رزالین داشت بی حوصله به فضای مرموز و عجیب کلاس نگاه میکرد. این کاملا غیر ضروری بود. این فقط یک کلاس پیشگویی است.
تنها دلیلی که او اینجا بود این بود که میخواست مادرش را بپیچاند تا مجبور نشود کلاس رونز باستانی را بگیرد.
او اینبار با لونا لاوگود، دختر ریونکلایی نشسته بود و لونا داشت طوری او را نگاه میکرد انگار روحش را میخواند. به خاطر مرلین! رزالین امیدوار بود سلامت روان این لونا، به اندازه ظاهرش خوب باشد. خوشبختانه برای همه، لونا قصد نداشت با او صحبت کند.
آن طرف تر دوستش، ویکتوریا، با گرنجر نشسته بود و داشت به حرف هایش گوش میداد و انگار هر لحظه آماده نفرین کردن کسی بود. ویکتوریا بعد اینکه او و مارتا تصمیم گرفتند کلاس پیشگویی را بردارند، بر خلاف میلش آمد چون میخواست با دوستانش باشد.
حالا که حرفش شد؛ مارتا چند میز آنور تر با یک پسر هافلپافی ظاهرا خجالتی نشسته بود و پسر کاملا از حرف های مارتا سرخ شده بود. پسر بیچاره ! حتما دارد با او لاس میزند و سر به سرش میگذارد؛ همان مارتای همیشگی.
او هنوز نمیداند چرا مارتا اینجاست. مثل همه کارهایی که مارتا انجام میدهد و دیگران نمیدانند چرا. او به محض شنیدن حرف رزالین گفت این سرگرم کننده است و تصمیم گرفت بیاید.
احتمالا چریتی عاقل ترین عضو گروهشان است. چون از اول تصمیم گرفته بود که نمیخواهد وارد این دیوانگی شود.
همان لحظه تریلانی با حال و هوای همیشگی اش وارد شد و موقع رد شدن از کنار او طوری نگاهش کرد انگار همان لحظه در حال مردن است! رزالین هیچوقت قرار نیست به این عادت کند.
تریلانی سرجایش رفت و با حالتی مرموز گفت: دانش آموزان امروز میخواهیم از کارتهای مقدس تاروت برای پیشگویی استفاده کنیم!
به خاطر مرلین! چرا این زن همیشه اینطور رفتار میکند؟ در جنبه مثبت، حداقل اینبار شیوه اش کمتر از گوی بلورین و برگهای چای احمقانه است.
همان لحظه یک دسته کارت تاروت روی میزها ظاهر شد.
تریلانی با همان لحن ادامه داد: یکنفر کارت ها را بگیرد، نصف دسته را برعکس بگذارد و بعد با با کل دسته بر بزند و در حین بر زدن کمی از جادویش به کارت ها منتقل کند. بعد به شریکش بدهد تا برایش سه کارت بکشد و پیشگویی کند.
رزالین فورا کارت ها را قاپید. او هیچ علاقه ای نداشت هر کارتی برای لونا بکشد و چیزی در موردش بفهمد.
روبرو رزالین، مارتا به راحتی و بدون مشکل دسته کارت را گرفت و پسر هافلپافی سعی میکرد حتی به مارتا نگاه هم نکند در حالی که ویکتوریا با همان نگاه "من امروز کسی را از زنده بودن پشیمان خواهم کرد" زودتر از گرنجر که خم شده بود، دسته کارت را برداشت.
رزالین حتی سعی نکرد پوزخندش را پنهان کند. این کلاس بدون ویکتوریا خیلی خسته کننده میشد.
چند دقیقه بعد تریلانی اعلام کرد: کافی است. کارت ها را به شریک تان بدهید.
روبرویش لونا داشت با آرامشی عجیب و خاص سه کارت از دسته بیرون میکشید، در حالی که میز کناری گرنجر با وسواس و دقت یک معجون ساز ماهر داشت اینکار انجام میداد.
لحظه ای بعد تریلانی سراغ مارتا رفت و به کارت ها نگاهی انداخت و چهره اش ناخوانا شد؛ مثل همیشه.
رزالین حتی نفهمیده بود پسر هافلپافی چه زمانی بالاخره جرئت کرد کارت ها را از مارتا بگیرد.
تریلانی شروع کرد: دختر عزیزم...من برایت مشکل میبینم...تصمیمی بد و ناگهانی میگیری...مشکلات و تغییرات در راه هستند...باید با همه آنها سازگار شوی و آنها را کنترل کنی تا تباه نشوی...
مارتا که کاملا سرگرم شده به نظر میرسید، اذعان کرد: که اینطور پرفسور.
رزالین به سختی نگاهی به کارتهای مارتا انداخت؛ ابله در معکوس و برج و دو سکه در حالت مستقیم. به جز بخش اخر، باقی حرف های تریلانی خیلی هم بیراه نبودند.
تریلانی به کارش ادامه داد، مثل همیشه با پیشگویی هایی هشدار آمیز، و بعد چند نفر دیگر، به ویکتوریا رسید. کارت هایش چندان خوب نبودند؛ عشاق و شوالیه جام در حالت معکوس و ملکه شمشیر در حالت مستقیم.
تریلانی با همان حالت قبلی گفت: کسی را میبینم...شخصی خواهد آمد...اما برای تو مناسب نیست و حرف هایش پوچ است...باید با بصیرت و عقل از او بگذری...و درگیر حیله هاش نشوی...
ویکتوریا بدون واکنش، با همان چهره ای که کل مدت کلاس داشت، فقط نگاه کرد. احتمالا دارد نصف هاگوارتز را لیست میکند.
متاسفانه نفر بعدی رزالین بود.
رزالین ناگهان فهمید که کارت های خودش را هنوز ندیده است! ارابه و سرباز چوبدست در حالت مستقیم و پنج شمشیر در حالت معکوس. این خوب نیست!
تریلانی رسید و احتمالا او هم این را فهمید چون نگاهش تغییر کرد. تریلانی شروع کرد: دخترم...چیزی وجود دارد...مسیری جدید در پیش رو داری...اما دشمنانی هم داری که روبرویت خواهند ایستاد...برای گذر کردن باید شمشیرت را غلاف کنی...یا تا حد نابودی بجنگی...
رزالین به سختی فرصت کرد بگوید "چی؟ پرفسور؟" قبل اینکه تریلانی با دادن نگاهی عجیب و با همدردی به او، از کنارش عبور کند و سراغ نفر بعدی برود.
رزالین واقعا برگ های چای را به تاروت ترجیح میداد. شاید همان اول نباید این کلاس را میگرفت.
---
@Rosalind
تایید شد!
مرحله بعد: ابتدا مطالعه معرفی گروههای چهارگانه هاگوارتز و سپس بر سر گذاشتن کلاه گروهبندی!