«کلاه، دروغ نمیگوید»
تالار بزرگ مثل همیشه پر از همهمه بود.
من آخر صف ایستاده بودم و سعی میکردم نه دمم را زیر ردای مدرسه پنهان کنم؛ کاری که از همان ابتدا مشخص بود قرار نیست موفقیتآمیز باشد.
وقتی اسمم خوانده شد، آرام جلو رفتم.
ـ سلوینیا...
چند صدای پچپچ از بین میزها بلند شد. روی چهارپایه نشستم. کلاه گروهبندی روی سرم قرار گرفت. چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد صدایی داخل سرم پیچید:
«عجب...»
جواب ندادم.
کلاه دوباره گفت:
_ تو دقیقاً چی هستی؟
آرام گفتم:
_ فکر میکردم قرار نیست این سؤال رو بپرسی.
کلاه خندید.
_ روباه نهدم... خون دو رگه... چیزی قدیمیتر از چیزی که در کتابهای این مدرسه نوشتهاند... و مقدار قابلتوجهی دردسر.
ابرویم بالا رفت.
_ منو برای گروهبندی آوردن، نه برای بازجویی.
چند لحظه سکوت کرد. بعد شروع کرد به گشتن میان ذهنم.
تصاویر سالهای دور، جادوهای قدیمی، خون، جنگلهای تاریک و چیزهایی که حتی خودم ترجیح میدادم به یادشان نیاورم، یکی پس از دیگری از ذهنم عبور کردند.
_ جالب است... گریفیندور؟.. شجاعت داری. خیلی بیشتر از چیزی که خودت قبول میکنی. هووووم.. هافلپاف؟ وفاداری... اگر کسی بتواند به آن دست پیدا کند.
کلاه ادامه داد:
_ جاهطلبی هم داری... و اگر بخواهم صادق باشم، اسلیترین از داشتن تو بدش نمیآید.
لبخند کمرنگی زدم.
کلاه با تردید گفت:
_ ولی تو تشنهی قدرت نیستی. تو میخواهی بفهمی.
سکوت کردم.
کلاه آرامتر گفت:
_ تو همیشه قبل از اینکه پنجهات را نشان بدهی، سه قدم جلوتر را حساب میکنی.
برای اولین بار لبخند زدم.
کلاه گفت:
_ راونکلاو..
صدای فریادش در تالار پیچید.
ـ ریونکلاو!
بلند شدم. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که کلاه دوباره در ذهنم زمزمه کرد:
_
یک چیز را فقط بین خودمان نگه دار...
ایستادم.
_ من تو را به ریونکلاو نفرستادم.
نگاهش کردم.
_ پس کی فرستاد؟
کلاه برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
_ «خودت...»
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[single]] آبی مثلِ... ریونکلاو!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/22
تولد نقش: 1405/04/23
آخرین ورود: دیروز ساعت 22:31
از: خارج از جو زمین
پستها:
59
شغل
شهردار شهر لندن

مثل هر نصف شب دیگه، تالار ریونکلاو خلوت و خالی از دانشآموز بود. درسته که یکی از ریونکلاویون هم گم و گور شده، ولی همه میدونستن قراره صبح با نسیم صبحگاهی برگرده. گم شدن نورا پردفوت براشون کاملا طبیعی بود... دقیقا به اندازهای که شب بیدار موندنهای کریدنس براشون طبیعی بود!
- ستارهها نهفتن... در آسمان ابری... دلم گرفته ای دوســـــــــت... هوای گریه دارم...
- تنبرای میشه خفه شی؟
- هی من نامیرام! یادت که نرفته؟! نمیتونم خفهشم. میخوام اینقدر بخونم تا سر قبرت خودم روضهخون شم...
- میشه فقط همون سر قبرم بخونی؟
- نچ نچ! من باید به اندازهی کافی تمرین کنم تا سر قبرت آماده باشم!
مغر کریدنس برای جواب دادن به تنبرای بیشاز حد خواب بود. مشکل این بود اگه میرفت خوابگاه با عنایت به صدای خارقالعاده تنبرای همگروهیها دسته تی تو حلقش فرو میکردن. کریدنس فقط میتونست به پنجره زل بزنه و ارخودش فکر کنه اگه از پنجره خودشو پرت کنه پایین ممکن چه اتفاقاتی بیافته.
- یا دیهیم روونــــــــــا...
متاسفانه کریدنس نتونست فرضیاتش رو مورد آزمایش قرار بده چون همون موقع شیشه پنجره شکست و ترکشهای شیشه به سمتش هجوم آوردن. البته اگه چوبکبریتی که با ورودش پنجره رو شکست فاکتور بگیریم. نورا دمرو روی زمین تالار پهن شده بود و یه تیکه ترکش شیشه هم درست وسط گلوی کریدنس نشسته و آروم ازش خون میچکید تو یقهش.
- آدم؟!
- چوبکبریت!؟
نگاه دوتا جامعه گریز سایکوپث بهم گره خورده بود. خلوت محزون کریدنس با ورود یه چوبکبریت مخدوش شده و از طرف دیگه هم یک فروند چوبکبریت هم توسط کریدنس رهگیری شدهو مورد اصابت قرار گرفته بود. هر جفتشون هم بینهایت از آدم و جمعیت فراری بودن. مسلمه که بعد از دیدن هم دیگه خوی فراریشون بیدار میشد.
شاید چون یه تیکه شیشه تو گردن کریدنس فرو رفته بود، اولین جیغ رو نورا کشید وگرنه مطمئنم کریدنس زودتر جام رو میربایید. نورا و کریدنس، جیغ میزدن و با نهایت سرعت دور تلار میدویدن. کریدنس به پردههای پنجره چنگ میزد و تلاش میکرد ازشون بالا بره، نورا هم همش با کله میخورد تو دیوار. وسط این همهمه هم تنبرای بال بال زنان افتاد تو شومینه و برای اولین بار در تاریخ ساکت شد.
نورا و کریدنس اینقدر جیغ زدن و داد و بیداد راه انداختن که کل تالار ریونکلاو با چشمای خوابآلود و پتوهایی که دورشون پیچیده بودن سر رسیدن. خوی جامعهگریز نورا و کریدنس به قدری بیدار شده بود که بعد از دیدن جماعت ریونکلاوی فقط به انسان بودنشون توجه کردن و هم صدا داد زدن:
- یه عالمه آدم!
کریدنس یادش اومد نهانهست، پس سریع نهانه شد و چسبید به چلچراغ وسط تالار، ولی این فکر زودتر به ذهن نورا رسیده بود. دوباره نورا و کریدنس چشم تو چشم شدن این بار رپی چلچراغ. در حال که ریونکلاویها با ترس افتادن چلچراغ سر و کله میزدن، اون دوتا توی چشمای همدیگه زل زده بودن. توی اون موقعیت تنها فرمانی که مغزشون داد جیغ کشیدن و ول کردن چلچراغ بود...
- یا روونا...
- افتاد مرد؟
- احتمالا دیگه!
کریدنس وسط تالار افتاده و هم به لطف سقوطش و هم بخاطر تیکهی شیشه تو گلوش به احتمالا رحمت روونا رفته بود. نورا خیلی راحت و مثل پر هنوز توی هوا معلق بود تکون میخورد. قرار هم نبود بیافته رو زمین!
- اوخ... ایخ... آخ... ایوخ... اووووووو...
با پرتاب چندتا طلسم ساده از چوبدستی هلنا، بدون اینکه حتی یکیشون به نورا بخوره، هلنا نورا رو مثل توپ سمت پنجره هل داد و انداخت بیرون. پشت سرش هم ریپارو خوند تا پنجره به حالت اولیه خودش برگرده. وقتش بود به جسد نیمه جون کریدنس برسن...
- ستارهها نهفتن... در آسمان ابری... دلم گرفته ای دوســـــــــت... هوای گریه دارم...
- تنبرای میشه خفه شی؟
- هی من نامیرام! یادت که نرفته؟! نمیتونم خفهشم. میخوام اینقدر بخونم تا سر قبرت خودم روضهخون شم...
- میشه فقط همون سر قبرم بخونی؟
- نچ نچ! من باید به اندازهی کافی تمرین کنم تا سر قبرت آماده باشم!
مغر کریدنس برای جواب دادن به تنبرای بیشاز حد خواب بود. مشکل این بود اگه میرفت خوابگاه با عنایت به صدای خارقالعاده تنبرای همگروهیها دسته تی تو حلقش فرو میکردن. کریدنس فقط میتونست به پنجره زل بزنه و ارخودش فکر کنه اگه از پنجره خودشو پرت کنه پایین ممکن چه اتفاقاتی بیافته.
- یا دیهیم روونــــــــــا...
متاسفانه کریدنس نتونست فرضیاتش رو مورد آزمایش قرار بده چون همون موقع شیشه پنجره شکست و ترکشهای شیشه به سمتش هجوم آوردن. البته اگه چوبکبریتی که با ورودش پنجره رو شکست فاکتور بگیریم. نورا دمرو روی زمین تالار پهن شده بود و یه تیکه ترکش شیشه هم درست وسط گلوی کریدنس نشسته و آروم ازش خون میچکید تو یقهش.
- آدم؟!
- چوبکبریت!؟
نگاه دوتا جامعه گریز سایکوپث بهم گره خورده بود. خلوت محزون کریدنس با ورود یه چوبکبریت مخدوش شده و از طرف دیگه هم یک فروند چوبکبریت هم توسط کریدنس رهگیری شده
شاید چون یه تیکه شیشه تو گردن کریدنس فرو رفته بود، اولین جیغ رو نورا کشید وگرنه مطمئنم کریدنس زودتر جام رو میربایید. نورا و کریدنس، جیغ میزدن و با نهایت سرعت دور تلار میدویدن. کریدنس به پردههای پنجره چنگ میزد و تلاش میکرد ازشون بالا بره، نورا هم همش با کله میخورد تو دیوار. وسط این همهمه هم تنبرای بال بال زنان افتاد تو شومینه و برای اولین بار در تاریخ ساکت شد.
نورا و کریدنس اینقدر جیغ زدن و داد و بیداد راه انداختن که کل تالار ریونکلاو با چشمای خوابآلود و پتوهایی که دورشون پیچیده بودن سر رسیدن. خوی جامعهگریز نورا و کریدنس به قدری بیدار شده بود که بعد از دیدن جماعت ریونکلاوی فقط به انسان بودنشون توجه کردن و هم صدا داد زدن:
- یه عالمه آدم!
کریدنس یادش اومد نهانهست، پس سریع نهانه شد و چسبید به چلچراغ وسط تالار، ولی این فکر زودتر به ذهن نورا رسیده بود. دوباره نورا و کریدنس چشم تو چشم شدن این بار رپی چلچراغ. در حال که ریونکلاویها با ترس افتادن چلچراغ سر و کله میزدن، اون دوتا توی چشمای همدیگه زل زده بودن. توی اون موقعیت تنها فرمانی که مغزشون داد جیغ کشیدن و ول کردن چلچراغ بود...
- یا روونا...
- افتاد مرد؟
- احتمالا دیگه!
کریدنس وسط تالار افتاده و هم به لطف سقوطش و هم بخاطر تیکهی شیشه تو گلوش به احتمالا رحمت روونا رفته بود. نورا خیلی راحت و مثل پر هنوز توی هوا معلق بود تکون میخورد. قرار هم نبود بیافته رو زمین!
- اوخ... ایخ... آخ... ایوخ... اووووووو...
با پرتاب چندتا طلسم ساده از چوبدستی هلنا، بدون اینکه حتی یکیشون به نورا بخوره، هلنا نورا رو مثل توپ سمت پنجره هل داد و انداخت بیرون. پشت سرش هم ریپارو خوند تا پنجره به حالت اولیه خودش برگرده. وقتش بود به جسد نیمه جون کریدنس برسن...
افرادی که لایک کردند
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 01:31
از: هرجا که بخوام!
پستها:
505
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد ریونکلاو

