میشه که دیگه هیچ دلیلی برای عقب انداختن مراسم عروسی باقی نمونه!
وقتی داماد محبوبترین جادوگر تاریخ، و عروس دختر دوتا از سازندگان هاگوارتز باشه، طبیعیه که مدیریت اجازهی برگزاری عروسی توی قلعه رو بهشون بده. البته بهتره که تهدیدهای مرلین و سالازار که به نابودی کامل مدرسه اشاره میکردن رو نادیده بگیریم...

از کوچیک و بزرگ گرفته، همه مشغول تزئینات و آمادهسازی مراسم عروسی بودن. گریفیندوریها مسئولیت تهیه شام عروسی و دسرها رو به عهده داشتن و لیلی اوانز که پیشبندی گلگلی پوشیده بود، به کارشون نظارت میکرد. ریونکلاویها دعوتنامهها رو درست میکردن و با جغدهای سریع، برای مهمونها میفرستادن. اسلیترینیها به مدیریت مدرسه برای آماده کردن محل مراسم کمک میکردن. اعضای هافلپاف هم با وجود اینکه نه داماد عضو گروهشون بود و نه عروس، و حتی یک رگ عروس به هافلپاف برنمیگشت، از روی مهربونی و سخاوت با بقیه همکاری میکردن.
طولی نکشید که همه چیز آماده شد. مهمونها یکی یکی از راه رسیدن و مراسم عروسی شروع شد. هلنا با لباس عروس سفید رنگ و پفدارش، درحالی که دست سالازار رو گرفته بود از پلههای تالار ریونکلاو پایین اومد. مرلین هم که نمیخواست توی عکسهای عروسیای که قرار بود به بچههاش نشون بده، شکل بابابزرگ عروس باشه، با ورژن جوون خودش حاضر شده بود. فلور اونقدر کراوات قرمز جیگریش رو محکم بسته بود که مرلین اطمینان داشت اگه تلما اون صحنه رو میدید، فلور رو به جرم سوءقصد به جون تازهداماد بازجویی میکرد. ولی خب اونجا نبود و اون رو با فلور که لباسش رو هر لحظه مرتب میکرد و هاول که سعی داشت دلبریهای مردونه بهش یاد بده، تنها گذاشته بود...
حالا ممکنه براتون سوال پیش بیاد تلما واقعاً کجا بود؟ آیا داشت توی آشپزخونه به لیلی کمک میکرد؟ معلومه که نه! لیلی میدونست اگه تلما رو توی آشپزخونه راه بده، قراره برای هر موادی که توی غذا میریزه بازخواست بشه و موقعی که تلما داشت اونا رو با ذرهبینش بررسی میکرد، وقت از دست بده. پس ترجیح داده بود که به تعداد کمی از همراههاش راضی باشه...
اگه فکر میکنین که به این سوال که تلما کجا بود پاسخ ندادم، اشتباه میکنین! تلما توی آشپزخونه نبود! البته بازم نگفتم کجا بود... ولی خب...
- من که میدونم تو نمیخوای این عروسی برگزار بشه!

- چی میگی بابا دخترهی متوهم؟! در اصل تو میخوای عروسی رو خراب کنی وگرنه انقدر به انتخاب آهنگ گیر نمیدادی!

آدنا در حالیکه سعی میکرد دست تلما رو از یقهاش جدا کنه، جیغ میکشید تا شاید کسی صداش رو بشنوه و بتونه نجاتش بده! ولی تلما که با چنگ و دندون بهش چسبیده بود، جوری تکونش میداد که ممکن بود هر لحظه با همدیگه به زمین بیوفتن.
- ولم کن!

