جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

68 کاربر(ها) آنلاین هستند (23 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
68 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: امروز ساعت 01:24
نمایش جزئیات
آفلاین
«به نام کسی که سکوت را فریاد می‌زند.»

صدای قدم های پروفسور ترولانی در کلاس می‌پیچد. نگاهی به هری می‌اندازم. سکوت پیشه کرده است و دم نمی‌زند. از این کلاس متنفر است. بعد از اینکه هرماینی کلاس را برای همیشه ترک کرد من و هری و رون تنها شدیم و باید به نظرات کسی گوش فرا دهیم که حتی نمی‌داند ستاره ی شباهنگ چند قمر دارد.
کلاس شروع می‌شود.
«حالا از همتون می‌خوام نگاه کنید. به دور ها.»
چشمانم را می‌بندم. نیای به تماشای دور دست نیست. آنچه مادرم برایم به ارث گذاشته است باعث می‌شود آینده را بهتر از هرکسی ببینم. حتی بهتر از این پروفسور قلابی.
هری به دستم می‌کوفد.
«این دیگه چه وضعشه. خسته شدم.»
در جوابش می‌گویم:«گفته بودم امسال ی کلاس مزخرف داریم. نگفتم؟»
رون آرام سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:«ساکت شو آندریا.»
شانه هایم را بالا می‌اندازم.
شاید اگر من قرار بود این درس را تدریس کنم بچه ها به یک جایی می‌رسیدند.
هرکسی را بهر کاری ساختند و ترولانی برای این کار ساخته نشده است.


---
@کاترین
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/6 1:42:40
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:43
نمایش جزئیات
آفلاین
"تصویر شماره 20"

دقایقی میشد که قطار به ایستگاه هاگزمید رسیده بود؛ سال اولی‌ها با هاگرید راهی شده بودند و ما هم قرار بود با کالسکه‌ها به قلعه برویم.
سال گذشته داستان‌های ترسناکی راجع به این کالسکه‌ها و موجوداتی که آن‌ها را می‌کشیدند شنیده بودم. تسترال‌ها!
اسب‌های شوم و بدترکیبی که فقط زمانی می‌توانستی آن‌ها را ببینی، که در گذشته با مرگ ملاقات کرده باشی!
این حقیقت که این موجودات برای من نامرئی بودند تا حد زیادی آرامم کرد. من آن‌ها را نمی‌دیدم پس دلیلی برای ترسیدن وجود نداشت.
با سه نفر از دوستانم در گریفندور سمت محوطه‌ای که کالسکه‌ها آنجا بود راهی شدیم. من هم همراه آن‌ها داشتم به شوخی تدی لوپین می‌خندیدم؛ لحظه‌ای سرم را سمت نزدیک‌ترین کالسکه به خودمان چرخاندم و با دیدن اسب سیاه و زشتی که به آن بسته شده بود سر جایم خشک شدم.
این...این تسترال بود؟ چه وحشتناک بود و در عین حال با ابهت!
تدی یک گام جلوتر از من متوقف شد و سر به سرم گذاشت:
_ بیا دیگه اَل. نکنه واقعا می‌خوای سوار جاروت تا قلعه بیای؟
مغزم با سرعت شروع به پردازش کرد و تنم آنی یخ بست. من که...من که تا حالا مرگ کسی را ندیده بودم! امکان نداشت. هیچ خاطره‌ای در ذهنم نبود که مربوط به مردن کسی پیش چشمانم باشد.
یعنی فراموش کرده بودم؟
تدی یقه شنلم را گرفت و کشید؛ دنبالش رفتم و تمام مدت نگاهم به تسترال بود.
من کجا و چه زمانی، شاهد مرگ چه کسی بودم؟!


