جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

35 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
35 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

كلاس آموزش موسیقی جادویی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دیروز ساعت 23:42
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
پوآرو دستی به سبیلش کشید. بعد نگاهش رو بین جسد خورد شده‌ی تلما، خون جاری شده و پیانو چرخوند. اون داشت توی ذهنش نشونه‌ها رو بررسی می‌کرد؛ طبیعتاً شرایط شبیه «حادثه» نبود! الان بین «قتل اتفاقی» و «قتل برنامه‌ریزی شده» به نتیجه می‌رسید. چند دقیقه که توی سکوت کامل گذشت، پوآرو احساس کرد که غرور کارآگاهیش داره در مقابل چندتا بچه مدرسه‌ای خورد می‌شه! پس دست به کمر می‌زنه و به چرت و پرت ترین چیز ممکن گیر می‌ده...
- اصلاً بگین ببینم! این پیانو چرا اینجاست؟!

بچه‌ها زیرلب می‌خندن.

- اینجا کلاس موسیقیه دیگه!

پوآرو بیشتر اخم می‌کنه.
- این که معلومه! می‌گم چرا روی مقتول افتاده؟

بچه خواست دوباره جواب بده که بلاتریکس هلش داد.
- ببین عمو! از ناکجاآباد پیدات شد و نصف وقت کلاس من رو به هدر دادی! الانم سرت تو کار خودت باشه و این پرونده رو حل کن. وگرنه یهو دیدی یه گیتارم افتاد روی تو!

پوآرو که خطر شرایط رو با تک‌تک سلول‌هاش درک کرده بود، خودش رو عقب می‌کشه. مشخص بود که این استاد موسیقی، نه‌تنها کاسه‌ی صبر، بلکه حتی نعبلکی صبر هم نداره و اگه قرار باشه یکم دیگه ماجرا رو طول بده، با عواقب خوبی مواجه نمی‌شه.

پوآرو سرفه‌ای می‌کنه.
- من احتمال می‌دم که مقتول فرد یا افرادی رو به شدت عصبانی کرده باشه... اونا هم توی اولین فرصتی که پیدا کردن، مقتول رو از راه‌شون کنار زدن.

بلاتریکس ابرو بالا انداخت.
- نکته‌ی جالبیه. ولی این دختره عادتش بود که روی اعصاب همه پیانو بزنه؛ یعنی به این راحتی‌ها نمی‌تونی قاتل احتمالی رو پیدا کنی.
- فراموش نکنین خانوم! مهم نیست پرونده چقدر سخت باشه؛ هوش و ذکاوت من از اون قوی‌تره!

پوآرو از سنگینی هندونه‌هایی که بغل خودش داده بود، داشت کمرش خم می‌شد؛ ولی به روی خودش نمیاره. ذره‌بینش رو از داخل بارونیش در‌میاره و با دقت اطراف جسد تلما رو بررسی می‌کنه. توی مشت تلما، دفترچه‌ی کوچیکی وجود داشت. پوآرو به سختی مشت اون رو باز می‌کنه و دفترچه رو که لکه‌های خون روش دیده می‌شد، بر می‌داره.
روی هر برگ کاغذ از دفترچه، اسم یه‌نفر نوشته شده بود و زیرش چندتا از سرنخ‌های بی‌ربط به همدیگه که نشون می‌داد طرف مشکوکه و یه پاتیلی زیر نیم‌پاتیلشه!

- اون دختر ریونکلاوی چون چشم هاش سبزه معلومه با یه قصد شوم اومده هاگوارتز، دملزا چون همیشه نقشه همراهشه ولی بازم گم میشه، وزیر چون مالیات‌ها رو زیاد کرده قراره گالیونای همه رو بالا بکشه و بره جزایر هاوایی... خب به نظر میاد مقتول خیلی تصورات عجیبی داشته!

پوآرو به ورق زدن ادامه می‌ده تا اینکه به آخرین برگه می‌رسه که از روی دست‌خط بدش، می‌شد فهمید که احتمالاً با عجله نوشته شده.

- «توطئه مدیران: بازنشستگی مشکوک هری پاتر!». قاتل رو پیدا کردیم! هری پاتر قاتله!

بلاتریکس اگه می‌تونست پوآرو رو می‌نداخت توی چرخ گوشت و باهاش کتلت درست می‌کرد؛ بعدش هم برای سلامتی لرد سیاه و موفقیت ارتش تاریکی، توی هاگوارتز به‌عنوان نذری پخشش می‌کرد!
- هری بعد از بازنشستگی گم شده.
- خب... پس شاید قاتل خودش نباشه، ولی قطعاً یه ربطی بهش داره.

پوآرو چندین سوال در رابطه با ماجرای بازنشستگی هری پرسید. بعد از به‌دست آوردن اطلاعات، دوباره به فکر فرو رفت.
- و مقتول فکر می‌کرد این ماجرا ربطی به مدیرا داره و مشکوکه؟ چرا؟
- چون تلما بود. اول مظنون رو پیدا می‌کرد و بعداً دنبال اثبات کردن جرمش می‌گشت.
- منطقیه!

تلما از همون روز اولی که خبر بازنشستگی هری رو توی روزنامه دیده بود، می‌دونست یه جای کار می‌لنگه.

- مقتول اینجا نوشته که... اعتراضات سراسری جادوگرانیان که برای مبارزه با ظلم مدیرا شروع شده بود، توسط اون‌ها خاتمه پیدا کرد. بعد از اون اتفاق مدیرا که بهشون برخورده بود، با افزایش قیمت همه چیز از مردم انتقام گرفتن. اما این براشون کافی نبود... هری پاتر که گفته می‌شد توی این اتفاق پشت مردم معترض بوده، از کارش اخراج شده و الان دارن با گفتن اینکه وقت بازنشستگیش رسیده، مردم رو گول می‌زنن. وقتش رسیده دست مدیرهارو رو کنیم!

طولی نمی‌کشه که تموم سرنخ‌ها به همدیگه وصل بشن.

- این اولین باری نیست که مدیرا به جون تلمای بیواره چشم داشتن! یه بار هم می‌خواستن با نخ‌کش کردن قربونیش کنن و این بار موفق شدن.
- من امروز صبح دیدم که سردسته‌ی مدیرها، داشت با تلما حرف می‌زد. هلنا رو می‌گم.

پوآرو دفترچه رو توی جیبش می‌ذاره و به سرعت به سمت در کلاس حرکت می‌کنه.
- پرونده‌ی قتل تلما هلمز حل شد! الان وقتشه بریم و مدیرها رو به جرم قتلش دستگیر کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 15:42
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
جلسه آخر: پوارو


بلاتریکس که از معلق شدن دانش آموزا لذت میبرد با لبخند به آنها خیره شد. به جز تلما هلمز هیچ کس نتوانسته بود تکلیفی که به آنها داده بود را تمام کند و در نتیجه همگی مانند حبابهای درون ژله در میان هوا گیر کرده بودند و با قیافه های درمانده و عرق کرده درون هوا دست و پا میزدند.
بلاتریکس با دیدن آنها خنده کوچکی کرد و با خوشحالی برگشت و به سمت گوشه کلاس رفت که روی صندلی اش بشیند. حیف بود که این صحنه راحت و بی دردسر تمام شود. باید حسابی زجرشان میداد و برای جلسه بعد تکلیف سخت تری به آنها میداد که حسابی از او متنفر شوند.

