تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
94 کاربر(ها) آنلاین هستند (70 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
89
مهمانان
|
5
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
پیام امروز
آبی مثلِ... ریونکلاو!
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر

شبهای آبی لونا — پارت سوم (پارت آخر)
راهرو باریک بود، اونقدر باریک که شونههای لونا تقریباً به دیوارهاش میخورد. سنگها سرد و نمناک بودن. نور آبی ته راهرو ثابت مونده بود — نه نزدیکتر میشد، نه دورتر.
لونا قدمبهقدم جلو رفت. بعد از چند قدم، راهرو باز شد به یه اتاق گرد، با سقفی گنبدی که روش نقطههای آبی کمرنگ میدرخشیدن.
و وسط اتاق، یه موجود ایستاده بود.
نه پا داشت، نه دست. بدنش مثل ستون نازکی از آب بود که آروم بالا و پایین میرفت. صورتش واضح بود — چشمهای آبی، و دهنی که انگار سالها بود لبخند نزده.
لونا وایساد. سرش رو کج کرد.
بعد آروم گفت: «تو توی دریاچه زندگی میکنی، مگه نه؟»
موج آرومی توی بدنش افتاد. سرش رو تکون داد. صداش مثل صدای آب بود که روی سنگ میریزه. «بودم. حالا نمیتونم برگردم.»
«چرا؟»
«چون سنگم رو دزدیدن. یه سنگ آبی. مال مادرم بود. و تا پیداش نکنم، آب من رو راه نمیده.»
لونا یه قدم جلوتر رفت. «کی دزدیدش؟»
«یه دانشآموز. نمیدونست چیه. فکر کرد یه سنگ قیمتیه و بردش توی قلعه. حالا نمیتونم برم دنبالش — چون آب من رو راه نمیده.»
لونا سرش رو تکون داد. «اسمت چیه؟»
«نیلوفَر.»
«اسم قشنگیه. مال گلهای روی دریاچهست، مگه نه؟»
نیلوفَر یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: «آره. مادرم عاشق اون گلها بود.»
لونا لبخند زد. «خب، نیلوفَر. سنگ کجاست؟»
«توی اتاق متروکهی طبقهی هفتم. پشت نقاشی دختری که گریه میکنه. ولی اون اتاق قفل نیست — بیداره. و هر کسی که بیدارش کنه، دیگه نمیتونه بخوابه.»
لونا سرش رو تکون داد. «خب. پس بهتره زودتر برم.»
برگشت سمت راهرو. ولی نیلوفَر صداش زد: «صبر کن.»
لونا وایساد.
«چرا کمکم میکنی؟»
لونا یه لحظه فکر کرد. بعد گفت: «چون ماه امشب ناراحت بود. و تو هم ناراحتی. فکر کنم این کافیه.»
نیلوفَر یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: «لونا.»
لونا ابروهاش رو بالا داد. «اسممو از کجا میدونی؟»
«از ذهنت. من روح آبم. وقتی کسی رو میبینم که میتونه منو ببینه، افکارش رو حس میکنم. اسمت، تصویر برجت، حتی اون چای سردی که همیشه کنار پنجره میذاری.»
لونا یه لحظه بهش خیره شد. بعد لبخند زد. «خب. پس تو بیشتر از من میدونی.»
نیلوفَر سرش رو تکون داد. «ممنونم، لونا.»
و لونا از راهرو بیرون رفت.
---
لونا از راهرو بیرون اومد و دریچه رو بست. راه افتاد سمت پلههای اصلی. فانوسهای جادویی با هر قدمش بیدار میشدن.
طبقهی هفتم باریکتر و تاریکتر بود. ته راهرو، یه در چوبی قدیمی بود. کنار در، یه نقاشی بزرگ — دختری با موهای بلند و چشمهای اشکبار که یه سنگ آبی توی دستش گرفته بود.
لونا وایساد. به نقاشی نگاه کرد. بعد در رو باز کرد.
اتاق تاریک بود. وسط اتاق، روی یه میز چوبی، یه سنگ آبی کوچیک آروم میدرخشید.
لونا یه قدم داخل گذاشت. ولی وقتی دستش رو دراز کرد، یه صدای خشدار از پشت سرش اومد. سرش رو چرخوند. قاب نقاشی خالی بود. و توی تاریکی، یه سایهی بلند ایستاده بود — دختری با موهای بلند.
لونا عقب نکشید.
دختر آروم گفت: «تو اومدی سنگ رو ببری.»
«آره.»
«میدونی اگه ببریش، من دیگه نمیتونم برگردم توی نقاشی؟»
لونا یه لحظه ساکت شد. بعد گفت: «میدونم. ولی اون هم نمیتونه برگرده توی آب. فکر کنم نوبت اونه.»
دختر یه قدم جلوتر اومد. اشکهاش مثل شبنم میدرخشید. «من مدت ها اینجا موندم. منتظر کسی که سنگ رو پیدا کنه.»
لونا سرش رو کج کرد. «تو قویتری از اون چیزی که فکر میکنی. من از چشمهات میبینم.»
دختر یه لحظه خیره شد. بعد یه لبخند کوچیک روی صورتش نشست.
«بردارش. و به نیلوفَر بگو من دیگه ناراحت نیستم.»
لونا سنگ رو برداشت. سرد بود، مثل آب دریاچه. وقتی برگشت سمت در، دختر نبود. ولی قاب نقاشی حالا یه تصویر جدید داشت — دختری که لبخند میزد.
لونا از اتاق بیرون اومد و در رو بست.
---
راه برگشت کوتاه بود. وقتی به راهروی ریوینکلا رسید، نور آبی کنار مجسمه منتظر بود.
نیلوفَر از سایه بیرون اومد. چشمهاش به سنگ بود. «پیداش کردی.»
لونا سنگ رو جلو گذاشت. نیلوفَر دستش رو دراز کرد و سنگ رو گرفت. یه لحظه، بدنش روشنتر شد، آبیتر، زندهتر.
«ممنونم،» نیلوفَر گفت. «حالا میتونم برگردم.»
لونا لبخند زد. «به دختر نقاشی گفتم. گفت دیگه ناراحت نیست.»
نیلوفَر سرش رو تکون داد و توی نور آبی آروم محو شد. آخرین چیزی که لونا دید، چشمهاش بود — این بار پلک زد.
راهرو خالی شد.
لونا برگشت سمت برج ریوینکلا. پالتوش رو انداخت روی تخت و دوباره نشست روی طاقچهی پنجره. ماه هنوز اونجا بود — ولی این بار انگار یه کم روشنتر میدرخشید.
لونا فنجون چای سردش رو برداشت، یه جرعه خورد و زیر لب گفت: «خب. شب خوبی بود.»
و به آسمون خیره شد.
راهرو باریک بود، اونقدر باریک که شونههای لونا تقریباً به دیوارهاش میخورد. سنگها سرد و نمناک بودن. نور آبی ته راهرو ثابت مونده بود — نه نزدیکتر میشد، نه دورتر.
لونا قدمبهقدم جلو رفت. بعد از چند قدم، راهرو باز شد به یه اتاق گرد، با سقفی گنبدی که روش نقطههای آبی کمرنگ میدرخشیدن.
و وسط اتاق، یه موجود ایستاده بود.
نه پا داشت، نه دست. بدنش مثل ستون نازکی از آب بود که آروم بالا و پایین میرفت. صورتش واضح بود — چشمهای آبی، و دهنی که انگار سالها بود لبخند نزده.
لونا وایساد. سرش رو کج کرد.
بعد آروم گفت: «تو توی دریاچه زندگی میکنی، مگه نه؟»
موج آرومی توی بدنش افتاد. سرش رو تکون داد. صداش مثل صدای آب بود که روی سنگ میریزه. «بودم. حالا نمیتونم برگردم.»
«چرا؟»
«چون سنگم رو دزدیدن. یه سنگ آبی. مال مادرم بود. و تا پیداش نکنم، آب من رو راه نمیده.»
لونا یه قدم جلوتر رفت. «کی دزدیدش؟»
«یه دانشآموز. نمیدونست چیه. فکر کرد یه سنگ قیمتیه و بردش توی قلعه. حالا نمیتونم برم دنبالش — چون آب من رو راه نمیده.»
لونا سرش رو تکون داد. «اسمت چیه؟»
«نیلوفَر.»
«اسم قشنگیه. مال گلهای روی دریاچهست، مگه نه؟»
نیلوفَر یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: «آره. مادرم عاشق اون گلها بود.»
لونا لبخند زد. «خب، نیلوفَر. سنگ کجاست؟»
«توی اتاق متروکهی طبقهی هفتم. پشت نقاشی دختری که گریه میکنه. ولی اون اتاق قفل نیست — بیداره. و هر کسی که بیدارش کنه، دیگه نمیتونه بخوابه.»
لونا سرش رو تکون داد. «خب. پس بهتره زودتر برم.»
برگشت سمت راهرو. ولی نیلوفَر صداش زد: «صبر کن.»
لونا وایساد.
«چرا کمکم میکنی؟»
لونا یه لحظه فکر کرد. بعد گفت: «چون ماه امشب ناراحت بود. و تو هم ناراحتی. فکر کنم این کافیه.»
نیلوفَر یه لحظه ساکت شد. بعد آروم گفت: «لونا.»
لونا ابروهاش رو بالا داد. «اسممو از کجا میدونی؟»
«از ذهنت. من روح آبم. وقتی کسی رو میبینم که میتونه منو ببینه، افکارش رو حس میکنم. اسمت، تصویر برجت، حتی اون چای سردی که همیشه کنار پنجره میذاری.»
لونا یه لحظه بهش خیره شد. بعد لبخند زد. «خب. پس تو بیشتر از من میدونی.»
نیلوفَر سرش رو تکون داد. «ممنونم، لونا.»
و لونا از راهرو بیرون رفت.
---
لونا از راهرو بیرون اومد و دریچه رو بست. راه افتاد سمت پلههای اصلی. فانوسهای جادویی با هر قدمش بیدار میشدن.
طبقهی هفتم باریکتر و تاریکتر بود. ته راهرو، یه در چوبی قدیمی بود. کنار در، یه نقاشی بزرگ — دختری با موهای بلند و چشمهای اشکبار که یه سنگ آبی توی دستش گرفته بود.
لونا وایساد. به نقاشی نگاه کرد. بعد در رو باز کرد.
اتاق تاریک بود. وسط اتاق، روی یه میز چوبی، یه سنگ آبی کوچیک آروم میدرخشید.
لونا یه قدم داخل گذاشت. ولی وقتی دستش رو دراز کرد، یه صدای خشدار از پشت سرش اومد. سرش رو چرخوند. قاب نقاشی خالی بود. و توی تاریکی، یه سایهی بلند ایستاده بود — دختری با موهای بلند.
لونا عقب نکشید.
دختر آروم گفت: «تو اومدی سنگ رو ببری.»
«آره.»
«میدونی اگه ببریش، من دیگه نمیتونم برگردم توی نقاشی؟»
لونا یه لحظه ساکت شد. بعد گفت: «میدونم. ولی اون هم نمیتونه برگرده توی آب. فکر کنم نوبت اونه.»
دختر یه قدم جلوتر اومد. اشکهاش مثل شبنم میدرخشید. «من مدت ها اینجا موندم. منتظر کسی که سنگ رو پیدا کنه.»
لونا سرش رو کج کرد. «تو قویتری از اون چیزی که فکر میکنی. من از چشمهات میبینم.»
دختر یه لحظه خیره شد. بعد یه لبخند کوچیک روی صورتش نشست.
«بردارش. و به نیلوفَر بگو من دیگه ناراحت نیستم.»
لونا سنگ رو برداشت. سرد بود، مثل آب دریاچه. وقتی برگشت سمت در، دختر نبود. ولی قاب نقاشی حالا یه تصویر جدید داشت — دختری که لبخند میزد.
لونا از اتاق بیرون اومد و در رو بست.
---
راه برگشت کوتاه بود. وقتی به راهروی ریوینکلا رسید، نور آبی کنار مجسمه منتظر بود.
نیلوفَر از سایه بیرون اومد. چشمهاش به سنگ بود. «پیداش کردی.»
لونا سنگ رو جلو گذاشت. نیلوفَر دستش رو دراز کرد و سنگ رو گرفت. یه لحظه، بدنش روشنتر شد، آبیتر، زندهتر.
«ممنونم،» نیلوفَر گفت. «حالا میتونم برگردم.»
لونا لبخند زد. «به دختر نقاشی گفتم. گفت دیگه ناراحت نیست.»
نیلوفَر سرش رو تکون داد و توی نور آبی آروم محو شد. آخرین چیزی که لونا دید، چشمهاش بود — این بار پلک زد.
راهرو خالی شد.
لونا برگشت سمت برج ریوینکلا. پالتوش رو انداخت روی تخت و دوباره نشست روی طاقچهی پنجره. ماه هنوز اونجا بود — ولی این بار انگار یه کم روشنتر میدرخشید.
لونا فنجون چای سردش رو برداشت، یه جرعه خورد و زیر لب گفت: «خب. شب خوبی بود.»
و به آسمون خیره شد.
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