- زودباش! اعتراف کن با کی کار میکنی؟

- با کی میخوام کار کنم آخه؟

آدنا ذکر خیر تلما رو شنیده بود. البته کسی توی هاگوارتز نبود که در مورد ارشد پارانوئید و دیوونهی گریفیندور نشنیده باشه. ولی هیچوقت فکر نمیکرد شایعاتی که در موردش شنیده واقعیت داشته باشه؛ نه به این شکل!
- نکنه با سالازار اسلیترین همکاری میکنی و میخوای این ازدواج رو به هم بزنی؟
- مگه سالازار میخواد عروسی رو خراب کنه؟

- معلومه! وگرنه چرا باید تو رو مجبور کنه با انتخاب بدترین آهنگ ممکن جشن رو خراب کنی؟

آدنا چند ثانیه در سکوت به تلما خیره موند. نه به این خاطر که جوابی برای این اتهام نداشت؛ بیشتر به این خاطر که داشت تلاش میکرد بفهمه چطور اون میتونه یک آهنگ رو به همکاری با سالازار اسلیترین و نقشه برای نابودی ازدواج مرلین و هلنا وصل کنه!
- تلما، من فقط میخوام شینقلی نانای نانای پخش کنم!

تلما که با شنیدن اسم آهنگ انگار یک مدرک جدید علیه متهم پیدا کرده باشه، محکمتر یقهی آدنا رو گرفت.
- ببین! همین که اینقدر راحت اسمش رو میاری، خودش مشکوکه!

آدنا با درموندگی تلاش میکرد دست تلما رو کنار بزنه. شینقلی نانای نانای برای آدنا فقط یک آهنگ شاد بود؛ اما ظاهراً برای تلما تبدیل شده بود به یک توطئهی بزرگ که احتمالاً از قرنها پیش توسط دشمنان مرلین طراحی شده بود.
تلما پشت سر هم سوالهای احمقانه میپرسید. اینکه «شینقلی نانای نانای» چطور میتونه عروسی رو به هم بزنه و چرا انتخابش کردن. به هیچکدوم از انکار کردنهای آدنا هم اهمیت نمیداد. حتی وقتی آدنا توضیح داد که آهنگ فقط ریتم شادی داره و برای همین انتخابش کرده، تلما نتیجه گرفت که «ریتم شاد» دقیقاً همون چیزیه که میتونه حواس مردم رو پرت کنه تا خرابکاری رخ بده!
کمکم صدای دعواشون باعث شد چندتا از مهمونها سرکی بکشن و با دیدن صحنهی گلاویز شدن اوندو، به مدیریت مدرسه خبر بدن. چند دقیقه بعد، دابی و آکی با سرعت خودشون رو به اونجا رسوندن. نگاه دابی بین آدنا، یقهی آدنا که توی دست تلما قرار داشت و تلما چرخید.
- جناب مدیر! خوب موقعی رسیدین. این مجرم میخواد با پخش «شینقلی نانای نانای» عروسی رو خراب کنه.