"تلپ"

دست بلا درست چند سانتی متر با دسته صندلی فاصله داشت که صدای بلندی در کلاس طنین انداز شد. بلاتریکس با ابروی بالا رفته به سمت دانش آموزان برگشت. همگی همچنان در هوا شناور بودند ولی این بار به جای دست و پا زدن و تلاش های بیهوده مانند نقاشی های قدیمی سقف های کلیسا به یک نقطه زل زده بودند. نگاه بلاتریکس آرام پایین رفت و به زمین رسید. به جایی که همه به آن خیره شده بودند. به جایی که تنها دانش آموز موفق در تکلیف قبلی ایستاده بود. دانش آموزی که تکلیف را تمام کرده بود و بلاتریکس به او اجازه داده بود به زمین برگردد.
تلما هلمز.
اما تلما هلمز دیگر با غرور زیر توده شناور دانش آموزان نایستاده بود؛ بلکه روی زمین افتاده بود و پیانوی بزرگی تمام بدن کوچک و نحیفش را له کرده بود. در حقیقت از تلما هلمز یک کله بی جان و دو کفش باقی مانده بود که هر کدوم در دو سر پیانوی فرود آمده به چشم میخوردند. سنگینی پیانو، کلاویه های شکسته وخرده های چوب همگی نشانه شدت ضربه بودند و نتیجه حتی از فاصله دور هم پیدا بود.
تلما هلمز مرده بود.
در روز روشن و وسط یکی از کلاسهای جاری هاگوارتز.

بلاتریکس چند بار پلک زد و بعد با تعجب گفت:
- چه غلطی کردین؟ کی اینکارو کرده؟

صدایی ریز که لهجه عجیبی داشت تکرار کرد:
- وی مونامی... دقیقا این سوال مطرحه... کی اینکارو کرده؟ و بذارید منم یه سوال مهم بهش اضافه کنم... چرا اینکارو کرده؟

صاحب صدا بعد اتمام جمله از پشت پیانو بیرون آمد. با دقت به جنازه تلما نگاه کرد و با قدم های کوچک و اهسته به سمت بلاتریکس رفت. او مردی بود، کوتاه قد، چاق و کچل که لباسهای بسیار تمییز و مرتبی به تن داشت و سبیل عجیب و درخشانی روی صورتش خودنمایی میکرد.

بلاتریکس با انزجار به مرد نگاهی انداخت و گفت:
- ببخشید شما؟... اینجا چه خبره؟

مرد خیلی فرز دست بلاتریکس را گرفت، بوسه ای بر آن زد و گفت:
- هرکول پوارو هستم. کاراگاه خصوصی مادام و البته میدونم شما کی هستید... من اینجام که این پرونده قتل رو حل کنم مادام!

بلاتریکس دستش را از دست پوارو بیرون کشید و گفت:
- وایسا... وایساااا... تو از کجا میدونستی ما اینجا پرونده قتل داریم؟ اصلا از کجا پیدات شد؟... شاید اصلا این حادثه باشه!... مهم تر از همه، این کلاس منه! به شما ربطی داره خودت رو ییهو از پشت پیانو میکشی بیرون؟

پوارو در آرامش به بلاتریکس نگاه کرد و منتظر ماند و بعد با همان صدای ریز شروع به صحبت کرد و این آغاز ماجرا بود.


تکلیف جلسه چهارم:
داستان رو کامل کنید و قاتل تلما هلمز رو پیدا کنید و البته موسیقی مرتبط با متن یادتون نره!
میتونید داستان رو جدی یا طنز پیش ببرید ولی دقت کنید متن و موسیقی باهم هماهنگی داشته باشند.
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1405 15:07
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
با سلام!

خیلی خوشحالم که تکلیف جلسه پیش به قدری سخت بود که فقط یک ارشد تکلیف رو تموم کرد و من با خوشحالی (بدجنسی و تنبلی) تنها یک تکلیف رو میخونم و بقیه رو صفر میدم.

تلما هلمز از گریفیندور:
تکلیفت خیلی خلاقانه بود!
خلی دوست داشتم! واقعا ازش لذت بردم که چجوری یک آهنگ تونست وصلت مبارک و آسمانی رو بهم بزنه و از یه اتفاق خوش جلوگیری کنه. خیلی بدجنسانه و شرورانه و دارک بود!
عالی و بی نظیر!
نمره ات بیسته!


گریفیندور: 5 ( تنها یک ارشد در کلاس شرکت کرده است.)

باقی گروه ها :صفر
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 23 مرداد 1405 23:46
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین
«شینقلی نانای نانای»


روزهای تابستونی قلعه‌ی هاگوارتز، به آرومی و خوشی می‌گذشت. تا اینکه خیلی ناگهانی، موج جدیدی از اتفاقاتی که هر هزار سال یک‌بار رخ می‌ده، شروع شد!

برای اولین بار در تاریخ هاگوارتز، قرار بود قلعه تغییر کاربری پیدا کنه و به تالار عروسی تبدیل بشه! بله، درست شنیدین! قرار بود تا چند روز دیگه بزرگ‌ترین عروسی قرن، برای زوج عاشق مِرلِنا (مرلین و هلنا!) برگزار بشه.

بعد از جدایی غم‌انگیز این زوج به دست خانواده‌هاشون، هر دو دچار افسردگی شدیدی شدن. در نتیجه، اعضای هر دو گروه تصمیم گرفتن قهر و دعوا رو کنار بذارن و به‌جای اینکه سر مهریه و مراسم عقد و... بحث کنن، به فکر خوشبختی این دو جوون باشن. البته، اینکه گریفیندوری‌‌ها از گوش‌ دادن آهنگ‌های غمگین شکست عشقی و ریونکلاوی‌ها از چکیدن قطرات اشک روحی از وسط‌شون کلافه شده بودن هم بی‌تاثیر نبود! به‌هرحال، هر دو گروه دلخوری‌ها رو کنار گذاشتن و برای مذاکرات به تالار بی‌طرف، یعنی هافلپاف مراجعه کردن. بعد از پادرمیونی اون‌ها و اندکی تهدیدهای زندانی شدن در آزوابان توسط وزیر سحر و جادوی وقت، بالاخره مشکلات بین دو گروه حل شد.