شبهای آبی لونا — پست دوم
پلههای مارپیچ برج ریوینکلا توی تاریکی، مثل مار سنگیای بودن که خودش رو دور خودش پیچیده. لونا دستش رو روی نردهی سرد کشید و آروم پایین رفت. هر پله که پایینتر میرفت، صدای پچپچ دخترها دورتر میشد و جاش رو به سکوتی میداد که انگار خودش هم یه جور صداست.
در ورودی مشترک نیمهباز بود. نور آبی از لای درز میزد بیرون و روی سنگفرش راهرو، الگوی عجیبی میساخت — مثل موج، مثل آب. لونا یه لحظه وایساد، سرش رو کج کرد و به الگو خیره شد.
«عین دریاچه میمونه،» زیر لب گفت. «ولی دریاچه این وقت شب اینطوری نمیدرخشه.»
در رو با آرنجش هل داد. سردتر از حد انتظار بود. توی راهروی ورودی، هیچکس نبود — نه فانوسی، نه نگهبانی، نه حتی نقاشیهای متحرک که همیشه یه چیزی برای گفتن داشتن. فقط اون نور آبی بود، که حالا واضحتر شده بود و از سمت دریچهی کوچیک کنار مجسمهی سنگی رد میشد.
لونا جلوتر رفت. پالتوش رو دور خودش محکمتر کرد. بوی نم و سنگ کهنه میاومد، و یه بوی دیگه — یه بوی شیرین، مثل گلهای شبباز که توی گلخونههای هاگوارتز میروییدن. بویی که این وقت سال قرار نبود وجود داشته باشه.
کنار دریچه وایساد. نور آبی از لای شکاف میزد و روی صورتش میافتاد. لونا چشمهاش رو ریز کرد و از شکاف نگاه کرد.
اون طرف، توی تاریکی، یه جفت چشم آبی بهش خیره بود. چشمهایی که پلک نمیزدن.
لونا عقب نکشید. فقط سرش رو یه کم جلوتر برد و آروم گفت: «تو گم شدی، یا من؟»
جوابی نیومد. ولی نور آبی یه لحظه قویتر شد، بعد آرومتر — مثل نفسی که کسی توی سینهاش حبس کرده باشه.
لونا لبخند زد. «آها. پس هر دو.»
دستش رو برد سمت دریچه. قفل نبود. فقط یه زبانهی چوبی کوچیک بود که با یه تکون آروم کنار رفت. در با صدای خفیفی باز شد و هوای سرد بیرون — هوای واقعی بیرون از قلعه — به صورتش خورد.
پشت دریچه، یه راهروی باریک بود که توی نقشههای هاگوارتز وجود نداشت. و ته راهرو، یه نور آبی کوچیک، منتظر ایستاده بود.
لونا یه قدم گذاشت داخل و زیر لب گفت: «خب. ببینیم ماه امشب چی میخواد بگه.»
پلههای مارپیچ برج ریوینکلا توی تاریکی، مثل مار سنگیای بودن که خودش رو دور خودش پیچیده. لونا دستش رو روی نردهی سرد کشید و آروم پایین رفت. هر پله که پایینتر میرفت، صدای پچپچ دخترها دورتر میشد و جاش رو به سکوتی میداد که انگار خودش هم یه جور صداست.
در ورودی مشترک نیمهباز بود. نور آبی از لای درز میزد بیرون و روی سنگفرش راهرو، الگوی عجیبی میساخت — مثل موج، مثل آب. لونا یه لحظه وایساد، سرش رو کج کرد و به الگو خیره شد.
«عین دریاچه میمونه،» زیر لب گفت. «ولی دریاچه این وقت شب اینطوری نمیدرخشه.»
در رو با آرنجش هل داد. سردتر از حد انتظار بود. توی راهروی ورودی، هیچکس نبود — نه فانوسی، نه نگهبانی، نه حتی نقاشیهای متحرک که همیشه یه چیزی برای گفتن داشتن. فقط اون نور آبی بود، که حالا واضحتر شده بود و از سمت دریچهی کوچیک کنار مجسمهی سنگی رد میشد.
لونا جلوتر رفت. پالتوش رو دور خودش محکمتر کرد. بوی نم و سنگ کهنه میاومد، و یه بوی دیگه — یه بوی شیرین، مثل گلهای شبباز که توی گلخونههای هاگوارتز میروییدن. بویی که این وقت سال قرار نبود وجود داشته باشه.
کنار دریچه وایساد. نور آبی از لای شکاف میزد و روی صورتش میافتاد. لونا چشمهاش رو ریز کرد و از شکاف نگاه کرد.
اون طرف، توی تاریکی، یه جفت چشم آبی بهش خیره بود. چشمهایی که پلک نمیزدن.
لونا عقب نکشید. فقط سرش رو یه کم جلوتر برد و آروم گفت: «تو گم شدی، یا من؟»
جوابی نیومد. ولی نور آبی یه لحظه قویتر شد، بعد آرومتر — مثل نفسی که کسی توی سینهاش حبس کرده باشه.
لونا لبخند زد. «آها. پس هر دو.»
دستش رو برد سمت دریچه. قفل نبود. فقط یه زبانهی چوبی کوچیک بود که با یه تکون آروم کنار رفت. در با صدای خفیفی باز شد و هوای سرد بیرون — هوای واقعی بیرون از قلعه — به صورتش خورد.
پشت دریچه، یه راهروی باریک بود که توی نقشههای هاگوارتز وجود نداشت. و ته راهرو، یه نور آبی کوچیک، منتظر ایستاده بود.
لونا یه قدم گذاشت داخل و زیر لب گفت: «خب. ببینیم ماه امشب چی میخواد بگه.»
افرادی که لایک کردند
جزئیات کاربر