- معاون قربان لطف کرد و مجرم رو دستگیر کرد.
آکی سرش رو تکون داد و به سرعت تلما رو از آدنا جدا کرد. بعد درحالیکه سعی میکرد تلما رو که دست و پا میزد کنترل کنه، از اونجا خارجش کرد. تلما هرچقدر تقلا میکرد نمیتونست خودش رو نجات بده و حتی توضیح دادن اینکه اگه عروسی بهخاطر «شینقلی نانای نانای» خراب بشه، مسئولیتش با مدیریته هم تاثیری نداشت. طبیعی بود! چون هیچکس نمیدونست چطور یک آهنگ میتونه خرابکنندهی عروسی باشه!
آدنا که بالاخره از دست تلما راحت شده بود، به سمت محل برگزاری مراسم دویید. به هرحال دیجی عروسی نمیتونست دیر کنه! اون پشت بند و بساطش ایستاد و منتظر ورود عروس و دوماد شد...
مرلین و هلنا دست توی دست همدیگه از راهروها رد شدن و خودشون رو به سرسرای اصلی رسوندن. سرسرا با هزارتا شمع و گلهای رنگی تزئین شده بود و همهچیز، برخلاف پیشبینیهای تلما، کاملاً آروم پیش میرفت. مرلین و هلنا پشت میزشون نشستن، مهمانها سر جاشون بودن و حتی سالازار اسلیترین هم برای چندین ساعت تصمیم گرفته بود کسی رو تهدید به نابودی نکنه و از عروسی تکدخترش لذت ببره.
و بالاخره نوبت شروع جشن فرا رسیده بود. آدنا نگاهی به لیست موسیقیهای دم دستش کرد و درحالیکه تموم اتفاقات چند ساعت قبل رو فراموش کرده بود، دستش رو روی دکمهی پخش گذاشت...
- شینقلی شینقلی شینقلی نانای نانای!
صدای موسیقی توی سرسرا پیچید و طولی نکشید که مهمونها دونه به دونه برای رقصیدن بلند شدن. و خیلی زود تمام سرسرا پر از آدمهایی شد که با خوشحالی با «شینقلی نانای نانای» میرقصیدن. عروس و دوماد هم خوشحال بودن و به نظر میرسید تموم اون نگرانیهای تلما واقعاً بیمورد بوده.
تا اینکه درِ اصلی با شدت باز و تلما با ظاهر نامرتب، وارد شد. هیچکس نفهمید که چطور از اتاقکی که توش زندونیش کرده بودن، فرار کرده. به هرحال هیچکس نتونست جلوی تلما رو بگیره و اون با سرعت به سمت بخش موسیقی رفت. آدنا رو به گوشهای پرتاب و «شینقلی نانای نانای» رو متوقف کرد. درحالی که توی صورتش اثراتی از غرور دیده میشد، یکی از فلشها رو برداشت و به اسپیکر وصل کرد. اما اولین آهنگی که پخش شد، دور از انتظار بود...
- اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد! تا قیامت دل من گریه میخواااد!
*آهنگ اونقدر غمگین بود که حال و هوای سرسرا در کمتر از پنج ثانیه از عروسی به مراسم ختم تبدیل شد. لبخندها محو شدن و آدمهایی که وسط پیست رقص بودن، آرامآرام سر جاشون ایستادن. بعضیها از جیبشون دستمال درآوردن و شروع کردن به گریه کردن!
- میدونستم گریفیندوریها راضی نیستن من عردسشون بشم...

هلنا آروم سرش رو پایین انداخت و اشک توی چشمهاش جمع شد. بعد با همون لباس سفید عروس، از بین جمعیت رد شد و از سرسرا بیرون رفت. هلنا نمیتونست این اتفاق رو که نشون میداد گریفیندوریها بهعنوان عروسشون قبولش ندارن رو بپذیره. مرلین تلاش کرد دنبالش بره، اما دیگه فایدهای نداشت. قهر هلنا از اون قهر هیپوگریفیهای فراموشنشدنی بود!
مراسم همونجا به پایان رسید. موسیقی قطع شد و مهمونها یکییکی، تالار را ترک کردن. آدنا که هنوز روی زمین بود، به تلما نگاه کرد.
- دیدی چیکار کردی؟

اما تلما اصلاً ناراحت نبود و با رضایت به نتیجهی کارش نگاه میکرد. توی ذهن خودش، مرلین رو از یک سوءقصد بزرگ نجات داده بود. مشکل فقط این بود که هیچکس دیگهای اینطور فکر نمیکرد...
مرلین و هلنا بعد از اون شب دیگه هیچوقت به هم نرسیدن... هرکدوم راه خودش رو رفت و حتی سالها بعد، هردوشون هنوز با افسردگی و حسرت به شبی که قرار بود شروع زندگی مشترکشون باشه فکر میکردن...
«شینقلی نانای نانای» بهعنوان یکی از تاثیرگزار ترین موسیقی های تاریخ جادوگری ثبت شد و تا مدتها، همه اون رو به عنوان دشمن عروسیهای ملت و شادی میشناختن!
*.نتونستم آهنگ رو قرار بدم؛ شما چشم من داریوش رو پلی کنین.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