اما هلنا هم مثل هر روح دم‌ِبخت دیگه ای، کلی شرط و شروط و بهونه برای ناز کردن داشت. از روح بودنش گرفته تا مشکلات خانوادگی‌ای که با پدرش داشت! ولی مرلین که یک دل نه، صد دل عاشق هلنا شده بود، تموم موانع رو نادیده می‌گیره. بعد از کلی دردسر، هلنا بالاخره موفق می‌شه مشکلاتش با پدرش سالازار اسلیترین رو حل کنه؛ سالازار هم که طاقت دیدن اینکه دخترش روح بمونه رو نداشت، با طلسم‌های باستانی ناشناخته، بهش جسم می بخشه. و اینطوری میشه که دیگه هیچ دلیلی برای عقب انداختن مراسم عروسی باقی نمونه!

وقتی داماد محبوب‌ترین جادوگر تاریخ، و عروس دختر دوتا از سازندگان هاگوارتز باشه، طبیعیه که مدیریت اجازه‌ی برگزاری عروسی توی قلعه رو بهشون بده. البته بهتره که تهدیدهای مرلین و سالازار که به نابودی کامل مدرسه اشاره می‌کردن رو نادیده بگیریم...

از کوچیک و بزرگ گرفته، همه مشغول تزئینات و آماده‌سازی مراسم عروسی بودن. گریفیندوری‌ها مسئولیت تهیه شام عروسی و دسرها رو به عهده داشتن و لیلی اوانز که پیش‌بندی گل‌گلی پوشیده بود، به کارشون نظارت می‌کرد. ریونکلاوی‌ها دعوت‌نامه‌ها رو درست می‌کردن و با جغدهای سریع، برای مهمون‌ها می‌فرستادن. اسلیترینی‌ها به مدیریت مدرسه برای آماده کردن محل مراسم کمک می‌کردن. اعضای هافلپاف هم با وجود اینکه نه داماد عضو گروه‌شون بود و نه عروس، و حتی یک رگ عروس به هافلپاف برنمی‌گشت، از روی مهربونی و سخاوت با بقیه هم‌کاری می‌کردن.

طولی نکشید که همه چیز آماده شد. مهمون‌ها یکی یکی از راه رسیدن و مراسم عروسی شروع شد. هلنا با لباس عروس سفید رنگ و پف‌دارش، درحالی که دست سالازار رو گرفته بود از پله‌های تالار ریونکلاو پایین اومد. مرلین هم که نمی‌خواست توی عکس‌های عروسی‌ای که قرار بود به بچه‌هاش نشون بده، شکل بابابزرگ عروس باشه، با ورژن جوون خودش حاضر شده بود. فلور اون‌قدر کراوات قرمز جیگریش رو محکم بسته بود که مرلین اطمینان داشت اگه تلما اون صحنه رو می‌دید، فلور رو به جرم سوءقصد به جون تازه‌داماد بازجویی می‌کرد. ولی خب اون‌جا نبود و اون رو با فلور که لباسش رو هر لحظه مرتب می‌کرد و هاول که سعی داشت دلبری‌های مردونه بهش یاد بده، تنها گذاشته بود...

حالا ممکنه براتون سوال پیش بیاد تلما واقعاً کجا بود؟ آیا داشت توی آشپزخونه به لیلی کمک می‌کرد؟ معلومه که نه! لیلی می‌دونست اگه تلما رو توی آشپزخونه راه بده، قراره برای هر موادی که توی غذا می‌ریزه بازخواست بشه و موقعی که تلما داشت اونا رو با ذره‌بینش بررسی می‌کرد، وقت از دست بده. پس ترجیح داده بود که به تعداد کمی از همراه‌هاش راضی باشه...

اگه فکر می‌کنین که به این سوال که تلما کجا بود پاسخ ندادم، اشتباه می‌کنین! تلما توی آشپزخونه نبود! البته بازم نگفتم کجا بود... ولی خب...

- من که می‌دونم تو نمی‌خوای این عروسی برگزار بشه!
- چی می‌گی بابا دختره‌ی متوهم؟! در اصل تو می‌خوای عروسی رو خراب کنی وگرنه انقدر به انتخاب آهنگ گیر نمی‌دادی!

آدنا در حالی‌که سعی می‌کرد دست تلما رو از یقه‌اش جدا کنه، جیغ می‌کشید تا شاید کسی صداش رو بشنوه و بتونه نجاتش بده! ولی تلما که با چنگ و دندون بهش چسبیده بود، جوری تکونش می‌داد که ممکن بود هر لحظه با همدیگه به زمین بیوفتن.

- ولم کن!
- زودباش! اعتراف کن با کی کار می‌کنی؟
- با کی می‌‌خوام کار کنم آخه؟

آدنا ذکر خیر تلما رو شنیده بود. البته کسی توی هاگوارتز نبود که در مورد ارشد پارانوئید و دیوونه‌ی گریفیندور نشنیده باشه. ولی هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد شایعاتی که در موردش شنیده واقعیت داشته باشه؛ نه به این شکل!

- نکنه با سالازار اسلیترین همکاری می‌کنی و می‌خوای این ازدواج رو به هم بزنی؟
- مگه سالازار می‌خواد عروسی رو خراب کنه؟
- معلومه! وگرنه چرا باید تو رو مجبور کنه با انتخاب بدترین آهنگ ممکن جشن رو خراب کنی؟

آدنا چند ثانیه در سکوت به تلما خیره موند. نه به این خاطر که جوابی برای این اتهام نداشت؛ بیشتر به این خاطر که داشت تلاش می‌کرد بفهمه چطور اون می‌تونه یک آهنگ رو به همکاری با سالازار اسلیترین و نقشه برای نابودی ازدواج مرلین و هلنا وصل کنه!

- تلما، من فقط می‌خوام شینقلی نانای نانای پخش کنم!

تلما که با شنیدن اسم آهنگ انگار یک مدرک جدید علیه متهم پیدا کرده باشه، محکم‌تر یقه‌ی آدنا رو گرفت.
- ببین! همین که این‌قدر راحت اسمش رو میاری، خودش مشکوکه!

آدنا با درموندگی تلاش می‌کرد دست تلما رو کنار بزنه. شینقلی نانای نانای برای آدنا فقط یک آهنگ شاد بود؛ اما ظاهراً برای تلما تبدیل شده بود به یک توطئه‌ی بزرگ که احتمالاً از قرن‌ها پیش توسط دشمنان مرلین طراحی شده بود.
تلما پشت سر هم سوال‌های احمقانه می‌پرسید. اینکه «شینقلی نانای نانای» چطور می‌تونه عروسی رو به هم بزنه و چرا انتخابش کردن. به هیچ‌کدوم از انکار کردن‌های آدنا هم اهمیت نمی‌داد. حتی وقتی آدنا توضیح داد که آهنگ فقط ریتم شادی داره و برای همین انتخابش کرده، تلما نتیجه گرفت که «ریتم شاد» دقیقاً همون چیزیه که می‌تونه حواس مردم رو پرت کنه تا خراب‌کاری رخ بده!