شبهای آبی لونا — پست اول
مه مثل پردهای نازک روی محوطهی هاگوارتز افتاده بود و برج ریوینکلا توی تاریکی، فقط یه سایهی آبیرنگ بود. پنجرهی اتاق خوابگاه نیمهباز مونده بود و باد سرد اکتبر، پردهها رو آروم تکون میداد.
لونا لاوگود روی طاقچهی سنگی پنجره نشسته بود، زانوها رو بغل گرفته و چونهاش رو گذاشته بود روی زانوهاش. چشمهاش به آسمون بود، ولی انگار چیزی رو میدید که بقیه نمیدیدن. کنار پاش، یه جفت گوشوارهی درستشده از هستهی گلابی و یه کتاب کهنهی جادوهای خانگی افتاده بود.
«ماه امشب یه کم ناراحته،» زیر لب گفت، بدون اینکه کسی رو خطاب کنه. «یعنی یه چیزی توی جنگل ممنوعه هست که نمیخواد دیده بشه. ولی مهم نیست، منم گاهی همینطوریام.»
از راهروی پشت سرش، صدای پچپچ و خندهی چند تا دختر میاومد. لونا سرش رو نچرخوند. عادت داشت. فقط انگشتاش رو دور فنجون چای سردی که کنارش بود حلقه کرد و یه جرعه خورد.
بعد یهو یه چیزی توجهش رو جلب کرد — یه نور آبی کمرنگ، مثل جرقه، از سمت پنجرهی برج کلاغها رد شد و توی مه گم شد. لونا ابروهاش رو بالا داد، آروم از طاقچه پایین اومد و گوشوارهها رو توی جیب ردینگش گذاشت.
«خب،» با خودش گفت و پالتوش رو از پشت در برداشت، «فکر کنم وقتشه یه قدم بزنم. ماه که ناراحت باشه، آدم باید بره به دیدنش.»
پاش رو گذاشت توی راهروی خالی. فانوسهای جادویی روی دیوار، با هر قدمش کمنورتر میشدن، انگار خودشون هم نمیدونستن این وقت شب یه دانشآموز باید کجا بره. لونا اما مطمئن قدم برمیداشت، مستقیم به سمت پلههای مارپیچ.
نور آبی دوباره چشمک زد — این بار از پایین، از سمت در ورودی مشترک.
لونا لبخند کوچیکی زد و زیر لب گفت: «اگه تو دنبال منی، بهتره عجله کنی. من همیشه یه کم دیر میرسم، ولی همیشه میرسم.»
مه مثل پردهای نازک روی محوطهی هاگوارتز افتاده بود و برج ریوینکلا توی تاریکی، فقط یه سایهی آبیرنگ بود. پنجرهی اتاق خوابگاه نیمهباز مونده بود و باد سرد اکتبر، پردهها رو آروم تکون میداد.
لونا لاوگود روی طاقچهی سنگی پنجره نشسته بود، زانوها رو بغل گرفته و چونهاش رو گذاشته بود روی زانوهاش. چشمهاش به آسمون بود، ولی انگار چیزی رو میدید که بقیه نمیدیدن. کنار پاش، یه جفت گوشوارهی درستشده از هستهی گلابی و یه کتاب کهنهی جادوهای خانگی افتاده بود.
«ماه امشب یه کم ناراحته،» زیر لب گفت، بدون اینکه کسی رو خطاب کنه. «یعنی یه چیزی توی جنگل ممنوعه هست که نمیخواد دیده بشه. ولی مهم نیست، منم گاهی همینطوریام.»
از راهروی پشت سرش، صدای پچپچ و خندهی چند تا دختر میاومد. لونا سرش رو نچرخوند. عادت داشت. فقط انگشتاش رو دور فنجون چای سردی که کنارش بود حلقه کرد و یه جرعه خورد.
بعد یهو یه چیزی توجهش رو جلب کرد — یه نور آبی کمرنگ، مثل جرقه، از سمت پنجرهی برج کلاغها رد شد و توی مه گم شد. لونا ابروهاش رو بالا داد، آروم از طاقچه پایین اومد و گوشوارهها رو توی جیب ردینگش گذاشت.
«خب،» با خودش گفت و پالتوش رو از پشت در برداشت، «فکر کنم وقتشه یه قدم بزنم. ماه که ناراحت باشه، آدم باید بره به دیدنش.»
پاش رو گذاشت توی راهروی خالی. فانوسهای جادویی روی دیوار، با هر قدمش کمنورتر میشدن، انگار خودشون هم نمیدونستن این وقت شب یه دانشآموز باید کجا بره. لونا اما مطمئن قدم برمیداشت، مستقیم به سمت پلههای مارپیچ.
نور آبی دوباره چشمک زد — این بار از پایین، از سمت در ورودی مشترک.
لونا لبخند کوچیکی زد و زیر لب گفت: «اگه تو دنبال منی، بهتره عجله کنی. من همیشه یه کم دیر میرسم، ولی همیشه میرسم.»
افرادی که لایک کردند

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/11/08
تولد نقش: 1396/06/14
آخرین ورود: امروز ساعت 23:20
از: کوهستانهای شمال اسکاتلند
پستها:
135
شغل
ارشد ریونکلاو، خبرنگار پیام امروز