در حمایت از گشنه در نت 

~ بخش ششم ~
گشنه در نت که قهرمان افسانهای شکلکها بود، هرگز خیال نمیکرد روزی فرا برسه که کسانی که ادعا میکنن عاشق حتی شده یک شکلک هستن (چه برسه به بیشترش) بخوان علیهش موضع میگیرن. چون اگه گشنه در نت نبود، بسیاری از شکلکها در زمان قحطی بزرگ و گشنگی گسترده شکلکها از دنیای نت برای همیشه محو میشدن.
اما همهش این نبود. گشنه در نتی که کارش گندهخوری(!) بود، حالا حرفهایی میشنید در مورد این که به خوردن چیزهایی رو آورده که در واقع غذای دیگر شکلکها بود. خوردن پستها، پیامشخصیها و... هرچقدرم که پر محتوا باشه، هرگز در حدِ گشنه در نت نبود. اونی که سادهترین خوراکش موس بود، چطور ممکن بود چنین چیزهای پیشپا افتادهای رو بخوره؟
همین باعث میشه گشنه در نت که همه خیال میکردن از دیدهها ناپدید شده و دیگه وجود خارجی نداره، هر دو باری که قدرتهاش زیر سوال رفت، چارهای بیندشه و دوباره پا به عرصه بذاره تا نشون بده قدرت دست کیه!
اگه به یاد داشته باشین، اولینبارش خوردن گواهی ssl جادوگران بود. شاید در ظاهر به نظر خوردن یک حرف s ساده باشه که از https ربوده باشه، اما کسی که آشنایی کمی با دنیای نت داشته باشه میفهمه این موضوعی نیست که ساده بشه ازش گذشت. موضوعی که نزدیک به سه روز دسترسی به جادوگران رو با مشکلاتی رو به رو کرده بود. دابی جن آزاد اما از اینور به اونور تلپورت کرد تا با این تهدیدها مقابله کنه و در نهایت موفق شد!
با این حال این خوراکی تپل هم برای مخالفان گشنه در نت کافی نبود تا بهش ایمان بیارن. پس دومینباری که هجمهها علیهش اوج میگیره، گشنه در نت حتی نمیذاره 24 ساعت بگذره. بلکه به سرعت بهش واکنش نشون میده. اون اینبار خوراکی خطرناکتری از درون سیمهای سرور جادوگران رو هدف قرار میده. جایی که سیریوس بلک، این سگ سیاه جادوگران در حال انجام امور فنی بود و ناگهان سر میچرخونه و میبینه که گشنه در نت با اون چشمای ترسناکش بهش زل زده و در یک چشم به هم زدن دهنشو باز میکنه و به خوردن کدای سایت رو میاره.

بشنویم از زبان خود سیریوس:
نقل قول:
سیریوس بلک:قشنگ همینطوری با چشمان ترسناک داشت به من زل میزد و سرور رو خورد. خیلی ترسناک بود.
هلنا ریونکلاو: یا خود روونا، سیریوس! نمیدونم چرا یه لحظه تصورش کردم.
سیریوس بلک: نمیدونی چقدر ترسناک بود. رفتم پشت عله پناه گرفتم ولی عله رو هم خورد.
اما سیریوس سگ سیاهی نبود که با این ترسها رنگ از رخش بپره و سگ سفید بشه، اون ساعتها وقت میذاره تا مشکل رو ریشهیابی کنه و در نهایت هم موفق میشه و جادوگران برای دومینبار نجات پیدا میکنه.
امیدوارم همین دو واقعه کافی باشه تا کسانی که به گشنه در نت ایمان ندارن، بالاخره به قدرتهای این شکلک باور پیدا کنن. لزومی نداره دوستش داشته باشین، ولی مجبور هم نیستین که بهش توهین کنین یا تهمتهای ناروا بزنین. خب؟

حالا سوال اینه که، آیا سومین باری در کار خواهد بود؟ اگه آره، یعنی اینبار گشنه در نت کجای جادوگران رو هدف قرار خواهد داد؟ آیا جادوگران در صورتی که سومینباری رخ بده از این واقعه زنده بیرون میاد یا برای همیشه از دنیای نت پر میکشه؟