کم‌کم صدای دعواشون باعث شد چندتا از مهمون‌ها سرکی بکشن و با دیدن صحنه‌ی گلاویز شدن اون‌دو، به مدیریت مدرسه خبر بدن. چند دقیقه بعد، دابی و آکی با سرعت خودشون رو به اون‌جا رسوندن. نگاه دابی بین آدنا، یقه‌ی آدنا که توی دست تلما قرار داشت و تلما چرخید.

- جناب مدیر! خوب موقعی رسیدین. این مجرم می‌خواد با پخش «شینقلی نانای نانای» عروسی رو خراب کنه.
- معاون قربان لطف کرد و مجرم رو دستگیر کرد.

آکی سرش رو تکون داد و به سرعت تلما رو از آدنا جدا کرد. بعد درحالی‌که سعی می‌کرد تلما رو که دست و پا می‌زد کنترل کنه، از اون‌جا خارجش کرد. تلما هرچقدر تقلا می‌کرد نمی‌تونست خودش رو نجات بده و حتی توضیح دادن اینکه اگه عروسی به‌خاطر «شینقلی نانای نانای» خراب بشه، مسئولیتش با مدیریته هم تاثیری نداشت. طبیعی بود! چون هیچ‌کس نمی‌دونست چطور یک آهنگ می‌تونه خراب‌کننده‌ی عروسی باشه!

آدنا که بالاخره از دست تلما راحت شده بود، به سمت محل برگزاری مراسم دویید. به هرحال دی‌جی عروسی نمی‌تونست دیر کنه! اون پشت بند و بساطش ایستاد و منتظر ورود عروس و دوماد شد...

مرلین و هلنا دست توی دست همدیگه از راهرو‌ها رد شدن و خودشون رو به سرسرای اصلی رسوندن. سرسرا با هزارتا شمع و گل‌های رنگی تزئین شده بود و همه‌چیز، برخلاف پیش‌بینی‌های تلما، کاملاً آروم پیش می‌رفت. مرلین و هلنا پشت میزشون نشستن، مهمان‌ها سر جاشون بودن و حتی سالازار اسلیترین هم برای چندین ساعت تصمیم گرفته بود کسی رو تهدید به نابودی نکنه و از عروسی تک‌دخترش لذت ببره.

و بالاخره نوبت شروع جشن فرا رسیده بود. آدنا نگاهی به لیست موسیقی‌های دم دستش کرد و درحالی‌که تموم اتفاقات چند ساعت قبل رو فراموش کرده بود، دستش رو روی دکمه‌ی پخش گذاشت...

- شینقلی شینقلی شینقلی نانای نانای!

صدای موسیقی توی سرسرا پیچید و طولی نکشید که مهمون‌‌ها دونه به دونه برای رقصیدن بلند شدن. و خیلی زود تمام سرسرا پر از آدم‌هایی شد که با خوشحالی با «شینقلی نانای نانای» می‌رقصیدن. عروس و دوماد هم خوشحال بودن و به نظر می‌رسید تموم اون نگرانی‌های تلما واقعاً بی‌مورد بوده.

تا اینکه درِ اصلی با شدت باز و تلما با ظاهر نامرتب، وارد شد. هیچ‌کس نفهمید که چطور از اتاقکی که توش زندونیش کرده بودن، فرار کرده. به هرحال هیچ‌کس نتونست جلوی تلما رو بگیره و اون با سرعت به سمت بخش موسیقی رفت. آدنا رو به گوشه‌ای پرتاب و «شینقلی نانای نانای» رو متوقف کرد. درحالی که توی صورتش اثراتی از غرور دیده می‌شد، یکی از فلش‌ها رو برداشت و به اسپیکر وصل کرد. اما اولین آهنگی که پخش شد، دور از انتظار بود...

- اون که رفته دیگه هیچ‌وقت نمیاد! تا قیامت دل من گریه می‌خواااد! *

آهنگ اون‌قدر غمگین بود که حال و هوای سرسرا در کمتر از پنج ثانیه از عروسی به مراسم ختم تبدیل شد. لبخندها محو شدن و آدم‌هایی که وسط پیست رقص بودن، آرام‌آرام سر جاشون ایستادن. بعضی‌ها از جیب‌شون دستمال درآوردن و شروع کردن به گریه کردن!

- می‌دونستم گریفیندوری‌ها راضی نیستن من عردس‌شون بشم...

هلنا آروم سرش رو پایین انداخت و اشک توی چشم‌هاش جمع شد. بعد با همون لباس سفید عروس، از بین جمعیت رد شد و از سرسرا بیرون رفت. هلنا نمی‌تونست این اتفاق رو که نشون می‌داد گریفیندوری‌ها به‌عنوان عروس‌شون قبولش ندارن رو بپذیره. مرلین تلاش کرد دنبالش بره، اما دیگه فایده‌ای نداشت. قهر هلنا از اون قهر هیپوگریفی‌های فراموش‌نشدنی بود!

مراسم همون‌جا به پایان رسید. موسیقی قطع شد و مهمون‌ها یکی‌یکی، تالار را ترک کردن. آدنا که هنوز روی زمین بود، به تلما نگاه کرد.
- دیدی چی‌کار کردی؟

اما تلما اصلاً ناراحت نبود و با رضایت به نتیجه‌ی کارش نگاه می‌کرد. توی ذهن خودش، مرلین رو از یک سوءقصد بزرگ نجات داده بود. مشکل فقط این بود که هیچ‌کس دیگه‌ای این‌طور فکر نمی‌کرد...

مرلین و هلنا بعد از اون شب دیگه هیچ‌وقت به هم نرسیدن... هرکدوم راه خودش رو رفت و حتی سال‌ها بعد، هردوشون هنوز با افسردگی و حسرت به شبی که قرار بود شروع زندگی مشترک‌شون باشه فکر می‌کردن...

«شینقلی نانای نانای» به‌عنوان یکی از تاثیرگزار ترین موسیقی های تاریخ جادوگری ثبت شد و تا مدت‌ها، همه اون رو به عنوان دشمن عروسی‌های ملت و شادی می‌شناختن!

*.نتونستم آهنگ رو قرار بدم؛ شما چشم من داریوش رو پلی کنین.
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 16 مرداد 1405 11:47
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
با سلام!

اگر لینک آهنگهای اول و سوم کلاس براتون باز نمیشه از اینجا امتحان کنید.

اهنگ اول

اهنگ سه

اگر در شنیدن اهنگ ها باز هم شکلی بود به من پیام بدهید.
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 12 مرداد 1405 04:13
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
نتایج تکلیف جلسه دو:


سلام به همگی...
این جلسه اگرچه تعداد کم بود؛ ولی نوشته‌های واقعاً بی‌نظیری خوندم.