«کلاه، دروغ نمیگوید»
تالار بزرگ مثل همیشه پر از همهمه بود.
من آخر صف ایستاده بودم و سعی میکردم نه دمم را زیر ردای مدرسه پنهان کنم؛ کاری که از همان ابتدا مشخص بود قرار نیست موفقیتآمیز باشد.
وقتی اسمم خوانده شد، آرام جلو رفتم.
ـ سلوینیا...
چند صدای پچپچ از بین میزها بلند شد. روی چهارپایه نشستم. کلاه گروهبندی روی سرم قرار گرفت. چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد صدایی داخل سرم پیچید:
«عجب...»
جواب ندادم.
کلاه دوباره گفت:
_ تو دقیقاً چی هستی؟
آرام گفتم:
_ فکر میکردم قرار نیست این سؤال رو بپرسی.
کلاه خندید.
_ روباه نهدم... خون دو رگه... چیزی قدیمیتر از چیزی که در کتابهای این مدرسه نوشتهاند... و مقدار قابلتوجهی دردسر.
ابرویم بالا رفت.
_ منو برای گروهبندی آوردن، نه برای بازجویی.
چند لحظه سکوت کرد. بعد شروع کرد به گشتن میان ذهنم.
تصاویر سالهای دور، جادوهای قدیمی، خون، جنگلهای تاریک و چیزهایی که حتی خودم ترجیح میدادم به یادشان نیاورم، یکی پس از دیگری از ذهنم عبور کردند.
_ جالب است... گریفیندور؟.. شجاعت داری. خیلی بیشتر از چیزی که خودت قبول میکنی. هووووم.. هافلپاف؟ وفاداری... اگر کسی بتواند به آن دست پیدا کند.
کلاه ادامه داد:
_ جاهطلبی هم داری... و اگر بخواهم صادق باشم، اسلیترین از داشتن تو بدش نمیآید.
لبخند کمرنگی زدم.
کلاه با تردید گفت:
_ ولی تو تشنهی قدرت نیستی. تو میخواهی بفهمی.
سکوت کردم.
کلاه آرامتر گفت:
_ تو همیشه قبل از اینکه پنجهات را نشان بدهی، سه قدم جلوتر را حساب میکنی.
برای اولین بار لبخند زدم.
کلاه گفت:
_ راونکلاو..
صدای فریادش در تالار پیچید.
ـ ریونکلاو!
بلند شدم. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که کلاه دوباره در ذهنم زمزمه کرد:
_
یک چیز را فقط بین خودمان نگه دار...
ایستادم.
_ من تو را به ریونکلاو نفرستادم.
نگاهش کردم.
_ پس کی فرستاد؟
کلاه برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
_ «خودت...»
تالار بزرگ مثل همیشه پر از همهمه بود.
من آخر صف ایستاده بودم و سعی میکردم نه دمم را زیر ردای مدرسه پنهان کنم؛ کاری که از همان ابتدا مشخص بود قرار نیست موفقیتآمیز باشد.
وقتی اسمم خوانده شد، آرام جلو رفتم.
ـ سلوینیا...
چند صدای پچپچ از بین میزها بلند شد. روی چهارپایه نشستم. کلاه گروهبندی روی سرم قرار گرفت. چند ثانیه هیچ اتفاقی نیفتاد.
بعد صدایی داخل سرم پیچید:
«عجب...»
جواب ندادم.
کلاه دوباره گفت:
_ تو دقیقاً چی هستی؟
آرام گفتم:
_ فکر میکردم قرار نیست این سؤال رو بپرسی.
کلاه خندید.
_ روباه نهدم... خون دو رگه... چیزی قدیمیتر از چیزی که در کتابهای این مدرسه نوشتهاند... و مقدار قابلتوجهی دردسر.
ابرویم بالا رفت.
_ منو برای گروهبندی آوردن، نه برای بازجویی.
چند لحظه سکوت کرد. بعد شروع کرد به گشتن میان ذهنم.
تصاویر سالهای دور، جادوهای قدیمی، خون، جنگلهای تاریک و چیزهایی که حتی خودم ترجیح میدادم به یادشان نیاورم، یکی پس از دیگری از ذهنم عبور کردند.
_ جالب است... گریفیندور؟.. شجاعت داری. خیلی بیشتر از چیزی که خودت قبول میکنی. هووووم.. هافلپاف؟ وفاداری... اگر کسی بتواند به آن دست پیدا کند.
کلاه ادامه داد:
_ جاهطلبی هم داری... و اگر بخواهم صادق باشم، اسلیترین از داشتن تو بدش نمیآید.
لبخند کمرنگی زدم.
کلاه با تردید گفت:
_ ولی تو تشنهی قدرت نیستی. تو میخواهی بفهمی.
سکوت کردم.
کلاه آرامتر گفت:
_ تو همیشه قبل از اینکه پنجهات را نشان بدهی، سه قدم جلوتر را حساب میکنی.
برای اولین بار لبخند زدم.
کلاه گفت:
_ راونکلاو..
صدای فریادش در تالار پیچید.
ـ ریونکلاو!
بلند شدم. چند قدم بیشتر برنداشته بودم که کلاه دوباره در ذهنم زمزمه کرد:
_
یک چیز را فقط بین خودمان نگه دار...
ایستادم.
_ من تو را به ریونکلاو نفرستادم.
نگاهش کردم.
_ پس کی فرستاد؟
کلاه برای چند ثانیه ساکت ماند.
بعد گفت:
_ «خودت...»
افرادی که لایک کردند
Yeah...We will return to peak...
나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊

나한테 그렇게까지 잘해주지 마
... 그게 날 무섭게 해...🦊


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/04/22
تولد نقش: 1405/04/23
آخرین ورود: امروز ساعت 21:55
از: خارج از جو زمین
پستها:
88
شغل
شهردار شهر لندن، فروشندهی فروشگاههای مرداب هالادورین
افتخارات

مثل هر نصف شب دیگه، تالار ریونکلاو خلوت و خالی از دانشآموز بود. درسته که یکی از ریونکلاویون هم گم و گور شده، ولی همه میدونستن قراره صبح با نسیم صبحگاهی برگرده. گم شدن نورا پردفوت براشون کاملا طبیعی بود... دقیقا به اندازهای که شب بیدار موندنهای کریدنس براشون طبیعی بود!
- ستارهها نهفتن... در آسمان ابری... دلم گرفته ای دوســـــــــت... هوای گریه دارم...
- تنبرای میشه خفه شی؟
- هی من نامیرام! یادت که نرفته؟! نمیتونم خفهشم. میخوام اینقدر بخونم تا سر قبرت خودم روضهخون شم...
- میشه فقط همون سر قبرم بخونی؟
- نچ نچ! من باید به اندازهی کافی تمرین کنم تا سر قبرت آماده باشم!
مغر کریدنس برای جواب دادن به تنبرای بیشاز حد خواب بود. مشکل این بود اگه میرفت خوابگاه با عنایت به صدای خارقالعاده تنبرای همگروهیها دسته تی تو حلقش فرو میکردن. کریدنس فقط میتونست به پنجره زل بزنه و ارخودش فکر کنه اگه از پنجره خودشو پرت کنه پایین ممکن چه اتفاقاتی بیافته.
- یا دیهیم روونــــــــــا...
متاسفانه کریدنس نتونست فرضیاتش رو مورد آزمایش قرار بده چون همون موقع شیشه پنجره شکست و ترکشهای شیشه به سمتش هجوم آوردن. البته اگه چوبکبریتی که با ورودش پنجره رو شکست فاکتور بگیریم. نورا دمرو روی زمین تالار پهن شده بود و یه تیکه ترکش شیشه هم درست وسط گلوی کریدنس نشسته و آروم ازش خون میچکید تو یقهش.
- آدم؟!
- چوبکبریت!؟
نگاه دوتا جامعه گریز سایکوپث بهم گره خورده بود. خلوت محزون کریدنس با ورود یه چوبکبریت مخدوش شده و از طرف دیگه هم یک فروند چوبکبریت هم توسط کریدنس رهگیری شدهو مورد اصابت قرار گرفته بود. هر جفتشون هم بینهایت از آدم و جمعیت فراری بودن. مسلمه که بعد از دیدن هم دیگه خوی فراریشون بیدار میشد.
شاید چون یه تیکه شیشه تو گردن کریدنس فرو رفته بود، اولین جیغ رو نورا کشید وگرنه مطمئنم کریدنس زودتر جام رو میربایید. نورا و کریدنس، جیغ میزدن و با نهایت سرعت دور تلار میدویدن. کریدنس به پردههای پنجره چنگ میزد و تلاش میکرد ازشون بالا بره، نورا هم همش با کله میخورد تو دیوار. وسط این همهمه هم تنبرای بال بال زنان افتاد تو شومینه و برای اولین بار در تاریخ ساکت شد.
نورا و کریدنس اینقدر جیغ زدن و داد و بیداد راه انداختن که کل تالار ریونکلاو با چشمای خوابآلود و پتوهایی که دورشون پیچیده بودن سر رسیدن. خوی جامعهگریز نورا و کریدنس به قدری بیدار شده بود که بعد از دیدن جماعت ریونکلاوی فقط به انسان بودنشون توجه کردن و هم صدا داد زدن:
- یه عالمه آدم!
کریدنس یادش اومد نهانهست، پس سریع نهانه شد و چسبید به چلچراغ وسط تالار، ولی این فکر زودتر به ذهن نورا رسیده بود. دوباره نورا و کریدنس چشم تو چشم شدن این بار رپی چلچراغ. در حال که ریونکلاویها با ترس افتادن چلچراغ سر و کله میزدن، اون دوتا توی چشمای همدیگه زل زده بودن. توی اون موقعیت تنها فرمانی که مغزشون داد جیغ کشیدن و ول کردن چلچراغ بود...
- یا روونا...
- افتاد مرد؟
- احتمالا دیگه!
کریدنس وسط تالار افتاده و هم به لطف سقوطش و هم بخاطر تیکهی شیشه تو گلوش به احتمالا رحمت روونا رفته بود. نورا خیلی راحت و مثل پر هنوز توی هوا معلق بود تکون میخورد. قرار هم نبود بیافته رو زمین!
- اوخ... ایخ... آخ... ایوخ... اووووووو...
با پرتاب چندتا طلسم ساده از چوبدستی هلنا، بدون اینکه حتی یکیشون به نورا بخوره، هلنا نورا رو مثل توپ سمت پنجره هل داد و انداخت بیرون. پشت سرش هم ریپارو خوند تا پنجره به حالت اولیه خودش برگرده. وقتش بود به جسد نیمه جون کریدنس برسن...
- ستارهها نهفتن... در آسمان ابری... دلم گرفته ای دوســـــــــت... هوای گریه دارم...
- تنبرای میشه خفه شی؟
- هی من نامیرام! یادت که نرفته؟! نمیتونم خفهشم. میخوام اینقدر بخونم تا سر قبرت خودم روضهخون شم...
- میشه فقط همون سر قبرم بخونی؟
- نچ نچ! من باید به اندازهی کافی تمرین کنم تا سر قبرت آماده باشم!
مغر کریدنس برای جواب دادن به تنبرای بیشاز حد خواب بود. مشکل این بود اگه میرفت خوابگاه با عنایت به صدای خارقالعاده تنبرای همگروهیها دسته تی تو حلقش فرو میکردن. کریدنس فقط میتونست به پنجره زل بزنه و ارخودش فکر کنه اگه از پنجره خودشو پرت کنه پایین ممکن چه اتفاقاتی بیافته.
- یا دیهیم روونــــــــــا...
متاسفانه کریدنس نتونست فرضیاتش رو مورد آزمایش قرار بده چون همون موقع شیشه پنجره شکست و ترکشهای شیشه به سمتش هجوم آوردن. البته اگه چوبکبریتی که با ورودش پنجره رو شکست فاکتور بگیریم. نورا دمرو روی زمین تالار پهن شده بود و یه تیکه ترکش شیشه هم درست وسط گلوی کریدنس نشسته و آروم ازش خون میچکید تو یقهش.
- آدم؟!
- چوبکبریت!؟
نگاه دوتا جامعه گریز سایکوپث بهم گره خورده بود. خلوت محزون کریدنس با ورود یه چوبکبریت مخدوش شده و از طرف دیگه هم یک فروند چوبکبریت هم توسط کریدنس رهگیری شده
شاید چون یه تیکه شیشه تو گردن کریدنس فرو رفته بود، اولین جیغ رو نورا کشید وگرنه مطمئنم کریدنس زودتر جام رو میربایید. نورا و کریدنس، جیغ میزدن و با نهایت سرعت دور تلار میدویدن. کریدنس به پردههای پنجره چنگ میزد و تلاش میکرد ازشون بالا بره، نورا هم همش با کله میخورد تو دیوار. وسط این همهمه هم تنبرای بال بال زنان افتاد تو شومینه و برای اولین بار در تاریخ ساکت شد.
نورا و کریدنس اینقدر جیغ زدن و داد و بیداد راه انداختن که کل تالار ریونکلاو با چشمای خوابآلود و پتوهایی که دورشون پیچیده بودن سر رسیدن. خوی جامعهگریز نورا و کریدنس به قدری بیدار شده بود که بعد از دیدن جماعت ریونکلاوی فقط به انسان بودنشون توجه کردن و هم صدا داد زدن:
- یه عالمه آدم!
کریدنس یادش اومد نهانهست، پس سریع نهانه شد و چسبید به چلچراغ وسط تالار، ولی این فکر زودتر به ذهن نورا رسیده بود. دوباره نورا و کریدنس چشم تو چشم شدن این بار رپی چلچراغ. در حال که ریونکلاویها با ترس افتادن چلچراغ سر و کله میزدن، اون دوتا توی چشمای همدیگه زل زده بودن. توی اون موقعیت تنها فرمانی که مغزشون داد جیغ کشیدن و ول کردن چلچراغ بود...
- یا روونا...
- افتاد مرد؟
- احتمالا دیگه!
کریدنس وسط تالار افتاده و هم به لطف سقوطش و هم بخاطر تیکهی شیشه تو گلوش به احتمالا رحمت روونا رفته بود. نورا خیلی راحت و مثل پر هنوز توی هوا معلق بود تکون میخورد. قرار هم نبود بیافته رو زمین!
- اوخ... ایخ... آخ... ایوخ... اووووووو...
با پرتاب چندتا طلسم ساده از چوبدستی هلنا، بدون اینکه حتی یکیشون به نورا بخوره، هلنا نورا رو مثل توپ سمت پنجره هل داد و انداخت بیرون. پشت سرش هم ریپارو خوند تا پنجره به حالت اولیه خودش برگرده. وقتش بود به جسد نیمه جون کریدنس برسن...
افرادی که لایک کردند
وی پس از نوشتن این پست به هوا خاست!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/09/12
تولد نقش: 1404/09/12
آخرین ورود: امروز ساعت 22:47
از: هرجا که بخوام!
پستها:
581
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