---
@Mahy
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 19:59:23
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: دیروز ساعت 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آن شب، وقتی لی‌لی از هاگوارتز برگشت، نامه‌ای از اسنیپ روی میز بود.
مدتی طولانی به آن خیره ماند و بعد نشست و دوباره خواندش.
رابطه‌ی آن دو همیشه ساده نبود؛ اسنیپ چیزهایی داشت که لی‌لی نمی‌توانست از آن‌ها چشم بپوشد، و لی‌لی چیزهایی داشت که اسنیپ نمی‌توانست بفهمد.
اما میان تمام دعواها و فاصله‌ها، چیزی هنوز باقی مانده بود که هیچ‌کدام نتوانسته بودند کاملاً از بین ببرند.
جیمز چند بار تلاش کرده بود نظر لی‌لی را عوض کند، اما این بار جوابش مثل همیشه نبود.
لی‌لی فقط گفت: «جیمز، من تو رو دوست ندارم.»
چند ماه بعد، او با اسنیپ ازدواج کرد.
زندگی‌شان آرام نبود، اما واقعی بود؛ پر از سکوت‌هایی که گاهی از حرف زدن سخت‌تر بودند.
وقتی هری به دنیا آمد، اسنیپ برای اولین بار چیزی داشت که واقعاً از دست دادنش می‌ترساندش.
لی‌لی نمی‌دانست این ترس قرار است بعدها چه چیزی از شوهرش بسازد.
سال‌ها بعد، نام ولدمورت دوباره در خانه‌های جادوگران زمزمه می‌شد.
اسنیپ بیشتر از همیشه ساکت شده بود و بعضی شب‌ها دیر به خانه برمی‌گشت.
لی‌لی می‌دانست چیزی را از او پنهان می‌کند، اما هنوز نمی‌دانست چه چیزی.
تا اینکه یک شب اسنیپ به او گفت: «اگر یک روز مجبور شدم انتخاب کنم، به من اعتماد کن.»
لی‌لی پرسید: «بین چی و چی؟»
اسنیپ جواب نداد.
همان شب، برای اولین بار لی‌لی از چیزی ترسید که هنوز اتفاق نیفتاده بود.
چند هفته بعد، پیشگویی‌ای به گوش ولدمورت رسید؛ پسری که قرار بود پایان او را رقم بزند.
و وقتی ولدمورت فهمید آن پسر، فرزند اسنیپ و لی‌لی است، دیگر هیچ‌چیز در زندگی آن خانواده مثل قبل نبود.



---
@Farzad_RahZad
راستش من دقیق متوجه نشدم راجع به کدوم تصویر نوشتی چون شماره رو مشخص نکردی (حدسم 3 هست). با این وجود به اندازه‌ای کافی خوب بود تا از این مورد عبور کنم.

تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 19:57:52
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی - تصویر 21
ارسال شده در: دیروز ساعت 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از سال‌ها، هاگوارتس دوباره به سوگ نشسته بود. ما هر سال، در سالگرد مدیر و دو پروفسور کشته‌شده در نبرد نهایی با ولدمورت، در ورودی مدرسه جمع می‌شدیم و به رسم یادبود، چوب‌دستی‌هایمان را برافراشته می‌کردیم. هرچند که به شخصه پروفسور لوپین و اسنیپ رو بسیار دوست داشتم و تعاریف و تمجیدهای بسیاری هم از مدیر قبلی هاگوارتس، یعنی پروفسور دامبلدور، شنیده بودم، اما مانند بسیاری از جادوگران جدید مدرسه، هیچ خاطره‌ای از آن‌ها نداشتم.

اما این فرق می‌کرد. پروفسور مک‌گونگال، بعد از تمام تلاش‌ها برای بازسازی دوباره هاگوارتس و مقتدر کردن دوباره مدرسه، از پیش ما رفته بود. راستش، خوشحال بودم که برای بار آخر تونستم با او حرف بزنم، هرچند که به خاطر تا نیمه‌شب در کتابخانه ماندن، نزدیک بود که تنبیه بشم.

اون شب، پروفسور در حالی مرا دید که به خاطر امتحان معجون‌سازی تا نیمه‌های شب در کتابخانه مانده بودم و بعد خوابم برده بود؛ طبق معمول، فلیچ پیر برای سرکشی اومده بود و گیرم انداخته بود. به لطف پروفسور، اون شب از تنبیه جون سالم به در بردم.

اما دقیقاً دو روز بعد، یکی از استادان او را در دفترش با همان لباس‌های همیشگی و عینکی که کمی پایین اومده بود، پیدا کرد. بالاخره دیگه لازم نبود نگران مدرسه باشه، اما بعد از فوت پروفسور، تمام قلعه ساکت شده بود و همه‌جا رنگ غم گرفته بود.