روزالین اورست از گریفیندور: 19
متنت خیلی عالی بود! بی‌نظیر! احساسی و کاملاً متصل به موسیقی! فقط یک نمره رو کم کردم به‌خاطر اینکه دوست داشتم این‌همه احساسات در قالبی باشه. مثلاً داریم دفتر خاطرات روزالین رو میخونیم... یا افکارشو می‌بینیم... منظورم یک داستان خیلی کوچولو در پس‌زمینه است که چرا این مکالمه احساسی با روزالین رو داریم. این‌جوری خیلی بی‌نظیر می‌شد.

فلور دلاکور از گریفیندور: 20
خیلی قشنگ بود. به‌راحتی و زیبایی تونستم احساسات فلور و نگرانی‌ها و افکارشو در زندگی با بیل درک کنم! متنت با موسیقی همخوانی داشت، داستان پس‌زمینه داشتی، طول متنت مناسب بود و توصیفات عالی بود. براوو!
این آهنگ رو خودمم دارم و خیلی قشنگه.

تلما هلمز از گریفیندور: 20
آه... کاش می‌شد امتیاز بیشتری به این تکلیف داد. چه آهنگ و متن متناسبی و چقدر غم‌انگیز بود. همیشه از این تعجب می‌کنم که گاهی اوقات موسیقی چقدر عمیق روح ما رو تحت تأثیر قرار میده و واقعاً انسان، این موجود دوپا با کلی حماقت و بهم ریختگی، گاهی چقدر میتونه در وجودش نبوغ داشته باشه که بتونه چنین شاهکاری در قالب صداها و نواها خلق کنه...
متنت بسیار زیبا بود و بله منو به گریه انداخت؛ چون دقیقاً به یاد کسی افتادم که از دست دادم و شاید گاهی از دست‌دادن‌ها هرگز فراموش یا عادی نشن چون به بخشی از وجود ما تبدیل میشن. خوشحالم که این تکلیفو ازت خوندم. جدا.
راستی روباهت ابرو داره. خیلی باحاله. الان بهش دقت کردم.

لیلی اوانز از گریفیندور: 20
خیلی متن قشنگی بود. داستان قشنگ و کاملی داشت و موسیقی در کل به داستان می اومد. آفرین! عالی بودی!
(این مورد در نمره‌ات تأثیری نداشت؛ ولی لینک کار نمی‌کرد. برای آپلود موسیقی بهتره از سایت‌های بهتری استفاده کنی و به نظرم بهتره لینک رو حتماً خودت امتحان کنی. اگر مشکلی در آپلود موسیقی همراه با متن داشتی بهم جغد بده کمکت کنم.)


ربکا از ریونکلاو: 18
متنت جالب بود و موسیقی تو دوست دارم؛ ولی دوست داشتم یکم داستانت ادامه‌دارتر بود و یکم بیشتر حال‌وهوا رو توصیف می‌کردی. قسمت آخر به خونه خوش اومدی خیلی خوب بود!
(این مورد در نمره‌ات تأثیری نداشت؛ ولی لینک کار نمی‌کرد. البته چون موسیقی رو شنیده بودم مشکلی نبود. برای آپلود موسیقی بهتره از سایت‌های بهتری استفاده کنی و به نظرم بهتره لینک رو حتماً خودت امتحان کنی. اگر مشکلی در آپلود موسیقی همراه با متن داشتی بهم جغد بده کمکت کنم.)

اسلیترین: 0
هافلپاف: 0
ریونکلاو: 6
گریفیندور:19.75
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: دوشنبه 12 مرداد 1405 04:07
نمایش جزئیات
افتخارات
آفلاین
جلسه سوم: چالش!


کلاس موسیقی اکنون شکل‌گرفته و مرتب شده بود. دیوارها و آجرها و ستون‌ها همگی درست در جای خود قرار گرفته بودند. دانش‌آموزان در کلاس میان ابزارهای موسیقی نشسته بودند و هر کس یا با کنجکاوی بر سازش دست می‌کشید و یا با دانش‌آموز دیگری در مورد موسیقی خواننده موردعلاقه‌اش صحبت می‌کرد.
بلاتریکس به همه نگاهی انداخت. کلاس موسیقی همان‌طور بود که از یک کلاس موسیقی در مدرسه بزرگ و جادویی هاگوارتز انتظار می‌رفت.

خسته‌کننده.


بله. در میان کلاس‌های مختلف و کاربردی مدرسه، کلاس موسیقی بیش از حد رمانتیک و آرام و احتمالاً خسته‌کننده به نظر می‌رسید و بلاتریکس بهتر از هر کسی این را می‌دانست.
ولی او موسیقی را به علتی عجیب دوست داشت. موسیقی هنری بود که در نظرش بیش از هر هنر دیگری آزاد و رها می‌نمود. قانونی وجود نداشت. رتبه‌ای در کار نبود. دنیای بود درهم و بی‌نظم و آن‌چنان بی‌نظیر که حتی سوت‌زدن عادی یک عابر پیاده تا ارکستر جادویی هزاران سینه‌سرخ فلس‌دار در آن جای می‌گرفت. موسیقی دیوانه بود و همین‌طور بلاتریکس.
او بیشتر از آنکه قدرتمند باشد، غمگین باشد و یا جدی باشد، دیوانه بود یا حداقل این چیزی بود که دنیا فکر می‌کرد و البته بلاتریکس هیچ شکایتی نداشت. اصلاً دلش نمی‌خواست از ایده‌ها، نظریه‌ها و افکارش با بقیه صحبت کند و ترجیح می‌داد همان زن دیوانه‌ای باشد که دیگران فکر می‌کردند. این‌گونه او هم مانند موسیقی آزاد بود که همان‌طور که دلش می‌خواست باشد، چون هیچ قانونی برای دیوانگان عالم وجود نداشت.

لبخند زد. وقتش بود کلاس کمی دیوانه‌وارتر باشد.

چوب‌دستی‌اش را بلند کرد و در هوا تکان داد. دانش‌آموزان مانند پر در هوا به پرواز درآمدند و همگی معلق شدند. بلاتریکس صدایش را صاف کرد و گفت:
- خب، اونجا جاتون بهتره. جایی بین هوا و زمین که به جایی تعلق نداشته باشین و بتونین تکلیف مو خوب انجام بدین... دقت کنید... آزاد باشید و یکم دیوانه. البته فقط یکم.

تکلیف این جلسه:
بیایید این جلسه کار رو سخت کنیم.
قراره با موسیقی‌های پیشنهادی در این قسمت برام یک متن بنویسید که با موسیقی شما همخوانی داشته باشه. دقت کنید مهم نیست متن شما جدی یا طنز باشه و یا چه موضوعی داشته باشه. کاملاً آزاد هستید که خلاقانه عمل کنید. ولی کاملاً دقت کنید که متن شما باید با موسیقی همخوانی داشته باشه و در اون ذوب بشه.
موسیقی‌های شما اینها هستند:
اهنگ یک
اهنگ دو
اهنگ سه
اهنگ چهار
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: جمعه 2 مرداد 1405 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
گاهی، ساز یک نوازنده، بلند تر از هزار جمله حرف میزنه.
موسیقی هنر حرف زدن بدون کلماته.