در حمایت از گشنه در نت 

~ بخش ششم ~
گشنه در نت که قهرمان افسانهای شکلکها بود، هرگز خیال نمیکرد روزی فرا برسه که کسانی که ادعا میکنن عاشق حتی شده یک شکلک هستن (چه برسه به بیشترش) بخوان علیهش موضع میگیرن. چون اگه گشنه در نت نبود، بسیاری از شکلکها در زمان قحطی بزرگ و گشنگی گسترده شکلکها از دنیای نت برای همیشه محو میشدن.
اما همهش این نبود. گشنه در نتی که کارش گندهخوری(!) بود، حالا حرفهایی میشنید در مورد این که به خوردن چیزهایی رو آورده که در واقع غذای دیگر شکلکها بود. خوردن پستها، پیامشخصیها و... هرچقدرم که پر محتوا باشه، هرگز در حدِ گشنه در نت نبود. اونی که سادهترین خوراکش موس بود، چطور ممکن بود چنین چیزهای پیشپا افتادهای رو بخوره؟
همین باعث میشه گشنه در نت که همه خیال میکردن از دیدهها ناپدید شده و دیگه وجود خارجی نداره، هر دو باری که قدرتهاش زیر سوال رفت، چارهای بیندشه و دوباره پا به عرصه بذاره تا نشون بده قدرت دست کیه!
اگه به یاد داشته باشین، اولینبارش خوردن گواهی ssl جادوگران بود. شاید در ظاهر به نظر خوردن یک حرف s ساده باشه که از https ربوده باشه، اما کسی که آشنایی کمی با دنیای نت داشته باشه میفهمه این موضوعی نیست که ساده بشه ازش گذشت. موضوعی که نزدیک به سه روز دسترسی به جادوگران رو با مشکلاتی رو به رو کرده بود. دابی جن آزاد اما از اینور به اونور تلپورت کرد تا با این تهدیدها مقابله کنه و در نهایت موفق شد!
با این حال این خوراکی تپل هم برای مخالفان گشنه در نت کافی نبود تا بهش ایمان بیارن. پس دومینباری که هجمهها علیهش اوج میگیره، گشنه در نت حتی نمیذاره 24 ساعت بگذره. بلکه به سرعت بهش واکنش نشون میده. اون اینبار خوراکی خطرناکتری از درون سیمهای سرور جادوگران رو هدف قرار میده. جایی که سیریوس بلک، این سگ سیاه جادوگران در حال انجام امور فنی بود و ناگهان سر میچرخونه و میبینه که گشنه در نت با اون چشمای ترسناکش بهش زل زده و در یک چشم به هم زدن دهنشو باز میکنه و به خوردن کدای سایت رو میاره.

بشنویم از زبان خود سیریوس:
نقل قول:
سیریوس بلک:قشنگ همینطوری با چشمان ترسناک داشت به من زل میزد و سرور رو خورد. خیلی ترسناک بود.
هلنا ریونکلاو: یا خود روونا، سیریوس! نمیدونم چرا یه لحظه تصورش کردم.
سیریوس بلک: نمیدونی چقدر ترسناک بود. رفتم پشت عله پناه گرفتم ولی عله رو هم خورد.
اما سیریوس سگ سیاهی نبود که با این ترسها رنگ از رخش بپره و سگ سفید بشه، اون ساعتها وقت میذاره تا مشکل رو ریشهیابی کنه و در نهایت هم موفق میشه و جادوگران برای دومینبار نجات پیدا میکنه.
امیدوارم همین دو واقعه کافی باشه تا کسانی که به گشنه در نت ایمان ندارن، بالاخره به قدرتهای این شکلک باور پیدا کنن. لزومی نداره دوستش داشته باشین، ولی مجبور هم نیستین که بهش توهین کنین یا تهمتهای ناروا بزنین. خب؟

حالا سوال اینه که، آیا سومین باری در کار خواهد بود؟ اگه آره، یعنی اینبار گشنه در نت کجای جادوگران رو هدف قرار خواهد داد؟ آیا جادوگران در صورتی که سومینباری رخ بده از این واقعه زنده بیرون میاد یا برای همیشه از دنیای نت پر میکشه؟