امشب همه ما در حالی اینجا دور هم جمع شده‌ایم که برای از دست دادن کسی غمگینیم که با او کلی خاطره داشتیم. به کنارم نگاه می‌کنم. همه بچه‌ها با چشم‌هایی اشک‌آلود ایستاده‌اند. در نهایت، همه با هم چوب‌دستی‌هایمان رو بالا می‌گیریم و فریاد می‌زنیم:

«لوموس!»

نگاهم به گوشه حیاط می‌افتد که گربه‌ای کوچک در حال بازی است. ناخودآگاه لبخند می‌زنم و اشک‌هایم را پاک می‌کنم و زمزمه می‌کنم:

«ممنون، پروفسور.»


---
@Bunny_Tae
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/5 12:03:52
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 4 مهر 1405 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
داشتم نزدیک کلبه ی هاگرید قدم می زدم هوا گرم بود و نسیم دل پذیری می امد به سمت چپ نگاه می کردم لونا لاوگود را دیدم ازش خوشم می امد چون دختری بود که تفاوت هایش را پنهان نمی کرد داشت غروب می شد . چشمم به جنگل ممنوعه افتاد ، پروفسور مک گوناگل و دامبلدو و بقیه ی اساتید گفته بودن که هیچ وقت دانش اموزان نباید به جنگل ممنوعه بروند . نور درخشان نقره ای لا به لای درختان پیدا شد ، از سر کنجکاوی به سمت جنگل رفتم . اساتید گفته بودن دانش اموزان نباید وارد جنگل ممنوعه بشوند ولی هیچ وقت نگفته بودند که نباید نزدیک جنگل شد . احساس کردم نو نقره ای که لا به لای دختان بود داشت بزرگ تر می شد ، کسی حواسش به من نبود . نه لونا نه دراکو و نه حتی هاگرید که با فنگ از کلبه بیرون امده بودند و داشت برقک ها را برای کلاس اماده می کرد . کمی شک کردم ،‌ چوب دستیم را در اوردم . چوبی با طول بیست و هشت سانتی متر که از چوب سرو بود درونش تار موی تک شاخ بود . قطرش دو سانتی متر بود و ته چوب دستیم خط های برجسته ی باریکی داشت. به نزدیک جنگل رسیدم ، ناگهان تک شاخ بزرگ نقره ی زیبایی درون جنگل ایستاده بود . در کتابی خوانده بودم در جنگل ممنوعه تک شاخ ها در عمق جنگل زندگی می کردن نمی دارنم چرا این یکی انقدر از عمق جنگل دور شده بود . زیبا ترین چیزی بود که در زندگیم دیده بودم ، ارام وارد جنگل شدم . دستی به یال زیبا تک شاخ کشیدم . بسیار نرم بود ، بسیار زیبا بود . در همان لحظه صدای قدم های بزرگ هاگرید را شنیدم .‌ قبل از اینکه هاگرید بیاید اروم به طرف در ورودی رفتم . از راهرو گذشتم و وارد سالن عمومی شدم .

---
@لیا
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیبل تریلانی در 1405/7/4 22:10:34
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 4 مهر 1405 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هری روبه ران اشاره کرد((:هیس))
ران گفت ((: نصف شبی راه افتادیم تو جنگل ممنوعه که چی ؟)) هری گفت ((: دنبال دراکو.))
ران روبه هری با حالتی نگران گفت ((: اونو دیدی ؟ اینجا چکار می کرد ؟))
هری ران رو ساکت کرد . ساعت ۱۰ دقیقه از نیمه شب گذشته بود . ران و هری در جنگل روبه جلو زیر شنل نهان ساز پیش می رفتند . هر دقیقه هری به این فکر می افتاد که پدرش هم زیر این شنل تا حالا اینجا اومده بوده یا نه ؟
بعد از چند دقیقه جلو رفتن ران جیغ خفیفی کشید ((: خون ! این خون نقره ایی هست هرماینی راجبعش‌ گفته بود مال تک شاخه !
هری مانند ران آشفته بود .
هری و ران یواش تر از قبل جلو رفتن بعد ران ایستاد و به سمت چپ هری اشاره کرد . ۱۰ تا مرگ خوار آنجا ایستاده بودند و ملفوی و ولدمورت وسط آنها ایستاده بودند . چند متر آن ور تر تک شاخ زیبایی ولی زخمی نشسته بود .
ولدمورت روبه مرگ خوار ها گفت ((:من تا امروز بسیار ضعیف بودم ولی با خوردن خون این تک شاخ ( خنده ای شیطانی سر داد ) قوی خواهم شد .
هری و ران از ترس نه تکان می خوردند نه حرف می زدند .
بعد نامش مگو جلوی تک شاخ نقره ای رنگ زیبا رفت و با خنجر آن را کشت و خونش را مکید .
بعد از چند دقیقه با صدایی سرحال رو به دراکو ملفوی گفت ((: این پسر از امروز جزوی از ماست و وظیفه ی کشتن لجن تبار ها را دارد . هری و ران جلو رفتند و صورت یکی از مرگ خوار ها را دیدند . او کسی نبود جز لوسیوس
ملفوی پدر دراکو !


---تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/4 16:06:03
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی_داستان ۱۹:کلاس پیشگویی
ارسال شده در: شنبه 4 مهر 1405 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
رزالین داشت بی حوصله به فضای مرموز و عجیب کلاس نگاه میکرد. این کاملا غیر ضروری بود. این فقط یک کلاس پیشگویی است.
تنها دلیلی که او اینجا بود این بود که میخواست مادرش را بپیچاند تا مجبور نشود کلاس رونز باستانی را بگیرد.
او اینبار با لونا لاوگود، دختر ریونکلایی نشسته بود و لونا داشت طوری او را نگاه میکرد انگار روحش را می‌خواند. به خاطر مرلین! رزالین امیدوار بود سلامت روان این لونا، به اندازه ظاهرش خوب باشد. خوشبختانه برای همه، لونا قصد نداشت با او صحبت کند.
آن طرف تر دوستش، ویکتوریا، با گرنجر نشسته بود و داشت به حرف هایش گوش می‌داد و انگار هر لحظه آماده نفرین کردن کسی بود. ویکتوریا بعد اینکه او و مارتا تصمیم گرفتند کلاس پیشگویی را بردارند، بر خلاف میلش آمد چون میخواست با دوستانش باشد.
حالا که حرفش شد؛ مارتا چند میز آن‌ور تر با یک پسر هافلپافی ظاهرا خجالتی نشسته بود و پسر کاملا از حرف های مارتا سرخ شده بود. پسر بیچاره ! حتما دارد با او لاس می‌زند و سر به سرش می‌گذارد؛ همان مارتای همیشگی.
او هنوز نمی‌داند چرا مارتا اینجاست. مثل همه کارهایی که مارتا انجام می‌دهد و دیگران نمیدانند چرا. او به محض شنیدن حرف رزالین گفت این سرگرم کننده است و تصمیم گرفت بیاید.
احتمالا چریتی عاقل ترین عضو گروهشان است. چون از اول تصمیم گرفته بود که نمی‌خواهد وارد این دیوانگی شود.
همان لحظه تریلانی با حال و هوای همیشگی اش وارد شد و موقع رد شدن از کنار او طوری نگاهش کرد انگار همان لحظه در حال مردن است! رزالین هیچوقت قرار نیست به این عادت کند.
تریلانی سرجایش رفت و با حالتی مرموز گفت: دانش آموزان امروز می‌خواهیم از کارت‌های مقدس تاروت برای پیشگویی استفاده کنیم!
به خاطر مرلین! چرا این زن همیشه اینطور رفتار می‌کند؟ در جنبه مثبت، حداقل اینبار شیوه اش کمتر از گوی بلورین و برگهای چای احمقانه است.
همان لحظه یک دسته کارت تاروت روی میزها ظاهر شد.
تریلانی با همان لحن ادامه داد: یکنفر کارت ها را بگیرد، نصف دسته را برعکس بگذارد و بعد با با کل دسته بر بزند و در حین بر زدن کمی از جادویش به کارت ها منتقل کند. بعد به شریکش بدهد تا برایش سه کارت بکشد و پیشگویی کند.
رزالین فورا کارت ها را قاپید. او هیچ علاقه ای نداشت هر کارتی برای لونا بکشد و چیزی در موردش بفهمد.