بعد از رویارویی با این سوالهای مهم، در پایان داستان میپردازیم به نحوهی شکار کردن المانهای دنیای نت توسط دیگر شکلکهای گشنه. اگه یادتون باشه در بخش اول گفته بودیم چهرهای از شکلکها که شما مشاهده میکنین در واقع حالت اونا در زمانیه که گشنگی بهشون فشار میاره و برای سیر کردن شکمشون دست به اقدام میزنن و از شما خواسته بودیم که باقی شکلکها رو به همین شیوه توضیح بدین که چطوری طعمهشون رو نوش جان میکنن. در اینجا پنج شکلک رو داریم که توسط اینجانب پرده از رازشون برداشته شده.
: شکلک متین قدرت ذهنی بالایی داره. برای اون تنها کافیه تا کنار المانی حضور پیدا کنه، چشماشو ببنده و در حالی که ریلکس کرده، در افکارش چنان انرژی به سمت المان بغلیش صادر کنه تا اون المان یهو بترکه و اجزای تشکیلدهندهش یکراست تو دهن متین فرود بیان و اونو سیر کنن.
: کار چشمک، همون چشمک زدنه! یه چشمکی میزنه که کلی المان دلشون میره و همونجا درجا غش میکنن و چشمک هم با خیال راحت المانها رو در عالم غشکردگی درو میکنه و میخوره.
: ایشون همه رو به قِر دادن وا میداره! قِری متوقف نشو. المانهای دنیای نت به قدری بیاختیار باهاش همراهی میکنن در رقصیدن که در نهایت انرژیشون به پایان میرسه و وقتی قدرت دفاعشون اینچنین به صفر نزول پیدا میکنه، ایشون همونطور که همچنان داره قِر میده یکی یکی یه لقمهی چپشون میکنه.
: شکلک پروفسور راستش نیاز نیست خیلی کار زیادی انجام بده. همین که به جایی ورود کنه کافیه تا یه عده المان از ترس، روحشون بدنشون رو یکهو ترک بگه و در نتیجه بدنای بیروحشون رها بشه تا پروفسور از اونا تغذیه کنه.
: شکلک بوکسور ما رحم نداره! همینطور جلو میره و هرکی تو مسیرش باشه رو مشت میکوبه تو صورتش تا به رحمت ایزدی بپیونده و بتونه بخورش!این بود داستان امروز ما. همچنان از بقیه دعوت به عمل میاریم به گسترده شدن داستان شکلکهای مختلف کمک کنن یا نحوهی شکار المانها توسط شکلکهای مختلف رو برای ما بازگو کرده و به ازای هر 5 شکلکی که معرفی میکنین، 1 گالیون جایزه بگیرین.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/9 2:20:26
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: سهشنبه 27 مرداد 1405 18:09
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
431

در حمایت از گشنه در نت 

×بخش پنجم×
آیا از پاک شدن پستهای خود رنج میبرید؟ آیا از پریدن رولهای خود کلافه میشوید یا حتی جغد شما نامههایتان را در میانه راه رها میکند؟ با ما همراه باشید تا شکلکهای عامل را معرفی بنمایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!

آیا در هنگام ارسال پست و نوشته خود، به جای "ارسال" دستتان به "انصراف" میخورد؟ یا حداقل این چیزی است که شما فکر میکنید؟ آیا خود را بابت دستتان که میلرزد نفرین میکنید؟ خب دیگر نکنید چون تقصیر شما نیست! سمندوجِ شکلکها ( شاید الان در ذهنتون یه سمندون با یه دامن و کفش پاشنه بلند، یه پاپیون رو سرش، در حال عشوه اومدن برای سمندون متصور بشید! ولی نه! سمندوج زن سمندون نیست! سازمان مخفی و نهانسازی دسیسه و جرایم شکلکها) به قدری کارش رو تمیز و دقیق انجام میده که تا چند هفته پیش، هیچ جادوگر و یا ساحرهای متوجهش نشده بود. البته شایعاتی مبنی بر کسانی که قبل از پردهبرداری از این موضوع ناپدید شدن هم وجود داره. پس اگر این پیام به دستتون رسیده و من در حال حاضر اون اطراف نیستم، بدونید که کار، کار شکلکهاست.

وقتی دست شما به "انصراف" برخورد میکنه، همش تقصیر
عه! همونطور که مشاهده میکنید،
ابتدا به صورت کاملاً مطیع و آرام، اون گوشه، پشت "ارسال" ایستاده! اصلاً انقدر آروم و بهحرفگوشکن نگاهت میکنه که باورت نمیشه اون شکلکی که باعث و بانی جابهجایی ناگهانی "ارسال" و "انصراف" هست،
باشه! خلاصه که خیلی مراقب باشید سرتون کلاه نره!نفر بعدی،
هستش! اون گوشه مظلوم و معصوم نگاهت میکنه. اما تا میای ارسال رو بزنی، پا میشه پرده رو میکشه و خودش به همراه پستتون ناپدید میکنه! بعد حالا تو هی بگو تو رو روونا! منم به روونا، من بودم پست نوشتم؛ مگه گوش میکنن؟ هی میگن: "شما به این بخش دسترسی ندارید!" یا مثلاً "برای ارسال، ابتدا وارد شوید!" پس در برابر
هم احتیاط کنید و گول معصومیت و مظلومیتش رو نخورید!آیا پس از ارسال پخ اثری از آن نمیبینید؟ باور کنید کسی جز
مقصر نیست! عه!؟ میگید این که جغد خودمه؟ خب اشتباهت همینجاست! این خودش رو شکل جغدت جا میزنه، بعد که نامه رو گرفت، یه کنجی پیدا میکنه، میشینه میل میکنه! و به همین راحتی پیام شخصی، کاملاً شخصی میمونه و به دست که هیچی، به پای کسی هم نمیرسه!خیلی مراقب پخها و پستاتون باشید؛ این شکلکها خیلی گشنن. اگر هم پستتون پاک شد، بیاین با هم گریه کنیم(
) و اینکه هر پستی رو در گشنهنت نندازیم.
افرادی که لایک کردند
Only Raven

جزئیات کاربر

در حمایت از گشنه در نت
~ بخش چهارم~
_کی اونجاست؟در شبی تاریک که سگ پر نمیزد، کی اونجاست در جست و جوی اینه که ببینه کی اونجاست، اما چون هوا تاریکه، نمیتونه بفهمه کی اونجاست.
این شکلک مثل حیوانی گرسنه، روزهاست که توی کامپیوترها، لپتاپها و سیستمهای غرازه میگرده تا بتونه چیزی برای خوردن پیدا کنه ولی در زمانهی خاموشی، حتی یه لنگه کفش پاره هم گیرش نمیاومد و عمدتا گیر افرادی میافتاد که پیسی رو آتیش میکردن و بدون توجه به مانیتور، مشغول کار با گوشی میشدن.
"کی اونجاست" نگاهش به دختری مو چتری افتاد که نصف نتش رو صرف شر و ورگویی با هوش مصنوعی کرده، و شکلکهای وحشی "ظهور نشان لرد وردمورت"
ضمن خوردن تمام اینترنت، پاسخهای هوش مصنوعی و حتی تبهای اضافی باز شده، نماد خودشون رو در آسمون بختش ثبت کردن و رفتن.
"کی اونجاست" با فهمیدن اینکه مخاطب هدفش قربانی تاریکی شده و فرد مظلوم و معصومیه، جلوتر رفت و لیسی به آپهای توی تبلت لیزا کالن کشید و زبونش آغشته به کانسیلر و لیپ گلاس شد. لیزا که رو به روی آینه مشغول آرایشه، سر میگردونه ولی چون در اصل یه پیرزن در لباس باربیه، چشمای ضعیفی داره و در تاریکی، متوجه حضور "کی اونجاست؟" نمیشه.
شکلک بیچاره که هنوز دلش ضعف میره و شکمش یه چیز درست و حسابی میخواد، سراغ آهنگای لیزا میره و در اونجا با نالههای دارکی از ذلیلشدهترین موزیسینهای دنیا رو به رو میشه، و همین که میخواد یکیشون رو گاز بگیره، صدای پلیر نویز میده و گوش لیزا تیر میکشه.
عصبانیت بر لیزا غلبه میکنه و این باعث میشه جادوی زیباییش از بین بره و چهرهی واقعیش رو نشون بده. "کی اونجاست؟" در اون لحظه میفهمه زیر کانسیلرهای زیر چشم لیزا، سیاهچالهای تاریکتر از زندان آزکابان وجود داره و خط خنده و چروک پیشونیش هم با کرمپودر و پرایمر پر شده بود. همچنین همهی موهای لیزا مصنوعی هستن و در جاهای خالی سرش میشه مزارع هندوانه ایجاد کرد.
"کی اونجاست؟" که حسابی ترسیده، قبل از ترک کردن تبلت نفرین شدهی لیزا، لابهلای لوازم آرایشی مترویی روی میزش، جمجمهی شکلکهایی رو میبینه که تبدیل به قمقمه شدن. برخی از اونها مربوط به عصر یاهو مسنجر هستن و سن و سال "کی اونجاست؟" به شناخت این یاروها قد نمیده اما اون میتونه شکلکهای چاق و لوس وایبر و شکلکهای دامبولی چترومهای دههی ۸۰ رو بشناسه.
بعد از این اتفاق، "کی اونجاست؟" به خونه میره و پنجرههای اتاقش رو با روزنامه و چسب میپوشونه و حتی زیر در اتاقش پارچه میچپونه و گاها شبها از خواب میپره. اون همیشه سایههایی شبیه پالت سایه چشم لیزا کالن رو روی دیوار اتاقش میبینه که معمولا پیگمنت پایین و پودر زیادی دارن. این شکلک در حالی که زیر نور شمعش زجه میزنه، فقط میپرسه: "کی اونجاست؟"
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیزا کالن در 1405/2/29 10:47:26
ویرایش شده توسط لیزا کالن در 1405/2/29 16:09:15
ویرایش شده توسط لیزا کالن در 1405/2/29 17:27:20
ویرایش شده توسط لیزا کالن در 1405/2/29 16:09:15
ویرایش شده توسط لیزا کالن در 1405/2/29 17:27:20
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینهام با پروانهها هم به پایان رسید چراکه این نفلهها با چشیدن اشکهای زهرآلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/28
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: دوشنبه 9 شهریور 1405 19:21
از: دنیای قصه ها
پستها:
160