باد پاییزی لا به لای درزهای چوبی خانه می‌پیچید و صدایی شبیه به ناله‌ی مردگان ایجاد می‌کرد. او در مرکز سالن ایستاده بود. غبار غلیظی که در نور ضعیف ماه معلق بود، فضای اتاق را گنگ و رویاگونه کرده بود. سال‌ها بود که پا به این خانه نگذاشته بود؛ خانه‌ای که روزگاری لبریز از خنده بود، اما حالا فقط سکوت مطلق را در دل خود دفن کرده بود.

Thought I found a way

thought I found a way out

but you never go away

So I guess I gotta stay now

او فکر می‌کرد با رفتن از این شهر، بندهای نامرئی که او را به این دیوارهای قدیمی وصل می‌کرد، پاره شده است. فکر می‌کرد فاصله، حلال همه‌ی دردهاست. اما حالا که اینجا بود، می‌دید که هیچ‌چیز تغییر نکرده است. تمام خاطرات درست در همان نقطه‌ای که رهایشان کرده بود، منتظرش بودند. انگار تقدیر او این بود که دوباره در همین سالن غبارآلود بماند و با سایه‌هایی که هرگز ترکش نمی‌کردند، روبرو شود.

Oh, I hope some day I'll make it out of here

Even if it takes all night or a hundred years


به پنجره‌ی شکسته نگاه کرد. شاخه‌های خشک درختان افرا، روی شیشه کشیده می‌شدند و خراش‌های عمیقی ایجاد می‌کردند. او می‌دانست که راهی برای خروج هست، اما نه از این خانه. راه خروج از دردهایی بود که با هر قدم در این خانه، دوباره در ذهنش بیدار می‌شدند. او به خودش قول داد که امشب، قبل از بالا آمدن خورشید ، بالاخره این زنجیر خاطرات را قطع کند، حتی اگر این کار عمری طول بکشد.

Need a place to hide, but I can't find one near

Wanna feel alive, outside I can't fight
my fear


او به دنبال پناهگاهی می‌گشت تا در آن از هجوم بی‌رحمانه‌ی خاطرات مخفی شود، اما هر گوشه‌ای از این اتاق، داستانی برای گفتن داشت. او تشنه‌ی زندگی بود؛ تشنه‌ی حسی که در آن، ترس بر قلبش چنگ نمی‌انداخت. اما بیرون از این دیوارهای آشنا، دنیایی بود که او را غریبه می‌دید و درون این خانه، وحشتی بود که او را متعلق به خود می‌دانست.

Isn't it lovely, all alone?

Heart made of glass, my mind of stone

او لبخند تلخی زد. تماشای تنهایی‌اش در میان این همه اشیاء بی‌جان، چه تراژدی زیبایی بود. قلبش که دیگر نمی‌توانست لرزش هیچ تپشی را تحمل کند، مانند شیشه‌ای نازک و ظریف شده بود و ذهنش، همچون سنگ، سخت و غیرقابل نفوذ در برابر هرگونه تسلی خارجی.

Heart made of glass, my mind of stone

Tear me pieces , skin to bone


او چشم‌هایش را بست. اجازه داد خاطرات، همچون تازیانه‌هایی سرد، بر روحش فرود بیایند. هیچ راه فراری نبود، پس در را بر روی تمام آن دردها باز گذاشت. وقتی آخرین لایه‌های انکار فروریخت، او بالاخره در میان آوار ویرانی خودش، آرامش عجیبی یافت.

Hello welcome home


خانه، در سکوت سنگین خودش، او را در آغوش گرفت.
انتقام برای کسایی که مظلوم واقع شدن نیست، برای کساییه که قدرت دارن!
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: چهارشنبه 31 تیر 1405 00:55
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین


If you missed the train I'm on
You will know that I am gone
You can hear the whistle blow a hundred miles


آفتاب در آستانه ی غروب کردن بود. نسیم ملایمی در موهایش می‌وزید و او، چشم هایش را بسته بود تا غروب آزار دهنده و زیبای آفتاب را نبیند. تپه ها و چمنزار های اطراف، رنگ سبز تابستانه ی خود را به همراه بازتاب نور زرد رنگ خورشید رویشان، به نمایش می‌گذاشتند و بر تنها درخت بالای تپه، سیب های تازه رسیده، در درخشان ترین حالت خود بودند. او درست روبروی ریل قطار ایستاده بود و درست چند دقیقه ی قبل، پیش از آنکه خورشید تا این حد آسمان را نارنجی رنگ کند، او آخرین قطار زندگی اش را از دست داده بود. قطار برای او سوت بلندی کشیده بود و مایل ها از او دور شده بود.

A hundred miles, a hundred miles
A hundred miles, a hundred miles
You can hear the whistle blow a hundred miles


او همچنان میتوانست صدای سوت قطار را بشنود. آخرین قطار زندگی اش، حالا صد ها مایل دورتر، درحال حرکت بود. در پس ذهن همیشه آشفته اش که حالا آرام گرفته بود، خیالاتی نقش می‌بست. خیال میکرد صد ها مایل دور تر، کسی انتظارش را میکشد. درست در یکی از کابین های قطار. خیال میکرد صد ها مایل دورتر، جایی که قطارِ درحال حرکت، زمین را می‌لرزاند، کسی منتظر است که او در یکی از ایستگاه های قطار، ایستاده باشد. اما شاید هم حقیقت این بود؛ صد ها مایل دور تر، کسی انتظار اورا نمی‌کشید.

Lord, I'm one, Lord, I'm two
Lord, I'm three, Lord, I'm four
Lord, I'm five hundred miles away from home


نسیمی که آرام گونه هایش را نوازش میکرد و از بین پیچ و تاب موهایش گذر میکرد، خاطره های خانه ی از دست رفته اش را در گوشش آرام زمزمه میکرد. او میگفت، در خانه ای که از دست دادی، زندگی نیز از دست رفته است. نسیم، بین شاخو برگ های درخت سیب می‌پیچید، از چمنزار عبور می‌کرد و شاید حتی به چند سنگ‌ریزه در وسط ریل قطار، تکان کوچکی میداد. اما در نهایت، دوباره به پیچ و تاپ موهای او بازمی‌گشت و خودش را غرق در امواج موهایش میکرد. نسیم یاداوری میکرد. یاداور این بود که او، پانصد مایل از خانه اش دور شده است. اما نه آن خانه ای که از دستش داده است، خانه ی او آغوش همان کسی بود که اکنون در قطار، سرش را به شیشه تکیه داده بود و انتظار میکشید.