بعد از رویارویی با این سوالهای مهم، در پایان داستان میپردازیم به نحوهی شکار کردن المانهای دنیای نت توسط دیگر شکلکهای گشنه. اگه یادتون باشه در بخش اول گفته بودیم چهرهای از شکلکها که شما مشاهده میکنین در واقع حالت اونا در زمانیه که گشنگی بهشون فشار میاره و برای سیر کردن شکمشون دست به اقدام میزنن و از شما خواسته بودیم که باقی شکلکها رو به همین شیوه توضیح بدین که چطوری طعمهشون رو نوش جان میکنن. در اینجا پنج شکلک رو داریم که توسط اینجانب پرده از رازشون برداشته شده.
: شکلک متین قدرت ذهنی بالایی داره. برای اون تنها کافیه تا کنار المانی حضور پیدا کنه، چشماشو ببنده و در حالی که ریلکس کرده، در افکارش چنان انرژی به سمت المان بغلیش صادر کنه تا اون المان یهو بترکه و اجزای تشکیلدهندهش یکراست تو دهن متین فرود بیان و اونو سیر کنن.
: کار چشمک، همون چشمک زدنه! یه چشمکی میزنه که کلی المان دلشون میره و همونجا درجا غش میکنن و چشمک هم با خیال راحت المانها رو در عالم غشکردگی درو میکنه و میخوره.
: ایشون همه رو به قِر دادن وا میداره! قِری متوقف نشو. المانهای دنیای نت به قدری بیاختیار باهاش همراهی میکنن در رقصیدن که در نهایت انرژیشون به پایان میرسه و وقتی قدرت دفاعشون اینچنین به صفر نزول پیدا میکنه، ایشون همونطور که همچنان داره قِر میده یکی یکی یه لقمهی چپشون میکنه.
: شکلک پروفسور راستش نیاز نیست خیلی کار زیادی انجام بده. همین که به جایی ورود کنه کافیه تا یه عده المان از ترس، روحشون بدنشون رو یکهو ترک بگه و در نتیجه بدنای بیروحشون رها بشه تا پروفسور از اونا تغذیه کنه.
: شکلک بوکسور ما رحم نداره! همینطور جلو میره و هرکی تو مسیرش باشه رو مشت میکوبه تو صورتش تا به رحمت ایزدی بپیونده و بتونه بخورش!این بود داستان امروز ما. همچنان از بقیه دعوت به عمل میاریم به گسترده شدن داستان شکلکهای مختلف کمک کنن یا نحوهی شکار المانها توسط شکلکهای مختلف رو برای ما بازگو کرده و به ازای هر 5 شکلکی که معرفی میکنین، 1 گالیون جایزه بگیرین.
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/3/9 2:20:26
🦅 Only Raven 🦅
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1404/04/20
تولد نقش: 1404/04/20
آخرین ورود: دوشنبه 30 شهریور 1405 09:42
از: جایی میان خیال و واقعیت
پستها:
431

در حمایت از گشنه در نت 

×بخش پنجم×
آیا از پاک شدن پستهای خود رنج میبرید؟ آیا از پریدن رولهای خود کلافه میشوید یا حتی جغد شما نامههایتان را در میانه راه رها میکند؟ با ما همراه باشید تا شکلکهای عامل را معرفی بنمایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم!

آیا در هنگام ارسال پست و نوشته خود، به جای "ارسال" دستتان به "انصراف" میخورد؟ یا حداقل این چیزی است که شما فکر میکنید؟ آیا خود را بابت دستتان که میلرزد نفرین میکنید؟ خب دیگر نکنید چون تقصیر شما نیست! سمندوجِ شکلکها ( شاید الان در ذهنتون یه سمندون با یه دامن و کفش پاشنه بلند، یه پاپیون رو سرش، در حال عشوه اومدن برای سمندون متصور بشید! ولی نه! سمندوج زن سمندون نیست! سازمان مخفی و نهانسازی دسیسه و جرایم شکلکها) به قدری کارش رو تمیز و دقیق انجام میده که تا چند هفته پیش، هیچ جادوگر و یا ساحرهای متوجهش نشده بود. البته شایعاتی مبنی بر کسانی که قبل از پردهبرداری از این موضوع ناپدید شدن هم وجود داره. پس اگر این پیام به دستتون رسیده و من در حال حاضر اون اطراف نیستم، بدونید که کار، کار شکلکهاست.

وقتی دست شما به "انصراف" برخورد میکنه، همش تقصیر
عه! همونطور که مشاهده میکنید،
ابتدا به صورت کاملاً مطیع و آرام، اون گوشه، پشت "ارسال" ایستاده! اصلاً انقدر آروم و بهحرفگوشکن نگاهت میکنه که باورت نمیشه اون شکلکی که باعث و بانی جابهجایی ناگهانی "ارسال" و "انصراف" هست،
باشه! خلاصه که خیلی مراقب باشید سرتون کلاه نره!نفر بعدی،
هستش! اون گوشه مظلوم و معصوم نگاهت میکنه. اما تا میای ارسال رو بزنی، پا میشه پرده رو میکشه و خودش به همراه پستتون ناپدید میکنه! بعد حالا تو هی بگو تو رو روونا! منم به روونا، من بودم پست نوشتم؛ مگه گوش میکنن؟ هی میگن: "شما به این بخش دسترسی ندارید!" یا مثلاً "برای ارسال، ابتدا وارد شوید!" پس در برابر
هم احتیاط کنید و گول معصومیت و مظلومیتش رو نخورید!آیا پس از ارسال پخ اثری از آن نمیبینید؟ باور کنید کسی جز
مقصر نیست! عه!؟ میگید این که جغد خودمه؟ خب اشتباهت همینجاست! این خودش رو شکل جغدت جا میزنه، بعد که نامه رو گرفت، یه کنجی پیدا میکنه، میشینه میل میکنه! و به همین راحتی پیام شخصی، کاملاً شخصی میمونه و به دست که هیچی، به پای کسی هم نمیرسه!خیلی مراقب پخها و پستاتون باشید؛ این شکلکها خیلی گشنن. اگر هم پستتون پاک شد، بیاین با هم گریه کنیم(
) و اینکه هر پستی رو در گشنهنت نندازیم.
افرادی که لایک کردند
Only Raven

جزئیات کاربر

در حمایت از گشنه در نت
~ بخش چهارم~
_کی اونجاست؟در شبی تاریک که سگ پر نمیزد، کی اونجاست در جست و جوی اینه که ببینه کی اونجاست، اما چون هوا تاریکه، نمیتونه بفهمه کی اونجاست.
این شکلک مثل حیوانی گرسنه، روزهاست که توی کامپیوترها، لپتاپها و سیستمهای غرازه میگرده تا بتونه چیزی برای خوردن پیدا کنه ولی در زمانهی خاموشی، حتی یه لنگه کفش پاره هم گیرش نمیاومد و عمدتا گیر افرادی میافتاد که پیسی رو آتیش میکردن و بدون توجه به مانیتور، مشغول کار با گوشی میشدن.
"کی اونجاست" نگاهش به دختری مو چتری افتاد که نصف نتش رو صرف شر و ورگویی با هوش مصنوعی کرده، و شکلکهای وحشی "ظهور نشان لرد وردمورت"
ضمن خوردن تمام اینترنت، پاسخهای هوش مصنوعی و حتی تبهای اضافی باز شده، نماد خودشون رو در آسمون بختش ثبت کردن و رفتن.
"کی اونجاست" با فهمیدن اینکه مخاطب هدفش قربانی تاریکی شده و فرد مظلوم و معصومیه، جلوتر رفت و لیسی به آپهای توی تبلت لیزا کالن کشید و زبونش آغشته به کانسیلر و لیپ گلاس شد. لیزا که رو به روی آینه مشغول آرایشه، سر میگردونه ولی چون در اصل یه پیرزن در لباس باربیه، چشمای ضعیفی داره و در تاریکی، متوجه حضور "کی اونجاست؟" نمیشه.
شکلک بیچاره که هنوز دلش ضعف میره و شکمش یه چیز درست و حسابی میخواد، سراغ آهنگای لیزا میره و در اونجا با نالههای دارکی از ذلیلشدهترین موزیسینهای دنیا رو به رو میشه، و همین که میخواد یکیشون رو گاز بگیره، صدای پلیر نویز میده و گوش لیزا تیر میکشه.
عصبانیت بر لیزا غلبه میکنه و این باعث میشه جادوی زیباییش از بین بره و چهرهی واقعیش رو نشون بده. "کی اونجاست؟" در اون لحظه میفهمه زیر کانسیلرهای زیر چشم لیزا، سیاهچالهای تاریکتر از زندان آزکابان وجود داره و خط خنده و چروک پیشونیش هم با کرمپودر و پرایمر پر شده بود. همچنین همهی موهای لیزا مصنوعی هستن و در جاهای خالی سرش میشه مزارع هندوانه ایجاد کرد.
"کی اونجاست؟" که حسابی ترسیده، قبل از ترک کردن تبلت نفرین شدهی لیزا، لابهلای لوازم آرایشی مترویی روی میزش، جمجمهی شکلکهایی رو میبینه که تبدیل به قمقمه شدن. برخی از اونها مربوط به عصر یاهو مسنجر هستن و سن و سال "کی اونجاست؟" به شناخت این یاروها قد نمیده اما اون میتونه شکلکهای چاق و لوس وایبر و شکلکهای دامبولی چترومهای دههی ۸۰ رو بشناسه.
بعد از این اتفاق، "کی اونجاست؟" به خونه میره و پنجرههای اتاقش رو با روزنامه و چسب میپوشونه و حتی زیر در اتاقش پارچه میچپونه و گاها شبها از خواب میپره. اون همیشه سایههایی شبیه پالت سایه چشم لیزا کالن رو روی دیوار اتاقش میبینه که معمولا پیگمنت پایین و پودر زیادی دارن. این شکلک در حالی که زیر نور شمعش زجه میزنه، فقط میپرسه: "کی اونجاست؟"
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط لیزا کالن در 1405/2/29 10:47:26
ویرایش شده توسط لیزا کالن در 1405/2/29 16:09:15
ویرایش شده توسط لیزا کالن در 1405/2/29 17:27:20
ویرایش شده توسط لیزا کالن در 1405/2/29 16:09:15
ویرایش شده توسط لیزا کالن در 1405/2/29 17:27:20
از وقتی رفتی حتی رفاقت دیرینهام با پروانهها هم به پایان رسید چراکه این نفلهها با چشیدن اشکهای زهرآلود و تلخ من، یک به یک پرپر شدن.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1405/01/28
تولد نقش: 1405/01/31
آخرین ورود: امروز ساعت 01:12
از: دنیای قصه ها
پستها:
160