در حمایت از گشنه در نت 

~ بخش سوم~
گشنه در نت نه تنها اسطوره و راه باز کن بقیه ی شکلک هاست؛ بلکه حامی, یار و مددکار آنها در تمامی مراحل زندگی هم می باشد.
افسانه ها حکایت می کنند در دنیای شکلک ها به جای مرلین، گشنه در نت را برای شفاعت و گره گشایی صدا می کنند.
اما آیا گشنه در نت تنها شکلکی است که بقیه ی شکلک ها می توانند روی آن حساب باز کنند؟
با ما همراه باشید تا به اعماق رمز و راز دنیای شکلک ها بریم و از جنگاوران دلیری که رنگ و روی صفحات ما را حفظ کرده اند پرده برداری کنیم.

به بغل دوستانه بنگرید. چه چیزی می بینید؟
یک شکلک که دست هایش را دراز می کند و سه شکلک دیگر را به خودش می چسباند؟
آیا هیچ تا به حال از خود پرسیدید که چرا سه شکلک دیگر هیچ تلاشی برای شرکت در این به اصطلاح بغل محبت آمیز ندارند؟
بله درست متوجه شدید! یک چیزی اینجا مشکوک است و فهم این سنت هرگز میسر نمی شود مگر با مطالعه ی تاریخ و فیزیولوژی شکلک ها!
شما فکر می کنید یک شکلک چطور از بین می رود؟ مثل شما جادوگران زرد و سفید می شود و غش می کند؟ خیر عزیزان. (امیدوارم بعد از شنیدن این حقیقت کابوس نبینید و دچار اضطراب مزمن نشوید. به یاد داشته باشید هر چیزی که می گوییم همه اش مال تاریخ است و در حال حاضر با کمک گشنه در نت و دوستان تمام شکلک ها در امنیت کامل به سر می برند.)
وقتی یک شکلک به مدت طولانی گرسنه مانده باشد ابتدا کم تحرک می شود. دیگر نمی تواند مثل سابق بپر بپر کند یا دستش را تکان بدهد.
در مرحله ی بعدی حتی ممکن است دست و پاهایش بیفتد. و در مرحله ی بعد به کلی قدرت حرکت کردن را از دست می دهد. او می ماند و نت و شمایی که با آن نشانگر ماوس سنگین به او نزدیک و نزدیک تر می شوید و سر نوک تیزش را به جگر او فرو می کنید.
و یک کلیک کافیست تا شکلک بخت برگشته برای همیشه ناپدید شود؛ گویی هرگز وجود نداشته.
دیگر نگران نباشید! بغل دوستانه اینجاست تا شکلک ها را از زیر دست شما کش برود و مدتی در کنارش خودش نگه دارد. پس اگر دفعه ی بعد دنبال شکلکی گشتید و پیدایش نکردید لبخند بزنید و نفس عمیق بکشید. آن شکلک حالش خوب است و به زودی پیش شما برخواهد گشت اما اینبار قوی و سیر.
- اما دورا! چی میشه اگر ما همون موقع به اون شکلک نیاز داشته باشیم و بیشتر دنبالش بگردیم؟ یعنی ممکنه پیداش کنیم و بکشیمش؟
در جهان اطراف ما گاهی برای مشکلات پیچیده راه حل های ساده ای وجود دارند.
با چکش مستقیم آشنا شوید. شاید لحظه ی اولی که به او نگاه کنید با خودتان گمان کنید که او فقط یک شکلک سطحی است با یک لبخند تصنعی.
اما به سمت چپش نگاه کنید؟ پشت چکشش چیزی عجیب نیست؟... بله! درست فهمیدید! شکلک ها تغییر می کنند و از شکلکی به شکلکی دیگر تبدیل می شوند.
شاید برایتان سوال پیش بیاید که آیا این به این معناست که شکلک ها مثل من متامورفوماگوس و خفن هستند؟ چه سوال خوبی! دقیقا همینطور است.
اینکه هر شکلکی چه حرکتی را انجام بدهد فقط و فقط به یک عامل بستگی دارد. اینکه آن شکلک در آن لحظه چه احساسی داشته!
پس چطور می شود قیافه ی یک شکلک را عوض کرد؟ آفرین! کافیست بزنی پس کله اش. به همین راحتی.
- اما این چه ربطی به نجات شکلک های گرسنه از دست نشانگر موس داشت؟
عجله نکنید! همین حالا به آن هم می رسیم.
شما فکر می کنید هر بار که سراغ شکلکی می روید دارید از همان شکلکی استفاده می کنید که بارها استفاده کرده اید. اما شما گول خوردید!
درست همانطوری که در دید یک خارجی همه ی چینی ها شبیه به هم هستند، شما هم نمی توانید شکلک ها را از یکدیگر تشخیص دهید.
و شکلک ها آنقدر باهوش هستند که خیلی وقت پیش این را یاد گرفته باشند.
پس اگر یک شکلک در حال خوشی نباشد چکش مستقیم قیافه اش را تغییر می دهد و شکلک دیگری را به شما می اندازد. هر چند ممکن است این شکلک ناشی باشد و نتواند خوب نقشش را بازی کند. پس دفعه ی بعد که شکلکی انتخاب کردید و چیز دیگری بر متنتان نشست می دانید که همه اش زیر سر چکش مستقیم است.
- اما دورا شکلک ها چطور همه ی این کارها رو با هم هماهنگ می کنن؟ چطور هر کدوم می فهمن که کی به چی نیاز داره و کی باید کجا باشه تا شکلک ضعیفی قربانی نشه؟
سیستم حرکت شکلک ها خیلی حساس و برنامه ریزی شده ست. درست مثل یک گروه کر اگر هر کدوم از شکلک ها راه خودشون رو برن و یک ثانیه دیرتر یا زودتر از جاشون بجنبن همه چیز به هم می رسه. پس همونطور که در گروه کر به یک رهبر نیاز داریم اینجا هم به یک شکلک زبده نیاز داریم که کار را دست بگیرد.
این شما و این منظم ترین رهبر کر اینترنت. شاید فکر کنید که فقط دارد عصایش را در دستش می چرخاند اما همه ی این حرکات برنامه ریزی شده اند. شما و چشم های کندتان هرگز نخواهید توانست پیام پشت هر اشاره ی عصا را درک کنید.
البته بین خودمان باشد! بعضی شکلک های دیگر هم از این سیستم چرخشی ناراضی هستند؛ هر چند شما به هیچ ورتان نمی گیرید و در همان حال بد هم ازشان استفاده می کنید.دنیای شکلک ها رازهای زیادی دارد و هر کدام از شکلک ها برای اطرافیانشون عزیزن. هر شکلکی ممکنه صدها معنی برای شما داشته باشه اما هرگز برایتان معنادارتر از آنچه برای همدیگر هستند نخواهند بود. شکلک ها هم ازدواج می کنند و خانواده تشکیل می دهند و بچه شکلک ها را به این دنیا می آورند.
و من باید این متن رو همینجا تموم کنم. چون همونطور که حتما کسی منتظر شماست که سرتان را از نت دربیارید پدر شکلک هایی که من در این پست استفاده کردم هم منتظر است به خانه برساندشان.