روبرو رزالین، مارتا به راحتی و بدون مشکل دسته کارت را گرفت و پسر هافلپافی سعی می‌کرد حتی به مارتا نگاه هم نکند در حالی که ویکتوریا با همان نگاه "من امروز کسی را از زنده بودن پشیمان خواهم کرد" زودتر از گرنجر که خم شده بود، دسته کارت را برداشت.
رزالین حتی سعی نکرد پوزخندش را پنهان کند. این کلاس بدون ویکتوریا خیلی خسته کننده میشد.
چند دقیقه بعد تریلانی اعلام کرد: ‌کافی است. کارت ها را به شریک تان بدهید.
روبرویش لونا داشت با آرامشی عجیب و خاص سه کارت از دسته بیرون می‌کشید، در حالی که میز کناری گرنجر با وسواس و دقت یک معجون ساز ماهر داشت اینکار انجام می‌داد.
لحظه ای بعد تریلانی سراغ مارتا رفت و به کارت ها نگاهی انداخت و چهره اش ناخوانا شد؛ مثل همیشه.
رزالین حتی نفهمیده بود پسر هافلپافی چه زمانی بالاخره جرئت کرد کارت ها را از مارتا بگیرد.
تریلانی شروع کرد: دختر عزیزم...من برایت مشکل میبینم...تصمیمی بد و ناگهانی میگیری...مشکلات و تغییرات در راه هستند...باید با همه آنها سازگار شوی و آنها را کنترل کنی تا تباه نشوی...
مارتا که کاملا سرگرم شده به نظر می‌رسید، اذعان کرد: که اینطور پرفسور.
رزالین به سختی نگاهی به کارتهای مارتا انداخت؛ ابله در معکوس و برج و دو سکه در حالت مستقیم. به جز بخش اخر، باقی حرف های تریلانی خیلی هم بیراه نبودند.
تریلانی به کارش ادامه داد، مثل همیشه با پیشگویی هایی هشدار آمیز، و بعد چند نفر دیگر، به ویکتوریا رسید. کارت هایش چندان خوب نبودند؛ عشاق و شوالیه جام در حالت معکوس و ملکه شمشیر در حالت مستقیم.
تریلانی با همان حالت قبلی گفت: کسی را میبینم...شخصی خواهد آمد...اما برای تو مناسب نیست و حرف هایش پوچ است...باید با بصیرت و عقل از او بگذری...و درگیر حیله هاش نشوی...
ویکتوریا بدون واکنش، با همان چهره ای که کل مدت کلاس داشت، فقط نگاه کرد. احتمالا دارد نصف هاگوارتز را لیست میکند.
متاسفانه نفر بعدی رزالین بود.
رزالین ناگهان فهمید که کارت های خودش را هنوز ندیده است! ارابه و سرباز چوب‌دست در حالت مستقیم و پنج شمشیر در حالت معکوس. این خوب نیست!
تریلانی رسید و احتمالا او هم این را فهمید چون نگاهش تغییر کرد. تریلانی شروع کرد: دخترم...چیزی وجود دارد...مسیری جدید در پیش رو داری...اما دشمنانی هم داری که روبرویت خواهند ایستاد...برای گذر کردن باید شمشیرت را غلاف کنی...یا تا حد نابودی بجنگی...
رزالین به سختی فرصت کرد بگوید "چی؟ پرفسور؟" قبل اینکه تریلانی با دادن نگاهی عجیب و با همدردی به او، از کنارش عبور کند و سراغ نفر بعدی برود.
رزالین واقعا برگ های چای را به تاروت ترجیح می‌داد. شاید همان اول نباید این کلاس را میگرفت.