در حمایت از گشنه در نت 

~ بخش سوم~
گشنه در نت نه تنها اسطوره و راه باز کن بقیه ی شکلک هاست؛ بلکه حامی, یار و مددکار آنها در تمامی مراحل زندگی هم می باشد.
افسانه ها حکایت می کنند در دنیای شکلک ها به جای مرلین، گشنه در نت را برای شفاعت و گره گشایی صدا می کنند.
اما آیا گشنه در نت تنها شکلکی است که بقیه ی شکلک ها می توانند روی آن حساب باز کنند؟
با ما همراه باشید تا به اعماق رمز و راز دنیای شکلک ها بریم و از جنگاوران دلیری که رنگ و روی صفحات ما را حفظ کرده اند پرده برداری کنیم.

به بغل دوستانه بنگرید. چه چیزی می بینید؟
یک شکلک که دست هایش را دراز می کند و سه شکلک دیگر را به خودش می چسباند؟
آیا هیچ تا به حال از خود پرسیدید که چرا سه شکلک دیگر هیچ تلاشی برای شرکت در این به اصطلاح بغل محبت آمیز ندارند؟
بله درست متوجه شدید! یک چیزی اینجا مشکوک است و فهم این سنت هرگز میسر نمی شود مگر با مطالعه ی تاریخ و فیزیولوژی شکلک ها!
شما فکر می کنید یک شکلک چطور از بین می رود؟ مثل شما جادوگران زرد و سفید می شود و غش می کند؟ خیر عزیزان. (امیدوارم بعد از شنیدن این حقیقت کابوس نبینید و دچار اضطراب مزمن نشوید. به یاد داشته باشید هر چیزی که می گوییم همه اش مال تاریخ است و در حال حاضر با کمک گشنه در نت و دوستان تمام شکلک ها در امنیت کامل به سر می برند.)
وقتی یک شکلک به مدت طولانی گرسنه مانده باشد ابتدا کم تحرک می شود. دیگر نمی تواند مثل سابق بپر بپر کند یا دستش را تکان بدهد.
در مرحله ی بعدی حتی ممکن است دست و پاهایش بیفتد. و در مرحله ی بعد به کلی قدرت حرکت کردن را از دست می دهد. او می ماند و نت و شمایی که با آن نشانگر ماوس سنگین به او نزدیک و نزدیک تر می شوید و سر نوک تیزش را به جگر او فرو می کنید.
و یک کلیک کافیست تا شکلک بخت برگشته برای همیشه ناپدید شود؛ گویی هرگز وجود نداشته.
دیگر نگران نباشید! بغل دوستانه اینجاست تا شکلک ها را از زیر دست شما کش برود و مدتی در کنارش خودش نگه دارد. پس اگر دفعه ی بعد دنبال شکلکی گشتید و پیدایش نکردید لبخند بزنید و نفس عمیق بکشید. آن شکلک حالش خوب است و به زودی پیش شما برخواهد گشت اما اینبار قوی و سیر.
- اما دورا! چی میشه اگر ما همون موقع به اون شکلک نیاز داشته باشیم و بیشتر دنبالش بگردیم؟ یعنی ممکنه پیداش کنیم و بکشیمش؟
در جهان اطراف ما گاهی برای مشکلات پیچیده راه حل های ساده ای وجود دارند.
با چکش مستقیم آشنا شوید. شاید لحظه ی اولی که به او نگاه کنید با خودتان گمان کنید که او فقط یک شکلک سطحی است با یک لبخند تصنعی.
اما به سمت چپش نگاه کنید؟ پشت چکشش چیزی عجیب نیست؟... بله! درست فهمیدید! شکلک ها تغییر می کنند و از شکلکی به شکلکی دیگر تبدیل می شوند.
شاید برایتان سوال پیش بیاید که آیا این به این معناست که شکلک ها مثل من متامورفوماگوس و خفن هستند؟ چه سوال خوبی! دقیقا همینطور است.
اینکه هر شکلکی چه حرکتی را انجام بدهد فقط و فقط به یک عامل بستگی دارد. اینکه آن شکلک در آن لحظه چه احساسی داشته!
پس چطور می شود قیافه ی یک شکلک را عوض کرد؟ آفرین! کافیست بزنی پس کله اش. به همین راحتی.
- اما این چه ربطی به نجات شکلک های گرسنه از دست نشانگر موس داشت؟
عجله نکنید! همین حالا به آن هم می رسیم.
شما فکر می کنید هر بار که سراغ شکلکی می روید دارید از همان شکلکی استفاده می کنید که بارها استفاده کرده اید. اما شما گول خوردید!
درست همانطوری که در دید یک خارجی همه ی چینی ها شبیه به هم هستند، شما هم نمی توانید شکلک ها را از یکدیگر تشخیص دهید.
و شکلک ها آنقدر باهوش هستند که خیلی وقت پیش این را یاد گرفته باشند.
پس اگر یک شکلک در حال خوشی نباشد چکش مستقیم قیافه اش را تغییر می دهد و شکلک دیگری را به شما می اندازد. هر چند ممکن است این شکلک ناشی باشد و نتواند خوب نقشش را بازی کند. پس دفعه ی بعد که شکلکی انتخاب کردید و چیز دیگری بر متنتان نشست می دانید که همه اش زیر سر چکش مستقیم است.
- اما دورا شکلک ها چطور همه ی این کارها رو با هم هماهنگ می کنن؟ چطور هر کدوم می فهمن که کی به چی نیاز داره و کی باید کجا باشه تا شکلک ضعیفی قربانی نشه؟
سیستم حرکت شکلک ها خیلی حساس و برنامه ریزی شده ست. درست مثل یک گروه کر اگر هر کدوم از شکلک ها راه خودشون رو برن و یک ثانیه دیرتر یا زودتر از جاشون بجنبن همه چیز به هم می رسه. پس همونطور که در گروه کر به یک رهبر نیاز داریم اینجا هم به یک شکلک زبده نیاز داریم که کار را دست بگیرد.
این شما و این منظم ترین رهبر کر اینترنت. شاید فکر کنید که فقط دارد عصایش را در دستش می چرخاند اما همه ی این حرکات برنامه ریزی شده اند. شما و چشم های کندتان هرگز نخواهید توانست پیام پشت هر اشاره ی عصا را درک کنید.
البته بین خودمان باشد! بعضی شکلک های دیگر هم از این سیستم چرخشی ناراضی هستند؛ هر چند شما به هیچ ورتان نمی گیرید و در همان حال بد هم ازشان استفاده می کنید.دنیای شکلک ها رازهای زیادی دارد و هر کدام از شکلک ها برای اطرافیانشون عزیزن. هر شکلکی ممکنه صدها معنی برای شما داشته باشه اما هرگز برایتان معنادارتر از آنچه برای همدیگر هستند نخواهند بود. شکلک ها هم ازدواج می کنند و خانواده تشکیل می دهند و بچه شکلک ها را به این دنیا می آورند.
و من باید این متن رو همینجا تموم کنم. چون همونطور که حتما کسی منتظر شماست که سرتان را از نت دربیارید پدر شکلک هایی که من در این پست استفاده کردم هم منتظر است به خانه برساندشان.