خونه خوش بگذره!
افرادی که لایک کردند
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/28
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: پنجشنبه 5 شهریور 1405 15:43
از: کجا میدونی داسم زیر گلوت نیست؟
پستها:
392
افتخارات

در حمایت از گشنه در نت 

~ بخش دوم ~
دنیای شکلکها رو دست کم نگیرین!
دنیایی که کاملا بر اساس دنیای انسانها نظاممند، پر از قوانین محکم، گاهی کمرشکن و سخت گیرانه و حتی شکلک شکنانه و شکلک سرویس کن بود. مثل دنیای انسانها نبود که اصلا نظمی درش جریان نداشته باشه و هرکی به هرکی باشه و شهر هرت باشه و سنگ روی سنگ بند نشه و یه سنگ سرشو بزنه به یه سنگ دیگه و سنگها سر به سر هم بذارن و خلاصه اتفاقات ناهنجار و بد و زشت و خجالتآور و بیترادبانه و نچ نچ نچ! بیفته.
بلی... توی این دنیای کاملا منظوم به نظم، همهچیز از روی انصاف و عدالت رخ میده. پس وقتی که یه رئیس شکلک که رئیس یه سازمانه، یه خبر توی پیام امروز شکلکها میخونه، دست و پاشو گم میکنه و آمپر میچسبونه و چسب زخمشو میکنه و آنچنان زخم کاریای بهش وارد میشه که چارهای نداره جز اینکه کاری دست خودش بده. پس نمیتونه دست روی دست بذاره. بلی! اتفاقی افتاد آنچنان ناگوار که شکلک بنده مرلین شلکلکها دیگه نتونست.
نقل قول:
پیام امروز شکلکها
بخش نیازمندیها:
نیازمند یک شکلک جهت خوردن نت در بخش شرقی دستگاه زوپس هستیم. تجمع نتهای خورده نشده در این منطقه ما رو دچار مشکل کرده.
بخش تبریکها و تسلیتها:
با عرض تاسف و تاثر منسوخ شدن و از مد رفتن شکلکرو اعلام میداریم. مراسم بزرگداشت آن مرحوم ساعت ۲۵ تاریخ ۳۲ام ماه ۱۳ام برگزار میشود. لطفا بدون هدیه نیاین. راهتون نمیدیم!
بخش اخبار:
رسوایی و فاجعهی بزرگ! سازمان حمایت از گشنگان در نت، دیگه گشنه نیستن. این سازمان که دستها و پاها و سرها و گردنها و کتف و بالمزهها و رستبیفها و دیزیهای بدون پیاز پشت پردهی جامعه گشنگی در نت هستن، در طی حرکات جدیدشون نشون دادن که دیگه گشنه نیستن. این خیلی زشته! این خیلی نچ نچ نچ! این خیلی وای وای وای! از مسئول مربوطه میخوایم که رسیدگی نکنه، چون اگه الان حرکت کنه یه دو سه ساعت دیگه شاید برسه پشت ترافیک محور چت باکس و شکلک باکس و عمرا دیگه بتونه که برسه. همونجا خودت یه حرکتی بزن که بعدا آبروی شکلکیای که جمع کردی نره. اوفها بر تو!
خواسته ما اینه که سازمانها و شکلکهای ناگشنهای رو که گشنه نیستن و نت نمیخورن و به درد نمیخورن رو از دنیای شکلکها پاک کنیم و بندازیمشون دور! اینا جلوی دست و پای ما گشنهها رو گرفتن. اینا دیگه نت نمیخورن. دیگه گشنه در نت نیستن. تا کی مماشات؟ تا کی خویشتنداری؟ تا کی نه بابا زشته؟ تا کی حیح؟ تا کی عف؟ تا کی یک! تا کی دو! تا کی سه! تا کی دنده به دنده...
دنیا دور سر رئیسشکلک چرخید. چشاش سیاهی رفت. دچار استرس و فروپاشی روانی شد. نتونست تصمیم بگیره که باید دقیقا چیکار کنه. نتونست بفهمه که اصلا تصمیم درست چیه. نتونست که بتونه. اگه میتونست میرفت پیش شکلکهای تونس. ولی خب توی زندگیش کلا یهبار خواست بره تونس، که نتونست! چون رئیس یه سازمان بود. مسئولیت پذیری و احترام و این داستانا...
القصه... رئیس شکلک دیگه اصلا نخواست که بتونه. بنده مرلین کلا بیخیال شد. سر چی؟ سر یه شایعه که معلوم نبود کار کدوم از مرلین بیخبر مرلین نشناس معلوم الحالی بوده و تمام زحمات رئیس شکلک رو نادیده گرفته و این شایعه رو درست کرده که ریاست سازمان گشنهها، خودش گشنه نیست. رئیسی که همیشه گشنه بود. حتی وقتی سیر بود، به اینکه سیره فکر میکرد و باز گشنهش میشد. حتی یه بار پیاز بود و گشنهش شد. موردهایی مثل سیبزمینی، گوجه، خیار، کاهو، کرفس، بادمجون، کدو و... رو هم داشت و دیگه داشت وارد به میوهها میشد، که گرفتن روح و روان بچه رو سوهان کشی کردن و از رده خارجش کردن.
پس سازمانش رو بست.
رئیس شکلک ناامید شده بود. از همهچیز و همهکس! دیگه حوصلهی هیچ چیز رو نداشت. حتی گشنهش هم نمیشد. حتی دیگه سیر و پیاز و داستان هم نمیشد. حتی دیگه از گشنه در نت بزرگ و اعظم برای بچههاش قصه نمیگفت. حتی دیگه به این فکر نمیکرد که گشنه در نت بزرگ و اعظم بهش افتخار میکنه؟ حتی دیگه نمیخواست زندگی کنه. چرا؟ به خاطر یه شایعه! آخه شایعه هم شد دلیل برای ناراحتی؟ البته کاملا درسته که نباید به شایعات دامن زد و چه بسا نباید اونا رو در فضای عمومی پخش کرد و این کار کاملا دور از شکلکیت و مرام و معرفت و صفات نیکوئه. ولی خب شکلکها مثل انسانها نبودن که کاملا همدل باشن و به هم کمک کنن. اونا خیلی بیترادب و چلغوز منش بودن و کاملا براساس یه انسان مدرن و رندوم محضور در جامعه عمل میکردن. چقد زشت واقعا!
روزی از روزها رئیس شکلک، که حالا ناامید شکلک شده بود، روی کاناپهش نشسته بود و داشت برفکهای تلویزیون رو تماشا میکرد و از بس نت نخورده بود، چاق شده بود و یهدونه نوشیدنی کرهای پیکسلی شکلکی غلیظ هم توی دستش بود از نوشیدنیش میخورد و با ناامیدی آه میکشید و دوباره از نوشیدنیش میخورد و ایندفعه با آه ناامیدی میکشید و خلاصه خیلی اوضاع برهمی داشت و خدا نصیب گرگ شکلکی نکنه. البته شاید از خودتون بپرسین که چرا ناامید شکلک چاق شده بود؟ که خب باید بگیم شکلکها سوخت و سازشون برعکسه و اگه نت بخورن لاغر و رو فرم میشن و اگه نت کافی بهشون نرسه، چاق میشن و از کار میافتن.
ناامید شکلک، همینطور که روی کاناپهش نشسته بود چشمش افتاد به یه کتاب. کتابی که یکی از بچههاش روی زمین انداخته بود پر از خرده ریزههای کوچولو و چسبناک نت بود و خیلی کثیف بود. اسم کتاب بود "کرسورت را قورت بده!" اثر برایان شکلکی. برایان شکلکی یه نویسندهی نه چندان معتبر شکلکی بود که کتابهای زیادی در زمینه گشنگی نوشته بود، اما معروفترینش این کتاب بود. برایان شکلکی توی این کتابش از خوردن کرسورهای گنده و خوردنهای سخت و طاقتفرسا گفته بود.
البته این یه موضوع و اصل بود که همه بهش رسیده بودن و اونم این بود که هیچکس کرسور نمیخوره. تنها کسی که کرسور خورده بود، گشنه در نت بزرگ و اعظم بود. اما این دلیل نمیشد که ناامید شکلک، اون کتاب رو نخونه. پس کتاب رو باز کرد و از اولین صفحه شروع به خوندن کرد. ساعتها رو صرف ورق زدن کتاب کرد و متوجه نشد که شب رفته بود و حالا روز شده بود. کلی وقت برای خوندن کتاب گذاشت و کلی انرژی گذاشت که کتاب رو بفهمه و درک کنه.
اما نکرد!
پس رد داد. خیلی رد داد. خیلی خیلی رد داد و گشنهش شد. خیلی گشنه! خیلی خیلی گشنه! خیلی خیلی خیلی گشنه! اونقد گشنه که با گشنگی و ولع فراوون افتاد توی نت و هرچی که به دستش میرسید توی دهنش میکرد و میخورد و به هیچی توجه نمیکرد و انقد حواسش به خوردن بود که نفهمید که حتی از نت جادوگران هم خورده که جادوگران هم دچار پیچش نتی شد و از ماتریکس خارج شد و ارور سکیوریتی داد و از روی https رفت روی http و چند روز کاربرهاش پشت درهای سایت موندن.
بلی! این بود داستان گشنه در نت! حواسمون باشه که گشنهها در نت رو اذیت نکنیم، بهشون گیر ندیم، هواشون رو داشته باشیم و ازشون حمایت کنیم. چون ممکنه رد بدن و این دفعه به جای ارور سکیوریتی، این سایت از دسترسی خارج بشه و داستان...
افرادی که لایک کردند
MAYBE YOU ARE NEXT