Away from home, away from home
Away from home, away from home
Lord, I'm five hundred miles away from hom

اما اینجا و در این مکان، درست روبروی ریل قطار، دور از خانه، تنها چیزی که انتظارش را می‌کشید رنگ های آسمان درحالِ غروب بود. رنگ های نارنجی پشت پلکش نقش میبستند و او سرمای آزار دهنده ای را احساس می‌کرد. سرمایی که فقط و فقط، تنهایی و آزردگی اش را به یادش می آورد. این سرما درست همانند نسیم، دوری را به یاد می آورد. او همچنان، پانصد مایل، دور تر از خانه ایستاده بود. دور از آغوش از دست رفته اش.

Not a shirt on my back
Not a penny to my name
Lord, I can't go back home this ole way


سرما کم کم خبر تاریکی هوا را به او داد. خبر اینکه، حلالی کوچک از ماه، در آسمان جای گرفته است. صدای سوت قطار، دیگر شنیده نمیشد. سرما خبر از درد می‌داد، خبر از درماندگی، خبر از تنهایی.
او می‌گفت قطار رفته است و تو راهی برای بازگشت به خانه ات نداری. شاید او اینجا خواهد ماند. شاید قطاری دیگر روزی برای او زمین را به لرزه در بیاورد. شاید آن روز، آن آغوش گرم همچنان در همان اتاقک کوچک، روی همان صندلی جلوی پنجره، به انتظار نشسته باشد. شاید آن آغوش گرم، هیچگاه بیخیال درماندگی او نشود.

This ole way, this ole way
This ole way, this ole way
Lord, I can't go back home this this ole way


او تصمیم خود را گرفته بود، میخواست روز ها روی همان تپه، زیر درخت سیب بنشیند و انتظار قطار و تنها مسافرش را بکشد. این انتظار کشیدن، بهتر از راهی بود که سرما در اختیارش قرار می‌داد. اما شاید این راه بازگشت به خانه نبود، شاید باید به دنبال قطار از دست رفته آنقدر میدوید و میدوید و بارها زمین می‌خورد تا شاید صدای سوتش را بار دیگر بشنود. اما پاهایش خسته تر از این بودند. زانو هایش دردمند تر از این بودند. و روحش، حالا آرامش بیشتری را تجربه میکرد.

If you missed the train I'm on
You will know that I am gone
You can hear the whistle blow a hundred miles


و در آخر، در خیالاتش، او هیچگاه از قطارش جا نمانده بود. او در انتظار کسی نبود و او صدای سوت قطار را بالای سرش می‌شنید. او به سمت خانه حرکت میکرد و هیچگاه درمانده و بی کس، دور از خانه نمی‌ماند. در خیالاتش...
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1405/4/31 1:07:04
𝐿𝒾𝓁𝓎 𝑜𝒻 𝓉𝒽𝑒 𝒱𝒶𝓁𝓁𝑒𝓎
پاسخ: كلاس آموزش موسیقی جادویی
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 تیر 1405 23:15
نمایش جزئیات
شغل
افتخارات
آفلاین


این آهنگ، شاید غمگین‌ترین و احساسی‌ترین موسیقی‌ای باشه که من تا به حال شنیدم.
آهنگی که در اصل گفت‌و‌گویی خیالی، بین خواننده و مادرشه؛ مادری که مرده و پسرش با روحش به درد و دل می‌‌پردازه...
گفته می‌شه خواننده و مادرش هیچ‌وقت رابطه‌ی صمیمانه‌ای نداشتن و وقتی مادر به سرطان مبتلا می‌شه، پسر بهش بی اهمیتی می‌کنه. نکته‌ی غم‌انگیز ماجرا اینه که حتی در لحظه‌ی مرگ مادر، پسرش در کنار اون حضور نداشته و تموم گفت‌وگوی بین‌شون در آهنگ، تصورات و آرزوهای مرد بوده...
تلاش من بر این بوده که این صحنه‌ای که هرگز رخ نداده رو بنویسم؛ بابت کمبود و کاستی‌ها متاسفم...


...


راهروهای خلوت بیمارستان، مانند همیشه مملو از سکوت بود. قوانین سخت‌گیرانه‌ای که مسئولین برای آرامش بیماران مشخص کرده بودند، شکل‌دهنده‌ی آن سکوت بود. اما فرقی نمی‌کند چه میزان قانون و مقررات وجود داشته باشد؛ قلب و روح انسان حرف نمی‌شنید. هیاهوی به‌پا شده در درون حاضران ساختمان، می‌توانست دنیایی را به نابودی بکشاند.

مرد جوانی با چهره‌ای غم‌زده و اندوهگین، پله‌های بیمارستان را طی کرده بود. وقتی به خودش آمد روبه‌روی اتاق پزشک ارشد قرار داشت. بعد از کوبیدن چند ضربه‌ی شمرده، وارد اتاق شد.
...The evil, it spread like a fever ahead
!It was night when you died, my firefly


در حالی که با شانه‌های افتاده از اتاق پزشک بیرون می‌آمد، بی‌اختیار سخنان او را در ذهنش مرور کرد... باور نمی‌کرد نام مادرش را با فعل ماضی مردن، در جمله‌ای بشنود؛ همان‌گونه که روزی فکرش را نمی‌کرد که مادرش به سرطان معده مبتلا شده و در طول دوره‌ی شیمی‌درمانی، همچون شمعی در مقابل چشمان فرزندش آب شود... هیچ‌کس نمی‌توانست آن چهره‌ی شکسته و سالخورده‌ی مادرش را تشخیص دهد. زیرا دیگر خبری از آن گونه‌های سرخ‌گون و صورت شاداب نبود؛ با این وجود چشمان اقیانوسی رنگش هنوز می‌درخشید. اما اکنون، پزشک بی‌رحمانه به مرد جوان خبر خاموش شدن ستاره‌ی براق درون چشمان مادر را می‌داد...
چگونه می‌توانست بپذیرد؟ آیا ممکن بود که معجزه‌ای رخ دهد و مادر دوباره همانند سابق پیش او بازگردد؟

?What could I have said to raise you from the dead
?Oh, could I be the sky on the Fourth of July


با همراهی پزشک، برای آخرین خداحافظی با مادرش، به اتاق او رفت. اتاقی که حال به اندازه‌ی جسم مادرش، سرد و بی‌جان شده بود...
جسد زن هنوز روی تخت سفید رنگ قرار داشت. چشمانش با لطوفت بسته شده بود و ملحفه‌ی سفید رنگ را بر روی سرش کشیده بودند. مرد بیشتر جلو رفت. قدم‌هایش همانند قبل زمین را به لرزه درنمی‌آوردند؛ نه آن‌طور که مادرش باور داشت. اکنون او همانند پسربچه‌ی خردسالی بود که تمام زندگی‌اش را از او ربوده‌اند...
او بر لبه‌ی تخت نشست. با دستان لرزانش ملحفه‌ را پایین کشید تا برای آخرین بار صورت کوچک مادرش را پیش از تجزیه شدن در زیر خاک، ببیند و به خاطر بسپارد. اما هیچ‌چیز آن‌طور که فکر می‌کرد پیش نرفت! حال چین و چروک‌های صورت مادرش را به وضوح می‌دید. پوست گندمی رنگ او به رنگ سفید دیوار شباهت داشت. غم بدون لحظه‌ای صبر به قلبش هجوم برد. اگر قرار بود پایان زندگی مادر خوش‌خنده‌اش در چنین حال و روزی رقم بخورد، چرا مرد جوان اصرار کرده بود که او درد شیمی‌درمانی را به جان بخرد؟ برای چندین روز زندگی بیشتر در بیمارستان؟!