خونه خوش بگذره!
افرادی که لایک کردند
یکی بود، یکی نبود؛ زیر گنبد کبود
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
هر چی که شد هر چی که بود...
همه از نگاه تو شروع شد.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1403/05/28
تولد نقش: 1403/03/15
آخرین ورود: دوشنبه 13 مهر 1405 23:52
از: کجا میدونی داسم زیر گلوت نیست؟
پستها:
393

در حمایت از گشنه در نت 

~ بخش دوم ~
دنیای شکلکها رو دست کم نگیرین!
دنیایی که کاملا بر اساس دنیای انسانها نظاممند، پر از قوانین محکم، گاهی کمرشکن و سخت گیرانه و حتی شکلک شکنانه و شکلک سرویس کن بود. مثل دنیای انسانها نبود که اصلا نظمی درش جریان نداشته باشه و هرکی به هرکی باشه و شهر هرت باشه و سنگ روی سنگ بند نشه و یه سنگ سرشو بزنه به یه سنگ دیگه و سنگها سر به سر هم بذارن و خلاصه اتفاقات ناهنجار و بد و زشت و خجالتآور و بیترادبانه و نچ نچ نچ! بیفته.
بلی... توی این دنیای کاملا منظوم به نظم، همهچیز از روی انصاف و عدالت رخ میده. پس وقتی که یه رئیس شکلک که رئیس یه سازمانه، یه خبر توی پیام امروز شکلکها میخونه، دست و پاشو گم میکنه و آمپر میچسبونه و چسب زخمشو میکنه و آنچنان زخم کاریای بهش وارد میشه که چارهای نداره جز اینکه کاری دست خودش بده. پس نمیتونه دست روی دست بذاره. بلی! اتفاقی افتاد آنچنان ناگوار که شکلک بنده مرلین شلکلکها دیگه نتونست.
نقل قول:
پیام امروز شکلکها
بخش نیازمندیها:
نیازمند یک شکلک جهت خوردن نت در بخش شرقی دستگاه زوپس هستیم. تجمع نتهای خورده نشده در این منطقه ما رو دچار مشکل کرده.
بخش تبریکها و تسلیتها:
با عرض تاسف و تاثر منسوخ شدن و از مد رفتن شکلکرو اعلام میداریم. مراسم بزرگداشت آن مرحوم ساعت ۲۵ تاریخ ۳۲ام ماه ۱۳ام برگزار میشود. لطفا بدون هدیه نیاین. راهتون نمیدیم!
بخش اخبار:
رسوایی و فاجعهی بزرگ! سازمان حمایت از گشنگان در نت، دیگه گشنه نیستن. این سازمان که دستها و پاها و سرها و گردنها و کتف و بالمزهها و رستبیفها و دیزیهای بدون پیاز پشت پردهی جامعه گشنگی در نت هستن، در طی حرکات جدیدشون نشون دادن که دیگه گشنه نیستن. این خیلی زشته! این خیلی نچ نچ نچ! این خیلی وای وای وای! از مسئول مربوطه میخوایم که رسیدگی نکنه، چون اگه الان حرکت کنه یه دو سه ساعت دیگه شاید برسه پشت ترافیک محور چت باکس و شکلک باکس و عمرا دیگه بتونه که برسه. همونجا خودت یه حرکتی بزن که بعدا آبروی شکلکیای که جمع کردی نره. اوفها بر تو!
خواسته ما اینه که سازمانها و شکلکهای ناگشنهای رو که گشنه نیستن و نت نمیخورن و به درد نمیخورن رو از دنیای شکلکها پاک کنیم و بندازیمشون دور! اینا جلوی دست و پای ما گشنهها رو گرفتن. اینا دیگه نت نمیخورن. دیگه گشنه در نت نیستن. تا کی مماشات؟ تا کی خویشتنداری؟ تا کی نه بابا زشته؟ تا کی حیح؟ تا کی عف؟ تا کی یک! تا کی دو! تا کی سه! تا کی دنده به دنده...
دنیا دور سر رئیسشکلک چرخید. چشاش سیاهی رفت. دچار استرس و فروپاشی روانی شد. نتونست تصمیم بگیره که باید دقیقا چیکار کنه. نتونست بفهمه که اصلا تصمیم درست چیه. نتونست که بتونه. اگه میتونست میرفت پیش شکلکهای تونس. ولی خب توی زندگیش کلا یهبار خواست بره تونس، که نتونست! چون رئیس یه سازمان بود. مسئولیت پذیری و احترام و این داستانا...
القصه... رئیس شکلک دیگه اصلا نخواست که بتونه. بنده مرلین کلا بیخیال شد. سر چی؟ سر یه شایعه که معلوم نبود کار کدوم از مرلین بیخبر مرلین نشناس معلوم الحالی بوده و تمام زحمات رئیس شکلک رو نادیده گرفته و این شایعه رو درست کرده که ریاست سازمان گشنهها، خودش گشنه نیست. رئیسی که همیشه گشنه بود. حتی وقتی سیر بود، به اینکه سیره فکر میکرد و باز گشنهش میشد. حتی یه بار پیاز بود و گشنهش شد. موردهایی مثل سیبزمینی، گوجه، خیار، کاهو، کرفس، بادمجون، کدو و... رو هم داشت و دیگه داشت وارد به میوهها میشد، که گرفتن روح و روان بچه رو سوهان کشی کردن و از رده خارجش کردن.
پس سازمانش رو بست.
رئیس شکلک ناامید شده بود. از همهچیز و همهکس! دیگه حوصلهی هیچ چیز رو نداشت. حتی گشنهش هم نمیشد. حتی دیگه سیر و پیاز و داستان هم نمیشد. حتی دیگه از گشنه در نت بزرگ و اعظم برای بچههاش قصه نمیگفت. حتی دیگه به این فکر نمیکرد که گشنه در نت بزرگ و اعظم بهش افتخار میکنه؟ حتی دیگه نمیخواست زندگی کنه. چرا؟ به خاطر یه شایعه! آخه شایعه هم شد دلیل برای ناراحتی؟ البته کاملا درسته که نباید به شایعات دامن زد و چه بسا نباید اونا رو در فضای عمومی پخش کرد و این کار کاملا دور از شکلکیت و مرام و معرفت و صفات نیکوئه. ولی خب شکلکها مثل انسانها نبودن که کاملا همدل باشن و به هم کمک کنن. اونا خیلی بیترادب و چلغوز منش بودن و کاملا براساس یه انسان مدرن و رندوم محضور در جامعه عمل میکردن. چقد زشت واقعا!
روزی از روزها رئیس شکلک، که حالا ناامید شکلک شده بود، روی کاناپهش نشسته بود و داشت برفکهای تلویزیون رو تماشا میکرد و از بس نت نخورده بود، چاق شده بود و یهدونه نوشیدنی کرهای پیکسلی شکلکی غلیظ هم توی دستش بود از نوشیدنیش میخورد و با ناامیدی آه میکشید و دوباره از نوشیدنیش میخورد و ایندفعه با آه ناامیدی میکشید و خلاصه خیلی اوضاع برهمی داشت و خدا نصیب گرگ شکلکی نکنه. البته شاید از خودتون بپرسین که چرا ناامید شکلک چاق شده بود؟ که خب باید بگیم شکلکها سوخت و سازشون برعکسه و اگه نت بخورن لاغر و رو فرم میشن و اگه نت کافی بهشون نرسه، چاق میشن و از کار میافتن.
ناامید شکلک، همینطور که روی کاناپهش نشسته بود چشمش افتاد به یه کتاب. کتابی که یکی از بچههاش روی زمین انداخته بود پر از خرده ریزههای کوچولو و چسبناک نت بود و خیلی کثیف بود. اسم کتاب بود "کرسورت را قورت بده!" اثر برایان شکلکی. برایان شکلکی یه نویسندهی نه چندان معتبر شکلکی بود که کتابهای زیادی در زمینه گشنگی نوشته بود، اما معروفترینش این کتاب بود. برایان شکلکی توی این کتابش از خوردن کرسورهای گنده و خوردنهای سخت و طاقتفرسا گفته بود.
البته این یه موضوع و اصل بود که همه بهش رسیده بودن و اونم این بود که هیچکس کرسور نمیخوره. تنها کسی که کرسور خورده بود، گشنه در نت بزرگ و اعظم بود. اما این دلیل نمیشد که ناامید شکلک، اون کتاب رو نخونه. پس کتاب رو باز کرد و از اولین صفحه شروع به خوندن کرد. ساعتها رو صرف ورق زدن کتاب کرد و متوجه نشد که شب رفته بود و حالا روز شده بود. کلی وقت برای خوندن کتاب گذاشت و کلی انرژی گذاشت که کتاب رو بفهمه و درک کنه.
اما نکرد!
پس رد داد. خیلی رد داد. خیلی خیلی رد داد و گشنهش شد. خیلی گشنه! خیلی خیلی گشنه! خیلی خیلی خیلی گشنه! اونقد گشنه که با گشنگی و ولع فراوون افتاد توی نت و هرچی که به دستش میرسید توی دهنش میکرد و میخورد و به هیچی توجه نمیکرد و انقد حواسش به خوردن بود که نفهمید که حتی از نت جادوگران هم خورده که جادوگران هم دچار پیچش نتی شد و از ماتریکس خارج شد و ارور سکیوریتی داد و از روی https رفت روی http و چند روز کاربرهاش پشت درهای سایت موندن.
بلی! این بود داستان گشنه در نت! حواسمون باشه که گشنهها در نت رو اذیت نکنیم، بهشون گیر ندیم، هواشون رو داشته باشیم و ازشون حمایت کنیم. چون ممکنه رد بدن و این دفعه به جای ارور سکیوریتی، این سایت از دسترسی خارج بشه و داستان...
افرادی که لایک کردند
MAYBE YOU ARE NEXT
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


رو اعلام میداریم. مراسم بزرگداشت آن مرحوم ساعت ۲۵ تاریخ ۳۲ام ماه ۱۳ام برگزار میشود. لطفا بدون هدیه نیاین. راهتون نمیدیم!