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 01:31
از: هرجا که بخوام!
پستها:
505
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران، ارشد ریونکلاو

در حمایت از گشنه در نت 

~ بخش اول ~
دنیای نت رو دست کم نگیرین!
هزاران حروف، شکلک، تصویر، کد و... در تلاشند تا تو صفحهای باز کنی و از گشتن دَرِش لذت ببری.
داستان امروز ما اما از بین این همه المان، متمرکز بر شکلکهای این دنیاست. شکلکهایی که به جملات ما روح میبخشن، در بسیاری از مواقع میتونن مشخصکنندهی لحن حرفامون باشن و یا تنها برای یک واکنش سریع استفاده بشن. تصور دنیای نت بدون این شکلکهای دوستداشتنی ممکن نیست.
روزی روزگاری در دنیای کاملا نظاممند شکلکها در نت، سازمانی وجود داشت که وظیفهش حمایت از گشنهها در نت بود. همونطور که از اسمش هم پیداست، کارمندان این سازمان از گشنهها در نت با غذارسانی بهشون حمایت میکردن. شاید بپرسین مگه شکلک هم گشنهش میشه؟ جواب اینه که بله! اونا هم نیاز به تغذیه دارن و سیر نگه داشتنشون بسیار مهمه.
اما سوال مهم اینه که چرا مهمه؟
هردفعه که شما در نت با صفحات ناقص مواجه میشین، هردفعه که شما قسم میخورین چیزی رو درست نوشتین اما به ناگاه در زمان ارسال میبینین نقطهای حرفی چیزی جا مونده ازش، هردفعه که عکسی در حالی که قبلا نمایش داده میشد اما دیگه نمایش داده نمیشه، اینا همهش زیر سر گشنگان در نته که چون غذایی برای خوردن پیدا نکردن، به تغذیه از جاهایی که نباید رو آوردن، یعنی المانهای سازندهی هر صفحه در نت!
و همینه که اهمیت سیر نگهداشتن گشنگان در نت رو بالا میبره. چون اگه گشنگان اینگونه در نت رها بشن، روزی میرسه که دیگه باید فقط به یک صفحهی سفید عاری از هرگونه المان نگاه کنین. دردناکه نه؟
اگه تا الان هم راضی نشدین که چرا سیر کردن گشنگان در نت اهمیت داره بذارین ضربهی آخر رو بزنم... اگه خیال میکنین این شکلکها برای اون مقاصدی که اول پست ذکر کردم ساخته شدن، باید بگم کاملا در اشتباهین... تمام حرکاتی که شما در هر شکلکی میبینین، حرکت مخصوص اون شکلک در زمانیه که گشنگی بهش فشار میاره و به خوردن غذا از راههای غیر قانونی رو میاره.
باور ندارین؟ چند نمونه رو خودتون مشاهده بفرمایید!
» ایشون تخصصش در گول زدنه. به المانهای نت میگه اونجا رو! و وقتی همه سرشون رو برمیگردونن تا اونجا رو نگاه کنن... خب... یا خودشون خورده میشن یا اطرافشون المانزدایی میشه (توسط این گشنه خورده میشه) و برهوت سفیدرنگ میمونه.
» این یکی با خندههای شیطانیش باعث میشه بچهالمانها از ترس بگرخن و شکار کردنشون یا صفحهای که رها کردن راحت بشه.
» این شکلک خطرناک با چکشش هرچی جلو راهش ببینه میکوبه تو سرش تا صاف برو تو گلو بشه.
» این یکی اینقد به یه المان نگاه میکنه تا خودش از خجالت آب بشه و وقتی آب شد، شروع به نوشیدنش میکنه.
» ایشون با وانمود کردن به این که چه چیز خوشمزهای رو میلیسه، المانها رو به سمت خودش جذب میکنه و بعد یکی با کفش میزنه تو سرشون تا آبگوشت بشن و بعد میلشون میکنه.همینجا از تمام علاقمندان دعوت به عمل میارم که نحوهی شکار و سیراب شدن باقی شکلکها رو در طی رولهای تکپستی در همین تاپیک ارائه بدن. به ازای شرح هر 5 شکلک 1 گالیون نوش جونتون میشه.
پس همه چیز اون ظاهر گوگولی مگولیای که ما از شکلکها میبینیم نیست. همونطور که دیدین داستان پشت شکلکها ترسناکتر از چیزیه که تصورشو میکنین. اونا براساس نیازهای ما بوجود نیومدن تا ما ازشون استفاده ابزاری کنیم... بلکه اونا از ابتدا وجود داشتن و ما متناسب با هر موقعیت ازشون کار کشیدیم.
اما ترسناکترین شکلک کدومه؟ قدرتمندترینشون قادر به انجام چه کاریه؟
در افسانههای شکلکها که مامانشکلکها قبل از خواب برای بچهشکلکهاشون تعریف میکنن تا بچهشکلکهای حرفگوشکنی باشن و قدر سیر بودنشون رو بدونن اومده که روزگار تاریکی در تاریخ شکلکها وجود داشته که گشنگی شدیدا بیداد میکرده. شکلکهای خاطی که به خاطر گشنگی به خوردن المانها رو میاوردن و نظم صفحات رو در نت به طرز قابل توجهی به هم میزدن، یکی یکی دستگیر شده و برای همیشه از صحنه نت حذف میشدن. تا این که شکلکی شجاع از دل گشنگان برای دفاع از همشکلکیهاش برمیخیزه و حرکتی تاریخی رو انجام میده که هیچ شکلکی هرگز متصور نبود انجام چنین کاری ممکن باشه. تا به امروز هم شکلکی مشابهش نیومده که بتونه حرکتش رو تکرار کنه. اون شکلک کسی نیست جز...
گشنه در نت 
اون از المانهای تشکیلدهندهی نت عبور کرد و کاری رو کرد که از نظر همه ناممکن بود. اون نشان موس رو خورد... و با خوردن نشان موس دیگه کنترل کامل از دست اون سیستم خارج میشد و قادر به متوقف کردن شکلکهای گرسنهای که به نت حمله کرده بودن نبود. اینطوری بود که قهرمان شکلکها، یعنی گشنه در نت، راه رو برای همشکلکیهاش باز کرد تا بتونن تا زمان بازیابی نشان موس دلی از عزا در بیارن و از گشنگی تلف نشن.
اون تنها به یک نشان موس اکتفا نکرد، بلکه بعنوان فرماندهی گشنگان در نت، در صف مقدم حرکت میکرد و سیستم به سیستم نشان موسها رو میخورد تا لشگر گشنه در نت بتونن با خوردن المانها از تلف شدن بر اثر گشنگی نجات پیدا کنن.
هیچکس نمیدونه توطئههایی از طرف تمام المانهای نت شکل گرفت تا گشنه در نت رو نابود کنه یا خودش بعد از دیدن بازگشت عظمت به مردمش کنار کشید تا در سکوت باقی عمرش طی بشه و به تاریخ بپیونده. ولی هرچی که بود، یاد، خاطره و افسانهی گشنه در نت برای همیشه در داستانهای بچهشکلکها باقی موند و حتی راه خودش رو به شکلکهای صفحهای در جادوگران هم باز کرد.
یکی از این بچهشکلکها همونی بود که سازمان حمایت از گشنگان در نت رو تاسیس کرده بود. اون به خوبی درک کرده بود که گشنه در نت چه کمک بزرگی به دنیاشون کرده و اگه اون نبود، شاید تمام شکلکها در همون زمان از گشنگی تلف میشدن و به نیستی میپیوستن و دیگه خبری از شکلکها در دنیای امروزی نت نمیبود. اون این سازمان رو تاسیس میکنه تا بتونه به شیوهی خودش قهرمان خاموشی در جامعهی شکلکها باشه و اونا رو سیر نگه داره.
بچهشکلک که حالا دیگه رئیسشکلک بود میدونست گشنه در نت هرجا که هست، چقد به وجودش افتخار میکنه. سالهای سال این سازمان با موفقیت از گشنگان در نت حمایت میکنه، اما فاجعه از اون روزی آغاز میشه که رئیسشکلک داستان ما خبری رو تو پیام امروز شکلکها میخونه که نباید...
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