---
@Rosalind
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/4 15:22:30
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 4 مهر 1405 15:00
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره 16
جیمز پاتر در کنار دو دوستش در قطار نشسته و در فکر لی لی اونز است
از سیریوس و ریموس میپرسد:چرا انقدر مثبته؟
ریموس سرش را از کتابی بالا آورد و پرسید:کی؟
سیریوس میگوید :معلومه دیگه اونز. شاخدار فقط به اونز فکر میکنه
جیمز با لحنی مدافع میگوید:نه خیرم فقط به اون فکر نمیکنم جوابم رو بدین
در همان لحضه پنجره باز شد جغد قهوه ای با چشم های بزرگ همراه با نامه ای که به پایش بسته شده بود به داخل واگن آمد
ریموس نامه را برداشت و به جیمز داد:اسم تو روشه
جیمز نامه را باز کرد و بلافاصله لبخندی بر لبش نشست هرچی بیشتر نامه را می خواند لبخندش بیشتر میشد بعد از مدتی گفت:متوجه ام شده



---
@Bardia20462
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دولورس آمبریج در 1405/7/4 15:21:07
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی
ارسال شده در: شنبه 4 مهر 1405 11:05
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره ۱۹
کلاس پیشگویی خیلی حس عجیبی داره
در سراسر اتاق میشه وسایل پیشگویی رو دید
کلاس همیشه مه الود هست این مه انگار قدرت جادویی دارد
پروفسور تریلانی با بعضی از دانش اموزان خیلی خوب رفتار میکنه انگار اینده انها درخشانه ولی با بعضی اا خوب رفتار نمیکنه
کلاس پیشگویی یکی از عجیب ترین کلاس هایه هاگواتز هست
دیدن اینده خیلی خیلی عجیبه
یکی از دانش اموزان کلاس پیشگویی خیلی خوب میتونه درس رو متوجه بشه اون دانش اموز گروه ریونکلاو هست
ولی من علاقه ای به پیشگویی ندارم اینده دیدن برام جذابیتی نداره
ولی کلاس خیلی حس عجیبی میده انگار یک نفر که ما نمیتونیم ببینمیش داره کنارمون راه میره و حرکت میکنه
من اگر به ترم هایه بالاتر برم اصلا درس پیشگویی رو بر نمیدارم


---
@Moli
با این که هنوزم کوتاهه اما چون تلاشتو کردی و نسبت به قبل بهتر شد، نمی‌خوام اینجا متوقفت کنم.
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/7/4 11:11:42
جینی
پاسخ: کارگاه داستان‌نویسی تصویر شماره ۵
ارسال شده در: شنبه 4 مهر 1405 03:37
نمایش جزئیات
آفلاین
.. تصویر شماره ۵ ..
سالن بزرگ هاگوارتز. سقف پر از ستاره.شمع‌ها در هوا شنا می‌کنند.
اما هیچ‌کس به سقف نگاه نمی‌کند.
همه به دختری نگاه می‌کنند که وسط سالن ایستاده. موهایش مثل یخی است که تازه شروع کرده به آب شدن. اما صورتش... صورتش هیچ چیزی ندارد.
نه ترس. نه هیجان. نه حتی کنجکاوی.
مثل کسی که قبلاً صد بار این لحظه را زندگی کرده.
مک‌گونگال اسم را می‌خواند:
«دلفینی ریدل.»
سالن مثل شیشه‌ای که ترک بردارد، ساکت می‌شود. میز اسلیترین یخ می‌زند. یک نفر زیر لب می‌گوید: «ریدل؟»
دلفینی راه می‌افتد. آرام. بی‌عجله. شانه‌هایش صاف، مثل کسی که راه رفتن در میان نگاه‌ها را از بچگی یاد گرفته. روی صندلی می‌نشیند.
کلاه کهنه را روی سرش می‌گذارند.
صدایی خش‌دار، از داخل جمجمه‌اش:
«اوه. بگذار ببینم...»
کلاه ورق می‌زند. آرام. بعد کمی مکث می‌کند.
«زبانِ مار. پرواز بدون جارو. و... خوب. فهمیدم.»
«تو بلدی لبخند بزنی وقتی دروغ می‌گویی. بلدی گریه کنی وقتی لازم باشد. بلدی منتظر بمانی. سال‌ها. بدون اینکه کسی بفهمد.»
دلفینی حتی پلک هم نمی‌زند.
کلاه زیر لب، تقریباً برای خودش: «غرورِ پدرش. صبرِ مادرش. و هیچ‌کدام از ضعف‌هایشان.»
و بلند فریاد زد
«اسلیترین!»
کلاه را برداشت. گذاشت روی صندلی.از پله‌ها پایین آمد. سمت میز اسلیترین. وقتی رد شد . نشست سر میز. دست‌هایش را آرام روی چوب گذاشت. چند نفر لبخند زدند.
به بشقابش نگاه کرد. انگشتانش آرام روی میز ضرب گرفتند.
یک. دو. سه...

---
توصیفاتت خیلی قشنگ بود!
تایید شد!

مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروه‌های چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!

@roghy

افرادی که لایک کردند

ویرایش شده توسط آدنا دنیس در 1405/7/4 6:13:03

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.