?Did you get enough love, my little dove
?Why do you cry


مرد سرش را پایین انداخته بود و دانه‌های اشک بر صورتش جاری بودند که ناگهان دست گرم مادرش را بر روی شانه‌اش احساس کرد. به سمت او برگشت. لبخند دوست‌داشتنی همیشگی‌اش را بر لب داشت؛ و مانند سابق، قبل از شروع آن بیماری نفرت‌انگیز، به‌نظر می‌آمد.
مرد می‌دانست که مادرش چیزی که می‌بیند و احساس می‌کند، خیال دلنشینی بیش نیست؛ اما با اعماق وجودش می‌خواست در این خیال زندگی کند!

?Tell me, what did you learn from the Tillamook burn
?Or the Fourth of July


لبخند مادر پر‌رنگ‌تر شد.
!We’re all gonna die


سخنان مادر، قلب او را می‌فشرد. چگونه می‌توانست با واقعیت مرگ عزیزترینش به این آسانی کنار بیاید؟
...Sitting at the bed with the halo at your head
?Was it all a disguise, like junior high
...Where everything was fiction, future, and prediction
!Now, where am I? My fading supply


لحظات دوست‌داشتنی‌ای که با مادرش سپری کرده بود، همچون خنجری فولادین قلبش را می‌شکفتند. صحنه‌ها به سرعت از مقابل چشمانش عبور می‌کرد و او در سردرگمی افکارش بیشتر و بیشتر غرق می‌شد.

قطرات اشک دوباره از سد ضعیف چشمانش، عبور کردند.

?Did you get enough love, my little dove
?Why do you cry


سوال احمقانه‌ای بود. مادرش انتظار داشت او به آسانی او را به فراموشی بسپرد و به زندگی عادی‌اش بپردازد؟
چهره‌ی خندان مادر، رنگ اندوه به خود گرفت.
...And I’m sorry I left, but it was for the best
...Though it never felt right
!My little Versailles


پس همان‌قدر که دوری از مادرش برای مرد جوان دشوار بود، مادرش نیز آزرده شده بود. مرد مطمئن بود دیگر هیچ‌چیز رنگ و بوی سابق را به خود نخواهد گرفت؛ و همین کافی بود که قادر به بیان چیز دیگری نباشد.

در زمان گفت‌وگوی مادر و پسر، در اتاق چندین بار کوبیده و سپس پرستار وارد شد. او با دیدن مرد که در سکوت گریه می‌کرد، اندکی تعلل کرد. اما بعد از دقایقی، به آرامی سخن گفت.
مرد جوان با تکان دادن سرش، سخن او را تایید کرد.
?"The hospital asked, "Should the body be cast


صدای مرد جوان اکنون به لرزه درآمده بود. او هق‌هق خفه‌ای کرد.
!Before I... say goodbye; my star in the sky


مرد از جا برخاست و خیال مادرش را در آغوش گرفت. برایش اهمیت نداشت که او تنها یک "توهم" بود؛ نمی‌توانسو آخرین فرصت خود برای بغل کردن مادرش را از دست دهد...
...Such a funny thought to wrap you up in cloth
?Do you find it all right, my dragonfly


مرد تلاش می‌کرد انکار کند؛ این‌که مادرش قرار است زیر خروارها خاک سرد بپوسد و خوراک حشرات شود. اما نمی‌شد! نمی‌توانست! چگونه می‌توانست طوری رفتار کند که گویا هیچ اتفاقی نیوفتاده؟

مادر دست نوازشی بر سر او کشید.
?Shall we look at the moon, my little loon
?Why do you cry


مادر بوسه‌ای بر پیشانی عرق‌کرده‌ی پسرش گذاشت.
...Make the most of your life, while it is rife
!While it is light


همه چیز کاملاً واقعی به نظر می‌آمد؛ گویا مادر به‌راستی آن‌جا حضور داشت. زن ادامه داد...
...Well, you do enough talk
?My little hawk, why do you cry
?Tell me, what did you learn from the Tillamook burn
?Or the Fourth of July


لبخند دوباره چهره‌ی مادر را درخشاند.
!We’re all gonna die

مرد می‌فهمید که مادر به آرامی محو می‌شود و از او فاصله می‌گیرد. اما بدون این‌که قادر به انجام چیزی برای ساکن کردن او باشد، تنها به او خیره شد. مادر به آرامی دور می‌شد و از صدای او چیزی به‌جز نجوا باقی نمی‌ماند...
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die
!We’re all gonna die


در لحظه، مادر ناپدید شد. گویا هرگز وجود نداشت و نبود. گویا هیچ‌گاه دست نوازش بر سر فرزند داغ‌دارش نکشیده بود. حال جسد بی‌جان مادر که بر روی تخت دراز کشیده بود، دوباره برجسته می‌شد.

حقیقت همین بود. مادر، مرده بود! مانند همه‌ی افراد دیگر... مرد می‌دانست که هیچ‌کس جاودانه نیست و روزی خودش نیز این دیار فانی را به سوی مقصدی ابدی و ناشناخته ترک خواهد کرد؛ اما این باعث می‌شد قلبش کمی آرام یابد؟ شاید... باز هم نمی‌دانست.

حتی در زمان دفن مادرش نیز نمی‌دانست که چه احساس کند و یا بگوید. اما همچنان صدای مادرش در ذهنش تکرار می‌شد.
!We’re all gonna die


همین به او یادآوری می‌کرد که هیچ چیز ابدی نیست. مانند خودش، مادرش و دیگران. همه روزی می‌مردند و تنها خاطرات‌شان به جا می‌ماند. هرچند این حقیقت چیزی را برایش عوض نکرده بود و هنوز جای خالی مادرش درد داشت؛ شاید‌ از دست دادن همین بود. سوختن با دیدن جای خالی کسی که دیگر هرگز برنخواهد گشت...

تقدیم به تمام کسانی که عزیزی از دست دادن...
ویرایش شده توسط تلما هلمز در 1405/4/31 10:39:34
واسه چی داری تعقیبم می‌کنی؟
خیلی مشکوکی!