برای تشکر از دوستای همگروهی عزیزم در ریونکلاو 

گابریلا بعد از مدتها مطمئن از این که همگروهیهایش به قدری پیشرفت کردهاند و با یکدیگر به صمیمت رسیدهاند که خودشان میتوانند مسیر پیش رویشان را هرجور که میخواهند بسازند، با خیال راحت روی تختش در خوابگاه دختران ریونکلاو دراز میکشد. از این که لیلی و لاکرتیا قبول کرده بودند که مسئولیتها را برعهده بگیرند بسیار خوشحال بود.
او همین حالا هم بیش از اندازه و خوشحال و مفتخر به همگروهیهایش بود. آنها نشان داده بودند که اگر بخواهند، قدیمی و تازهوارد در کنار یکدیگر میتوانند قویتر از هر گروه دیگری در هاگوارتز ظاهر شوند. آنها نشان داده بودند قلبشان به روی تمام گروههای دیگر باز است تا آنها را در آغوش بگیرند و در کنار یکدیگر برای نزدیکتر شدن دلهایشان فعالیت کنند. آنها نشان داده بودند چقدر بینظیر هستند.
علاوه بر آن، گادفری بعد از وقفهای کوتاه و ایزابل بعد از ماهها دوباره به جمع صمیمیشان بازگشته بودند. حتی جوزفین نیز تلاشش را کرده بود تا در ریونکلاو باقی بماند. دیگر چه چیز بیشتری میتوانی از گروهت انتظار داشته باشی؟
براستی که هیچچیز!
با تمامی این افکار خوش، چشمهای گابریلا خواب را در آغوش میکشد. خوابی که در کمال آرامش و لبخند به لب به سراغش آمده بود. او خیال میکرد دیگر خوشحالیای فراتر از این از جانب گروهش وجود ندارد. اما گابریلا اشتباه کرده بود. ریونکلاو هنوز سورپرایزهای خودش را داشت. چیزی که هرگز تصورش را نمیکرد...
ابتدا آلنیس به خوابش میآید. همکاری که همواره آماده بود تا هر آنچه لازم است برای سرگرم کردن اعضای ریونکلاو پیادهسازی کند. با آن نظم بیسابقهاش که اگر نداشت، گابریلا در میان وظایف ارشد بودن گم میشد. چقدر خوب بود که آلنیس را در کنارش داشت. آنقدر خوب که وقتی آلنیس دیگر نتوانست به وظایف ارشدی ادامه دهد، خودش نیز نتوانست. او با همکارش کامل میشد و بدون او نمیتوانست.
سپس سو ظاهر میشود. به یاد میآورد که چطور سو همیشه در کنارش بود. حتی زمانهایی که دانسته اشتباه کرده بود، او همیشه هوایش را داشت. چطور حتی زمانهایی همکارش در مدیریت بود اما با وجود تمام سختیهایی که کشیده بود چیزی نگفته بود. او فراتر از شخصی بود که مسئولیتپذیر مینامیم. چرا که آن شرایط سخت را هیچکس به تنهایی نمیتواند تحمل کند و دم نزند. چقدر افسوس میخورد که نمیدانست تا کمکش کند. تا کسی که روزی یکی از بهترین دوستانش میشود را از ابتدا در آغوش بگیرد و دست یاری به سویش دراز کند. اما دیر کرده بود. با این حال قلب سو بزرگتر از این حرفها بود که گلهای داشته باشد. او حتی برایش پرترهای از پیکسی کشیده بود که در دیوار زرد رنگ اتاقش میدرخشید.
صحنه عوض میشود و سیبل را میبیند. او که یار قدیمیاش بود و خوشیها و سختیهای زیادی را در کنار یکدیگر گذرانده بودند. چقدر از بازگشت دوبارهی او خوشحال بود. هرگز حتی در بهترین رویاهایش هم نمیتوانست حضور سیبل را آنچنان قوی و فعال ببیند. او تا جایی که توانسته بود برای گروهش تلاش کرده بود و کم نگذاشته بود. نه فقط برای ریونکلاو، بلکه حتی برای گابریلا. اگر او نبود، پای گابریلا هرگز به میتینگهای جادوگران باز نمیشد.
ناگهان اسنیچی پروازکنان میان او و سیبل قرار میگیرد. گابریلا رد اسنیچ را دنبال میکند تا جایی که به بردلی میرسد. مثل همیشه لبخند به لب داشت و هندوانههای زیادی را روی جاروی پرندهاش حمل میکرد تا به محض دیدن گابریلا آنها را به او تحویل دهد. کار همیشگیاش بود، اما هرگز برای گابریلا تکراری نمیشد. او در هر شرایطی تمام سعیش را کرده بود تا هر آنچه میتواند برای گروهش انجام دهد. نمیدانست اگر او نبود، آتش شومینه به چه سرعتی ممکن بود خاموش شود.
حالا برف سنگینی شروع به باریدن میکند. گابریلا ابتدا خیال میکند برف شادی است، اما سرمای گرمابخشی که به دنبال دارد نشان میدهد چه کسی حضور یافته است. بم. آدمبرفیای که در روزهای سکوت جادوگران، با فعالیت بینظیرش بلاکهای ایفای نقش جادوگران را همواره فعال نگه میداشت. او اولین کسی بود که در کنار بردلی، گروه تنها چهار نفرهی ریونکلاو را به فعالیت واداشته بود. اگر او نبود، شاید هرگز نمیدانستند که چطور میتوانند از آن گروه جهت دوستی و نزدیکی بیشتر به یکدیگر استفاده کنند.
با پایان یافتن بارش برف، مردی که همراه کلکل با همسرش بود توجه گابریلا را به خود جلب میکند. آکی و دیزی بودند. باورش نمیشد جادوگران هنوز هم میتواند با شخصیتهای اینچنین خلاق سورپرایزت کند. هنوز به یاد داشت در حالی که نمیدانست نمایندهی ریونکلاو در هاگوارتز چه کسی باشد، دیزی قدم به جلو برداشت و با مسئولیتپذیری عالیای که نشان داده بود حتی در سختترین شرایط نیز آن را تا انتها به درستی به پایان رسانده بود. چقدر دوست داشت او را در سختیهایش در آغوش بگیرد و به او دلداری دهد. نتوانسته بود، اما امیدوار بود حداقل باعث ناامیدیاش نشده باشد. حتی اگر شده بود، آکی مهربانتر از آن بود که چیزی بگوید.
گابریلا در این فکر و خیال بود که دختری در کمال متانت با پرشی جلویش ظاهر میشود. لاکرتیا بود که به زبانی سخن میگفت که گابریلا قادر به درکش نبود، اما از ظاهرش پیدا بود چقدر محبت درون آن نهفته است. لاکرتیا پیشتر نیز محبت فراوانش به گابریلا را نشان داده بود. نمیدانست دقیقا چه کرده است که لایق چنین افتخاری شده است، اما همیشه شنیدن حرفهایش برایش خوشحال کننده بود و باعث میشد او احساس کند به چیزی که در ریونکلاو برای اعضای گروهش میخواسته است، رسیده است.
اینبار دختری مو قرمز جلو میآید و به آرامی لاکرتیا را از صحنه بیرون میکند. لیلی که از همان لحظهی حضورش چنان فعال ظاهر شده بود که کل جادوگران را به تسخیر خود در آورده بود. او حتی به این هم بسنده نکرده بود و همراه مادرش جینی، قدم دیگری به جلو برداشته بود تا نشان دهد جادوگران برایش مهمتر از آن است که تنها بیننده باشند و میخواهند نقشی در هدایت آن داشته باشند. و هر دو با موفقیت کامل از آن بیرون آمده بودند. چقدر حس خوبی است که با آرامش تنها به تماشا بنشینی که چطور همه چیز به بهترین شکل ممکن اجرا میشود.
جنخونگیای که در حال تنبیه خود با دیوار بود، باعث میشود گابریلا سرش را به آن سمت بچرخاند. دابی بود. قدیمیترین و بهترین دوستش که از زمانی که هر دو نوجوانی بیش نبودند یکدیگر را میشناختند. چقدر با او راحت و صمیمی بود. چه پستیها و بلندیهایی که در دوستیشان رخ داده بود. اما در نهایت تمامی آنها باعث شده بود که شناخت و اعتمادشان به یکدیگر بیشتر شود. باورش نمیشد که دوباره روزی بتواند او را اینچنین فعال ببیند، اما حتی دورترین آرزوها نیز میتوانند به حقیقت بپیوندند.
نوبت وینکی بود که با مسلسلش فرا برسد. وینکی سواد نداشت، اما بیش از آن که تصورش را بکند گابریلا را خوشنود کرده بود. با رولهای زیبا و متفاوتش که همیشه خنده به لبان خوانندگانش میآورد. او هرگز انتظاری فراتر از حضورهای گاه و بیگاهش در جادوگران نداشت. با خود عهد بسته بود تا زمانی که ارشد باشد و وینکی بخواهد، جایگاهش در ریونکلاو برای همیشه محفوظ بماند. فراموش نمیکند حتی زمانی که یار شفیقش آنها را ترک کرد، او همچنان به عشق جادوگران ماند.
سپس ایزابل را میبیند. رولهای جدیای که در ایونتهای مختلف زده بود را به یاد داشت. چقدر سوژهها را زیبا و احساسی جلو میبرد که دل خواننده را به درد میآورد تا محتوایش را با جان دل احساس کنند. درست همچون گادفری که همیشه در جایجای سایت ردپای رولهای زیبای جدیاش برای تحتتاثیر قرار دادن همگان دیده میشود. باورش نمیشد که ممکن بود او را از دست دهد، اما خوشحال بود که این اتفاق رخ نداده بود.
کریدنس و مارکوس در صف بعدی ایستاده بودند. حضور کوتاه اما پر ثمری داشتند. گابریلا همیشه افسوس میخورد که ماگلها مانع حضور بیشتر آنها شده بودند. چقدر شخصیتپردازی کریدنس و تعاملش با ققنوسش را دوست داشت. چقدر حضورهای قهرمانانهی مارکوس در سوژهها جالب بودند.
در قدم بعدی هلن و جوزفین جلو میآیند. شاید حضورشان کمرنگ بود، اما تمام تلاششان را کرده بودند. هرگز از یاد نمیبرد که چطور به خاطر حضور هلن بود که ریونکلاو بعد از مدتها سر پایش ایستاد و سپس، خودش و آلنیس دقیقا پا در ردپای برجای گذاشته از زمان ارشد بودن او قدم گذاشتند.
در نهایت، مگر میشود انرژی حضور پر از هیجان لونا را نادیده گرفت؟ او که همواره با عجله سعی میکند خواستهات را پیاده کند و هرگاه حضور پیدا میکند، اشتیاق از وجودش میبارد. با کثیف شدن زمینی که از حضور پر شور همگان در خواب گابریلا بر جای مانده بود، ارگ چشمکزنان موسیقی مینوازد تا پایانی بر خواب رویایی گابریلا باشد.
اما پیش از آن که گابریلا غلتی بزند، پسری کوچک به نام کوین مطمئن میشود که بتواند برای او دست تکان دهد. او همیشه به گابریلا لطف داشت و یکی از خاطرهانگیزترین پستهای جادوگران برای گابریلا را با گرد هم آوردن افراد مختلف تهیه کرده بود. پشت سر او سدریکِ مهربونِ کاردرست مشاهده میشود و نیکلاسی که همیشه به فکرش بود.
بالاخره گابریلا غلت میزند و لبخندی که گشادتر از قبل شده بود، به ماهی که از پشت پنجره میدرخشید سلام میدهد.
ممنون از تمامی دستاندرکاران تولد و باقی ریونکلاویها. 

افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط گابریلا پرنتیس در 1404/8/29 17:52:38
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/11/27
تولد نقش: 1403/11/30
آخرین ورود: یکشنبه 4 مرداد 1405 13:33
از: هر جا که بخوام!
پستها:
539

جهت تشکر از سالازار اسلیترین
پست دوم
و او گذشته بود...
با گذر زمان، آموزهها و گفتههای سالازار انگار که وحی الهی باشند در تار و پود بدن گابریلا تنیده بودند. نه به اجبار، بلکه با پذیرفتنی که با تبدیل شدن به خواستن، رنگ و روی تازهای یافته بود. مقاومتی که گابریل اولینبار به خرج داده بود، با سخنان سالازار که همیشه درست به نظر میرسیدند در هم شکسته بود و به مرور زمان جای خود را به اشتیاق داده بود. اشتیاق برای بیشتر به چالش کشیده شدن، بیشتر شنیدن، بیشتر آموختن و قویتر از همیشه از آن بیرون آمدن.
او مدتها پیش به این باور رسیده بود که هر آنچه سالازار به او میآموزد، قدمی برای رشد روز افزونش است.
حالا گابریلا به آخرین روزهای آموزشش در جهنم رسیده بود. وقتی به گذشته نگاه میکرد، شاید هرگز تصورش را نمیکرد روزی به کسی تبدیل شود که سالازار از او ساخته بود. اگر سالازار نبود، او همچنان همان دخترک رنگارنگی میبود که غرق در دنیایی بود که دیگران برایش در اولویت اول قرار داشتند و هر کاری برایشان میکرد. دختر سادهای با این تصور که همه همیشه راستش را میگفتند و قابل اعتماد بودند. بدون آنکه متوجه باشد دنیای بیرون چقدر خطرناک میتواند باشد و چطور آسیبپذیر رها شده است.
براستی اگر همچنان گابریل میبود، عاقبتش چه میشد؟
اگر از گابریلا بپرسی، پاسخ برایش ساده بود. تا آن لحظه هزاران بار نابود شده بود. با اعتمادهای بیجایش. با سادگی بیش از حدش. چقدر خوشحال بود که سالازار او را تبدیل به ساحرهای قوی کرده است.
همه چیز با یک جنگ آغاز شده بود. جنگی دهشناک بین جادوگرانی که روشنایی را برگزیده بودند و جادوگرانی که به دنبال به ارمغان آوردن تاریکی بودند. همانجا جایی بود که با او برخورد کرده بود. برخوردی که زندگیاش را به طور کلی تغییر داده بود. گابریل در زمان درست، در مکان درست قرار گرفته بود و با سالازار اسلیترین کبیری رو به رو شده بود که حاضر نشده بود روی کودک یازدهسالهای که جلویش ایستاده بود چوبدستی بکشد. سالازار در چشمان او چیزی را دیده بود که همیشه به دنبالش بود.
بار اول سرنخهایی را برای دخترک برجا گذاشت تا انتخابش را ببیند. او میخواست شاگردش خودش او را انتخاب کند. گابریل آن نخهای نامرئی را گرفته بود و با دنبال کردنشان، دیدارهای بعدیاش با سالازار به گونهای رقم خورد که سالازار را به یقین رساند که انتخاب درستی کرده است.
حالا دیگر جهنم برایش آن مکان غریبهی هفت سال پیش نبود. آنجا را مثل کف دستش میشناخت و خودش از همان جنس بود. آتش جهنم درون او ریشه دوانده بود و او را با خود یکی کرده بود. او نیمهپریزاد-ساحرهای بود که زندگی را در لذت خودش یافته بود. خوب، بد، درد و احساسات برایش معنای دوری داشتند. چرا که او هر آنچه را لازم بود بیاموزد، از قدرتمندترین جادوگر حال حاضر آموخته بود.
از سالازار اسلیترین.
افرادی که لایک کردند
🦅 Only Raven 🦅
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


رو اعلام میداریم. مراسم بزرگداشت آن مرحوم ساعت ۲۵ تاریخ ۳۲ام ماه ۱۳ام برگزار میشود. لطفا بدون هدیه نیاین. راهتون نمیدیم!